:  ۳۶۵۶
:  داستان جهان
:  ابله
:  داستان های روسی قرن 19
   فئودور داستایفسکی
   سروش حبیبی
:   چشمه
:  رقعی
:  ۱۳۹۷
:  ۱۹
:  ۱۳
:  ۲۱
:  سخت
:  ۱۰۱۹
:  ۱,۲۰۰,۰۰۰ ریال


شاهکار «داستایوسکی» درباره «مویخکین»- آخرین فرزند یک خاندان بزرگ ورشکسته است- که پس از اقامتی طولانی در سوییس برای معالجه بیماری، به میهن خود باز می گردد. او که نجیب زاده ای خوش قیافه و تحصیلکرده است، به افسردگی و بی ارادگی مبتلاست و نه آرمانی دارد و نه هدف و احساس خاصی. او شاید بیش از حد نیکوسیرت و خوش قلب است، آن گونه که همگان «ابله» میپندارندش و جدی نمی گیرند. چرا که دنیا دیگر جایی برای خوبی و بخشندگی ندارد.‏


دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
به عقیده من بهتر است آدم تلخکام باشد ولی بداند، تا اینکه خوشحال باشد و فریب‌خورده.

-رمان ابله اثر فئودور داستایفسکی
۱۹ شهريور
مینا مکوندی این را خواند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مجازات اعدام به گناه آدم کشی، به مراتب وحشتناک تر از خود آدم کشی است. کشته شدن به حکم دادگاه به قدری هولناک است که هیچ تناسبی با کشته شدن به دست تبهکاران ندارد. آن کسی که مثلا شب، در جنگل یا به هر کیفیتی به دست دزدان کشته می شود تا آخرین لحظه امیدوار است که به طریقی نجات یابد، هیچ حرفی در این نیست. مواردی بوده است که کسی که سرش را گوش تا ... دیدن ادامه » گوش می بریده اند هنوز دلش به فکر فرار گرم بوده یا التماس می کرده است که از خونش بگذرند. حال آنکه اینجا همین امیدی که تا آخرین دم دل را گرم می دارد و مرگ را ده بار آسان تر می کند بی چون و چرا از محکوم گرفته می شود. اینجا حکم صادر شده و همین که حکم است و قطعی است و اجباری ست و هولناک ترین عذاب است و بدتر از آن چیزی نیست.

|¤ ابله | داستایوسکی ¤|
۲۰ مرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دین به ما می گوید: " نکش! " ولی انسانی را می کشند چون آدم کشته است! این که نمی شود!

|¤ ابله | داستایوسکی ¤|
۲۰ مرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پنج صفحه ابتدائی کتاب (بدون آوردن پاورقی) :

اواخر نـوامبـر بود ولـی هـوا ملایـم شده بـود. حـدود سـاعت نـه صبح قطار ورشو-‌پترزبورک تمام‌‌بخار به پترزبورک نزدیک می‌شد. هوا به قدری مرطوب و مه‌آلود بودکه نور خورشید به زور حریف تاریکی می‌شد. از پنجره‌های راست یا چپ قطار مشکل می‌شد در ده قدمی چیزی تشخیص داد. بعضی مسافران هم از خارج می‌آمدند. اما از همه پرتر واکن‌های درجة سوم بود و پر ازکـم ‌بضاعتانی‌که به دنبال‌ کسب‌وکار خود می‌رفتند و مال همان نزدیکی‌ها بـودند. هـمه بـنا بـه معمول خسته بودند و بار خواب بر همة پلک‌ها سنگینی می‌کرد. همه یخ‌کرده بودند و چهره‌ها همه در نور از مه‌ گذشته زرد و پریده‌رنگ می‌نمود.
در ... دیدن ادامه » یکی از واگن‌های درجة سه‌، کنار پنجره‌، دو نفر از سحر روبـه‌روی هـم نشسته بودند. هر دو جوان بودند و هـیچ‌یک بـاری هـمراه نـداشت و چـندان خوش ‌سروپز نیز نبودند و هیات هر دو بسیار چشم‌گیر بود و هر دو می‌خواستند عاقبت سر صحبت را با هم بازکنند. اگر از حال هم خبر می‌داشتند و می‌دانستند که در آن لحظه از چه حیث جلب توجه می‌کنند، حیران مـی‌ماندندکـه دست بوالعجپ قضا آن‌ها را در این واگن درجة سه قطار ورشو - پترزبورگ رو به رویهم نشانده است‌. یکی از آن‌ها جوان کوتاه‌قامتی بود بیست‌وهفت هشت ساله‌، که موهایی تقریبآ سیاه و مجعد و چشم‌هایی ریز و خاکستری ولی آتشین داشت‌. بینی‌اش پهن وکوفته وگونه‌هایش برجسـته بـود. لیـخندی هـمه‌گستاخی و ریشخند که حتی از بد اندیشی نشان داشت‌، لب‌های نازکش را پیوسته می‌کشید اما پیشانی‌اش بـلند و خوش‌ترکیب بـود و اثـر تـرکیب دور از نـجابت پـایین صورتش را جبران می‌کرد. آنـچه در چـهرة او بـیش از هـمه جلب‌نظر مـی‌کرد پریده‌رنگی آن بودکه به مرده می‌مانست و سراپایش را با همه نیرومندی نـزار مینمود و نیز برق سودایی درچشمانش بودکه به رنج می‌رسید و با گستاخی و خشونت لبخندش و نیز با آتش و خودخواهی نهفته در نگاهش ناسازگار بود. پوستین استرخان سیاه فراخ و گرمی به تن داشت و شب از سرما نلرزیده بود، حال آنکه مسافر روبه‌رویش نوازش‌های سرد و مرطوب شب زمستانی روسیه را که پیدا بود برای آن آمادگی ندارد ناگزیر بر تن لرزان خود تحمل‌کرده بود. شنل گل ‌و گشادی به تن داشت‌، با کلاهی بزرگ، درست از آن‌گونه‌که مسافران در اروپا، درکشورهای دور، در سوییس یا مثلا شمال ایتالیا اغلب در زمستان بـر دوش می‌اندازند و البته خیال سفری به دوری ایدکونن‌ا تا پترزبورک را ندارنـد. امـا لباسی‌که برای سفر در ایتالیا کافی و حتی بسـیار مـناسب است بـه هیچ‌روی درخور سرمای صحراهای روسیه نبود. صاحب شنل‌ کلاهدار،‌که او هم جوانی بیست‌ و ‌شش هفت ساله بود، قامتی از میانه اندکی بلندتر و موی طلایی پرپشتی به رنگ‌کاه داشت وگونه‌هایش توافتاده و زنخ ریشش تنک و اندکی نوک‌تیز و تقریبآ سفید برد. چشماشن درشت و کبود بود و نگاهی نافذ داشت‌. در نگاهش کیفیتی بود آرام و سنگین‌، حالت عجیبی‌،‌که بعضی بینندگان به نخستین نگاه آن را به صرع حمل می‌کنند. از این‌که بگذری سیمای جوان شـیرین و ظریف و تکیده ولی بی‌رنگ‌، و اکنون اما از سرما رو به‌کبودی بود. بـقچة ‌کـوچکی در دست داشت‌که روی زانویش تکان می‌خورد، چیزکی بود پیچیده در شال‌کردنی کهنه و رنگ‌ورورفته‌، و ظاهراً تمام بار سفرش همان بود.کفش‌هایش تـخت ضخیمی داشت و زیر گتر پنهان بود و ایـن‌ها هـیچ‌یک رنگ روسـی نـداشت‌.
همسفر سیاه‌موی پوستین‌پوش‌که تا اندازه‌ای از سر بـی‌کاری ایـن جــزئیات را تماشاکرده بود، عاقبت با پوزخند دور از نزاکتی‌، از آن دست که رک‌وار است و بی‌محابا لذت آدمیزاد را از ناکامی همنوعش نشان می‌دهد، پرسید: «‌انگار یـخ کرده‌اید؟‌»
این را گفت و گردن در شانه فرو برد.
مخاطبش‌که انگاری از خدا می‌خواست حرف بزند، فورا جواب داد: «‌خیلی‌! و تازه ملاحظه ‌کنید که تُکِ سرما دیگر شکسته‌. اگر زمهریر زمستان بـود چـه می‌کردم‌؟ هیچ گمان نمی‌بردم که مملکت‌مان این‌قدر سرد باشد. دیگـر عـادت ندارم‌.»
«‌از خارج می‌آیید، نه‌؟‌»
(‌بله‌، از سوییس‌.)
جوان سیاه‌مو سوتی زد و خندیدکه «‌به‌! چه راه نزدیکی‌!» و به این شکل سر صحبت باز شد. رغبت جوان زرینه‌موی شـنل‌پوش در جواب دادن بـه پـرسش‌های هـمسفم سـیاه‌مویش عجیب بـرد، خـاصه آنکـه بی‌ملاحظگی بسیار پرسنده و نابجایی پاره‌ای پرسش‌هایش و نیز ولنگاری نهفته در بعضی ازآن‌ها او را بدگمان نمی‌کرد. ضمن پاسخ به این سوال‌ها از جمله شرح داد که در واقع مدتی مدید، یعنی چهار سال و اندی‌، دور از روسیه به سر برده است‌. برای معالجه به خارجش فرستاده بوده‌اند و بیماری‌اش عـارضة عـصبی عجیبی شبیه به صرع است‌که آن را جن‌زدگی هم می‌گویند و یک‌جور رعشـه همراه با تشنج اندام است‌. جوان سیاه‌مو ضمن شنیدن این توضیحات چندبار پوزخند زده بود اما خاصه وقتی پرسیدکه «‌خوب‌، عاقبت معالجه‌تان‌کردند یا نه‌؟‌» و جواپ شنیدکه «‌نه‌، معالجات به جایی نرسید!» قاه‌قاه خندید و با لحن گزنده‌ای گفت‌: «‌لابد پول هنگفتی هم خرج کرده‌اید که همه باد هوا شده‌! ما را ببین‌که اینجا نشسته‌ایم و حرف‌های این فرنگی‌ها را باور می‌کنیم‌.»
مرد بدلباسی ‌که پهلوی آن‌ها نشسته بود خود را میان انداخت‌که «‌فرمایش حضرت‌عالی عین حقیقت است‌.» مردی بود چهل ساله و قوی‌جثه‌،‌کـه بـینی سرخ و صورت پر زال و زگیلی داشت‌. هیاتش داد می‌زد که از میرزا بنویس‌های کهنه‌کار است‌. تکرار کرد: «‌بله‌، قربان‌، عین حقیقت است‌. شیرة جان ما روس‌ها را می‌مکند و سرمان بی‌کلاه می‌ماند.»
بیمار از سوییس بازگشته با لحنی ملایم و صلح‌جویانه‌ کفت‌: (‌و‌ای‌، چقدر اشتباه می‌کنید، دست‌کـم برای من این طور نبوده‌. البته من چون از همة مـوارد اطلاع ندارم به خودم اجازة جر و بحث نمی‌دهـم‌، ولی پزشک من خرج سفرم را از ته‌بساط خود پرداخت‌. تازه آنجا هم‌که بودم دو سالی خرج زندگی‌ام را می‌داد.» جوان سیاه‌مو پرسید: «‌چطور، مگر کسی نداشتید که خـرجتان را بدهد؟‌» «‌چرا، آقای پاولیشچف بود که مخارج اقامتم را می‌داد. اما دو سال پیش فوت‌کرد. من به خانم ژنرال یپانچینا که نسبت دوری با من دارد نامه نوشتم اما ایشان جوابی ندادند. این بودکه برگشتم‌.»

«‌پس حالاکجا آمده‌اید؟‌»
«‌منظورتان اینست که به خانة کـی مـی‌روم‌؟ راسـتش‌... هـنوز نـمی‌دانـم‌... چون . . .»
جوان سیاه‌مو به تمسخرگفت‌: «‌یعنی هنوز تصمیم نگرفته‌اید به کی افتخار بدهید؟‌» و با کارمند قاه‌قاه خندیدند.
باز پرسید: (‌لابد تمام دارایی‌تان هم در همین دست‌بقچه است‌.)
کارمند سرخ‌بینی با خوشحالی نمایانی گـفت‌: «‌حـاضرم شـرط بـبندم کـه همین‌ط‌رر است‌، و در واگن بار چمدان ممدانی ندارد. البته نباید فراموش‌ کرد که فقر عیب نیست‌!...

<<<اگر شما هم میتونید پنج صفحه ابتدایی کتاب هاتون رو بگذارید تا خرید بهتری داشته باشیم>>>
۲۰ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پیوسته شکایت میکنند که ما ادم اهل عمل کم داریم ،اما مثلا اهل سیاست تا بخواهید هست.ژنرال هم کم نیست.رییس هم از همه جور فراوان است ،هر قدر بخواهید فورا پیدا میشود.اما ادم اهل عمل نه.
ابله-فیودور داستایوسکی-جلد دو
۲۶ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
می‌بینید پرنس، حالا دیگر این‌جا همه چیز پنهانی است. همه دوست دارند رازی را پنهان کنند. کسی تاب شنیدن حرف رک و راست را ندارد. مثلا آداب معاشرت این جور ایجاب می‌کند! خیلی احمقانه است! تازه جایی که بیش از هر جای دیگر صداقت و صراحت و شرافت لازم است. صص ۱۳۳-۱۳۴.

خواهرزاده فریاد زد: «دروغ می‌گوید. اسمش را هم عوض می‌کند. پرنس، اسمش تیموفی‌یی ... دیدن ادامه » لوکیانوویچ نیست. لوکیان تیموفی‌یی‌ویچ است. آخر چرا دروغ می‌گویی؟ برای تو چه فرق می‌کند که اسمت این باشد یا آن؟ برای پرنس چه فرق می‌کند؟ باور کنید فقط از روی عادت دروغ می‌گوید.» ص ۳۲۱.