فضای سبز بیرون شهر دلچسب بود، فقط حیف که مری نمیتوانست از آن لذت ببرد. اشکال کار توی ریههایش بود، پزشکان نه سر در میآوردند، نه میتوانستند معالجهاش کنند، هر چه بود، رطوبت بدترش میکرد. در روزهای بارانی رطوبت، سمعکش را از کار میانداخت. مری از حرف زدن با مردم هول میکرد. نمیدانست کی باید سمعک را در بیاورد و به پایش بکوبد تا آب آن خارج شود. هر روز باران میبارید. هر وقت باران نمیبارید، یا هوا ابری میشد که بعد میبارید یا رو به صافی میرفت. زمین زیر علفهای سبز برق میزد و روشنایی روز تهرنگ زردی داشت که در مواقع طوفانی شدت میگرفت. ـ متن کتاب ـ