:  ۹۰۹۷۵
:  داستان ایران
:  پاییز فصل آخر سال است
:  داستان فارسی قرن 14
   نسیم مرعشی
:   چشمه
:  رقعی
:  ۱۳۹۸
:  ۴۰
:  ۱۴.۵
:  ۲۱.۵
:  نرم
:  ۱۸۹
:  ۲۸۰,۰۰۰ ریال


بخشی از کتاب:

این‌همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می‌کنند. بیدار می‌شوند و می‌خورند و می‌دوند و می‌خوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟ بابا گفت جوری زندگی کن که بعد از تو آدم‌ها تو را یادشان بیاید. تئاتر نونهالان گیلان اول شده بودم. بابا ماشین آقاجان را گرفته بود و مرا آورده بود خانه. لباس شیطان را از تنم درنیاورده بودم هنوز. شنل و شاخ و دمی که مامان درست کرده بود نمی‌گذاشت درست راه بروم. بابا برایم یک عروسک جایزه خریده بود. کله‌ی عروسک را کنده بودم. داشتم چشمش را از گردنش می‌آوردم بیرون. می‌خواستم بفهمم چرا وقتی می‌خوابانمش چشم‌هایش بسته می‌شود. بابا عروسک را گرفت و گذاشت کنار. مرا نشاند روبه‌روی خودش. گفت من کسی نشدم، اما تو و رامین باید بشوید. یادت می‌ماند؟ گفتم آره بابا، یادم می‌ماند. فردایش رفت و دیگر نیامد. چی از بابا به من رسید غیر از این حرف و چشم‌های سبزش؟ نیامد که ببیند حرفش زندگیمرا خراب کرده. خودش کسی نشد، من چرا باید می‌شدم؟

نسیم مرعشی( - 1362)، نویسنده و برنده رمان برتر جایزه جلال آل احمد سال 94 است.

خبرهای وابسته

» مستور: مرعشی تجربه‌های عمیق زنان را به قلم آورده است/ شریعتی: شخصیت‌های رمان مرعشی از وضعیت خود راضی نیستند » کدام رمان جایزه جلال آل‌احمد را برد؟ » پرونده‌ی رمان «پاییز فصل آخر سال است» (نسیم مرعشی) » ​جلسه نقد و بررسی «پاییز فصل آخر سال است»‌

آواهای وابسته

» خوانش پاییز فصل آخر سال است

دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
"تو دلت رفته بود، ماندن نداشتی دیگر، هیچکس نمی‌توانست نگهت دارد، چه برسد به من، که دستهایم دور تن‌ات باز بود و خودم پَرَت دادم، مثل کبوتر در آسمان، جلو چشمم بال زدی و دور شدی و دور شدی تا دیگر ندیدمت. حالا دیگر هرچقدر هم زل بزنم به آن تکه‌ی آبی‌یی که در آن محو شدی و فریاد بزنم من هنوز عاشقانه‌هایم را نخوانده‌ام، برنمی‌گردی." ... دیدن ادامه » معرکه‌ست این کتاب..!
اونقدر قشنگ نوشته شده که شخصیت‌های داستان رو لمس کردم
کاملا حس میشد غمی که بعد از رفتن میثاق، زندگی لیلا رو فرا گرفته بود، ترس‌ها و بدبختی‌هایی که از بچگی با شبانه بزرگ شده بود و باعث شده بود نتونه تصمیمی بگیره، و روجایی که حال بدش رو خیلی خوب پشت خنده‌هاش قایم کرده بود و ضجری که بخاطر نرسیدن به آرزوش می‌کشید...
۱۴ شهريور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی وقت است دارین ادا در می آوریم
ادای خوشبختی ساده ای که در این بدبختی محتوم ابدی گمش کرده ایم ..
۰۲ بهمن ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب سردی بود. ولی سرد مثل سرمای پاییز خوب و دوست داشتنی.
۱۰ مهر ۱۳۹۶
بهار موسوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تم سردی داشت.

کدام احمقی گفته زمان خطی است؟ دروغ گفته. زمان معادله چند مجهولی است.
۰۹ اسفند ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتابی فوق العاده و خیلی متفاوت از رمان های رایج ایرانی بود.
سرشار از حقایقی دردناک و تلخ. روایتی از عشق و زندگی و اجبار زندگی. تفاوت های فراوان بین حتی دوستان و زاویه های دید متفاوت انها و نگاه کردن و درک مختلف انها از وقایعی یکسان.
۲۷ بهمن ۱۳۹۵
بهار موسوی و بابک عباس زاده این را خواندند
فرشته حسین پور و سعیده شفیعی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«زندگی همه‌جورش سخت است، هر روز سخت‌تر از روز قبل. دارم توی ابرها زندگی می‌کنم. مالیخولیایی شده‌ام. همین کتاب‌ها مالیخولیایی‌ام کرده‌اند، می‌دانم. همین کتاب‌ها که پر از قهرمان هستند. قهرمان‌های سمی. قهرمان‌هایی که هی توی ذهنم به‌هم بافتم‌شان و بزرگ و کوچک‌شان کردم و بالا و پایین‌شان کردم و آخرش یک قهرمان برای خودم ساختم که ... دیدن ادامه » هیچ‌جا پیدا نمی‌شود.»
۱۹ دى ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«پاییز فصل آخر سال است» از آدم‌هایی می‌گوید که انتخاب‌ نمی‌کنند، بلکه به موقعیت‌هایی که آن‌ها را انتخاب می‌کند، تن می‌دهند؛ همان‌طور که برای لیلا انتخاب می‌شود که از همسرش میثاق ـ که قصد مهاجرت دارد ـ جدا شود. برای روجا که موفق به گرفتن ویزا نمی‌شود، ماندن انتخاب می‌شود که با ارسلان باشد؛ به دلیل این‌که راه دیگری برای بهتر ... دیدن ادامه » زندگی کردن سراغ ندارد..
۲۶ خرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب عاااالیــــه، درسته غمگینه ولی عالیه.
یک کتاب کاملا زنانه، که هر زنی در هر فصل از آن می تواند، تکه ای از خودش را پیدا کند.
۱۰ فروردين ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چه قدر عالی بود پر از احساسات آشنا پر از دردهای مشترک
۰۵ اسفند ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چقدر با عجله و بدون احساس بود این خوانش .....چرا؟؟؟؟
۲۴ آذر ۱۳۹۴
بهار موسوی ، بهار موسوی و سعیده شفیعی این را خواندند
کاربر 3263 طرح حکمت و اتنا زمردی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بابا عروسک را گرفت و گذاشت کنار. من را نشاند روبه‌روی خودش. گفت من کسی نشدم، اما تو و رامین باید بشوید. یادت می‌ماند؟ گفتم آره بابا، یادم می‌ماند. فردایش رفت و دیگر نیامد... نیامد که ببیند حرفش زندگی من را خراب کرده. خودش کسی نشد، من چرا باید می‌شدم؟
۰۳ ارديبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید