آهسته در خیابان راه میرفت و سیگار دود میکرد. هوا سرد و مه آلود بود. در افق آبی رنگی که از میان خانههای روبهرو نمایان بود، ابرهای سفید به هوا بر میخواستند. هر وقت ابرهایی را میدید که با سرعت حرکت میکنند به یاد روسیه میافتاد، اما اکنون احتیاجی به ابر هم نبود تا روسیه را به یاد او بیاورد. از دیشب تا به حال جز روسیه به هیچ جیز دیگر فکر نکرده بود. آن واقعه خوب و پنهانی که دیشب اتفاق افتاد، باعث شده بود تمام یادهای خفته بیدار شوندو گذشته را برگردانده بود تا او را در خود غرق کند.در پارکی بر روی نیمکت نشست و همراه مکهربانی که به دنبال او آمده بو، سایه بهاری خاکستری رنگش، در زیر پایش دراز کشید و شروع به صحبت کرد... .ماری رمان عاشقانهای است که ولادیمیر ناباکوف به یاد وطن از دست رفتهاش روسیه نوشت. موضوع رمان ماجرای سالهای نوجوانی ناباکوف است. نویسنده در مقدمه شرح میدهد که صحنههایی از رمان در عالم واقع اتفاق افتاده است و صحنههایی نیز آفریده خیال نویسنده است. ناباکوف با انتشار ماری بود که به عنوان نویسندهای مدرن و با قریحه معروف گردید.