دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
قدیما زندگی شخصی نویسنده‌ ها از نوشته‌ هاشون جالب‌ تر بود. امروزه روز نه زندگی‌ هاشون جذابه نه نوشته‌ هاشون.
۷ ساعت پیش
سلام. از کتاب خوشتون نیومد؟
۲ ساعت پیش
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
و بگذار بهترین بخش هستی تو از آنِ دوستت باشد. اگر او دریای وجودت را هنگام جزر آب دیده است، بگذار در مدّ آب نیز آن را تجربه کند. زیرا اگر دوستت را بدان خاطر بخواهی که ساعات خود را در صحبت او بر باد دهی، بهره‌ی آن دوستی چه خواهد بود؟ پس در صحبت او ساعاتی را بجوی برای زیستن (نه برای کشتن).
دیروز
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پیش بینی پایان ها ممکن است ما را ترغیب کند که زمان حال را با نشاط بیشتری درک کنیم
دیروز
مریم طالبی و مژگان خراسانیان این را پاسخ داده‌اند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

"...برای تعمیر گنبد سلطانیه می‌گفتند بازده اقتصادی آن چیست؟ فرهنگ حتماً بازده اقتصادی ندارد و یا بازده آن شاید 20 سال بعد آشکار می‌شود. این مسئله، یعنی همه چیز را منوط و مربوط به شاخص اقتصادی کردن، به عقیده‌ی من به مفهوم فرهنگ و بینش ما از فرهنگ لطمه زد، برای اینکه باید بپذیریم که همیشه مجهولی در فرهنگ می‌ماند که به صورت اعداد و ارقام در نمی‌آید." ص142-143
"... غالب افرادی که تصمیم‌گیر بودند، اقتصاددان‌های آمریکا‌رفته و تحصیلکرده در آمریکا بودند و واقعاً برای آن‌ها دشوار بود فهم این مطلب که چرا باید سالن برای ارکستر سنفونیک ساخت..." ص144
"... ... دیدن ادامه » کلاً سلیقه‌ی مردم درباره‌ی عکاسی به مجلات مُدی که وارد ایران می‌شد برمی‌گردد، بیشتر آن عکس‌ها رو می‌دیدند و هر ژستی که مانکن‌ها برای نمایش لباس می‌گرفتند و آنجور عکس آدمیزاد و پرتره در ایران متداول شد، یعنی نوع کاملاً غیر حرفه‌ای و خیلی مبتذل که هنوز هم حاکم است...
برای همین پرتره‌های خیلی قشنگ و خیلی حرفه‌ای که آقای فخرالدینی و یا آقای شفائیه می‌اندازند، آنچنان طرفدار ندارد، مگر کسانیکه ارزش واقعی برای پرتره قائلند. این معضلی است که شاید شامل دکورهای داخلی منازل هم بشود. شامل خیابان‌سازی‌ها، میادین و ساختمان‌ها و خیلی جاهای دیگر، یعنی سلیقه‌ی یک‌دست نداریم. حتی خیابان‌های جدید به هیچ وجه یک‌دست نیست، ارتفاع ساختمان‌ها، ابعاد پنجره‌ها، رنگ ساختمان‌ها، هیچ کدامشان...
