فرانتس کافکا رابطهی پیچیده با پدر مستبدش، هرمان، داشت که به تفصیل در نامه به پدر شرح داده است. چنین رابطهای حس همیشگی گناه، احساس ناکافیبودن و بیگانگی از جمع را در فرانتس شکل داد که بعدها در همهی داستانهایش ظهور یافت. فرانتس حقوق خواند و بیشتر عمر را در مؤسسهی بیمهی حوادث کارگری کار کرد؛ شغلی اداری و کسلکننده. با اینهمه، آشنایی با ساختارهای بوروکراتیک و البته شناخت اتمسفر سازمانهای دولتی، دست او را در خلق موقعیتهای اینچنینی در داستانهایش پُر کرد. کافکا عمدتاً شبها در خستگی مینوشت. در زمان حیات خود آثارش کم منتشر شد؛ چند مجموعهداستان و رمان کوتاه مسخ. آثارش شرحی هستند از بیگانگی، گناه، پوچی اداری و اضطراب اگزیستانسیال. چنان در آفرینش انسانهای گرفتار چیرهدست بود که بعدها نامش به عنوان صفت در موقعیتهای دشوار ثبت شد: وضعیتهای کافکایی که برای وضعیتهای سورئال و پوچ و بیمعنی استفاده میشود. سالهای پایانی عمرش را با سل گذراند و نامزدیهای عاشقانهاش، بهویژه با فلیسه باوئر، بارها برهمخورد که بازتابی بودند از شک ژرفش دربارهی زندگی و تعهد. در بستر مرگ، از دوست نزدیک و وصی ادبیاش، ماکس برود، خواست همهی دستنوشتههای منتشرنشدهاش را بسوزاند اما برود از این خواسته سرپیچی کرد و آنها را پس از مرگ کافکا منتشر کرد.