دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
زندگی هنگامی که از هر معنایی عاری باشد، کامل‌ترین شکل خود را دارد.
در حقیقت نبود امیدهای واهی، انسان پوچگرا را از بند رویاهای آینده خلاص می‌کند و به او اجازه می‌دهد هم اینک در همان ماجرایی زندگی کند که در محدودهٔ عمر او میگُنجد.

کتاب«قدم ... دیدن ادامه » اول: کامو»
اثر دیوید زین میروینز
ترجمه از روزبه معادی
نشر شیرازه
صفحه ۷۴

فاطمه خیاطی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
رحمت نمی‌تواند شامل حال آدم‌ها بشود، ما نژاد از دست‌رفته‌ای هستیم.

کتاب شرق بهشت
اثر ... دیدن ادامه » جان اشتاین‌بک
ترجمه پرویز‌شهیدی
نشر گهبد
صفحه ۱۷۴

برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در حالی که برای ادای احترام تا کمر خم می‌شوم چشمانم صحنه غم‌انگیزی را می‌بینند: پاهای کیم جونگ ایل زیر رومیزی. او کفش‌هایش را درآورده است. حتی رهبر هم به پادرد مبتلاست! همیشه او را موجودی قدسی پنداشته بودم که حتی به توالت هم احتیاج ندارد. این را در مدرسه به ما آموزش داده بودند و حزب هم همین را می گوید: زندگی رهبر ما زنجیره‌ای پیوسته از معجزات است که حتی اگر تمام زندگی‌های فانی مان را هم روی هم بگذارند با آن برابر نمی‌شود. من فکر کرده بودم حالا که مفتخر شده و به حلقهٔ او دعوت شده‌ام در بُعدی قدسی وارد و شریک خواهم شد. اما حالا اینجا ایستاده‌ام و به کفش‌های رهبر عزیز نگاه می کنم.


کتاب ... دیدن ادامه » «رهبر عزیز: نگاهی به درون کره شمالی»
اثر جنگ جین سونگ
ترجمه مسعود حصیرچین
نشر ققنوس

فاطمه خیاطی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی عزیز من اییشکم
ساعت ۶/۵نیم آمدم خانه نبودی الان ساعت ۷/۵ است خانه را بدون تو نمیتوانم تحمل کنم می روم بیرون گشتی میزنم و برمیگردم .امیدوارم تو در را به رویم وا کنی.
خانه بدون تو جهنم است
هر ... دیدن ادامه » لحظه که بی تو میگذرد جهنم است
+شاملو
۴ روز پیش، چهارشنبه
پارمیدا پرمهر این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خوب است که آدم را دوست داشته باشند، حتی اگر دوام نداشته باشد. خوب است که آدم بداند روزی، روزگاری من بودم و او. بعد می‌رود و من طاقت جدا شدن از او را ندارم و به این فکر می‌کنم که نباید تمام شود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
_ خیلی عاشقانه است که در خفا عاشقانه باشی...


#جایی_که_عاشق_بودیم
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
_ هیچ قانونی وجود ندارد ، چون زندگی همین حالا هم به اندازه کافی قانون دارد.

#جایی_که_عاشق_بودیم
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تو مرا خوشحال می کنی
هر وقت تو در اطرافم هستی ، در لبخندت احساس امنیت می کنم ،
تو مرا زیبا می کنی
هر ... دیدن ادامه » وقت احساس میکنم که کمی زیادی حواسم پرت است ،
تو مرا خاص می کنی و خدا می داند که من چقدر منتظر بودم تا به چنین انسانی تبدیل شوم
تو مرا عاشقت میکنی
و این عظیم ترین چیزی است که قلبم برای انجامش آماده شده است ...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همه‌ی ما تصویر خاصی از یک جنایتکار در ذهن داریم، مخصوصا یک جنایتکار جنگی. برای مثال نگاه غریب، اگر نگوییم ظالمانه‌اش، را تخیل می‌کنیم که با مطالعه‌ی دقیق حالت چهره‌اش یا چشمانش قابل تشخیص است. در ظاهرش به دنبال چیزی می‌گردیم که افکار جنایتکارانه‌اش را برملا سازد. باور داریم اگر واقعا ممکن بود پلیدی آدم‌ها را ببینیم، همه‌چیز بسیار ... دیدن ادامه » آسان‌تر می‌شد. اما تاریخ هربار از نو نشان می‌دهد که چنین چیزی را نمی‌شود از ظاهر کسی تشخیص داد. ‌‌
کافه اروپا
اسلاونکا دراکولیچ
امیرحسین آل‌عوض و مینا مکوندی این را خواندند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
ای بسا که با دانستن این موضوع همه چیز سخت تر هم میشد وقتی کاری از دستمان بر نمی آمد.
۲۹ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست دگر بال و پری نیست
حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب ... دیدن ادامه » مرا برده و از من اثری نیست
بگذار که درها همگی بسته بمانند
وقتیکه نگاهی نگران پشت دری نیست...
شعر زیبایی است. گرچه با بیت آخرش موافق نیستم!

و اما: این شعر از کیه؟ کدوم کتاب؟
۲ روز پیش، جمعه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یکی از کتابایی که میشه به خوبی با اخوان آشنا شد
شعر نیمایی با چاشنی فردوسی
مینا مکوندی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سردرگمم
مثل اولین قطره باران
که نمی‌داند
کجا ... دیدن ادامه » خودش را به تن تشنه خاک برساند
مثل موج
که نمی‌داند
کجای ساحل
خودش را به پای کدام دلسوخته بکوبد
شاید اندکی از غمش را با خود به سینه دریا بکشد

سردرگمم
مثل دریا
که نمی‌داند بزرگ‌‌ترین ماهی‌ش را سهم کدام تور کند
که ماهیگیرش
دیشب تا سپیده
دست به دامان خدا بوده
تا فردا
دست به دامان ناکسی نشود

سردرگمم و نمی‌دانم
چه کسی کجای جهان زانو بریده
در انتظار دستی‌ست
که دستش را بگیرد
وقتی من دست‌هایم را در جیبم فرو برده‌ام

سردرگمم و نمی‌دانم
قرص نان کپک‌زده این‌جا چه می‌کند
وقتی مادری در سرزمینی دور دست
دست‌های کودک گرسنه‌اش را می‌فشارد
ناله‌اش به سقف آسمان می‌رسد
دستش اما به هیچ

سردرگمم
و نمی‌دانم
چرا فرشته‌ها سکوت می‌کنند

امیرحسین آل‌عوض این را خواند
مینا مکوندی و سِیّد عِرفان باقِری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این لانه فقط سوراخی نیست که برای نجات جان خود به آن پناه ببرم. وقتی در قلعه‌ی مرکزی میان تل بلندی از گوشت ذخیره شده رو به ده راهرویی می ایستم که از قلعه منشعب می شوند، دیگر چندان در بند امنیت نیستم، رو به راهروهایی که متناسب با کلیه لانه گاهی رو به بالا، گاهی رو به پایین، گاهی پهن، گاهی تنگ، همه به یک اندازه ساکت و خالی، هر یک آماده که ... دیدن ادامه » به شیوه‌ی خود مرا به چندین میدانگاه برسانند، میدانگاه هایی ایضا ساکت و خالی -در چنین لحظه‌ای خوب می دانم که این قلعه از آن من است، قلعه ای است که با چنگ و دندان، به ضرب کوبیدن و کندن از دل زمین یاغی و سرکش بیرون کشیده ام، قلعه‌ی من، قلعه‌ای که هرگز امکان ندارد به دیگری تعلق داشته باشد و آنچنان مال من است که چه بسا سرانجام این جا از سوی دشمنان خود زخمی کاری را به جان بخرم، زیرا در این صورت خونم به هدر نمی رود، بلکه به درون زمینی نشست می کند که از آن من است. به راستی جز این چه چیزی شایسته‌ی ساعات خوشی است که به نیمی در آرامش خواب، به نیمی در سرخوشی بیداری در راهروهای آن گذرانده ام، ...

قسمتی از داستان "لانه" از همین کتاب
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"به نظر می رسد شخص زمانی گرفتار عصبیت می گردد که مشکلات فرهنگی جامعه او به صورتی چنان شدید - و مخصوصاً در دوران کودکی - شخصیت او را تحت تاثیر قرار داده باشد که وی یا قادر به حل آن مشکلات نبوده است یا اگر آنها را حل کرده, به بهای از دست دادن اصالت خود بوده است.
چنین انسانی را می توانیم فرزندخوانده فرهنگ زمانه خویش بنامیم."
.
صفحه ی 315
مینا مکوندی و خسرو پرویز این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از جینی خواستم که به‌جای پرداخت مالی، خلاصه‌ای صادقانه از هر جلسه بنویسد، که نه تنها شامل واکنش‌های او به رویدادها باشد، بلکه تصویری از زندگی پنهان جلسه هم می‌شد، یک نوشته از عمق درمان؛ در واقع همه‌ی افکار و خیال‌بافی‌هایی که هرگز درون روشنایی روز پدیدار نمی‌شوند.
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اردشیر تمام دوران زندگانی را با کامیابی و پیروزی بسر برد .هیچ کس نتوانست جمع وی را در هم بشکند یا پرچم او را سرنگون سازد .همه پادشاهان اطراف را مغلوب نمود و همه را زیر سلطه خویش قرار داد .وی در روزگار خود صاحب اقتدار استوار گردید ، کشور ایران را به شهرستان های بسیار منقسم کرد و شهرها و بناهای فراوانی از خود بیادگار گذاشت .

مینا مکوندی و مجتبی نوروزی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تنها چیزی که در این مقولات برای ما باقی مانده فقط سفره ی ایرانی است. هنوز قورمه سبزی و یا فلان پلو برای نسلِ جوان مهم است. تنها چیزی که برای ما مانده و موضوع کمی هم نیست، غذای ما است. کسی نیامده است که قورمه سبزی را مدرن کند. چنین کاری نه تنها نمی شود، بلکه چرا باید چنین کاری را انجام بدهیم. ما بایستی چیزهایی را حفظ کنیم . این ها به عنوان ... دیدن ادامه » میراث هستند. خانه ای که از پدر شما به ارث رسیده است، قرار نیست که کاشی های کف آن را در بیاورید و موکت و پارکت کنید. گچ بری های آن را از بین بِبَرید و هالوژن به جای آن ها بگذارید. آن خانه همان طوری که هست باید حفظ شود. اما یک چیزهایی را باید نو کرد. اصرار بر سرِ سنت و هویتی که تعریف نشده است موجب گُم گشتگی و سرگردانی مردم ایران است. زیرا جامعه ی من سال ها است که از مغز معلمان واقعی خود استفاده نمی کند. من هرگز در تلویزیون ایران گفت و گویی با بهرام بیضایی یا عباس کیارستمی را نشنیده ام، اما خیلی زیاد از آقای قرائتی مطالب میشنوم. چه کسی راجع به زندگانی نیما، محمود دولت آبادی و دهخدا مستند ساخته است، اما تا مشاهده می کنید مستند از روحانیت و زندگانی آن ها وجود دارد. چه کسی می داند ابومسلم خراسانی در کجا بوده و چه کاری انجام داده است؟ شما چه الگویی را به نسل جوان خودتان ارائه می دهید که از آن هویت برگردد؟ مانند این ضرب المثل است که می گویند سنگ را بسته اند و سگ ها را باز کرده اند. نسل چهل میلیونیِ جوانِ ایرانی که می خواهد خودش را پیدا کند چه باید بکند؟ وضعیت تلویزیون این گونه است و ماهواره هم آن چنان است. همه ی درهای جهان به روی ایران باز است، در لباس، آرایش و... هر چیزی را که بگویید، همین است. در نتیجه به این بحران ها می رسیم. معلمی که دیروز لیسانس خود را گرفته امروز استاد شده است. به دانشکده های هنر سر بزنید، مشاهده می کنید که فاجعه ای است. دانشکده ای که فاقد کارگاه و استاد است، چطور دانشجو قرار است که مجسمه ساز بشود؟ هر روز هم لغت هایی است که روی سر ما آوار می شوند، هر لغتی را که پرتاب شد تکرار می کنند. اینکه من کانسپتچوال، اینسالیشن یا پست مدرن هستم. این لغات را از کجا آورده اند؟ آیا می دانند این لغات به چه معنایی است که آن ها را به کار می برند؟ در اینجا گم می شوید و بعد هم بر سر یک سنت گندیده اصرار می ورزید، بعد هم به دنبال هویت می گردید. کدام هویت را می گویید؟ کدام شاعر می تواند هویت خودش را به دست بیاورد بدون آنکه از سنایی یا نظامی بداند. کدام نقاش می تواند تصویر درستی را بکشد، اگر که لحظه های باشکوه تصاویر شاهنامه را نشناسد، زن های نظامی گنجوی را نشناسد! بدون آن ها چه کاری می خواهد انجام دهد؟ هیچ چیزی را در دست ندارند، بعد از هویت او صحبت می کنند و اینکه چرا شبیه فرنگی ها است. شما برای او چه کاری انجام داده اید و چه چیزی را به او داده اید؟
شما جوهر، تاریخ و هویتِ درستِ خودتان را نشان بدهید، بعد از او بخواهید روی آن کار کند. وقتی آن ممنوع شده است و روشنفکر در این کشور خائن معرفی می شود چه باید کرد؟ در کدام نقطه ی دنیا چنین اتفاقی می افتد؟ قصه ی ما این است. البته بحث من بیان یک واقعیت بود و بیان یاس نبود. من و خیلی ها داریم کار می کنیم. از این روزگاران کشور من کم ندیده است، مسلما این سخت ترین آن ها نیست. من در عین حال باور دارم که در ایران یک رنسانس در حال شکل گیری است.

□ بهرام دبیری
امیرحسین آل‌عوض ، فاطمه شیدا و محمد مبینی این را خواندند
خسرو پرویز این را دوست دارد
احسنت به شما بانوی فرهیخته
۱۹ دى
ممنون و البته احسنت به آقای دبیری.
۲۸ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برشی از متن کتاب
هر چیزی که بیرون در آپارتمان بود مال آنها به حساب می آمد . آنها میخواستند آپارتمان های ما را هم به فضای عمومی بدل کنند .که این طرح حکومت کمونیست برای اسکان مشترک افراد بدون خانه در خانه شهروندان صاحب خانه به حساب می آمد .ولی ما این فریب را نخوردیم . چیزی که عمومی است متعلق به دشمن است .
فاطمه شیدا و مینا مکوندی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* به تو گفتم، نگفتم؟! *
ترانه: زویــا زاکاریان
آهنگساز و تنظیم کننده: صـــادق نــوجــوکــی
آلبوم: ... دیدن ادامه » طلوع
سال انتشار: 1386 / 2007
_________________________

به تو گفتم: ((منُ عاشق نکن! دیوونه می‌شم
منُ از خونه آواره نکن! بی خونه می‌شم ))

به تو گفتم، نگفتم؟!

خطر کردی،نترسیدی،منُ دلداده کردی
تو کردی هرچی با این ساکتِ افتاده کردی
دیگه از کوچه من راهِ برگشتن نداری
منم دوست و منم دشمن، کسی جز من نداری

به تو گفتم، نگفتم؟!

نگفتم: ((دل من بی اعتباره
اگه عاشق بشه پروا نداره
نمی‌فهمه خطر این مرغِ بیدل
قفس میشکنه میره تا ستاره))؟

به تو گفتم، نگفتم؟!

به تو گفتم: (( اگه مستم کنی مثلِ پرنده
دیگه از من نپرس مستیِ عاشق چون و چنده!
چنان دلسوخته میزنم به اسمت زیرِ آواز
که آوازه ی من راهِ فرارت رُ ببنده))


به تو گفتم: (( منُ عــــــــــاشـــــــــق نکن...!))
مینا مکوندی این را خواند
boshra nik ، fatemeh mozaffarpour و پارمیدا پرمهر این را دوست دارند
فوق العادست این ترانه...
استاد معین هم آهنگش رو خونده، به نام ” به تو گفتم نگفتم”:)
۰۴ دى
به جای نام ایشان
از اصطلاح (خواننده لس‌آنجلسی) استفاده کنیم
تا
جوانان ما به بیراهه کشیده نشوند !!!!!!!!!
باتشکر
( وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی )

:)
۰۶ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هرچه بیشتر میبینمت
احتیاج من به دیدنت بیشتر میشود
دیروز چند لحظه کوتاه بیشتر ندیدمت.تمام سرشب,تنها و بی هدف در خیابان های تاریک و خلوت این اطراف راه رفتم وبه تو فکرکردم.شاید اگر بیرون نمی رفتم میتوانستم دفعات بیشتری ببینمت ولی چون به ات گفته ام که بروی بخوابی و قبول نکردی ناچار رنج ندیدن تورا به خودم هموار کردم و از خانه بیرون رفتم ... دیدن ادامه » که بروی استراحت کنی.
مینا مکوندی و arman bakhtyari این را خواندند
fatemeh mozaffarpour ، فاطمه مهدیخانی و پارمیدا پرمهر این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«یکی ذاتاً رئیس است. کاریش نمی‌شود کرد. اما تو می‌توانی تصمیم بگیری کجای دلت بگذاریش...»
امیرحسین آل‌عوض و پارمیدا پرمهر این را خواندند
fatemeh mozaffarpour و مینا مکوندی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
می‌گوید بهترین سیستم زندگی این است که هر روز چیزی بکاری و فردا به عشق نتیجه بیدار شوی هی سربزنی ببینی جوانه زده یا نه. هی زنگ بزنی ببینی با وامت موافقت شده؟ فلانی می‌آید سر معامله؟ پی ساختمان قندهاری کنده شده؟ مجوز شهرداری صادر شده؟ طوری تعریف می‌کرد که آب از لب و لوچۀ شنونده سرازیر می‌شد و باورش می‌شد که دلهره چه صفایی دارد!
مینا مکوندی این را خواند
fatemeh mozaffarpour ، امیرحسین آل‌عوض و پارمیدا پرمهر این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به شانه ام زدی
که تنهایی ام را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای؟!
تکاندن ... دیدن ادامه » برف
از شانه های آدم برفی؟
مینا مکوندی این را خواند
fatemeh mozaffarpour این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«آدم ها مثل کتاب هستند»
بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ میشوند و بعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند.
بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدم ها غلط چاپی دارند. بعضی از آدم ها زیادی غلط دارند و بعضی غلط های زیادی!
از ... دیدن ادامه » روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت و با بعضی از آدم ها هیچوقت تکلیف ما روشن نیست!
بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم و بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت...
مینا مکوندی این را خواند
fatemeh mozaffarpour و فاطمه خیاطی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید


دکتر مایکل مرزنیچ بعد از اینکه یک قطعه از جمجمهٔ میمون را برداشت و بخش کوچکی از مغز حیوان نمایان شد، میکروالکترود را وارد بخشی از قشر مغز کرد که حس‌های یکی از دست‌های میمون مورد آزمایش را ثبت می‌کرد. مرزینچ سپس به نقاط مختلف دست‌ حیوان ضربه زد تا عصب‌های نزدیک شر الکترود جرقه بزنند. او بعد از چند روز وقتی هزاران بار الکترود را در مغز حیوان حرکت داد، یک «میکرو نقشه» کشید که به صورت دقیق تا جزئیات ریز هر سلول عصبی را هم نمایش می‌داد و نشان می‌داد مغز میمون چگونه حس‌های دست را پردازش می‌کند. او این کار طاقت‌فرسا را با پنج میمون دیگر نیز انجام داد.

مرزنیچ ... دیدن ادامه » سپس مرحلهٔ دوم آزمایشش را آغاز کرد. او با استفاده از یک تیغ جراحی ابتدا خراش‌هایی در دستان حیوان ایجاد کرد و عصب‌های حسی او را می‌کشت. او می‌خواست دریابد که وقتی یکی از سیستم‌های عصبیِ خارجی نابود می‌شود، مغز چه واکنشی نشان می‌دهد و چگونه امکان شفا بخشیدن را فراهم می‌آورد. چیزهایی که او کشف کرد سخت به حیرتش انداخت. عصب‌های دست‌های میمون‌ها، همانطور که انتظار داشت، به شکلی آشفته رشد می‌کردند، و مغز آنها نیز، چنانکه انتظار می‌رفت، آشفته می‌شدند. مثلاً وقتی مرزنیچ یکی از مفاصل پایینی یکی از انگشتان دست میمون را لمس می‌کرد مغز میمون به حیوان خبر می‌داد که این حس از سرِ انگشت آمده است. این پیام‌ها تداخل پیدا می‌کردند و در نتیجه نقشهٔ مغز به هم می‌ریخت. اما وقتی مرزنیچ همین آزمایش را چند ماه دیگر تکرار کرد متوجه شد که دیگر خبری از اختلال ذهنی قبلی در کار نیست. پیامی که مغز میمون‌ها اکنون به آنها می‌داد، با اتفاقی که برای دست‌هاشان افتاده بود، مطابقت داشت‌. مرزنیچ متوجه شد که مغزها خودشان را از نو سازماندهی کرده‌اند. مسیرهای عصبی حیوان‌ها، خودشان را در نقشهٔ جدیدی تنیده‌اند که با ترتیبات جدید اعصاب دست‌ها مطابقت دارد.
در ابتدا او نمی‌توانست چیزی را که دیده باور کند. او نیز مثل هر دانشمند عصب‌شناس دیگر تا پیش از آن لحظه آموخته بود که ساختار مغز در بزرگسالی تغییر نمی‌کند. اما اکنون در آزمایشگاهی به چشم خود می‌دید که مغزهای شش میمون دستخوش بازسازی سریع و گسترده‌ای در سطح سلولی شده‌اند.


کتاب« کم‌عمق‌ها: اینترنت با مغز ما چه می‌کند؟»
اثر نیکلاس کار
ترجمه محمود حبیبی
نشر گمان
صفحات ۵۷ و ۵۸

مینا مکوندی و فاطمه خیاطی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
... نقاب‌ها رو که بردارین، همه مثل همَن، مگه نه؟ پشتِ نقاب‌ها، همه بچه‌کوچولوهای محتاجَن.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دهنم از تعجب مانند دهنهٔ خزانهٔ حمام باز ماند. چشم‌هایم مثل شیشه‌های گنبدهای طاق حمام گرد شد. گفتم: «مستشار بودی؟» گفت: «بله مستشار بودم چرا نباشم؟» گفتم: «مستشار چه بودی؟» گفت: «مستشار وزارت داخله و خارجه و مالیه و عدلیه و جنگ و معارف و اوقاف و فواید عامه و پست‌وتلگراف و گمرک و تجارت و غیره و غیره!»... ص (۸۵)... گفت: «من اگرچه هجده‌ماه ... دیدن ادامه » بیش در ایران نبوده‌ام ولی همین‌قدر دستگیرم شد که سرتاسر ایران مثل کارناوالی است که هر کس به هر لباسی بخواهد می‌تواند دربیاید و کسی را بر او بحثی نیست» ص (۸۶)
مینا مکوندی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب برای اینست که خریت و نادنی ما را جلوی چشم‌هایمان قرار دهد
پدربزرگم می‌گفت: هر کسی باید وقت مُردن یه چیزی پشت سرش باقی بذاره. یه بچه یا یه کتاب یا یه نقاشی یا یه خونه یا یه دیوار یا یه جفت کفش. یا یه باغ سرسبز. یه چیزی که دستات یه جوری لمسش کرده باشه. این‌جوری وقتی مُردی روحت یه جایی برای رفتن داره و وقتی مردم به اون درخت یا گلی که کاشتی ... دیدن ادامه » نگاه می‌کنن، تو رو می‌بینن. می‌گفت، مهم نیست که چی کار کردی، تا وقتی که یه چیزی رو نسبت به قبلش تغییر بدی و به شکلی که خودت دوست داری، دربیاری. می‌گفت، فرق بین مردی که فقط چمنا رو کوتاه می‌کنه و یه باغبون واقعی تو شیوه لمس کردن درختا و گُلاس. کسی که چمنا رو کوتاه می‌کنه احتمالاً قبل از کارش هیچ وقت کنار چمنا نبوده و اما باغبون عمری رو پای درختا و گلا گذاشته.
مینا مکوندی و فاطمه خیاطی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حقیقت به سان سگ پاسبانی است که در لانه محقر می برندش و با شلاق نیز او را از آنجا می رانند اما در عوض سگ لاس در جای گرم و نرم و در داخل منزل می ماند و با هرزگی و بی کفایتی اش همه جا را به گند می کشد.

مینا مکوندی ، سپهر حسینی و فاطمه خیاطی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اطمینان داشته باشید که خوشبختی کریستف کلمب زمانی نبود که آمریکا را کشف کرد بلکه زمانی خوشبخت بود که می کوشید آن را کشف کند. باور کنید بالاترین سعادت او سه روز پیش از آن بود که دنیای جدید را کشف کرد، هنگامی که خدمه ی کشتی اش سرکشی کرده بودند و در نهایت نومیدی می خواستند عقب گرد کنند و به اروپا بازگردند. اینجا صحبت دنیای جدید نیست، حتی اگر ... دیدن ادامه » قرار بود آنجا مغلوب شود. کریستف کلمب می شود گفت آمریکا را ندیده مرد و در حقیقت ندانست کجا را کشف کرده است. اینجا صحبت زندگی است. فقط زندگی. صحبت تلاش در کشف زندگی است و نه در کشف آن.
مینا مکوندی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 184