:  ۴۳۲۶۹
:  داستان جهان
:  ترغیب (گالینگور)
:  داستان های انگلیسی قرن 19
   جین آستین
   رضا رضایی
:   نشر نی
:  رقعی
:  ۱۶
:  ۲۱.۳
:  سخت
:  ۳۰۸
:  ۵۲۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

ان الیوت، قهرمان آخرین رمان جین آستین، در آستانه سی سالگی، در محیط تنگ و محدود که ارزش های کاذب بر آن حاکم است، با متانت و شکیبایی زندگی را پیش می برد. هشت سال پیش به ترغیب دوستان و نزدیکانش به خواستگاری مرد محبوبش جواب رد داده بود. حالا چه چیزی آن مرد را ترغیب خواهد کرد تا برای تجدید رابطه قدم جلو بگذارد؟...

آواهای وابسته

» خوانش کتاب ترغیب

دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید

بعد از غرور و تعصب که معرف حضور همه هست دومین کتابی بود که از جین آستن می خوندم. فضاسازی و شخصیت پردازی های استن اونقدر دقیق و فکرشده بود که کتاب بیش از حد انتظارم برام لذتبخش شد. این بار آستن از انگلستان اوایل قرن نوزدهم که اصالت خانوادگی و ثروت دو عامل تعیین کننده ی مقام و مرتبه اجتماعی شهروندان هستند ، دختری رو به عنوان قهرمان داستانش انتخاب کرده به نام "آن" .اولین مشخصاتی که ازمعرفی استن راجع به "آن" به ذهن میاد متفاوت بودن رفتار و اندیشه ی "آن" در مقابل سایر اعضای خانواده ش و در نتیجه تنهائی و مورد بی انصافی قرار گرفتنه . با این وجود دختر مهربان ، منطقی ، مودب و صبوری نمایش داده میشه

آن ... دیدن ادامه » که دختر خانواده ای اشرافیه به درخواست ازدواج تنها عشق زندگیش - در اثر مخالفت اطرافیان و ترغیبش به رد کردن این پیشنهاد تنها به دلیل اختلاف طبقاتی- پاسخ منفی میده و حالا بعد از گذشت سال ها نتونسته درگیر رابطه ای عاطفی بشه و ثروت خانوادگیشون هم در اثر ولخرجی ها رو به زوال رفته و عشق پیشین هم در اثر پشتکار و استعداد ثروتی به هم زده درگیر این سوال ذهنی شده که آیا اشتباه کرده؟ باید نظر دیگران رو جویا میشده و تا این حد اون رو محترم می شمرده؟ احترام به خانواده و اطرافیان تا کجا درسته؟ آیا این نشونه ی سست عنصری و نامردی آن نبوده؟قاطعیت در تصمیم بهتره یا منعطف بودن؟ مانده بر سر دوراهی عشق و علاقه و احترام به طبقه خانوادگی کدام مهم تره؟ روزگار برگشته، اوضاع تغییر کرده و هرکسی با کمترین مقایسه ای متوجه میشه که "آن" ضرر کرده ولی آدمیزاد که از آینده باخبر نیست

فراموش نکنیم داستان متعلق به دوره ایست که مقام زن کاملا به مقام مرد بستگی داشت...در اثر ازدواج خوب مقام زن تا طبقه اجتماعی همسرش بالا می رفت و در اثر ازدواج با مردی از طبقه پایین تر- صرفنظر از موقعیت اجتماعی قبل از ازدواج زن - این مرتبه تا مرتبه اجتماعی همسر کاهش پیدا می کرد پس طبیعیست که انتخاب همسر برای دختران با این میزان از دقت و وسواس انجام بشه

این "والدین احمق" شاید یکی از خصایص داستان های آستن باشند . ها؟ بعد از مادر احمق و مشهور داستان غرور و تعصب این جا هم سر والتر پدر آن و ماری خواهر آن نمونه های دیگه ای از والدین احمق هستند که بیشتر از رفتار والد گونه ، کودکانه رفتار می کنند و تهی مغز و بی فکرند. دیگر این که تاکید آستن روی ارزش گذاشتن به توانایی ها، علائق، دستاوردها و رفتار افراد در کنار ثروت و اصالت خانوادگی ، به عنوان یک نویسنده انگلیسی قرن نوزدهمی با تفکرات و باورهای عرف خلاف این ، جای ستایش داره . به نظر میرسه حتی آستن برای بزرگنمایی اندیشه ی فارغ شدن از مقام و مرتبه اجتماعی در انتخاب دوست، خانم اسمیت فقیر و ساده رو همون دوست "آن" انتخاب می کنه که با هشدارش راجع به شخصیت واقعی و نقشه های شوم سر الیوت ، نقش حیاتی برای نجاتش بازی می کنه . همچنین داستان پر است از کاپیتان های نیروی دریایی که به عنوان قشری از جامعه که لزوما دارای ثروت و اصالت نیستند و با علاقه و تلاش مسیر ترقی رو طی می کنند و محترم شمردنشون و حتی گاها برتر از اشراف قرار دادنشون به نظرم بیان گر دید آستن به همین موضوع فراغت از طبقه اجتماعیست

خوبی داستان های آستن اینه که انواع و اقسام خوب و بد هر چیز رو به نمایش می گذارند."لیدی راسل" که عاقل و منطقیه و نظرش برای همه بااهمیته، "ماری" که کم عقل و سطحی نگره و مدام از همسرش ناراضیه، "الیزابت" که زودباور و متعصب در باورهاشه، "آن" مهربان و دوست داشتنی که راضی نگه داشتن اطرافیان براش مهمه و یا "همسر ادمیرال" که با گذشت سالها هنوز عشقش به همسرش پایداره و همه جا همراه و یاور اونه

جین آستن خوشحالتون میکنه و با زرنگی درکنار بحث های اجتماعی از رمانس صحبت میکنه ولی هرگز به دام بحث های سطحی رمانتیک نمیفته. و حتی خوانش سریع و شیرینی می تونه قلمداد شه برای اوقاتی که موتور کتابخوانیتون از کار افتاده و نیاز به محرک داره
·
۰۴ بهمن ۱۳۹۴
ناهید اخوان این را خواند
لیلا جعفری این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پنج صفحه ابتدائی کتاب (بدون آوردن پاورقی) :

سر والتر الیوت‌کلینچ‌هالی سـامرستشری مـردی نبودکـه بـرای مشـغولیت خودش‌کتابی دستش بگیرد جزکتاب شرح حال بـارونت‌ها. بـا ایـن‌کـتاب ساعات بیکاری را پر می‌کرد و ساعات غم و ملال را خالی‌، به بحر ته‌ماندة امتیازات قدیم می‌رفت و فکر و ذکرش می‌شد تحسین و تمجید یا هیبت‌ و احترام‌، و احساسات نامطبوعی هم که از امور پیش ‌پاافتادة خانه مـی‌داشت خودبه‌خود به تاسف و انزجار بدل می‌شد. وقتی به سراغ مناصب و عناوین بی‌شمار قرن‌گذشته می‌رفت‌، حتی اگر همة اوراق کتاب برایش علی‌السویه بودند شرح‌حال خودش را با چنان علاقه‌ای می‌خواند که تمامی نـداشت‌... این‌کتاب مورد علاقه همیشه به این صفحه باز می‌شد:
... دیدن ادامه »
الیوت کلینچ‌ها لی‌. والتر الیوت‌، متولد ١ مارس ٥‌١٧٦، ازدواج در ١٥ ژوئیة ١٧٨٤ با الیزابت‌، دختر جناب جیمز استیونسن ساوث پارگی در ولایت‌گلوستر؛ فرزندانش از این خانم (‌متوفی در سال 1801) عبارتند از: الیزابت‌، مترلد ١ ژرئن 1785 ؛ ان‌، مترلد ٩ ارت ١٧٨٧؛ پسری مرده به دنیا آمده در ٥ نوامبر ١٧٨٩؛ مری‌، متولد ٢٥ نواممر .١٧٩١

این مطلب عیناً این شکلی از چاپخانه درآمده بود، اما سر والتـر مـحض اطلاع خودش و خاندانش آن را تکمیل‌کرده بود و بعد از تاریخ تولد مری این مطلب را نوشته بود: «‌ازدواج در ١٦ دسامبر 1810 با چارلز، پسـر و وارث جناب چارلز مازگروو اپرکراسی در ولایت سامرست‌» و جلو سال فوت زنش هم خیلی دقیق روز و ماه فوت او را اضافه‌کرده بود.

بعد نوبت میرسید به سوابق و افتخارات این خاندان قدیمی و آبررمند به همان سیاق معمول‌: چطور اول بار در چشر سکنی‌گزیده بودند، چه‌طور در داگدیل مورد تقدیر قرار گرفته بودند - خدمت در سمت کلانتر، نمایندة ناحیه در سه پارلمان پیاپی‌، اثبات ارادت و پـاسداری از شـرف بـارونتی در نخستین سال سلطنت چارلز دوم، با کلیة مری‌ها و الیزابت‌هایی که اعـضای خاندان با آن‌ها ازدواج کرده بـودند... مـجموعا دو صـفحة قشـنگ در قطع یک‌دوازدهم‌، و در پایان نیز آرم خاندان و این نوشته‌: «‌مقر اصلی‌، کلینچ‌هال‌، در ولایت سامرست‌)‌، و آخر از همه‌، باز هم دست‌خط سر والتر:

«‌وارث احتمالی‌، جناب فوبلیام والتر الیوت‌، نبیرة سر والتر دوم‌.»

سر والتر الیوت سراپا فخر بود، فخر به خودش و موقعیتش‌. در جوانی واقعا خوش‌قیافه بود، و در چهل‌وچهارسالگی هم هنوز مرد خیلی جذابی به حساب می‌آمد. حتی بین زن‌ها کمتر کسی پیدا می‌شد که این‌قدر بـه ظـاهر خودش برسد.گماشتة هـیچ لرد تـازه از راه رسـیده‌ای هـم از موقعیتش در محافل و مجالس اینقدر حظ نمی‌برد. به نظرش زببایی از هر موهبتی بالاتر بود، البته جز موهبت بارونتی‌، و سر والتر الیوت‌که این مواهب را یکجا در وجودش داشت مدام قربان صدقة خودش مـی‌رفت و خودش را حسـابی می‌گرفت‌.

خوش‌قیافگی و مقام اجتماعی‌اش لااقل در ازدواج به کارش آمده بود. به خاطر همین‌ها بودکه زنی‌گیرش آمده بود به‌مراتب بالاتر از زنی‌که حقش بود. لیدی الیوت رن فوق‌العاده‌ای بود، باهوش و دوست‌داشتنی‌. اگر شیفتگی دورة جوانی‌اش را ندیده بگیریم‌، همان شیفتگی و عشقی‌که او را کرد لیدی الیوت‌، بله‌، غیر از این‌، دیگر هیچ عیب و ایرادی نمی‌شد در افکار و رفتارش پیدا کرد. ... هفده سال آزگار عیب و نقص‌های شوهرش را شوخی‌گرفت‌، یا بی‌اهمیت جلوه داد، یا پنهان نگه داشت‌، و برایش آبرو و احترام خرید. البته خودش به‌هیچ‌وجه خوشبخت‌ترین آدم دنیا نبود، اما در انجام وظـایفش‌، بـا دوستانش و با فرزندانش‌، آن بهره از خوشبختی نصیبش می‌شدکه به زندگی دل بدهد و هنگام وداع با دنیا و مافیها آن‌قدرها هم مشتاق عزیمت نباشد. ... سه‌تا دختر،‌که دوتای بزرک‌ترشان شانزده سال و چهارده سال سن داشتند، اصلا ماترک مطمئنی نبودندکه یک مـادر بـا خـیال راحت از خـودش بـاقی بگذارد. از این‌هـم بدتر، سپردن آن‌ها به امان یک پدر ازخودراضی و بی‌فکر بودکه لیاقت سرپرستی و تربیت آن‌ها را نداشت‌. اما لیدی الیوت یک دوست خیلی صمیمی داشت‌، زنی عاقل و لایق‌که به علت علاقة بسیار زیاد هر دو به یکدیگر، آمده بود در روستای‌ کلینچ زندگی می‌کرد تا نزدیک هـم بـاشند. لیدی الیوت روی محبت و توصیه‌های او بودکه حساب می‌کرد و تصورش این بودکه او بهترین یار و مددکار برای ادامه دادن به همان روش‌های تربیت و تعلیمی است ‌کـه خودش با شور و شوق در قبال دخترهایش در پیش‌گـرفته بود .

این دوست و سر والتر ازدواج نکردند، برخلاف پیش‌بینی‌های دوست و آشناها. ... سیزده سال از مرگ لیدی الیوت‌گذشته بود و ایـن دو نـفر هنوز همسایه و دوست صمیمی بودند. یکی‌شان بیوه‌مرد ماند، و دیگری بیوه‌زن‌. لیدی راسل سن و سالی داشت‌، شخصیتش قوام پیدا کرده بود، و دستش هم حسابی به دهانش می‌رسید... خب‌، این‌که اصلا به فکر ازدواج مجدد نبود از نظر مردم مسئله‌ای به حساب نمی‌آمد، چون به‌طور کلی موقعی‌کـه زنـی ازدواج مجدد می‌کند مردم بی‌خود و بی‌جهت ناراحت می‌شوند، حتی بیشتر از موقعی‌که آن زن ازدواج مجدد نمی‌کند. اما مجرد ماندن سر والتـر علل دیگری داشت‌. ...کافی است بدانیم که سر والتر هـم مـثل هـر پـدر خوب دیگری (‌بعد از یکـی دوبار ناکامی در خواستگاری‌های خیلی خیلی نامعقول‌) به خودش فخر می‌فروخت‌کـه محض خاطر دخترهای عزیزش مجـرد بـاقی می‌ماند. برای دخـتر بزرک‌ترش واقعاً حاضر بود از خـیر هر چـیزی بگـذرد، حتی از خیر چیزهایی‌که زیاد هـم دلش نـمی‌خواست از خـیرشان بگـذرد. الیزابت در شانزده سالگی هر حق و حقوقی را که می‌شد از مادرش به ارث ببرد صاحب شده بود، و چون خیلی خوشقیافه و حسابی هـم شبیه پدرش بود نفوذ زیادب به هـم زده بود و پـدر و دختر بـه خیر و خوشی روزگـار مـی‌گذراندند. دو دختر دیگر سر والتر این مقام و موقعیت را نداشتند. مـری البته بفهمی نفهمی ارج و قربی پیدا کرده بود، چون شده بود خانم چـارلز مازگروو. اما ان با این‌که ظرافت فکر و ملاحت طبع داشت و قاعدتآ هر آدم با فهم و شعوری قدرش را می‌دانست‌، نه پیش پدرش ارج و قربی داشت و نه پیش خواهرش... حرفش را نمی‌خریدند، هـمیشه می‌بایست از آسایش و راحتی‌اش بزند... فقط ان بود، همین‌.

البته ان دخترخواندة عزیز کرده و با ارج و قرب لیدی راسل بود. دوست عزیز دردانه‌اش بود. لیدی راسل هر سه دختر را دوست داشت‌، اما فقط بـا دیدن ان بودکه خاطرة مادرشان در او زنده می‌شد.

چند سال پیش تر، ان الیوت دختر خیلی خوشگلی بود، اما زود از آب و رنگ افتاده بود. پدرش در اوج شکوفایی او هم چیز دندانگیری نمی‌دید (‌بس که چهرة ظریف وچشم‌های میشی‌اش با پدرش فرق داشت‌)‌، چه رسد به این زمان‌که دیگر رنگ‌پریده و لاغر شده بود و اصلا نـظر لطـف پـدر را جلب نمی‌کرد. ان‌که از قبل هـم امید چندانی نداشت روزی اسمش در صفحه‌ای از صفحات‌کتاب مورد علاقة پدرش ثـبت بشـود، حالا دیگـر اصـلا امـیدی نداشت‌.کل محبت پدر نثار الیزابت می‌شد، ... مری هم که رفته بود بـا یک خانوادة آبرومند و مال و منال‌دار قدیمی ولایت وصلت‌کرده بود، دیگر همة عزت و احترامش را از دست داده بود بدون آن‌که عزت و احترام جدیدی به دست آورده باشد. اما الیزابت‌، بـله‌، الیزابت روزی روزگـاری بـا یک مرد درست حسابی ازدواج می‌کرد.

از حسن تصادف‌،‌گاهی زنی در بیست‌ونه سالگی خوش‌بروروتـر از ده سال قبلش ازکار درمی‌آید. به‌طورکلی اگر مریضی و دلشوره‌ای درکار نیابد، در چنین سن‌وسالی چیزی از ملاحت و قشنگی آدم کم نمی‌شود. الیزابت هم این‌جور بود. هنوز همان دوشیزه الیوت خوشگلی بود که سیزده سال قبل بود. نمی‌شد به سر والتر خــوده ‌گـرفت ‌کـه چـرا سـن ‌و سال الیـزابت را فـرامـوش می‌کند، یا لااقل نمی‌شد زباد هم او را خوش‌خیال فرض‌کرد و گفت‌ که چرا وسط درب و داغون شدن این‌همه قیافة قشنگ‌، خودش و الیـزابت را مـدام سرحال‌تر می‌بیند. آخر، به چشم خودش می‌دیدکـه بـقیة افـراد خانواده و دوست و آشناها همه دارند پیر و پیرتر می شوند. ان تکیده تر می شد، مری طراواتش را از دست می‌داد، قیافة هـمة آدم‌هـای دوروبـر پس می‌رفت‌، و پیشروی سریع چین‌وچروک‌های اطراف شقیقة لیدی راسل هـم مدت‌ها بود سر والتر را به غم و غصه انداخته بود.

الیزابت در عالم رضایت‌کاملا به پای پدرش نمی‌رسید. سیزده سال بانوی کلینچ‌هال بود و با چنان درایت و تسلطی به رتق‌وفتق امور پرداخته بودکـه هیچ‌وقت به فکر آدم نمی‌رسید او از سن وسالش جوان‌تر باشد. سیزده سال از مهمان‌ها خوب پذیرایی‌کرده بود، در خانه نظم و انضباط برقرارکرده بود، جلوتر از بقیه سوار کالسکة چهار اسبه شده بود، و توی همة اتاق‌های پذیرایی و غذاخوری آن ولایت هم بلافاصله پشت سر لیدی راسل بیرون آمده بود. سیزده زمستان‌، وسط یخبندان‌، هر ضیافت افتخاری رقص را که می‌شد در آن منطقة خلوت برگزارکرد او افتتاح‌کرده بود. سیزده بهار هم هـر وقت بـا پدرش به لندن سفر می‌کرد تا چند هفته‌ای از سال را در این عالـم بیکران‌کیف کند شکوفه‌های تازه را دیده بود. همة این‌ها را به یاد داش‌، می دانست که بیست‌ونه ساله است‌، وگاهی افسوس می‌خورد وگاهی هم نگران مـی‌شد. کاملا راضی بود از این‌که حسابی مثل سابق خوشگل است‌. اما حس می‏‎کرد که دارد به سال‌های خطر نزدیک می‌شود، و دلش می‌خواسب‌ مطمئن بشود که یکی دو ساله جناب بارونتی می‌آید و درست حسابی از او خواستگاری ...

<<<اگر شما هم میتونید پنج صفحه ابتدایی کتاب هاتون رو بگذارید تا خرید بهتری داشته باشیم>>>
۲۳ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید