دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
ارزشش را دارد از درخت انجیر بالا برویم تا شاید بتوانیم انجیری بچینیم. این کار، بهتر از این است که زیر سایه‌اش دراز بکشیم و منتظر افتادن میوه بمانیم. در هر حال، باید به استقبال خطر رفت...!

دخمه | ژوزه ساراماگو
میم امیری این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمها هیچ وقت تنها نیستند . وقتی آدم تنها شد کافی است کسانی را که دوست دارد در نظر مجسم کند، مجسم کند که آن آدمها در ذهن او حضور دارند، کاری ندارد، همین...!

ناپدیدشدگان | آریل دورفمان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از وقتی او را گم کردم، از زمانی که یک دیوار سنگین، یک سد نمناک بدون روزنه به سنگینی سرب جلوی من و او کشیده شد، حس کردم که زندگیم برای همیشه بیهوده و گم شده است. اگر چه نوازش نگاه و کیف عمیقی که از دیدنش برده بودم یکطرفه بود و جوابی برایم نداشت؛ زیرا او مرا ندیده بود، ولی من احتیاج به این چشمها داشتم و فقط یک نگاه او کافی بود که همه مشکلات ... دیدن ادامه » فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند. به یک نگاه او دیگر رمز و اسراری برایم وجود نداشت...!

بوف کور | صادق هدایت
از راننده تاکسی می خواهم مرا انتها بلوار پیاده کند. باید کمی راه بروم. به قوطی کنسرو تخیلاتم لگد می زنم. از تلفن های همراه بیزارم، از ساگان بیزارم، از بودلر، از همه این حقه بازی ها بیزارم. از غرور خویش بیزارم...!

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد| آنا گاوالدا | مترجم: الهام دارچینیا
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انسان می تواند شهری را تغییر دهد و جای آن را عوض کند ولی هیچ کس نمی تواند مکان یک چاه را عوض کند؛ کسانی که یکدیگر را دوست دارند هم را می یابند، تشنگی شان را برطرف می کنند خانه شان را می سازند و بچه هایشان را در کنار چاه بزرگ می کنند . اما اگر یک روز یکی از آنها تصمیم بگیرد که برود چاه به دنبال او نخواهد رفت ... عشق همانجا می ماند، رها شده اما ... دیدن ادامه » همواره سرشار از آب پاک و خالص...!

کنار رود پیدرا نشستم و گریستم | پائولو کوئیلو
Mansooreh Riahialam این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چه با شتاب آمدی ! گفتم برو ! اما نرفتی و باز هم کوبه در رو کوبیدی. گفتم: بس است برو ! گفتم اینجا سنگین است و شلوغ . جا برای تو نیست .اما نرفتی . نشستی و گریه کردی ان قدر که گونه های من خیس شد . بعد در رو گشودم و گفتم نگاه کن چه قدر شلوغ است ! و تو خوب دیدی که انجا چه قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و ... دیدن ادامه » حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و یاس و زخم و دل تنگی و اشک و آشوب و مه و مه و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت در رهم ریخته بود و دل گیج گیج بود . و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود . گفتی اینجا رازی نیست ؟ گفتم : راز ؟ گفتی : من آمدم ...!

روی ماه خداوند را ببوس| مصطفی مستور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به زودی . به زودی . به زودی . به زودی . این به زودی کی خواهد بود ؟ چه کلمه هراس انگیزی است این به زودی . به زودی ممکن است یک ثانیه دیگر باشد . به زودی می تواند یک سال طول بکشد . به زودی کلمه ای است هراس انگیز . این به زودی آینده را در هم می فشارد ، آن را کوچک می کند و دیگر هیچ چیز مطمئنی در کار نخواهد بود . هر چه هست دودلی و تزلزل مطلق خواهد بود . ... دیدن ادامه » به زودی هیچ نیست و به زودی چه بسا چیزهایی است . به زودی همه چیز است . به زودی مرگ است ...!

قطار به موقع رسید | هاینریش بل
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من با استعداد بودم . یعنی هستم . بعضی وقت‌ها به دست‌هایم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی بشوم . یا یک چیز دیگر . ولی دست‌هایم چه کار کرده اند ؟ یک جایم را خارانده‌اند ، چک نوشته‌اند ، بند کفش بسته‌اند ، سیفون کشیده‌اند و غیره .دست‌هایم را حرام کرده‌ام .
همین‌طور ذهنم را...!

عامه‌پسند | چارلز بوکوفسکی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمها همه چیز رو همین طور حاضر و آماده از دکان ها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند، آدمها مانده اند بی دوست.
تو اگر دوست میخواهی خوب مرا اهلی کن...!

شازده کوچولو | آنتوان دو سنت‌ اگزوپری
رضا قاسمی و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمها همه چیز رو همین طور حاضر و آماده از دکان ها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند، آدمها مانده اند بی دوست.
تو اگر دوست میخواهی خوب مرا اهلی کن...!

شازده کوچولو | آنتوان دو سنت‌ اگزوپری
نفیسه خاقان‍‍‍پور و Mansooreh Riahialam این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمها همه چیز رو همین طور حاضر و آماده از دکان ها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند، آدمها مانده اند بی دوست.
تو اگر دوست میخواهی خوب مرا اهلی کن...!

شازده کوچولو | آنتوان دو سنت‌ اگزوپری
Mansooreh Riahialam این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمها همه چیز رو همین طور حاضر و آماده از دکان ها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند، آدمها مانده اند بی دوست.
تو اگر دوست میخواهی خوب مرا اهلی کن...!

شازده کوچولو | آنتوان دو سنت‌ اگزوپری
Mansooreh Riahialam این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمها همه چیز رو همین طور حاضر و آماده از دکان ها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند، آدمها مانده اند بی دوست.
تو اگر دوست میخواهی خوب مرا اهلی کن...!

شازده کوچولو | آنتوان دو سنت‌ اگزوپری
ثنا آذری و Mansooreh Riahialam این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمها همه چیز رو همین طور حاضر و آماده از دکان ها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند، آدمها مانده اند بی دوست.
تو اگر دوست میخواهی خوب مرا اهلی کن...!

شازده کوچولو | آنتوان دو سنت‌ اگزوپری
آدمها همه چیز رو همین طور حاضر و آماده از دکان ها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند، آدمها مانده اند بی دوست.
تو اگر دوست میخواهی خوب مرا اهلی کن...!

شازده کوچولو | آنتوان دو سنت‌ اگزوپری
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمها همه چیز رو همین طور حاضر و آماده از دکان ها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند، آدمها مانده اند بی دوست.
تو اگر دوست میخواهی خوب مرا اهلی کن...!

شازده کوچولو | آنتوان دو سنت‌ اگزوپری
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جوان 16 ساله می داند رنج کشیدن یعنی چه زیرا خودش رنج کشیده است. ولی آن طور که باید نمی داند که دیگران هم رنج می کشند،زیرا دیدن رنج دیگران کافی نیست. تا کسی خودش رنج نبیند نمی تواند بفهمد رنج یعنی چه...!

امیل | ژان ژاک روسو
آرمان حیدری ارجلو این را خواند
زینب محمدی و قاریاقدی یُلمه این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آیا مردها خنده آور نیستند؟ وقتی می خواهند برای تعریف از تو آخرین زورشان را بزنند با ناشیگری به تو می گویند که یک مغز مردانه داری...!

دشمن عزیز | جین وبستر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بعضی چیزهای دور و برمان تغییر می کند، آسان تر می شود یا سخت تر، این جوری یا آن جوری، اما در اصل هیچ چیز تغییر واقعی پیدا نمی کند. من به این اعتقاد دارم. تصمیمات خودمان را گرفته ایم، زندگیمان در جریان است، و آن قدر ادامه پیدا می کند تا به آخر برسد. اما اگر این طور است پس بعدش چی؟ منظورم این است آخه که چی، به این موضوع اعتقاد داشته باشی اما ... دیدن ادامه » پنهان کنی، تا این که یک روز اتفاقی بیفتد که باید چیزی را عوض کند، بعد ببینی در نهایت هیچ چیز قرا نیست عوض بشود. آن وقت چی؟ در این اثنا، حرف ها و رفتار دوروبری هایت طوری باشد که انگار تو همان آدم دیروزی، یا دیشبی، یا پنج دقیق پیش هستی. اما تو داری توی یک بحران دست و پا می زنی. حس می کنی
قلبت لطمه دیده...!

وقتی از عشق حرف می زنیم | ریموند کارور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از اتفاق روزگار ، تراوت کتابی درباره درخت پول نوشته بود . به جای برگ, اسکناس بیست دلاری داشت .گلهای درخت، سهام دولتی بود . میوه های آن الماس بود . درخت پول، انسانها را به خود جلب می کرد و این انسانها اطراف ریشه های آن, همدیگر را به قتل می رسانیدند و به کود مناسبی برای درخت تبدیل می شدند .
بله، رسم روزگار چنین است ...!

سلاخ ... دیدن ادامه » خانه شماره پنج | کورت وانِگات جونیور
مشتاق حسین این را خواند
روژیتا احمدی ، parisa zendebudi و مصطفی صفایی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اسکارلت ، من هیچ وقت در زندگی آدمی نبودم که قطعات شکسته ظرفی را با حوصله زیاد جمع کنم و به هم بچسبانم و بعد خودم را فریب بدهم که این ظرف شکسته همان است که اول داشته ام.
آنچه که شکست شکسته و من ترجیح می دهم که در خاطره خود همیشه آن را به همان صورتی که روز اول بود حفظ کنم تا اینکه آن تکه ها را به هم بچسبانم و تا وقتی زنده ام آن ظرف شکسته را مقابل چشمم ببینم...!

بر ... دیدن ادامه » باد رفته | مارگارت میچل
شیدا بخشی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید، شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم.
ما هرگز از آن چه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم . ترس، سوغات آشنایی هاست.
هیچ پایانی به راستی پایان نیست . در هر سرانجام ، مفهوم یک آغاز نهفته است.
چه ... دیدن ادامه » کسی می تواند بگوید "تمام شد" و دروغ نگفته باشد...!

بار دیگر شهری که دوست می داشتم | نادر ابراهیمی
سمانه خانی و احمد رفیع زاده این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ما تربیت شده ایم چیزی را باور کنیم که وجود ندارد زیرا موجودات زنده ای هستیم که نمی خواهیم رنج ببریم . بنابراین تمام نیرویمان را صرف این می کنیم که به خودمان بقبولانیم که چیزهایی وجود دارند که ارزش زحمت کشیدن را دارند و به خاطر آنهاست که زندگی مفهومی دارد...!

... در بند حال برای اندیشیدن به فردا... ولی اگر کسی از فردا هراس دارد به خاطر این است که نمی داند چگونه حال را بسازد و وقتی کسی نمی داند چگونه حال را بسازد، به خود می گوید که فردا خواهد توانست آن را بسازد و این چرند است زیرا فردا همیشه بدل به امروز می شود، متوجه هستید؟...!

... ... دیدن ادامه » ما هرگز آن سو تر از یقین های خودمان را نمی بینیم و خطرناک تر از آن ، از ملاقات کردن با دیگران صرف نظر کرده ایم ، ما جز ملاقات کردن با خودمان کار دیگری نمی کنیم ، بی آن که خودمان در این آیینه های همیشگی بشناسیم . اگر ما متوجه می شدیم ، اگر از این امر آگاهی می یافتیم که هرگز جز خودمان کس دیگری را در دیگری نمی بینیم ، که ما در بیابان تنها مانده ایم ، راهی جز دیوانه شدن برای مان باقی نمی ماند...!

... پالوما: این بو از کجاست؟
زن سرایدار: یک مشکل گرفتگی لوله در حمام من وجود دارد.
پالوما: شکست لیبرالیسم!
زن سرایدار: نه، مساله مربوط به کانال کشی است و لوله ای گرفته است.
پالوما: این همان چیزی است که من به شما می گویم: چرا لوله کش تا امروز نیامده است؟
زن سرایدار: چون مشتری دیگری هم دارد.
پالوما: نه! چون اجباری ندارد. چرا اجباری ندارد؟
زن سرایدار: چون به تعداد کافی رقیب وجود ندارد.
پالوما،پیروزمندانه: به حد کافی نظارت و کنترل وجود ندارد!...!

... اگر در یک چیز داراها با ندارها مشترک اند همان روده های تهوع آورشان است که همیشه خود را جایی از شر محتویات نفرت آورشان خلاص می کنند...!

ظرافت جوجه تیغی / موریل باربری/ مترجم: مرتضی کلانتریان
مشتاق حسین و Emile آژار این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای من لحظه مشخصی برای کشف حقیقت نبوده و هیچ چیز بخصوصی ناگهان الهام بخش من نشده، بلکه فقط مجموعه ای منظم از هزاران مورد بی حرمتی، هزاران مورد خرد شدن شخصیت و هزاران مورد لحظه از یاد رفته مرا به خشم می آورد، شورشی می کرد و این خواسته را در من تقویت می کرد که با سیستمی که مردم مرا اسیر خود کرده مبارزه کنم.
هیچ روز بخصوصی وجود نداشته که ... دیدن ادامه » در آن روز گفته باشم از امروز به بعد زندگی خود را وقف آزادی مردم می کنم، بلکه فقط پی بردم که در حال مبارزه هستم و جز این نمی توانم کار دیگری انجام دهم...!

راه طولانی به سوی آزادی / نلسون ماندلا
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کلاغ‌ها می‌گویند که یک کلاغ تک می‌تواند افلاک را نابود کند. در این باب هیچ شکی نیست، اما این مساله علیه افلاک نیست، چون معنای افلاک فقط این است « ناممکن بودن کلاغ‌ها »...!


آخرین عشق کافکا / کاتی دیامانت / مترجم: سهیل سمی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
توماس بودنبروک گفت: «چه موج‌های بلندی. ببین چه‌طور در زنجیره‌ای بی‌پایان یکی بعد از دیگری بیهوده و عبث پیش می‌آیند و سر به ساحل می‌کوبند. با این همه، مثل هر چیز ساده و ضروری‌ای آرامش بخش و تسلا دهنده‌اند. در این چند روز من دلبسته‌ی دریا شده‌ام. شاید به دلیل دوری راه بود که بیشتر‌ها کوهستان را ترجیح می‌دادم. حالا دیگر شوق کوهستان ... دیدن ادامه » در دلم نیست. به گمانم در کوهستان بترسم و خجل بشوم. کوهستان بیش از اندازه خودکامه، بی‌نظم و متنوع است. شک ندارم که در کوهستان احساس حقارت می‌کنم. راستی کسانی که یکنواختی دریا را ترجیح می‌دهند،‌ چه کسانی هستند؟»...!

بودنبروک‌ها ( زوال یک خاندان) / توماس‌ مان/ مترجم : علی اصغر حداد
علی صمیمی و مشتاق حسین غوردروازی این را خواندند
علی محمدنژاد و قاریاقدی یُلمه این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بهترین راه حل همیشه به طرز خنده داری ساده است...!

... کمک! چه حرف مفتی! خوب بگذار حرف مفت باشد. وقتی داری می میری فردیت به چه دردت می خورد. دلش می خواست در هر وضعی به زندگی ادامه دهد. حتی اگر در زندگی اش به قدر کاهی در انباری نشانی از فردیت نباشد...!

... ... دیدن ادامه » تکرار به نحوی هولناک ادامه داشت. بی تکرار نمی شد زندگی کرد, مثل ضربان قلب , اما این نکته هم درست بود که ضربان قلب همه چیز زندگی نبود...!

... هیچ چیز مهمی در روزنامه‌ها نبود. همه‌اش برجی توهمی، ساخته از آجرهای وهم و پر از سوراخ. اگر زندگی فقط از چیزهای مهم ساخته شده باشد،به راستی خانۀ شیشه‌ای خطرناکی خواهد بود که کمتر می‌توان بی پروا دست به دستش کرد. اما زندگی روزمره دقیقاً شبیه این عنوان‌ها بود. و بنابراین هرکس با دانستن بی‌معنایی وجود، مرکز پرگارش را در خانۀ خود می‌گذارد...!

... عشق به زاد و بوم و تعهد فقط در صورتی معنا می دهد که آدم با دست کشیدن از آن چیزی را از دست بدهد. آخر این زن چه داشت که از دست بدهد؟...!

زن در ریگ روان / کوبو آبه / مترجم:مهدی غبرایی
سهیل میراحمد این را خواند
فرشته حسین پور و مریم محمدی وند این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
واسه من اینجوریه که بیشترین کارایی رو وقتی دارم که محتاج پولش نیستم. وقتی فقط عشق دارم. بدون اجرت مالی خودمو از عوامل تاثیرگذار اجتماعی دور نگه میدارم. مخصوصا پول. چیزی که من دنبالشم پاداش معنویه. آوردن مردم به درون اینجا و اکنون. توی جهان واقعی. یعنی در لحظه ی حال. گذشته به درد ما نمیخوره. آینده پر دلواپسیه. فقط حال واقعیه، همون اینجا و اکنون. دم را دریاب...!
...خیلی از آدم ها می دانند چه باید بکنند ، ولی چند نفرشان می توانند انجامش دهند ؟...!

برگرفته ... دیدن ادامه » از کتاب "دم را دریاب" / سال بلو / مترجم: بابک تبرایی
مریم محمدی وند این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
واسه من اینجوریه که بیشترین کارایی رو وقتی دارم که محتاج پولش نیستم. وقتی فقط عشق دارم. بدون اجرت مالی خودمو از عوامل تاثیرگذار اجتماعی دور نگه میدارم. مخصوصا پول. چیزی که من دنبالشم پاداش معنویه. آوردن مردم به درون اینجا و اکنون. توی جهان واقعی. یعنی در لحظه ی حال. گذشته به درد ما نمیخوره. آینده پر دلواپسیه. فقط حال واقعیه، همون اینجا و اکنون. دم را دریاب...!
...خیلی از آدم ها می دانند چه باید بکنند ، ولی چند نفرشان می توانند انجامش دهند ؟...!

برگرفته ... دیدن ادامه » از کتاب "دم را دریاب" / سال بلو / مترجم: بابک تبرایی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اسب ها هرگز با هم مسابقه نمی دهند. ما انسان ها هستیم که آن ها را به مسابقه می کشیم. اسب ها هنگامی که آزاد و سر مستند به سرعت بادها می دوند. زنبورهای عسل نیز از هم پیشی نمی گیرند، همگی از گل ها کام دل برمی گیرند. و در پایان نیز کمتر از شهد گل نمی آفرینند. بال های یک پرنده با هم رقابت نمی کنند که به پروازش درآورند، و پرندگان نیز در یک دسته و در زمان پرواز از هم جلو نمی زنند، ولی همه ی آن ها به اوج می رسند.
ما انسان ها نیز گله وار آفریده نشده ایم که با هم مسابقه ی زندگی دهیم، ما تک تک به وجود آمده ایم تا زیست کنیم و به اوج های لایتناهی برسیم...!

... ... دیدن ادامه » حالا من با خود فکر می کنم که آری به تنهایی مسابقه دادن بالاترین لذت و شوق زندگی را همراه دارد. تنها دویدن را همه باید بیاموزند. تنها دویدن، شتاب در رسیدن به جایی نیست، حرکتی است در ژرفای خود و طبیعت. این نکته در آن روز و در آن موقعیت شلوغ و پر هیاهوی زندگی من لحظه ای بیدار کننده و اثر گذار بود...!

... سرعت تنها اسلحه ای است که انسان توسط آن می تواند بر زمان غلبه کند. آرزوی نهانی انسان بدون آن که خودش نیز متوجه آن باشد آن است که زمان را متوقف کند و برای متوقف کردن زمان فقط یک راه وجود دارد: حرکت با حد اعلای سرعت در جهان که سرعت نور است. انسان با همه جوهر وجود خود می خواهد که از سنگینی جسم رهایی یافته و به انرژی روح تبدیل شود. و این راز تنها در حرکت با سرعت نور نهفته است...!

تنها دویدن / نادر خلیلی
آترین انصاری این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید