دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع:94/09/14
داستان با این جملات آغاز می شود:
ساعت ... دیدن ادامه » دوازده در سالن غذاخوری اینو در حال خوردن تخم‌مرغ و نوشیدن قهوه بودم که دستگیر شدم. این بیشتر یک صبحانه دیروقت بود تا ناهار سروقت. بعد از یک پیاده‌روی طولانی زیر باران شدید خیس و خسته بودم. تمام راه را از بزرگراه تا حاشیه شهر پیاده آمده بودم.
رستوران کوچک، ولی روشن و تمیز بود. تازه‌ساز و به شکل یک واگن قطار ساخته شده بود. فضای کم‌عرضی داشت و در یک طرفش پیشخان غذای باریکی تعبیه شده بود. آشپزخانه‌اش در عقب سالن و یک ردیف میز کنار دیوار مقابل و در رستوران در وسط قرار داشت.
من پشت یکی از میزهای کنار پنجره نشسته بودم و روزنامه‌ای را می‌خواندم که آنجا رها شده بود. مطلبی که می‌خواندم راجع به ستاد انتخاباتی رئیس‌جمهوری بود که بار قبلی بهش رای نداده بودم و این دفعه هم نمی‌خواستم بهش رای بدهم
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 94/05/30
داستان اینگونه آغاز میشود:
" ... دیدن ادامه » "لالایی کوچولو من، لالایی
بابا رفته سفر زود برمی‌گرده."
از هدفونی که توی گوش چپم بود فریاد زدند: "تمامش کن دیگر!"
"کوچولو عزیزم زود لالا کن
یه دنیا رویای شیرین در انتظاره."
"همین حالا خواندن این شعر لعنتی را تمام کن!"
از طریق میکروفون بی‌سیم خیلی کوچکی که دقایقی قبل توسط مسئول بی‌سیم گروه عملیات ویژه در پیراهنم کار گذاشته بودند و حالا از طریق آن با آن‌ها در ارتباط بودم، جواب دادم:
"بله، بله، واضح است، من می‌دانم الان باید چی کار کنم."
"اگر یک‌بار دیگر تو گوش من داد بزنید این گوشی لعنتی را بیرون می‌کشم. فهمیدید؟"
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
سپیده شوهانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 94/04/06
داستان با این جملات آغاز می‌شود
"مرد ... دیدن ادامه » که خود را صرفا "آقای اسمیت" معرفی کرده بود پرسید: "اسم بازی پانزده معما به گوش‌تان خورده؟" ژول جواب داد که خیر. مرد ادامه داد: "حدود سال 1870 سم لوید ابداعش کرد؛ یکی از بزرگ‌ترین معمابازهای امریکا بود. در زمانه‌ی خودش خیلی هم بازی محبوبی شد؛ کمابیش مثل یک قرن بعدش و وضعیت مکعب روبیک."
ژول یاد شیفتگی خودش به مکعب روبیک در نوجوانی‌اش افتاد. آن بیست و شش مکعب کوچک با رنگ‌های درخشان‌شان که او مدام می‌چرخاند و به دنبال جوابش می‌گشت که از رخ‌نمایی طفره می‌رفت؛ یعنی آرایش آن مکعب‌ها به شیوه‌ای که هر وجه مکعب بزرگ تنها با یک رنگ از مکعب‌های ریز ساخته شده باشد. یاد این هم افتاد که از خود پرسیده چند آرایش مختلف ممکن است بر روی مکعب روبیک شکل بگیرد. جوآنا، خواهر دوقلویش، اعتقاد داشت که تعدادش نامتناهی است؛ به این هم اعتقاد داشت وقتی آرایش اولیه‌اش را خوب به هم بریزی، امکان ندارد دوباره بشود مکعب را به حالت اولش برگرداند
سپیده شوهانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 94/03/20
داستان با این جملات آغاز می‌شود:
"دوشنبه، ... دیدن ادامه » دوم مه 2005

شاید با خودتان بگویید که می‌شد زودتر تصمیمش را بگیرد، و آن‌قدر مرد باشد که دیگران را از این تصمیم باخبر کند. اما آلن کارلسن هرگز اهل تاملات طولانی نبود.
برای همین هنوز درست این فکر در مغز پیرمرد جایگیر نشده بود که پنجره اتاقش در طبقه همکف خانه سالمندان در شهر مالمشوپینگ را باز کرد و قدم به بیرون گذاشت - به باغچه.
این عملیات تلاش مختصری لازم داشت، چون آلن صدساله بود. در واقع درست در همین روز صدساله می‌شد. کمتر از یک ساعت دیگر جشن تولدش در تالار نشیمن خانه سالمندان شروع می‌شد. قرار بود شهردار بیاید. و روزنامه محلی. و همه سالمندان دیگر. و کل کارکنان، به رهبری خانم مدیر آلیس بدخلق
سپیده شوهانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 94/11/21
داستان اینگونه آغاز می شود:
اپام ... دیدن ادامه » نپات
ماهتاب تاریکی را می برید و ستارگان بی هیچ حرکتی، جنگل خاموش را نظاره می کردند. درختان تنومند کهن ریشه، ستبر همچون ستون هایی بلند بالا، سقف جنگل را به دوش می کشیدند و آوای درهم شب پره ها و غوک ها از باتلاق های دوردست به گوش می رسید. ناگاه صدای خش خش برگ ها فزونی گرفت بی آنکه بر شدت باد افزوده شده باشد... و در پی آن، بخش از جنگل به راه افتاد!
سپیده شوهانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 93/07/02
داستان با این جملات آغاز می‌شود:
"ساعت ... دیدن ادامه » سه بعدازظهر یکی از روزهای ماه مه در حالی که از محیط لندن کاملا خسته شده بودم به طرف خانه خود می‌رفتم. فقط سه ماه بود که در انگلستان اقامت داشتم و در همین مدت کم زندگی در این کشور مرا کسل کرده بود. اگر قبل از اینکه به انگلستان بیایم کسی این موضوع را به من گوشزد می‌کرد حتما به او می‌خندیدیم، اما حالا می‌فهمیدم که چنین چیزی حقیقت دارد.
هوای انگلستان برای من که از یک کشور گرم و پرآفتاب به آنجا آمده بودم کسل‌کننده بود. نمی‌توانستم به اندازه کافی ورزش کنم، حتی سرگرمی‌های گوناگون لندن هم دیگر برای من تازگی نداشت و جلب توجهم را نمی‌کرد. به خود گفتم: "آقای ریچارد هانی اینجا برای تو جای خوبی نیست و بهتر است هرچه زودتر آن را ترک کنی." از نقشه‌هایی که قبل از مسافرت به انگلستان برای خودم کشیده بودم عصبانی بودم و می‌دیدم که هیچ‌کدام جور درنیامده است
Emile آژار و نگین نوری نژاد این را خواندند
سپیده شوهانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 1393/06/15
داستان با این جملات آغاز می‌شود:
"صدای همهمه و هیاهوی خیابان، همچون صدای وزوز مگس‌ها به گوش می‌رسید. عکاس‌ها پشت مانع‌هایی جمع شده بودند که پلیس سر راهشان گذاشته بود؛ دوربین‌ها را با لنزهای جلو آمده، آماده نگه داشته بودند و نفس‌هایشان بخار می‌کرد. دانه‌های برف، بی‌وقفه، روی کلاه‌ها و شانه‌ها ... دیدن ادامه » می‌نشست؛ دست‌های دستکش‌پوش، لنز دوربین‌ها را پاک می‌کرد. گاه و بی‌گاه، به‌طور جسته گریخته، صدای باز و بسته شدن دیافراگم دوربین تماشاگرانی به گوش می‌رسید که زمان انتظارشان را با عکس‌هایی پر می‌کردند که از چادر سفید کتانی وسط خیابان، ورودی ساختمان بلند آجرنمای قرمز پشت آن و بالکن آخرین طبقه می‌گرفتند که جسد از آن پایین افتاده بود
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 94/04/27
داستان با این جملات آغاز می‌شود:
"صبح روز دوشنبه 25 جون 2012 فرنک اتومبیل خود را در پارکینگ پارک وسونا در شهر لاس گتوس در کالیفرنیای شمالی پارک کرد. آن روز صبح یک روز دوشنبه بود و به‌طور طبیعی در روزهای کاری هفته، یعنی از دوشنبه تا جمعه پارک خلوت بود. آن هم در ساعت 6:30 صبح. فرنک از اتومبیل پیاده شد. به پشت اتومبیل ... دیدن ادامه » رفت و دوچرخه‌ی خودش را که پایه‌های آن در عقب اتومبیل روی سپر عقب تعبیه شده بود باز کرد. سپس در اتومبیل را با دستگاه کنترل از راه دور قفل کرد. سوار دوچرخه شد و به طرف دریاچه‌ی مصنوعی که در وسط پارک قرار داشت حرکت کرد. فرنک در طول عمرش هیچ‌وقت ورزش روزانه خود را ترک نکرده بود. البته نوع ورزش به تناسب محل زندگی، مشغله و امکاناتی که در اختیارش بود عوض می‌شد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 93/03/17
مقدمه کتاب با این جملات آغاز می‌شود:
"ما ... دیدن ادامه » هر روز زندگی‌مان را بررسی نمی‌کنیم. بعضی از شادترین لحظات‌مان هنگامی اتفاق می‌افتد که به‌هیچ‌وجه در حال و هوای بررسی چیزی نیستیم. به فرزندتان نگاه می‌کنید، از قله‌ی یک کوه به اطراف نظر می‌دوزید، به اتومبیل نوتان نگاه می‌کنید، و یا از چیزی بیش‌ترین لذت را می‌برید و با خود فکر می‌کنید: بیش از این هیچ‌چیز نمی‌خواهم. یا اصلا به چیزی فکر نمی‌کنید و فقط لذت می‌برید.
تامل به دلایل متعدد آغاز می‌شود. در زادروزهای مهم به این فکر فرومی‌رویم که آیا در جهت درست حرکت می‌کنیم. مواجهه با یک بیماری جدی غالبا زمان تامل درباره‌ی این مطلب است که چه‌چیز واقعا اهمیت دارد و چه‌چیز بی‌اهمیت است. در پایان زندگی ممکن است از خود بپرسید آیا این زندگی همان چیزی بوده است که می‌خواسته‌اید .
آرمان حیدری ارجلو این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع:93/03/21
داستان با این جملات آغاز می‌شود:
"پس ... دیدن ادامه » این‌طور. قصه می‌خواهید. برایتان تعریف می‌کنم. اما فقط یکی. هیچ‌کدام از شما نباید قصه دیگری بخواهید. دیر است و ما راه درازی در پیش داریم. پری، من و تو. تو باید امشب بخوابی. تو هم همین‌طور، عبدالله. وقتی من و خواهرت نباشیم، من روی تو حساب می‌کنم، پسر. مادرت هم همین‌طور. حالا وقت قصه است. گوش کنید. هر دوی شما. خوب گوش کنید و وسط حرفم هم نپرید.
روزی، روزگاری، در دورانی که دیوها و جن‌ها و غول‌ها روی زمین می‌غریدند، کشاورزی بود که بابا ایوب نام داشت. او با خانواده‌اش در دهکده کوچکی به نام سبزه‌میدان زندگی می‌کرد. بابا ایوب از آن‌جا که خانواده بزرگی داشت و باید شکم همه را سیر می‌کرد، روزها سخت کار می‌کرد. هر روز صبح زود تا غروب زمینش را شخم می‌زد و خاک را زیر و رو می‌کرد و به درخت‌های پسته بی‌برکت و نحیف خود رسیدگی می‌کرد. در هر لحظه‌ای از روز می‌توانستی او را در زمینش ببینی که با پشتی خمیده مشغول کار بود. دست‌هایش همه پینه بسته و انگشت‌هایش خون‌آلود بود
مشتاق حسین این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 1393/03/12
داستان با این جملات آغاز می‌شود:
"روزی ... دیدن ادامه » که اولین تماس تلفنی بهشت با جهان برقرار شد، تس رافرتی داشت یک جعبه چای کیسه‌ای را باز می‌کرد.
ریننننگ!
محل نداد و باز هم با ناخن‌هایش مشمع دور جعبه را کند.
ریننننگ!
ناخنش را لای برآمدگی روی نوار مشمع گذاشت و کشیدش.
ریننننگ!
بالاخره پاره‌اش کرد. بعد کیسه را کند و کف دستش مچاله کرد. می‌دانست اگر یک زنگ دیگر بخورد، می‌رود روی پیغام‌گیر و …
ریننننگ!
"الو؟"
دیر شده بود.
"اه؛ این پیغام‌گیر هم ..." اول صدای کلیک دستگاه را که روی پیش‌خوان آشپزخانه بود شنید و بعد هم صدای پیغام ضبط‌شده‌ی خودش را.
"سلام؛ تس هستم. لطفا اسم و شماره‌ی تماس خودتون رو بگذارید. توی اولین فرصت تماس می‌گیرم باهاتون. ممنون
سهیل میراحمد و نگین نوری نژاد این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع:93/01/24
بخش اول کتاب با این جملات آغاز می‌شود:
"بعد از شام و دعای شبانگاهی، و حمام، اگر نوبت حمام بود، و سپس بگومگوی آخر روز (خواهش می‌کنم خواهر، نمی‌شه یه کم دیگه بیدار بمونیم؟ لطفا، فقط یه قصه‌ی دیگه؟) وقتی بالاخره بچه‌ها می‌خوابیدند و همه‌چیز آرام می‌شد، امی آن‌ها را تماشا می‌کرد. منعی برای انجام این کار ... دیدن ادامه » نبود؛ همه‌ی خواهران به این گردش‌های شبانگاهی او عادت کرده بودند. چون شبحی از اتاق ساکتی به اتاق ساکت دیگر سرک می‌کشید و از میان ردیف‌های تخت‌هایی که کودکان با چهره‌هایی مملو از آرامش و اطمینان روی آن‌ها خوابیده بودند می‌گذشت. بزرگترین آن‌ها سیزده ساله، در آستانه‌ی بزرگسالی، و کوچک‌ترینشان بچه‌هایی فوق‌العاده کم سن‌وسال بودند. هرکدام داستانی داشتند، داستانی که همیشه غم‌انگیز بود. بسیاری از آن‌ها نسل سومی‌هایی بودند که والدینشان از عهده‌ی پرداخت مالیات برنمی‌آمدند و آن‌ها را به یتیم‌خانه سپرده بودند، بقیه، قربانیان شرایط حتی بی‌رحمانه‌تری بودند: مادرانی که هنگام زایمان از دنیا رفته بودند و یا مادران مجردی که نمی‌توانستند شرمندگی وجودشان را تحمل کنند؛ پدرانی که در امواج تاریک زیرین شهر ناپدید یا به خارج دیوار کشیده شده بودند. سرآغاز این کودکان، متفاوت و در عین‌حال سرنوشت همه یکسان بود. دخترها به خواهران روحانی ملحق می‌شدند تا روزگارشان را به عبادت و تفکر و مراقبت از کودکانی چون خود سپری کنند و پسرها سرباز می‌شدند، اعضای لشکرهای اکتشافی، با پیمانی متفاوت از دختران اما به همان میزان متعهد .
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
# هزار کتاب
نام کتاب: روشنایی روز نوشته یان فلمینگ (متاسفانه چون این اثر در شهر کتاب آنلاین نامی ندارد از قسمت پیشنهاد و نقد استفاده می کنم. با تشکر)
تاریخ شروع: 28/12/1393
داستان ... دیدن ادامه » اینگونه آغاز می شود:
جیمز باند بر روی نقطه پانصد متری باشگاه معروف تیر اندازی قرن جدید در بیزلی دراز کشیده بود. تیرک سفیدی که در کنارش بر روی چمن ها قرار گرفته امتیاز 4.4 را نشان می داد و همین عدد بر بالای توده ی پشت سیبل شش پایی که در آن غروب آخرین روزهای تابستان به چشم آدم همچون تمبر پستی می نمود، تکرار می نمود. لنز مادون قرمزی که بر بالای اسلحه اش نصب شده بودتمام صفحه تیر اندازی را پوشش می داد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
# هزار کتاب
تاریخ شروع:24/10/1394
داستان اینگونه آغاز می شود:
سفیرا ... دیدن ادامه » غرید و سربازان مقابلش از ترس به خود لرزیدند.
اراگون فریاد کشید: پشت سرم بیاین. بریسینگر را بالای سر برد، طوری که همه بتوانند آن را ببینند. شمشیر آبی رنگ در پس زمینه ی تاریک ابرهایی که از سوی غرب پیش می آمدند، درخششی کور کننده داشت. دوباره فریاد زد: به نام واردن.
تیری زوزه کشان از کنارش گذشت. اراگون اعتنایی نکرد.
پای کپه ی خاک و قلوه سنگی که اراگون و سفیرا روی آن ایستاده بودند، جنگجویان یکصدا با تمام قدرت فریاد کشیدند: واردن.
یوسف حبیبی سوها این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
# هزار کتاب
تاریخ شروع: 24/10/1394
داستان اینگونه آغاز می شود:
اراگون ... دیدن ادامه » به کوه سنگی سیاه خیره شد، در آنجا هیولاهایی پنهان شده بودند که دایی اش گارو را کشته بودند.
روی شکمش دراز کشیده بود، پشت تپه ای شنی که این جا و آن جا علفی در آن جا روئیده بود، و بوته هایی خاردار، و کاکتوس هایی با غنچه های رزمانند. شاخ و برگ خشک بازمانده از سال قبل دستانش را خراش می داد. ذره ذره سینه خیز پیش می رفت تا بتواند هلگریند را بهتر ببیند، که به سان خنجری که از زمین بیرون زده باشد در محیط اطرافش جلوه می کرد.
خورشید عصر گاهی سایه هایی بلند بر تپه های کوتاه می انداخت و قدری دورتر در غرب سطح دریاچه لئونا را غرق نور می کرد که باعث شده بود افق مانند شمش طلایی مواجی به نظر بیاید.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
# هزار کتاب
تاریخ شروع: 07/10/1394
داستان با این جملات آغاز می شود:
اراگون ... دیدن ادامه » در حالیکه از روی یک اورگان که بدنش تکه تکه شده بود و به خود می پیچید گذشت، با خود فکر کرد، ترانه های مردگان آهنگ عزای زندگان است.
صورت زخمی آن هیولا که به سمت اراگون بود و اراگون به شیون های زنی که معشوق خود را از زمین پر از خون فاردن دور بیرون می برد گوش می داد. پشت سر اراگون سفیرا با دقت دور جنازه را گرفته بود و فلس های آبی رنگ درخشانش تنها رنگی بود که در تاریکی کوهستان تو خالی به چشم می خورد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
# هزار کتاب
تاریخ شروع: 26/09/1394
داستان اینگونه آغاز می شود:
باد ... دیدن ادامه » در دل شب زوزه می کشید و بویی به همراه می آورد که همه چیز را تغییر می داد، شبحی قد بلند سرش را بالاگرفت و بانفسش هوا را فرو برد. شبیه انسان بود و تنها تفاوتش موهای ارغوانی و چشمان قرمز رنگش بود.
او از روی تعجب پلک زد. پیام درست بود: آن ها اینجا بودند. یا این که این یک دام بود؟ او احتمالات را سنجید و سپس با سردی گفت: متفرق بشین، متفرق بشین، پشت درخت ها و بوته ها پنهان بشین. هر کسی که میاد جلوش رو بگیرین.... یا این که بمیرین.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
# هزار کتاب
تاریخ شروع: 20/08/1394
داستان اینگونه آغاز می شود:
فریادی ... دیدن ادامه » دهشتناک در گذرگاه طنین افکند.
هیاتی گرگ وار، گران و هشت پا، بر رونین فرو افتاد. اگر رونین هر چیزی جز یک ساحر می بود، همان جا نابود شده و خوراک موجودی با دندان های خنجری، چهار چشم سبز درخشان و هشت اندام چنگال دار می گشت. موجود گرگ وار عظیم الجثه وی را به زیر کشید. رونین که برای حفظ خویش از کوران سرما بر جامه هایش افسونی خوانده بود، شکار آسانی نبود. حمله جانور به خرقه که می بایست چنگال هایش را در هم شکند، در نهایت به شکستن یک ناخن انجامید.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
# هزار کتاب
تاریخ شروع: 10/07/1394
کتاب اینگونه آغاز می شود:
مثل ... دیدن ادامه » هر کس دیگری، من هم در تمام زندگی ام با بیشعورها سروکار داشته ام. اما در در بیشتر این اوقات مثل بیشتر افراد جامعه، درگیر مفاهیم و تعاریف قدیمی بیشعوری بوده ام. مثل دیگران بیشعوری را به عنوان یک بیماری نمی شناختم و فکر می کردم بیشعوری نوعی کمبود شخصیت است که صرفا با اراده می توان آن را اصلاح کرد و یا از بین برد.
اما حالا من ماهیت بیشعوری را می شناسم. بیشعوری یک نوع اعتیاد است و مثل سایر اعتیاد ها به الکل و مواد مخدر یا وابستگی دارویی، اثرات سو و زیانباری برای شخص معتاد و اجتماعی که در آن زندگی می کند دارد. بدترین خصوصیت این اعتیاد آن است که بیشعورها ذره ای هم از بیشعوری شان آگاه نیستند. این امر البته در مورد خود من هم صادق بود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
# هزار کتاب
تاریخ شروع: 05/01/1394
داستان با این جملات آغاز می شود:
سرآغاز
هوا ... دیدن ادامه » گرفته و سرما سوزاننده بود و سگ ها رد را نمی گرفتند.
ماده سگ بزرگ و سیاه رد پای خرس را یک بار بود کشیده بود، پس کشیده و بادم آویزان بین پاهایش به میان گله بر گشته بود. سگ ها در ساحل رودخانه کنار هم رقت انگیز جمع شده بودند و باد قاپشان می زد. چت نیز احساس می کرد. از میان چند لایه پشم سیاه و چرم سفت گاز می گرفت. برای انسان و حیوان زیادی سرد بود. اما آنها اینجا بودند. دهانش از خشم لرزید و می توانست احساس کند که جوش های پوشاننده ی گونه ها و گردنش سرخ تندی شدند. من باید جای امن کنار دیوار باشم. به زاغ های لعنتی برسم و برای استاد ایمون پیر آتش روشن کنم. جان اسنوی حرامزاده بود که این را از او گرفت، او و دوست چاقش سم تارلی. تقسیر آنها بود که اینجا در جنگل اشباه کنار دسته ای سگ شکاری از سرما سیاه می شد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
# هزار کتاب
تاریخ شروع:09/12/1393
داستان با این جملات آغاز می شود:
سرآغاز
دنباله ... دیدن ادامه » ی شهاب در امتداد سپیده کشیده شده بود. زخم سرخی روی آسمان صورتی و ارغوانی که روی تخته سنگ های در دراگون استون خون می چکید.
استاد روی ایوان فرسوده از باد بیرون اتاقش ایستاده بود. زاغ ها بعد از پرواز طولانی اینجا می نشستند. فضولاتشان گارگویل هایی را لکه دار کرده بود که با ارتفاع دوازده قدم در دو طرف او برخاسته بودند. یک تازی جهنم و یک وایورن، دو تا از هزارتایی که روی دیوارهای قلعه باستانی که به فکر فرو رفته بودند. اولین بار که به دراگون استون آمد، لشکر مجسمه های سنگی مضطربش کرده بود، اما با گذشت سال ها به آنها عادت کرده بود. حالا آنها را دوست قدیمی می پنداشتند. سه نفری آسمان را با نگرانی تماشا می کردند.
مجید جلالی مقدم و یوسف حبیبی سوها این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 24/08/1393
داستان با این جملات آغاز می شود:
فصلاول ... دیدن ادامه » : خمرهشراب
لایرا و شیتانش، از هال تاریک گذشتند. مواظب بودند تا کسی از آشپزخانه آنها را نبیند. سه میز بزرگ در هال آماده کرده بودند. نقره ها و شیشه ها نور را بازتاب می دادند. صندلی ها را چیده بودند و برای ورود مهمان ها آماده می شدند. نقاشی های استادان قبلی و شیتان هایشان بر دیوار آویزان بود. لایرا به صندلی مخصوص رسید و به عقب نگاهی انداخت تا مطمئن شود که کسی نمی آید و بعد به پشتی صندلی خزید. اینجا را با طلا چیده بودند، نه نقره و چهارده صندلی مخصوص از جنس چوب بلوط نبود بلکه از جنس چوب درخت ماهون بودند که با کوسن های مخمل آراسته بودند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 1392/04/25
فصل اول کتاب با این جملات آغاز می‌شود:
"خاطرات ... دیدن ادامه » آهسته‌آهسته شکل می‌گرفتند. مثل حباب‌هایی که از ظلمت چاهی بی‌انتها بالا می‌آیند.
زنی در روبند.
رابرت لنگدان از این سوی رودخانه‌ای به زن نگاه می‌کرد که آب‌های متلاطمش از زیادی خون به رنگ سرخ جاری بود. زن در کناره‌ی دیگر رود، بی‌حرکت و موقر و عبوس رو به او ایستاده بود و چهره‌اش را پشت حجابی پنهان کرده بود. یک پیشانی‌بند باریک و آبی تاینیا در مشتش داشت که در تکریم دریای اجساد پیش پایش بالا گرفته بود. عفن مرگ همه‌جا پراکنده بود.
زن زمزمه‌کنان گفت بجو که خواهی یافت.
لنگدان طوری این کلمه‌ها را شنید که انگار توی کاسه‌ی سرش گفته باشد. فریاد زد: "کی هستی؟" اما از فریادش هیچ صدایی برنخاست.
زن دوباره زمزمه‌کنان گفت وقت تنگ است، بجو و پیدا کن.
لنگدان قدمی به سمت رودخانه برداشت، اما به چشم خود می‌دید که آب رودخانه خون‌رنگ است و عمیق‌تر از آن است که بتواند بگذرد. لنگدان که دوباره چشمش را به‌سمت زن روبنده‌دار چرخاند، دید اجساد پیش پایش دوچندان شده است. حالا صدها جسد آن‌جا بود و شاید هم هزارها جسد؛ بعضی‌هایشان هنوز زنده بودند و از فرط زجر به خود می‌پیچیدند و انگار طعم مرگ را ناباورانه می‌چشیدند .
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 94/08/08
داستان با این جملات آغاز می‌شود:
" ... دیدن ادامه » می‌دانم که یک پسر ده ساله‌ی عادی نیستم. منظورم این است که بدون شک کارهایم عادی است؛ مثلا بستنی می‌خورم، دوچرخه سواری می‌کنم، توپ‌بازی می‌کنم، و ایکس‌باکس دارم. تصور می‌کنم این چیزها مرا عادی می‌کند. و احساس می‌کنم عادی هستم. ولی در درونم می‌دانم که در زمین بازی، بچه‌ها از دیدن یک بچه‌ی عادی وحشت‌زده جیغ نمی‌زنند و فرار نمی‌کنند. می‌دانم که مردم به بچه‌های عادی در کوچه و خیابان خیره نمی‌شوند.
اگر چراغ جادو داشتم و می‌توانستم یک آرزو بکنم، آرزویم این بود که صورتی عادی داشته باشم تا هیچ‌کس به آن توجه نکند. آرزو می‌کردم که می‌توانستم در خیابان راه بروم بدون این‌که مردم با دیدن من سر برنگردانند. به‌نظر من تنها دلیلی که من عادی نیستم این است که دیگران مرا عادی نمی‌بینند
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 87/02
داستان با این جملات آغاز می‌شود:
"روزی ... دیدن ادامه » روزگاری یک هابیت در سوراخی توی زمین زندگی می‌کرد. نه از آن سوراخ‌های کثیف و نمور که پر از دم کرم است و بوی لجن می‌دهد، و باز نه از آن سوراخ‌های خشک و خالی و شنی که تویش جایی برای نشستن و چیزی برای خوردن پیدا نمی‌شود؛ سوراخ، از آن سوراخ‌های هابیتی بود، و این یعنی آسایش.
یک در کاملا گرد داشت مثل پنجره‌ی کشتی، که رنگ سبز خورده بود، با یک دستگیره‌ی زرد و براق و برنجی درست در وسط. در به یک تالار لوله مانند شبیه تونل باز می‌شد: یک تونل خیلی دنج، بدون دود و دم، با دیوارهای تخته کوب و کف آجر شده و مفروش، مجهز به صندلی‌های صیقل خورده، و یک عالمه، یک عالمه گل میخ برای آویختن کت و کلاه: این هابیت ما دلش غنج می‌زد برای دید و بازدید
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 94/07/05
داستان با این جملات آغاز می‌شود:
"در ... دیدن ادامه » سراشیب دره‌ای وسیع، کنار نهری زلال و خروشان تام خانه‌ای می‌ساخت.
دیوارها اکنون به یک متر رسیده بود و به سرعت بر بلندی آن‌ها افزوده می‌شد. دو سنگ‌تراشی که استخدام کرده بود زیر نور آفتاب کار می‌کردند و ماله‌هایشان به طور یکنواخت صدا می‌کرد. کارگرها زیر وزن قطعه‌های بزرگ سنگ عرق می‌ریختند. پسر تام، آلفرد، مشغول مخلوط کردن ملاط بود و چمچه‌های ماسه را که روی تخته می‌ریخت با صدای بلند می‌شمرد. یک نجار روی نیمکت کنار تام کار می‌کرد و با دقت تکه چوبی جنگلی را با تیشه شکل می‌داد.
آلفرد چهارده ساله بود و همچون تام، قدی بلند داشت. تام از بیشتر مردان یک سر و گردن بلندتر بود و آلفرد فقط چند سانتیمتر از او کوتاه‌تر بود و هنوز قد می‌کشید. آن دو بسیار به یکدیگر شبیه بودند. هر دو موهای قهوه‌ای روشن و چشم‌های سبز با رگه‌های قهوه‌ای داشتند. مردم می‌گفتند آن‌ها جفت زیبایی هستند. تفاوت اصلی بین آن‌ها این بود که تام دارای ریش مجعد و قهوه‌ای بود، در حالی که آلفرد فقط کرکری نرم و طلایی روی صورت داشت. تام با اشتیاق به خاطر آورد که موهای روی سر او هم روزی به همان رنگ بوده است ..
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 1393/06/05
داستان با این جملات آغاز می‌شود:
"محاکمه ... دیدن ادامه » به طور غیرقابل بازگشتی تمام شده بود، هرآنچه می‌توانست گفته شده بود، اما او هیچ‌گاه تردید نداشت که خواهد باخت. حکم کتبی دادگاه در ساعت 10 صبح روز جمعه صادر شده بود و آنچه به جا مانده بود تعداد زیادی خبرنگار بود که در بیرون هال دادگاه منطقه‌ای انتظار می‌کشیدند.
"کارل" میکائیل بلوم کویست از میان چهارچوب در، آن‌ها را دید و با قدم‌هایی آهسته جلو رفت. دلش نمی‌خواست در مورد حکم دادگاه بحث کند؛ اما سوالات اجتناب‌ناپذیر بودند و او و تمام افراد می‌دانستند که مورد سوال واقع می‌شوند و مجبورند که جواب دهند. او با خود می‌اندیشید که چگونه یک جنایتکار شده است. پشت میکروفون قد راست کرد و سعی می‌کرد بخندد. خبرنگاران دوستانه و تقریبا با خجالت با او احوال‌پرسی می‌کردند
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع:93/05/27
داستان با این جملات آغاز می‌شود:
"اتاق ... دیدن ادامه » خواب غیرعادی است و ناآشنا. نمی‌دانم کجا هستم، و چه طور شد که از این جا سردرآوردم. ماندم چه طوری باید خودم را به خانه برسانم.
من شب را همین جا گذرانده‌ام. با صدای زنی از خواب بیدار شدم و اولش خیال کردم او کنارم روی تخت خوابیده است، ولی بعد متوجه شدم دارد اخبار می‌گوید و من صدای ساعت رادیویی را می‌شنوم؛ و وقتی چشم‌هایم را باز کردم، دیدم این‌جا هستم؛ در اتاقی که نمی‌شناسم.
چشم‌هایم که به تاریکی عادت می‌کند، نگاهی به اطراف می‌اندازم. پیراهن راحتی‌ای به پشت در کمد لباس آویزان است؛ که برای یک زن مناسب است؛ ولی زنی که سنش از من خیلی بیشتر باشد. شلوار تیره رنگی مرتب و تاشده بر پشت صندلی میز توالت قرار گرفته است؛ اما چیز دیگری به چشم‌ام نمی‌آید. ساعت رادیویی ظاهر پیچیده‌ای دارد، ولی موفق می‌شوم با پیدا کردن دکمه‌ای ساکتش کنم ..."
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 1391/06
داستان اینگونه آغاز می شود:
سال ... دیدن ادامه » 1952
کیت مک ماهون همیشه فکر کرده بود پاپ اعظم در مراسم ازداوج پدر و مادرش حضور داشته است. در خانه ی آنها عکسی بود که گویی به پاپ دیگری تعلق داشت، به یک آدم بی روح. زیر عکس نوشته ای به چشم می خورد که ثابت می کرد مارتین مک ماهون و هلن هیلی در مقابل پاپ بر زمین زانو زده اند. هرگز به ذهن کیت خطور نکرده بود که در عکس های عروسی به دنبال تصویری از پاپ بگردد.
سپیده شوهانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 1390/11
داستان با این جملات شروع می شود:
سرآغاز
وقتی ... دیدن ادامه » جنگل در اطرافشان شروع به تاریک شدن کرد، گرد با صدا گفت: دیگه باید برگردیم، وحشی ها مرده اند.
سر ویمار رویس با مختصری لبخند پرسید: مرده ها تو رو می ترسونن؟
گرد دم به تله نداد. پیرمردی با بیش ازپنجاه سال سن بود و آمدن و رفتن این بچه اشرافی ها دیده بود.
-مرده مرده است. ما کاری با مرده ها نداریم.
رویس به آرامی پرسید: اونا مرده اند؟ چه مدرکی داریم؟
-ویل اونا رو دیده. حرفش که می گه مرده اند، برای من مدرک کافیه.
یوسف حبیبی سوها این را خواند
سپیده شوهانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 4 از 10