هرمان هسه، نویسنده، شاعر و نقاش آلمانی-سوئیسی، در شهر کالو و در خانوادهای از مبلغان مذهبی پروتستان متولد شد. تربیت سختگیرانهی مذهبی از یک سو و روح سرکش او از سوی دیگر، جوانیاش را با کشمکشهای مکرر با نهادهای سنتی همراه ساخت. اما بزرگترین نقطهی عطف زندگی او در سال ۱۹۱۶ رقم خورد؛ در این دوره، مرگ پدر، بیماری سخت فرزند و فروپاشی روانی همسرش، او را به سوی بحرانی عمیق سوق داد که او را ناگزیر به استفاده از روانکاوی کارل گوستاف یونگ ساخت؛ تجربهای جریانساز که ذهن او را به روی لایههای تاریک ناخودآگاه گشود.
او جهانبینی خود را بر پایهی نوعی دوگانگی ازلی میان روح و تن، عقل و غریزه، و معنویت و مادیات بنا کرده بود؛ قطبهای متضادی که قهرمانان داستانهایش همواره در تلاش برای آشتی دادن آنها و رسیدن به وحدت درونی و خودشناسی بودند. او با آمیختن این نگرش با آیینهای شرقی، مسیری برای جستوجوی حقیقت فردی ترسیم کرد. او در نخستین رمان موفق خود، پیتر کامنتسیند، به زيباییشناسی طبیعت و بیداری معنوی پرداخت و در رمان دمیان، عبور دردناک انسان از مرزهای کودکی به بزرگسالی را تصویر کرد. او در رمان غنایی سیدارتها، سلوک معنوی جوانی بودایی را در جستوجوی اشراق به نمایش گذاشت و در گرگ بیابان، تلاطم درونی انسانی دوپاره میان تمدن بورژوایی و غریزههای وحشی را آشکار کرد. در شاهکار واپسینش، بازی مهرهی شیشهای، آرمانشهری را خلق کرد که در آن هنر، موسیقی و علم با هم ترکیب شده بودند.
این آفرینندهی بزرگ که بخش مهمی از زندگی خود را در آرامش طبیعت به باغبانی و نقاشی آبرنگ گذراند، سرانجام در اوت ۱۹۶۲ درگذشت، در حالی که آثار اگزیستانسیال او پناهگاهی شد برای روحهای سرگشته در جستوجوی خویشتن.