نیکلای گوگول، از تأثیرگذارترین داستاننویسان و نمایشنامهنویسان کلاسیک روسیه، در خانوادهای با تبار اشرافی و زمینداری متوسط در اوکراین متولد شد. او کودکی ضعیف و رنجور بود که بازیهای خلاقانهی پدرش در تئاتر آماتور مِلکی، نخستین جرقههای تمایل به هنر را در جانش برافروخت. او پس از پایان تحصیلات دبیرستانی راهی پترزبورگ شد تا در ادارات دولتی خدمت کند؛ با این حال، سرخوردگی از یکنواختی کارمندی و فضای خفقانآور پایتخت، او را بیش از پیش به دنیای نویسندگی سوق داد.
او با انتشار داستانهای طنزآمیز و عامیانهی خود در کتاب شبها در مزرعهای نزدیک دیکانکا، توجه الکساندر پوشکین را جلب کرد و تحسین وی را برانگیخت. او با طنز گزنده، غریب و ابداعی خود، دنیایی را ترسیم میکرد که در آن پوچی، حماقتهای روزمره، و ابتذال زندگی تودهها با لایهای از توهم، تخیل و جنون در هم میآمیخت. این بینش عمیق و کنایهآمیز در داستانهای مشهوری چون دماغ و شنل به اوج رسید؛ روایاتی که در آنها موقعیتهای پیشپاافتاده، هویت و روان انسانهای درمانده را بازیچه قرار میدهند. او در نمایشنامهی جاودانش، بازرس، به کالبدشکافی جسورانهی فساد اداری و ریاکاری حاکم بر جامعه پرداخت و با رمان شاهکار نفوس مرده، زوال اخلاقی و معنوی طبقات مختلف روسیه را با زبانی نمادین برملا ساخت.
او حقیقت زیست انسانی را نه در عقلگرایی مادی، بلکه در بازگشت به اخلاق مسیحی و رستگاری درونی جستوجو میکرد؛ تمنایی که در سالهای پایانی عمر او را دستخوش بحرانهای شدید روحی و مذهبی ساخت. او که تحت تأثیر تلاطمهای درونی ناشی از این تحول معنوی بخشی از دستنویسهایش را نابود کرده بود، سرانجام در پی ریاضتهای سخت درگذشت، در حالی که نگاه عجیب او به واقعیت، مسیر تازهای برای ادبیات قرن نوزدهم گشود.