پیرمرد و دریا یا موبی دیک؟ داستان مردانی در نبرد با طبیعت
ایهب و سانتیاگو؛ دو مرد، یک دریا و زخمی که هرگز بسته نمیشود
موبیدیک و پیرمرد و دریا، با وجود فاصلهی یک قرن میان انتشارشان، هر دو داستان مردی را روایت میکنند که تمام هستیاش را وقف غلبه بر یک موجود عظیم دریایی میکند. نقطه اشتراک روایت، انسانی تنها در برابر حریفی در دل اقیانوس است، اما آنچه اهمیت بیشتری دارد، تفاوت در انگیزه و سرنوشت دو شخصیت اصلی است تفاوتی که ریشه در مفهوم کهن غرور تراژیک دارد.
در مقایسه این دو، بیش از هر چیز شباهت عجیب میان کاپیتان ایهب و سانتیاگو به چشم میآید. در ظاهر، هیچ چیز آنها را به هم نزدیک نمیکند؛ یکی ناخدایی است پرخاشگر، سرکش و آتشین که همه زندگیاش را وقف یافتن و نابودی نهنگ سفید کرده و دیگری پیرمردی خاموش که با قایقی کوچک، آرام و بیادعا به دل دریا میزند. اما هرچه بیشتر به رفتار، سکوتها و انتخابهایشان توجه کنید، هر دو در جستوجوی یک چیز هستند؛ بازگرداندن تصویری گذشته خود. شاید به همین دلیل باشد که دریا در این دو رمان فقط یک مکان نیست؛ صحنهای است که انسان در آن با عمیقترین زخمهای خود روبهرو میشود.
سانتیاگو؛ مردی که نمیخواست دریا او را فراموش کند
وقتی داستان پیرمرد و دریا آغاز میشود، سانتیاگو دیگر آن ماهیگیر افسانهای گذشته نیست. هشتاد و چهار روز است که هیچ صیدی نداشته و نامش آرامآرام با بدشانسی گره خورده است. برای دیگران، او پیرمردی است که دورانش به پایان رسیده؛ مردی که دیگر نمیتواند با دریا همان رابطه قدیمی را برقرار کند. اما آنچه بیش از فقر یا گرسنگی آزارش میدهد، تغییر نگاه دیگران است. گویی آدمی گاهی بیش از آنکه از شکست بترسد، از فراموش شدن میترسد. به همین دلیل، سفر سانتیاگو به دل آبها تنها یک سفر کاری نیست. او در جستوجوی ماهی نیست؛ در جستوجوی خودش است. میخواهد بار دیگر ثابت کند هنوز همان مردی است که دریا نامش را میشناخت و با هر پارو ، انگار فاصله او را با ساحل کمتر و با گذشتهاش بیشتر میشود.
مارلین؛ موجودی که به آینه تبدیل میشود
مارلین از همان لحظهای که قلاب را میبلعد، دیگر فقط یک ماهی نیست. هرچه نبرد طولانیتر میشود، گویا سانتیاگو کمتر با یک شکار میجنگد و بیشتر با تصویری از خودش روبهروست. او بارها ماهی را تحسین میکند، او را برادر خود میخواند و از شکوهش سخن میگوید. اگر دشمن نفرتانگیز بود، کشتنش آسانتر به نظر میرسید. او برای نابودی طبیعت به دریا نیامده است؛ آمده تا چیزی را در وجود خودش نجات دهد. مارلین آخرین فرصتی است که میتواند به او ثابت کند هنوز شکست، تعریف نهایی زندگیاش نیست. اما دریا همیشه بهایی برای پیروزی طلب میکند. وقتی سانتیاگو با اسکلت عظیم ماهی به ساحل بازمیگردد، انگار تنها استخوانهای مارلین نیست که باقی مانده؛ بخشی از نیروی جسمی و جوانی خودش نیز در همان آبهای دور جا مانده است.
ایهب ؛ مردی که در پی انتقام نبود، در پی بازگرداندن خویش بود
ایهب را معمولاً مردی میشناسیم که میخواهد از نهنگ سفید انتقام بگیرد و پای ازدسترفته او تنها یک عضو بدن نیست؛ نشانه شکافی است که در غرور و هویتش ایجاد شده است. از همان روز، موبی دیک دیگر فقط یک نهنگ نیست. به سایهای تبدیل میشود که همه جا همراه ایهب است؛ حضوری که اجازه نمیدهد زندگی دوباره شکل عادی خود را پیدا کند. او میتوانست مانند بسیاری از دریانوردان، شکست را بخشی از زندگی بداند و به راهش ادامه دهد، اما نتوانست. از اینجا به بعد، سفر کشتی پکواد دیگر سفر شکار نیست. هر موجی که از زیر کشتی میگذرد، ایهب را یک گام به وسواسی نزدیکتر میکند که آرامآرام تمام جهانش را میبلعد.
.webp)
نهنگ سفید؛ چیزی فراتر از یک شکار
هرچه داستان پیش میرود، موبی دیک از یک موجود دریایی فاصله میگیرد و به نمادی تبدیل میشود که هر بار معنایی تازه پیدا میکند. برای ایهب ، نهنگ سفید یادآور فهم شکستپذیری انسان است. او نمیتواند حقیقت شکست را بپذیرد؛ بنابراین تصمیم میگیرد خود حقیقت را نابود کند. همینجاست که مرز میان اراده و وسواس از میان میرود. دیگر نه خدمه کشتی اهمیت دارند، نه خطر طوفان، نه بازگشت به خانه. تمام جهان در یک نقطه خلاصه میشود؛ یافتن موبی دیک.
دریا؛ شخصیت سومی که هر دو رمان را به هم پیوند میدهد
دریا در هر دو رمان حضوری زنده دارد. گاهی آرام است، گاهی خشمگین؛ گاهی بخشنده و گاهی بیرحم. اما هیچوقت صرفاً پسزمینه داستان نیست. دریا در این دو روایت، مانند زمان است در زندگی؛ نه میتوان متوقفش کرد و نه میتوان بر آن غلبه کرد. سانتیاگو این حقیقت را دیر یا زود میپذیرد. او میداند دریا دشمنش نیست؛ موجودی است که باید با آن زندگی کرد، حتی اگر همیشه مطابق میل انسان رفتار نکند. اما ایهب هرگز به چنین آشتیای نمیرسد. او دریا را میدان نبرد میبیند و نهنگ سفید را دشمنی که باید شکستش داد. شاید همین تفاوت نگاه، سرنوشت این دو تن را از هم جدا میکند.
دو مرد، دو واکنش به یک شکست
هر دو شخصیت زخمیاند؛ اما زخمشان را به دو شیوه متفاوت زندگی میکنند. سانتیاگو رنج را در سکوت حمل میکند. کمتر شکایت میکند و بیشتر میکوشد دوام بیاورد. حتی وقتی میفهمد بخش بزرگی از دستاوردش را کوسهها از بین بردهاند، در او خبری از خشم کور نیست؛ تنها اندوهی عمیق باقی میماند. اما ایهب اجازه میدهد زخمش به زبان زندگیاش تبدیل شود. او نه فقط خودش، بلکه تمام خدمه کشتی را نیز وارد نبردی میکند که انتخاب آنها نبوده است. سانتیاگو و ایهب، یکی رنج را به تجربهای انسانی تبدیل میکند و دیگری آن را به سرنوشتی جمعی.
پایان دو سفر
هر دو داستان با شکست به پایان میرسند، اما شکست همیشه معنای یکسانی ندارد. سانتیاگو اگرچه ماهی را از دست میدهد، اما چیزی در وجودش دستنخورده باقی میماند؛ کرامتی که نه کوسهها میتوانند آن را بدرند و نه سالخوردگی از میان ببرد. ایهب اما همه چیز را در راه رؤیایی میبازد که دیگر از جنس امید نیست؛ رؤیایی که به وسواس تبدیل شده و راهی جز نابودی پیش پایش نمیگذارد. شاید به همین دلیل است که یکی با وجود شکست، همچنان انسانی باقی میماند و دیگری در میانه همان رؤیایی که ساخته بود، ناپدید میشود.
جمعبندی
هر دو داستان درباره شکست نوشته شدهاند، اما نه شکست در برابر دریا یا نهنگ یا ماهی؛ بلکه شکست در برابر تصویر قهرمان از خودش، همان انسان نیرومند، موفق و شکستناپذیر. آنچه سرنوشت انسان را رقم میزند، شاید نه خود شکست، بلکه شیوه مواجهه با آن باشد. سانتیاگو و ایهب هر دو به دل دریا میزنند تا چیزی را بازپس بگیرند که احساس میکنند از دست دادهاند. یکی میآموزد که کرامت انسان همیشه در پیروزی خلاصه نمیشود و دیگری تا آخرین لحظه باور دارد که تنها با شکست دادن دشمنش میتواند آرام بگیرد.
متن، برداشت آزاد از مقالهی The Social Image Crisis of Santiago and Captain Ahab: A Psychoanalytic Comparison between The Old Man and the Sea and Moby-Dick است.
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده است.
افزودن نظر
نظر شما پس از بررسی تیم محتوا در همین بخش نمایش داده میشود.