یک روز سرد و زمستانی در ماه نوامبر بود. زندگان به سراغ مردگان رفته بودند. من به ملاقات مردگان خود رفته بودمو مشاهدات و افکارم را به خاطر میسپردم. بالزاک بیشترین بازدیدکننده را داشت. چهار دسته گل داوودی و دو شمع روشن روی روی گور او بود. پروست باید به دو دسته گل مینا رضایت میداد که بیسلیقه روی گور او قرار داشت. روی گور ژرار دونروال تنها یک دسته گل بسیار زیبا از گلهای آبی دیده میشد. امروز که سالهای زیادی از زمان گذشته است، هنوز آبی آن گلهای فراموشم مکن رادر خاطر دارم...اگر کسی میل دارد به سراغ پروست یا پیاف برود، باید از راه خارج شود. بدون نقشه این قلمرو مردگان ، کسی راه را پیدا نمیکند، وقتی مقابل آن ایستادم، درست نمیدانستم چه فکری باید بکنم. آخر گیج کننده هم هست. ضمن اینکه یک گور، یه غلط نشان از حضور دارد؛ هر چند نامی روی آن و مردهای زیر آن است، اما در واقع غیبت آن شخص را نشان میدهد.