گابریل گارسیا مارکز، نویسنده و روزنامهنگار کلمبیایی، در آراکاتاکا متولد شد. دوران کودکی او تحت سرپرستی پدربزرگ و مادربزرگش سپری شد؛ پدربزرگی که با داستانهای حماسی از جنگهای داخلی و مادربزرگی که با روایتهای افسانهای و خرافی، ذهن او را با دنیایی آمیخته از واقعیت و جادو آشنا کردند. او پس از رها کردن تحصیل حقوق و روی آوردن به روزنامهنگاری، سالهایی دشوار از فقر و آوارگی را در شهرهای مختلف گذراند.
او با آمیختن واقعیت روزمره با جادو، تاریخ پرفرازونشیب و خشونتبار آمریکای لاتین را بازتاب داد. در نخستین آثارش همچون توفان برگ و رمان کوتاه کسی به سرهنگ نامه نمینویسد، مضامینی چون تنهایی، انتظار و زوال جامعه به تصویر کشیده شد. اما شاهکار ماندگارش، صد سال تنهایی، که ایدهی آن در پی یک شهود ناگهانی در جادهی مکزیکوسیتی به آکاپولکو شکل گرفت، او را به شهرتی جهانی رساند و به طرفداران رئالیسم جادویی افزود. این اثر با روایت داستان خاندان بوئندیا در دهکدهی خیالی ماکوندو، به نمادی شگفتانگیز از تکرار چرخههای تاریخی تبدیل شد.
مارکز در دوران پختگی ادبی، رمان پاییز پدرسالاررا در نقد روانشناختی استبداد و عشق سالهای وبا را در ستایش شیدایی جاودان در مواجهه با کهولت و مرگ آفرید. او در سال ۱۹۸۲ مفتخر به دریافت جایزهی نوبل ادبیات شد و سرانجام در سال ۲۰۱۴ در مکزیکوسیتی چشم از جهان فروبست؛ در حالی که شیوهی بیبدیلش در قصهگویی، زاویهای نو بر واقعیتهای تلخ و شیرین بشری گشود.