تا 22 ژوئن 1941 من جوانی رمانتیک بودم که فکر میکردم مردم تنها در کتابها رنج میبرند.اولین واکنش من نسبت به جنگ، یک واکنش هنری بود. جنگ را یک موضوع تزئینی میدانستم. تمام عشقم این بود که منورها را در آسمان شب مسکو تماشا کنم. وقتی صدای آژیر خطر در میآمد به جای این که بترسم سراپا کیفور میشدم. به بزرگترهایی که کلاه خود، سر میگذاشتند و اسلحه دست میگرفتند و به مناطق جالبی فرستاده میشدند و به آن جبهه میگفتند، حسادت میکردم.اما زخمیهایی که از جبهه برمیگشتند، یک جورهایی کمحرف و تودار بودند. در پاییز سال 41 مثل خیلی دیگر از کودکان مسکو، مرا نیز از سیری خارج کردند.تقریبا یک ماه طول کشید به زادگاهم ایستگاه برسم، با قطاری که 16 واگن که آرام آرام به قلب کرانههای روسیه پیش میرفت، از اشک و اندوه لبریز بود. واگنهای باری که به طرف ما پیش میآمدند به سوی جبهه در حرکت بودند. آنها پر بودند از اسلحه و نیز واگنهایی با درهای باز که نگاهی سریع به چهرههای ککمکی سربازان جوان میانداختم. اما در آن زمان دیگر من شیفته اسلحه و کلاهخودهای آنها نبودم. دیگر باور نداشتم که آنها احساس شادمانی دارند حتی وقتی که ساز میزدند و آواز میخواندند و صدای آنها از واگنبارها به گوش من میرسید. دیگر فکر نمیکردم که رنج و عذابها تنها در کتابها وجود دارند.