موراکامی زادهی دوازدهم ژانویهی ۱۹۴۹ در شهر کیوتوی ژاپن است که هرچند به قول خودش نویسندگی را خیلی دیر آغاز کرد، در سی سالگی، اما زود به شهرت رسید و داستانهایش جوایز معتبر ادبی را از آن خود کرد. درونمایهی داستانهای او تنهایی بیپایان آدمهاست؛ آدمهایی که هرکدام دنیایی درونی دارند و گمشدهای را ميجويند؛ این گمشده گاه آرزوهايشان است و هویتی که در هیاهوی روزمرگیهای جهان مدرن گم کردهاند و گاه فردی از دنيای بیرون که انگار برای همیشه رفته است و شخصیت داستان را در غربتی ابدی رها کرده است. درست مثل شخصیت اصلی رمان کافکا در کرانه. پسری پانزده ساله که خانه و زندگی را رها کرده و در جستجوی مادرش که هیچ ردی از او ندارد سفری طولانی میپیماید و در فضایی نیمه مالیخولیایی درگیر میشود. از این رو است که فضای جادویی غالب داستانهایش گاه یادآور نوشتههای مارکز و کافکا میشود اما موراكامی سورئالیسمی دارد که مختص خود اوست و تا حدی برآمده از دل سنتها و افسانههای سرزمین ژاپن؛ این عاملی است که او را از بسیاری دیگر از نویسندگان این سبک جدا و متمایز میکند. قهرمانهای دنیای داستانی موراکامی در فضایی متفاوت با ژاپن سنتی سر میکنند؛ مکدونالد را میشناسند و تیشرت آدیداس میپوشند و با ترانههای بیتلز آشنایند. این تصوری است که موراکامی میکوشد از ژاپن مدرن و امروزی شده ارائه دهد؛ به همین سبب است که گاه منتقدان سرسخت آثارش متعصبانه وی را «غربزده» میدانند و معتقدند داستانهای او با سنتهای کهن بیگانه است و تصویری که از ژاپن ارائه میدهد صرفأ ژاپن آرمانی ذهن خود اوست؛ اما برخلاف نظر این منتقدان هم در ژاپن و هم در سایر کشورها طرفدارانش بیشمارند. موراکامی همچنین مترجم هم هست و آثار بسیاری از نویسندگان مطرح از جمله کارور و فیتس جرالد و سلینجر را به زبان ژاپنی ترجمه کرده و در واقع معرفیکنندهی بسیاری از نویسندگان سبک جدید آمریکایی به ادبیات ژاپن به شمار میآید.