دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
در نوجوانی می خواست دنیا را دگرگون کند، هماننند همه آنها که رویاهای بزرگ در سر دارند و مدام این در و آن در می زنند شاید راهی برای تحقق آرزوهای دور و درازشان بیابند. در جوانی شعارهای فریبنده کمونیستی توجه او را جلب کرد؛ عدالت و برابری در دنیایی بی‌طبقه که برای جوانان آن روزگار شعاری جذاب بود. هر چند کم نبودند آنها که بعد از تلف کردن سالهایی از عمر و جوانی‌شان، به تو خالی بودن این شعارها پی برده و به دیکتاتوری‌های تازه‌ای که از دل انقلابهای‌های کمونیستی‌ در گوشه و کنار دنیا، سردرآورده بودند پشت کردند.

ویسواوا شیمبورسکا از این دوره‌ی زندگی‌اش چنین یاد کرده است: «وقتی جوان بودم به مکتب کمونیسم معتقد بودم، می‌خواستم دنیا را از طریق کمونیسم نجات بدهم. اما خیلی زود فهمیدم چنین چیزی امکان پذیر نیست با این حال هرگز انکار نمی کنم که روزی به آن اعتقاد داشتم.»

براین ... دیدن ادامه » اساس دو مجموعه شعر نخستین ویسواوا شیمبورسکا در زمره آثاری قرار می گیرند که به رئالیسم سوسیالیستی گرایش دارند و به سبک و سیاق این آثار انقلابی‌اند و شعار زده. اما آنگونه که حکایت شد او در سال ۱۹۵۷ به چنان دریافت متفاوتی درباره کمونیسم رسیده بود که آشکارا اعلام کرد که به هیچ یک از اشعار منتشر شده در این دو مجموعه اعتقادی ندارد و به این ترتیب دور تازه ای در کارنامه او آغاز شد، با اشعاری که از مضامین انسانگرایانه برخوردارند و تصویر تازه ای از عشق زندگی و حیات انسانی در آنها متجلی شده است.

ویسواوا شیمبورسکا شاعری بود گوشه‌گیر که علاقه چندانی به حضور در جمع نداشت، از رسانه های گروهی گریزان بود در حالی که برعکس رسانه‌ها میل عجیبی برای سخن گفتن با او داشتند میلی که برای خود او بسیار عجیب بود.

در لهستان و به سال ۱۹۲۳ به دنیا آمده و اولین مجموعه شعرهایش را در میانه دهه چهل منتشر کرد، قریب به نود سال زیست و در هفتاد سالگی به عنوان برنده جایزه نوبل انتخاب شد. هیات داوران آکادمی نوبل در سوئد هنگام اعلام نام به عنوانِ برنده‌یِ جایزه‌یِ نوبل به غنای شعرش و طنز ظریف و جذاب اشعار او اشاره کرده و در بیانیه خود از او به عنوان «موتزارت عرصه شعر» نام بردند. سخرانی شیمبورسکا به هنگام دریافت نوبل (که نامش را بیش از پیش سر زبانها انداخت)، بسیار فروتنانه بود؛ او با شکسته‌نفسی از خود به عنوان یک شاعر با الهاماتی ساده یاد کرد.

درباره کم و کیف اشعار او بسیار سخن گفته شده: شعرِ شیمبورسکا شعر یک انسانِ کامل است. اوهم بازیگوش است هم جدی، با واژه‌ها بازی می‌کند و به معناهایش وسعت می‌بخشد. با زبان طنزحرف می‌زند و خود می‌گوید که او شاعری شکاک است. مشاهده می‌کند و می‌پرسد. از جزء در می‌گذرد و به کل نظر دارد. شعرهای شیمبورسکا همیشه حاوی یک پیام است... شعر شیمبورسکا تمجیدِ زندگی روزمره‌یِ انسان‌ و نوعدوستی است؛ پیروزیِ اخلاق و نوع‌دوستی.

کتاب «هیچ چیز دوبار اتفاق نمی‌افتد» شامل گزیده اشعار ویسواوا شیمبورسکا، منتخبی از تمامی مجموعه شعرهای منتشر شده این شاعر در زبان انگلیسی. این کتاب گزیده‌ای از کتاب‌ها و دوره‌های مختلف شعری شیمبورسکاست، به دلیل آن‌که اشعار این کتاب از مجموعه‌های مختلف این شاعر انتخاب شده، مخاطبانی که با شعر شیمبورسکا آشنا نیستند، می‌توانند با مطالعه آن، تصویری کلی از زندگی ادبی این شاعر به دست آورند. مترجم کتاب در ابتدای آن، در خواندنی، به شکلی کامل به زندگی و تفکرات ویسواوا شیمبورسکا پرداخته و نه تنها به مهمترین ابعاد زندگی و آثار او پرداخته بلکه به نکاتی اشاره کرده است که برای مخاطبان حرفه ای تری که احیانا با این شاعر آشنایی دارند نیز تازگی دارد.

هرچند پیش از این کتاب تنها دو مجموعه شعر از شیمبورسکا با نام‌های «آدم‌ها روی پل» و «عکسی از یازده سپتامبر» به فارسی منتشر شده است. اما این شاعر در ایران از شهرت در خور اعتنایی برخوردار شده؛ چنانکه هستند شاعران جوانی که در عرصه شعر آزاد تحت تاثیر او بوده‌اند.

اشعار او بسیار زیبا تاثیر گذار و انسانی هستند و منبع الهام بسیاری از هنرمندان بوده‌اند. وودی آلن همواره از اشعار او به عنوان آثاری ارزنده یاد کرده است و کیشلوفسکی نیز فیلم معروف خود «قرمز» را تحت تاثیر اشعار او ساخته است.

http://www.alef.ir/book
محمد سالمی و فاطمه حبیبی این را خواندند
سمیه امیری این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«یک دشت دویدن» مجموعه‌ای‌ست از اشعار شاعران جوان انقلاب اسلامی است که پیش از این در دوره‌های آموزشی شعر جوان انقلاب ( آفتابگردان‌ها) که هر سال توسط مؤسسه شهرستان ادب برپا می‌شود شرکت داشته‌اند. از همین مجموعه پیشتر کتاب «این بار به نام عشق» نیز منتشر شده است.

در این کتاب خواننده سروده های قریب به هفتاد شاعر جوان از سرتاسر کشور هستیم که اغلب متولد اواسط دهه شصت تا اواسط دهه هفتاد هستند. شاعرانی بیست تا سی ساله که رویش های امروز شعر انقلاب برای دهه های آینده محسوب می‌شوند.تنوع جغرافیایی و فرهنگی که در اشعار نیز منعکس شده است و همچنین تنوع گونه‌های شعری بکار رفته از سوی این جوانا،ن بعضا با قریحه و ذوقی بسیار امید بخش همراه بوده است.

گفتنی ... دیدن ادامه » است دوره آموزشی آفتابگردان‌ها از سال ۱۳۹۰ در موسسه شهرستان ادب آغاز به کار کرده و هر سال به تربیت شاعران جوان انقلاب اسلامی پرداخه است. شهرستان ادب با الگو قرار دادن جریان شاخص ادبیات نسل اول انقلاب، در صدد احیای آن تجربه ‌های موفق در حوزه شعر بوده است.

http://www.alef.ir/book
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حمید اباذری به سال ۱۳۵۹ در اصفهان زاده شده است. پیش از این بیشتر به واسطه نوشتن داستانهایی برای کودکان و نوجوانان، به عنوان نویسنده‌ای برای این گروه سنی شناخته می‌شد. خائن دوجانبه (سروش ۱۳۹۱) هوشا در جست‌وجوی راز زیست گنبد (امیرکبیر ۱۳۹۲) و آرمان در جست‌وجوی دوست (چکه ۱۳۹۳) از جمله آثار نوشته شده توسط او برای کودکان و نوجوانان هستند.

در سال‌های اخیر اباذری با انتشار داستانهایی پراکنده در فضای مجازی نوشتن برای مخاطبان بزرگسال را نیز تجربه کرد و
سرانجام ... دیدن ادامه » با انتشار مجموعه داستان «عاشقی با حال و هوای پشه‌های لهیده» در این حوزه رسما اعلام حضور کرد. اباذری هم اکنون در حال نوشتن رمانی برای این طیف از مخاطبان است.

«عاشقی با حال و هوای پشه‌های لهیده» از هشت داستان کوتاه با عناوین زیر تشکیل شده است: «آنا»، «تکیه‌ام سال‌هاست به کُنار است»، «بزک یا خودآرایی؛ یا واژه‌بسته بودن چه حال و هوایی دارد؟»، «حافظه اول؛ حافظه دوم»، «سونات اُرس»، «شطحیات عاشقانه مستعدترین مجرد قرن»، «عاشقی با حال و هوای پشه‌های لهیده» و «کودکانه». در آثار اباذری حال هوای جنوب و زندگی مردمان این خطه جایگاه بخصوصی دارد. داستانهای او به زبان اول شخص و به شکلی ساده و روان روایت می شوند که موجب راحتی ارتباط خواننده با آنهاست.

http://www.alef.ir/book
فاطمه حبیبی این را خواند
حمید اباذری و محمدرضا کشاورزی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حقیقت دارد، تو را در خواب بوسیده‌ام‪،‬ مجموعه‌ای از هشت نمایشنامه‌ست که ‌میلاد اکبرنژاد سعی کرده هر کدامش را با نگرشی خاص خود خلق کند. داستان‌های کاملا متفاوت از هم. به طوری که فضای وقوع هر کدام به کلی با دیگری متفاوت است.‬

نمایش اول، که نامش را روی جلد کتاب می‌بینیم، قصه‌ی تناقض‌های درونی حر بن یزید ریاحی‌ست. تقاطع مسیرهای کاملا متفاوتِ «وظیفه» به عنوان یکی از سرداران سپاه عبیدالله بن زیاد، و «ایمان» به ارزش‌های عمیق دینی که در ارادت به اهل بیت پیامبر منعکس می‌شد. نمایشی دیگر از این مجموعه، داستان همسرِ یکی از فرماندهان نیروهای چریکی احمد شاه مسعود است؛ در کوه‌های کابل زنی است که. قصه‌ی روبرویی ایمان و شهرت، با طرح این سوال که آیا باید تن به تجاوز داد یا اینکه به پشتوانه‌ی حراست از اعتبار و شهرت، به فرمان خداوند پشت کرد و جان خود را گرفت.

این ... دیدن ادامه » دو، نمونه‌هایی منصف از نوع نگاه ‌میلاد اکبرنژاد در روایت قصه‌هاست. او به آن چه در اجتماع می‌شنویم بسنده نکرده. او می‌خواهد به حرّی که در مقتل‌ها به معرفی شده قناعت نکند و آزادگی را به روش و منش خودش بازتعریف کند.

همین نگاهِ نو به یک حقیقت تاریخی ذاتا ارزشمند است. اصلا شاید هنر همین است. بازتولید حقیقت از منظری کاملا متفاوت. تماشای یک رخداد از پنجرهای که تصویری متفاوت ارائه می‌دهد. لذتِ خالصِ دیدن از زاویهای جدید. فاصله‌ی زیادی هست میان ارائه‌ی گزارش از یک اتفاق و خلق اثر هنری. ساختن یک گزارش یعنی پردهبرداری از چگونگی وقوع بر روی خطی مرتب که معمولا تابعی‌ست از زمان. گفتنِ حوادث فیزیکی و غیرفیزیکی به زبانی سرد. اما همین گزارش را می‌شود تبدیل کرد به یک اتفاق هنری. وقتی که دیدگاه قدیم کنار گذاشته می‌شود و نویسنده تصمیم به شکستن قاب کلیشه می‌گیرد و آهنگ روایت به زبان و نگاهی جدید می‌کند. روایت یک قصه‌ی قدیمی از چارچوبی جدید، قطعا خود خود هنر است. در روایات قدیمی و نوحه‌ها چیزی که زیاد شنیدهایم، قضیه‌ی حرّ است. رجعتش به اصل وجودی. بازگشتش به همان چیزی که همیشه در قلب و ذهن داشت. همیشه فقط و فقط از بیرحمی اولیه و بعد از آن پشیمانی او گفته‌اند. ‌میلاد اکبرنژاد اما کار دیگری کرده. او ما را با وجوه دیگر شخصیت جذاب حرّ آشنا می‌کند.

او از یک شخصیت تک‌بعدیِ حاضر در مقتل‌ها، موجودی خاکستری و سرشار از تناقض ساخته. موجودی که فکرش پر است از هزار بحران انتخاب. ‌میلاد اکبرنژاد شجاعت به خرج داده و به ما لذت نوعی جدید از آشنایی با یکی از مهمترین شخصیت‌های مذهبی تاریخ را می‌دهد. حظِّ برخورد با حرّی که عاشق دلداده‌ی همسرش است با تمام وجود بر سر دوراهی عشق و وظیفه مانده. این نگاه نسبینگر علاوه بر ایجاد یک تجربه‌ی روایی جدید، بدون شک شخصیت‌های دوستداشتنی‌تر و ملموس‌تری نیز خلق می‌کند. دل کندن از تعاریف تکقطبیای که مدت‌هاست کلیشه شده‌اند. دل سپردن به دایره‌ی وسیع و نامتناهیِ احتمالات و پذیرفتن این گزاره‌ی صادق که قهرمان مردم هزاره‌ی سوم باید یک موجود خاکستری باشد. یک خاکستری که دارد در کارزار انتخاب میان سیاه و سفید رنج می‌کشد و مدام با خود در جنگ است.

این مجموعه آثار ‌میلاد اکبرنژاد را به همین دلیل باید خواند. بخاطر همین دوری از دگماتیزم که به رغم آن چه سنتی‌ها میاندیشند در واقع خدمت بزرگی‌ست به مفاهیم کهن دینی و انسانی. در دورانی که هر مفهومی درحال بازتعریف به سبکی شایسته‌ی شرایط است و خودش را به شکلی پویا با مختصات عصر ارتباطات و سرعت منطبق می‌کند، قطعا نگاهی نو به روایات دینی می‌تواند کمک بزرگی به زنده ماندن و حضور آن‌ها در زندگی روزمره‌ی مردم محسوب شود. این نمایشنامه‌ها هر کدام قصه‌ای آشنا را با نگاهی جدید روایت می‌کند.

http://www.alef.ir/book
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در یکی از بحرانی‌ترین دوره های اروپا یعنی سالهای منتهی به جنگ جهانی اول و دهه بعداز آن، عمده آثار خود را نوشت، آثاری که به بهترین شکلی بازتاب دهنده فضای روانی متزلزل حاکم بر آن روزگار بودند. افزون براین آثارش نسبت فراوانی با ادبیات مدرن (و حتی پسا مدرن) داشتند که حکایت از سیالیت و تثبیت ناپذیری آنها داشت. آثاری که به شکلی بارز امکان برداشت‌های متفاوت و حتی متقابل را پیش می کشیدند. از این منظر درباره فرانتس کافکا و آثارش کتاب و مقاله فراوان نوشته شده، تحلیل‌های گوناگون و ضد و نقیض درباره کم و کیف آنها ارائه شده که جملگی نشان دهنده گستره و عمق تاثیرگذاری آثار او هستند.

در ایران کافکا توسط صادق هدایت به مخاطب فارسی زبان معرفی شد، در زمانی که بی‌اغماض هنوز این نویسنده در اروپا آنگونه که باید شناخته شده نبود، هدایت علاوه بر ترجمه داستانهایی از کافکا (از جمله مسخ) رساله ای با عنوان «پیام کافکا» درباره اندیشه و هنر کافکا نوشت. از آن ایام تا به امروز در ایران نیز همچون دیگر کشورها شهرت این نویسنده و آثارش همواره روبه فزونی داشته، نه تنها از اهمیت آنها کاسته نشده که توجه بدانها به مراتب بیش از گذشته بوده است. حتی در ایران نیز آنقدر درباره کافکا و آثارش کتاب و مقاله ترجمه نوشته شده که برای انجام پژوهش درباره زندگی و آثار او منابع بسیار فراوان است اما به نسبت همین افزون بودن منابع که حکایت از گفتن حرفهای زیاد درباره او دارد؛ بی‌گمان گفتن حرف تازه درباره او امری بسیار مشکل خواهد بود.

کتاب ... دیدن ادامه » شخصیتهای اصلی در آثار کافکا اثر بهروز حاجی زاده که به همت نشر ققنوس وارد باز کتاب شده به چنین نیتی نوشته شده، کتابی که می کوشد از پاره ای جهات حرفهایی متفاوت یا تازه درباره کافکا مطرح کند. نویسنده کتاب معتقد است نوشتن درباره کافکا هم سهل است و هم دشوار؛ «سهل از آن رو که آنقدر غنی هست که هر نقبی به آن زده شود بالاخره به جایی راه می برد، اما دشوار است چون اگر به شکل درستی این نقب زده نشود، امکان دارد بیراهه را ببرد.» برخورداری از کیفیتی که امکان برداشت های متفاوت و متناقض را پیش می کشد، خصلتی آشنا در بسیاری از آثار برجسته ادبیات جهان دیده می شود. نویسنده کتاب حاضر معتقداست تحلیل های نادرست و اسطوره سازی های بی‌جا باعث شده کافکا به عنوان نویسنده‌ای پوچگرا معروف شود! کافکا در داستان های خود درباره موقعیت های متزلزل در زندگی، ناپایداری روابط انسانی و از این دست می پردازد. نویسنده کتاب حاضر معتقد است شاید بهتر باشد او را نویسنده ای پوچ نما محسوب کرد. اشاره به این مسئله، نقطه‌ی عزیمتی برای رسیدن به دریافتی تازه نسبت به آثار کافکاست که مهمترین امتیاز این کتاب محسوب می شود.

همان‌طور که از عنوان کتاب هم پیداست، ویژگی‌های شخصیت‌های داستان‌های کافکا در این کتاب مورد بررسی قرار گرفته‌اند. بهروز حاجی زاده در این کتاب دست روی شخصیتهای اصلی مهمترین آثار کافکا گذاشته است و کوشیده با پرداختن به پیدا و نهان این شخصیت های از جنبه های مختلف بکاود و تحلیلی تازه نسبت به آنها ارائه کند کتاب به طور اجمالی سه‌رمان «گمشده» {آمریکا}، «محاکمه» و «قصر» و نیز تعدادی از داستان‌های کوتاه و تمثیلات کافکا شخصیت‌های داستانی او را بررسی کرده است. یادداشت‌ها و نامه‌هایی که کافکا در طول حیاتش نوشته یکی از مهم‌ترین منابعی هستند که می‌توان به واسطه آنها به درکی دقیق‌تر از داستان‌های کافکا رسید و حاجی‌محمدی نیز برای بررسی شخصیت‌های داستانی کافکا از این یادداشت‌ها و نامه‌ها کمک گرفته است. او در این کتاب به خواننده نشان می دهد که شاید برخی شخصیت های آثار کافکا دارای ویژگی های عزلت گزینانه بوده و یا اینکه از ارتباط با دیگران می هراسند، اما در عین حال از ویژگی هایی نیز دارند که نقطه مقابل پوچگرایی قرار می گیرد، همانند جستجوی برای کشف حقیقت توسط شخصیت اصلی رمان محاکمه و یا تلاش شخصیت اصلی رمان قصر که می خواهد با ورود به درون قصر مناسبات و روابطی فراتر از سطح متعارف را تجربه کند.

کتاب از زبانی روان و خواندنی برخوردار است، محصوصا ساختار آن یعنی تقسیم شدن آن به ۲۶ فصل کوتاه ، مقدمه ای در آغاز و نتیجه گیری‌ای در انتها باعث می شود که مخاطب به راحتی در هر نشست یک یا چند فصل کتاب را بخواند. هر فصل کتب یکی از آثار کافکا را مورد توجه قرار داده است. و تقریبا اغلب آثار مهم کافکا را در بر می گیرد.

بهروز حاجی زاده استاد دانشگاه گرگان است و تاکنون آثار مختلفی اعم از ترجمه و تالیف، در حوزه ادبیات غرب ارائه کرده است: ترجمه نمایشنامه های از بکت و منظومه هایی از تی. اس. الیوت، داستانهایی از آنتوان چخوف، تالیف رساله‌ای با عنوان انسان در شعر رابرت فراست و... اما در این میان بهروز حاجی زاده عنایت ویژه‌ای به فرانس کافکا دارد او علاوه بر تالیف کتاب حاضر کتاب دیگری با عنوان «فرانتس کافکا» به فارسی ترجمه کرده که به قلم تپ رونالد اسپیرز و بئاتریس سندبرگ، نوشته شده است.

http://www.alef.ir/book
میم امیری این را خواند
فاطمه حبیبی و قاریاقدی یُلمه این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یکی از مهمترین نقاط افتراق میان علوم انسانی و علوم مهندسی در عمق مفاهیم است. مفاهیم مهندسی معمولاً عمق ندارند. مثلاً معادله حاکم بر سیالات یک معادله دشوار است اما دشواری این معادله ریاضی نه به خاطر پیچیدگی مفهومی آن بلکه به خاطر پیچیدگی متغیرهای ریاضی حاکم بر آن است. همینکه فرد مبانی ریاضیات مهندسی را به خوبی بیاموزد می‌‌‏تواند به سادگی به درک معادله حاکم بر سیالات مسلط شود و در فهم این معادله فرقی میان دانشجوی لیسانس مهندسی مکانیک و کسی که ۲۰ سال قبل دکترای مهندسی مکانیک خود را گرفته وجود ندارد. اما در عرصه علوم انسانی و علوم اجتماعی مسئله کاملاً متفاوت است. مفاهیم عمقی دارند که درک این عمق صرفاً با هوش ریاضیاتی میسر نمی‌‌شود. اگر افرادی که در عرف رایج باهوش شناخته می‌‌شوند را دیده باشید یک ویژگی برجسته دارند و آن بیقراری و بیتابی است. این افراد به سرعت به درک مفاهیم مهندسی مسلط می‌‌شوند ولی در عرصه علوم اجتماعی و علوم انسانی درک مفاهیم به این سادگی می‌‌سر نیست. تأنی و تفکر لازم است تا یک مفهوم جا بیفتد. حتی می‌‌توان ادعا کرد که زندگی کردن لازم است تا به مرور شخص کاربرد یک مفهوم اجتماعی یا انسانی را در زندگی ببیند و به درک آن نائل آید. به عبارت دیگر نظریه‌های علوم اجتماعی و علوم انسانی مانند عینک‌هایی هستند که به دانشآموختگان آن کمک می‌‌‏کنند تا با استفاده از آن عینک‏ها به واقعیت پیچیده نظر کنند. معمولاً زمانی لازم است تا این عینک بر چشم ذهن تحلیلگر بنشیند و بتواند با این عینک مسائل را نگاه کند. به همین دلیل عنصر سن فاکتور مهمی در می‌‌زان تبحر در علوم انسانی است. در علوم مهندسی افراد جوان برای تحصیل مناسب‏تر هستند و حتی برخی دانشگاه‏های آمریکا برای جذب دانشجوی دکترا محدودیت سنی دارند یعنی شما اگر بیش از ۲۵ سال داشته باشید پذیرفته نمی‌‌شوید زیرا تصور می‌‌شود که از تیزی هوش فرد برای حل مسائل ریاضی کاسته شده باشد. اما در عرصه علوم انسانی و علوم اجتماعی مسئله کاملاً متفاوت است. تجربه زندگی داشتن یک مزیت است که درک مفاهیم انسانی و اجتماعی را تسهیل می‌‌‏کند.

متأسفانه بیشتر کسانی که وارد علوم انسانی یا علوم اجتماعی می‌‌‏شوند به‌اندازه کافی روی تئوری‏ها وقت نمی‌‌‏گذارند و به آنها توجه نمی‌‌‏کنند و با حفظ طوطی‏‌وار نظریه‌ها و اسامی مبدعان آن و خطور کلی حاکم بر تئوری، درس نظریه‏‌ها را می‌‌‏گذرانند. نتیجه آن می‌‌‏شود که عینک تحلیلی از محل تأمل در نظریه‌‏ها بر چشم فرد نمی‌‌‏نشیند. پیامد طبیعی این وضعیت این است که دیدگاه فرد قبل از آموختن علوم اجتماعی و علوم انسانی و بعد از آموختن آن تفاوت جدی نمی‌‌‏کند و فقط فرد می‌‌‏آموزد که اسامی و تعبیرهایی را بهعنوان پشتوانه همان قضاوت اولیه خود تکرار کند.

یک ... دیدن ادامه » دلالت مستقیم این تفاوت این است که معلم و استاد نقش بی‌‏بدیلی در حوزه علوم انسانی و علوم اجتماعی دارند درحالیکه در حوزه علوم مهندسی استاد خیلی مهم نیست و افراد به‌راحتی می‌‌‏توانند خودآموخته شوند. دقیقاً برعکس آنچه تصور می‌‌‏شود کتاب‏های علوم انسانی و علوم اجتماعی سهل و ممتنع هستند یعنی در نگاه اول خواندن آن ساده است و نیازی به استاد ندارد درحالیکه کتب مهندسی سرشار از فرمول‌های عجیب و غریب است ولی وقتی در این کتاب‏ها عمیق شویم می‌‌‏بینیم که در کتب جدی علوم انسانی مفاهیم عمیقی وجود دارد که درک آن جز با کمک استاد میسر نیست و یک استاد خوب می‌‌‏تواند ثمره سالها تلاش خود در درک مفاهیم را به‌سادگی به دانشجویان منتقل کند.

حال با این مقدمه طولانی به کتاب عدالت نوشته مایکل سندل بپردازیم. قطعاً اساتید فلسفه بسیار زیادی در جهان و ایران وجود دارند که وقتی سخن از کانت به میان می‌‌‏آید دیدگاه‌‏های کانت را به‌راحتی برای شما تشریح می‌‌‏کنند. همچنین اگر سؤالی در مورد رالز و اندیشه‏‌هایش داشته باشید بسیاری از افراد هستند که آن اندیشه‏‌ها را برای شما روایت می‌‌‏کنند. اما همه این افراد دو تفاوت اصلی با مایکل سندل، استاد فلسفه دانشگاه هاروارد، دارند. سندل با انتشار کتاب خود نشان داده که تئوری‏های فلسفی عینک تحلیلی بسیار خوبی بر چشم وی شده و او به‌خوبی می‌‌‏تواند در پرتو این چارچوب‏‌های تحلیلی به مباحث مورد مناقشه در زندگی روزمره بپردازد. در واقع سندل با مهارتی مثال‏ زدنی نشان می‌‌‏دهد که فلسفه یک دانش منزوی و برای دانشگاه نیست بلکه ابزاری تحلیلی برای پرداختن به مسائل واقعی زندگی روزمره است. سندل موفق شده ربط فلسفه با زندگی را در پرتو مباحث مورد مناقشه در حوزه عدالت به تصویر کشد. این توانمندی، توانمندی نادری است! دقیقاً به دلیل همین توانمندی است که انتشار کتاب «عدالت: کار درست کدام است؟» اینگونه در جهان صدا می‌‌‏کند و مخاطب می‌‌‏یابد و به زبان‏های مختلف ترجمه می‌‌‏شود. مگر هرساله هزاران کتاب در حوزه نظریه‏های عدالت و نظریه‌‏های فلسفه اخلاق و فلسفه سیاست منتشر نمی‌‌‏شود؟ پس چرا کتاب مایکل سندل است که از می‌‌ان همه آنها اینگونه مورد توجه همه مردم جهان اعم از فلسفه‏خوانده و فلسفه‏نخوانده قرار می‌‌‏گیرد؟ پاسخ این است که بقیه یا نتوانسته‏اند بین آنچه خوانده‏اند و مباحث جنجالی در زندگی اجتماعی و روزمره پیوندی بزنند یا قادر به این پیوند بوده‏اند اما نتوانسته‏اند این پیوند را به مخاطب عادی عرضه کنند. این دومی، مهارتی است که ویژگی دوم مایکل سندل را نشان می‌‌‏دهد. سندل قادر است فهم خود از مسائل پیچیده را با زبانی ساده و جذاب برای مخاطب عادی بیان کند. سندل برای اینکه به این هدف برسد از مثال‏های فراوانی استفاده می‌‌‏کند: مثال‏هایی به غایت جذاب و خواندنی که خواننده را دائماً بر سر دوراهی می‌‌‏کشاند تا ذهن خواننده به تفکر واداشته شود و پیچیدگی مسائل را دریابد و متوجه شود که چرا برای داشتن یک سری انتخاب‏های سازگار و غیرمتناقض نیازمند اتکا به یک چارچوب تئوریک است. او خواننده را مجاب می‌‌‏کند تا به تئوری‏ها سرسری نگاه نکند بلکه به آنها به‌عنوان ابزاری ضروری بنگرد که تنها از طریق آنها می‌‌‏تواند تحلیلی منسجم و سازگار داشته باشد. لذا کتاب سندل درعین‌حال که بسیار شیرین و خواندنی است خواننده را گام‌به‌گام به تأمل وا می‌‌‏دارد. اگر کسی اهل تنبلی فکری است، اصلاً سراغ این کتاب نرود و صرفاً به رمان و تاریخ خواندن بسنده کند اما اگر اهل آن هستید که از ذهن خود کار بکشید و خوراکی برای تأمل پیرامون موضوعات اساسی زندگی داشته باشید، کتاب سندل قطعاً گزینه مناسبی برای مطالعه است.

اگر به‌عنوان یک دانش‌‏آموخته اقتصاد بخواهم نقدی نیز بر این کتاب وارد کنم این است که شاید روایت سندل از نظریه مطلوبیت‏‌گرایی بنتام و میل قدری خام باشد. دانش‌‏آموختگان اقتصاد درک بهتری از این نظریه دارند تا دانش‌‏آموختگان فلسفه. دقیقاً به همین دلیل پس از انتشار این کتاب و کتاب بعدی سندل (چه چیزهایی را در بازار نمی‌‌‏توان خرید)، سندل از سوی اقتصاددانان مورد نقد واقع شد. به‌طور مشخص باید یادآور شد که نظریه حداکثر کردن مطلوبیتِ جمعی لزوماً به معنی قربانی کردن بخشی از جامعه برای اکثریت جامعه نیست. اقتصاددانان دو مفهوم برای مقابله با این خطر در اختیار دارند. اولی مفهوم کارایی پارتوست که می‌‌‏گوید وقتی یک بهبود توصیه می‌‌‏شود که مطلوبیت عده‏ای افزایش یابد بدون اینکه مطلوبیت کسی کاهش پیدا کند. لذا همیشه سدی برای ظلم اکثریت به اقلیت قائل می‌‌‏گردد. مفهوم دوم که معیار کمتر سخت‏گیرانه‏ای است می‌‌‏گوید اگر افزایش مطلوبیت عده‌‏ای بیش از کاهش مطلوبیت دیگران باشد به نحوی که آنها بتوانند جبران کاهش مطلوبیت آن دیگران را انجام دهند، در این صورت اِعمال آن تغییر مجاز می‌‌‏شود. متأسفانه سندل از این دیدگاه‏ها بی‏خبر بوده و به همین دلیل این مباحث را در کتاب خود نیاورده و شرحی نسبتاً خام از نظریه مطلوبیت‌‏گرایی عرضه کرده است.

در پایان خاطرنشان می‌‌‏کنم که از کتاب عدالت نوشته مایکل سندل حداقل دو ترجمه به زبان فارسی موجود است. اولین ترجمه متعلق به آقای حسن افشار و نشر مرکز و دومی متعلق به آقای فرهادی پور و نشر آشیان است. ترجمه آقای حسن افشار ترجمه خوبی است، ولی بدون اشکال نیست. می‌‌‏شد برای برخی مفاهیم تعابیر بهتری انتخاب کرد و ترجمه پیراسته‏‌تری عرضه کرد. اما درعین‌حال باید اقرار کرد که ترجمه بسیار روان است و در حسن آن همین بس که خواننده در هنگام خواندن کتاب در بسیاری از مواقع متوجه ترجمه بودن آن نمی‌‌‏شود.

http://www.alef.ir/book
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این روزها کمتر کسی از قشر کتابخوان و دانشجو را میشناسی که حداقل یک بار کتاب جامعه شناسی خودمانی را حتی به صورت اجمالی نخوانده باشد. حسن نراقی با این کتاب بیشتر معرفی شد شاید حتی سفرهای پی درپی او به شهر ها و کشورهای دیگر و یا قلم زنی هایش در روزنامه " میزان" به این خوبی نمی توانست نراقی را معرفی کند..... از دیگر کتابهای نراقی می توان از چکیده تاریخ ایران و پی نکته هایی بر جامعه شناسی خودمانی نام برد.

در ناگفته ها میرابراهیمی سعی دارد تا با کالبد شکافی گام به گام جامعه شناسی خودمانی خواننده را در فضای پرسش و پاسخ با خود همراه کرده و نکات جدیدی را برایش روشن کند. این مصاحبه از جنس روزنامه نیست تا فقط مصاحبه شونده را به چالش بکشاند، بلکه به جرات می توان گفت سوال هایی است که ذهن بیشترخوانندگان کتاب را به خود مشغول کرده است. پرسش و پاسخ ها حول محور کتاب می چرخد، اما این بار ریز بینانه تر از چرایی نگارش کتاب پرسیده می شود.
گفتگوها ... دیدن ادامه » در پنج بخش خلاصه شده‌ست:

گفتگوی اول: چرا جامعه شناسی خودمانی
ایده نگارش «جامعه شناسی خودمانی» آن جا به ذهن نویسنده رسیده که به دنبال دلایل عقب ماندگی ها و ناکامی ها ذره بین برداشته و بین افراد جامعه می رود و رفتارهایش را مورد بررسی و واکاوی قرار میدهد، یک گام به عقب بر میگردد و تاریخ را بازنگری می کند، دستگاه های دولتی را بررسی کرده و حتی دامنه مطالعاتش را گسترش داده و از آثارجمال زاده و مهندس بازرگان هم بهره برده است. نراقی از این دو نویسنده به عنوان پیشکسوت و بنیان گذار ایده هایی مانند مکتب «انتقاد از خود» و یا «خود باز نگری» یاد می کند. کتاب های «خلقیات ما ایرانیان» و «سازگاری ایرانی»، «نجات من» و «چرا عقب مانده ایم» اثر دکتر علی محمد یزدی را الهام بخش دانسته و به صراحت می گوید این دو کتاب مایه علمی قوی تری در مقایسه با کتاب «جامعه شناسی خودمانی» دارند. در نهایت به این جا می رسد که ریشه همه این ناکامیها در خود ما است.

در بخشی از کتاب می گوید بی فرهنگی وجود ندارد، بلکه باید با در نظر گرفتن معیارهای متداول و پیشرفته روز فاصله ها را از بین برد. نراقی، نقش ابزارهای ارتباطی را در اصلاح فرهنگی موثر دانسته و متاسف از این است که دست اندرکاران به برخی مسئولیت ها با وسواس نگاه کرده و بعضی دیگر را بی تفاوت از کنارش می گذرند. برای رسانه های مکتوب نقش واسطه ای قائل است و معتقد است باید عادت کنیم قضاوت های مان را به صورت سیاه و سفید درنیاوریم.

او درباره تاثیر فرهنگ کشورهای مدرن می گوید: فقط این ما نیستیم که از فرهنگ کشورهای دیگر خصوصا غرب تاثیرمی پذیریم بلکه این تاثیر دوسویه است، و اندازه آن با دستور و بخشنامه تعیین نمی شود و جذابیت فرهنگ مدرن است که خودش را به ما تحمیل می کند و با زور نمی توان جلوی ورود و یا صدورش را گرفت. او ادامه می دهد با هجمه فرهنگی غربی باید آگاهانه و علمی برخورد کرد، اگر مقاومتی هم قرار است انجام بگیرد باید عاقلانه باشد، حتی در بعضی موارد نباید مبارزه ای در بین باشد.

گفت و گوی دوم: سیری در زمینه های اجتماعی
روابط عادی و کم اهمیت اجتماعی افراد یکی از سوژه هایی است که نویسنده به آن پرداخته است. زیرا اعتقاد دارد آدم ها خصوصیات مختلفی دارند، اما در مجموع از کل اجزا تشکیل شده اند. یعنی شخصیت اجتماعی یک ملتی ترکیبی است. نقش خانواده و آموزش و پرورش را پررنگ و فعال می داند.

وقتی حرف از انتقاد می شود اعتقاد دارد: صحبت از انتقاد را نباید متوقف کرد، زیرا خراب کردن و ویران کردن موضوع مورد انتقاد به امید آن که چیزی کاراتر و بهتر جایش ساخته شود، خیلی هم خوب است، اصلا جوهر نوشته هایش انتقاد است، منتهی انتقاد از خود که برای بعضی ها سنگین است.

بحران های امروزی جامعه را به دو دسته تقسیم می کند: یکی بحران هایی که دست خود ما نیست مانند بلایای طبیعی و بیماری ها و...که تا حدی شاید بتوان پیش بینی و جلوگیری کرد. اما دومی که درصد بزرگتری را شامل می شود، به خود شخص و جامعه باز می گردد.

گفت و گوی سوم: مباحث سیاسی و اقتصادی
حسن نراقی مباحث سیاسی و اقتصادی را دسته بندی کرده و نقش حکومت را در طول تاریخ موثر می داند. اما این تاثیر هم شدت و ضعف داشته و هم خوب و بد. ولی درهر شرایط نسبتا ماندگار تبلور معدل همان مردم تحت حکومتشان بوده است و لا غیر.

وی نقش سیاستمداران در رویکردهای منفی را اینگونه توضیح می دهد: آنها مثل خود ما هستند، بعضا هیجان زده می شوند. بیشتر از فردای ما به فکر امروز خودشان هستند.

روایت او از نقش اقتصاد در پیدایش خصایص ناپسند اینگونه است: پایه های اقتصاد ایران بیشتر بر مبنای کشاورزی بوده است، آن هم کشاورزی نه چندان کارآمد، کشاورزی شانسی که کنترلی روی آن نیست. اقتصاد نه اگر پایۀ همه چیز، ولی پایه بسیاری از مولفه هاست و می تواند خوب یا بد باشد.

گفتگوی چهارم : حواشی
نراقی درباره دلیل کم حجمی کتابهایش می گوید: عمدا کم حجم هستند. از کتاب سازی بدم می آید. خواننده حوصله خواندن کتاب با صفحه زیاد را ندارد.
به در خواست خوانندگان جامعه شناسی خودمانی برای ادامه کار و ارائه راه حل توضیح می دهد: من خودم را در حدی نمی بینم که ادعای درمان داشته باشم، درد را دیدن با معالجه کردن فرق دارد. در نهایت به خوانندگان کتابش «پی نکته ها» را توصیه می کند که بعضی خصلت‌های‌مان را ریشه یابی کرده است. مثلا اگر زیادتر از حد معمول دروغ می گوییم ریشه در عدم « شجاعت اخلاقی» ما دارد و... .

از نگرشش درباره نگاه مطلق سیاه و سفید سخن می گوید و به این نکته اشاره می کند: ریشه ی بسیاری مشکلات در همین سفید و سیاه دیدن است. باور دارم بیش از حمله مغول و عرب، خودمان به خودمان ضربه زده ایم.

گفت و گوی پنجم: عدالت و آزادی
همه تلاش بشر از بکارگیری روشهای مختلفی مانند دموکراسی، سوسیالیسم، کمونیسم و... برای پیشبرد عدالت و آزادی بوده است. وی مدیریت داخلی کشور را مورد ارزیابی قرار داده و معتقد است: اکثریت مدیران داخلی ما از طریق ارتباطات برای مشاغل مختلف انتخاب می شوند و صلاحیت کافی برای مشاغل شان را ندارند.

نراقی دلیل شاد نبودن ایرانی ها را سطح توقع بالا و کارکرد کم بیان می کند و در نهایت چون نمی توانند همه نیازهای‌شان را برآورده کنند، نارضایتی و بعد هم افسردگی به دنبال دارد.

در این بخش از اهمیت شادی برای جوانان سخن می گوید، اما فکر می کند جوانان امروز ما با مشکلات زیادی دست به گریبان هستند؛ از جمله بیکاری حتی در صورت داشتن تحصیلات بالا.

در جایی که حرف از تساوی حقوق زن و مرد است راه حلی که برای آن پیشنهاد می کند راه حل ریشه ای است، نه به شکلی که امروز شاهدش هستیم.

در آخر هم مرگ را تنها پدیده مشترک بین تمام ابنای بشر می‌داند؛ سرنوشت قطعی و محتومی که معمولا اکثر مردم از آن می ترسند و عده بسیار معدودی هم به انحای مختلف به استقبالش می روند.

http://www.alef.ir/book
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایشنامه «ایدیپوس» اثر سنکا که با ترجمه مصطفی اسلامیه روانه بازار کتاب شده است دهمین جلد از مجموعه «جامانده‌ها»ی نشر قطره است که زیر نظر نغمه ثمینی منتشر می‌شود. در این مجموعه که در برگیرنده آثار کلاسیک و ارزنده ماقبل ۱۹۵۰ میلادی ست، تاکنون نمایشنامه های معتبری همچون «تارتوف» اثر مولیر، «توراندت» اثر کارلو گوتزی، «یک نوکر و دو ارباب» اثر کارلو گولدونی، «پابرهنه در آتن» اثر مکسول آندرسن، «بافندگان» اثر گرهارت هاپتمن، «پوست کلفت‌ها» اثر ژرژ کورتلین و «نیکومد» اثر پیر کورنی و... نیز منتشر شده‌اند.

لوکیوس آنائیوس سنکا (۴ قبل از میلاد - ۶۵ بعد از میلاد) خطیبی نامدار و فیلسوفی رواقی مشرب بود و نمایشنامه‌هایی درباره آگاممنون، فایدرا... و اویدیپوس نوشته است. او همانند بسیاری از مردانِ بزرگ روزگار خود به سیاست نیز پرداخته است. او معلم و مشاور نرون، امپراتور خودکامه و خونخوار روم بود و از قضا همین مسئله باعث شد که پرده آخر زندگی این نمایشنامه‌نویس و فیلسوف بسیار دردناک و تراژیک رقم خورده و سرانجام سنکا به اجبار نرون دست به خودکشی بزند!

از ... دیدن ادامه » سنکا ۹ تراژدی برجای مانده است که اسامی آنها بدین قرار است: «هرکول دیوانه»، «زنان تراخیس»، «زنان فنیقی»، «مده‌آ»، «فدرا»، «اویدیپوس»، «توئستس»، «آگاممنون» و «هرکول در اوتا». سنکا برای نوشتن نمایش‌نامه‌هایش به سراغ اساطیر یونان رفته و از مضمون آنها وام گرفته است. به همین لحاظ دور از انتظار نیست اگر این اسطوره‌ها در آثار دیگر نمایشنامه‌نویسان پیش از او نیز استفاده شده باشند. درواقع او در نمایشنامه‌هایش، غیر از توئستس، داستان‌هایی را باز می‌گوید که قبلاً در آثار آیسخولوس و سوفوکلس و ائوریپیدس نیز روایت شده است.

سنکا نمایشنامه «اویدیپوس» را متأثر از تراژدی‌های روم باستان و همچنین تراژدی های یونان باستان در پنج پرده نوشته است و منبع اصلی او نیز داستان اسطوره‌ای اویدیپوس بوده است. ادیپوس اسطوره یونانی است، پدر او در خواب می‌بیند توسط پسرش (اویدیپوس) کشته می‌شود و به همین خاطر در کودکی به بیابانی انداخته می‌شود تا بمیرد، اما اودیپوس توسط پادشاه سرزمین دیگری سرپرستی شده، رشد کرده و به جوانی می رسد. در پایان نیز در یک نبرد بی‌آن‌که بداند پدرش کیست، او را می‌کشد.

در این زمینه باید اشاره داشت که سوفوکل نیز نمایشنامه‌ای با عنوان «اویدیپوس» نوشته است و از آنجا که از شهرت افزون‌تری از سنکا برخوردار بوده، نمایشنامه «اویدیپوس» او، نمایشنامه «اویدیپوس» سنکا را تحت اشعاع خود قرار داده است. این درحالی ست که حاصل کار سنکا از ارزش های جداگانه‌ای برای خود برخوردار بوده که به تدریج کشف شده و به ماندگاری آن انجامیده است. نکته اینجاست که سنکا به این موضوع از زاویه دید خود نزدیک شده است و با تاکید بر روی مایه‌هایی چون عشق، نفرت و انتقام ابعادی به نمایشنامه خود داده که در اثر سوفوکل مورد نظر نبوده است. از نظر جنبه های ادبی و هنری نیز از جزئیات و ظرافت هایی برخوردار است که متضمن ارزش های دیگرگونه ای در قیاس با اثر سوفوکل بوده است.

باید توجه داشت که سوفوکل نمایشنامه خود را ۴ سده پیش از سنکا در اوج شکوفایی هنر، فرهنگ و دموکراسی یونانی نوشته است؛ در حالیکه سنکا در عصر زوال امپراتوری روم و روزگاری که توحش، خشونت و خودکامگی در پیرامونش غوغا می‌کرده به این داستان اسطوره‌ای پرداخته است. با این اوصاف نباید از تفاوت نگاه‌های این دو نمایشنامه‌نویس با وجود استفاده از مضمونی واحد، تعجب کرد. چنانکه حاصل کار سوفوکل بیشتر از کم و کیف فلسفی و فکری برخوردار است در حالی که سنکا به شخصیت ها روابطشان و ابعاد زمینی و انسانی توجه داشته است.

در آخر نباید ناگفته گذاشت که این نمایشنامه با ترجمه‌ای شایسته به زبان فارسی در آمده است و به سنت معمول مجموعه «جامانده‌ها» که همواره مقالاتی در معرفی نویسنده و اثر در کنار متن نمایشنامه منتشر می‌شود، در کتاب حاضر نیز مترجم به عنوان مقدمه، نوشته‌ای مفصل و خواندنی به قلم سنکاپژوهان دانشگاه آکسفورد به فارسی برگردانده است که به زندگی و آثار دراماتیک سنکا و حوادث امپراتوری روم در زمان حیات این فیلسوف می‌پردازد. در این نوشته همچنین فلسفه رواقی و تاثیر سنکا بر نویسندگان بعد از خود نیز پرداخته شده است. در اهمیت این بخش از مقدمه باید گفت که سنکا بر نمایشنامه‌نویسان عهد رنسانس و بعد از رنسانس تاثیری جدی داشته است. هم چنین از آثار او به عنوان آثاری که الهام‌بخش نمایشنامه‌نویسان عهد الیزابت بوده یاد می شود و یکی از دلایل مهم نامداری سنکا و آثارش همیت و جایگاه آنها در تاریخ نمایشنامه نویسی غرب بوده است.

http://www.alef.ir/book
فاطمه حبیبی و قاریاقدی یُلمه این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای ادامه‌ی بقا در صنعت فیلمسازی به نظر باید خیلی سرسخت و پوست‌کلفت باشید. آیا واقعاً چنین آدمی هستید؟
نمی‌دانم. به لحاظ تجاری فکر نکنم آدم سرسختی بوده باشم. در عوض، همیشه آدم مرموزی بوده‌ام.
رضا قائمی این را خواند
عادل خالدی کلهر ، محمد رجایی و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر توانسته باشی زندگی خودت را بیازمایی و اداره کنی از پس بزرگ‌ترین کارها برآمده‌ای... وظیفه‌ی ما سامان دادن به اخلاقیاتمان است نه مرتب کردن مطالب برای کتاب.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آنها که اهل کتاب هستند بی‌گمان بارها از سوی دیگران با این پرسش رو‌به‌رو شده‌اند که شاهکارهای ادبیات داستانی چه نام دارند و بهترین رمانه‌ها را چه کسانی نوشته‌اند و از این قسم سوألات که درواقع به آثاری اشاره دارند که باید خواند؛ چیزی شبیه سیاهه شاهکارهای ادبی و از آن دست لیست‌ها که با عناوینی همانند «صد کتاب که باید پیش از مرگ خواند» و... گهگاه در رسانه‌ها نیر منتشر می‌شود.

چند سال پیش نیز رضا امیرخانی لیستی صد تایی از رمان‌های مهمی که خوب است علاقمندان ادبیات داستانی بخوانند ارائه کرده و بر هریک از این انتخابها نیز توضیحی یک خطی افزوده بود که به دلایل آن انتخاب اشاره داشت. البته آنگونه که انتظار می‌رفت این بحث که چرا فلان رمان به این لیست راه یافته و آن رمان دیگر بدان راه نیافته است و... پیرامون آن لیست هم درگرفت که بدیهی و ناظر به تفاوت سلیقه‌ها بود.

کتاب ... دیدن ادامه » «پیدایش و دگرگونی رمان» نوشته علیرضا پوردانا نیز با نیتی کم بیش مشابه نوشته شده است: «بارها شاهد بوده‌ایم علاقمندان جدی به رمان با انبوهی از کتابهای این حوزه ادبی روبه‌رو بوده اما در گزینش رمان‌های برجسته دچار تردید شده‌اند» با توجه به چنین ضرورتی نویسنده این کتاب تصمیم گرفته با رویکردی کم و بیش تحلیلی به برجسته‌ترین آثارِ نامدارترین رمان‌نویسان که نقشی تأثیرگذار در این گونه‌ی ادبی داشته‌اند، بپردازد.

نویسنده این کتاب با دو چالش مهم در ارائه‌ی چنین لیستی (که به ۱۲۰ عنوان رمان محدود شده) روبه‌رو بوده، نخست عناوین بسیار زیاد آثار برجسته‌ای که ارزش خوانده شدن دارند و سپس نویسندگانی که دو یا حتی چند شاهکار در کارنامه خود دارند که می‌توانند در این لیست حضور داشته باشند. برای این منظور، پوردانا ترجیح داده از هر نویسنده تنها به یک اثر بسنده کرده و همچنین با اتخاذ رویکردی مبتنی بر ژانرِ رمان و دوره‌ای که این ژانر رواج داشته است، از تعداد رمانها کاسته و به عبارتی آنها را سرند کند.

ایده اخیر در نهایت به نفع کتاب تمام شده و باعث شده آن را از سطح اثری که صرفا به معرفی ۱۲۰ رمان مهم تاریخ ادبیات می‌پردازد فراتر برده و از وجوه دیگری نیز برخوردار سازد. به همین دلیل کتاب حاضر برای مطالعه‌ی تندگذرِ چهار قرن رمان‌نویسی و درک فرایند پیدایش و دگرگونی رمان از قرن شانزدهم تا بدین سو، برای مخاطبی که با تاریخ پیدایش و تغییر و تحول رمان‌نویسی آشنا نیست، پیشنهادی مناسب محسوب شود؛ به خصوص اینکه نویسنده کوشیده با رویکردی مبتنی بر توالی زمانی به تاریخ پیدایش گونه‎های مختلف رمان پرداخته و در این بین نیز به معرفی رمانهای برگزیده مورد نظر خود بپردازد.

با اتخاذ چنین ساختاری کتاب به ده فصل با عناوین زیر تقسیم شده است: قرن هفدهم: رمان پیکارسک؛ قرن هجدهم: رمان در دوره نئو کلاسیک ها؛ قرن نوزدهم: رمان در دوره رمانتیک ها و رمان رئالیستی و رمان ناتورالیستی؛ قرن بیستم: رمان رئالیستی قرن بیستم؛ رمان در عصر مدرنیسم، رمان جریان سیال ذهن، گذار از مدرنیسم به پست مدرنیسم، رئالیسم جادویی و رمان پست مدرن. نویسنده در هر بخش ابتدا با توضیحی فشرده و موجز به ویژگی‌ها و شاخصه‌های آن گونه یا ژانر از رمان می پردازد و در ادامه به معرفی رمانهایی که به عنوان آثار شاخص آن ژانر انتخاب شده می پردازد.

بیشترین حجم کتاب به معرفی رمانها اختصاص یافته است. در هر بخش از کتاب پس از معرفی هر رمان، به صورتی فشرده و موجز به درونمایه آن پرداخته شده و شرحی نسبتا کامل از مضمون رمان در اختیار خوانندگان قرار داده می شود. البته شرح داستان هر رمان با چنین جزئیاتی می‌تواند به طور کامل داستان آن را لو دهد؛ بنابراین شاید بهتر بود نویسنده به جای اینکه تا این اندازه روی داستان رمانها زوم کند، بیشتر به معرفی و تحلیل داستانها پرداخته بود.

به هر روی «کتاب پیدایش و دگرگونی رمان» پیشنهاد مناسبی است برای آنها که می‌خواهند درباره رمان بیشتر بدانند و همچنین بهترین رمانهای نوشته شده در سبک های مختلف ادبی را بشناسند. ذکر این نکته خالی از لطف نیست که نویسنده در این میان از رمانهای مهم ایرانی هم غافل نشده و از اوایل قرن بیستم که رمان‌نویسی در ایران جدی می‌شود نمونه‌هایی را برگزیده و به مخاطبان کتاب معرفی کرده است: بوف کور، چشمهایش، نیمه غایب، اهل غرق، شوهر آهوخانم، سنگ صبور و... از جمله رمانهای ایرانی معرفی شده در این کتاب هستند.ن پوردانا در انتخاب رمانهای فارسی نیز کوشیده به سراغ نویسندگان از نسل‌های مختلف رفته و با معرفی شاخص‌ترین اثر هر نویسنده، برای خواننده ای که علاقمند است به طور مقدماتی با رمان و رمان‌نویسان مطرح ایرانی آشنا شود، فرصتی مقدماتی را مهیا می‌سازد.

http://www.alef.ir/book
مصلح احمدی این را خواند
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اسطوره‌ها دروغ نیستند. حواشی نامرتبط با جهان هم نیستند. اسطوره‌ها الگوهایی پنداشتی و شبکه‌هایی از نمادهای قدرتمندند که طرق خاصی را برای تفسیر جهان عرضه می‌کنند و معنای آن را شکل می‌دهند.
مصطفی فقیه عباسی و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همنوایی دو فعل نقش زدن و نگاشتن. بازی موازی و گاهی مخطط کلمات و نگاره‌ها. اورهان پاموک کتابی را با هفت رنگ نقش زده است و حاصل کار نقاشی کاشی گونه‌ای است از اثر. نقاش نویسنده می‌شود و نویسنده نقاش، راوی نگارگر است و خود نگاره. این سبک ویژه ابداع بدیع پاموک است. فصول کتاب با راویان مختلفی روایت می‌شود. راوی می‌تواند شخصیتی باشد انسانی، نگاره‌ای باشد در نقاشی (مانند اسب، درخت و سگ) و یا حتی مفهومی انتزاعی (مانند مرگ).

در جهان سرخ پاموک هر عنصری می‌تواند راوی سخنگویی باشد که بی شرمانه خواننده را مخاطب قرار می‌دهد و از او می‌خواهد که دنیا را از چشمان او بنگرد. از نگاه یک یهودی دوره‌گرد، از نگاه نقش اسبی ظریف، از نگاه بی‌مهابای مرگ و یا از نگاه غریب یک سکه. دورن مایۀ اصلی داستان نگاهی مبسوط به نگارگری مینیاتور است. داستان زمان‌مند است و در بستر پادشاهیِ سلطان مراد در پادشاهیِ عثمانی می‌گذرد. داستان مکان‌مند است: استانبول، زادگاه نویسنده. داستان حکایتی است همه جانبه از مینیاتور. شاید حتی گاهی بیشتر به یک مستندنگاری تاریخی شبیه باشد تا یک داستان.

داستان ... دیدن ادامه » در قلب نقاش‌خانۀ دربار عثمانی می‌گذرد، با تمام شکوه و ظرافت و حسادت‌ها و عاشقانه‌ها. این بار هم اما پاموک به عنصر مورد علاقه خود باز می‌گردد و داستان را بر پایه آن می‌چرخاند: «رویارویی شرق و غرب». شرق سنت است و پایبندی و وفاداری و اصول و انتزاع، غرب تجدد است و دگرخواهی و واقع‌گرایی. شرق، عالم مثل را نقش می‌زند و غرب پرتره را. شرق ابدیت را پر و بال می دهد و غرب لحظه های گذرای زندگانی را. این دو عالم بار دیگر در امپراطوری عثمانی رو به رو می‌شوند و ملاقات آن‌ها با یکدیگر پله پله داستان را به جلو می‌برد. استادانی تا پای جان وفادار می‌مانند به بهزاد و کلک بی مانندش و استادانی قدم بر می‌دارند برای دگرگونی و تجدد خواهی. این میان، پایِ مرگ هم باز می‌شود. مرگی سرخ‌گون به رنگ سرخیِ خون. «سرخ» حتی فراتر می‌رود و رنگ هستی می‌شود، رنگ حضور، رنگ شهود بی‌واسطۀ هستی. سرخ پر است و سنگین و لعاب‌دار. قبایی یکپارچه که هستی و مرگ را در آغوش گرفته است. پاموک این گونه رنگ سرخ را قداست می بخشد: «وقتی به عالمی که من رنگارنگش ساخته‌ام می‌گویم «باش»، عالمی از سرخی‌ام هست می‌شود. هر که مرا ندیده انکارم می‌کند اما من همه جا هستم».

چیزی که داستان را سخت و کند می‌کند وسواس بیش از حد نویسنده در عالم خیال است. مصداق‌های روایت‌گونه از احوال و روزگار نقاشان هرات، شیراز، تبریز و اصفهان گاهی دنبال کردن داستان را با سکته هایی مواجه کرده است و خط اصلی داستان این میان کمرنگ می‌شود. نویسنده برای توصیف کتاب سفارش داده شده سلطان گاه ضد و نقیص می گوید آنقدر که تصور منسجمی در ذهن شکل نمی‌گیرد.

آن چه داستان را برای ما بیشتر جذاب می‌کند، نقش پر رنگ ایرانی‌ها در سرتاسر کتاب است. هنر ایرانی، نگاره ایرانی، نقاش ایرانی، شاهنامه ایرانی و دربار ایرانی. پاموک منصفانه و بی‌تعصب و البته با طمانینه و به تفصیل در جای جای کتاب به نقش پررنگ ایرانیان در هنر شرق اشاره می‌کند. بسیاری از روایت‌هایی که در دل روایت اصلی نقل می‌شود از سرزمین ایران است و این جای دلگرمی است.

سرانجام آنکه خواندن این کتاب تجربه فضایی رازگونه، انتزاعی و سبکی متفاوت و نامنتظر است.

http://www.alef.ir/book
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید بسیاری از آنها که در سالهای دور و نزدیک به عرفان و تصوف وی آورده‌اند بر این باور بوده اند که این گستره گریزگاهی‌ست از سیاست‌بازی و یا ایدئولوژی‌زدگی‌های مرسوم و فرصتی برای پرداختن به مذهب به صورت ناب؛ حال اینکه خود تصوف نیز از گذشته‌های دور خالی از ایدئولوژی نبوده است. این مهم از قرن‌ها پیش تاکنون در میان آثار برجسته صوفیان و اهل تصوف، قابل ردیابی ست و آنها از سر سیاست برای آنکه با صاحبان قدرت به مشکل نخورده و درگیر نباشند خود را پیرو مذهب رسمی روز نشان داده و گاه برای اثبات ادعاهای‌ خود و به کرسی نشاندن حرفهایشان دست به دامن چهره‌هایی ‌شده‌اند که در میان عامه مردم و اصحاب قدرت، به درست یا نادرست، دارای شأن و منزلتی بوده‌اند. این نکته یکی از مهمترین وجوهی ست که آسمان جان بدان پرداخته و از این منظر اثری‌ست حائز اهمیت.

در کتاب آسمان جان نصرالله پورجوادی دو داستان بلند مثنوی را که در آنها مولوی به عمر بن خطاب پرداخته و مقاماتی معنوی را بدو نسبت می‌دهد، مورد بررسی و تحلیل قرار داده و منابع مولانا را در این زمینه مورد شناسایی و تحلیل قرار داده است. پورجوادی به عنوان محققی شیعه که به یکی از شخصیت های مناقشه برانگیز در تاریخ اسلام پرداخته، وارد عرصه پرخطری شده و در مجموع توانسته به سلامت و بدون آنکه کسی بتواند به او برچسب جانبداری و یا معاندت زده و یا آراء‌ او را مخدوش جلوه دهد، پژوهش خود را به شکلی غنی به مخاطبان علاقمند به این حوزه ارائه کند.

تصوف ... دیدن ادامه » مذهبی بود که در میان اهل تسنن شکل گرفت و صوفیان نیز از جمه کسانی بودند که خود را پیرو اهل سنت و جماعت می دانستند. پورجوادی در این کتاب نشان می دهد که چطور مولانا برای باور پذیر کردن داستان های خود آنها را به شخصیتی نسبت داده است که در جامعه اهل تسنن آن روزگار دارای منزلتی بوده است. بنابراین روایت تاریخی که در قالب این دو داستان ارائه می کند، تاریخی ارشادی یا به قول فرنگیان تاریخ رستگاری‌ست. یعنی همان روایت‌های به ظاهر تاریخی که سندیت قطعی ندارند و تنها برای ارائه آموزه‌هایی جهت ارشاد یا رستگار کردن مخاطبان‌شان، ساخته و روایت شده‌اند. باید دانست که صوفیان نیز همانند هر آیین دیگری تاریخی برای خود دارند و به دلیل شکل گرفتن در دل جامعه اهل تسنن، همان تاریخی را مورد استفاده قرار داده اند که اهل سنت تدوین کرده اند. بنابراین نباید تعجب کرد که مولوی نیز در آثار خود از عمر به عنوان دومین خلیفه اهل تسنن به نیکی و برخوردار از مراتب معنوی یاد کرده باشد.

نویسنده آسمان جان با دست گذاشتن روی تصویر متفاوتی که مولانا در دو کتاب فیه مافیه و مثنوی از عمر ترسیم می‌کند؛ این نکته را آشکار می‌سازد که چگونه تصویر عمر به عنوان قهرمان جهاد اصغر در میان اهل تسنن، می‌تواند به الگویی برای جهادگران سلفی و تندروهایی از جنس جریان داعش بدل شود؛ و یا چگونه در مثنوی در تصویری متفاوت به عنوان الگوی جهاد اکبر، همین نکته را نقض کند. همین تصویرهای متناقض که در آن رد پای تاریخ اهل تسنن را می توان مشاهده کرد، به روشنی بازگو کننده این واقعیت است که چطور اسلام سلفی اهل سنت که قهرمانان خشنی چون خلیفه دوم را به عنوان الگوی خود معرفی می کند {که گردن زدن کار هرروزه‌اش بوده و پدرکشی افتخارش محسوب می‌شده)، می تواند گمراه کننده انسانهایی باشد که تصویر راستین اسلام را درنیافته‌اند.

البته مولانا از امیرالمؤمنین (ع) نیز مکرر به بزرگی یاد کرده است، اما برطبق آنچه در کتاب حاضر می‌خوانیم، باید به این نکته توجه داشت که صوفیان، تاریخِ دوستانِ خدا را بعد از رسول اکرم با اصحاب خاص آن حضرت آغاز کرده اند و خلفای راشدین (البته به استثنای عثمان که کمتر به او توجه شده) از جمله کسانی بودند که خرقه و دستار دوستان خدا را برتن ایشان کرده‌اند و امیرالمؤمنین علی (ع) نیز بر این اساس مورد ستایش ایشان قرار گرفته است.

آسمان جان اثری‌ست خواندنی و در عین حال آموزنده، نه تنها به شکلی مستند و با منبع شناسی دقیق نویسنده، ساختگی بودن مقام معنوی نسبت داده شده به عمر را آشکار می سازد، بلکه با دادن آگاهی های بسیار درباره جریان تصوف در تاریخ ایران، زمینه درک صحیح آثار صوفیان را به وجود آورده و یا پاره‌ای تناقضات تاریخی آثار مولانا را آشکار می‌سازد و در این رهگذر این نکته را که چرا و چگونه آثار او با قضاوت‌های متفاوت و متناقضی در میان علمای شیعی در سالهای دور و نزدیک روبه‌رو بوده بازگو می‌کند. در عین حال پورجوادی به شیوه‌ای پژوهش خود را سامان می دهد که اگرچه حقایق آشکار می شوند، اما مقام شامخ مولوی در ادبیات و عرفان مخدوش نمی شود و چیزی از احترام او نزد مخاطب نمی‌کاهد. در واقع او می کوشد به مخاطب بیاموزد بزرگان فرهنگ و ادب خود را همانگونه که هستند پذیرفته و مورد نقد قرار دهیم و از این مسئله در هراس نباشیم.

http://www.alef.ir/book
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
قصدم روایت تاریخی صرف نبود
مصاحبه با احمد حسن‌زاده، نویسنده‌ی کتاب «مستر جیکاک»

روزبه ... دیدن ادامه » رحیمی: چند سال پیش، زمانی که به همت یکی از ناشرهای به‌نام، شعر و داستان و رمان چاپ کردن باب شده بود، یکی از دوستانم مجموعه داستان خود را که فضایی بومی داشت برای بازبینی به همان ناشر سپرد. جوابی که دریافت کرد این بود: الآن داستان بومی چاپ نمی‌کنیم!
منطق بازار اجتناب می‌کرد که داستان‌هایی ذهنی با فضای شهری منتشر شود. داستان‌های تجربی دِمُده و آنچه اهمیت داشت نه ادبیات، بلکه مُد روز و سلیقه‌ی طبقه‌ی متوسط شهری بود. نسل بی‌تجربه، نای تجربه کردن در لابه‌لای کتاب‌ها را هم نداشت. همه شاعر و نویسنده بودند و اکنون عکاسان هم به آن‌ها اضافه شده‌اند. منطق بازار همچنان پرتوان در کار است. در چنین فضایی انتشار کتاب «مستر جیکاک»، نوشته‌ی احمد حسن‌زاده، اتفاق خوشایندی است. مجموعه‌ای شامل ۶ داستان کوتاه با فضایی روستایی که در بستری تاریخی روایت می‌شود. این مجموعه با همه‌ی نقاط قوت و ضعفش ساختاری استوار دارد و بسیار خواندنی است. گفت‌وگوی ما با این نویسنده‌ی جوان را بخوانید:

سال ۹۱ نشریه‌ای به دستم رسید به نام «بامداد»، من از آنجا با نام شما آشنا شدم. در آن شماره داستانی داشتید به نام «ژنرال». در آغاز برای آشنایی خوانندگان ما با شما، قدری از خودتان و فعالیت‌های ادبی‌تان بگویید.
سال ۸۲ وارد دانشکده‌ی هنر و معماری صبای دانشگاه شهید باهنر کرمان شدم. در رشته‌ی هنرهای سنتی. سال ۸۳ اولین شماره از گاهنامه‌ی تخصصی ادبی دانشجویی بامداد را منتشر کردم. سال ۸۴ شماره‌های دوم و سوم منتشر شد که ویژه‌ی «اشتفن زوایگ» بود و از جانب جشنواره‌ی نشریات دانشجویی تقدیر و در بخش ادبی نشریات دانشجویی جایزه گرفت. بعد از آن وارد دانشکده‌ی سینما و تئاترِ دانشگاه هنر تهران شدم و در رشته‌ی ادبیات نمایشی شروع به تحصیل کردم. مدت زیادی طول کشید تا بتوانم مجوز دانشجویی گاهنامه را از دانشگاه کرمان به دانشگاه هنر تهران تغییر بدهم و سرانجام بعد از بسیاری مشکلات دیگر، توانستم شماره‌ی چهارم آن را در سال ۸۹ منتشر کنم. آن شماره ویژه‌ی «نقشه‌ها و داستان‌ها» بود با ضمیمه‌ی نقشه‌ی ادبی منهتن که بسیار مورد توجه قرار گرفت. آخرین شماره بامداد هم که در سال ۹۱ منتشر شد، ویژه «حیوانات در ادبیات» بود که جایزه بهترین نشریه دانشجویی ایران را به خود اختصاص داد. بعد از فارغ‌التحصیلی هم طبیعتاً دیگر مجوزی برای انتشار بامداد نداشتم، چرا که مجوزش دانشجویی بود و من دیگر دانشجو نبودم. در سال ۹۲ کتابی با عنوان «جزیره همدردی» منتشر کردم که سفرنامه‌ای داستانی بود در مناطق جنوبی ایران، خصوصا خلیج فارس. در واقع شرحی داستانی از سفرهایم به جزایر خلیج فارس، به‌ویژه جزیره قشم بود. در سال ۹۴ هم همانطور که می‌دانید مجموعه داستان «مستر جیکاک» را با نشر نیماژ منتشر کردم.

کتاب شما، «مِستر جیکاک»، نام معروف‌ترین جاسوس انگلستان در منطقه‌ی جنوب ایران را بر خود دارد و داستان دوم کتاب، «طلوع»، نیز به واقعه‌ای تاریخی اشاره می‌کند. فکر می‌کنم لازم باشد ابتدا خواننده را با این شخصیت و واقعه بیشتر آشنا کنیم.
در کتاب، در پاورقی نامِ داستان مستر جیکاک اشاره‌ای مختصر به این شخص داشته‌ام. او مأمور سرویس اطلاعاتی برون‌مرزی انگلیس (MI6) بود که قبل از جنگ جهانی دوم وارد ایران شد و تا پایان نهضت ملی شدن صنعت نفت در ایران ماند و سرانجام هم دولت وقت او را از مملکت اخراج کرد. در واقع جیکاک فردی بود که برای جلوگیری از به ثمر نشستن نهضت ملی صنعت نفت تلاش گسترده‌ای کرد که البته توفیق چندانی به‌دست نیاورد. با تسلط غریبی که به زبان لری داشت توانست در مدت کوتاهی جای خود را در میان ایلات لُر و جنوب ایران باز کند و تأثیرات بسیاری بگذارد. او از ساده‌دلی مردم آن مناطق به هر شکل و ترفندی بهره می‌برد تا منافع کشور خود را پیش برد. مستر جیکاک نماد شیادی و چپاول در جنوب محسوب می‌شود و برای من علاوه بر این، نماد استعمار هم بوده است. استعاره‌ای از فرآیند و شخصیتی که باعث عقب‌ماندگی یک ملت و یک جغرافیا است. یکی دیگر از کارهایی جیکاک دست داشتن در راه‌اندازی جنبشی به نام طلوع بوده که مردم را تشویق می‌کرده نسبت به تمامی مسائل دنیوی بی‌تفاوت باشند و صرفاً به آخرت خود بیندیشند. این حربه‌ای بوده تا آن‌ها را نسبت به منافع ملی خود، خصوصاً نفت بی‌تفاوت نماید و از این طریق راه را برای چپاول گسترده سرمایه‌های ملی ایران، در درجه اول نفت، بازگرداند. همچنین عقب‌ماندگی فرهنگی و ذهنی یک مردم. از سیاست‌های دیگری که جیکاک در پی به‌ثمر نشستن آن بوده، سیاستی شبیه به جداسازی دو کُره بوده است. یعنی قصد داشته‌اند به‌وسیله‌ی این آدم و سایر عوامل‌شان، جنوب ایران را از مرکز جدا کرده که سرانجام تضعیف بیشتر کشور، غارت و تسلط بیشتر بوده است. در همین راستا در پی راه‌اندازی شورش عشایر جنوب هم بوده که در مقاطعی تا حدودی هم موفق شد، گرچه سرانجام این طرح به شکست انجامید. البته واقعه‌ی طلوع که در داستان دوم کتاب به آن پرداخت شده در مناطق جنوبی و جنوب‌غربی ایران، در هر منطقه‌ای به‌گونه‌ای متفاوت رخ نشان داده است. داستان من به جنبش طلوع در منطقه‌ی بویراحمد می‌پردازد که خوانش خودشان را از این ماجرا داشتند. طلوع در بویراحمد گرچه ساختاری شبیه به همان طلوع مسترجیکاک داشته، اما هدفی دیگر را دنبال می‌کرده است. این نکته‌ی بسیار مهمی است. طلوع در بویراحمد تحت تأثیر ظلم سران ایلات و طوایف و اخاذی و زورگویی مأموران دولتی به‌وجود آمد. یک‌جور مقابله با این ظلم بی‌امان بود. گرچه به بیراهه رفت. در واقع شرایط به قدری مهیا بود که کوچکترین جرقه‌ای می‌توانست آتشی شعله‌ور را برپا کند.
اما نکته مهمی درباره‌ی داستان‌ها هست که باید به آن توجه شود. این داستان‌ها برای من روایت تاریخی صرف نبوده و در واقع اصلاً تاریخ‌نگاری‌ای صورت نگرفته است. برای منِ داستان‌نویس صرفا ذات این جریانات و وقایع اهمیت داشته است. مفاهیمی مثل استعمار، عقب‌ماندگی، جهل و خشونت. در واقع داستان‌ها، خوانش من از این قضایاست. حالا ممکن است هر کس دیگری خوانش خودش را داشته باشد. به همین‌خاطر است که شما در داستان‌ها مواجهه سرراستی با تاریخ ندارید و بیشتر معنای یک حادثه به داستان تبدیل شده است. برای مثال همین مستر جیکاک؛ او هیچ‌وقت در بویراحمد نبوده و مقر اصلی‌اش در میان ایل بختیاری و مکانش عمدتاً مسجدسلیمان بوده است. در حالی که داستان من در ایل بویراحمد و مناطق بویراحمدی می‌گذرد.

من کتاب شما را با اشتیاق خواندم و لذت بردم، اما قصد دارم در این گفت‌وگو برخی از نقدهایم را در قالب سوال طرح کنم تا نظر شما را بدانم. نام کتاب شما انگیزه‌ی اصلی من در خواندن آن بود. با توجه به آشنایی‌ای که با این شخصیت دارم و تحقیقات محلی‌ای که چند سال پیش در مورد او انجام داده بودم، در مواجهه‌ی نخست با کتاب شما، تصور کردم با رمانی حول شخصیت، زندگی و زمانه‌ی مستر جیکاک روبه‌رو هستم. اما چنین نبود. در واقع در داستان اول که نام کتاب هم از آن گرفته شده، مستر جیکاک اهمیت چندانی نداشت و آنچه اهمیت داشت حضور بیگانگان و استعمار بود. قصد داشتم بپرسم تاریخ چقدر برای شما در این داستان اهمیت داشته است که در سوال قبل پاسخ دادید. اما من فکر می‌کنم این نگاه در این مورد خاص به داستان اول شما آسیب رسانده است.
بخشی از ادبیات روستایی ما در سال‌های ۵۰-۱۳۴۰، حاصل سفرهای نویسندگان به‌عنوان معلم و پزشک و... به روستاها بود. که البته نگاه غالب در این نوشته‌ها نگاه انتقادی است. مشکلی که این آثار به تدریج بدان دچار شدند، پرداختن به کلیشه‌های رایج در این داستان‌هاست، که البته نه از نخست که به مرور زمان تبدیل به کلیشه شده است. نظام ارباب‌رعیتی، ظلم خوانین، حضور بیگانگان و اتحاد آن‌ها با زمینداران و ماجرای عشق‌های ممنوعه و ناکام که معمولاً به دزدیدن معشوقه و پایانی تراژیک ختم می‌شوند. داستان اول شما نیز بر همین عناصر استوار است. برای رهایی از این کلیشه‌ها بهتر نبود همان‌گونه که در داستان طلوع، قصه را در بستر تاریخی روایت می‌کنید و با بررسی روانشناسانه‌ی آن ماجرا از کلیشه‌ها فاصله می‌گیرید، در داستان اول نیز نگاه جدی‌تری به جیکاک و حضور او می‌انداختید؟
برخورد با تاریخ در مواجهه با داستان امری سلیقه‌ای است. یعنی به نظرگاه و خوانش شما به‌عنوان نویسنده برمی‌گردد. مثلاً در داستان اول الزامی ندارد چون نامش مسترجیکاک است، جز‌به‌جز درباره‌ی زندگی او باشد. همان‌طور که در پاسخ سؤال قبل گفتم، قصدم روایت تاریخی صرف نبود. آن‌چه برایم اهمیت داشت تاثیراتی بود که بر جای نهاده و کنش‌هایی که ایجاد کرده است. به‌نظر من و برخلاف آن‌چه شما می‌گویید، مستر جیکاک نه‌تنها در داستان اول که در سایر داستان‌های دیگر هم اهمیت به‌سزایی دارد. سایه‌ی او همه‌جا گسترده است. فقط این‌که ما در داستان اول با واسطه با مستر روبه‌رو می‌شویم. اَمونی دست‌پرورده‌ی مستر است و عین‌به‌عین فرامین و نقشه‌های او را پیش می‌برد. ما در خلال رفتار و گفتار اَمونی با نقشه‌هایی که مستر در سر دارد آشنا می‌شویم، نوع آموزش او را توسط مستر می‌فهمیم و اهمیت کاری را که می‌کند. در عین‌حال همه‌ی این‌ها هم می‌تواند حقیقت نداشته باشد. آن‌چه که اهمیت دارد این فرآیند است. مسئله‌ی تسخیر انرژی زمین و ذهن مردم جنوب است. با دسیسه‌ای بزرگ و شبکه‌ی گسترده‌ای از آدم‌ها و جاسوس‌ها روبه‌رو هستیم که به‌طور سیستماتیک و تحت تفکری از پیش طراحی شده در حال کار هستند و همه‌ی آن‌ها مستقیم و غیرمستقیم به مستر وصل می‌شوند. حتی ممکن است در عالم واقع و در آن برهه از تاریخ عملاً با چنین مکانیزمی روبه‌رو نبوده باشیم. اما برای من به‌عنوان داستان‌نویس تأثیراتی که چنین عوامل و کنش‌هایی برجای نهاده‌اند اهمیت دارد. بنابراین به تخیل خود اجازه می‌دهم آن خوانش و برداشت را به هر طریق ممکن و در هر لباس و آرایشی نشان دهد. در این‌جا دیگر اهمیت ندارد که مستر مثلاً چه چیزی می‌خورده، به کجاها سفر می‌کرده و یا آن سال‌ها را دقیقاً به چه کاری مشغول بوده است. آن‌چه اهمیت پیدا می‌کند مجموعه‌ی حضور و تفکر این آدم و تأثیراتی است که به تبع رفتار، فکر و مأموریتی که داشته برجای نهاده است.
در مورد بخش دوم سوال شما هم باید بگویم، خیلی با این برداشت از داستان که به نظام ارباب رعیتی و عشاق سینه‌چاک و مقابله آن‌ها با یکدیگر می‌پردازد موافق نیستم. ببینید، این یک بستر است. بستری برای نشان دادن چیزی بزرگ‌تر که ترجیح می‌دهم بیشتر به آن توجه شود. یعنی بحث روستا و آن جغرافیا خیلی اهمیت دارد، اما نباید ماجرا را به کنشی ارباب رعیتی و حضور صرف استعمار و بیگانگان تقلیل داد. یکی از چیزهایی که برای من اهمیت داشته پرداختن به این موضوع بوده که مقاومت‌های تاریخی، خصوصاً تاریخ معاصر، صرفاً در مرکز اتفاق نمی‌افتاده و باید به تاریخ‌های محلی و اعمال آن‌ها در مواجهه با بروز استعمار و اساساً ظلم از هر نوعش، احترام بگذاریم. این مقاومت در فضاهای سرکوب شده و کوچک به اشکال مختلف وجود داشته است. در مراکز جداافتاده از مرکز، مقاومت‌های گسترده‌ای صورت گرفته است.
مسئله‌ی دیگر بروز و ظهور مدرنیته است که اتفاقاً دروازه‌ی ورود آن به ایران، جنوب بود. همچنین بخش عمده و بسیار تاثیرگذار ورودی اتفاقات سیاسی ایران، باز هم جنوب بوده است. پایه‌های عمده‌ی جنبش‌های ضد استعماری در ایران معاصر همواره با مسئله‌ی نفت همراه بوده است. جنوب و مناطق نزدیک به آن، دروازه‌ای گسترده برای ورود بی‌امان این عناصر به سرزمین ایران بوده است. حالا شما ببینید مردم این مناطق که در تاروپور سنت‌های خود پیچیده بودند، در مواجهه با این مظاهر چه برخوردی داشته‌اند، چه میزان از دست داده‌اند و تا چه حد مقاومت کرده و برای درک درست وقایعی که روز از پس روز و بدون فرصتی برای فکر کردن، بر سرشان آوار می‌شده انرژی صرف کرده‌اند. در داستان اول مجموعه، یکی از این مظاهر که باعث چالش‌های بزرگ می‌شود، همین دستگاه مُرس و صدایی است که تولید می‌کند. یا در جایی که در مورد سلاح‌های آلمانی و ابزارآلات آن‌ها صحبت می‌شود. البته قصد ندارم این مسئله را در داستان خیلی باز کنم و به تمام نشانه‌های موجود در آن بپردازم. این کار مخاطب است. حرفم این است ساختاری که شما به‌عنوان کلیشه مطرح می‌کنید، صرفاً یک بستر است. آن‌چه که در این بستر اتفاق می‌افتد اهمیت دارد. طرح توطئه و برنامه‌ای که آدم‌های داستان برای مقابله با این مظاهر در پیش می‌گیرند، اهمیت بیشتری دارد.

در دوره‌ای که در سوال قبل اشاره شد، تک‌نگاری‌هایی هم در مورد روستاهای مناطق مختلف نوشته شد. این نگاه توریستی در برخی داستان‌ها هم رخنه کرد. شما در منطقه‌ی جغرافیایی‌ای که درباره‌ی آن نوشتید زندگی کرده‌اید و طبیعتاً با فرهنگ و زندگی مردم منطقه آشنایی دارید. اما به گمانم در انتقال دانسته‌ها و مشاهدات و بهتر بگویم حس زندگی مردم این منطقه دچار همان مشکل یک نویسنده‌ی غیربومی شده‌اید. و جالب اینجاست که این مشکل در داستان اول بسیار آشکار است. مثالی در این مورد می‌زنم. راوی داستان اول فردی بومی به نام اَمونی است که عاشق دختری به نام ماه‌گل شده. در قسمتی از داستان می‌خوانیم: «پاها را که می‌شست، می‌نشست شیر را می‌جوشاند. با مَلار دوغ درست می‌کرد و کره می‌گرفت. رو تابه نان می‌پخت و هزار کار دیگر می‌کرد.» (ص ۱۲) اشاره به «ملار» و«تابه» کاملاً نگاهی توریستی است و از ذهن و زبان بومی برنمی‌آید. خوشحال می‌شوم نظر و نگاهتان را در این مورد بدانم.
سوال خوب و به‌جایی است. گرچه این برداشت از نظر من تا حدودی سلیقه‌ای است. اما بخشی از ماجرا عمدی بوده است. این درست که من در آن مناطق زندگی و زیست کرده‌ام، اما معنایش این نیست که به‌همان شکلی عمل کنم که برخی نویسندگان در موارد مشابه برخورد کرده‌اند. یعنی کلمات و اصطلاحات را در تاروپود جملات به گونه‌ای بگنجانم که یگانگی بیشتری ایجاد کند. یکی از دلایل این فاصله گرفتن، البته در برخی از جاها و نه همه‌ی کار، سعی در فاصله گرفتن و باز گذاشتن فضایی بیشتر برای مخاطب بوده که به نوعی مشاهده‌گر این زبان باشد. اما یک هدف عمده را همواره در به‌کارگیری چنین کلماتی دنبال کرده‌ام؛ می‌خواستم صدا و احساسی که از متن برمی‌خیزد حال‌و‌هوا و احساس نزدیکی به فضای داستان‌ها را ایجاد کند. آن ضرباهنگ، آن هجاها و کلمات و... اما اگر کلیت داستان‌ها را در نظر بگیریم و برخوردی که با زبان و دخیل کردن لهجه و اصطلاحات بومی شده است را دقیق‌تر بنگریم، به هیچ‌وجه موافق نیستم که زبان همان راهی را رفته که مثلاً نویسنده‌ای غیر بومی رفته و یا این‌که توریستی است. شما اگر به آهنگ، ترکیب و ساختار جملات دقت کنید و حسی را که از آن‌ها بیرون می‌آید را مدنظر داشته باشید، می‌بینید که حال‌وهوا، ریتم و طنین آن منطقه را دارد. دلیل اصلی‌اش هم این است که من در آنجا بزرگ شده‌ام و این در زبان و لحن من هنگام نوشتن، خودبه‌خودی ساری و جاری بوده، بدون کوچک‌ترین تلاشی. ابداً این‌طور نبوده که مثلاً بگردم و تحقیق کنم و کلمه‌ای را بیابم که بومی باشد و به طریقی آن را در جایی از داستان بگنجانم.

مسئله‌ی دیگری که در این کتاب با آن برخوردم کاربرد کلمات و اصطلاحات لری است. معمول‌ترین شیوه در ادبیات روستایی و اقلیمی که در آثار محمود دولت‌آبادی و احمد محمود هم مشاهده می‌شود، انعکاس زبان و لهجه در دیالوگ‌هاست و با توجه به شیوه‌ی روایت داستان، به میزان اندکی در باقی متن. منطق به‌کارگیری زبان لری برای شما چه بوده است؟
شما برای ساختن فضا و تاروپود قصه‌تان و برای آن‌که خواننده احساس یگانگی بیشتری با متن داشته باشد، ابزارهای مختلفی در دست دارید که بی‌شک یکی از مهم‌ترین آن‌ها زبان است. همه‌ی این ابزارها هم امکان‌هایی برای باورپذیرتر کردن قصه‌تان است. به‌کارگیری چنین کلمات و اصطلاحاتی برای من این بود که کاری کنم، تا آن‌جا که می‌شود، خواننده بتواند با چشم همان آدم‌ها ببیند، با گوش همان آدم‌ها بشنود و به شیوه همان‌ها هم احساس کند. این یک تلاش است. حالا این‌که چقدر شما موفق می‌شوید بحث دیگری است. اما فرآیند دیگری هم موقع نوشتن چنین داستان‌هایی اتفاق می‌افتد. منظورم داستان‌هایی با بستر و شخصیت‌های بومی است. فضاهایی که نویسنده در آن‌ها تسلط کافی بر زبان آن منطقه خاص دارد. گاهی در حین نگارش، گونه‌ای آنِ داستانی رخ می‌دهد. یک جور آنِ زبانی. وقتی در تنهایی خود مشغول نوشتن است و غور در فضای داستان، گاهی شخصیت‌ها چنان جان می‌گیرند که انگار آن‌ها قلم را به دست دارند. به واسطه نزدیکی زبان وارد کارزار نوشتن می‌شوند. آن پیشینه خودش را نشان می‌دهد و کلمات خاص خودش را در داستان جاری می‌کند. نحوه‌ای از احساس یگانگی بین نویسنده و شخصیت داستانی. یکی دیگر از دلایل استفاده از لهجه، تلاش برای ایجاد رابطه‌ای با مخاطب برای فهم بهتر بستر تاریخی و جغرافیایی داستان‌ها بود. به همین دلیل شما به‌جز گفتارها، در ساختار زبانی صحنه‌های توصیفی و سایر جاهای متن شاهدش هستید. البته به استثنای گفتارهای متن، تا جایی که زبان معیار اجازه می‌داد و ظرفیت باور پذیری و هم‌ذات‌پنداری را ایجاد می‌کرد، زبان معیار را به خدمت گرفته‌ام. اما شما در نوشتن چنین داستان‌هایی به جاهایی می‌رسید که زبان معیار جان‌کلام و احساس لازمی را که به دنبالش هستید منتقل نمی‌کند و مجبور به استفاده از لهجه و اصطلاحات خاص آن منطقه می‌شوید. برای جلوگیری از افراط بیش از حد هم سعی کردم تا جای ممکن این فرآیند بیش از اندازه به کار گرفته نشود. حالا این‌که چقدر این کار طبیعی جلوه داده و موفق عمل کرده، قضاوتش برعهده‌ی مخاطب است و باید منتظر بازخورد خوانندگان بود.
از طرفی، استفاده از لهجه و کلمات بومی، علاوه بر مسائلی که ذکرش رفت، این خاصیت و توانایی را هم دارد که به متن شما اضافه کند. بیشتر از آن، اگر درست و خوب استفاده شده باشد، می‌تواند به غنای زبان فارسی هم بیفزاید. حس‌وحال خاص و ظریفی هم ایجاد می‌کند. می‌تواند نشان‌گر این باشد که در برخورد با مظاهر جدید، یک لهجه از منطقه‌ای خاص چقدر توانایی به کلام درآوردن آن مظاهر را دارد و یا این‌که چه میزان عاجز است. در عین‌حال به‌کار بردن آن در لابه‌لای داستان، باز هم می‌گویم، اگر خوب و هوشمندانه استفاده شود، معصومیتی در آن نهفته است که می‌تواند لایه‌های پنهانی از ظرافت‌های رفتاری و فرهنگی مردمان آن جغرافیای خاص را در شرایط مختلف نشان دهد.

کتاب را از نظر زمانی می‌شود به دو قسمت تقسیم کرد. دو داستان اول در دهه‌ی ۲۰ می‌گذرند و چهار داستان بعدی در اواخر دهه‌ی ۵۰ و یا دهه‌ی ۶۰. خط اتصال بخش اول و دوم نه شخصیت‌ها و نه روستا، بلکه قلعه است. قلعه در دو داستان اول حضور پر رنگی دارد و بخش دوم کتاب نیز با داستان قلعه تمام می‌شود که به نوعی اشاره به تاریخ قلعه در دو داستان اول هم دارد. نخست در مورد این قلعه‌ها و سابقه، قدمت و نقشی که در زندگی آن منطقه دارند بفرمایید و سپس اهمیت نمادینی که شما در جست‌وجوی آن بودید.
به نکته‌ی خوب و بسیار مهمی اشاره می‌کنید که جا دارد توضیح بیشتری در این‌باره داده شود. قلعه‌ها در منطقه بویراحمد و جنوب، همان نقشی را به عهده داشتند که در سایر نقاط ایران. حالا به فراخور وضعیت فرهنگی هر منطقه و سنت‌هایشان تفاوت‌هایی هم داشته‌اند که البته آن‌قدر‌ها از یک‌دیگر متمایزشان نمی‌کند. اولین و مهم‌ترین کارکرد قلعه‌ها، دفاعی بوده که از گذشته‌های دور نقش مهمی را در هر منطقه جغرافیایی بازی می‌کرده‌اند. در منطقه‌ی بویراحمد هم چنین بوده است. ولی جز این، کارکردهای مهم دیگری هم داشته‌اند. مثلاً در هر منطقه‌ای که خانی و به تبع آن رعیتی وجود داشته، شما شاهد وجود یک قلعه هم هستید. در واقع این قلعه‌ها، مراکزی بوده برای سران رده بالای ایل و طایفه، عموماً خوانین، تا سلطه‌ی عقیدتی و قدرت قاهری که هم خوف ایجاد می‌کرده و هم تمام کردار مردمش را زیر نظر داشته، گسترش دهند و نیازهایی که قدرت‌شان به آن وابسته بوده را تامین کند. همیشه به‌صورت بنایی بزرگ و کارا در رأس آبادی، بر مبنای وحدت اجتماعی کار، عمل و فرمانبرداری و مرکزی به‌عنوان تنظیم‌کننده امر تولید و سایر اموری از این دست عمل می‌کرده است. در عین‌حال جایی برای پناه دادن به مردم آن منطقه در مقابل حمله‌های ویرانگر قبایل مهاجم، دشمنان و همچنین جایی بوده که به‌عنوان زاغه‌ی مهمات و اسلحه و انبار کردن ثروت‌های مادی اندوخته شده قدرت حاکم به کار می‌رفته است.
از طرفی یکی اولین نشانه‌های تفکر یکجا‌نشینی و فاصله گرفتن از زندگی عشایری را نیز می‌توان در آن جست‌وجو کرد. البته ساختار قدرت هنوز به همان شکل سنتی‌اش تعریف می‌شده است. یعنی تصمیمی که شخص اول آن ایل و یا طایفه می‌گرفته ملاک بوده و بقیه تنها فرمانبردار. اما قلعه‌ی مرکزی امن را هم به‌وجود می‌آورده که سایرین به گرد آن جمع شده و خانه‌هایشان را می‌ساختند، کشاورزی و دامداری می‌کردند و در آخر هم سهم عمده‌ای از محصول‌شان مستقیماً به قلعه و خزانه‌ی خان سرازیر می‌شده است.
قلعه مکانی برای خودنمایی قدرت برتر هم بوده است. ظاهری باشکوه و غول‌پیکر از دید انسان آن زمان و در بلندترین و سعب‌العبورترین نقطه از منظر دفاعی و عدم دسترسی آسان. البته کارکردهای فروان دیگری هم داشته. در مقاطعی جشن و عزای مهمی هم اگر بوده در آن‌جا برپا می‌شده و یا اعدام‌ها و تنبیه‌ها. یکی از شیوه‌های رایج، پرتاب کردن آدم‌ها از بالای قلعه به پایین بوده و یا بریدن سر اشخاص و پرتاب کردن سر به پایین که صحنه‌هایی بسیار هولناک می‌ساخته و اساساً میزان خشونت بسیار بالا بوده است. این یکی از راه‌های نَسَخ‌کِشی حاکمان قلعه از مردمان‌شان برای فرمانبرداری بیشتر بوده. این قلعه‌ها همیشه مکانی مخوف را هم درون خود جا می‌داده‌اند. سیاه‌چال‌ها. این سیاه‌چال‌ها در واقع زندان قلعه‌ها به حساب می‌آمده که مکانی به‌غایت مخوف بوده است. عموماً زندانیانی که به این سیاه‌چال‌ها راه می‌یافتند یا زیر شکنجه جان می‌دادند و یا از هوای بد و نمور آن‌جا و چرکی شدن زخم‌های‌شان تلف می‌شدند. در مجموع قلعه‌ها نمادی از خشونت و قدرت قاهر حاکمیت بوده، این تصویری است که به ذهن بینندگان آن زمانِ قلعه‌ها متبادر می‌شده. قلعه به‌عنوان جان‌پناه، در وهله‌ی دوم قرار داشته است. به زعم من وجود قلعه‌ها هیچ‌وقت از بین نرفته. در دنیای امروز و زندگی مدرن هم قلعه‌ها وجود دارند، فقط به گونه‌ای دیگر رخ نموده‌اند. مثل زندان‌های بزرگ در شهرها و سایر مکان‌هایی از این دست که اهرم‌های قدرت حاکمه را می‌سازند.
در داستان‌های مجموعه، همان‌طور که شما به خوبی اشاره کردید، قلعه عاملی پیونددهنده محسوب می‌شود. در واقع نقش نخ تسبیح را در تمام مجموع بازی می‌کند. سایه‌ای همیشگی و قاهر بر سر مردمان که نظاره‌گر ریز و درشت زندگی‌های آنان است. این عامل در طول تاریخ کِش می‌آید و تمامی ندارد. در این‌جا البته نقش دیگری را هم به عهده دارد: قانون. مکانی که محل قانون می‌شود و آن را پیش می‌برد. البته این قانون توسط قانون‌گذاری اعمال می‌شود که پای خودش از آن قانون بیرون است، اما بقیه را وامی‌دارد که تمکین کنند. ولی هر‌جا آن مرجع قانون ضعیف می‌شود به هر شکل، تنها می‌ماند و مردم دیگر تمکین نمی‌کنند. یعنی آن نافرمانی مدنی و حقیقت درون خود را نشان می‌دهند. مثل داستان طلوع، جایی که آقابابا در قلعه تنها می‌ماند و نهایتاً قلعه به تصرف درمی‌آید، بدون آن‌که کوچکترین کمک و اعتنایی از جانب مردمش دریافت کند. در واقع نشانگر این است که مردم نه‌تنها دل خوشی از وجود چنین مکانی ندارند، بلکه اصلاً برایشان مهم هم نیست که چه بلایی سرش می‌آید. دلیلش هم این است که قلعه‌ها و حاکمان‌شان همیشه شیره وجود آن‌ها را کشیده و اگر هم تهاجمی صورت می‌گرفته در وهله‌ی اول به فکر جان خودشان بوده‌اند و از مردم به‌عنوان سپری دفاعی استفاده می‌کرده‌اند.
در داستان‌های مجموعه، قلعه همچنین به‌عنوان عاملی پیونددهنده در طول تاریخ در آن جغرافیای خاص است. ضمناً به عاملی زیباشناختی و وسعت‌دهنده‌ی لایه‌های زیرین داستان هم مبدل می‌شود. اما آن‌چه بسیار اهمیت دارد، سایه سنگین و شوم تمام‌نشدنی این قلعه بر سر آن مردمان است. حتی در جایی ـ در داستان مستر جیکاک ـ اگر هم کاربردی دارد، باز هم در خدمت عوامل استعمار مثل آلمان‌ها قرار می‌گیرد و بازهم این مردم هستند که باید آن‌جا را با زحمت فراوان مهیا و تر‌وتمیز کنند تا هیئت آلمانی در آن جای گیرند و چیزی جز زحمت و بیگاری عایدشان نمی‌شود. یا در داستان‌های آخر مجموعه تبدیل به عاملی برای گسترش خرافه و ترس می‌گردد. یعنی همیشه وجود دارد و همیشه هم به فراخور زمان شکل عوض می‌کند.

همان‌طور که اشاره شد قلعه خط اتصال داستان‌های مجموعه است. اما مورد دیگری که طبق تقسیم‌بندی من در تمام چهار داستان بخش دوم کتاب حضور دارد و با تأکید به آن اشاره می‌شود میشِ کال شیرخان و صدای رَله‌ی کش‌دارش است. این تأکید برای چیست؟
ببینید، صدا در تمامی داستان‌ها برای من اهمیت ویژه‌ای دارد. به صدا به‌عنوان عاملی اساسی در پیوند عناصر گوناگون داستانی نگاه کرده‌ام. یک موتیف به حساب می‌آید. اما نکات دیگری هم هست که باید مورد توجه قرار گیرند. در کلونی‌ها و جغرافیاهای کوچک، صدا اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. این عنصر خصوصاً در زمان‌های گذشته اهمیت به‌سزایی داشته. در جایی که ما دیگر نه بلندگوها را داریم، نه نئون‌های تبلیغاتی و نه صدای عبور و مرور ماشین‌ها و... صدای آدم‌ها و حیوانات و اشیاء اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کنند. مثلاً در داستان اول، مستر جیکاک، این صدای دستگاه مُرس و شلیک گلوله است که اهمیت دارد. صدای دستگاه مُرس را می‌توان تداوم و گستردگی استعمار دانست که همه‌جا را زیر پوشش خود دارد. صدای گلوله و تفنگ که صدای غالب آن دوران است و نشان دهنده جدالی پایان‌ناپذیر. در داستان‌های آخر این صدا هیئتی جدید، میش کال شیرخان، و معنایی جدید بروز پیدا می‌کند. انگار صدای استبداد شخصیت دیکتاتورمآب شیرخان است که همیشه بر زندگی روستا سایه افکنده است. در واقع حضور شیرخان به شکلی نمادین در صدای میش‌اش تداوم می‌یابد. اما این می‌تواند تنها یک برداشت باشد. سویه دیگر این عامل، نگاه و تفکری است که جوامع سنتی به صدا دارند. صدا در این جوامع اهمیت بیشتری داشته و خوانش می‌شده. برداشت‌های خاص خودشان را داشته و به آن معناها اعتقاد هم دارند. مثل صدای کلاغ که از نظر آن‌ها شوم است. در زیبایی‌شناسی سنتی، جان‌بخشی به صدا به‌معنای ساختن مفهومی برای آن بسیار رایج است. به صدا شخصیت می‌دهند و مفهوم ایجاد می‌کنند و مثل قانون و توافقی نانوشته است که همگی آن را پذیرفته و به آن اعتقاد دارند. مفهوم و خوانش صدا در جوامع سنتی یکی از عوامل مهم ساختن چهارجوب خرافه است. خیلی‌ها بر اساس آن حتی برنامه‌های آینده زندگی‌شان را پی‌ریزی کرده و در مواقعی از تصمیم‌های مهم‌شان روی‌گردان می‌کنند. هم‌چنین آن را عاملی اساسی برای خواندن و درک تقدیر خودشان می‌دانند. در واقع جان‌بخشی به صدا، مثلا در این‌جا صدای میش کال(سیاه) شیرخان، خوانشی از آینده است. سعی من بر این بود که به شکل همان کارکرد اصیلش در چنین جوامعی به آن بپردازم. صدایی که معنایی شوم به همراه دارد و خبر از اتفاقاتی در آینده می‌دهد.

یک مسیر رفت و برگشتی در داستان‌هایتان دارید. یعنی ترتیب زمانی نوشتن داستان‌ها، تقریباً عکس ترتیب داستان‌ها در کتاب است. این پروسه چگونه شکل گرفت؟ آیا از ابتدا این ساختار در ذهن شما بود و یا هر داستان عامل و یا وسوسه‌ای شد برای پیگیری و بسط سوژه‌ها و نوشتن داستانی دیگر در همان فضا؟
مدت زیادی این ماجراها در ذهنم بود. همیشه می‌دانستم داستان‌هایی در این فضا خواهم نوشت. یک دلیلش این بود که در آن منطقه به دنیا آمده و زندگی کرده بودم. دلیل دیگرش هم دغدغه‌هایی بود که حاصل شنیده‌ها، دیده‌ها و تعامل با آن آدم‌ها و جغرافیا بوده است.
اما مشخصاً در پاسخ به سوال شما باید بگویم این ساختار در ذهن من بود. مثلاً از ابتدا می‌دانستم داستانی درباره‌ی واقعه‌ی طلوع خواهم نوشت، ولی موقعیت تحقیق تا سال ۸۹ برایم میسر نشد. چرا که باید می‌رفتم به همان مناطق و بعضی از آدم‌ها و اماکن را از نزدیک می‌دیدم. یا داستان مستر جیکاک که سال ۹۰ نوشته شده. دلیلش این بود که باید به برآیندی کلی می‌رسیدم و نیاز بود صبر کنم. البته همه‌چیز هم آن‌قدرها دقیق در ذهنم برنامه‌ریزی نشده بود. مثلاً داستان منتظران یک جور کشف درونی بود که در ارتباط با فضا و آدم‌هایی که می‌شناختم شکل گرفته. اما مثلاً از قبل می‌دانستم که باید داستانی پیونددهنده از گذشته به زمان معاصر‌تر بنویسم. پیوندی بین سال‌ها و فضایی که در طلوع و مستر جیکاک می‌گذرد و داستان‌هایی که به زمان‌های نزدیک‌تر به زندگی فعلی ارتباط پیدا می‌کند. همچنین کاملاً مطمئن بودم این داستان که به نوعی پل گذر از گذشته به حال است، درباره‌ی زنان خواهد بود. چون از دغدغه‌های همیشگی من بوده است. اما ماجرای قلعه کاملاً متفاوت بود. در واقع قلعه اولین داستان این مجموعه بود که نوشته شد و همانطور که می‌بینید در کتاب، آخرین داستان مجموعه است. بعد که یک‌به‌یک داستان‌ها نوشته شدند، خود‌به‌خود قلعه جایگاه خودش را در مجموعه پیدا کرد و تبدیل شد به داستانی که محل تجمیع سایر داستان‌های مجموعه است.

داستان‌های کتاب هرچه جلوتر می‌رویم امروزی‌تر می‌شوند و بیشتر به وضعیت درونی و روابط انسان‌ها پرداخته می‌شود. این اقتضای زمانه‌ی شخصیت‌های داستان است یا هدفی را دنبال می‌کردید؟
بخشی از آن، همان اقتضای زمانه‌ی شخصیت‌هاست که شما به‌خوبی اشاره کردید. اما هدفی هم از این کار داشتم. بگذارید مثالی ساده بزنم. وقتی جایی آتش می‌گیرد، پس از پایان آتش‌سوزی، تا مدت‌ها آثار آن به‌جاست. مهمترین اثر آن ویرانی‌هاست، یا خاکستری که بر جای می‌نهد. یا تظاهرات اعتراضی خیابانی‌ای را در نظر بگیرید. تا مدتی آثارش بر جای می‌ماند. مثل دیوارنوشته‌ها، سطل‌های زباله‌ای که به آتش کشیده شده و یا شکستگی جداول و آسفالت خیابان و... بنابراین اگر کسی خارج از ماجرا و بی‌خبر بوده باشد، به محض دیدن چنین صحنه‌هایی سریع درمی‌یابد که در آن مکان اتفاقاتی پیش از این روی داده است. در واقع داستان‌های اول و دوم مجموعه نشان‌گر وقایعی بزرگ است که آثاری چندوجهی در آن منطقه‌ی خاص به‌وجود می‌آورد. حالا برای انسانی که امروز زندگی می‌کند دو چیز به‌جا مانده، یکی تاریخ و دیگری آثار آن پدیده. چرا که هر پدیده‌ای در گذشته، تاثیرش را خواه و ناخواه در امروز می‌گذارد. منِ انسان ایرانی امروز می‌نشینم به این فکر می‌کنم که مثلا دلیل خشونت در جامعه امروزی من چیست، عدم توسعه‌یافتگی و عقب‌ماندگی و... بنابراین اولین کاری که می‌کنم این است که می‌نشینم به گذشته فکر می‌کنم. چطور شد که این اتفاقات افتاد؟ چه کسانی یا عواملی دخیل بودند؟ و... این بحثی است که ساختار درونی کار را از این منظر می‌سازد. اما در مورد خود داستان‌ها، سرنوشتی است که آدم‌های نسل‌های بعد آن منطقه دچار آن شده‌اند. شما می‌توانید هنوز رواج خرافه و عقب‌ماندگی مادی و ذهنی و... را ببینید. نمی‌خواهم مسئله را زیاد باز کنم. فقط همین‌قدر بگویم که داستان‌های آخر مجموعه به نوعی در پی نشان دادن این تاثیرات است.

شما در این کتاب ۶ داستان کوتاه نوشته‌اید و منطق درونی داستان کوتاه، ارتباط الزامی این داستان‌ها با هم را نفی می‌کند. اما این کنار هم قرار گرفتن و تکرار سوژه‌ها و مکان‌ها نوعی پیوستگی رمان‌وار میان داستان‌ها در ذهن خواننده ایجاد می‌کند. در داستان کودکان در خاک، شیرخان و معلم به شهر می‌روند و در انتهای داستان دالو پریوش می‌میرد. اما در داستان بعدی، دالو، شیرخان مرده و دالو پریوش زنده است. این موضوع در کنار پیوستگی و ارتباطی که خواننده میان داستان‌ها حس می‌کند، تبدیل به خطای منطقی می‌شود. نظر شما چیست؟
منطقی که در پی آن بودم بیشتر منطقی درونی بوده و نه لزوماً منطق و ساختاری خطی. در واقع سیر درونی آدم‌ها و وقایع داستان‌ها مهم است. برای من این مهم بوده که مثلا دالو پریوش و شیرخان، نقش خودشان را به انجام برسانند و فضای ذهنی و درونی داستان‌ها را کامل کنند. حالا ممکن است این سیر منطقی در جاهایی نادیده گرفته شود. یک از کارهایی که مد نظرم بوده باز گذاشتن دست مخاطب در جابه‌جایی داستان‌ها و یا حتی آدم‌های قصه‌ها بوده است. بگذاریم شخصیت‌ها نقشی سیال را ایفا کنند و در ذهن خواننده از داستانی به داستان دیگر بروند. اگر این اتفاق بیفتد خود‌به‌خود سیری درونی پیدا کرده و خطوط سفید داستان هم خوانده شده و جاهای خالی نیز پر خواهند شد و این خودش می‌تواند خوانشی جدید را برای خواننده این داستان‌ها ایجاد کند.

در پایان اگر نکته‌ای هست بفرمایید و از کارهای در دست چاپ و نگارش هم بگویید.
یکی از نکاتی که لازم می‌دانم بر آن تاکید کنم این است که با وجود فضا و جغرافیای بومی و وجود وقایع تاریخی در داستان‌ها، همواره سعی‌ام بر این بوده که برخوردی مدرن با ماجرا داشته باشم. البته این نهایتاً نکته‌ای است که باید مخاطب به آن اشاره کند حالا اینکه چقدر در این کار موفق بوده‌ام یا نه، مسئله‌ی دیگری است. اما به هر حال تلاشی بوده که صورت پذیرفته.
در مورد کارهای آینده هم این‌که در حال‌ حاضر مشغول نوشتن رمانی هستم. تا چه پیش آید. البته دو مجموعه داستان با موضوعیت و فضای شهری هم آماده چاپ دارم، اما تا بعد از انتشار رمان صبر خواهم کرد.
فاطمه حبیبی و زهره صادق پور این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دوران کشف و شهود
نویسنده : عباس عبدی، داستان‌نویس

«احمد ... دیدن ادامه » حسن‌زاده» نویسنده جوان ساکن کرج، بعد از تجربیات موفق دوران دانشجویی در کرمان و تهران در زمینه جمع‌آوری و انتشار مقالات و داستان‌هایی در قالب چند جنگ ادبی و هنری و با پشتوانه کافی و مفید از حضور در صحنه‌های نمایش و بررسی و مطالعه وسیع و نسبتا طولانی داستان‌ها و رمان‌ها و مواد خام ادبی سریال‌های تلویزیونی خود اقدام به نگارش سفرنامه داستانی به نام «جزیره همدردی» می‌کند: شرح مفصل دوران کشف و شهود یک منطقه جغرافیایی با آدم‌های خاص و فضای منحصربه‌فرد جزیره‌ای در خلیج‌فارس. این کتاب سه سال پیش چاپ و منتشر شد و مورد اقبال نسبی خوانندگان ادبیات داستانی قرار گرفت. در آن کتاب نیز علایق و توجه خاص حسن‌زاده به محیط و جغرافیای مناطق دور از شهرهای بزرگ را شاهدیم. نکته‌ای که بستر همه داستان‌های مجموعه تازه نویسنده، مسترجیکاک، هم قرار گرفته است. با همتی که نشر نیماژ پارسال از خود نشان داده و نتیجه آن را طی نمایشگاه کتاب امسال شاهد بودیم، می‌توانیم امیدوار باشیم در آینده توجه بیشتری به ادبیات اگر نگوییم بومی، حداقل غیرشهری بشود. به این نکته طی یادداشت‌های دیگری که خواهم نوشت می‌پردازم و امیدوارم آثار دوستان نویسنده به هرحال جنوبی، موسی بندری (هرمزگان)، آرش آذرپناه (خوزستان)، فرهاد کشوری (خوزستان و چهارمحال بختیاری) و کورش اسدی (خوزستان) طلیعه شکوفایی داستان‌نویسی این خطه داستان‌خیز باشد.
اما کتاب حسن‌زاده مجموعه‌ای است از شش داستان کوتاه مستقل یا به هم پیوسته (مثل منتظران و کودکان خاک) که ما را با روایت‌هایی از آدم‌ها و ماجراها، با دقتی که گاه به مستند‌نگاری پهلو می‌زنند آشنا می‌کنند. هرچند به شخصه فکر نمی‌کنم صرف آشنا کردن خواننده با یک منطقه هرچند جذاب و تماشایی و سراسر ماجرا و کشف نشده و... امتیاز یا وظیفه‌ای برای ادبیات داستانی محسوب شود. بالاتر از آن هیچ وظیفه‌ای جز لذت بخشیدن به خواننده در شأن ادبیات داستانی امروز وجود ندارد. آگاه کردن خواننده از رموز و وجوه زندگی در یک جغرافیای خاص تنها بخش یا مرحله‌ای از لذت‌بخشی است.
در داستان اول مجموعه با روایتی از یک عشق روبه‌رو هستیم. عشقی ممنوع بین نوکر و خانزاده. آن چه داستان را تا اندازه زیادی از تعلیق می‌اندازد انتخاب زاویه دید و راوی اول‌شخص است. روایت داستان به‌گونه‌ای پیش می‌رود که همه چیز و همه جزئیات گاه تکراری از زبان این راوی جوان عاشق‌باز گفته می‌شود. اگرچه توصیف فضای جنگل بلوط نشان بارز توانایی‌های نویسنده در تصویر محیط داستان است اما آنچه روایت را از یکنواختی نجات می‌دهد و به داستان خونی تازه تزریق می‌کند آنجاست که درمی‌یابیم راوی بر اثر شلیک گلوله یکی از افراد خان از پا درآمده است. این نکته اگر چه تکراری است اما در بحبوحه جنگ و جدال و تیراندازی و شلوغی میدان مخاصمه تازه است.
در داستان منتظران خانواده‌ای از لایه‌های متوسط جامعه روستایی تصویر شده است. دو زن که هردو همسر مردی خوشگذرانند همدیگر را دلداری می‌دهند و امید می‌بخشند. شوهر از زن اول بچه‌دار نشده و با موافقت او همسر دومی اختیار کرده است. درایت همسر اول، با وجود پتانسیل درونی چنین وضعیتی برای دعوا و جنجال باعث می‌شود خانواده زندگی آرامی بگذرانند. همه پذیرفته‌اند سنت خانواده بر وجود فرزند، خصوصا پسر، تاکید دارد. حادثه از آنجا شکل می‌گیرد که مرد از این نقش سنتی پذیرفته شده پا را فراتر می‌گذارد و دختر جوان شهری را همراه خود به خانه می‌آورد. حالا هر دو همسر قبلی رودرروی فاجعه‌ای بزرگ و سیاه قرار گرفته‌اند. حالا دیگر برآوردن خواسته‌ای مبتنی‌بر سنت ایلی و عشایری مطرح نیست. حالا آتش هوسبازی مرد است که خانه‌اش را به آتش حسادت نابود می‌کند.
اما داستان «کودکان خاک» که ادامه شرایط پایانی داستان قبلی است نمی‌تواند از پتانسیل بالقوه موجود «منتظران» استفاده ببرد و لختی بعد از شروع به فضایی کشیده می‌شود که متاسفانه ‌تنها به توصیف شیطنت‌های بچگانه فاقد خصوصیات لازم داستانی درمی‌غلتد.
نگاه حسن‌زاده به زبان داستان درست و قابل قبول است و از آنجا که ادبیات داستانی ما در شرایطی به سر می‌برد که در آن گویش‌های مختلف در نقاط مختلف کشور همچنان معتبر است بنابراین می‌تواند موجد زیبایی‌ها و ارزش‌های هنری و ادبی قابل توجهی باشد.
استفاده درست از قانون‌مندی‌های کلی زبان در داستان، امتیاز انکارنشدنی «مسترجیکاک» و احمد حسن‌زاده است.
راوی دانای کل داستان به زبان معیار سخن می‌گوید و شخصیت‌ها به تناسب وابستگی‌شان به محیط از گویش و واژه‌های محلی استفاده می‌کنند. معنای همه لغات در زیر صفحات آمده و به خواننده در فهم دیالوگ‌ها کمک می‌کند. به جز بعضی لغزش‌های ویراستاری (که ظاهرا درد درمان‌ناپذیر اغلب آثار ادبی است) کتاب از متن پالوده‌ای برخوردار است.
نکته آخر اینکه افراط در استفاده از لغات محلی هم مجاز نیست. ما تنها وقتی می‌توانیم از چنین لغات و عباراتی استفاده کنیم که معادل آنها در زبان معیار (که زبان راوی دانای کل است) وجود نداشته باشد. در غیر این صورت نقش نویسنده داستان، حتی اگر احمد حسن‌زاده عزیز باشد، تا سطح یک پژوهشگر اولیه زبان تقلیل یافته است.
منبع: روزنامه فرهیختگان
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با اینکه پاتریک مودیانو به عنوان یکی از نویسندگان خوب ادبیات معاصر فرانسه، برای خوانندگان پیگیر ادبیات داستانی در ایران نامی کم و بیش آشنا محسوب می‌شد، اما با این حال انتخاب او به عنوان برنده جایزه نوبل تعجب برخی را برانگیخت. به نظر مشکل آنجا بود که مودیانو را با نام‌های بسیار بزرگی از ادبیات فرانسه (که جایزه نوبل گرفته بودند)، مقایسه کرده و در این قیاس دور از انتظار نبود اگر او را همطراز با ایشان نمی‌دانستند؛ در حالی که مودیانو را باید با نویسندگان فعال امروز ادبیات جهان در ترازوی قیاس گذاشت. از سوی دیگر نباید از این نکته غافل شد که پاتریک مودیانو این شانس را نداشت که به عنوان نویسنده‌ای برجسته و با ترجمه‎هایی در خور اعتنا، به مخاطب فارسی زبان معرفی شود. متاسفانه ترجمه‌های نامطلوب، شهرت برخی از بهترین آثار پاتریک مودیانو را مخدوش کرده و اعتبار نام او را در ایران تحت الشعاع قرار داده بودند.

اما سنت مورد توجه قرار گرفتن نام برندگان جایزه نوبل و علاقمندی ناشران به ترجمه و انتشار آثارشان، لااقل اینبار باعث شده مخاطبان ادبیات داستانی، بخت برخورداری از ترجمه‌هایی با کیفیت مقبول‌تری از این نویسنده برجسته معاصر ادبیات فرانسه را داشته باشند. چرا که در این میان ناشران باعتباری نظیر نشر چشمه (که پیش از نوبلیست شدن مودیانو نیز دو عنوان از آثار او را به شکل مقبولی چاپ کرده بود) به آثار مودیانو روی خوش نشان داده و به تازگی چند عنوان از آثار او را منتشر کرده و عناوین دیگری در را نیز برنامه گذاشته که در راه انتشار هستند.

رمان ... دیدن ادامه » «ماه عسل» نوشته مودیانو با ترجمه حسین سلیمانی نژاد که اخیرا وارد بازار کتاب شده است، یکی از آثار به چاپ رسیده در همین مجموعه است. نکته نخست درباره این کتاب ( که برگردان دیگری نیز از آن در بازار وجود دارد)، حضور مترجمی‌ست که به شکلی پیگیر و حرفه‌ای مشخصا به ترجمه آثار مودیانو پرداخته در قیاس با دیگر مترجمان که به طور پراکنده آثار مودیانو به فارسی برگردانده‌اند، تجربه ترجمه کتابهای بیشتری از او را در کارنامه دارد. اهمیت این مسئله زمانی بیشتر خود را نشان می‌دهد که نثر مودیانو را مورد توجه قرار دهیم. مودیانو نثری به ظاهر ساده و بدون پیچیدگی دارد، بنابراین شاید در نگاه اول ترجمه آثار او چندان دشوار به نظر نرسد، اما حقیقت این‌ست که این نثر ساده شگرد مودیانوست و برای پرهیز از اطناب و شکل دادن به ایجازی که با سبک روایی آثار او پیوند خورده، در آثارش همواره مورد استفاده قرار می‌گیرد، بنابراین به فارسی برگرداندن آن دشواری‌های خاص خود را دارد و در صورت عدم توجه کافی به ریزه‌کاری‌هایش می‌تواند برای خواننده ایجاد ابهام کند. خوشبختانه حسین سلیمانی نژاد به دلیل کار روی آثار مودیانو و درگیر بودن به شکل حرفه‌ای و مداوم با آنها به خوبی از عهده این مهم برآمده است. بنابراین مخاطب فارسی زبان رمان ماه عسل نیز نثر ساده مودیانو را که به شیوه ای روان خواننده را به در کوچه و خیابانهای پاریس برده و پا به پای راوی در آنها پرسه می زند، تجربه کرده و در لذت این سفر که با نقب زدن به گذشته همراه است، شریک می شود.

شخصیت‌های آثار مودیانو اغلب درگیر با گذشته‌اند گویی برای یافتن هویت امروز خود، باید تکلیف‌شان را با چیزهایی که ریشه در گذشته‌شان دارد مشخص کنند. ماه عسل با روایت خاطره‌ای توسط راوی آغاز می شود، خاطره سفر به میلان در روزی گرم و شنیدن خبر خودکشی ناگهانی یک دختر پاریسی. هجده سال بعد در موقعیتی دیگر که راوی قصد گریز از زندگی‌اش را دارد به یاد او می افتد. راوی از پاریس می گریزد و گذشته خود را برجای می‌گذارد تا به شکلی ناشناس دوباره به پاریس برگردد و به کنکاش در گذشته بپردازد.

در ماه عسل نیز همچون اغلب رمان‌های مودیانو، دغدغه اصلی او داستانگویی به روال معمول و شیوه کلاسیک نیست، شیوه‌ای که مخاطب با درگیر شدن در حوادث و ماجراها و منتظر اتفاق‌های بعدی ست که زنجیر وار داستان را به آخر رسانده به طور مشخص نقطه پایان بر ماجراهای آن گذاشته شود. در این رمان بیشتر فضای داستان، ذهنیت و احساسات شخصیت هاست که در آن زمان و مکان از اهمیت محوری برخوردارند. مودیانو در این کتاب تجربه منحصر به فردی را برای خواننده تدارک می بیند، پرسه زدن در کوچه و خیابانهای پاریس رفتن از زمان و مکانی، به زمان و مکانی دیگر که تنها با همراهی راوی می توان از انگیزه آن راز گشایی کرد.

بدیع بودن تجربه خواندن این رمان از آن روست که همراه شدن با راوی و رفتن با او اهمیت دارد نه مطلقا جایی که قرار است به آن برسد. این رمان در واقع شرح سفری درونی به دنیایی خاطره انگیز است. سفری که گویی قرار است التیام بخش ضربه هایی باشد که شخصیت‌های اصلی از گذشته با خود دارند.

http://www.alef.ir/book
فاطمه حبیبی و زهره صادق پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نوشتن داستان به نیت ثبت و ضبط گوشه‌ای از آداب و رسوم و فرهنگ اهالی تهران، اولین بار توسط مرحوم جعفر شهری تجربه شد. جعفر شهری علاوه بر پژوهش‌های سترگش که یک‌تنه، به مدد حافظه و تجربه زیستن با مردم تهران و مهم‌تر از همه از روی عشق به این شهر و مردمانش به سرانجام رساند و در قالب مجموعه پنج‌جلدی تهران قدیم، مجموعه شش‌جلدی تهران در قرن سیزدهم هجری و کتاب قند و نمک (فرهنگ اصطلاحات و ضرب‌المثل‌ها مردم تهران) به چاپ سپرد؛ چند اثر روایی در قالب سفرنامه، خاطرات شخصی و نهایتاً آثار داستانی منتشر کرد که رد علایق او در این حوزه را در این کتاب‌ها نیز می‌توان مشاهده کرد. در این میان رمان بلند «شکر تلخ» مشخصا به نیت ثبت پاره‌ای آداب و رسوم و باورهای مردم تهران نوشته‌شده است. نویسنده در این کتاب به بهانه‌های مختلف موقعیت‌هایی را تدارک می‌بیند که به دل‌مشغولی‌هایش درزمینهٔ شرح و توضیح آداب و باورهای مردم تهران بپردازد و باوجود دست‌اندازهایی که این مسئله در روایت داستان به وجود آورده از هیچ جزئیاتی فروگذار نکرده حتی گاه خط اصلی داستان را رها کرده و چندصفحه‌ای درباره بیماری‌های رایج در میان کودکان محلات جنوب شهر دلایل ابتلا و نحوه درمان آن‌ها می‌پردازد و...

مرتضی احمدی و کتاب «مردی که هیچ نبود» از پاره‌ای جنبه‌ها نزدیکی‌های درخور توجهی با این رویکرد در داستان‌نویسی دارند. مرتضی احمدی نامی آشنا برای چند نسل از مردم تهران در گروه‌های سنی مختلف از پیر تا جوان است. بیش از شش دهه حضور مستمر در حوزه‌های گوناگون هنری از پیش‌پرده خوانی، بازیگری تئاتر، سینما و تلویزیون تا نهایتاً صدای گرم او که در دوبله بسیاری از کارتون‌های بچه‌ها و یا فیلم‌های مناسب بزرگ‌ترها و ... استفاده شده او را به یکی از نام‌های ماندگار بدل کرده است؛ با صدایی که برای همه آشنا بود. صدایی که اگرچه در اذهان ما ماندگار است اما متأسفانه سال پیش خاموش شد و مرتضی احمدی در نودسالگی درگذشت.

صرف‌نظر ... دیدن ادامه » از کتاب «مردی که هیچ بود»، بین مرتضی احمدی و جعفر شهری یک نقطه مشترک بسیار پررنگ وجود دارد و آن عشق و علاقه آن‌ها به تهران است. عشقی که باعث شده در روزگاری که اکثر نمادها و یادگارهای تهران قدیم بابی توجهی مردم و مسئولین به ورطه نابودی کشیده شده لااقل آن‌ها با تلاش‌هایشان کوشیده‌اند خاطرات آن را به شکل مکتوب ثبت و ضبط کنند. نکته جالب این است که رویکرد آن‌ها ناخودآگاه نه موازی که به‌طور عمده مکمل یکدیگر بوده. درواقع آنچه در پژوهش‌های جعفری شهری بیش از هر چیز پررنگ بوده جنبه تاریخی تهران درگذر زمان و ثبت و ضبط آداب و رسوم و باورهای فرهنگی، سنتی و مذهبی مردم در این زمینه بوده اما مرتضی احمدی بیشتر از جنبه زبانی این مسئله را دنبال کرده است هر چند که هر دو اشاراتی به حوزه تخصصی دیگری نیز داشته اند.

مرتضی احمدی بیشتر دغدغه زبان دارد. او درواقع کوشیده نحوه گویش تهرانی اصیل را که در سال‌های دور مورداستفاده بوده ثبت و ضبط کند؛ نخست واژه‌های رایج و معمول و دیگری نحوه بیان آن‌ها.

بنابراین احمدی گذشته از تجربیات هنری‌اش به‌عنوان یک بازیگر و صداپیشه، در دو سه دهه آخر عمر پژوهش‌هایی در حوزه فرهنگ و خاصه زبان رایج در بین مردم تهران انجام داده است که در قالب دو کتاب «پرسه در احوالات تِرون و تِرونیا» و «فرهنگ بروبچه‌های تِرون» (با عنوان فرعی کلمه‌های ویژه، واژه‌ها، اصطلاحات و ضرب‌المثل‌های تهرانی) توسط نشر هیلا منتشرشده است.

کتاب مردی که هیچ بود در ادامه همین رویکرد پژوهشی جای می‌گیرد با این تفاوت که او این بار ساحت داستان را برای ثبت و ضبط زبان و تا حدی فرهنگ جاری در بین توده مردم تهران برگزیده است. این رمان کوتاهِ تقریباً صدصفحه‌ای به شیوه اول‌شخص روایت می‌شود. نویسنده با این تمهید بستری مناسب‌تر برای هدفی که در این رمان دنبال می‌کرده تدارک دیده است؛ چراکه علاوه بر دیالوگ‌ها که متضمن واژه‌ها و نحوه گویش تهرانی هستند، برای روایت کل داستان هم از زبان محاوره رایج در میان توده مردم تهران در نیم‌قرن پیش‌ازاین بهره برده و کل حجم کتاب را به منبع مناسبی برای استخراج این واژه‌ها و نحوه بیان آن‌ها بدل ساخته است. برای نمونه او در بخش‌هایی از داستان خود آورده است:

«تو خاک و خُل و گل و شلای جنوب ترون، لول می‌خوردیم و روز به روز لَندوک‌تر و دیلاق‌تر می‌شدیم. پَن شیش نفرمون مال یه محل و یه کوچه بودیم و توی مدرسه درس می‌خوندیم. کلاس شیشم مدرسه قندی توی خانی‌آباد پشت نیمکتای زوار دررفته و رنگ و رو باخته، که تا روشون می‌شستیم، یا جا به جا می‌شدیم، جرق و جروق و ناله‌اش درمی‌اومد، اونم آخرای کلاس هیچی‌مون مِث هم نبود، و کلی با هم فرق داشتیم.»

راوی با زبانی این چنین داستان را با معرفی چند تن از شخصیت‌های اصلی رمان آغاز می‌کند. دوستانی که دوران مدرسه را باهم می‌گذرانند به دلیل رفاقت تصمیم می‌گیرند به دانشکده افسری بروند. اما سرنوشت برای آن‌ها آینده‌ای دیگر رقم‌زده است. بیوک یکی از آدم‌های اصلی قصه در کودکی پدر و مادرش را ازدست‌داده خود حکم مرد خانه را پیدا می‌کند. مردی عقیم که بچه‌دار نشدن زندگی‌اش را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد و عاقبت کارش به کافه‌داری کشیده و یکی از جاهل‌های دوران قدیم می‌شود.

البته این داستان از شخصیت‌های متعدد و فرازوفرودهای داستانی بیشتری برخوردار است و درمجموع روایت آدم‌هایی‌ از این شهر در روزگاری سپری‌شده است. حکایت مردمانی با آداب‌ورسوم و زبان خاصی که همانند معماری ازدست‌رفته تاریخی آن، امروز بقایای زیادی از آن برجای نمانده است. شهری که درگذشته گستره کل آن به‌اندازه دو سه منطقه فعلی آن نبود و امروزه چنان رنگ و رو عوض کرده که یادگار ها و یادبودهایی از گذشته‌اش را تنها در کتاب‌هایی نظیر «مردی که هیچ نبود» و یا دیگر آثار مرتضی احمدی می‌توان سراغ گرفت. با این نگاه کتاب حاضر دارای ارزش‌هایی انکار نشدنی است و به دلیل جذابیت زبان و روایت سرراست این رمان، می‌توان در یک نشست چندساعته آن را خواند.

http://www.alef.ir/book
مریم نیکو و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ما بزرگترها در زندگی‌مان تجربه‌های زیادی داشته‌ایم. همه‌چیز بستگی به این دارد که به این تجربه‌ها و خاطرات چطور نگاه کنیم. کودکان درباره اتفاقاتی که در زندگی روزمره‌شان رخ می‌دهد احساسات عمیقی دارند. اگرچه یک رویداد ممکن است به نظر بزرگ‌ترها پیش‌پاافتاده به نظر برسد ولی از دید کودک ماجرا خیلی زود تمام نمیشود چون کودکان مرکز دنیای خود هستند و در لحظه زندگی می‌کنند. هر اتفاقی که برایشان می‌افتد باعث واکنش مثبت یا منفی می‌شود. آن‌ها به‌ندرت به وقایع دور و برشان بی‌تفاوت‌اند. ازآنجا‌که تجلی نمودن صفات عالی در دوران کودکی بسیار حائز اهمیت است و هیچ پیشرفتی در کودک بدون تربیت اخلاقی متصور نیست تصمیم گرفتم تا مجموعه‌ای از چرایی‌های ظریف کودکانه را در قالب داستان به تصویر بکشم و پاسخی درونی برای آن‌ها پیدا کنم.

درون‌مایه اصلی مجموعه «بخوانیم و بدانیم» درون‌مایه‌ای رایج از دغدغه‌های کودکانه است و در آن به مفاهیم آشنای عشق و دوستی، غلبه بر مشکلات، رویارویی با تغییر، کسب اطمینان از رسیدن به موفقیت و مستقل شدن پرداخته‌ام.

هدف ... دیدن ادامه » من از تألیف این مجموعه علاوه بر تقویت روان‌خوانی کودک در سال‌های اول دوران ابتدایی پرداختن به مسائلی بود که درکشان برای کودک آسان باشد. مسائلی که در مقاطعی از زندگی کودکان قطعاً برای آن‌ها اتفاق می‌افتد. در حقیقت این مجموعه نکات و سوال‌های تامل‌برانگیزی را مطرح می‌کند که باعث می‌شود کودک برای پیدا کردن پاسخ مشتاق خواندن کتاب شود.

همه داستان‌های مجموعه هدفمند هستند و سعی بر این دارند که بنیاد سالم شخصیت کودک را با تکیه بر اصول اخلاقی و وجدانی پی‌ریزی کنند. درک کودک از موضوعات مطرح‌شده در داستان‌ها باعث آگاهی او از موقعیت‌ها و داده‌های زندگی می‌شود و کودک توانایی پاسخ دادن به سؤالاتی که ممکن است در ذهن خود با آن‌ها درگیر باشد را پیدا می‌کند. در حقیقت این مجموعه بنا دارد که به کودک بیاموزد که طرز مواجهه با مشکلات و حل کردن آن‌ها با استفاده از قوانین انسانی و آموختن از اشتباهات می‌تواند او را به موفقیت‌های جدیدی برساند. در این مجموعه از امرونهی‌های مرسوم بزرگ‌ترها خبری نیست و به کودک اجازه داده می‌شود با توجه به داده‌های ذهنی خود در مقابل پیشامدها از خلاقیت فکری خود استفاده و اندیشه سازی کند و این کار به‌نوعی همان استنباط پیدا کردن از خوب و بد را برای کودک به وجود می‌آورد.

طرح‌ریزی همه داستان‌های مجموعه به‌گونه‌ای است که در آن کودک بتواند از طریق ارتباط و همکاری فردی یا دسته‌جمعی با همسالان و یا دیگران نوعی جامعه‌گرایی را تجربه کند.

با لطف و عنایت خداوند تاکنون پنج جلد از این مجموعه توسط انتشارات نیستان به چاپ رسیده که قرار است تا پانزده جلد ادامه پیدا کند. این مجموعه برای مقطعی نوشته شده است که دایره واژگان محدودی دارند و علاوه بر آموزش مهارت‌ها به تقویت روخوانی و روان‌خوانی نیز کمک می‌کند. مجموعه حاضر شامل داستان‌هایی با عناوین زیر است:

۱- نگین زیبا
۲- وای بازم مدرسه
۳- ربات
۴- من این غذا را دوست ندارم
۵- هیولای کلاس

داستان «نگین زیبا» به مسئله عدم اعتمادبه‌نفس در کودکان پرداخته است. در این داستان کودک برای جبران این نقیصه به راهکارهای نادرست دست می‌زند ولی درنهایت با تغییر نگرش خود و الگو قرار دادن همسالان موفق می‌تواند مشکلش را حل کند.

در کتاب «وای بازم مدرسه» به مسئله ترس کودکان از مدرسه پرداخته‌ام. در این داستان کودک با قرار گرفتن در محیط مدرسه و آشنایی با محیط، ایجاد رابطه و شناخت توانایی‌هایش بر ترس خود غلبه می‌کند.

در «ربات» داستان پسری را می‌خوانیم که به دلیل توجه بیش از اندازه به بازی‌های خشن کامپیوتری دچار سردرگمی فکری و توهم می‌شود و تصمیم می‌گیرد با تغییر عادت بدش به عادت‌های خوب مشکلش را حل کند.

در داستان «من این غذا را دوست ندارم» با دختری آشنا می‌شویم که به دلیل رو آوردن به عادت‌های بد غذایی دچار مشکل شده است ولی در یکی از سفرهای خانوادگی اتفاقی می‌افتد که باعث می‌شود او با مشکلش روبرو شده آن را حل کند.
کتاب «هیولای کلاس» داستان پسر خشنی است که راه درست ارتباط با همسالان خود را نمی‌داند. برای همین هیچ دوستی ندارد و همیشه تنهاست این مسئله باعث شده که برای موفقیت هیچ انگیزه‌ای نداشته باشد. تا اینکه با ورود یک دوست جدید زندگی‌اش تغییر پیدا می‌کند.

امید دارم مجموعه حاضر توانسته باشد گام مؤثری در جهت ارتقای سطح فکر و اندیشه کودکان سرزمینم برداشته باشد.

http://www.alef.ir/book
فاطمه حبیبی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
منظور از مثنوی معنوی لرستانی چیست/. و چه ارتباطی با لرستان دارد. من خودم لرم و دوست دارم در این مورد بدانم
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با اینکه او را چخوف دوران معاصر خوانده و کتابهایش جوایز ادبی گوناگونی را به خود اختصاص داده بودند، اما شنیدن نامش به عنوان برنده جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۱۳ بسیاری را متعجب کرد. تا آن تاریخ کسی به یاد نداشت نویسنده‌ای برای نوشتن داستان کوتاه توانسته باشد جایزه نوبل را به خود اختصاص دهد. اما آلیس مونرو به عنوان یک نویسنده‌ی داستان کوتاه‌، در سال ۲۰۱۳ نوبل ادبیات را به خود اختصاص داد و مهر تأیید بر این ایده زد که داستانهای کوتاه او در قدرت تأثیرگذاری چیزی از یک رمان کم ندارد.

او در طول دوران داستان‌نویسی اش بارها تصمیم گرفت رمان بنویسد، اما سرانجام به این نتیجه رسید که نوع نگاه او به زندگی و سبک پرورش مضامینی که انتخاب می کند، به گونه ای نیست که بتواند رمان بنویسد. اما با تلاشی خستگی ناپذیر، پس از نزدیک به شصت سال نوشتن داستان کوتاه، سرانجام توانست قدرت خود را در ادبیات داستانی اثبات کند. معروف است که او با آثارش بسیاری را با داستان کوتاه آشتی داده است.

اما ... دیدن ادامه » راز توفیق داستانهای آلیس مونرو چیست؟ چگونه می‌تواند با داستانی کوتاه تأثیری به وسعت و عمق یک رمان بر مخاطب بگذارد؟ بی‌شک یکی از مهمترین دلایل این مسئله، توانایی او در خلق قدرت‌مندانه شخصیت های داستانهایش بوده است. همچنین طراحی کنش‌ها و واکنش‌هایی پذیرفتنی در موقعیت‌های ملموس داستانی که از رابطه علی و معلولی منطقی برخوردارند از جمله دیگر نقاط قوت آثار او بوده است.

اغلب داستانهای کوتاه او حتی به فرض ساده بودن، از طرح داستانی کامل و مشخصی برخوردارند و مهمتر از همه اینکه به‌گونه‌ای نوشته شده‌اند که خواننده می‌تواند احتمال وقوع آنها را در جغرافیایی بدون مرز و زمان مخص بپذیرد. مجموعه این ویژگی ها باعث شده از یک مخاطب عادی گرفته تا یک مخاطب جدی و حرفه‌ای ادبیات همه با داستانهای آلیس مونرو ارتباط برقرار گرده و از خواندنشان لذت ببرند.

آلیس مونرو نخستین آثار خود را در نخستین سالهای دهه پنجاه میلادی نوشته است. اما در دهه شصت بود که به طور حرفه‌ای و متمرکز به نوشتن داستان کوتاه پرداخت و کتاب «رقص سایه‌های شاد» را منتشر کرد. خیال می‌کنی کی هستی؟، پیش‌روی عشق، ماه‌های مشتری، دوست دوران جوانی من، علاقه‌ای در کار نبوده، فرار و... اسامی دیگر مجموعه داستانهای او هستند که در طول سالهای طولانی فعالیتش نوشته است.

«زندگی عزیز» آخرین مجموعه داستانی است که آلیس مونرو منتشر کرده است. در این کتاب که با ترجمه مژده دقیقی و به همت نشر ماهی منتشر شده است، خواننده ١١ اثر کوتاه از این نویسنده مطرح کانادایی هستیم. آلیس مونرو زندگی عزیز را در سال ٢٠١٢ یکسال پیش از برنده شدن جایزه نوبل، به چاپ سپرد. او برای انتشار این مجموعه داستان نیز همچون اغلب کتابهایش که برنده جوایز ادبی مختلف شده‌اند،‌ جایزه ادبی تریلیوم را دریافت کرد و بعد از دریافت این جایزه اعلام کرد که می‌خواهد از دنیای نویسندگی خداحافظی کند.

در مجموعه داستان زندگی عزیز، آلیس مونرو همانند اغلب داستانهای متأخر خود به سراغ زندگی زنان و مردانی رفته که دوران میانسالی و یا پیری خود را‌ می‌گذرانند. تنهایی و ملال حاکم بر زندگی چنین شخصیت هایی، تصورت، احساسات و خواست‌های انسانی این آدمها با نثری ساده اما دقیق و در عین حال برخوردار از رگه‌هایی از طنز به شکلی جذاب در داستانهای این کتاب روایت می‌شوند.

عنوان‌های داستان‌های مجموعه «زندگی عزیز» عبارتند از: «آموندسن»، «رفتن از مِیورلی»، «گوشه امن»، «غرور»، «کُری»، «چشم‌انداز دریاچه»، «دالی»، «چشم»، «شب»، «صداها» و «زندگی عزیز». چهار عنوان آخر به دلیل وابستگی بسیار زیادی که با خاطرات زندگی آلیس مونرو دارند، با توجه توضیحات ارائه شده توسط او، این چهار نوشته نه داستان‌هایی متعارف که در واقع به برش‌هایی از زندگی خود او می مانند.

از همین جهت کتاب حاضر جایگاه ویژه‌ای در کارنامه او دارد، چرا که قرار است نقطه پایانی به شش دهه داستان‌نویسی زنی باشد که در هشتاد و دو سالگی خود را بازنشسته کرده تا تغییری اساسی در سبک زندگی اش به‌وجود بیاورد. زندگی که به دلیل نوشتن اغلب با تنهایی و گوشه نشینی همراه بوه است چرا که مونرو به سنی رسیده است که اعتراف خودش نمی‌خواهد به اندازه یک نویسنده تنها باشد.

http://www.alef.ir/book
فاطمه حبیبی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با پوشش مورد علاقه‌‌ی تگزاسی که اغلب با آن دیده می‌شد، بیشتر به زنان ماجراجوی غرب آمریکا شباهت داشت تا نویسنده‌ای عزلت گزین با شخصیتی متفاوت و کج خلق که بعد از کسب شهرت، زندگی در اروپا را به ماندن در زادگاهش ترجیح داد. اما به نظر زندگی او در اروپا که تا هنگام مرگ ادامه یافت (۱۹۲۱- ۱۹۹۴)، بی ارتباط با علاقه و تحسین آنها از او نبود. اروپاییان هنردوست ارزشهایی در آثار او یافته بودند که آمریکاییان توجهی بدانها نکرده بودند.

در آمریکا پاتریشیا های اسمیت تنها یک نویسنده آثار پلیسی محسوب می شد، یک حرفه‌ای که آثار کم و بیش موفقی خلق کرده بود. اما در اروپا پاتریشیا های اسمیت یک داستان‌نویس و هنرمند بود که داستانهایش مضمونی حادثه‌ای و جنایی داشتند اما این مسئله چیزی از اهمیت ادبی و هنری آثار او نمی‌کاست. در واقع آنها به جنبه‌های ادبی، عمق محتوا و روح انسانی آثار او بیشتر توجه داشتند تا بازتاب رویه‌ی حادثه‌پردازانه و جنایی آنها.

این ... دیدن ادامه » اتفاقی بود که در مورد هنرمندان بزرگ دیگری هم مصداق یافت؛ نمونه‌اش آلفرد هیچکاک که آمریکاییان همیشه به او به عنوان یک حرفه‌ای و تکنسین نگاه می کردند و حتی از دادن اسکار به او دریغ کردند؛ در حالیکه اروپاییان به‌خصوص نویسندگان نشریه کایه دو سینما جنبه هنری آثار او را درک و هیچکاک را به عنوان یک هنرمند بزرگ به دنیا معرفی کردند.
سوای این، یک جای دیگر نیز سرنوشت، نام هیچکاک و پاتریشیا های اسمیت را به هم پیوند داده است. هیچکاکی که با اقتباس و ساختن فیلمی براساس نخستین اثر پاتریشیا های اسمیت با عنوان «بیگانگان در ترن» او را به شهرت رساند و ادامه مسیر داستان نویسی‌‍‌اش را هموار کرد. پاتریشیا های اسمیت نزدیک به سی اثر کوتاه و بلند نوشته است که مهمترین آنها رمانهایی‌ با محوریت مردی به نام تام ریپلی است.

اولین رمان از این مجموعه با عنوان «آقای ریپلی با استعداد» که در سال ۱۹۵۵ منتشر شد.(۱) جوایز ادبی و تحسین‌های منتقدان را برای پاتریشیا های اسمیت که ۳۴ ساله بود، به همراه آورد. (۲) موفقیت بسیار این اثر باعث شد او رمانهای دیگری را نیز با حضور شخصیت تام ریپلی بنویسد. به این ترتیب او نیز به نویسنده‌ای بدل شد که نامش با شهرت قهرمان ثابت مهمترین آثارش (تام ریپلی) پیوند خورد. شاید نام او از شهرتی هم‌پایه‌ی نویسنده‌ای چون آگاتا کریستی در میان عامه علاقمندان ادبیات پلیسی و جنایی برخوردار نباشد، اما از منظر خلق روایتی پرکشش و جذاب، همچنین برخورداری از طرح حساب شده و ساختار محکم در جهت خلق تعلیق و... از آثار آگاتا کریستی چیزی کم ندارد؛ افزون براینکه نوشته های او به دلیل برخورداری از مایه های غنی روانشناختی و همچنین کیفیت ادبی‌شان، به مراتب از جایگاه بالاتری از آثار آگاتا کریستی و بسیاری دیگر از جنایی‌نویسان معروف قرار می‌گیرند؛ در این زمینه شاید تنها ژرژ سیمنون در آثار موفقش با او برابری کند.

رمان «بازی ریپلی» که با ترجمه شهریار وقفی پور به عنوان پنجمین کتاب از سری هرمس جیبی به بازار آمده یکی از آثار شاخص کارنامه پاتریشیا های اسمیت محسوب می شود، رمانی که در سال ۱۹۷۴ منتشر شده و یکی از چند رمانی‌ست که تام ریپلی در آن حضوری محوری دارد.

این رمان در سالهای اقامت نویسنده در اروپا نوشته شده و خود او نیز ترجیح داده داستان را به یکی از شهرهای کوچک فرانسه ببرد. در این رمان با دوره‌ای متفاوت از زندگی تام ریپلی روبه‌رو هستیم، او که پیشتر در تلاش برای پیشرفت و کسب موفقیت در زندگی بود (از طریق قانونی یا غیرقانونی)، حالا موقعیتی تثبیت شده دارد. ازدواج کرده و در خانه ای بزرگ زندگی نسبتا مرفهی دارد؛ با نقاشی کردن و دیگر سرگرمی های هنری، میهمانی رفتن و... روزگار می‌گذراند. در این میان یکی از دوستان قدیمی‌اش، پیشنهاد انجام مأموریتی را به او می دهد؛ اما تام ریپلی در تصمیمی جاه‌طلبانه بازی‌ای را ترتیب می دهد. او شرایطی به وجود می‌آورد که مردی ساده و معمولی با طبیعتی بسیار آرام، انجام این ماموریت قتل را برعهده بگیرد و... بازی ریپلی به لحاظ طرح و توطئه داستان ساختاری محکم و حساب شده دارد، به خصوص اینکه درونمایه داستان نیز با توجه به ترتیب دادن این بازی توسط تام ریپلی، به مراتب پیچیده‌تر از دیگر آثار پاتریشیا های اسمیت شده و نیازمند تدارک دیدن طرح و توطئه‌ای دقیق بوده است.

بازی ریپلی تقریبا اغلب نقاط قوت و ویژگی‌های سبکی آثار پاتریشیا های اسمیت را دارد، چه از منظر تماتیک و چه از نظر فرم اثر؛ و به همین دلیل همانند دیگر آثار مهم این نویسنده در سینما نیز مورد اقتباس قرار گرفته است. تم مورد علاقه پاتریشیا های اسمیت یعنی کنار هم قرار گرفتن دو مرد، همراه شدن آنها به واسطه برخورداری از هدفی مشترک، جاذبه و دافعه آنها برای یکدیگر، همدلی و یا تقابل میان آنها در بازی ریپلی نیز دیده می شود. در این بین ایده احساس گناه نیز اتمسفر روانی اثر را می سازد و دو شخصیت اصلی رمان هریک به نوعی با آن درگیر شده و نویسنده با ظرافت آن را در طول داستان به لحاظ درونی و بیرونی در موقعیت های مختلف منعکس می کند و تصمیمات شخصیت‌ها را تابعی از این مسئله قرار می دهد. در این رمان نیز همراهی شخصیت ها پایانی فاجعه بار به همراه دارد و جالب اینکه در جایی که دو شخصیت اصلی داستان از بار احساس گناه رهایی پیدا می کنند، ناخواسته شخصیتی دیگر را که در طول اثر سمبل معصومیت است گرفتار آن می سازند. ۳

پی نوشت
1- آقای ریپلی با استعداد در ایران با عنوان معمای آقای ریپلی با ترجمه فرزانه طاهری تو (انتشارات طرح نو) منتشر شده است.
2- این کتاب در سال ۱۹۵۶ جایزه ادگار آلن پو و در سال ۱۹۵۷ جایزه بزرگ داستان های پلیسی در فرانسه را از آن خود کرد.
3- معرفی رمان‌های از این قسم بسیار دشوار است چون نویسنده مطلب مدام با عذاب وجدان لو دادن داستان روبروست زیرا حقیقتا حیف است لذت خوانش نخست کتاب از مخاطب گرفته شود.

http://www.alef.ir/book
مشتاق حسین این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مترجمْ اثر را به زبان خود ترجمه می‌کند

دانیال حقیقی

... دیدن ادامه »

سایت پنجاه‌ویک: «ونداد جلیلی» از مترجمان جوان، پُرکار و آن‌طور که مصطلح است، آینده‌دار ایران است. او عقاید کاملاً روشنی در مورد کارش دارد و براساس دیدگاه‌ها و سلایق شخصی دست به کار ترجمه می‌زند. به نظر می‌رسد او علاقه‌ی خاصی به ادبیات امریکای لاتین دارد، هر چند در خارج از مرزهای آمریکای لاتین هم نویسندگانی هستند که او کارهایشان را به فارسی برگردانده. او همچنین چندین اثر داستانی نوشته و آن‌طور که خودش می‌گوید باید منتظر آن‌ها هم باشیم.

لطفاً مختصری در مورد کارنامه‌ی حرفه‌ای خودتان برای خوانندگان توضیح دهید.

در زمینه‌ی تألیف ادبی، «نوروزدرمانی» )نشر خارپشت، ۱۳۹۲) و «سوءتفاهم‌نامه» )نشر بدیل، ۱۳۹۲) را منتشر کرده‌ام. در زمینه‌ی ترجمه‌ی ادبی، «شبانه‌ی شیلی» نوشته‌ی «روبرتو بولانیو» (نشر خارپشت، ۱۳۹۲(، «دشمن» نوشته‌ی «جی. ام. کوتسی» (نشرچشمه، ۱۳۹۳) و «بهترین داستان‌های آلیس مانرو» )نشر بدیل، ۱۳۹۳) چاپ شده است و کتاب‌های «صدای افتادن اشیا» نوشته‌ی «خوآن گابریل واسکس»، «راه‌های برگشتن به خانه» نوشته‌ی «آله‌خاندرو سامبرا»، «کنگره‌ی ادبیات» نوشته‌ی «سزار آیرا» و «جنایات نامحسوس» نوشته‌ی «گی‌یرمو مارتینس» از ارشاد مجوز گرفته‌اند و همه را نشرچشمه منتشر خواهد کرد.

هم‌اکنون ترجمه‌ی Los pasos perdidos را تمام کرده‌ام که مهم‌ترین کتاب «آله‌خو کارپانتیه»، نویسنده‌ی برجسته‌ی کوبایی، خالق رئالیسم جادویی و پیش‌کسوت ادبیات نوین امریکای لاتین است و پس از بازخوانی به ناشر خواهم سپرد. در زمینه‌ی تألیف هم در این یکی ‌دو سال دو رمان و یک مجموعه‌داستان آماده کرده‌ام که پس از بازخوانی در مورد آن‌ها تصمیم خواهم گرفت.



در کارنامه‌ی شما، هم ترجمه‌های بسیار خوبی دیده می‌شود و هم گفتید که دو رمان و یک مجموعه‌داستان در دست انتشار دارید. چقدر میان تألیف ادبیات و ترجمه‌ی ادبیات، آن‌طور که این فعالیت‌ها را دسته‌بندی می‌کنید، ارتباط می‌بینید؟

من اعتقاد دارم فعالیت در زمینه‌ی ادبیات، چه تألیف چه ترجمه، شروطی دارد که باید رعایت شوند. معتقدم مترجم ادبیات باید خود نویسنده‌ای «بالقوه» باشد، یعنی حتی اگر در طول عمر خود هیچ اثری تألیف نکند، چم‌وخم و اصول کار نویسندگی را بداند. همان‌طور که شعر را شاعر باید ترجمه کند، ادبیات داستانی را هم نویسنده باید ترجمه کند، چراکه ادبیات هم البته هنر است و مثل سایر هنرها بر پایه‌ی قواعد هنری استوار. به‌هیچ‌وجه نمی‌توان ادبیات داستانی را با روایت داستانی حکایت‌گونه یکی دانست. به‌خصوص در ادبیات معاصر و دست‌کم در ادبیات معاصر جهان، بی‌اطلاعی مترجم از اصول موجب می‌شود نازک‌کاری‌ها و لایه‌های مفهومی اثر در ترجمه از دست برود و چیزی به دست خواننده برسد که ارتباطی با آنچه نویسنده کرده ندارد. این گرایش، که شاید با کمی اغماض بتوان نام ترجمه‌ی آکادمیک بر آن گذاشت، آسیب‌رسان است، آثار نویسنده‌های مختلف را در قالبی بسیار همسان و صنعتی برمی‌گرداند، چیزی از سبک نویسنده به خواننده منتقل نمی‌کند و گاه حتی موجب می‌شود نویسنده‌ای که در سراسر جهان هواخواه فراوان دارد به واسطه‌ی آثار ترجمه‌ی «آکادمیک» نامربوط خواننده‌ی خود را در جامعه‌ی فارسی‌زبان پیدا نکند. از جمله این نویسنده‌ها «روبرتو بولانیو» است که آثار او در ترجمه‌ی فارسی اغلب ماهیت خود را به‌کلی از دست می‌دهند.

بنابراین، می‌شود گفت مترجم باید کار خود را با گرایش نویسنده‌ای انجام بدهد که اثری را که به هر دلیلی مناسب می‌بیند و نکاتی مهم در آن می‌یابد به زبان خود برمی‌گرداند. ادبیات در غالب موارد ترجمه‌ی سفارشی نمی‌پذیرد. مترجم ادبیات باید خود اثر مد نظرش را براساس فاکتورهای خود انتخاب و با کتاب ارتباط برقرار کند.



رمان« دشمن» برای من، به عنوان یک خواننده، یک هوای تازه بود و بسیار خوشحالم کرد مترجمی چنین انتخابی کرده. اما بگذارید از خود شما بپرسم که جهان داستانی کوتسی به طور کلی و کتاب « دشمن» (فو) به طور خاص چه ویژگی‌هایی دارند که شما را مجاب کردند این کتاب را به فارسی برگردانید؟

من اعتقاد دارم با وجود ایهام و دوگانگی اسم ـ «دشمن»، فو ـ می‌بایست اسم را ترجمه کرد و در فرصتی، مثلاً پانوشت، به این ایهام اشاره کرد. احتمالاً خواننده‌ی آشنا با زبان انگلیسی (یعنی زبان اصلی کتاب) پس از مطالعه‌ی دقیق کتاب با من هم‌عقیده خواهد بود. کتاب «دشمن» پنج سال پیش مجوز چاپ گرفت و انتشارش به دلایلی به تعویق افتاد. پیش‌تر گفتم مترجم باید کتاب را انتخاب کند.

«دشمن» را به چند دلیل انتخاب کردم. اول اینکه آن را بیش از همه‌ی کتاب‌های کوتسی می‌پسندم. سبک او در دست‌کاری ادبی یک متن کلاسیک در این کتاب به‌خوبی جا افتاده و شکل گرفته است. دلیل دوم مفاهیم کتاب بود که در این فضای مختصر فقط به یک جنبه‌ی مفهومی کتاب می‌پردازم. به لحاظ مفهومی، آنچه توجهم را جلب کرد، پرداخت ظریف مفاهیمی امروزی در قالب داستانی کلاسیک (البته در فرم غیرکلاسیک) بود :استعمار ذهنی ــ یا آنچه من مایلم در اینجا استعمار ملاطفت‌آمیز بنامم ــ موضوعی است که امروز به‌وفور دیده می‌شود. نگرش درون‌فرهنگی و تقابل تمدن و سنت (یعنی تقابل فرهنگ و فرهنگ) به‌خوبی در این کتاب مطرح شده است. تفکر تیپ‌سازی فرهنگی بدون در نظر گرفتن پیش‌زمینه‌ها و شرایط تاریخی و جغرافیایی، که امروز در جهان فراوان دیده می‌شود و عجالتاً اعراب را نشانه گرفته و ضمناً در سال‌های اخیر در طبقه‌ی متوسط ما نیز مشاهده می‌شود، در این کتاب به شکلی روشن‌فکرانه و شرافتمندانه بررسی شده است. جمعه نماد آفریقاست که استعمار کهنه‌ی کلاسیک زبانش را از حلقوم برآورده و استعمار ملاطفت‌آمیز نوین از او انتظار صحبت کردن دارد و سکوت او را با درونیات خود تحلیل می‌کند. شخصیت نویسنده، یعنی هنرمند، که دست‌کم در مفهوم کلاسیک نویسنده‌ای همچون آقای فو رسالت دارد حقایق را بازگو کند، متوجه نکاتی دیگر است، به سلیقه‌ی مخاطب فکر می‌کند و ضمناً ترجیح می‌دهد به‌جای بازگو کردن حقایقِ احتمالاً دردسرساز عقاید روز را در قالب حقایق و ارزش بنویسد )چنان‌که دانیل دو فو واقعی در داستان رابینسن کروزو کرد و چنان‌که برخی نویسنده‌های خوش‌فروش دنیای امروز می‌کنند). نکته‌ی بسیار هوشمندانه‌ای است که کوتسی یک زن را راوی داستان گذاشته است و با این کار چند هدف را برآورده می‌کند. استثمارشونده‌ی بلاتکلیف خواه‌ناخواه آنجا که دستش می‌رسد استثمارکننده می‌شود.



سوزان بارتن یکی از جذاب‌ترین راوی‌هایی است که تابه‌حال با آن‌ها روبه‌رو شده‌ام. نمی‌شود گفت روایت سیال ذهن بود (شاید هم بود)، اما به‌هرحال راوی شخصیتی به‌یادماندنی بود و داستان حول او شکل می‌گرفت. اما جمعه هم سهم مهمی داشت و به‌رغم آنکه در ابتدا چندان به نظر نمی‌رسد که این سیاه‌زنگی زبان‌بسته قرار است تا آخر عمر با خواننده همراه شود، در نهایت، در پایان‌بندی رمان، جمعه است که شخص اصلی است انگار. شما هم اشاره کردید که رابطه‌ی سوزان بارتن با جمعه می‌تواند استعاره‌ای برای درک بهتر همین موضوع استعمار ملاطفت‌آمیز باشد. اما این رابطه بسیار پیچیده و دیالکتیکی است.

وضعیت سوزان و ارتباطش با جمعه بسیار پیچیده است. ما باید متوجه این پیچیدگی باشیم. تکلیف سوزان با جمعه روشن نیست. نظر سوزان درباره‌ی جمعه‌ی ضدونقیض است و مدام تغییر می‌کند و خواننده نیز به‌شدت دچار این بلاتکلیفی می‌شود. سوزان می‌خواهد به جمعه خوبی کند، اما نمی‌تواند دنیا را از زاویه‌ای خارج از زاویه‌ی دید خود ببیند، همان‌طور که فو نمی‌تواند دنیا را طوری ببیند که سوزان می‌بیند. جمعه نمی‌تواند با سوزان ارتباط برقرار کند، مگر آن‌طور که سوزان بنا به افکار و فرهنگ خود می‌خواهد. سوزان نمی‌تواند با فو ارتباط برقرار کند جز آنچه فو خودخواهانه از جسم و روح او می‌طلبد که نیاز جسم و روح خود را رفع کند. و از این لحاظ شباهت فراوانی به کروزو دارد. کروزو، که جزیره را کرت‌بندی می‌کند که در آینده کسی از دنیای تمدن بذری بیاورد و در کرت‌ها بکارد، کروزو که نجاتش از جزیره‌ی مرگ است. سوزان جمعه را آدم‌خواری می‌داند که قاعدتاً می‌بایست با او «دشمن» بود، اما خود دشمن جمعه است، همان‌طور که فو دشمن سوزان است، حال آنکه سوزان چشم امید به او بسته که روایت خود را بازگو کند و رها شود، که نمی‌کند و نمی‌شود. نگاه از بالا از فو به سوزان و از سوزان به جمعه و دخترش منتقل می‌شود و ساختار هرمی فرهنگی غریبی شکل می‌گیرد. اما این‌ها همه در پایان‌بندی زیبای کتاب، که قبلاً هم گفته‌ام فرم «ساختاری» آن به‌خصوص در پایان‌بندی شباهتی به بوف کور دارد، در چشم‌انداز خطی تاریخ می‌افتد و خواننده در فاصله‌ی چند صفحه گذر قرون را احساس می‌کند. سرنوشت‌ها دگرگونه می‌شوند، سوزان خاطره‌ای می‌شود، آرزوی وجود می‌شود و جمعه‌ی نامیرا مغروق و در زنجیر باقی می‌ماند تا روزی که یک عمر سکوتش در واقعیت یا در خیال به فریادی عالم‌گیر تبدیل شود. پیام اساسی کتاب آرزوی بیان، آرزوی کلمه است.



ترجمه‌ی شما کاملاً روان و خوش‌خوان است. اما آیا زبان کوتسی در پیچ‌وتاب سبک خاصی است که مترجم را با مشکلاتی روبه‌رو کند؟ اگر بله، لطفاً کمی بیشتر توضیح دهید.

نثر کوتسی پیچیده نیست؛ شخصیت و اسلوب دارد، اما پیچیده نیست و دقیقاً براساس همین دو خصوصیت امکانات ترجمه‌ی فراوان به مترجم می‌دهد. نثر «جان کریستوفر» که معمولاً برای نوجوانان می‌نویسد از کوتسی «پیچیده»تر است. این حرف البته به معنای ضعف کار کوتسی یا سهل‌الوصول بودن ترجمه‌ی آثارش نیست. سادگی نثر او از آن جنس است که محمدرضا اصلانی «سادگی بعد از تبحر» می‌نامد. کوتسی شسته‌ورفته می‌نویسد و این شسته‌ورفتگی اگر در ترجمه به‌درستی برگردانده شود نتیجه متنی روان و البته آراسته خواهد بود. اشکالی که گاه در ترجمه‌ی این‌گونه متون پیش می‌آید این است که مترجم نمی‌تواند این صراحت و سادگی آراسته را به‌درستی انتقال بدهد و بنابراین شخصیتی ساخته‌وپرداخته‌ی خود به نثر می‌دهد که معمولاً تابع ادبیات عامه‌پسند و خوش‌فروش روز است. همان‌طور که خواننده‌ی تحلیلگر می‌داند، این اتفاق گاهی برای آثار مهمی که در یکی‌دو دهه‌ی اخیر ترجمه شده‌اند افتاده است و گاه ترجمه‌هاشان یادآور کتاب‌هایی گذرا و تک‌وجهی است. حال آنکه سبک، نثر و زبان‌شان هیچ شباهتی به این موارد ندارد و اصلاً هر کدام در دسته‌ی دیگری می‌افتند. بنابراین، مشکلی که احتمالاً کوتسی برای مترجم پیش خواهد آورد در واقع ناشی از فقدان تسلط کافی مترجم بر زبان فارسی است، نه پیچیدگی متن اصلی. گفتم «احتمالاً.» این یک نکته‌ی کلی است و کتاب خاصی مد نظرم نیست
Emile آژار و فاطمه حبیبی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بسیاری منتقدان امروز می‌گویند «یک، دو، سه» ادبیات خواندنی آمریکای لاتین به‌ ترتیب زمانی «صد سال تنهایی» نوشته‌ی «گابریل گارسیا مارکز»، «۲۶۶۶» نوشته‌ی «روبرتو بولانیو» و «صدای افتادن اشیا» نوشته‌ی «خوآن گابریل واسکس» است.

«صد سال تنهایی» با رئالیسم جادویی، «۲۶۶۶» با رئالیسم درون‌گرا و «صدای افتادن اشیا« با سوپررئالیسم نئوناتورالیستی به موضوعی جهانی می‌پردازند.

موضوع ... دیدن ادامه » «صد سال تنهایی» ورود بحران و مواجهه با بحران، موضوع «۲۶۶۶» جهانی‌سازی و سرمایه‌داری فوق پیش‌رفته و موضوع «صدای افتادن اشیا» صدور هم‌زمان بحران و بحران‌زدگان است.

کتاب «صدای افتادن اشیا» در روایتی بسیار سنجیده و دقیق بدون هیچ‌گونه جهت‌گیری حقایقی را درباره‌ی وضعیت یک نفر کلمبیایی امروز بیان می‌کند و چنان روایت می‌کند که نمی‌شود جلو دیدگاه کتاب جبهه گرفت. مسایل کلانی از قبیل صدور بحران از آمریکا به کلمبیا در دهه‌ی شصت در قالب کمک‌های انسان‌دوستانه ( و ضمناً صدور بحران‌زده‌ها به‌نام سپاه صلح و نیروهای مردمی) و قاچاق مواد مخدر چنان با مسایل درونی و روابط انسانی در هم آمیخته که نویسنده توانسته به‌خوبی خطوط داستان خود را پیش ببرد و خواننده را در سطوح مختلف با لایه‌های داستان خود درگیر کند. فضاسازی‌های بسیار دقیق، شخصیت‌های واقعی (سوپررئالیسم) و احساسات درونی هر انسان براساس شخصیت‌اش، تکنیک خاص نویسنده در تغییر راوی و روایت و بسیاری نکات منحصربه‌فرد این کتاب موجب شده جوایزی از قبیل یکی از مهم‌ترین جایزه‌های ادبیات آمریکای لاتین و اسپانیا (آلفاگوآرا، ۲۰۱۱) را دریافت کند و در سال ۲۰۱۴ بزرگ‌ترین جایزه‌ی ادبیات جهان به‌لحاظ مبلغ (جایزه‌ی بین‌المللی دوبلین) به این کتاب داده شود. محض اطلاع آن‌ها که این‌قبیل اخبار را می‌پسندند، ازجمله جوایز دیگری که به این کتاب داده‌اند جایزه‌ی انجمن قلم انگلستان (۲۰۱۲)، جایزه‌ی روژه کایوا (۲۰۱۲) و جایزه‌ی گره‌گور فون رتسوری (۲۰۱۳) است. این کتاب به زبان‌های بسیار (دست‌کم هجده زبان تاکنون) ترجمه شده است.

جلیلی مترجم اثر درباره‌ی این کتاب و نویسنده‌اش می‌گوید: «خوآن گابریل واسکس نویسنده‌ای است که به سبک نئوناتورالیستی به آسیب‌شناسی وضعیت کشور خود می‌پردازد. نثر او زنده و جان‌دار است و نگاه انتقادی خود را در قالب داستانی پرماجرا پیاده می‌کند. او چندین کتاب نوشته که آخرین کتابش، «صدای افتادن اشیا»، مهم‌ترین کتاب او است که به دست‌کم هجده زبان ترجمه شده، جوایز بسیاری کسب کرده و بسیار مورد توجه منتقدان و خوانندگان است چنان‌که در همین فاصله‌ی چندساله به اثری کلاسیک تبدیل شده و در سراسر جهان به‌صورت پیوسته تجدید چاپ می‌شود. نکته‌یی که در آثار او دیده می‌شود آسیب‌شناسی نقش حافظه در ایجاد تنش در فردی است که با تروما روبه‌رو شده است.»

موضوع کتاب «صدای افتادن اشیا» تاثیر تجارت قاچاق مواد مخدر بر زندگی فردی است که هیچ ارتباطی با این مقوله ندارد و نویسنده نشان می‌دهد چه‌طور خواسته ‌و ناخواسته با تمام وجود و تمام خصوصیات زندگی خود درگیر این مشکل می‌شود.

در بخشی از داستان می‌خوانیم:

«...از دو کوچه گذشتیم بی‌آن‌که کلامی حرف بزنیم. نگاه‌مان به سنگ‌فرش ترک‌خورده‌ی پیاده‌رو بود یا به تپه‌های سبز سیر در دوردست که درختان اوکالیپتوس و تیرک‌های تلفون، مثل فلس‌های تمساح خیلا، بر آن‌ها دیده می‌شد. وقتی وارد شدیم و از پله‌های سنگی بالا رفتیم لاورده پا سست کرد که من پیش بروم. اولین‌بار بود هم‌چو جایی می‌آمد و مختصات رفتار متناسب را نمی‌دانست. تردیدش به تردید حیوانی می‌مانست که در موقعیتی خطرناک گرفتار شده باشد. در اتاق مبله دو دانش‌آموز دبیرستانی، دو نوجوان که باهم چیزی می‌شنیدند و گاه‌گاه به هم نگاه می‌کردند و هرزه می‌خندیدند و مردی با کت‌وشلوار و کراوات و کیف‌دستی چرمی رنگ‌ورورفته بر زانوان‌اش دیدیم که بی‌شرمانه خروپف می‌کرد. خواسته‌مان را برای زن پشت میز توضیح دادم. هویدا بود زن به درخواست‌های عجیبی ازاین‌دست عادت دارد. چشم ریز کرد بل‌که من را بشناسد یا متوجه شد پیش‌تر بارها آن‌جا آمده‌ام و بعد دست‌اش را پیش آورد و گفت:
«عرض کنم که... چی می‌خواین گوش بدین؟»

منبع: سایت نشر چشمه
Emile آژار این را خواند
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مقاله‌ی روزنامه‌ی «گاردین» درباره‌ی رمان «صدای افتادن اشیا» نوشته‌ی «خوآن گابریل واسکس»

چه چیز زندگی فردی را از ریشه ویران می‌کند؟ برای اعاده‌ی آن‌چه از دست رفته است چه باید کرد؟ این پرسش‌ها اساس این رمان را تشکیل می‌دهد. رمان در دوره‌ی پرآشوب قاچاق‌چی گردن‌کلفت پا‌بلو اسکوبار در کلمبیا رخ می‌دهد. آنتونیو، فارغ‌التحصیل حقوق، شرحی از فروپاشی زندگی‌اش پس از حمله‌ای که در سومین دهه‌ی زندگی‌اش به او می‌شود می‌نگارد.

آنتونیو ... دیدن ادامه » که به چهل‌سالگی نزدیک می‌شود با خواندن مقاله‌ای درباره‌ی شکار یک اسب‌آبی، که از باغ‌وحش اسکوبار در روستای ماگ‌داله‌نا گریخته است، دچار خاطرات سرکوب‌شده‌ی گذشته‌اش می‌شود. به‌یاد خلبان مرموزی به‌نام ریکاردو لاورده می‌افتد که زمانی درباره‌ی سرنوشت حیوانات باغ‌وحش کذایی حرف‌هایی زده است. خاطرات ریکاردو، که آنتونیو او را در سالون بیلیاردی در بوگوتا شناخته است، به «شبحی سرسخت و ماندگار» تبدیل می‌شود. ریکاردو در حادثه‌ای وحشیانه در کنار آنتونیو در خیابان با گلوله کشته می‌شود اما آنتونیو خوش‌اقبال است و جان سالم در می‌برد. درگیری ذهنی آنتونیو برای آگاهی از سرنوشت ریکاردو او را به گذشته‌ی جنگ‌زده‌ی کلمبیا می‌برد.

این رمان با تیزهوشی فراوان به رابطه‌ی پیچیده‌ی بین خاطرات و تروما می‌پردازد و «فایده و جزای احتمالی» بازگشت به گذشته را شرح می‌دهد. آنتونیو وارد فرآیندی می‌شود که آن‌را «کار ویران‌گر به‌یادآوردن» می‌نامد که به‌عقیده‌ی او «رفتار معمول را کند می‌کند» اما درضمن به‌شکلی متناقض‌نما خاصیت درمانی دارد.

«حافظه‌ی شنیداری» آنتونیو پر است از سقوط: رگبار گلوله، هواپیماهایی که در هوا منفجر می‌شود، جسد کسانی که کشته می‌شوند و اشک. آنتونیو در حین ایراد یک سخن‌رانی به گریه می‌افتد و به آگاهی عمیق‌اش از آسیب‌پذیری خود اعتراف می‌کند. صدای آب جاری اشک‌های معشوق باردارش را مخفی می‌کند. در این رمان عمیقاً تاثیرگذار رنج‌بردن در سکوت بیش از هر چیز می‌آزارد.

طرح بسیار جذاب داستان نشان می‌دهد چه‌گونه سقوط یک فرد می‌تواند مایه‌ی ویرانی او به ‌شکلی دومینوگونه شود. واسکس با پی‌گیری «جریان‌های نهانی» که زندگی ما را شکل می‌دهد به جزئیات آسیب‌های ناشی از تجارت مواد مخدر بر کسانی که هیچ دخالت مستقیمی در این کار ندارند می‌پردازد و دردهایی را شرح می‌دهد که به آینده نفوذ می‌کند. آنتونیو یاد می‌گیرد تجربه‌ی «نه نتیجه‌ی ناگزیر دردهای ما که هم‌دلی آگاهانه‌ی ما نسبت به دردهای دیگران» است. واسکس با مهارتی ستایش‌برانگیز روایت بسیار خوش‌ساخت خود را پیش می‌برد و دنیایی را به نمایش می‌گذارد که فرو می‌پاشد و قدرت عشق و گفت‌وگو را برای بازسازی این دنیا بازگو می‌کند.



بخشی از مقاله‌ی سایت لیت‌لاورز درباره‌ی خوآن گابریل واسکس و کتاب صدای افتادن اشیا:

«خوآن گابریل واسکس» را یکی از برترین نویسندگان امروز آمریکای لاتین و تحسین‌شده‌ترین نویسنده‌ی نسل‌اش می‌دانند. واسکس در این کتاب بسیار خوش‌ساخت که جوایزی را از آن خود کرده است به تاریخ کشورش، کلمبیا می‌پردازد.

ماریو وارگاس یوسا واسکس را «یکی از اصیل‌ترین نویسندگان نو در ادبیات آمریکای لاتین» می‌داند و صدای افتادن اشیا، شخصی‌ترین و آخرین رمان او، شاهکاری است که سبک نویسندگی او را چند پله بالاتر می‌برد.

واسکس در دانشکده‌ی روساریو در بوگوتا حقوق خواند و پس از فارغ‌التحصیلی به فرانسه رفت. از سال 1996 تا 1999 در پاریس زندگی می‌کرد و از سوربون در رشته‌ی ادبیات آمریکای لاتین دکترا گرفت. او بعد به بلژیک رفت و پس از یک سال زندگی در بلژیک به بارسه‌لوتا رفا و تا سال 2012 در آن‌جا ماند. او اکنون در بوگوتا زندگی می‌کند.

واسکس هرچند خود را وام‌دار «گابریل گارسیا مارکز» می‌داند اما آثارش واکنشی به رئالیسم جادویی است و خود می‌گوید:

«من می‌خواهم این حرف‌های آن‌چنانی را که آمریکای لاتین قاره‌ای جادویی و غریب است کنار بگذارم. در آثار من حقیقت بی‌تناسب است اما این عدم تناسب در خشونت و ظلمی است که تاریخ و سیاست کشور من رقم زده است... لازم است بگویم خواندن "صدسال تنهایی" در روزهای نوجوانی بسیار به کار من آمده است اما اعتقاد دارم رئالیسم جادویی در این رمان کم‌ترین جذابیت را نسبت به دیگر خصوصیات آن دارد... "صدسال تنهایی" مثل همه‌ی رمان‌های بزرگ ما را وارد با خلق دوباره‌ی حقیقت می‌کند. به اعتقاد من این خلق دوباره یعنی خودمان را در رئالیسم جادویی گم کنیم.»

منبع:
http://www.cheshmeh.ir/content/news/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A2%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%84-%D9%88%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%B3-.htm
Emile آژار و فاطمه حبیبی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چیزی یادم نمی‌آید اما می‌دانم گلوله در شکمم نشست بی‌این‌که به اندامی آسیب بزند ولی اعصاب و زردپی‌ها را سوزاند و سر آخر در استخوان کفل، در چندسانتی‌متری ستون فقرات، بازایستاد.
Emile آژار این را خواند
فاطمه حبیبی و محمدرضا کشاورزی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کارلو گوتزی یکی از نمایشنامه‌نویسانِ نامدار ایتالیایی است و نمایشنامه پنج پرده‌ای «توراندت» نیز از معروف‌ترین آثار اوست که با ترجمه ایرج زهری و به همت نشر قطره در مجموعه ارزنده «جامانده‌ها» منتشر شده است.

کارلو گوتزی ابتدا شعر می‌سرود و در کار نمایشنامه نوشتن نبود. اینکه چطور کارلو گوتزی به یکی ازچهره‌های شاخص درام‌نویسی در تاریخ ادبیات نمایشی ایتالیا تبدیل شد؛ ماجرایی شنیدنی دارد. او پیش از آن‌که نمایشنامه‌نویسی را آغاز کند به عنوان شاعری شناخته‌شده و محبوب اسم و رسمی داشت.

با ... دیدن ادامه » این حال او نسبت به آثار برخی نمایشنامه‌نویسان هم دوره خود به ویژه «پیترو کیاری» و «کارلو گولدونی» معترض بود و نوشته‌های آنها را آثاری کم مایه محسوب می کرد. برای اثبات مدعای خود دست به کار نوشتن نمایشنامه شد و کوشید با در آمیختن واقعیت و تخیل نمایشنامه‌هایی ارزنده در قالب دوگانه تراژدی – کمدی بنویسد. از قضا با همان نخستین نمایشنامه‌اش «عشق به سه پرتقال» به شهرت رسید.

نماشنامه پنج پرده‌ای «توراندت» نیز یکی از آثار محبوب و شناخته شده کارلو گوتزی محسوب می‌شود. توراندت دختر زیبا، مغرور و خاقان چین «آلتوم»، از سر خودشیفتگی به مردان کم توجهی کرده و حتی برای خواستگاران خود چیستانی مطرح می‌کند و هرکس که پاسخ چیستان را نداند به دست جلاد می‌سپرد.

سرانجام امیرزاده‌ای تاتار با نام «خلف» که جوانی برومند و زیرک است؛ بعد از فرار از چنگ شاه خوارزم گریخته و به چین وارد می‌شود. او با دیدن نقاشی چهره توراندت عاشق وی می‌شود و طی ماجراهایی، در میان خواستگاران موفق به جوابگویی چیستان‌ها می‌شود و به وصال وی می‌رسد و....

شخصیت‌های اصلی این نمایشنامه همچون «آلتوم» خاقان چین، «توراندت» شاهزاده خانم چینی، «ادلما» شاهزاده خانم کشور تاتار و برده محبوب توراندت، «زلیما» برده دیگر توراندت، «شیرینا» مادر زلیما، «پانتالونه» منشی آلتوم، «تارتالیا» وزیرالوزرای آلتوم و «تروفالدینو» خواجه بزرگ در سرای توراندت و... اغلب تیپ‌های آشنا و مشخص در نمایش «کمدیا دل‌آرته» را نمایندگی می کنند و این نکته‌ای است که در اغلب نمایشنامه‌هایی که کارلو گوتزی نوشته دیده می‌شود. در واقع او نه تنها به قواعد سبک پایبند است، بلکه تیپ‌های ثابت چنین نمایشهایی را نیز مورد استفاده قرار می دهد.

از این بحث که بگذریم جالب ترین نکته درباره این نمایشنامه که می‌تواند آن را برای مخاطب فارسی زبان دارای اهمیت سازد، ریشه های مضمونی آن است که با ادبیات کلاسیک ایران دارای پیوندهایی‌ست.

اغلب ما نام بزرگ نظامی گنجوی و شاهکارش هفت پیکر را شنیده‌ایم؛ هرچند که شاید تعداد اندکی از ما بخت خواندن متن هفت پیکر را داشته‌ایم. به هر روی در هفت پیکر یکی از داستانهای شیرین حکایت شاهزاده خانمی‌ست به نام توراندخت که شرط کرده با مردی ازدواج کند که به سه چیستان مطرح شده پاسخ درست دهد و هرکس نمی توانست جواب صحیح بدهد سرش بالای دار می رفته است. خواستگاران بسیاری به این سرنوشت دچار می شوند تا اینکه جوانی برازنده یافت می‌شود که می تواند پاسخ چیستان ها را بدهد و الی آخر.

ناگفته پیداست این داستان شباهت عجیبی به متن نمایشنامه تواراندت اثر کارلو گوتزی دارد. حتی نام شاهزاده خانم‌ها یکی توراندخت است و دیگری توراندت! البته نظامی در قرن نهم می‌زیسته بنابراین نمی‌توانسته از نمایشنامه گوتزی که در قرن هجدهم تاثیر گرفته باشد.

اما به نظر این داستان نه از طریق هفت پیکر که از طریق کتاب «فرج بعد از شدت» که در برگیرنده مجموعه‌ای از افسانه‌های حکیمانه شرقی بوده به اروپا رسیده است. در زمان شاه اسماعیل صفوی، پتی دولا کروآ یک نسخه دست‌نویس از این کتاب نادر را با خود به فرانسه برد. او این کتاب را با عنوان جالب «هزار و یک روز»به زبان فرانسه ترجمه کرد و چندی بعد نیز این کتاب به زبان ایتالیایی، آلمانی و برخی دیگر زبانهای اروپایی ترجمه شد. در کتاب فرج بعد از شدت (یا هزار و یک روز) نیز داستان توراندخت، چیستانها و شرط او برای خواستگارانش آمده، البته با این تفاوت که توراندخت شاهزاده خانمی چینی‌ست.

ماجرای بدل شدن توراندخت به توراندت هم حکایت ساده‌ای دارد که به مشکل اروپاییان برای تلفظ «خ» برمی‌گردد که در زبانهای لاتین مشابه این حرف و تلفظش را ندارند. نکته جالب اینکه این داستان دستمایه نمایشنامه‌ای به زبان مجار هم بوده البته با تغییراتی که نویسنده بنابر ذوق خود داده است.

خلاصه اینکه خواندن و توجه کردن به نمایشنامه توراندت برای اهل ذوق به ویژه آنها که در کار ادبیات نمایشی و تأتر هستند خالی از لطف و اهمیت نیست؛ چراکه نمونه‌ای از تاثیرگرفتن ادبیات غرب از ادبیات کشورماست، به خصوص اینکه نشان می دهد چطور نویسنده این اثر مضمونی برگرفته از فرهنگ و مدیوم دیگر را این چنین با توفیق به ساحت کمدیادل‌آرته برده است.

http://www.alef.ir/book
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* کارآفرینی‌ به‌عنوان‌ یک‌ تسریع‌کننده‌ و جرقه رشد است که توسعه‌ اقتصادی‌ را میسر می‌سازد. (ویلکن، ۱۹۸۰)

* کارآفرینان‌ افرادی‌ هستند‌ که‌ شرکت‌های‌ جدیدی‌ را -که‌ سبب‌ ایجاد و رونق‌ شغل‌های‌ جدید می‌شوند- شکل می‌دهند. (کیرچوف، ۱۹۹۴)

* ... دیدن ادامه » کارآفرین‌ کسی‌ است‌ که‌ یک‌ شرکت‌ (یا واحد اقتصادی‌) را سازمان‌دهی‌ می‌کند و ظرفیت‌ تولید‌ آن‌ را افزایش‌ می‌دهد. (مک کله لند، ۱۹۶۱)

* کارآفرین‌ فردی‌ است‌ که‌ جهت‌ دستیابی‌ به‌ سود و رشد، شغلی‌ را به‌ وجود می‌آورد و مدیریت‌ می‌کند. (کارلند، ۱۹۸۴)

* کارآفرینان‌ افرادی‌ هستند که‌ قابلیت‌ مشاهده‌ و ارزیابی‌ فرصت‌های‌ تجاری‌، گردآوری‌ منابع‌ موردنیاز و ارزیابی‌ حاصل‌ از آن‌ را داشته‌ و می‌توانند اقدامات‌ صحیحی‌ را برای‌ رسیدن‌ به‌ موفقیت‌ به عمل آورند. (چل و هاروث، ۱۹۸۸)

* کارآفرین‌ کسی‌ است‌ که‌ فعالیت‌ اقتصادی‌ کوچک‌ و جدیدی‌ را با سرمایه‌ خود شروع‌ می‌کند. (پیتر دراکر، ۱۹۸۵)

تراپ مان و مورنینگ استار در کتاب «نظام‌های کارآفرینانه» در دهه ۱۹۹۰ می‌نویسند:
«کارآفرین‌ یعنی‌ ترکیب‌ متفکر با مجری‌. کارآفرین‌ فردی‌ است‌ که‌ فرصت ارائه‌ یک‌ محصول‌، خدمت‌، روش‌ و سیاست‌ جدید یا راه‌ تفکری‌ نو برای‌ یک‌ مشکل‌ قدیمی‌ را می‌یابد و مشتاق است تأثیر اندیشه‌ محصول‌ یا خدمات‌ خود را بر نظام‌ مشاهده‌ کند.»

دیوید مک کران و اریک فلانیگان کارآفرینان‌ را افرادی ‌نوآور با افکاری‌ متمرکز، و به‌ دنبال‌ کسب‌ توفیق‌ و مایل‌ به‌ استفاده‌ از میانبرها می‌دانند که‌ کمتر مطابق‌ مفاد کتاب‌ها‌ کار می‌کنند و در نظام‌ اقتصادی‌، شرکت‌هایی‌ نوآور، سودآور و با رشدی‌ سریع‌ می‌سازند.

شرایط اقتصادی کنونی کشورمان به‌گونه‌ای است که حل مشکلات و معضلات، الگوها و راه‌حل‌های جدید و متفاوتی را می‌طلبد. جمعیت جوان کشور، ضرورت ایجاد شغل‌های جدید و نوسان بهای نفت سه عامل عمده‌ای هستند که سبب می‌شوند سیاست‌گذاران و تصمیم‌سازان کلان کشور به منابع درآمد دیگری به‌جز نفت بیندیشند و بی‌شک آن جز ابتکار، خلاقیت و نوآوری عامل دیگری نیست.

در کشورهای توسعه‌یافته از افراد خلاق و نوآور- که موجد و منشأ تغییر و تحولات بزرگ و تأثیرگذاری در زمینه‌های اقتصادی (صنعتی، تولیدی و خدماتی) هستند- به‌عنوان «قهرمانان عرصه اقتصاد» یاد می‌شود و با تجلیل بر صدر می‌نشینند و قدر می‌بینند.

آنچه در شرایط دشوار و پٌرابهام امروز ضرورت آن بیش از پیش احساس می‌شود، مداقه در مقوله کارآفرینی است. چراکه کارآفرینان با خصوصیات ممتاز و برجسته خود قادرند منابع لازم برای ایجاد رشد و توسعه در زمینه‌های تولید و منابع انسانی را فراهم و اشتغال و کسب‌وکار جدید ایجاد کنند و با نوآوری‌های صنعتی بر توسعه دامنه محصولات و خدمات بیفزایند و این چنین بسیاری از مشکلات کشورها به همت آنان حل می‌شود.

کتاب حاضر بررسی سیر تاریخی و پیشینه اقتصادی ایران در بخش خصوصی طی ۱۰۰ سال اخیر را مدنظر قرار داده بدین امید که شناسایی نقاط ضعف و قوت‌ها و فرصت‌ها و تهدیدها فرصت مغتنمی باشد برای درس و عبرت‌آموزی از تاریخ. کتاب پژوهشی است درباره سرگذشت پنجاه تن از فعالان اقتصادی ایران و در آن زندگی تعدادی از فعالان و کارآفرینان اقتصادی، فارغ از حواشی سیاسی و تنها از منظر تلاش اقتصادی و اجتماعی مورد تدقیق و بررسی قرار گرفته است. افرادی که توانسته‌اند با تکیه بر توانایی‌های خویش و امکانات محدود زمانه، شرکت‌ها و گروه‌های صنعتی کوچک و بزرگ ایجاد کنند. در بین این فعالان اقتصادی به نام افرادی برمی‌خوریم که شاید اگر در کشورهای توسعه‌یافته می‌زیستند مجسمه‌هایشان را در شهر زادگاهشان نصب می‌کردند. مشغول به کار کردن هزاران نفر و تحول‌آفرینی در عرصه اقتصادی گوهری است نایاب که متأسفانه عرصه تکرار آن در کشور کمتر به وجود آمده است.

این پنجاه نفر را می‌توان در گروه های زیر جای داد:
۱) عده‌ای از آنان در طی چند نسل و برخی در طی یک نسل به توسعه بنگاه‌های اقتصادی پرداختند.
۲) تعدادی از آنان همزمان در فعالیت تجاری و صنعتی تا سال ۱۳۵۷ فعالیت داشتند.
۳) برخی از آنان به دلیل ناتوانی در مدیریت و نگرش غیرعلمی در توسعه بنگاه با مشکل مواجه شدند و تحت کنترل سازمان‌های دولتی قرار گرفتند.
۴) عده‌ای از فعالان و خانواده‌های بزرگ اقتصادی پس از سال‌ها فعالیت تجاری و صنعتی وارد عرصه سیاسی شدند.
۵) تعداد محدودی از بنگاه‌ها با مدیریت و شیوه‌های علمی اداره و اندکی از آنان وارد بازار بین‌المللی شدند.
۶) برخی از آنان اقدامات جدیدی را در عرصه فعالیت نیکوکارانه در دهه چهل و پنجاه آغاز کردند.

کارآفرینان و فعالان اقتصادی در کنار این‌که قصد داشتند خود بزرگ شوند به ارتقای سطح کیفی و رفاه زندگی مردم نیز کمک می‌کردند. بی‌گمان آنان در تصمیم‌های اقتصادی و اجتماعی خود عاری از خطا نبودند و نباید انتظار الگوهای خالص اخلاقی را از آنان داشت اما نقش مؤثرشان در گسترش صنعت و حرکت در مسیر توسعه کشور و تلاش برای بهبود زندگی ایرانیان انکارناپذیر است. البته تعدادی از این کنشگران اقتصادی بر اثر آسیب‌های اخلاقی فردی و اجتماعی - که ناشی از عدم ظرفیت اشخاص در مواجهه با قدرت و ثروت است - به‌جای ظرفیت‌سازی در درون بنگاه اقتصادی‌شان به ایجاد رابطه و پیوند با قدرت سیاسی حاکم پرداختند ولی همه آنان در زمینه کسب‌وکار، رعایت قوانین عرفی و اداری و همسویی با قدرتمندان به یک نحو رفتار نکردند.

رشد اقتصادی به وجود آمده در دهه چهل و پنجاه شمسی نخستین دیکته‌ای بود که در عرصه تولید اقتصادی کشور به تحریر درآمد؛ دیکته‌ای که به یقین عاری از غلط نبود ولی آنچه مهم است نگاه مثبت و سازنده به مقوله ثروت و سرمایه مولد و تحول‌آفرین در میان افکار عمومی است. به دلایل تاریخی همواره فرهنگ برخورد با سرمایه و سرمایه‌دار در کشور با عیوبی مواجه بوده و برای اقشار مختلف مردم به‌درستی تبیین نشده است. اگر مردم بدانند که سرمایه مولد باعث رشد و توسعه اقتصادی کشور و منجر به ارتقای سطح رفاه و زندگی مطلوب برای همه آنان خواهد شد، از این رهگذر رشد اقتصادی نیز محقق می شود. علاوه بر آن فهم درست سیاست‌گذاران و تصمیم‌گیرندگان اقتصادی و سیاسی کشور از موضوع سرمایه و توسعه نیز باعث اصلاح نگرش مردم به اقدامات فعالان اقتصادی می‌گردد.

عامل «امنیت سرمایه» نیز از عواملی است که کنشگران اقتصادی را ترغیب به سرمایه‌گذاری و تولید در کشور می‌کند. بدین معنی که اگر کارآفرینی دچار خطا و اشتباه شود باید به تناسب اشتباهی که مرتکب شده مجازات‌هایی برای وی در نظر گرفته شود. در غیر این صورت محیط برای کارآفرین ناامن خواهد شد.

در این زمینه دکتر محمود سریع‌القلم مثال جالبی می‌زند: در ترکیه خانواده‌ای زندگی می‌کند با نام «کووچ» که بخش قابل‌ملاحظه‌ای از صنایع کسب‌وکار در آن کشور مرهون اقدامات این خانواده است. وقتی‌که تغییر قدرت در ترکیه رقم خورد و اسلام‌گرایان از جمله عبدالله گل و رجب طیب اردوغان در عرصه سیاسی و حاکمیت حضور پیدا کردند، خانواده «کووچ» در مورد برخورد دولت با دارایی‌هایشان احساس نگرانی کردند. ولی رجب طیب اردوغان در جلسه‌ای از ایشان دعوت کرد و در کمال ناباوری تنها درخواستی که از آقای کووچ داشت این بود که ما چه کنیم که دارایی خانواده شما دو برابر شود؟ چون دو برابر شدن سرمایه خانواده کووچ به معنی اضافه شدن یک میلیون جمعیت شاغل به ترکیه بود.

بی‌تردید در میان این پنجاه فعال اقتصادی افرادی وجود دارند که تلاش و استقامت آن‌ها برای پایایی صنعت و اقتصاد این کشور غبطه‌برانگیز است. افرادی که فارغ از وضع و تمایلات نظام‌های سیاسی، مدرن بودن و یا سنتی بودن آن‌ها، از چنان ارزشی برخوردارند که به‌راحتی نمی‌توان از کنار تلاش‌ها و همت‌های آنان گذشت.

نباید فراموش کنیم در جامعه‌ای که اولین فارغ‌التحصیلان دانشگاهش ۱۰۰۰ نفر بودند (۱۳۱۹) و اکثر آن‌ها به استخدام سازمان‌های دولتی درآمدند و دانشکده مدیریت آن در دهه چهل تأسیس شد، نمی‌توان از کارآفرینانش انتظار توانایی‌هایی در حد جنرال موتورز، توشیبا، نوکیا، ولوو، سونی و... داشت.

باید به این درک برسیم که نوآوری و خلاقیت در زمینه تولید کالا، و رقابت و پیشی گرفتن از شرکت‌های بزرگ توسعه‌یافته، آسان‌تر از تولید نظریه و اندیشه نیست.

حاج محمدحسن امین‌الضرب، سیدمحسن آزمایش، غلامرضا آگاه، خلیل ارجمند، محمدرحیم متقی ایروانی، علینقی خاموشی، میرمصطفی عالی‌نسب، رضا صراف‌زاده، علاءالدین میرمحمدصادقی، خاندان هراتی، برادران حاجی‌ترخانی و ... در زمره این پنجاه نفر هستند که باید درباره آن‌ها بیشتر بدانیم.

http://www.alef.ir/book
محمد ایروانی و فاطمه حبیبی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یکی از مسائلی که در جامعه ما به عنوان یک مشکل تلقی می‌شود، موضوع مهاجرت نخبگان یا فرار مغزهاست. بسیاری از مردم با حسرت و اندوه از این واقعیت سخن می‌گویند و برخی بر جنبه‌های مثبت آن در کنار ابعاد منفی شناخته‌شده تاکید می‌کنند. لذا این موضوع، دغدغه‌ای فراگیر در میان مردم و همچنین مسئولین است. همین امر مجالی فراهم می‌کند تا دانشگاهیان و محققین به طور منسجم و همه‌جانبه به این موضوع بپردازند. سعید خاوری‌نژاد در پایان‌نامه خود تلاش کرده تا این نیاز و این خلاء را جبران کند و یک بررسی همه جانبه از موضوع داشته باشد. کتاب اقتصاد سیاسی مهاجرت نخبگان ایران در واقع همان پایان نامه ایشان است که منتشر شده است. به همین دلیل فصول کتاب با رویه‌هایی که یک رساله دانشگاهی تنظیم می‌شود منطبق است. در ابتدا طرح مسئله صورت گرفته و فرضیه پژوهش مشخص می‌شود. سپس مروری بر کارهای صورت گرفته انجام شده است. به دنبال آن مروری بر نظریه‌های مربوط به مهاجرت نخبگان صورت گرفته و از میان آنها رویکرد اقتصاد سیاسی و نظریه کشش مقصد دافعه مبدا به عنوان چارچوب تحلیلی انتخاب شده است. مقصود از این تعبیر این است که کلیه متغیرهای ایجاد کننده جاذبه در کشور مقصد مهاجرت و کلیه متغیرهای ایجادکنده دافعه در کشور مبدا مهاجرت شناسایی شود و این عوامل به عنوان زمینه‌ساز مهاجرت نخبگان معرفی شوند. در بخش سوم کتاب تلاش شده تا آمارهای موجود پیرامون مهاجرت نخبگان جمع آوری شود و گزارشی آماری از این روند ارائه گردد. نهایتا در بخش چهارم با رویکرد اقتصاد سیاسی تلاش شده مقایسه‌ای میان آمارهای اقتصاد کلان ایران از حیث رشد، بیکاری، دستمزد و بودجه پژوهش بین ایران و کشورهای مقصد ارائه گردد تا روشن شود که چرا برای نخبگان ایرانی مهاجرت کرده کشورهای مقصد دارای کشش و ایران (متاسفانه) دافعه داشته است.

حسن کتاب این است که در خلاء دانشی موجود، تلاش کرده تا این نیاز را برآورده سازد و به همین دلیل باید به عنوان یک تلاش ارزشمند مورد قدردانی قرار گیرد. در عین حال اگر بخواهیم انتقادی نیز به کتاب نگاه کنیم باید به چند نکته اشاره کرد. نکته اول این است که چارچوب کتاب با چارچوب رساله‌های دانشگاهی متفاوت است. کتاب برای خوانندگانی است که از روی کنجکاوی برای درک یک موضوع قصد دارند تا وقت فراغت خود را صرف مطالعه کنند. این دغدغه متفاوت از دغدغه افراد دانشگاهی است و تفاوت این دغدغه‌ها الزام می‌کند تا محصول متناسب با هر مخاطب متفاوت باشد. نکته دوم این است انتظار می‌رفت نویسنده نظریه‌های موجود را با پختگی بیشتری روایت می‌کرد. به باور اینجانب هر نظریه به یک نکته‌ای از واقعیت اشاره می‌کند که در گفتگوهای روزمره مردم حول این موضوع وجود دارد. لذا جا دارد جدی گرفته شده و بهتر شرح داده شود. در بخش گزارش‌های آماری نیز نهایتا نویسنده نتوانسته یک سری زمانی قابل قبول از روند مهاجرت نخبگان ارائه کند. بخشی از این امر ناشی از محدودیت‌های آماری موجود است و در این تردیدی نیست ولی انتظار می‌رود تا نویسنده بتواند از اعداد و ارقام مختلف و منابع گوناگونی که در هر پاراگراف نقل و قول کرده یک سری زمانی تا حدودی درست استخراج کند تا روند مهاجرت نخبگان از روی آن مشخص گردد. استناد به روزنامه‌ها و رسانه‌ها پیرامون ارقام مهاجرت از نقطه‌ ضعف‌های این تحقیق است. نهایتا هم به نظر می‌رسد بهتر می‌توان ارقام داده‌های کلان اقتصادی را به حرف واداشت. ارقام داده‌های اقتصاد کلان حاوی اطلاعات مهمی هستند که استفاده مناسب از آنها گویای بسیاری از نکات است. احتمالا با توجه به اینکه این پژوهش در رشته علوم سیاسی صورت گرفته شاید نتوان انتظار داشت که همان استفاده ای از اطلاعات اقتصادی صورت گیرد که در دانشکده‌های اقتصادی انجام می‌شود.

در ... دیدن ادامه » نهایت، به رغم نکات گفته شده، خواندن این کتاب به عنوان گامی آسان، ساده و سریع برای مداقه بیشتر در موضوع مهاجرت نخبگان به همه کسانی که دغدغه این موضوع را دارند توصیه می‌شود.

http://www.alef.ir/book
فاطمه حبیبی این را خواند
مصلح احمدی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مجله نیویورکر از سال ۱۹۲۵ تا به امروز یک‌نفس منتشر شده است، به این اعتبار تا ده سال دیگر می‌توان جشن صد سالگی‌اش را برگزار کرد. هر چند قدمت یک نشریه آن هم نشریه‌ای با رویکرد فرهنگی و کم و بیش نخبه‌گرا، می‌تواند به عنوان امتیازی مهم برای کسب اعتبار آن محسوب شود، اما آنچه این نشریه را در حوزه ادبیات داستانی به نشریه‌ای مهم و اثر گذار بدل کرده است، تداوم کیفیت بالای داستانهای منتشر شده در آن و معرفی انبوهی از نویسندگان شاخص نسل‌های گوناگون است که برای نخستین بار توسط این نشریه معرفی شده‌اند و یا با انتشار داستانی در این نشریه به چهره ای شناخته شده و یا حتی مشهور بدل شده‌اند. نویسندگانی که در میان آنها به نامدارانی چون جی دی سالینجر، جان آپدایک، شرلی جکسون، ریموند کارور، آلیس مونرو، هاروکی موراکامی و بسیارانی دیگر دیده می‌شوند. با این وصف جایگاه این مجله در گذر زمان به جایی رسیده است که انتشار داستان در آن، موفقیتی هنری و یک آرزو برای اغلب نویسندگان محسوب می‌شود. آرزویی که در صورت تحقق می‌تواند شهرت و اعتبار جهانی هم برای‌شان به همراه بیاورد. چراکه در طول سال‌های متمادی این نشریه نیز همیشه به سراغ بهترین‌ها رفته‌است. مهم نیست نویسنده داستانهای برگزیده شده معروف باشند یا نه؛ چون پس از راه یافتن آثارشان به این مجموعه بسیاری کنجکاو می‌شوند نوشته‌های دیگری از این نویسندگان بخوانند؛ به این ترتیب اگر چیزی در چنته داشته باشند، شهرت خود به خود به سراغ آنها خواهد آمد.

به تناسب همین مسئله، دور از انتظار نیست اگر اغلب نشریات ادبی و یا کتاب‌هایی که می‌خواهند بازتاب دهنده فضای داستان‌نویسی روز جهان و آخرین تغییر و تحولات هنری در حوزه‌ی داستان کوتاه باشند، به سراغ مجله نیویورکر می‌روند و داستان‌هایی از این نشریه را برای ترجمه انتخاب می کنند.

از ... دیدن ادامه » قضا فلسفه وجودی کتاب حاضر (برخوردی کوتاه با دشمن) دقیقا همین نکته است؛ کتابی که توسط یکی از بهترین مترجمان و ایضا توسط یکی از معتبرترین ناشران در حوزه ادبیات داستانی، وارد بازار شده است. کتاب حاضر در برگیرنده هشت داستان کوتاه است با عناوین زیر: رقابت قیشر با اسپایکی (لارا واپنیار)، برخوردی کوتاه با دشمن (سعید صیرفی زاده)، نیکوکار خوب (توماس مک کوین)، در بزرگداشت همینگوی (جولیان بارنز)، خدشه (تسا هدلی)، تابستان۳۸ (کولم توی بین)، طلاق (ایوان کلیما) و عشق برادرانه (جومپا لاهیری).

انتخاب داستانهایی ارزنده با توجه به سطح کیفی هفته‌نامه نیویورکر آنگونه که مترجم نیز اذعان دارد کار دشواری نیست، زیرا همانگونه که اشاره شد، آن داستانهایی بخت انتشار در این مجله را پیدا می‌کنند که از کیفیت بالایی برخوردارند. شاید تنها مانع در این میان عدم تناسب مضمونی برخی داستان‌ها با معیارهای اخلاقی و فرهنگی حاکم برجامعه ایرانی باشد که تشخیص چنین آثاری نیز البته چندان دشوار نیست.

گفتنی‌ست گلی امامی ابتدا این داستانها را برای انتشار در نشریات ادبی گوناگون به فارسی برگردانده، اما با توجه به فضای حاکم بر نشریات ادبی این روزگار و محدودیت مخاطبان‌شان، همچنین پراکندگی آنها و عدم امکان دسترسی به اغلب این داستان‌ها، انتشار مجموعه این داستانها را در غالب یک کتاب موجه ساخته و ضامن ماندگاری بهتر و دیده شدن آنها شده است.

در سال‌های اخیر مترجمان دیگری نیز به سراغ ترجمه داستان‌هایی از مجله نیویورکر رفته اند، اما با احترام به دیگر مترجمان و قدردانی از حاصل کارشان، آنچه این کتاب را از دیگر کتابها مشابه متمایز می‌کند حضور مترجمی توانا و با اعتبارات که این داستانها را به بهترین شکل ممکن و با رعایت جزئی‌ترین ریزه کاری های سبکی و زبانی به فارسی در آورده است. هر چند نام برخی از نویسندگان حاضر در کتاب نظیر جومپا لاهیری و ایوان کلیما برای مخاطبان کاملا آشناست؛ اما شاید بهتر بود مترجم در ابتدای هر داستان به جای معرفی فشرده و موجز نویسنده، توضیحی بیشتر درباره آنها ارائه می کرد. با این احوال خواندن این داستان ها با ترجمه ای در خور اعتنا غنیمتی است برای علاقمندان داستان کوتاه شاید اشاره به این نکته خالی از لطف نباشد که عنوان کتاب برگرفته از عنوان داستان کوتاهی از مجید صیرفی زاده است. داستان نویسی ایرانی - آمریکایی که چندی پیش برنده جایزه پن داستان کوتاه شده است.

http://www.alef.ir/book
مهنّا حسین زاده و مونا طاهری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید