ویکتور ماری هوگو، سخنسرای بزرگ و رهبر بیبدیل جنبش رمانتیسم فرانسه، در سایهی سفرهای پیاپی دوران کودکی با پدرش که ژنرال ارتش ناپلئون بود، با جهان سیاست و جابهجاییهای مداوم مأنوس گشت. او پس از ازدواج با ادل فوشه، با از دست دادن دخترش لئوپولدین در حادثهی غرق شدن، با بزرگترین سوگ زندگی خویش روبرو شد؛ فاجعهای عمیق که تا پایان عمر بر نوشتههایش طنین داشت. رابطهی عاطفی پنجاه سالهی او با ژولیت دروئه نیز پناهگاهی برای تنهاییهایش بود.
او با نگارش مقدمهی نمایشنامهی کرامول، اصول تئاتر کلاسیک را به چالش کشید و شالودهی رمانتیسم را بنا نهاد. با اجرای جنجالی نمایشنامهی ارنانی، پیروزی بزرگی برای آزادی هنر رقم زد و با انتشار رمان شاهکار گوژپشت نتردام، پیوند عاطفی انسان با شکوه تاریخی گذشته را تصویر کرد. گرچه او در ابتدا به عنوان همتا و مشاور سیاسی در دربار لویی فیلیپ فعالیت داشت اما با کودتای لویی ناپلئون در سال ۱۸۵۱، قاطعانه در صف مخالفان ایستاد و دوران تبعیدی نوزده ساله در جزایر جرسه و گرنزه را آغاز نمود.
او در همین دوران انزوا و دوری از وطن، آثاری جاودان چون رمان بیبدیل بینوایان را در ستایش عدالت اجتماعی، بخشش و کرامت انسانی نگاشت، با مجموعهی شعر تأملات به واکاوی روانشناختی سوگ، پیوند با خدا و رازهای پنهان هستی پرداخت و حماسهی بزرگ افسانهی قرون را در تصویرگری از تکامل معنوی و تاریخی بشر خلق کرد. او پس از سقوط امپراتوری به پاریس بازگشت و به عنوان نماد زندهی آزادی ستایش شد. در تاروپود آثار او، آرزوی فروپاشی ستم، شفقت با فرودستان و باوری ارجمند به پیشرفت اخلاقی جامعه طنینانداز است. او با درگذشتش در سال ۱۸۸۵، با تشییع باشکوه میلیونی تودهها به نماد همیشگی وجدان بیدار ملتش تبدیل شد.