شش ماه پیش، در ماه سپتامبر، شوکومار در یک کنفرانس دانشگاهی در بالتیمور بود که درد زایمان شوبا شروع شده بود. سه هفته زودتر از موعد. شوکومار نمیخواست به این کنفرانس برود، ولی شوبا اصرار کرده بود؛ ایجاد ارتباط خیلی اهمیت داشت، و شوکومار سال دیگر وارد بازار کار میشد. شوبا به او گفت که تلفن هتلش را دارد، و نسخهای از برنامهاش و شماره پروازش را، و با دوستش جیلیان هم قرار گذاشته بود که اگر وضعیت اضطراری پیش بیاید، او را به بیمارستان برساند. آن روز صبح، وقتی تاکسی به طرف فرودگاه حرکت کرد، شوبا با روبوشامبر ایستاده بود دم در و دست تکان میداد؛ یک دستش را روی شکم برآمدهاش گذاشته بود، انگار یک قسمت کاملا طبیعی از بدنش باشد.