دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
من جوان هستم، بیست سال دارم؛ معهذا از زندگی جز ناامیدی، مرگ، هراس و خودپسندی حقیری که بر روی مغاکی از اندوه سایه می افکند، چیزی ندیده ام. می بینم که چطور آدمیان روبروی یکدیگر می ایستند و در سکوت، نادانسته، احمقانه، در اطاعت محض و معصومانه یکدیگر را می کشند. می بینم که اندیشه های توانای عالم ما سلاح ها و واژه هایی می آفرینند تا جنگ را ... دیدن ادامه » موجه و تحمل پذیر جلوه دهند، و تمام مردان هم سن من در این جا و آن سو، در سراسر عالم این چیزها را می بینند؛ هم نسلان من در این تجربه با من شریکند. پدرانمان چه خواهند کرد اگر به ناگاه در برابر آن ها بایستیم و از ایشان بازخواست کنیم؟ اگر پایان جنگ فرا رسد، آن ها چه انتظاری از ما خواهند داشت؟ کار ما در طی این سال ها فقط کشتن بوده؛ نخستین چیزی که در زندگی از ما خواسته شده آدمکشی بود و درک ما از زندگی منحصر می شود به مرگ. بعد از آن چه خواهد شد؟ حاصل زندگی ما چه خواهد بود؟
۰۹ ارديبهشت ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کانتورک مدیر مدرسه ی ما بود. مردی ریزنقش و یکدنده با کتی بلند و خاکستری و چهره ای مانند موش خرمایی درست به قد و قواره ی گروهبان «هیمل اشتوس». خیلی عجیب است که اغلب بدبختی های این دنیا زیر سر این آدم های کوتاه قد است. معمولاً آن ها فعال تر و سازش ناپذیرتر از آدم های بزرگ قامت اند.
۰۹ ارديبهشت ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زمین برای هیچ کس، به اندازه ی سرباز معنا ندارد. وقتی سرباز خود را در آغوش آن پناه می دهد، وقتی چهره و اندامش را از ترس ترکش ها در آن پنهان می کند، آن هنگام زمین تنها یاور، برادر و مادر است. سرباز وحشت و اشک هایش را در سکوت و امنیت زمین پنهان می کند؛ زمین به سرباز پناه می دهد و برای ده ثانیه رهایش می کند تا زندگی کند، بدود. ده ثانیه زندگی. ... دیدن ادامه » دوباره او را پذیرا می شود و گاه برای همیشه.
زمین! زمین! زمین!
۰۹ ارديبهشت ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
لیدیا مرده اما هنوز کسی نمی داند. داستان با این واقعیت ساده و در عین حال سهمگین آغاز می شود. روایت دختر نوجوانی که در خانواده ای آمریکایی- چینی به دنیا آمده، دختری که برای حفظ جمع خانوادگی و در کنار داشتن مادر سال ها فداکاری می کند اما در نهایت تاب تحمل زندگی در چنان خانواده ای را از دست می دهد، خانواده ای که به لحاظ تفاوت های فرهنگی در ... دیدن ادامه » جامعه ی آمریکای دهه 60 و 70 خود را منزوی کرده اند و عملا نمی توانند با محیط اطراف شان ارتباط برقرار کنند. این کتاب که یکی از پرفروش ترین کتابهای سال 2015 بوده داستان عشق ها و آرزوهایی است که هرگز بر زبان آورده نمی شوند و تنها پس از مرگ است که بازماندگان آن را از میان یادگاری ها و خاطرات عزیزشان در می یابند. تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم در حقیقت بیانگر عدم درک خواسته ها و آرزوهایی است که موجب می شود اعضای خانواده از هم فاصله بگیرند.
۲۷ بهمن ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید