دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
هزار عکس دارم
از لبخندهای ناب
در فصلهای رنگارنگ،
با ... دیدن ادامه » پس زمینه ی کوهستان پر از درخت،
دریای پر از پرنده،
جنگل پر از چشم آهو….
اما هر چه می نگرم،
یکی در هزار نیستی،
آه…
از یاد برده بودم؛
عکاس
غایب است!
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید سخنی که بیش از همه درباره ترس نقل می شود سخنی است از “فرانکلین دی روزولت” در سخنرانی اش در سال 1933، زمانی که «رکود بزرگ» در اوج خودش بود. روزولت گفت:«تنها چیزی که باید از آن بترسیم خود ترس است.» این پیامی واقعی بود، چرا که ملت در آن دوره در بحرانی آشکارا بی انتها به سرمی برد. البته سخن روزولت سخن بدیعی نبود، اما به هر حال نکته ی او ... دیدن ادامه » نکته ی خوب و مفیدی بود. ما باید از خود ترس بترسیم چون ترس بسیاری از چیزهای واقعا مهم در زندگی ما را از میان می برد.
شیوا باغستانی و آرمان حیدری ارجلو این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خواهران پی یرس
لول (Lol) و ادنا (Edna) پی یرس (Pearrce) خیلی اهل معاشرت نبودند. خوب، البته نزدیکترین همسایه ای هم که داشتند نُه مایل آن طرف تر زندگی می کرد. کلبه ی کوچک و قدیمی آن ها چسبیده به صخره های پایین تپه، درست کنار توفال ها علم شده بود. به همین خاطر موقع وزش باد اتاق ها حسابی می لرزیدند و وقت هایی هم که آب دریا بالا می آمد، موج ها با صدا به در کلبه می خوردند. اما وقت هایی هم بود که آفتاب از لای ابرها به زمین می تابید، باران بند می آمد و سرعت باد کم می شد. آن وقت خواهرها تا ساحل پیاده روی می کردند تا بلکه تخته پاره های موج آورده ای پیدا کنند و آن ها را برای روشن کردن اجاق و تعمیر شکاف های دیوار به کلبه بیاورند.
خواهران پی یرس تمام سعی شان را می کردند تا روزی شان از سخاوت پنهانی دریا به دست آید. شش روز در هفته قایق شان را به آب می انداختند و تورها را می کشیدند تا ببینند چه گیرشان می آید. بیشتر صید را خودشان می خوردند. مابقی را هم در انبار دودی می کردند. در آن اتاق سیاه و دودآلود، سفیدترین گوشت دنیا هم فوری زرد و چرب می شد و کم کم بوی قیر می گرفت. دوهفته یک بار هم خواهران پی یرس کولی ها، اسقومری ها و روغنی های دودی شده را لای تکه روزنامه ای باطله به شهر می بردند تا بلکه بتوانند با فروش آنها مقداری پول برای خرید یکی دو قلم جنس کوچک تجملاتی مثل نان، نمک، یا چای به دست بیاورند.
در ... دیدن ادامه » چهارشنبه ای سرد و بارانی، لول روی بام مشغول کوبیدن تخته به سوراخی بود که باران از آن چکه می کرد و ادنا در حیاط پشتی صید آن روز را پاک می کرد. لول آخرین میخ را روی تخته کوبید و همان طور که به طرف نردبان می رفت نگاهی به دریا انداخت. به ندرت چیزی در فاصله ی بین ساحل و افق به چشم می آمد، اما در آن چهارشنبه ی سرد و بارانی احساس کرد شیئی را روی امواج دیده است. ایستاد و منتظر ماند تا دریا دوباره تکانی به خود بدهد. لحظاتی بعد، دیگر مطمئن شده بود شیئی که دیده، چیزی نبوده جز قایقی واژگون که مرد بیچاره ای به زور آویزانش شده بود.
لول سرش را پایین آورد و خواهرش را صدا زد: «ادنا، اون قایقو بکش بیرون.»
مریم محمدی وند این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گفتند که از مشکل مسکن بنویسم
طناز زیاد است، چرا من بنویسم؟
از ارز و طلا هیچ نباید که بگویم
آن ... دیدن ادامه » وقت فقط باید از آهن بنویسم
از دوست نباید گله ای داشته باشم
باید فقط از حیله ی دشمن بنویسم
شاعر شده ام تا بتوانم همه عمر
از اکذب هر مسئله، احسن بنویسم
از این بنویسم ولی از آن ننویسم
از سِرِ ضمیر ابتر و الکن بنویسم
می خواستم از شوش بگویم دو سه بیتی
گفتند صلاح است که از کن بنویسم
گفتند که از نان گران بگذرم اما
بد نیست ز ارزانی ارزن بنویسم
موضوع زیاد است چرا من نتوانم
از بستنی کاله و میهن بنویسم!؟
چون گردن ما ربط ندارد به کُلُفتی
درباره ی باریکی گردن بنویسم
در شهر خبر نیست، مگر اینکه بخواهم
از حادثه ی داخل هر ون بنویسم
یک شعر بلند از همه ی آنچه که دیدم
از معظل کوتاهی دامن بنویسم
آنان که به روح ایمان دارند به هر حال
از روح نوشتند، من از تن بنویسم
در متروی ایران، گله ها می شود از من
حتی اگر از متروی لندن بنویسم
بیکار نبودم که بیایم وسط گود
درباره ی شغل و زن و مسکن بنویسم
امروز هوس کرده ام از آنچه گذشته ست
در فرصت پیش آمده بعدا بنویسم
شعری بنویسم دو وجب، در سه وجب آش
درباره ی اندازه ی روغن بنویسم
این بار نه در هاله ای از پرده ی ابهام
این بار قرار است که روشن بنویسم
مشتاق حسین غوردروازی این را خواند
علیرضا صفرخانی و داریوش ولیپور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر چه مثل همیشه کلید روی در است
امید مطلقم از یأس محض با خبر است
به مرگ میل ندارم چنین که می میرند
بدیهی ... دیدن ادامه » است که زیرِ زمین شلوغ تر است
هزار بار به دیوار خط زدم نشنید
هوای خانه ام از اصطکاک، شعله ور است
میان این همه انسان رسیده است به من
مقام درد که تنها مقام معتبر است
کشیدم آن قدر از این و آن که فهمیدم
کسی که بار ندارد همیشه باربر است
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بارها به دوستانم گفته ام که گاه پیش می آید که انسان های عادی حرف هایی می زنند که به اندازه حرف های انسان های بزرگ مهم و زیبا هستند. اشکان عباس نژاد از بچه های گروه خدمات است که هیچ اسمی جز در شناسنامه و اقوام ندارد.
از او پرسیدم: «چرا محل کار قبلی ات را ترک کردی و به اینجا آمدی؟ این جا کار تو 10 برابر آن جاست.»
پاسخ اندیشمندانه ای داد و گفت: «جایی که قبلا کار می کردم مخاطبانش انسان های بیکار بودند و سرویس دادن برای بیکاران برایم سخت بود اما این جا برای کسانی کار می کنم که در حال کار هستند.»
به ... دیدن ادامه » نظر شما چند نفر در بین 6 میلیارد می توانند اینگونه فکر کنند؟
او ارزش های دیگری هم دارد. حرف ها و اعمال بزرگ، از درون های بزرگ می آیند. می توان بزرگ بود و هیچ اسمی هم نداشت.
شهرزاد فیروزبخت این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دفاع از دیوانگی – نگاهی به جرایم سازمان یافته
سال گذشته گروه های منسوب به جرایم سازمان یافته در بیش از صد قتل به طور مستقیم دخیل بوده اند و اعضای مافیا در صدها قتل دیگر به طور غیرمستقیم یا با قرض دادن پول به آن ها برای کرایه ماشین یا با نگه داشتن کتِ قاتل ها دخالت داشته اند. دیگر فعالیت های غیرقانونی کازا نوسترا (مافیای سیسیل) عبارتند ... دیدن ادامه » از قمار، مواد مخدر، فحشا، هواپیماربایی، ربا و انتقال یک ماهی بزرگ در پروازهای داخلی با مقاصد غیر اخلاقی. ریشه های این امپراتوری فاسد حتی به خود دولت نیز می رسند. همین چند ماه پیش دو سرکرده ی مافیا که علیه آن ها اعلام جرم شده بود، شب را در کاخ سفید گذراندند و رییس جمهور خود روی کاناپه خوابید.
عاطفه خدابنده و سیدامیرفرهاد حسینی این را خواندند
داریوش ولیپور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
متنی که در ادامه می خوانید، از کتاب “دست بردن زیر لباس سیب!” نوشته ی “محمد صالح علاء” انتخاب شده است:

محبوب من! در پاییز مرغان دریایی از دورها می رسند و در من جیغ می کشند. که همه هستی در دورهاست. همه چیزهای خوب محصول دورهاست. کشتی ها و قطارها از دور ها می آیند. جاده ها، طیاره ها، بادها، موج ها، طوفان ها، رودها، پاییز خسته و آواز عاشقان همه از دورها می رسند. ای خوشا به حال دور ها.
محبوبم! ... دیدن ادامه » آرزوها، واژه ها، ترانه ها، صداها، عطر شقایق های کوهی از دورها می آید. اگر دورها نبود من چه می کردم. اساس هستی در دورهاست. آفتاب، آسمان، ستاره ها، کوه ها و چشمان شما همه در دورهایند. مثل جوانی من.
محبوب من! اجرت عاشقی است آن دورها.
امیل آژار این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«مرد صدساله ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد» رمانی است سرراست و مفرح و شگفت انگیز و گاه حتی قهقهه آور که با هوشمندی و تخیلی غنی شخصیت اصلی اش را ناخواسته در میانه مهمترین رخدادهای تاریخی قرار می دهد. آلن کارلسن سرحالِ سهلگیر و باری به هر جهت، نمونه ای به یاد ماندنی به دست می دهد که «هیچ وقت برای شروع دیر نیست». - انتخاب شده از متن پشت ... دیدن ادامه » جلد کتاب -
توی لیست خریدمه و باید به خوندن نزدیک ترش کنم.
۲۴ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از ماست که بر ماست – What Goes Around Comes Around
حکایت این روزهای جهانِ ما، البته جهانِ آنها، ما که جهانِ سومی هستیم؛ همین است که در شعر منسوب به “ناصر خسرو” آمده: http://goo.gl/9Aq4J0
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 3 از 3