:  ۳۴۹۳۰
:  داستان ایران
:  روی ماه خداوند را ببوس
:  داستان های فارسی قرن 14
   مصطفی مستور
:   نشر مرکز
:  رقعی
:  ۱۳۹۶
:  ۶۷
:  ۱۴.۵
:  ۲۱.۲
:  نرم
:  ۱۱۴
:  ۱۵۹,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

خداوند برای هر کس همان قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره

اگه ابراهیم برای تکمیل ایمانش محتاج معجزه بازسازی قیامت بر روی زمین بود یا موسی محتاج تجلی خداوند بر طوره علی (ع ) لحظه ای در توانایی و اقتدار خداوندش تردید نکرد و هموار می گفت اگر پرده ها برچیده شوند ذره ای بر ایمان او افزوده نخواهد شد . خداوند علی (ع ) بی شک بزرگ ترین خداوندی است که می تواند وجود داشته باشه.

این سخت ترین کاریه که کسی می تونه در تمام زندگی اش انجام بده . وای یونس کشتن عشقی به خاطر عشق دیگه خیلی سخته . چرا مرا به اینجا کشوندی ؟ یونس تو حق نداشتی با من این کار رو بکنی . تو حق نداشتی منو عاشق بکنی و بعد همه چیز رو به هم بریزی

گفتم "دوستت دارم " و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد . گفتم نکند تو رو کشته باشم ؟ نکند من مرده باشم ؟پس روحم را از روی تو برچیدم اما تو نبودی . غیب شده بودی . گفتم که سحر نمی دانم.

چه با شتاب آمدی ! گفتم برو ! اما نرفتی و باز هم کوبه در رو کوبیدی . گفتم : بس است برو ! گفتم اینجا سنگین است و شلوغ . جا برای تو نیست .اما نرفتی . نشستی و گریه کردی ان قدر که گونه های من خیس شد . بعد در رو گشودم و گفتم نگاه کن چه قدر شلوغ است ! و تو خوب دیدی که انجا چه قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و یاس و زخم و دل تنگی و اشک و آشوب و مه و مه و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت در رهم ریخته بود و دل گیج گیج بود . و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود . گفتی اینجا رازی نیست ؟ گفتم : راز ؟ گفتی : من امدم . وقتی طلوع کردی من ان بالا بودم پشت شیشه . محو تو . اخ که گاهی پایین چه قدر بهتر از بالاست ! تو نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام . تو ان پایین مثل یک حجم ابی می درخشیدی و من به هر چه رنگ ابی بود حسودی ام می شد ...........

و تو هنوز نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام .

دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
بسیار کتاب فوق العاده ای بود
حس یقینی که ناگهان به شک و بعد کم کم به یقین مبدل می شود

۱۰ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
درود
راستش من بسیار از کارهای آقای مستور شنیده بودم و این کتاب را از ایشان خواندم ولی کتاب نتوانست من را اصلاً جذب کند. یک جور داستان پراکنده بود. توصیفات شرایط و لحظات، ساده و در خیلی موارد کم بود. بعضی شخصیت‌ها واقعاً بود و نبودشان در داستان تاثیری نداشت. در اصل یاد سریال‌های ایرانی افتادم که داستانی را نقل می‌کند و در قسمت آخر سعی دارند همه چیز را به اتمام برسانند. موقعیت ظاهری شخصیت اصلی داستان غیرواقعی بود! منظورم این است که این شخصیت دانشجویی توصیف شدند که در ماه‌های آخر تحصیلشان هستند و هیچ کار مفیدی برای پایان‌نامه‌اشان انجام ندادند! من دانشجو رشته علوم انسانی نیستم و هیچ تجربه‌ای در زمینه پژوهش‌های رشته‌های انسانی ندارم، ولی در صفحات اول داستان خودم را جای شخصیت داستان گذاشتم و پیش خودم گفتم اگر من دانشجو بودم چکار می‌کردم و کارهایی که این شخصیت در ادامه انجام داد به ذهنم آمد. سوالی که پیش می‌آید این دانشجوی سال آخر چرا تا به حال این کارها را انجام نداده است! پس اگر این شخصیت یک دانشجو سالهای میانی تحصیلش معرفی می‌شد با منطق بیشتر جور می‌آمد. شاید بعد از خواندن نظر من دوستان خواننده بگویند خیلی نظر سخت‌گیرانه‌ای بود ولی به نظر من وقتی کتابی به این تیتراژ می‌رسد یعنی کتاب والایی است و باید با کتاب‌های هم سطحش مقایسه شود یعنی کتاب‌هایی با تیتراژ بالا از نویسندگان بزرگ که همه موارد در کتاب‌های نویسندگان بزرگ با منطق به راحتی هم‌خوانی دارد. در مقام این مقایسه این کتاب واقعاً کم می‌آورد. در مقایسه با آثاری از بانو دانشور و یا آقای دولت آبادی.

بر ... دیدن ادامه » سر محور اصلی داستان که یک بحث فلسفی بود هم به نظرم نویسنده نتوانسته به خوبی آن را پرورش دهد. این که شخصیت اصلی داستان از دیدگاه قدیمی خود، یکهو برمی‌گردد و به یک دیدگاه جدید می‌رسد!! به نظر من تغییر نگرش و دیدگاه یکهو اتفاق نمی‌افتد! ولی نویسنده در طول داستان به این موضوع عمیق نپرداخته که چه اتفاقی افتاده که این چنین تغییر و تحولی در این فرد حاصل شد!

در مجموع به نظر من این چنین موضوع جذابی نیازمند پردازش بیشتر داشت و حدود 120 صفحه اصلاً نمی‌تواند جوابگو باشد.
۱۷ مرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من با کتاب ارتباط خوبی برقرار نکردم پس نظر خاصیم ندارم!! شاید ی روزی دوباره کتاب رو بخونم! ب نظرم نویسنده ته داستان رو رسمن ول کرده! ینی داستانو تا ی جایی آورده بعد پایان، بی هیچ نتیجه خاصی! اگ کتاب برداشت ازاده باید ی جهت فکری ب خواننده بده و بعد کتابو تموم کنه! در ضمن محور اصلی کتاب مرگ پارسا نبود که با کشف علتش کتاب تموم شد! اگ این بود ... دیدن ادامه » می تونست نویسنده کتابو با دو شخصیت جلو ببره اون همه ادم برا چی بود وقتی هیچ پایانی نداشتن؟
۱۳ مرداد ۱۳۹۶
رضا صادقی ، مینا حشمتی ، Samira Akrami و ناصر یُلمه این را خواندند
محمد مجرد و داریوش ولیپور این را دوست دارند
به نظرم این کتاب که کلا بر این محور بود که یک بحث و موضوع فلسفی عام رو در قالب داستان و چند متن که پتانسیل داشته باشند به عنوان متن ماندگار از کتاب باقی بمونه بیاره.ممکنه شما دنبال چیز دیگری توی کتاب بودید و با مقوله ای دیگر مواجه شدید.
۱۳ مرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انتظار فوق العاده ای از این کتاب با 63 بار چاپ در طی 17 سال می‌رفت.
داستان و موضوع خوبش، نسبتاً جذاب، فلسفی و متفکرانه شروع می‌شود. اما ناگهان جذابیت و گیرایی داستان فرو می ریزد و فلسفه و تفکر منطقی از متن رخت برمی‌بندد و دیگر با داستانی که خواننده را به تفکر وا دارد، روبرو نیستیم(حداکثر با رسیدن به شروع بخش 13). البته با کمی دقت موشکافانه در برخی جملات کلیدی و کددار نویسنده، می‌توان این سیر نزولی و غیرفلسفی شدن را در همان صفحات آغازین کتاب نیز پیش‌بینی کرد.

تنها ... دیدن ادامه » نکته مثبت کتاب را در برخی جملات آن که در قالب اندیشمندانه‌ای بیان شده می‌توان دید. هر چه جلوتر می‌رویم این جملات و سوالات چالش‌برانگیز هم، در سایه برخی جملات دیگر(از بخش حداقل 13 به بعد) خود را کمتر نمایان می کنند.

محتوای داستان کتاب درباره تحصیلکردگانی است که به معنای زندگی و هستی و بودن، نبودن و مرگ و خدا ....می‌اندیشند و در هزارتویی پیچ در پیچ و فلسفی و ... گرفتار می‌شوند.

هسته مرکزی کتاب بر مبنای معنای زندگی و وجود یا عدم وجود خدا و قضیه شر در جهان و انسانها برای شخصیت اول داستان است که شک و چرخش عقیدتی در اینگونه اعتقاداتش به دلیل تحصیل و مطالعه و تفکر همراه با وضعیت نابسامان اجتماعی، موجب پیش آمدن بی تفاوتی در زندگی معمولی و پدید آمدن حس پریشانی در زندگی او می گردد.

شخصیتها پرداخت کمی دارند و بدون پیشینه و حال مشخص می‌باشند. این تک داستان دارای 20 بخش کوتاه چند صفحه‌ای است که عدم انسجام برخی بخشها و وجود برخی شخصیتهای و گفتگوهای غیر ضروری در آن آشکار است. با این اوصاف، تا حداکثر پایان بخش 13 به طور نسبی می‌توان مثلاً مشتاقانه آن را خواند چون تصور خواننده بر این می‌شود که عاقبت یک نویسنده ایرانی پیدا شده که پای در وادی این تفکرات گذاشته، ولی باقیمانده کتاب نشان می‌دهد که خط فکری مشخصی را نویسنده قرار است به خواننده القاء کند. القای یک تفکر خاص به خواننده و مشابهت آن با سریالهای تلویزیونی، از مشخصات بارز این کتاب است که به هیچ وجه قابل چشم‌پوشی نیست.

از بخش 14 یعنی صفحه حدود 60، نه فقط پایان آن کاملا قابل حدس زدن می شود(کل کتاب 112 صفحه است.) بلکه روند ادامه جزئیات داستان نیز قابل پیش‌بینی می شود و خواننده حس می کند که دیگر نیازی به ادامه خواندن و اتمام کتاب نیست. حتی می توان درک کرد که از بخش 14 به بعد قرار نیست بیان تفکرات و رخ دادن اتفاقات در داستان، از چارچوب معینی خارج شود و همه چیز قابل پیش‌بینی می‌گردد.

در مجموع غیر از برخی جملاتش، چیزی نداشت که بخواهد تا کنون 63 بار چاپ شود. احتمالا این تعداد چاپ به دلیل شروع خوب و نسبتا جذاب، همرا با ورود به موضوعاتی تقریباً جدید و تابو در ادبیات بیست سال اخیر داخلی بوده است.

با توصیه به تحمل‌پذیری این نقد به طرفداران کتاب و نویسنده محترم، آخرین حرف این است که:

وقتی این کتاب را خواندید و تعداد چاپ آن را دیدید (که برای این جامعه کتاب نخوان واقعاً قابل توجه است ) بیشتر درک می شود که چقدر اوضاع نابسامان است که چنین کتابی میشود فوق العاده و از کتابهای دیگر همین نویسنده به عنوان شاهکار یاد می‌شود.
هزینه و وقتتان را بیشتر از این برای آثار این نویسنده هدر ندهید.
۱۲ خرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من خیلی تعریف کتاب رو شنیده بودم اما فرصت خوندن دست نداده بود. الان حس میکنم یکم زیادی به این کتاب بها داده شده. تخلیط فلسفه و عرفان و عشق اونهم به شکل ناشیانه. ناتوانی در پیشبرد داستان و کد های بیهنایت زیبایی مثل موسی و خدا که خیلی ابتدایی رها شده بودند. شالوده ی تفکری داستان خیلی خوب بود اما پرداخت مناسبی نداشت.
۰۹ ارديبهشت ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عزیز میگه مردها ، هرقدر هم که بزرگ بشن و باسواد بشن و پولدار بشن باز هم مثل بچه ها هستن ،
زود قهر میکنن زود پشیمون میشن زود هم آشتی میکن ،

ممکنه ... دیدن ادامه » جلوی زنا چیزی نگن اما تنها که شدن شروع میکنن به بغض کردن.برای همینه که کسی گریه مردها رو

نمی بینه.

زنها هرچقدر کوچیک باشن, اما مادرن و پناه مردها ,هستن, حتی دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستند...
۰۷ اسفند ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خداوند برای هرکس همونقدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره.این یک رابطه دو طرفه است.خداوند بعضی ها نمیتونه حتی یه شغل ساده برای مومنش دست و پا کنه؛یا زکام ساده ای رو بهبود بده.چون مومن به چنین خداوندی توقعش از خداوندش این مقدار بیشتر نیست.خداوند آن شبانی که با موسی مجادله می کرد،البته با خداوند موسی . ابراهیم هم سنگ نیست.و خداوند ابراهیمی ... دیدن ادامه » که از شدت ایمان در آتش میره یا تیغ بر گلوی فرزندش میکشه.البته که از خداوند آن شبان بزرگتر و قوی تره.اما حتی چنین خداوندی هم در برابر خداوند علی به طرز غریبی کوچیکه.اگه ابراهیم برای تکمیل ایمانش محتاج معجزه ی بازسازی قیامت بر روی زمین بود یا موسی محتاج تجلی خداوند بر طوره،علی لحظه ای در توانایی و اقتدار خداوندش تردید نکردو همواره میگفت که اگی پرده ها برچیده شود؛ذره ای بر ایمان او افزوده نخواهد شد.خداوند علی بی شک بزرگترین خداوندی است که میتونه وجود داشته باشه.ما اگه بتونیم تنها به گوشه ای از دامن علی چنگ بیندازیم رستگار شده ایم.اما برای کسی که ایمان نداره،متاسفانه خداوندی هم وجود نداره.
روی ماه خداوند را ببوس-مصطفی مستور
۱۵ آبان ۱۳۹۴
فاطمه نوروزی ، Reza Mashayekhi و مریم صالحی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چه با شتاب آمدی ! گفتم برو ! اما نرفتی و باز هم کوبه در رو کوبیدی. گفتم: بس است برو ! گفتم اینجا سنگین است و شلوغ . جا برای تو نیست .اما نرفتی . نشستی و گریه کردی ان قدر که گونه های من خیس شد . بعد در رو گشودم و گفتم نگاه کن چه قدر شلوغ است ! و تو خوب دیدی که انجا چه قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و ... دیدن ادامه » حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و یاس و زخم و دل تنگی و اشک و آشوب و مه و مه و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت در رهم ریخته بود و دل گیج گیج بود . و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود . گفتی اینجا رازی نیست ؟ گفتم : راز ؟ گفتی : من آمدم ...!

روی ماه خداوند را ببوس| مصطفی مستور
۱۹ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید