دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
- مراقب باش زرق و برق جامعه تو را به سوى خود جذب نکند. گاه و بیگاه دیده ام که از دستمال گردن و کلاه هاى زیبا استفاده مى کنى. مى دانم، آن ها اغوا کننده هستند. اگر مراقب نباشى، بزودى تو نیز به ترسیم همان نقاشى هاى عامه پسند و پرتره هاى اشخاص، در مقابل پولى که به تو پرداخت مى کنند، دست خواهى زد. این همان چیزى است که موجب نابودى استعداد تو خواهد شد. صبور باش. در مورد هر نقاشى کاملا بیندیش. بگذار دیگران از این طریق به پول دست یابند. به موقع خود، تو نیز به پاداش خویش خواهى رسید.

- هنگامى که برخورد با زیبایى دیگر احساسات پاک انسانى را تحت تاثیر قرار نمى دهد و احساسات سرکوب گشته ى آدمى گرایش بیش ترى را به سکه هاى طلا از خود نشان مى دهند، انسان با اشتیاق بیشترى به این آهنگ مسحور کننده پاسخ مى دهد و به تدریج و نادانسته اجازه مى دهد که روح وى را تسخیر کند. شهرت و اعتبار براى کسى که به ناحق بدان دست یافته است، آرامش روحى به همراه ندارد.

- ... دیدن ادامه » هر فردى باید به امورى که در آن تخصص دارد، بپردازد. من به شخصه براى انسانى که آشکارا و بى پرده اعتراف مى کند که از مطلبى اطلاع ندارد، احترام بیش ترى قائلم تا فردى که چهره ى ریاکارانه به خود گرفته و در مورد موضوعى که نمى داند، اظهار فضل مى کند و مشتى چرندیات بر زبان مى راند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چند جمله از متن کتاب- ( من در دنیای کفشها مثل یک پادری هستم ) - ( اگه فکر میکنی کوچیکتر از اونی هستی که به کسی ضربه بزنی سعی کن با مگس تو اتاق بخوابی ) - ( تو هر مهمونی افراد دو دسته اند= اونایی که میخوان برن خونه و اونایی که نمیخوان برن. بدبختی اینجاست که همیشه این دو دسته زن و شوهرند ) . کتاب خوبیه البته ضرب المثل های خارجیه که ترجمه شده که با ... دیدن ادامه » کمی تغییر میتونه جزو ضرب المثل های ایرانی هم باشه - ترجمه دقیق ترجمه شده و خبری از تغییر و تحریف نیست.
مینا مکوندی این را خواند
Nasim Mousawi و فاطمه خیاطی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر قدر عقاید کسی احمقانه تر باشد کمتر باید با او مخالفت کرد ...
امیر نگارستان این را خواند
Nasim Mousawi ، مینا مکوندی و فاطمه خیاطی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بشر به کسانی که عمل نیک را فقط به خاطر خدایی که به او اعتقاد ندارند انجام می‌دهند، عادت نکرده.
کتاب لبه تیغ
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* هر کسى یک جورى مى ترسد، فقط یکى دست و پایش را گم مى کند و دیگرى بر خودش مسلط مى شود. متوجه مى شوى، ترس همان ترس باقى مى ماند، ولى بعضى، در نتیجه ى کسب تجربه، روز به روز بیشتر بر ترسشان مسلط مى شوند. براى همین است که قهرمانها پیدا مى شوند. بله، به همین سادگى.

* من به این باور رسیده ام که مردم این زمانه دیگر عشق واقعى را فراموش کرده اند. من که یک همچین عشقى را سراغ ندارم. البته، دوره ى ما هم خبرى نبود!
...
- ... دیدن ادامه » بابابزرگ، زن چى؟ زنى که واقعا عاشق باشد را به چشم دیده اید؟
- بله که دیده ام. ویراچکا. یقین دارم هر زنى قادر است در عشق به نهایت برسد. این را بدان که زن، تو را مى بوسد، در آغوشت مى گیرد و تسلیمت مى شود، و به مادرى می رسد. زن وقتى عاشق شد، آن عشق برایش به تمامى مفهوم زندگى است. همه ى هستى اش مى شود. زن گناهى ندارد که عشق به پستى کشیده شده و تا حد یک آسایش عادى و یک سرگرمى کوچک نزول کرده. گناه از مردهایى است که در بیست سالگى چشمهاشان سیر و تنشان عینهو جوجه رنجور مى شود و چنانى مثل خرگوش بزدل مى شوند که دیگر کششى به آن اشتیاق نیرومند و مردانگى و مهر و پرستش عشق ندارند. مى گویند که سابق بر این چنین عشقى وجود داشته و اگر هم نبوده مگر غیر از این است که بهترین صاحبان عقل و جان بشر، که همان شاعرها و نویسنده ها و موسیقیدان ها و نقاش ها هستند، دست کم آرزویش را در سر داشته و به خاطرش رنج مى برده اند؟

* آخر مگر مى شود کسى را که عاشق است، گناهکار دانست؟ آن هم عشق، مساله اى که تا حالا هم کسى نتوانسته درست سر از آن در بیاورد!

* چیزى را فهمیدم و به خودم گفتم: من دوستش دارم، چون در دنیا، هیچ چیزى شبیه به او نیست، یعنى بى همتاست، و هیچ چیز و هیچ کس بهتر از بى همتایى نیست...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فابریزیو؟ مایکل کورلئونه سلام می‌رسونه... *بنگ*
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
مینا مکوندی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نوشته پشت جلد کتاب ( صدای خود را آزاد کنید )
نویسنده : راجر لاو ( مربی و استاد بزرگ آواز و صداسازی )

با یادگیری تکنیک های ساده راجر لاو ، هرکسی می تواند صاحب صدایی قوی برای صحبت کردن و صوتی زیبا برای خواندن شود. او با نظریه انقلابی و ارائه مفهوم " صدای میانی " شما را به دنیای جدیدی از آموزش سخنوری و آواز وارد کرده و عقیده دارد که با ... دیدن ادامه » دستیابی و مهارت در صدای میانی به بخش های باورنکردنی از صدای خود دسترسی پیدا خواهید کرد که هرگز از آن استفاده نکرده بودید.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
متاسفانه این کتاب خیلی ترجمه بدی داره... بعضی قسمت ها ترجمه اش آزاردهنده است.
فاطمه خیاطی و مینا مکوندی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در حال خواندن این کتاب هستم. من خودم ازون دسته از افرادی هستم که تا کتابی به من توصیه نشه، کتابی رو نمیخونم. به شدت خوندن این کتاب رو به همه دوستداران کتاب توصیه میکنم. من به عنوان یک زن و مسایلی که در زندگی داشتم و دارم، در بسیاری از جاهای کتاب با نویسنده همذات پنداری کردم. پیام های خیلی مثبتی میشه از کتاب گرفت از قرار گرفتن در مسیر درست ... دیدن ادامه » زندگی با انتخاب آگاهانه در هر چیز گرفته تا دقت در انتخاب همراه و دوستان زندگیت ، جد و جهد داشتن در هر زمینه ای، و تسلیم نشدن در برابر هر گونه ناملایمات و نابرابریها و .... .
با خوندن این کتاب، فارغ از نکاتی که گفته شد، می توان به وضعیت فرهنگی و سیاسی جامعه آمریکا ، نحوه انتخابات در آمریکا، تفاوت های فاحش فرهنگی جهان اول و جهان سوم و ..پی برد و اطلاعات بی نظیری رو دریافت کرد.
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام من این کتاب ومیخوام کی مجددچاپ میشه دیرمیشه!!!!!!!!
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی واقعا به معنای زندگی نیست.فقط یک استعاره است.یک بی نهایت که در واقع از زندگی کوتاه تر است.

#جزـازـکل
استیوتولتز
امیرحسین آل‌عوض و فاطمه خیاطی این را خواندند
Mahsa Mousavi و سِیّد عِرفان باقِری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یونگ از روان شناسان معروفی است که آثارش در حوزه معنویت و دین او را کمی از دیگر همتایان خود در این رشته متمایز میکند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
روفوس با دوچرخه‌اش، کنارم می‌راند. «نظرم جلب شد. خب چی گفت؟»
«گفت عشق قدرت اَبَرقهرمانی ما آدم‌هاست که همه هم دارند، اما همیشه نمی‌شه این قدرت رو کنترل کرد، مخصوصاً وقتی آدم بزرگ‌‌تر می‌شه. بعضی وقت‌ها ممکنه دیوونگی به نظر بیاد و نباید از این‌که این قدرتم خرج کسی شده که توقعش رو نداشتم، بترسم.»
امیرحسین آل‌عوض و fatemeh mozaffarpour این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در وجود آدمها همیشه آرامشی هست که هنگام درماندگی به سوی او پناه می برند، یک پناهگاه خلوت در مرز گریستن.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آخر آدم باید در این دنیا یک کار بزرگتری از زندگی روزمره بکند، باید بتواند یک چیزی را تغییر بدهد، حالا که کاری نمانده بکنم پس عشق می ورزم.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
مستانه هلال بحر ، Mahsa Mousavi و مریم بحرانی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سووشون در قالب رمان سرگذشت خود بانو سیمین خانم دانشور و همسرشون جلال آل احمد است
کتاب رو در دبیرستان خوندم و بعد هم ک در دانشگاه ادبیات خوندم باز هم خوندم اما اینبار با نگاهی تازه
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
◇ خروس
سخی داد: مردش کجاست؟
کاکا: مرد نداره... شوی نکرده به عمرش...
سخى ... دیدن ادامه » داد: پس خروسش توقیفه!
ماه جان: (سراسیمه) خروس ما؟ به چه حُکمی؟
سخی داد: به حکم حضرت حقانی، زن بی شوهر حق نداره خروس در خانه اش نگه داره!
ماه جان: آخر این به اون چه مربوط؟
سخی داد: (می زند توی سر کاکا) یک بار نگفتم خفه؟
کاکا: (به ماه جان) دِ خفه دیگر سگ پدر! گَپَش را تو می زنی، توسَریشو من می خورم!

◇ اتاق گریم
- نمی دونم به خوابی که اون توش باشه چی بگم؟ رویا... یا کابوس؟
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
● آلیک گفت: معلوم است که اسممان رفته توی لیست سیاه. پست فطرت ها! این همه خوک یکدفعه سر و کله شان از کجا پیدا شد؟
سوفیا پتروونا با لحن سرزنش آمیزی گفت: آلیک! چطور می توانی این طوری حرف بزنی؟ همین حرف ها را زدی که از کامسومول* بیرونت کردند.
آلیک که لب هایش می لرزید، جواب داد: سوفیا پتروونا! زبان تند و تیزم نبود که باعث اخراجم شد. به خاطر این بیرونم کردند که حاضر نشدم علیه نیکالای حرفی بزنم.

... دیدن ادامه » سوفیا پتروونا پرسید: بلاخره کار شوهرتان به کجا رسید؟
- ده سال تبعید به اردوگاه های دوردست.
سوفیا پتروونا با خودش فکر کرد: پس بلاخره ثابت شده مجرم بوده. حتی فکرش را هم نمی کردم که آدم به آن خوبی...
- من و دخترم را هم می فرستند به قزاقستان، به یک آبادی کوهستانی یا دهی در آن جا. اجازه ی کار هم ندارم و اگر کار نکنم، حتما از گرسنگی تلف می شویم.
بلند بلند و با صدایی تیز صحبت می کرد، طوری که همه برگشتند و نگاهش کردند.
سوفیا پتروونا برای آن که موضوع صحبت را عوض کند، پرسید: و آن وقت همسرتان را کجا فرستاده اند؟
- از کجا بدانم؟ فکر می کنید به آدم می گویند کجا؟
- ولی آن وقت شما... بعد از ده سال... وقتی آزاد شد... چطور همدیگر را پیدا می کنید؟ شما نمی دانید شوهرتان کجاست و شوهرتان هم نشانی از شما ندارد.
همسر مدیر با دست اشاره ای کرد به خیل زنانی که آن جا با بن های مسافرتی شان ایستاده بودند و گفت: فکر می کنید هیچ کدام از این ها می دانند شوهرشان کجاست؟ شوهرهایشان را امروز و فردا می برند. زن هایشان را هم به یک جهنم دره ای می فرستند. هیچ کس هم مطلقا نمی داند بعدا باید کجا شوهرش را پیدا کند. من از کجا بدانم؟ هیچ کس نمی داند، من هم یکی شان.
سوفیا پتروونا آهسته گفت: شما باید اصرار کنید. اگر این جا جوابتان را نمی دهند، به مسکو نامه بنویسید، وگرنه چه بلایی سرتان می آید؟ به کلی رد همدیگر را گم می کنید.
زن مدیر نگاهی به سرتاپای سوفیا پتروونا انداخت. بعد با چنان خشمی به او تاخت که سوفیا پتروونا بی اختیار یک قدم عقب نشست و به آلیک چسبید، بسیار خب، هر وقت پسر شما را فرستادند تبعید، مصر باشید. شما بروید جایش را پیدا کنید.
سوفیا پتروونا با لحنی عذرخواهانه گفت: پسر مرا به تبعید نمی فرستند. می دانید، آخر او مجرم نیست، اشتباهی دستگیرش کرده اند.
همسر مدیر زد زیر خنده ها ها ها و با تاکید بر هر هجا گفت: اش ته باهی! ها ها ها، بعد یکباره اشکش سرازیر شد: می دانید این جا همه چیز اشتباهی است...

* کامسومول: سازمان جوانان کمونیست
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هنر از دل مباحثه ، تجربه ، کنجکاوی ، تلاش ، تبادل آرا و مقایسه دیدگاه های مختلف برمی خیزد.
فرضیه ای هست که می گوید آن زمان ها که هیچکس درباره هنر ، نکته خاصی برای گفتن ندارد یا برای انتخاب ها و کاری که انجام میشود دلیلی وجود ندارد ، ممکن است زمان نبوغ آفرینی باشد.
ما داستان نویسان قصه می گوییم. خواننده را به اعماق دنیاهای خیالی می بریم. با سرنوشت های جعلی محسورشان می کنیم و با وقایع ساختگی آنها را به دام می اندازیم. آری ... قدرت و لذت داستان در همین است !

کتاب ... دیدن ادامه » داستان نویسی ، نگارش و نقد ( نوشته : آماندا بولتر )
فاطمه خیاطی و مینا مکوندی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فراموش می‌کنیم که زندگی شکننده و ظریف و زودگذره ؛ همه جوری وانمود می‌کنیم که انگار نمردنی هستیم.
مینا مکوندی و محمد مبینی این را خواندند
کاربر 9983 طرح حکمت و فاطمه خیاطی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی یه کادوی بامزه است.
اولش زیادی تحویلش می‌گیریم، فکر می‌کنیم زندگی ابدی رو بدست آوردیم ؛ بعد ارزشش رو از دست می‌ده و اون رو مزخرف و کوتاه می‌بینیم؛ تقریباً می‌خواهیم بندازیمش دور! آخرش می‌فهمیم که نه یه کادو بلکه فقط یه امانته و تلاش می‌کنیم اون طور که شایسته است باهاش رفتار کنیم.
باسلام، کتاب کی موجود میشه؟ ایا سوالات 98 هم داخلش موجوده؟
نحوه پاسخدهی به سوالات کنکور به چه صورت هست؟ایا به منبع یا جزوه ارجاع دادن یا نکته وار جواب دادن؟ کاش چند صفحه از محتویات کتاب رو در دسترس بزارید.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خورشید آروم آروم ناپدید می‌شد و به آسمون رنگ سرخ می‌پاشید. درست مثل یه خودکشی هنگام غروب.

انگار خورشید شاهرگش رو می‌زنه و ما با دیدن جون دادنش غمگین می‌شیم.»
یه توصیف عالی از غروب خورشید
مینا مکوندی این را خواند
fatemeh mozaffarpour و فاطمه خیاطی این را دوست دارند
چه نگاه متفاوتی...
۲۹ مهر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در خاطرات هر کسی چیزهایی هست که به هیچکس نمی گوید ، فقط برای دوستانش بازگو می‌کند. مسائلی هم هست که حتی به دوستان نمیشود گفت و ادم فقط برای خودش میتواند بازگو کند؛ عین راز است. اما سرانجام چیزهایی هم هست که انسان حتی می ترسد برای خودش آشکار کند.
فاطمه خیاطی و مینا مکوندی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
او هم معلم پرواز بود و هم معلم اخلاق و انسانیت و حقیقت بزرگی را به من نشان داد. ایشان، برخلاف این‌که دیسیپلین نظامی و تجربه جنگ داشت، بسیار عاطفی و انسان‌دوست بود. تصور نمی‌کردم حتی موقع مأموریت به فکر چوپان‌ها و مرغ و خروس مردم باشد. همیشه موقع پرواز آموزشی به ما تذکر می‌داد باعث آزار و اذیت مردم نشویم.
کاربر 9983 طرح حکمت این را خواند
امیرحسین آل‌عوض ، Mohsen Ansari و مینا مکوندی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- ای خدا عمرت بده شاسب. بیسوادن مردم! بیسواد و احساساتی!
- با این حال خیلی هشیارن- نشان داده‌ن!
- هشیاری محدود! در حدّ نفع روزانه، خیلی‌م زود گُر می‌گیرن! علتش‌م بیسوادیه. حتی یک صفحه تاریخ‌م نخوندن، رادیو هم بهشان اطلاعات غلط میده- دروغ!
- ... دیدن ادامه » این بی‌انصافیه در حق مردم! - مردم خوبن!
- خوب بودن و عمیق بودن دوتاست. مردم باید یاد بگیرن بخونن!
- آخر اینم وسیله میخواد، وقت میخواد، رفاه میخواد.
- نگفتم که نمیخواد
- با این حرفت گرفتار دور باطل میشیم!
- هستیم!
کاربر 9983 طرح حکمت این را خواند
امیرحسین آل‌عوض و مینا مکوندی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
(آزمونی وجود دارد که پی ببری،آیا ماموریت تو بر روی زمین به پایان رسیده است یا نه :اگر زنده هستی ، به پایان نرسیده است)ریچارد باخ
فاطمه خیاطی و مینا مکوندی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
(دانش پی بردن به آن چیزی است که از پیش میدانستی):کتاب پندار اثر ریچارد باخ
مینا مکوندی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دوست ندارم با خمپاره بمیرم. با خمپاره که می‌میری، خیلی شانسی می‌میری. کسی تو را آدم حساب نمی‌کند. الله‌بختکی چیزی می‌اندازند، ممکن است بخورد به تو یا بخورد به شغال. دوست دارم تک‌تیرانداز بزندم. کسی که تو را می‌بیند، نشانه‌گیری می‌کند و راست می‌زند به تو. آن‌جا تو ارزش داری. تو را آدم حساب می‌کنن.
.پسر،سرباز به این خوشگلی در جبهه ... دیدن ادامه » چه میکند؟حیف نیست بمیرد؟جنگ مال بچه خوشگلها نیست .مال ماست.سیاهها، بدقوارهها ،درشت دماغها.
شک نداشتم که خدا کمکم می کند و من زیتون را می خورم. خدا خودش حتما می تواند زیتون را خوب بخورد. ملاجیران می گفت که خدا هیچی نمی خورد، ولی من که باور نمی کنم. من فکر می کنم که خدا نه هندوانه می خورد و نه خربزه
این ها را که همه به راحتی می خورند. خدا میوه ای می خورد که ما آدم ها نمی توانیم بخوریم.
مینا مکوندی این را خواند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
باید یک جوری از این دیوار تنگی که دور خودش کشیده بود بیرون می‌رفت. وگرنه ممکن بود بخشکد. پیش از آنکه شاخ و برگ دربیاورد بخشکد. خشکیدن، مردن مگر چیست؟ فقط یک جور است؟ یوسف فکر کرد ممکن است آرام آرام بمیرد و خودش حالیش نشود.
آفتاب تنبل بود. هوا تنبل بود. یوسف تنبل بود. مگسی بود که بالش، یکی از بال‌هایش شکسته باشد. حس می‌کرد نمی‌تواند از ... دیدن ادامه » جا برخیزد. تنها خیالش وزوز می‌کرد. خیالش بال مگس بود. تقلا می‌کرد. بیچاره تقلا می‌کرد. میخواست خودش را از جایی نجات بدهد. می‌خواست مفری برای خودش پیدا کند. خودش در خودش داشت خفه می‌شد!
سفر چه خوب بود. سفر چی بود؟ یوسف نمی‌دانست سفر چیست. اما می‌دانست که خوب است. یک جا ماندن که چی؟!
فاطمه خیاطی و مینا مکوندی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 179