فعالیت‌هایی که جدیداً با پیشرفت گرافیک در ایران و زحمات بسیاری که بعضی‌ها، مخصوصاً مرتضی ممیز، کشیدند، سبب شد که دیدگاه‌ها، قدری تغییر کند، ولی کاملاً اختصاصی است و عمومی نمی‌باشد..." ص240-241
"... ایرانی‌ها در فضیلت‌تراشی متخصص هستند، یعنی اگر کسی را دوست داشته باشند، او همه‌ی کمالات دنیا را دارد... مردم ایران را نه با پول و نه با زور می‌توان تابع کرد، زیرا به شخصیت خودشان خیلی علاقه دارند..." ص275
"... انتقاد سازنده از خود هر چند حربه‌ی اصلاح است، ولی کار مشکلی است. آدم باید احساس امنیت کند تا راحت حرف بزند..." ص310
"... یک ملت با یک شب خوابیدن و صبح بیدار شدن نمی‌تواند دموکرات و آزادمنش بشود..." ص313
"... در شرایطی که تاریخ هرودوت –که بعضاً خود «رمان تاریخی» است و دروغ‌ها و غرض‌ورزی‌هایش اظهر من الشمس است- هنوز وحی مُنزل محسوب می‌شود و یا به «تواریخ» مستوفیانی استناد می‌شود که به فرمان ولی نعمتشان شب را روز جلوه داده‌اند، بسیاری از نویسندگان رمان‌های تاریخی دلیلی برای رعایت احتیاط و حقیقت‌گرایی نمی‌بینند..." ص344-345

تاریخ، فرهنگ و ادبیات (مجموعه بیست گفت و گو)
علی دهباشی
نشر رازگو
چاپ اول 1393
شابِک: 9786009139729
۲ روز پیش، جمعه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- تصور کن یک گربه کف اتاق دراز کشیده است. حالا تصور کن یک توپ به داخل اتاق قل می‌خورد. گربه چه کار می‌کند؟
- این کار را خیلی کرده‌ام؛ گربه فوراً می‌دود دنبال توپ.
- خب. حالا تصور کن که خودت توی اتاق نشسته باشی. اگر یک‌ دفعه ببینی یک توپ قل‌خوران وارد اتاق می‌شود تو هم فوراً دنبال آن می‌دوی؟
- ... دیدن ادامه » نه، اول نگاه می‌کنم ببینم توپ از کجا آمده است.
- بله، چون تو انسان هستی ناگزیر دنبال علت هر اتفاق می‌گردی. در نتیجه قانون علیت‌ بخشی از وجود توست.
۲ روز پیش، جمعه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پشیمان خواهیم شد از فرصت‌هایی که سوخت، تهدید شد، بی‌مذاکره، بی‌ژنو، بی‌استانبول. به اویی نامه خواهیم نوشت که حالا دیگر حتی نیست تا پاسخی دهد. هرچند فرض کن اگر بود و پاسخ می‌داد نامه را، نامه نانوشته را، قصه نانموده را، چه پاسخی؟ تهش این بود که: لن ترانی، لن ترانی ابداً. یا اگر خیلی خاطرمان را می‌خواست می‌گفت: ولکن اُنظُر الی الجَبَل. ... دیدن ادامه » تازه آن هم زیر فشار افکار عمومی. وگرنه که سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند؟ بعد تو در دلت می‌گویی جبل؟ بی‌انصاف، حتی من هم انظر الی الجبل؟ حتی من؟ که ز تشنگی بمردم برِ آب زندگانی؟ دست مریزاد. گیرم که من آخرین، آخرالمؤمنین، گیرم که هر جبلی دکاً، گیرم که ما موسی و خَرّ صعقاً، ولی انظر الی الجبل؟

...غیاب» صوری، چیزی نیست جز فوران «حضور». هرچه بیشتر برای فراموشی تلاش کنی، بیشتر خودش را تحمیل می‌کند. هرچه دورتر شوی نزدیک‌تر شده‌ای. این «وجود عدمی»، شدتی بسیار بیشتر و طاقت‌فرساتر از آن فراموشی دستوری دارد. در واقع «او» هرچه بیشتر «نیست»، بیشتر «هست». هرچه بیشتر انکار می‌شود، بیشتر جان می‌گیرد. چه‌کسی دستور فراموشی را صادر می‌کند؟
۲۲ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
لطف شگفت‌انگیز خانه در آن نیست که ما را پناه می‌دهد و گرم می‌کند و بنایش از آن ماست. بلکه در آن است که این ذخیرۀ خاطرات شیرین را کم‌کم در ما بر جا گذاشته است. در آن است که در اعماق دل ما این کوه تاریک را پدید می‌آورد که رؤیاها همچون آب چشمه از آن جاری می‌شوند.
۱۹ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ما عاقبت به هم برخورده بودیم. آدمها مدتی دراز در حصار سکوت خود در کنار هم راه می‌سپارند، یا حرفهایی می‌زنند که پیامی با خود ندارند. اما ساعت خطر فرا می‌رسد. آن وقت شانه به شانه می‌دهند. پی می‌برند که از یک تبارند و چون وجدان‌های دیگرا را کشف کردند، دایرۀ وجودشان وسعت می‌گیرد. با لبخندی جانانه به هم می‌نگرند. و به زندانی آزادی یافته‌ای ... دیدن ادامه » می‌مانند که از عظمت دریا به حیرت می‌افتد.
۱۹ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقت‌هایی که پدر حواسش نبود به چهره‌اش خیره می‌شدم. با خود می‌اندیشیدم این چهره تنها آدرسی است که از «او» دارم و «او» یعنی خود پدر، مادر، دنیا، دخترک چشم عسلی و حتی گربه‌ها. مهم‌ترین چیزی که پدر را نگران می‌کرد، مادر بود؛ و چیزی که مرا نگران می‌کرد، نگرانی‌های پدر و می‌دانم که مادربزرگ هم از نگرانی من نگران بود و باز پدر نگران همه.

به ... دیدن ادامه » رازی دیگر پی بردم: اینکه هر قدر بزرگ و بزرگ‌تر شده‌‌ام، پدر هم کوچک و کوچک‌تر شده. یادم می‌‌آید شبی که از بیمارستان به خانه آمدیم، پدر دستم را گرفت تا قدم بزنیم. در هر گام او، من دو سه گام بر‌می‌‌داشتم.
رقص با گربه ها.مهرداد صدقی
۱۵ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ین روزها آدم آهنی وظیفه‌شناس کم پیدا می‌شود. آدم‌ آهنی‌های روزگار ما فقط و فقط طبق برنامه کار می‌کنند. اگر وظیفه‌شناسی برایشان برنامه‌ریزی شده باشد، وظیفه شناسند و اگر نه، نه.
میرزا روبات.مهرداد صدقی
۱۵ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در دنیا دوچیز بی پایان است:اولی منظومه شمسی ودومی نادانی انسان ها البته درمورد اولی مطمئن نیستم. آلبرت انیشتین
۱۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای یک نظامی جنگ بهانه زندگی است و شور و شوق مردان جوان را به او می‌بخشد و اگر آن را از او بگیرید، آنچه می‌ماند مردی عقب‌افتاده و کوته‌فکر است.
۱۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آلبر با خود گفت که در خانه پولدارها همه‌چیز و همه‌کس زیبا هستند، حتی فقرا.
۱۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«چارلی، ما عشقی رو قبول می‌کنیم که فکر می‌کنیم لیاقتش رو داریم.»
۱۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کسانی که گمان می کردند این جنگ به زودی پایان می‌گیرد، از مدت‌ها پیش مرده بودند و دقیقا در همین جنگ.
۱۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مرا به خاطر نمی آوری، نه ؟ تقصیری هم نداری ! تعداد زن هایی که بر اثر این جنگ پیر شده اند، خیلی بیشتر از مردهایی است که در آن کشته شده اند؛ این یک حقیقت است. با این حال من شکایتی ندارم، چون توی این جنگ کسی را از دست نداده ام ...
۰۹ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سر به سنگی می زدم فریادخوان
پاسخم آمد شکستِ استخوان
سنگِ سنگین دل چه می داند که مرد
از ... دیدن ادامه » چه سر بر سنگ می کوبد به درد
او همین سنگ است و از سر ها سر است
سنگ روزِ سر شکستن گوهر است
تا چنین هنگامهء سنگ است و سر
قیمتِ سنگ است از سر بیشتر!
روزگارا از توام منّت پذیر
گوهرِ ما را کم از سنگی مگیر
هر که با سنگی ز سویی تاخته ست
سایه هم لعلِ دلی انداخته ست...
بانگ نی_هوشنگ ابتهاج( سایه )
۰۷ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
《حالا که جلوتان هستم می بینم دلم شاد نیست ،حال آنکه شما را خیلی دوست دارم... وای ۷دای من، صورت مرا در اتاقش آویخته است. بدهید ببینم، به یادش می آورم. خوب یادم است!》
نه سال پیش یک تصویر آبرنگ بسیار ظریف و زیبای لیزا را که در آن زمان دوازده سال داشت از پترزبورگ برای او فرستاده بودند و این تصویر از آن زمان پیوسته در اتاق او به دیوار آویخته بود.
《یعنی راستی در بچگی به این قشنگی بودم؟ راستی راستی این صورت من است؟》
برخاست ... دیدن ادامه » و تصویر در دست، جلو آینه ایستاد و خود را در آن تماشا کرد.
عکس را به او داد و برانگیخته گفت: 《بیایید، زود برش دارید و حالا هم آویزانش نکنید. بگذارید برای بعد نمی خواهم جلو چشمم باشد.》 دوباره روی کاناپه نشست و گفت:《یک زندگی می گذرد، زندگی دیگری شروع می شود. آن هم به آخر می رسد و سومی شروع می شود و همین طور تا بی نهایت. پایان هر زندگی مثل این است که با قیچی بریده شده باشد. می بینید حرف هایی که می زنم چه کهنه است! اما در آنها حقیقت بسیار پنهان است.》
شیاطین( جن زدگان )_فیودور داستایفسکی
۰۷ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پس از برقراری ارتباط‌ها، دیگر نیازی نبود که آنها را به خرید کالایم وادار کنم زیرا به محض این‌که به سوژه‌یی نیاز پیدا می‌کردند، نزد عموی مهربانشان می‌آمدند و روز به روز بیشتر به او وابسته می‌شدند. طوری که برخی از آنها به کلی از فکر کردن دست کشیده بودند به خصوص وقتی می‌دیدند خزانه‌ی ذهنم قادر به ساختن چه ایده‌های بکر و ماهرانه‌ای ... دیدن ادامه » است، مغز آنها از کار باز می‌ایستاد و می‌گفتند خودشان را تهی حس می‌کنند.
۰۷ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"

"اگر کسی در زمان مناسب زندگی نکند, در زمان مناسب هم نمی میرد."

"این ... دیدن ادامه » زندگی و همین لحظه، جاودانه است و هیچ زندگی دیگری و حتی قضاوت و دادگاهی پس از این زندگی نیست. این لحظه تا ابد خواهد بود و هرکس به تنهایی قاضی و شنونده خویشتن است."
۰۷ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هنوز این کتاب به دستم نرسیده ولی بیصبرانه مشتاق خوندنش هستم چون خیلی تعریف شنیدم ازش!
۰۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
منیره بی‌آن‌که حرفی بزند پشت سر او پرید و ساق پایش تیر کشید. رجبی یک دست چراغ قوه و دست دیگر اسلحه، با نگاه‌هایی که دورادور آب انبار خشک پرسه می‌زد جلو می‌رفت. برخلاف تصورشان حالا صدایی شنیده نمی‌شد. هرچه پایین‌تر می‌رفتند، شدت صدا کمتر می‌شد، انگار حیوانی اگر آن‌جا بود از وحشت حضور آن‌ها سکوت کرده بود. نگاه منیره به شکل‌هایی بودکه نورچراغ قوه روی دیوارها درست می‌کرد تا صدای رجبی را شنید که گفت: «پدرت خوب می‌شناسشون.» صدایش را تا حد ممکن پایین آورده بود. انگار به عمد میخواست صدایی باشد شاید فکر میکرد کسی آنجاست که در ترس از شنیدن صدا با حرکتی مثل گریختن یا جابه‌جایی کوچکی خودش را نشان دهد؛ هر کاری که به این تردید و سکوت پایان دهد.
ناگهان هر دو ایستادند. آن‌جا زیر نور چراغ قوه، پرهیبی در خود مچاله دو دستش را محکم روی گوش‌هایش گرفته بود. رجبی آهسته جلو رفت: نترس، نترس ما کاری به‌ت نداریم.
چراغ قوه را به دست منیره داد و آرام جلو رفت: نور رو مستقیم این‌جا ننداز.
همزمان ... دیدن ادامه » صدای بلند خنده و گریه عروسکها از تمام سقف طنین انداخت و چراغهای ریز قرمزی که در سقف تعبیه شده بود روشن و خاموش شدند. شاید نیم دقیقه. نیم دقیقه‌ای به اندازه یک عمر. هر دو خشکشان زده بود. نه فقط بخاطر صدا و نور که بخاطر آن پیکره مچاله‌ی جلوی چشمشان. زنی پوشیده در چادر چیت سفیدی که جابه‌جا پاره بود و چشم‌های درشتش نزدیک بود از حدقه بیرون بزند. موهای سفید سرش طاسی‌اش را نمی‌پوشاند و دندان‌هایش یکی‌درمیان ریخته بود.
بندی از داستان «لیدا پناهی» از مجموعه «بازخوانی چند جنایت غیرعمدی»
۰۳ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب جالبی بود....

... اجازه می خواهم یک محور را که تاکنون گفته ام، تکرار کنم، بارها و بارها ثابت شد هر کس و هر گروهی که خود را تبلور خلق و خدا و تاریخ بداند ناگزیر به این شیوه ها خواهد رسید، چه به نام مذهب، چه به نام مارکسیسم و چه به نام ملت و ...
ص275
۲۸ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مادرم همیشه به من می‌گفت ، در این دنیا یا باید خیلی باهوش باشی ، یا خیلی خوش‌مشرب.
من سال‌ها باهوش بودم ، پیشنهاد می‌کنم خوش‌مشرب باشید.
۲۷ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تهرانِ در به در شده ،تهرانِ لعنتی
حتی زمان بارش باران جهنم است...
۲۷ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آیا می دانی با ساز همگان رقصیدن، و آنگونه پای کوبیدن و گل افشاندن که همگان را خوش آید و تحسین همگان را بر انگیزد، از ما چه خواهد ساخت؟
عمیقاً یک دلقک؛ یک دلقک درباری دردمند دل آزرده، که بر دار رفتار خویشتن آونگ است - تا آخرین لحظه های حیات.
۲۷ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
و من
هرچه عکس ها را ورق بزنم
باز کودکی ام را می بینم
که ... دیدن ادامه » ایستاده
و قد تنهایی اش از اوبلندتر است
۲۲ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
درهمین چند دقیقه خواندن این شعر
سلولی درتنت
دست به خودکشی زده است
سلولی ... دیدن ادامه »
اما
در مغزت به دنیا خواهد آمد
وقتی
به زنی که دوستش داری
فکرمیکنی
۲۲ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مردی
که تو را دوست دارد
چه سهمی از دوست داشتن من را
دزدیده است؟
۲۲ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتابی که برای صد سال دیگر در ذهنم باقی خواهد ماند.

"متوجه شد که سرهنگ اورلیانو بوئندیا عشق به داشتن خوانواده را آن طور که او فکر می کرد بر اثر مصایب جنگ از دست نداده بود, بلکه این مسئله به دلیل آن بود که او هرگز در عمرش به کسی علاقمند نبود.
اورسلا به این نتیجه رسیده بود که پسری که او زمانی حاضر شده بود زندگی اش را برایش فدا کند, مردی ... دیدن ادامه » بود که توانایی دوست داشتن و عشق ورزیدن را نداشت."
۲۱ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 170