یک آهنگ بارانی، مقداری کلمه که روی میز ریخته، عبور شبانهای از یک خیابان ... و شما تعیین کنید طنز دردناک معما را! و اینکه پس کفاره این حضور مالا یعنی ما را که میدهد؟ چه کسر در این عبور پنج روزه از آن جاده وهمناک به تسلی ما میآید؟ حافظ دلربای ما با تلی از «غم»ها و «غصه»هایش، شکسپیر آن رفعت کلام خدایان، تولستوی آن پیر رند روس، و هدایت ما باجراحتهای درون و دردهای پنهانش... اینها همه از یک خیابان شبانه عبور کردند و زمین گرفت. زمین با چه رویی این همه زیبایی را به تن گرفته است؟ مقصود از این بازی بیرحمانه، این کمدی سیاه چیست؟ بیایی و پنج روز توی صحنه دلبری کنی، روح این را بنوازی و قلب آن را بشکنی، نقاره حق و عدل بکوبی و آنگاه در انتهای صحنه بیفتی و با آن سر پرشور و آن همه لطافت و زیبایی و عقل و هوش از هم بپاشی؟