لئو تولستوی، رماننویس و متفکر برجستهی روس، در ۲۸ آگوست ۱۸۲۸ در ملک خانوادگی یاسنایا پولیانا متولد شد. او که در دوسالگی مادرش، پرنسس ماریا، و در دوازدهسالگی پدرش را از دست داده بود، تحت سرپرستی عمههایش پرورش یافت. از هجدهسالگی نوشتن خاطرات روزانه را آغاز کرد؛ نگارشی مداوم که تا واپسین روزهای حیاتش ادامه یافت و به آزمایشگاهی برای خودکاوی، تدوین برنامههای اخلاقی و تکوین هنر نویسندگیاش بدل گشت. او تحصیلات خود در رشتهی حقوق دانشگاه قازان را نیمهکاره رها کرد و پس از مدتی سرگردانی، عیش و نوش و قماربازی در پترزبورگ، همراه برادرش داوطلبانه عازم جبهههای قفقاز و سپس نبردگاههای جنگ کریمه و محاصره سباستوپول شد. او مشاهدات عینی خود از فاجعهی جنگ و رنج دلاورانه سربازان را در سهگانهی دوران کودکی، دوران نوجوانی و دوران جوانی و همچنین مجموعه خاطرات سباستوپول منعکس ساخت؛ آثاری که با استقبال گستردهی جامعهی ادبی روبهرو شد و او را به عنوان نوآوری توانا در خلق شکافندهی فرایندهای روانشناختی مطرح کرد.
او در سال ۱۸۶۲ با سوفیا آندریونا برس ازدواج کرد و با استقرار در بهشت روستایی یاسنایا پولیانا، دورهی پرنشاطی از زندگی خانوادگی و آفرینشهای ادبی را آغاز نمود. در این سالها، رمان قزاقها و سپس دو شاهکار جاودان ادبیات جهان، جنگ و صلح و آنا کارنینا خلق شدند. در این حماسههای عظیم، جریان زندهی حیات، پیچیدگیهای روانشناختی آدمیان، تقابل خیر و شر، و نفوذ مهارناپذیر جریانهای تاریخی بر ارادهی پادشاهان و فرماندهان به تصویر کشیده میشود. روایات او از زندگی دهقانان، فضیلتهای سادهی روستاییان و آزمونهای سخت اخلاقی قهرمانانی چون پیر بزوخوف و کنستانتین لوین، تجلی عطشی عمیق برای کشف معنای راستین هستی، خودکاوی مدام و دستیابی به راستکرداری معنوی است.
با این حال، در اواخر دههی ۱۸۷۰ هراس جانکاه از مرگ و بحران روحی شدیدی او را فراگرفت که به نفی شیوهی زندگی اشرافی، پشتپا زدن به تعلقات مادی، گرایش به سادهزیستی، برادری، اخلاق انجیلی و عدم تشدد در برابر شر انجامید. در این دوران با نگارش رسالهی اعتراف و کتاب هنر چیست؟، خواستار پاکی معنوی هنرمند و تعهد هنر به خدمت به آرمانهای والای بشری شد. او در رمان کوتاه مرگ ایوان ایلیچ، پوچی زیستن در محافل شهری و مواجههی عریان انسان با حقیقت مرگ را کاوید و در داستان ارباب و نوکر، به درک متقابل انسانی در لحظات پیش از مرگ پرداخت. تولستوی همچنین در رمان رستاخیز، به نقد بیرحمانهی دادگاههای بیدادگر، زندانها و نابرابریهای اجتماعی پرداخت و در رمان کوتاه حاجی مراد، ایستادگی انسان در میان چرخدندههای سیاست و سرکوب را تصویر نمود.
پایداری در مسیر این دگرگونی روحی و نزاع بر سر واگذاری املاک و دستنوشتههای خاطرات، به جدال تند و فرسایندهای میان او و همسرش دامن زد؛ تا آنکه سرانجام در هشتادودو سالگی، یاسنایا پولیانا را به قصد دستیابی به رهایی معنوی و زیستن در فقر آرمانی ترک گفت و در نوامبر ۱۹۱۰ در ایستگاه راهآهن آستاپوو چشم از جهان فروبست.