دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
در داستان دو عامل وجود دارد که مطرح شدن آن در ادبیات کودکان منع جهانی دارد: خشونت و ترس. حتی اگر با ترس موجود در داستان کنار بیاییم و فرض کنیم کودک با شخصیت اصلی داستان امپاتی دارد، با خشونت آن به‌هیچ‌وجه نمی‌توانیم کنار بیاییم. گمان نمی‌کنم در هیچ جای دنیا، جز افراد مریض، کسی پیدا بشود که بخواهد با دختربچه‌ای چنین شوخی بدی بکند. ... دیدن ادامه » در این داستان، انگار پدر مونا هم از نظر ذهنی و روانی چیزیش می‌شود. مادرش آشکارا بی‌اعصاب است و حتی در داستان «قرص بالا انداختن» او مطرح شده. این چه واژگانی است برای پیشکش کردن به ذهن کودک؟
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خب اینا که نمیشه بخونی بدرد چی میخوره خب؟!
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
لطفا موجودش کنید
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب رو نمیشه سفارش داد؟
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
استخراج هامان ، تعقیب و گریز تاریخی
("مجوس شمال ( یوهان گئورگ هامان و خاستگاه های #عقل ناباوری جدید)" ) نوشته آیزایا برلین
‏پویا گزبلند
اینکه ... دیدن ادامه » چه رابطه مستقیمی می تواند بین سر آیزایا برلین و یوهان گئورگ هامان وجود داشته باشد اولین جذابیتی است که " مجوس شمال" به شما عرضه می کند.
برلین #لیبرال، یکی از متنفذترین تاریخ نگاران اندیشه ، استاد #فلسفه #تاریخ، مردی که بسیاری از #درس #گفتار یا گفتگوی رادیو –تلویزیونی اش به راحتی قابلیت تبدیل شدن به کتابی را داشت – با سیلان بی امان #کلمات یک خبره تمام عیار و با طنازی های هر ازگاهی #انگلیسی اش - و هامان ، پروسی قرن هجدهمی ، دشمن روشنگری، متفکر به ظاهر آشفته حال #عقل ستیز،پراکنده گو و به واقع مرتجعی که در کنار غول های هم عصر و گاه هم محلی چون امانوئل #کانت توان قامت راست کردن در افق تاریخی خود را ندارد...
برلین به سرعت تکلیفش را روشن می کند " ... #الهیات هامان و #متافیزیک دینی او نه مرا جذب می کند ونه صلاحیت بحث در این زمینه را دارم." اما او هامان را متفکری اصیل می داند.کسی که شاید یک تنه به جنگ نهضت #روشنگری می رود که به سرعت در حال شکوفایی است. موضعی که برلین را جذب کرده همین خلاف جریان بودن اوست،پافشاری عمیقی که با آن که خالی از تعصبات و تناقض گویی ها و دلایل من درآوردی نیست در آخر تاثیر قاطع خود را بر " شورش بزرگ رمانتیک"ها ی پس از خود حک می کند.#گوته، #هرِدِر، #کیرکگور و بسیاری دیگر با و بی واسطه از او تاثیر می پذیرند.
شیوه برلین بازخوانی صرف هامان نیست،شکلی از تعقیب و گریز تاریخی است ،انگار می خواهد هامان را استخراج کند؛تا تاثیر و جایگاه تاریخیش نه از کنه نظریات او بلکه از تاثیر بر اخلافش مشخص شود.
با آنکه سبک برلین در گشایش فصل ها ،نقل های به مضمون و نتیجه گیری های تک خطی با "مارکس ،زندگی و محیط" تفاوت نمی کند اما انتظارات خواننده ازنظر یک دست بودن و اتصالات بینا فصلی برآورده نمی شود.
#کتاب جامپ کات های متعددی دارد-چون خود هامان که جامپ کاتی در قرن هجدهم بود – که نشان از پژوهش های دوره ای برلین پیرامون هامان است که هنری هاروی #ویراستار، توانسته از خیل یادداشت ها و حلقه های دیکتافون به چنین جمع بندی ای برسد.
نکته جالب کتاب پاراگراف یا بند های پایانی تقریبا تمام فصول است که به شکل گزین گویه و کمی #رمانتیک ، هامان را از دل تمام نقد ها سربلند بیرون می آورد...
مینا مکوندی این را خواند
چه کتاب سختی به نظر میاد :-)
۲۸ خرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یه رمان مهیج. روش حل معماهای قتل تو این رمان شگفت انگیزه. راوی هم لحن جالبی داره که به نظرم مترجم از پس اش خوب براومده. به نظرم برای عاشقان رمان جنایی یه پیشنهادیه که نمیشه رد کرد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
باسلام.. این کتاب بسیار جامع و در عین حال مختصر و کاربردی است. به تمامی معماران عزیز پیشنهاد می شود مطالعه کنند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بنظرمن خیلى عالى بود.
من‌ سریالش رادیدم عالی بود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من سفارش دادم و نوشته تحویل بعداز۳تا۶روز کاری امروز روز ششم است ولی هنوز برای نرسیده
علیرضا کمداری این را دوست دارد
همراه گرامی
جهت پیگیری سفارشات در ساعات اداری با شماره 02188210852 تماس حاصل فرمایید.
۱۹ ارديبهشت
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتابو برای دخترم خریدم. ترجمه خوبیه ولی در صفحه _کتاب اصلا شماره صفحه نداره_ ۲۰ یک ایراد ترجمه ای وجود داره. نسخه انگلیسیش در یوتیوب موجوده که جوجه تیغی وقتی میفته داخل کتابخونه از تعجب میگه ووو. بانی هم میگه اره میدونم. یعنی میدونم که چه حسی داری. ولی در ترجمه جوجه تیعی میگه یواشتر. کاملا غلطه و با داستان هم جور در نمیاد. چون جوجه تیغی ... دیدن ادامه » برای اولین باره که وارد کتابخونه شده و نمیدونه باید ساکت باشه.
منگه کتاب هم حسابی ناجوره. امیدوارم ناشرای عزیز کیفیت کارشونو بهتر کنن.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نویسنده این کتاب بهترین کتاب ها را مینویسد من مجموعه هفت جلدی اسرار تمدن را گرفتم مصر و یونان و چین وعراق وروم واقعا کتاب های فوق العاده ای هستند به نظر من همه این کتاب ها را بخوانند
ای کاش همه کتاب های این نویسنده موجود بود
۰۳ ارديبهشت
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من کتابی بهتر ازاین درباره مصر نخواندم به همه پیشنهاد میکنم بخوانند مطالب بسیار جالب و عکس های خوبی دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب مکتوبات خیالی منبعی بسیار عالی برای آشنایی با تاریخ و ادبیات عصر پر فراز و نشیب مشروطه و ادبیات شیرین و غنی این دوران است. منتها فصل های دوم و سوم چند غلط تایپی دارد که امید است در چاپ های بعدی رفع شود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دهانم از سمت بادها می‌وزید و – مکثی بر شعر خورشید گرفتگی این ماه، سروده‌ی مصطفا فخرایی – محمد لوطیج
http://jenzaar.com
خورشید گرفتگی این ماه دومین مجموعه شعر مصطفا فخرایی است. مهم‌ترین شاخصه‌ی این مجموعه که در پیوند با کلیت شاعری فخرایی قابل ارزیابی است؛ حرکت مشخص و نظام‌مند در دو مجموعه‌ای است که از او منتشر شده است. به عبارت دیگر، تکلیف فخرایی با خودش و شعرش مشخص است و تلاش می‌کند در همین مسیر – فارغ از ارزشداوری – راه بپیماید. او در طول دو دهه فعالیت ادبی، کم‌تر دست‌خوش تلاطم‌های مقطعی می‌شود و ضمن بهره‌وری از پیش‌نهادهای شعر امروز، در دنیایی خودساخته گام برمی‌دارد. تورق و مقایسه‌ی شعرهای دو مجموعه- داوود در حنجره داشت و خورشید گرفتگی این ماه – به خوبی این مسیر ویژه و فردیت‌یافته را بازتاب می دهد.
تورقی ... دیدن ادامه » در شعرهای این مجموعه نشان می‌دهد که فخرایی در بیش‌تر شعرها تلاش می‌کند تا به نوعی از زمان¬مند و مکان¬مند کردن شعر پرهیر کند؛ مکان / زمان‌زدایی‌ای که در پرهیز از کاربرد اسامی خاص، نام جای‌ها / نام و نشانه‌های جغرافیایی، تاریخی و نظایر این‌ها تجلی می‌یابد. چنین رویکردی، وجه نوستالوژیک، خاطره‌ساز و تداعی‌آفرین و … شعر را می‌زداید و متنی قائم‌بذات می‌آفریند که تا حد ممکن از ارجاع و یادآوری دوری می‌کند. این رویه در بخش عمده‌ای از شعرها به چشم می‌خورد.
ساخت بیش‌تر شعرهای فخرایی در این مجموعه به گونه‌ای است که انگار شعری ترجمه شده را می‌خوانیم و این شاخصه نیز معطوف به همان رویکردی است که پیش¬تر از آن سخن رفت؛ یعنی شعر از هر گونه نشانه‌ی جغرافیایی، تاریخی و زمانی و مکانی خاص تهی می‌شود. به عنوان نمونه در این شعر، هیچ عنصر ارجاع پذیری به چشم نمی‌آید. حتا کنایه یا تمثیلی معطوف به حافظه‌ی درازمدت زبان فارسی نیز در آن یافت نمی‌شود. این شعر می‌توانست سروده‌ی یک شاعر اهل هرکجای این کره‌ی خاکی باشد:
«چشمم را که از عکس برداشتم / کفش¬هایم به درازای شب جسبیده بودند و / دایره‌ای در شکل راه رفتنم افتاده بود / دهانم از سمت بادها می‌وزید و / دستی را که از ساقه‌ی خودم نبود گرفته بودم / حرف‌هایم افتاده بود روی موهایش / و برای آویزان شدن از موج‌هایش/ شاخه‌ای کم داشتم/ از خودم کم شده بودم / برای سایه‌ای که نمی‌خوابید / دیوارها نامریی می‌شدند» (ص۷۸).
این رویه در شعرهایی که به نظر بازسرایی فضایی سنّتی محسوب می شود، با حذف نشانه ها و نمادهای قابل ارجاع پی گرفته می شود:
«با شیهه ی اسب ها اهلی شدم / جز غبارهای کهنه / رنگی از گرد راه روشن نشد / غروبی که در چشم هایم می سوزد / تصمیمی به بیشتر ندارد/ و ستاره ای که از رنگش پریده / در پلک هایم خاموش شد / چشم هایم با شتاب لنگه به لنگه/ نگاه می کردند…»(ص۵۶).
اما چهار شعر پیوسته ی «پیراهن ها» بیرون از این حوزه قرار می گیرد که با ارجاعاتی عمدتا معطوف به فرهنگ و فولکلور جنوب سامان می یابد؛ شاخصه ای که در شعرهای پیشین فخرایی، یکی از عناصر سبک ساز شعرش به شمار می آید و به طور مشخص، عناصری از زیست بوم جنوب را در وجه زیبایی شناسانه بازتاب می دهد.
با این که شاعر تلاش می¬کند تا ارجاعات جغرافیایی، تاریخی و محلی را دور بزند، به نظر می¬رسد که زیرساخت دریایی شعر او به شکل زیرپوستی، منتشر و ناخودآگاه خودش را نشان می¬دهد. واژگان دریایی و متعلقات آن مانند دریا، موج، ماهی، لنج، کشتی، آب، ساحل چنین کارکردی دارند؛ دریایی که لزوما به یک جغرافیای خاص ارجاع نمی¬دهد و مانند بیشتر واژگان شعرش، عام و بی نشانه است و شاعر این عناصر را به نفع وجه سوررئال شعرش مصادره می کند:
«با ابتدای نامت بر بازوانم / می خواهم به مردمک های غرق شده ام دریانوردی بیاموزم / و به تاریکی آب ها طعنه بزنم / ای که در فرصت آب ها فراموشم کرده ای / ای که در صدف های سربسته برای غصه هایم دلیلی باز نمی کنی / ای که پنهانی ای که / لنج های سرگردان در انگشتانم / ای که نامت در گوشه ی آسمان آفتابی / ای طناب های پوسیده سلام / ای جنازه های فوری / می خواهم از گریه تا صبح / برقصم با نامت»(ص۶۶).
فخرایی با زبان شعر کار اعجاب¬آوری انجام نمی¬دهد و اصولا در کاربرد زبان شیوه¬ی پیچیده¬ای ندارد و بیشتر روانی کلام را در نظر می¬گیرد، با این حال ساخت زبان در محور افقی و عمودی، خالق لحن خاصی است که نوعی تمایز را به ارمغان می¬آورد؛ لحن و ریتمی که به گمانم یکی از مهم¬ترین اختصاصات فردی شعرهای فخرایی در این مجموعه به شمار می¬رود، قطع و وصل های به موقع، تغییر به هنگام زاویه ی دید، وسواس در گزینش واژگان، به گریز از نثر روزنامه ای، خلق نوعی موسیقی درونی و در نتیجه ریتم و لحنی خاص منجر می شود.
«از همین حالای اکنون / تا عصر یک شنبه ی بعد و اکنون / بروم هفت صبر از کجا بیاورم؟! / از این جا / تا به شیراز هم که همه سنگ سیاه بیاورم / چند خط در میان می آیی / با نقطه ای در دهان که تدریجی است…»(ص۳۲).
نام و عنوانِ شعر از آن دست امکاناتی است که فخرایی بی¬اعتنا از کنار آن می¬گذرد و جمله¬ی نخست هر شعر به مثابه¬ی عنوان شعر تکرار می شود، در حالی که با التفات به فضای خاص شعرهای فخرایی، نام شعر نیز می توانست به مثابه ی یک عنصر شعری به کار گرفته شود و در تعمیق معنا و ساخت فضایی تازه و یا تشدید ساخت سوررئالی شعرها دخیل شود.
چند شعر درخشان- با التفات به معنای صفت درخشان- در این مجموعه گنجانده شده است و در این آشفته بازار شبیه نویسی های آزاردهنده، خورشید گرفتگی این ماه غنیمتی است.

شعر خورشید گرفتگی این ماه / مصطفی فخرایی/ چاپ نخست، بوتیمار۱۳۹۶


برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«خورشید بر شانه راستشان می تابید» عنوان رمانی از جواد افهمی است که حاصل زیست نویسنده در منطقه گرمسیری بلوچستان است.

اگر بخواهیم در یک خط داستان این کتاب را تعریف کنیم باید گفت که نویسنده می خواهد نشان دهد که فساد مالی و اخلاقی در خاندان سلطنتی پهلوی چه عواقبی حتی در دور افتاده ترین نقاط کشور داشته است.

اشرف ... دیدن ادامه » پهلوی خواهر محمدرضا پهلوی در پی زد و بندهای پنهانی که با قاچاقچیان بین المللی مواد مخدر دارد، مورد سوء قصد آنها قرار می گیرد. این خط اصلی داستان است که راوی اصلی را از قلب اروپا به بلوچستان می کشاند و حوادثی را برایش به وجود می آورد.

نویسنده در این کتاب دو زاویه دید را برای روایت خود برگزیده است. زاوی اول شخص و سوم شخص دو راوی هستند که در متن حضور دارند و خواننده در فصول مختلف شاهد روایت از زاویه دید آنها است.

لحنی که نویسنده برای روایت داستان از آن بهره برده یک لحن روان است. لحنی که خواننده از آن خسته نشده و شوق به ادامه داستان را در وجودش دو چندان می کند.

نویسنده در این کتاب در کنار پرده برداشتن از گوشه ای از فساد موجود در خاندان سلطنتی به دغدغه های مردم بلوچ که در ناحیه گرم و مرطوب جنوب شرق ایران زندگی می کند نیز اشاره کرده است. دغدغه هایی همچون پایبندی به اصالت عشیره، دست و پنجه نرم کردن با ناسازگاری های طبیعت گرم و کویری بلوچستان، گشاده دستی در هنگام کمک به اهالی مصیبت زده، کینه ورزی و افراط و تفریط در این وادی که گاه منجر به دشمنی بین قبایل بلوچ و برادرکشی میان آنها می شود در متن «خورشید بر شانه راستشان می تابید» آمده است.

جریان سیال ذهن شکل خاصی از روایت داستان است که مشخصه های اصلی آن پرش های زمانی پی در پی، درهم ریختگی دستوری و نشانه گذاری و ... است. جریان سیال ذهن در این رمان بسیار چشمگیر است و در حالی که زمان کلی داستان مگر در پاره ای از بخش ها خطی است اما رفت و برگشت ها در موقعیت ها و به نوعی کات خوردن های سینمایی جذابیت متن را بیشتر کرده است.

این کتاب که در سومین دوره جشنواره داستان انقلاب مورد تقدیر قرار گرفته به راستی گونه ای مترقی از داستان انقلاب است و نویسنده با پرداختن به موضوعی بکر و دست نخورده و طرح نمودن دغدغه های مردمی که جبر تاریخی و جغرافیایی آنها را در محاق فراموشی قرار داده، نوعی از ادبیات انقلاب را به مخاطب عرضه کرده که شاید کمتر نمونه ای مشابه از آن را شاهد باشیم.

پرداختن به ظلمی که رژیم پهلوی بر ملت روا داشته بودند، در کنار ترسیم کردن فضای اجتماعی آن دروه در منطقه بلوچستان و مناسباتی که حاکم است، رمانی در طراز انقلاب اسلامی را به خواننده ارائه کرده است.

استفاده از لهجه ها و گویش بلوچی و پشتو در رمان یکی دیگر از نقاط قوت اثر است و خواننده با آن ارتباط برقرار می کند و از وجود آن خسته نمی شود.

با توجه به اینکه نویسنده نزدیک به 8 سال در آن مناطق زندگی کرده نسبت به رسوم، آداب و حتی جغرافیای منطقه ای که قصه در آن روی می دهد اطلاعات بسیاری دارد و همین مسئله به شکل گیری اثری باورپذیر برای خواننده کمک کرده است.

در مجموع اگر بخواهیم در مورد رمان «خورشید بر شانه راستشان می تابید» بنویسیم باید نوشت که این رمان اثری خواندنی و جذاب است که یقه خواننده را می گیرد و تا آن را به پایان نرساند وی را رها نخواهد کرد.

این رمان که جواد افهمی آن را نوشته از سوی انتشارات هیلا روانه بازار کتاب شده و می طلبد که چاپ های مجدد آن روانه بازار کتاب شود تا مخاطبان بیشتری با یک اثر پخته روبرو شوند.

https://bookroom.ir/news
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای استفاده از این کتاب هیچگونه نیازی به دانش موسیقی و ریتم نیست وهرکسی با هر سطح سوادی میتونه ازش استفاده کنه. بدون معلم وحضور در کلاس
۲۵ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از آن جمله کتاب هایی است که هیچگاه از خریدنش پشیمان نمی شوید. تا کنون ندیده ام که کتابی فلسفی در این حد سرشار از نکات خواندنی و در عین حال روان ، شیرین و همه کس فهم باشد. ترجمه نیز خوشخوان و درجه یک است. حتما توصیه می کنم.
۲۴ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خواندنی و آموزنده است. مطالبش کاربردی است و در عمل شدنی است. بی جهت ادعای بزرگ نمی کند در حدودی که عنوان داشته کاربردی و موثر است. بنده خواندنش را توصیه می کنم.
۲۴ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام این کتاب طبق متن آن و تاکید نویسنده اش باید همراه dvd فیلمهایی باشد که فیلمنامه هایش در کتاب هست و برای درک بهتر و عمیق متن و قیاسهایش با فیلمنامه ها و موارد دیگر بسیار ضروری اما متاسفانه این امر توسط ناشر مورد اهمال قرار گرفته است.
۲۱ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
لطفا هرچه سریعتر تا دوروز دیگه این کتاب رو موجود کنید میخوام سفارش بدم
۱۳ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
۱۳ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
لسلو کراسناهورکایی نویسنده «تانگوی شیطان»: بدون فاکنر و داستایفسکی نمی‌توان چیزی نوشت
لسلو کراسناهورکایی نویسنده «تانگوی شیطان»: بدون فاکنر و داستایفسکی نمی‌توان چیزی نوشت

بدون ... دیدن ادامه » فاکنر و داستایفسکی نمی‌توان چیزی نوشت

گفتگو با لسلو کراسناهورکایی

نام لسلو کراسناهورکایی (متولد ۱۹۵۴- مجارستان) تا پیش از سال ۲۰۰۰، در کشورهای انگلیسی‌زبان (و حتی دیگر کشورهای جهان) تنها به واسطه فیلم‌های بلا تار شناخته می‌شد. همکاری این دو هموطن منجر به ساخت چندین فیلم طی سی سال گذشته شده و تعدادی از فیلم‌های بلا تار بر اساس رمان‌های کراسناهورکایی ساخته شده است. سال ۲۰۰۰، «ماخولیای مقاومت» نخستین اثری بود که از کراسناهورکایی به انگلیسی ترجمه شد و سپس با فاصله‌ زمانی دوازده ساله، در سال ۲۰۱۲، «تانگوی شیطان» به انگلیسی ترجمه و منتشر شد و سپس به دیگر زبان‌های زنده دنیا، از جمله فارسی با ترجمه سپند ساعدی، نشر نگاه. اما سال ۲۰۱۵ بود که کراسناهورکایی با دریافت جایزه بین‌المللی ‌بوکر، نام خود را به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین نویسنده‌های زنده دنیا سر زبان‌ها انداخت. «تانگوی شیطان» نه‌فقط بهترین رمان کراسناهورکایی که اقتباس سینمایی آن نیز بهترین فیلم بلا تار است. جاناتان رُزنبام منتقد آمریکایی، این فیلم را «قله‌ رفیع آثار بلا تار» بر‌شمرد و از آن به «‌مثابه خواب و خیالی فاکنری» یاد کرد. سوزان سانتاگ، منتقد، نویسنده و نظریه‌پرداز آمریکایی، کراسناهورکایی را «استاد معاصر روایت‌های آخرزمانی» خواند و بلا تار را «نجات‌دهنده سینمای نوین». وی. جی. زِبالد نویسنده آلمانی رمان «آسترلیتز» و نامزد نوبل ادبیات، کراسناهورکایی را یادآور گوگول و مِلویل دانست که «فرسنگ‌ها از دغدغه‌های حقیر دیگر نویسندگان معاصر فاصله دارد.» و ساندی‌تایمز رمان «تانگوی شیطان» را «یک کلاسیک مدرن» معرفی کرد و روزنامه گاردین آن را «بی‌رحم، خاص و درخشنده».آنچه می‌خوانید برگزیده گفت‌وگوی لسلو کراسناهورکایی با دو نشریه انگلیسی‌زبان وایت‌ریویو و میلیونز اینترویو است.

رمان «تانگوی شیطان» در سال ۱۹۸۵ چاپ شد، هم‌زمان با فروپاشی تدریجی نظام کالکتیویستی (نظام اقتصادی مشترک) مجارستان؛ و سال ۲۰۱۲ برای اولین‌بار به انگلیسی ترجمه شد، چند ماه پس از آنکه قانون اساسی جدیدی در مجارستان تصویب شد که بر اساس آن قدرت دولت بیش از رسانه‌ها بود و مجارستان رسما کشوری مسیحی اعلام شد. به‌عنوان یک خواننده‌ آمریکایی وسوسه می‌شوم تا نشانه‌هایی در «تانگوی شیطان» بیابم که وضعیت فعلی مجارستان را پیشگویی می‌کند، نظر خودتان چیست؟

کسانی که به دنبال نشانه‌های زوال در متن کتاب‌هایم هستند هیچ‌گاه ناامید نخواهند شد، همان‌طور که در زندگی عادی هر روز این نشانه‌ها را می‌بینیم. اما هنگامی که در اوایل دهه‌ هشتاد مشغول نوشتن این رمان بودم هیچ‌گاه احساس نمی‌کردم بتوان از آن برداشتی سیاسی کرد یا حتی انعکاس‌دهنده چیزی در جهان سیاست باشد. اینکه بخواهم در «تانگوی شیطان» پیامی سیاسی قرار دهم به اندازه‌ سیاست‌های اتحاد جماهیر شوروی از ذهنم دور بود. تنها چیزی که ذهنم را مشغول می‌کرد این بود که چرا چهره‌ تمام مردم مانند بارانی که مدام بر خاک مجارستان می‌بارید غم‌زده است و چرا خودم، در میان آن مردم و باران، آنقدر غمگین هستم. شاید این حرفم کمی عجیب به نظر برسد اما به نظرم شرایط امروز فرق چندانی با گذشته نکرده است. فروپاشی شوروی و استقلال سیاسی‌ای که پیامد آن بود این شانس را به مجارها داد تا کشورشان را دوباره بسازند -اما سوالی که بلافاصله به ذهن من رسید این بود که چطور همان مردم قادر خواهند بود کشوری نو بسازند؟ همین باعث شد اندوه رهایم نکند. شاید تنها فرق این روزها با سابق این است که باران کمتر می‌بارد، همین.

فصل سوم «تانگوی شیطان» با پاراگرافی از متن کتابی جغرافیایی آغاز می‌شود که شرحی است از گذشته‌ باستانی مجارستان در دوره‌ پالئوزوئیک و مزوزوئیک؛ دوره‌ای که مجارستان زیر دریاها مدفون بود. «دکتر» در حال خواندن این کلمات است و هنگامی که سر بلند می‌کند خود را غرق در اشیای ساده و بی‌ارزش خانه‌ به‌هم‌ریخته‌اش می‌یابد. دو تا از رمان‌های شما که به انگلیسی ترجمه شده‌اند، «ماخولیای مقاومت» و «تانگوی شیطان» که در هر دو لحظاتی است که شخصیت‌های رمان تلاش می‌کنند تا جایگاه خود را در پهنه‌ وسیع زمان و مکان بیابند. اما پس از اینکه به جایگاه خود در هستی می‌اندیشند، تکانه‌ای در ذهن یا تغییری در شرایط پیرامونشان به آنها یادآور می‌شود که در نقطه‌ای دورافتاده از مجارستان روزگار می‌گذرانند. آیا ممکن است وقایع این رمان‌ها در دهکده‌های کوچک کشوری دیگر با فرهنگی متفاوت اتفاق بیفتد؟

نه، گمان نمی‌کنم. شاید بتوان مقایسه‌ای بین آنها انجام داد، اما تصنعی خواهد بود: نکته این است که هر فرهنگی شرایط حساس، شکننده و تکرارناشدنی منحصر به خود را پدید می‌آورد؛ رنگ‌ها، مزه‌ها، بوها، اشیا و حال‌وهوایی که ممکن است مهم به نظر نرسد، اما خصوصیتی ناملموس دارند، البته احتمالا حق با شماست، چون هنر، مثل همین رمان، قادر به برانگیختن احساسات خاصی است، مثلا هنگامی که متنی در مورد حال‌وهوای غمناکِ ‌باری کثیف در شمال پرتغال بخوانم همان حس مالیخولیایی‌ای به سراغم می‌آید که آخرین‌بار پس از سرکشیدن لیوانی پَلینکا در جنوب مجارستان دچارش شدم. اینگونه است که حس‌وحالی عمومی و مشترک میان ساکنان شمال پرتغال و جنوب مجارستان می‌یابیم، و با اینکه کلید برق در این دو کشور متفاوت است، تفاوتی که بسیار مهم و حائز اهمیت است، اما با وجود تاکید بر تفاوت این دو کلید، حرکت دست آخرین کسی که کلید برق بار را می‌زند تا چراغ را خاموش کند در هر دو مکان یکی است.

نویسنده‌ معاصر شما پیتر اِستِرهازی می‌نویسد «جملات کتاب‌های قرن نوزدهم طولانی و درهم پیچیده بود و معنا در ساختاری طویل و بالا و پایین رونده تنیده می‌شد.» آیا این توصیف اِستِرهازی با جملات طولانی‌ای که شما می‌نویسید همخوانی دارد؟

نه، اصلا از چیزی که گفتید سردرنیاوردم. احتمالا اِستِرهازی این جمله را در مورد نوع خاصی از ادبیات قرن نوزدهم یا نویسنده‌ بخصوصی گفته، نمی‌دانم، اما حرفش هیچ ارتباطی به ادبیات مجارستان یا زبان مجاری ندارد. به نظرم این حرف را در مورد سبک نویسندگی خودش گفته باشد. در مورد «جملات طولانی و خلسه‌انگیز» کتاب‌های خودم در نگاه نخست، چیزی به ذهنم نمی‌رسد، اما دوباره که فکر می‌کنم متوجه می‌شوم این جملات طولانی هیچ ارتباطی به نظریه‌ای خاص، نگاهم به زبان مجاری یا هیچ زبان دیگری ندارد، بلکه نتیجه‌ مستقیم «خلسه‌» شخصیت‌های کتاب‌هایم است. درواقع راویان اصلی کتاب‌های من این شخصیت‌ها هستند، نه من، و از آنجا که آدم بسیار ساکتی هستم، می‌توانم حرف‌هایی را که آنها می‌زنند بشنوم، کار من تنها این است که حرف‌های آنها را مکتوب کنم. پس درواقع جملات مورد بحث متعلق به من نیست، بلکه انعکاس آنهایی است که هوسی در دلشان زبانه می‌کشد، هوس اینکه حرف‌هایشان را به گوش کسی برسانند که آن را بفهمد و بدون هیچ شرطی بپذیرد. همین هوس است که آنها را وادار می‌کند با اشتیاقی دیوانه‌وار حرف بزنند. سبک کتاب‌هایم از این ضرورتِ حرف‌زدن نشات می‌گیرد. و یک نکته‌ دیگر: سخنانی که آنها به زبان می‌آورند برای کتاب نیست، به هیچ وجه! کتاب تنها واسطه‌ای است که حامل سخنانشان است. آ‌نها چنان از اهمیت چیزی که می‌خواهند بگویند مطمئن‌اند که کلماتشان بی‌آنکه حاوی معنا و مفهوم منسجمی باشد تاثیری جادویی بر خوانندگان می‌گذارد: تجسد خلسه‌انگیز اعتقادی جادویی، جان‌گرفتن اشتیاق فهمیدن‌شدن.

اولین‌بار مخاطبان انگلیسی‌زبان پس از مشارکت با بلا تار برای ساخت فیلم ۴۵۰ دقیقه‌ای «تانگوی شیطان» باشما آشنا شدند؛ فیلمی که در دهه‌ ۹۰ پای ثابت همه‌ فستیوال‌ها بود. بلا تار با پلان‌های طولانی همان کاری را می‌کند که شما با جملات طولانیتان انجام می‌دهید. این مساله چنان بدیهی است که مطمئنم بارها و بارها به این سوال پاسخ داده‌اید، اما می‌خواهم باز هم بپرسم آیا شما ارتباطی میان این شیوه‌ فیلم‌سازی بلا تار و سبک نوشتن خودتان می‌بینید؟ آیا تصاویری که در ذهنتان می‌بینید به نوعی از دریچه‌ نگاه بلا تار می‌گذرد؟

به نظرم کسانی که شیفته‌ کارهای بلا تار هستند موضوع را اینگونه نمی‌بینند. یک نویسنده برای نوشتن به هیچ چیز احتیاج ندارد، کاملا تنهاست و این بسیار خوب است و باید همینطور باشد. اما یک کارگردان نمی‌تواند بدون مشارکت دیگران فیلمی بسازد. هیچ‌کس تابه‌حال در مورد این موضوع صحبت نکرده است و بعید هم هست هیچ‌گاه کسی در این مورد چیزی بگوید، پس خودم می‌گویم که سینمای بلا تار پس از آشنایی با من و آغاز به همکاری برای ساخت اولین فیلم مشترک کاملا تغییر کرد. دلیل این تغییر بنیادین تاثیری بود که خواندن کتاب‌های من بر او گذاشت و به طور مشخص منظورم «تانگوی شیطان» است که موجب شد نگاه من، طرز فکر من و سبک من را درک کند. در هر ماجرای بزرگ و همکاری مشترک جدی، کسی باید آغازکننده باشد، منبعی که جریان از او شروع شود و در این مورد من آغازگر بودم، من منبع اولیه بودم؛ به بیان دیگر نگاه من بود که تعیین کرد ما چه نوع فیلم‌هایی با یکدیگر خواهیم ساخت. فیلم‌هایی که بلا تار پیش از آشنایی با من ساخته «صادقانه» بودند و همین نقطه‌ قوتشان و چیزی بود که آن فیلم‌ها را متمایز می‌کرد - و دلیلی بود که من بسیار دوستشان داشتم. از اینکه تنها عمل شخصیت اصلی فیلم‌هایش دروغ‌نگفتن بود لذت می‌بردم. این تنها اصل زیبایی‌شناسی فیلم‌هایش بود که فرم مشخصی از فیلم‌های مستند به حساب می‌آمد. بلا تار از هنرپیشگان آماتور استفاده می‌کرد یا هنرپیشه‌هایی را انتخاب می‌کرد که می‌توانست جلوی دوربین آنقدر شکنجه‌شان دهد تا حقیقت را بگویند. وقتی سال ۱۹۸۵ یکدیگر را ملاقات کردیم، بلا تار ناگهان متوجه شد تنها ادبیاتی که می‌توانست با آن کار کند و به شدت به آن احتیاج داشت، تنها ادبیات، تنها سبک، تنها جهان تصویری و دراماتورژی و ریتم تصویری، به بیان دیگر تنها نگاه هنری، روح و کالبدی را که نومیدانه به دنبالش بود یافته است. از آن لحظه به بعد همه‌چیز برایش آسان شد. من همه‌چیز به او دادم، هر آنچه می‌دانستم، جسم و روان؛ همه‌چیز، و همین باعث شد سینمایی واقعا منحصربه‌فرد به وجود آورد؛ سینمایی به راستی اصیل، نوعی از هنر که به کلی با هنر من متفاوت است. من از صمیم قلب هر کمکی از دستم برآید برای او انجام می‌دهم و امروز وقتی به همکاری‌ها و کارهایی که باهم انجام دادیم فکر می‌کنم - منظورم فیلم‌های بلا تار است- از نتیجه‌ کارها راضی هستم. فیلم‌های بلا تار تنها فیلم‌هایی هستند که می‌توانم دیدنشان را تحمل کنم. طی همکاری‌هایی که با او داشتم هیچ‌گاه این بحث مطرح نبود که سازنده‌ فیلم چه کسی است. ما از آنها به‌عنوان فیلم‌های بلا تار نام می‌بردیم. او بود که در فستیوال‌ها شرکت می‌کرد و تا هنگامی که زنده است مدال افتخار بر سینه‌ اوست، بقیه‌ ما همه کسانی هستیم که برایش کار می‌کنیم، ما همه انسان‌های ناشناسی در روند این اتفاقات شادی‌آور هستیم. تنها چیزی که در این میان اهمیت دارد سینمای بلا تار است. منبع الهام، عوامل و باقی همه بی‌اهمیت است.

شخصیت دکتر در «تانگوی شیطان» از زوال حافظه‌اش وحشت دارد و نگران است تا مبادا کوچک‌ترین جزئیات چیزهایی که از برابر چشم‌هایش می‌گذرد نادیده بماند، او این را نشانه مرگ می‌داند. «بر آن شد که همه‌چیز را با دقت و موشکافانه بررسی و ثبت کند، طوری که کوچک‌ترین جزئیات نیز از نظرش پنهان نماند، با وحشت متوجه این موضوع شده بود که بی‌تفاوتی به امورِ آشکارا بی‌اهمیت درواقع قبولِ حکم محکومیتْ به بی‌دفاع‌ایستادن بر جان‌پناه پُلی لرزان است که راهِ میان آشوب و نظمی قابل درک است.» بلافاصله پس از این جملات بخش طنزآمیزی می‌آید که در آن دکتر فهرستی از چیزهایی را که باید به یاد بیاورد ردیف می‌کند. اما به خاطرسپردن تمامی این سرنخ‌های مهم یا بی‌اهمیت او را چنان فلج می‌کند که درنهایت منجر به مرگی متفاوت می‌شود. آیا ساختار این رمان -تانگویی که مدام پیش می‌رود و دوباره به عقب بازمی‌گردد- انعکاس ناتوانی از فراموش‌کردن است؟

چیزی که من خودم قادر به فراموش‌کردنش نیستم جهانی است که خلق کرده‌ایم. همه‌چیز در این جهان اهمیت و جذابیتی یکسان دارد، مگر خود انسان. وقتی بالای کوهی می‌ایستم و پایین دره را نگاه می‌کنم، درخت‌ها در دوردست، گوزن‌ها، اسب‌ها و رودخانه را آن پایین می‌بینم، و بعد بالا را نگاه می‌کنم و ابرها و پرندگان را می‌بینم، همه‌چیز بی‌نقص و جادویی است تا وقتی که به ناگاه انسانی قدم به میان این منظره می‌گذارد. چشم‌اندازی که تا آن لحظه از بالای کوه می‌دیدم و از دیدنش لذت می‌بردم ناگهان نابود می‌شود. در مورد ساختار رمان‌هایم آنقدر مطمئن نیستم چون چندان به این موضوع فکر نکرده‌ام. اما چون به این موضوع علاقه نشان دادید تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که ساختار رمان چیزی نیست که از پیش در مورد آن تصمیمی بگیرم بلکه دیوانگی و غلیان احساسات شخصیت‌های هر کتاب است که تعیین می‌کند ساختار آن کتاب چگونه باشد. یا بهتر آن است که بگویم گویی کسی پشت سر آنها پچ‌پچ می‌کند، اما من خودم هم نمی‌دانم آن شخص کیست. اما از تنها چیزی که مطمئن هستم این است که خودم هم از آن شخص وحشت دارم. اما این اوست که سخن می‌گوید و چیزهایی که می‌گوید کاملا دیوانه‌وار است. تحت این شرایط واضح است که من هیچ کنترلی بر هیچ چیز ندارم. ساختار؟ تعیین ساختار؟ اوست که همه‌چیز را تحت تسلط دارد، دیوانگی او که هر لحظه افزون می‌شود است که همه‌چیز را تعیین می‌کند. با توجه به این خشم و دیوانگی است که به یادآوردن یا فکرکردن در مورد چیزی ممکن نیست - تنها راه چاره فراموش‌کردن است.

در ابتدای فصل پنجم «تانگوی شیطان» گمان کردم «اِشتی» کهن‌الگوی ابله دیوانه است. تا آنکه پس از خواندن چند صفحه به قسمتی از کتاب رسیدم که اِشتی عملی وحشیانه انجام می‌دهد. آیا شما این کار را عمدی انجام دادید و قصد داشتید با بازنویسی یک کهن‌الگو انتظارات اخلاقی‌ای را که خواننده از این شخصیت در ذهن دارد به بازی بگیرید؟ هرچند به اعتقاد من اِشتی بیش از بقیه شخصیت‌های رمان، حسِ همدردی خواننده را برمی‌انگیزاند و تراژیک‌ترین شخصیت کتاب است.

اِشتیکه (نام اصلی او از کلمه‌ «اِشته» به معنای غروب می‌آید، اما در ترجمه به اِشتی ترجمه شد) شخصیت بسیار مهمی است. لحظه‌ای وجود دارد که همه‌چیز دست به دست هم می‌دهد تا این عمل خشونت‌آمیز به وقوع بپیوندد. لطفا گمان نبرید که لطافت این ابله دیوانه به آسانی قابل تحمل است. وقت‌گذراندن با اِشتیکه به این می‌ماند که بخواهید وقتتان را با وجودی بی‌نهایت پاک سپری کنید. پاکی بسیار خطرناک است. شکل‌دادن به وجودی پاک پیامدهای مهمی دارد. پاکی اِشتیکه نشات‌گرفته از این حقیقت است که او یک قربانی است. و یک قربانی به طرز دردمندانه‌ای درک درستی از قربانی‌بودن دارد. بودن با یک قربانی بسیار خطرناک است. من آنقدر اِشتیکه را دوست دارم که هر گاه به او فکر می‌کنم زجر می‌کشم.

رقصی که ساختار «تانگوی شیطان» و«‌هارمونی‌های وِرک‌مایستر» را -که برگرفته از رمان «ماخولیای مقاومت» است- شکل می‌دهد، نشان‌دهنده‌ اشتیاقی پنهان برای نظمی ریتمیک است. گمان می‌کنم انعکاسی از این ضرباهنگ را در ترجمه‌ گئورگ سیرتِش (شاعر انگلیسی-مجارستانی) مشاهده کردم. شاید سوالم به نظرتان عجیب بیاید، می‌خواستم بدانم آیا هنگام نوشتن به موسیقی گوش می‌دهید؟ اگر پاسختان مثبت است، چه موسیقی‌ای؟

نه، من کتاب‌ها و جملات را در ذهنم می‌نویسم - بیرون از ذهن من هیاهویی تحمل‌ناپذیر است، داخل آن سکوتی است هراس‌آور، غیرقابل تحمل و تپنده.

در پایان سوالی داشتم که ممکن است ذهن بسیاری از خوانندگان را مشغول کرده باشد و آن مقایسه‌ «تانگوی شیطان» با رمان‌های فاکنر است. در هر دو جملات طولانی و ریتمیک هستند؛ دهکده‌ای رو به نابودی که گذشته‌ای نفرین‌شده دارد و شاهد تغییرات مداوم زمان هستیم. آیا رمان‌های فاکنر چه به انگلیسی و چه ترجمه‌های مجارستانی آن تاثیری بر شیوه‌ نوشتن شما گذاشته است؟

بله، رمان‌های فاکنر تاثیری خارق‌العاده بر من دارند و خوشحالم که فرصتی پیش آمد تا به این قضیه اذعان کنم. تاثیر فاکنر -به‌ویژه «گور به گور» و «خشم و هیاهو» تاثیری عمیق بر من گذاشت: احساسات تند و تیز، حس ترحمی که در انسان برمی‌انگیزاند، همه‌ شخصیت‌ها، ابهت و ساختار ریتمیک رمان‌های فاکنر مرا در خود غرق می‌کند. شانزده، هفده ساله بودم که کتاب‌هایش را خواندم، در سنی که انسان به آسانی تحت‌تاثیر قرار می‌گیرد. من همچنین خواننده‌ پروپاقرص رمان‌های داستایفسکی، ازرا پاوند، و رمان‌های «والدن» از هنری دیوید تُرو و «دل‌شکسته» نوشته ناتانیل وِست هستم - می‌توانم بی‌شمار کتاب و نویسنده به این فهرست اضافه کنم. من بدون این نویسندگان بزرگ نمی‌توانستم چیزی بنویسم. همان‌طور که همین حالا هم بدون آثار بزرگ قادر به نوشتن نخواهم بود، به همین دلیل است که بسیار خوشحالم بر سیاره‌ای زندگی می‌کنم که تامس پینچون [نویسنده آمریکایی رمان «جاذبه رنگین‌کمان» و برنده کتاب ملی آمریکا] هم بر آن می‌زید.

منبع: وب‌سایت مد و مه
۰۱ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این رمان روایت یک زن مستقل رو بیان میکنه که با سختی های زیادی در زندگیش مواجه میشه اما در تمامی این مراحل تنها چیزی که براش مهم هست ازادی هست
به دنیال نسیم ازادی
در این رمان میشه یک عشق واقعی رو تجربه کرد
عشقی ... دیدن ادامه » با ده ها تضاد چه شخصی و چه اجتماعی
ازدواج یک خدمتکار با یک ارباب
تقریبا بر خلاف اون زمان
با اختلاف سنی زیاد
اما این عشق درگیر یک اشتباه بزرگ میشه
توصیه نه چندان غلط یک خدمتکار پیر دیگه
البته این کار از دید خود اون خدمتکار اشتباه نیست
روایت گر یک نظر سنجیده ولی یک تصمیم اشتباه
تباهی بهترین لحظات یک عشق واقعی
....
در این رمان میشه وجود خدارو احساس کرد
وجودی از جنس محبت و عدالت
نه خواسته واقعی بنده ای رو پس میزنه
و نه عدالت رو زیر پا میذاره
در نهایت این رمان روایت زنی مستقل هست که همواره دنبال نسیم ازادی میگرده

و چه قشنگ هست این جمله :اگر برای پرنده ای دون بریزی بری طرفش فرار میکنه
جون میدونه ازادی از همه جی مهم تره!!!!
به دنبال نسیم ازادی واقعی باش
این پیشنهاد منه تحول زندگی بستگی به تصمیم درست شما داره....
۲۴ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دیوار یکی از بزرگترین آثار داستانی ژان پل سارتر است که مشتمل بر ۵ داستان کوتاهی می باشد که این نویسنده در طول عمر خود نوشته است. این کتاب در سال ۱۹۳۹ منتشر شد و بلافاصله شهرت و موفقیتی برایش به ارمغان آورد. این داستان‌ها با زمینه هستی گرایانه خود بازتاب دهنده عقاید فلسفی سارتر در مورد تعهد و رستگاری از طریق هنر است. داستان های کتاب به ترتیب دیوار، اتاق، اروستراتوس، صمیمیت و کودکیِ یک رهبر نام دارد. بی شک برجسته ترین داستان این مجموعه همان داستان دیوار است که نام کتاب هم از آن گرفته شد است.

داستان دیوار موقعیتی را شرح می دهد که در آن سه زندانی سیاسی در زمان جنگ های داخلی اسپانیا به مرگ محکوم شده اند. دیوار به محل اعدام آن ها اشاره می کند. هنگامی که به یکی از زندانیان به نام پابلو برای نجات جان خود پیشنهادی از طرف مامورین زندان داده می شود، او ابتدا این پیشنهاد را نمی پذیرد اما نقشه ای طرح می کند و سعی می کند آن را اجرا کند. بعد از مدتی متوجه می شود که همه چیز آن طور که او تصور کرده بوده پیش نرفته و اوضاع از کنترل او خارج شده است.

داستان ... دیدن ادامه » اتاق در مورد زنی است که به دلیل بیماری ناشناخته ای در اتاق خود بستری است و در همین حال که راحت الحلقوم می خورد به خاطرات خود می اندیشد. هنگامی که همسرش به دیدن او می آید آن ها در مورد دختر خود و همسرش که به دیوانگی مبتلاست بحث می کنند.

اروستراتوس (داستان سوم)، در باره مردی جامعه ستیز که تصمیم دارد با پیروی از هروستراتوس به وسیله قتل تصادفی شش نفر تاریخ ساز شود است. اما هنگامی که با اسلحه خود به خیابان می رود تا نقشه خود را عملی سازد افکار دیگری ذهن او را مشغول می کند.

داستان صمیمیت در مورد زنی است که می خواهد خود را از قید و بند های جامعه آزاد کند و به آزادی برسد. بنابراین تصمیم می گیرد که همسر خود را رها کرده و با دوست خود بگریزد.

داستان آخر (کودکیِ یک رهبر) این کتاب از کودکی تا جوانی پسری به نام لوسین را تعریف می کند که فرزند مردی کارخانه دار و ثروتمند است. لوسین در جوانی به دنبال هویت خود می گردد و سعی دارد به این سوال جواب دهد که در زندگی چه مشکلی دارد که راحت نیست.
۲۸ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب فوق العادست و حق رمارک بود در سال 1929 جایزه نوبل بگیره نه وداع با اسلحه
۰۲ آذر
تاجایی که میدونم همینگوی نوبل را برای پیرمرد و دریا گرفت نه وداع بااسلحه
۰۳ آذر
والا تو لیست جایزه نوبل هر دو اثر هست و من واقعا ماجرای جایزه ی نوبل رو نمیدونم ولی فک کنم به مجموعه آثار میدن در کل وداع با اسلحه توی صد کتابی که باید خواند هم هست در حالی که به نظر من خوندن کتاب در غرب خبری نیست واقعا به همه واجبه چون کاملا نشون دهنده عام ... دیدن ادامه » فریبی حکومت و بازیچه قرار گرفتن مردم عادی هستش و کاملا صادقانه و بی طرفه که من در کمتر اثری همچین صداقتی رو دیدم اونم درباره جنگ.
۱۲ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام؛ فکر می کنم اولین داستان از مجموعه داستان های یو نسبو با کارآگاهی هری هول هست. داستان در سیدنی اتفاق افتاده و جایزه کلید شیشه‌ای را از آن خود کرده است.
۳۰ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خوشم نیومد
۱۹ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یه رمان درباره زندگی آدم مدرن امروز. به نظرم با خوندن این کتاب واقعا میشه به ارزش شادبودن پی برد
۱۹ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با سلام بنده شنبه مورخ 5 آبان خریداری کردم ولی هنوز به دست من نرسیده است
۰۷ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب بسیار عالی و کامل بود و بدون زیاده گویی مباحث را دقیق شفاف مطرح کرده است. می تونم بگم که اولین کتاب کاملا تخصصی و مفید در نوع خودش در این حوزه است
۰۷ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 45