ویلیام سامرست موام در ۲۵ ژانویه ۱۸۷۴ از پدر و مادری انگلیسی در پاریس چشم به جهان گشود. او که ششمین و آخرین پسر مشاور حقوقی سفارت انگلیس در پاریس بود، در هشتسالگی مادرش را بر اثر بیماری سل و در دهسالگی پدرش را از دست داد و به سرپرستی عمویش (کشیش وتیستال) به انگلستان فرستاده شد. موام که با زبان انگلیسی ناآشنا بود، در فضایی مذهبی، بیگانه و یتیم، گرفتار لکنت زبان شد؛ دورانی که خود از آن به عنوان ایام بلاهای عظیم زندگی یاد میکند. در سیزده سالگی او را به مدرسهی «کینگز» در کانتربوری فرستادند، اما او که از خجالت، کوتاهی قد و ضعف جسمانی رنج میبرد، در آستانهی ابتلا به سل قرار گرفت و در همین ایام تصمیم گرفت نویسنده شود. با اصرار عمویش، حدود شش سال به تحصیل در رشتهی پزشکی پرداخت و مدتی به عنوان انترن در بیمارستان کار کرد، اما سرانجام آن را رها کرد. در هفده سالگی در جلسات سخنرانی دانشگاه هایدلبرگ آلمان حضور یافت و سپس برای ده سال به عنوان نویسندهای جوان در پاریس زندگی کرد.
موام اولین کتاب خود را در سال ۱۸۹۷ با نام لیزای لمبث بر اساس تجربیات انترنیاش در محلات فقیرنشین لندن نوشت. با انتشار نمایشنامهی بانو فردریک در سال ۱۹۰۷ به شهرت شگرفی دست یافت و در پی آن نمایشنامههایی چون جک پوشالی، خانم دات و محفل را روی صحنه برد. از مهمترین شاهکارهای او میتوان به از اسارت انسان (که در آن لکنت زبان خود را در قالب فلج پای قهرمان داستان تصویر کرده است)، ماه و شش پنی (بر اساس زندگی پل گوگن) و لبهی تیغ اشاره کرد.
در خلال جنگ جهانی اول، او در ایتالیا در صلیب سرخ خدمت کرد و به عنوان مأمور مخفی انگلستان در سوئیس نیز فعالیت داشت که تجربیات این دوران در کتابهای اشندر و مأمور انگلیسی بازتاب یافته است. پس از جنگ، سفرهای بسیاری به دور دنیا، از جمله شرق و جزیره برنئو داشت.
آثار موام، بهویژه شاهکار او لبهی تیغ، نمایانگر اندیشهای جستجوگر برای یافتن پاسخ مسائل ابدی بشر (زندگی، هدف، مبدأ و مقصد) است. او رمان را قالبی برای سرگرمی و لذت خواننده میدانست که باید آغازی و پایانی منطقی و نقشآفرینانی زنده و ملموس داشته باشد و در نهایت، به جای ستایش ماديات، به تزکیه و تعالی روحی انسان بپردازد. موام پس از سالها زندگی پربار ادبی، در حالی که در سالهای پایانی عمر دچار وسواس شدید در نوشتن شده بود، در ۱۶ دسامبر ۱۹۶۵ در نیس درگذشت.