دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
شاید انسان ترجیح می دهد درکش کنند تا اینکه دوستش داشته باشند.

- ۱۹۸۴ اثر جورج اورول
فاطمه شیدا و مینا مکوندی این را خواندند
سِیّد عِرفان باقِری این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر کسی به تو لقب بدی داد لزومی ندارد که به تو بربخورد..
این لقب به تو صدمه نمیزند
برعکس نشان می دهد که خود گوینده از لحاظ اخلاقی چقدر فقیر است

- ... دیدن ادامه » کشتن مرغ مینا اثر هارپرلی
مینا مکوندی این را خواند
فاطمه شیدا این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بارها به خونمان کشیدند/ به یاد آر/ و تنها دستاورد کشتار/ نان‌پارۀ بی قاتق سفرۀ بی برکت ما بود.
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
... آیا به آزادی اراده عقیده دارید؟ من که دارم بی چون و چرا.
من با فیلسوفانی که فکر میکنند اعمال ما جبری است و از عواملی غیر ارادی ناشی میشود، مخالفم و و این عقیده را غیر اخلاقی میدانم. اگر این را قبول داشته باشیم، نباید کسی را به خاطر کارهایش سرزنش کنیم. اگر آدم به قضا و قدر معتقد باشد، باید دست روی دست بگذارد و بگوید:« خواست خدا هرچه باشد،همان ... دیدن ادامه » می شود.» و آنقدر سرِ جایش بنشیند تا بمیرد. من به آزادی اراده و همت برای رسیدن به خواسته هایم اعتقاد کامل دارم. این اعتقاد کوه را جابه جا میکند...!

-بابا لنگ دراز اثر جین ویستر
مینا مکوندی این را خواند
parisa zendebudi و سید رضا هاشمی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
... من رمز خوشبخی واقعی را یافته ام. باید حال را دریابی، نه اینکه همیشه افسوس گذشته را بخوری و فکر آینده باشی. باید قدر لحظاتی را که در اختیار داری بدانی. مثل کشاورزی: آدم، هم می تواند در یک زمین پهناور بذر بپاشد، هم می تواند کشاورزی خود را به یک قطعه زمین کوچک محدود کند و از همان نقطعه ی کوچک نهایت استفاده را ببرد. من هم میخواهم کشت و کارم ... دیدن ادامه » را به یک قطعه ی زمین کوچک محدود کنم. میخواهم از لحظه لحظه ی عمرم لذت ببرم و بدانم که دارم لذت می برم. بیشتر مردم زندگی نمی کنند، فقط می دوند. آنها سعی می کنند به هدفی دور و دراز دست بیابند، اما در وسط راه چنان از نفس می افتند و خسته می شوند که اصلا مناظر زیبای محیط آرام اطراف خود را نمی بینند. وقتی به خود می آیند که پیر و فرسوده شده اند و دیگر فرقی نمیکند به هدفشان برسند یا نه...!

-بابا لنگ دراز اثر جین ویستر
مینا مکوندی این را خواند
سید رضا هاشمی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
لیلی می دانست خدا چه می خواهد
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند
لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد
لیلی ... دیدن ادامه » ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است

لیلی زیر درخت انار نشست
درخت انار عاشق شد
گل داد، سرخ سرخ
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزار دانه داشت
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند
انار کوچک بود. دانه های ترکیدند. انار ترک برداشت
خون انار روی دست لیلی چکید
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود
کافی است انار دلت ترک بخورد

لیلی نام دیگر آزادیست"

دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت ، خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان هم کمکش کرد

دل ، زنجیر شد، زن زنجیرشد، دنیا پر از زنجیر شد و انسانها همه دیوانه ی زنجیری

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است

امتحان آدم اما همینجا بود، دستهای شیطان پر از زنجیربود

خداگفت: زنجیرهایتان را پاره کنید ، شاید نام زنجیر های شما عشق است

یک نفرزنجیرش را پاره کرد، نامش را مجنون گذاشتند

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان برای او گذاشت

شیطان
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مهم ترین درسی که از مادربزرگم آموختم این بود:
اگر می خواهی چیزی را نابود کنی، اگر می خواهی صدمه و آسیبی به چیزی برسانی، کافی است آن را محدود کنی، کافی است آن را محصور کنی. آن وقت می بینی که خود به خود خشک می شود، پژمرده می شود و می میرد!

– بعد از عشق اثر الیف شافاک
مینا مکوندی این را خواند
فاطمه شیدا و فاطمه خیاطی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به عقیده من بهتر است آدم تلخکام باشد ولی بداند، تا اینکه خوشحال باشد و فریب‌خورده.

-رمان ابله اثر فئودور داستایفسکی
مینا مکوندی این را خواند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که ... دیدن ادامه » در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و
دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور باید شد دور
مرد آن شهر
اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آینهتالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله ابی حتی مشعلی را ننمود
دور باید شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریا ها شهری است
که در
آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت
دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
قایقی باید ساخت
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داش‌آکل لوطی مشهور شیرازی است که خصلت‌های جوانمردانه‌اش او را محبوب مردم ضعیف و بی‌پناه شهر کرده‌است. اما کاکارستم که گردن‌کلفتی ناجوانمرد است و به همین سبب، بارها ضرب شست داش آکل را چشیده، به شدت از او نفرت دارد و در پی فرصتی است تا زهرش را به داش آکل بریزد و از او انتقام بگیرد.
در همین حین، حاجی صمد -از مالکان شیراز- می میرد، و داش آکل را وصی خود قرار می‌دهد. داش آکل، با اینکه آزادی خود را از همه چیز بیشتر دوست دارد، به ناچار این وظیفه دشوار را به گردن می‌گیرد. او با دیدن مرجان، دختر چهارده سالهٔ حاجی صمد، به وی دل می‌بازد. اما اظهار عشق به مرجان را خلاف رویهٔ جوانمردی و عمل به وظیفهٔ خود می‌داند. در نتیجه، این راز را در دل نگه می‌دارد. در عوض، طوطی‌ای می‌خرد، و درد دلش را به او می‌گوید.
از آن پس، داش آکل، قرق کردن سرِ گذر و درگیری با سایر لوطی‌ها و اوباش را ترک می‌کند و اوقات خود را صرف رسیدگی به اموال حاجی و خانوادهٔ او می‌کند.
بر ... دیدن ادامه » این منوال، هفت سال می‌گذرد تا این‌که برای مرجان، خواستگاری پیدا می‌شود. داش آکل به عنوان آخرین وظیفهٔ خود، وسایل ازدواج مرجان را فراهم می‌کند و او را به خانهٔ بخت می‌فرستد.
همان شب، در حال نشستن داش آکل در میدان‌گاهی محله -در حالی که مست است- کاکارستم سر می‌رسد. با داش آکل یکی به دو می‌کند و در نهایت با او گلاویز می‌شود؛ و سرانجام، با قمه، زخمی‌اش می‌کند.
فردای آن روز، وقتی پسر بزرگ حاجی صمد بر بالین داش آکل می‌آید، او طوطی‌اش را به وی می سپارد و کمی بعد، می‌میرد.
عصر همان روز، مرجان قفس طوطی را جلوش گذاشته است و به آن نگاه می‌کند، که ناگهان طوطی با لحن داشی "خراشیده‌ای" می‌گوید: «مرجان... تو مرا کشتی... به کی بگویم... مرجان... عشق تو... مرا کشت.»
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داش‌آکل لوطی مشهور شیرازی است که خصلت‌های جوانمردانه‌اش او را محبوب مردم ضعیف و بی‌پناه شهر کرده‌است. اما کاکارستم که گردن‌کلفتی ناجوانمرد است و به همین سبب، بارها ضرب شست داش آکل را چشیده، به شدت از او نفرت دارد و در پی فرصتی است تا زهرش را به داش آکل بریزد و از او انتقام بگیرد.
در همین حین، حاجی صمد -از مالکان شیراز- می میرد، و داش آکل را وصی خود قرار می‌دهد. داش آکل، با اینکه آزادی خود را از همه چیز بیشتر دوست دارد، به ناچار این وظیفه دشوار را به گردن می‌گیرد. او با دیدن مرجان، دختر چهارده سالهٔ حاجی صمد، به وی دل می‌بازد. اما اظهار عشق به مرجان را خلاف رویهٔ جوانمردی و عمل به وظیفهٔ خود می‌داند. در نتیجه، این راز را در دل نگه می‌دارد. در عوض، طوطی‌ای می‌خرد، و درد دلش را به او می‌گوید.
از آن پس، داش آکل، قرق کردن سرِ گذر و درگیری با سایر لوطی‌ها و اوباش را ترک می‌کند و اوقات خود را صرف رسیدگی به اموال حاجی و خانوادهٔ او می‌کند.
بر ... دیدن ادامه » این منوال، هفت سال می‌گذرد تا این‌که برای مرجان، خواستگاری پیدا می‌شود. داش آکل به عنوان آخرین وظیفهٔ خود، وسایل ازدواج مرجان را فراهم می‌کند و او را به خانهٔ بخت می‌فرستد.
همان شب، در حال نشستن داش آکل در میدان‌گاهی محله -در حالی که مست است- کاکارستم سر می‌رسد. با داش آکل یکی به دو می‌کند و در نهایت با او گلاویز می‌شود؛ و سرانجام، با قمه، زخمی‌اش می‌کند.
فردای آن روز، وقتی پسر بزرگ حاجی صمد بر بالین داش آکل می‌آید، او طوطی‌اش را به وی می سپارد و کمی بعد، می‌میرد.
عصر همان روز، مرجان قفس طوطی را جلوش گذاشته است و به آن نگاه می‌کند، که ناگهان طوطی با لحن داشی "خراشیده‌ای" می‌گوید: «مرجان... تو مرا کشتی... به کی بگویم... مرجان... عشق تو... مرا کشت.»
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز ... دیدن ادامه » هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !
قیصر امین پور
فاطمه خیاطی و مینا مکوندی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
◇ ... بعد از همه ی این رفت و آمدهای بیهوده، سر درددلش باز می شد و می گفت: اذیتم می کنند ایگناتیچ، خسته شده ام. ولی ناراحتی او دیری نمی پایید. متوجه شده بودم که یک چیز روحیه اش را باز می گرداند و آن کار کردن است. بلافاصله بیل به دست می گرفت و مشغول کاشتن سیب زمینی می شد یا کیسه ای زیر بغل می زد و می رفت دنبال زغال سنگ، یا سبد حصیری اش را بر می ... دیدن ادامه » داشت و می رفت به اعماق جنگل تا میوه های جنگلی جمع کند. به جای تعظیم جلو میز دفتر خانه، در برابر بوته های جنگلی خم می شد. بعد سر حال و لبخندزنان، با کمری خمیده از بار، به کلبه باز می گشت.

◇ در مدتی که با او زندگی کردم، ندیدم دعا بخواند یا حتی یک بار به خود صلیب بکشد، ولی هر کاری را با نام خدا شروع می کرد و هر بار که می خواستم به مدرسه بروم، می گفت برو به امان خدا. شاید هم دعا می خواند، ولی در خفا، شاید از من خجالت می کشید یا نمی خواست مزاحمم شود. در قسمت اصلی کلبه، گوشه ای برای دعا خواندن بود و شمایل قدیس نیکالای هم در آشپزخانه آویزان. این دو جا در روزهای عادی تاریک بودند، ولی ماتریونا هنگام دعای شب های یکشنبه آن جا چراغی روشن می کرد و در روزهای عید هم چراغ ها از صبح روشن بود.
در یک کلام باید گفت که گناهان او از گناهان گربه ی چلاقش هم کم تر بود، گربه موش ها را می کشت.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
... من حق ندارم اینا رو ازت بگیرم. هیچ‌کس حق نداره. کیه که بتونه بگه روشنایی من از تاریکی تو بهتره؟ کیه که بتونه بگه مرگ از تاریکی تو بهتره؟...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«حرف منو به اشتباه نگیرین. هوش یکی از نعمات بزرگ انسانیه، اما اشکال اینجاست که اغلب اوقات به جست‌وجوی کسب دانش رفتن، به‌ جست‌وجو برای رسیدن به عشق پایان می‌ده...»
امیرحسین آل‌عوض و مینا مکوندی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید، دلتنگی مرا
زیبا ... دیدن ادامه » هنوز عشق
در حول و حوش
چشم تو می‌چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و
کوچه‌های محبت را با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل‌ ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
در تند باد عشق نلرزد
زیبا آن‌ گونه عاشقم
که حرمت مجنون را
احساس می‌کنم
آن‌ گونه عاشقم
که نیستان را
یک‌ جا هوای زمزمه دارم
آن‌ گونه عاشقم
که هر نفسم شعر است
زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا
کنار حوصله‌ ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق
بنشان مرا به منظره باران
بنشان مرا به منظره رویش
من سبز می‌شوم
زیبا ستاره‌ های کلامت را
در لحظه‌ های ساکت عاشق بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود
و عشق بچرخانم بر حول این مدار
زیبا زیبا …
تمام حرف دلم این است
من عشق را
به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا
مینا مکوندی و ghazal azad این را خواندند
کلمات زیبا و عاشقانه همیشه قشنگه خوندم اما جاری نبود بهش جون بده کلام عاشقانه باید جاری بشه در وجود ممنون
۱۵ شهريور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه.
گر چه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران ... دیدن ادامه » در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
 
بر
بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
 نیما یوشیج
فاطمه خیاطی و مینا مکوندی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
1. برای اسپانیایی های ثروتمند تصور انقلاب در نواحی مرکزی سنت گرا محال بود . تمام آن فتنه ها از راه دریا به بوئنوس آیرس می آمد و آن فتنه ها اندیشه و عقیده بود . اما همه مواهب هم از همان جا می آمد و آن مواهب تجارت بود.این تضاد، بازرگانان محافظه کار را دیوانه کرده بود.
2. هدف عدالت ، سعادت همگانی نیست . آن که مجازات شده رنج می کشد تا آن که پاداش گرفته کیف کند. رویه چنین است.
3. ایام صلح، پسرها پدرهایشان را دفن می کنند و وقت جنگ پدرها پسرها را.
4. ... دیدن ادامه » تنها کار انقلاب مدرن ایجاد نخبگان جدید است. چرا؟ نخبگان قدیم تر و تمیزتر بودند و دارای تجربه بیش تر در همان کاری که نخبگان جدید قرار است بکنند ، یعنی تقسیم بی عدالتی.
5. گذشته نوسازی شده تنها تضمین برای مدرنیته است.
مصطفی یزدانی و مینا مکوندی این را خواندند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مَردُم به رغمِ چیزی که وانمود می‌کنن ، دوست ندارن حقیقت رو بشنون.
فاطمه خیاطی ، مینا مکوندی و parisa zendebudi این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- چی؟ شما همه ی کتاب مقدس را خوانده اید؟
- بله، آقا. حتی خیلی از بخش های آن را حفظ هستیم.
-کدام ها مثلاً؟
-بخش ... دیدن ادامه » های خلقت، مهاجرت، کشیش، رستاخیز و بخش های دیگر.
- پس ده فرمان را می شناسید. به آنها عمل می کنید؟
- نه، آقا، عمل نمی کنیم. هیچ کس عمل نمی کند. نوشته شده: (( هرگز نَکُشید)) و همه دارند می کُشَند!
مینا مکوندی ، parisa zendebudi و حسین کشاورزی این را دوست دارند
متاسفانه خانم کریستف در ایران خیلی شناخته شده نیستن.
همه کتاباشون ارزش خوندن داره. نکته مهم اینه که جملات کتابهاشون خیلی ساده و کوتاه اما بسیار تاثیرگذاره.
۱۳ شهريور
باهاتون موافقم.
۱۳ شهريور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
◇ من مانند هوا، آزاد بدنیا آمده ام. من دو روح داشتم یکی آزادیم بود و دیگری معشوقم... و این هر دو را از من گرفته اند... اینک ما هر دو در بند و زنجیریم بی آنکه دلیل آن را بدانیم و بی آنکه بتوانیم علت آن را بپرسیم... من بیست سال به صورت یک فرد " هورون " زندگی کردم. می گویند " هورون " ها وحشیند چون از دشمنان خود انتقام می گیرند. ولی ایشان ... دیدن ادامه » هیچگاه دوستان خود را نیازرده اند. من هنوز پا به خاک فرانسه نه نهاده بودم که خون خود را در راهش ریختم و شاید ولایتی را نجات داده ام، اینک به پاداش آن خدمت مرا در گور زندگان مدفون کرده اند و اگر شما نبودید من از فرط خشم دق می کردم... مگر در این مملکت قانون وجود ندارد؟ مردان را بی آنکه به سخنشان گوش بدهند محکوم می کنند.

* هورون: یکی از قبایل بومی و وحشی سرخ پوست آمریکای شمالی.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
شهریار شماعی ، فاطمه خیاطی و حمید اشرف این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در ... دیدن ادامه » گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی
شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و
فراموشی خاک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی
لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند
سهراب سپهری
مینا مکوندی و امیرحسین آل‌عوض این را خواندند
فاطمه خیاطی ، صبریه رضایی و حمید اشرف این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تقدیر به آن معنا نیست که مسیر زندگیمان از پیش تعیین شده، به همین سبب اینکه انسان گردن خم کند و بگوید چه کنم “تقدیرم این بوده” نشانه ی جهالت است، تقدیر همه ی راه نیست، فقط تا سر دوراهی هاست، گذرگاه مشخص است، اما انتخاب گردش ها و راه های فرعی دست مسافر است، پس نه بر زندگی ات حاکمی و نه محکوم آنی.


... دیدن ادامه » ملت عشق اثر الیف شافاک
مینا مکوندی این را خواند
فاطمه خیاطی ، امیرحسین آل‌عوض و bita allahvedi این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
> اندوه را پایانی است. مردمان باز می گردند، ویرانه ها ساخته می شود و ساخته ها از مردمان پُر. بمان و نیکبخت شو.
- نیکبخت در میانِ دشمنان؟
- این یک شیوه ی دیرینِ زندگی است.

> ... دیدن ادامه » ای شاه تو می گفتی با مرگ تو ملتی می میرد، من چگونه دست به خونِ ملتی آغشته کنم؟
- او را بکُش ای مرد، شاید با مرگ او ملتی نو به دنیا آید.
- من آسیابانم. من به ملت نان می دهم، همین. و این تنها چیزیست که دارم.

> دشمن تو این سپاه نیست پادشاه. دشمن را تو خود پرورده ای. دشمنِ تو پریشانیِ مردمان است، وَرنه از یک مشت ایشان چه می آمد؟

> همیشه آرزو می کردم روزی دادِ خود به شهریار بَرَم و اینک او اینجاست، داد از او به کجا برم؟ آنچه را که از من گرفتی پس بده ای شاه، روزهای زندگی ام، امیدهای بربادم و پاکی این دخترکم.

> روزگار را بنگرید که دشمن سراسرِ گیتی را درنوردیده و سردارانِ جنگاورِ جنگ آزمای ما هنوز کینه از رعیت می ستانند.

> همه جا پیروزی نامه بخوانید و کُرنا بنوازید که بر ماندگانِ تهی دست چیره شده اید.

> آیا پیوندِ اندیشه های شما میوه ای داشت؟
- ما فقط آبیاری اش کردیم.
- میوه ی رسیده، ها، بایَدَش چید. زود باش.

> چنین کاری هرگز راهزنان با ما نکرده اند.
- تو پادشاهان را با راهزنان همانند می کنی؟
- راهزنان بر تنگدستان می بخشایند و پادشاهان نه.

> من این جامه ی سَرداری را به دور خواهم افکند. این جنگی ناامید است. او برای ما جهانی ساخت که دفاع کردنی نیست.

> شما را که درفش سپید بود این بود داوری، تا رای درفشِ سیاهِ آنان چه باشد.
امیرحسین آل‌عوض و امیر رضایی این را خواندند
شهریار شماعی و حمید اشرف این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
> حتی اگر می نوشتید که آخر، عاقبتِ نسلِ بشر نزدیک است، هیچ کس توجهی نمی کرد. هفته نامه های بزرگ گزارش هایی چاپ می کردند که پشت آدم را می لرزاند، ولی حالا مثل این که مردم فقط به عکس های رنگی دخترهای روی جلد اهمیت می دادند.

> آدم خیلی چیزها می بیند که توجهی بِهِشان نمی کند، ممکن است این چیزها یک طوری بر آدم تاثیر بگذارد ولی باز هم آدم ... دیدن ادامه » متوجه آن چیز نشود، و بعد یک وقتی آدم شروع می کند به پیوند دادنِ یک چیز به چیزِ دیگر و یک دفعه همه چیز معنا پیدا می کند.
منظره ی آن گاری ها، بدون آن که خودآگاه بهشان فکر کنم، تاثیری آرامش بخش بر من می گذاشت، چون چنین مواجهه ی نامعلومی مثل یک گاریِ روستایی وسط یک شهر که همه اش ماشین است کافی است تا به آدم خاطر نشان کند که جهان هنوز هم کاملا یک دست نیست.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
حسین کشاورزی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شناخت خویشتن تنها راه خوب زیستن است. خویشتن عام بمعنای کلمه انسان.و هرمان هسه با این کتاب شهامت ناشناخته های وجودی انسان را برای خواننده فراهم میکند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب برای نوجوانان مثل معجون است.نوع چاپ و کیفیت صفحات عالی و محتوی متن بسیار دلچسب است.
فاطمه خیاطی و مینا مکوندی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
معنای متون را باید در برداشت خواننده، بیننده و شنونده جست و جو کرد نه در تلاش نویسنده برای انتقال مفهوم و منظور(رولان بارت)
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خوبی چت همین است ، هر وقت بخواهی چیزی میگویی و هر وقت نمیخواهی نمی گویی و بدون خداحافظی گم میشوی ، می توانی با بغض بخندی و هیچکس نفهمد داری گریه میکنی . میتوانی جواب حرفی که دوست نداری ندهی ، دست هایت را زیر چانه بزنی خیره شوی به مانیتور و بگویی سرم شلوغ است . میتوانی پشت کامپیوتر بنشینی و خاموش شوی . در یک لحظه اسمت لای اسم آدم ها گم شود ... دیدن ادامه » و هیچکس نگرانت نشود .
مینا مکوندی و امیرحسین آل‌عوض این را خواندند
فاطمه خیاطی و fatemeh mozaffarpour این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ما فقط دروغ رو باور می‌کنیم.
حقیقت همیشه باور نکردنیه. واسه همین ردش می‌کنیم.
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 178