دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
خاله آگی می گوید:خب چی شد؟ و به او می گویم که کارم تا دوشنبه شروع نمی شود. می گوید لباس هایم مایه آبرو ریزی ست آنها را با چی شسته ام.
با صابون اسید فنیک
بوی کبوتر مرده می دهند و تو با این سر و وضعت آبروی تمام خانواده را می بری
مرا ... دیدن ادامه » به مغازه روچ می برد و از حراج آنجا برایم یک پیراهن.. یک پولوور.. یک شلوار.. دو جفت جوراب و یک جفت کفش تابستانی می خرد. دو شیلینگ به من می دهد تا برای تولدم یک کیک کوچولو و چای بخرم .بعد سوار اتوبوس می شود تا به خیابان اوکانل برود..از بس چاق و تنبل است حاضر نیست پیاده برود.
چاق و تنبل هست.. از خودش هم پسری ندارد با وجود ِ این به خاطر کار تازه ی من برایم لباس نو می خرد.
به طرف بار انداز آرتور می چرخم بسته ی لباس های نویم زیر بغلم است و باید درست در لبه ی رودخانه ی شانون بایستم تا تمام دنیا اشک های یک مرد را در چهاردهمین سالگرد تولدش نبینند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک کارآگاه خصوصی ترک‌تبار در آلمان، کمال کایانکایا، از همان نگاه اول یکی از نامتعارف‌ترین کارآگاهان تاریخ ادبیات پلیسی جهان را پیش روی مخاطب می‌گذارد؛ در کشوری که مایه‌های نژادپرستانه یکی از برگ‌خریدهای مهم در مناسبات جاری میان توده مردم و روابط اجتماعی آن‌هاست، به‌خصوص در قبال مهاجران ترک که بخش عمده مهاجران این کشور را تشکیل می‌دهند. بنابراین بادید تحقیرآمیزی که نسبت به آن‌ها وجود دارد موقعیتی اساساً چالش‌برانگیز را در برابر ما قرار می‌دهد که می‌تواند بسیار جذاب باشد که هست. «تولدت مبارک آقا کمال!»(۱) رمانی است خوش‌خوان و پرکشش که اگر کمی وقت داشته باشید در یک نشست هم می‌توان آن را خواند.

یاکوب میکلسون، خالق کمال کایانکایا، نویسنده‌ای آلمانی‌ است که در ۱۹۶۴ در فرانکفورت متولد شد. نام مستعار یاکوب آرژونی را با ترکیب نام خود و نام همسر مراکشی‌تبارش ساخت. در سال ۱۹۸۵ با نگارش رمان «تولدت مبارک، ترکه!» به شهرت رسید. در ۱۹۹۱ فیلمی بر اساس این رمان ساخته‌شد که به دامنه شهرتش افزود. این توفیق باعث شد یاکوب آرژونی به نوشتن رمان‌هایی با این شخصیت ادامه دهد و با حضور این کارآگاه خصوصی سه داستان دیگر نوشت که از میان آن‌ها برای رمان «یک مرد، یک جنایت» در سال ۱۹۹۲ جایزه بهترین کتاب جنایی سال آلمان را برد. وی پاییز ۲۰۱۲ پنجمین جلد از مجموعه داستان‌های این کارآگاه ترک‌–‌آلمانی را با نام «برادر کمال» منتشر کرد.

اما ... دیدن ادامه » متأسفانه یک سال بعد، در ۴۸ سالگی زمانی که کتاب‌های جنایی و کارآگاه ترک‌تبارش در اوج محبوبیت قرار داشتند به دلیل بیماری سرطان لوزالمعده با زندگی وداع گفت.

آرژونی در کنار رمان‌های پلیسی، آثار دیگری نیز نوشت که رمان‌های «هوفن سحرآمیز» (۱۹۹۶)، «احمق، پنج داستان» (۲۰۰۳)، «تکالیف» (۲۰۰۴)، «چز مکس» (۲۰۰۶) و «ادی مقدس» (۲۰۰۹) ازجمله آن‌ها هستند.

داستان‌های پلیسی یاکوب آرژونی بیش از آنکه همانند آثار متأخر این ژانر، حاصل آشنایی‌زدایی از الگوها و یا کلیشه‌های ادبیات پلیسی و جنایی باشد، مستقیماً از قواعد و سنت‌های آشنای ادبیات کارآگاهی آمریکا تأثیر پذیرفته است. شاخص‌ترین این چهره‌ها نیز شمایل‌های بزرگ این ژانر یعنی فیلیپ مارلو و سام اسپید هستند. دو کارآگاه خصوصی که به ترتیب توسط ریموند چندلر و دشیل همت خلق‌شده‌اند. کارآگاهانی تنها، بذله‌گو و تلخ‌اندیش با طنزی تند و گزنده در کلام. البته دامنه تأثیرپذیری یاکوب آرژونی از ریموند چندلر به‌مراتب بیشتر بوده، چراکه علاوه بر ویژگی‌های قهرمان رمانش، از شیوه نثرنویسی چندلر و نوع خاص توصیفات او در حین روایت داستان‌هایش نیز بسیار متاثر است. بی‌اغماض در میان خیل نویسندگانی که از سبک‌کار ریموند چندلر پیروی می کرده اند و اغلب نیز ناموفق بوده‌اند، یاکوب آرژونی از انگشت‌شمار چهره‌های موفق است.

«تولدت مبارک آقا کمال!» متأثر از سبکی در رمان پلیسی جنایی است که به‌عنوان رمان پلیسی رئالیستی شناخته می‌شود. این سبک با گذاشتن نقطه پایان بر سنت‌های رمان کارآگاهی پیش از خود (رمان‌های عصر طلایی ادبیات پلیسی که نویسندگانی چون آگاتا کریستی یا دروتی سایرس نمایندگان شاخص آن بودند)، محل وقوع این قصه‌ها را از خانه‌های بزرگ طبقات اشرافی به سطح جامعه و به میان توده عادی مردم برد. این تغییر مکان نه‌تنها باعث شد از زبان مردم عادی در داستان‌هایشان استفاده کنند، بلکه تبهکارانی را که باانگیزه‌های دیگرگونه دست به جنایت می‌زدند وارد آثار خود کردند. تبهکارانی که جرم و جنایت اغلب آن‌ها ناشی از ناهنجاری‌های اجتماعی بود. چنین ویژگی‌هایی دست‌به‌دست هم داد تا این داستان‌ها از فضایی متفاوت، واقع‌گرایانه و اجتماعی برخوردار باشند. کارآگاهان این آثار هم دیگر نوابغی با سلول‌های خاکستری مغز قدرتمند و شکست‌ناپذیر نبودند که اغلب برای به رخ کشیدن هوش و نبوغ خود دست به کشف راز جنایت‌ها می‌زدند. این کارآگاهان که اغلب از وضع مالی خوبی برخوردار نبودند در قبال دستمزدی نه‌چندان زیاد خود را به خطر می‌انداختند و در کنار قدرت تجزیه تحلیل خود، گاه با زور بازو، قدرت هفت‌تیر و یا ماجراجویی تبهکاران را گرفتار می‌کردند.

بنابراین خشونت جزئی جدانشدنی از این آثار محسوب می‌شد. مجموعه‌ی آنچه گفته شد کم‌وبیش همان ویژگی‌هایی است که در رمان «تولدت مبارک آقا کمال!» نیز شاهد هستیم و اتفاقاً مهم‌ترین هنر یاکوب آرژونی آن است که از این ویژگی‌ها به شکلی خلاقانه و در جهت نشان دادن اوضاع ‌و احوال مهاجران ترک بهره برده است. هم ازلحاظ بازگویی اینکه اغلب آن‌ها در محلات سطح پایین زندگی می‌کنند و مشاغل سخت و پیش‌پاافتاده دارند و هم اینکه بسیاری از آن‌ها برای گذران زندگی درگیر قاچاق مواد مخدر یا فحشا می‌شوند. چنین افرادی شخصیت‌های اصلی این رمان را تشکیل می‌دهند. همچنین در طول رمان به‌روشنی می‌توان دریافت که جامعه آلمانی میانه چندانی با این مهاجران ندارد و در بهترین حالت به‌عنوان شهروندان درجه‌دو به آن‌ها می‌نگرد.

یاکوب آرژونی رمان «تولدت مبارک، آقا کمال!» را در بیست و یکی دوسالگی نوشته بنابراین می‌توان استفاده از قواعد و الگوهای آشنا را نوعی انتخاب آگاهانه برای تضمین سروشکل داستان فرض کرد. او اگرچه از این الگوهای امتحان پس داده استفاده کرده، اما نه به‌صورت تقلیدی و فارغ از قریحه و خلاقیت. اتفاقاً اگر توفیقی در کار او دیده می‌شود، به دلیل همین قریحه و هوشمندی بوده که باعث شده باوجود تأثیرپذیری از بزرگان این ژانر، اثری برخوردار از هویت بومی ارائه کند؛ چراکه به‌خوبی توانسته این ایده‌ها را با جامعه آلمانی به‌خصوص طیف مهاجر آن منطبق سازد.

کمال کایانکایا به لحاظ اجتماعی شخصیتی است که درست روی خط مرز قرار دارد. نام و نشانش را از اجداد ترکش به ارث برده. او که از کودکی به همراه پدرش به آلمان آمده، بعد از مرگ پدرش سرپرستی او توسط خانواده‌ای آلمانی از پرورشگاه گرفته‌شده و با تربیت آلمانی رشد کرده است. به همین خاطر نیز از پاره‌ای امکانات خاص شهروندان درجه‌یک برخوردار شده (همانند جواز کارآگاهی). او در هفده‌سالگی سفری به ترکیه کرده اما پیوند خاصی میان خود و آنجا نیافته است؛ حتی به زبان ترکی نمی‌تواند صحبت کند و تنها به آلمانی حرف می‌زند. مجموعه این شرایط باعث شده نه در میان جامعه مهاجران ترک خودی محسوب شود و نه در میان آلمانی‌هایی که به‌واسطه ویژگی‌های ظاهری و اسم ترکی‌اش او را شهروند درجه‌دو می‌شمارند.
او با لحنی پر از نیش و کنایه با پیرامونش روبه‌رو می‌شود. نباید تعجب کرد اگر آلمانی‌های ازخودراضی را دست بیاندازد و مدام به دروهمسایه با «هایل هیتلر» سلام بدهد.

یاکوب آرژونی خود آلمانی است. بااین‌حال ابایی از آن ندارد که رمان‌هایش را به آیینه جامعه آلمان بدل کند، مسائل و معضلات درون آن و همچنین چگونگی مناسبات حاکم بر این جامعه را به‌نقد کشیده و به آن‌ها نشان بدهد.

درون‌مایه‌ی جذاب رمان او شرح قتل یک جوان ترک است که پلیس آلمان تمایلی به کشف واقعیت و بسته شدن پرونده او نشان نمی‌دهد. همسر مقتول با استفاده از دفتر تلفن در میان نام کارآگاهان خصوصی به نام یک هم‌وطن برمی‌خورد و برای رازگشایی از این قتل به سراغ او می‌رود. کمال کایانکایا ویژگی درخشانی ندارد. در دفتر کار زهوار دررفته‌اش پرنده پر نمی‌زند. نه خوش بر و رو و خوش‌لباس است و نه گردن‌کلفت و بزن‌بهادر. حتی خیلی هم باهوش نیست. برای اینکه کاری دست‌وپا کند درخواست جواز کارآگاهی داده و در کمال ناباوری این جواز برای او صادر شده است. او به‌واسطه کاری که دارد مجبور است با خلاف‌کاران سروکله بزند و گاه با آن‌ها کتک‌کاری می‌کند. جواز حمل سلاح هم دارد و برخی مواقع مجبور است به مغزش فشار بیاورد. برخی اوقات به نتیجه می‌رسد و برخی مواقع هم امکان دارد به کسی که سفارش کار داده، در میانه‌ی راه اعلام کند که از عهده این کار برنمی‌آید! یاکوب آرژونی در خلق کمال کایانکایا شاید از فیلیپ مارلو یا سام اسپید تأثیر فراوان گرفته اما این شخصیت همانند آن‌ها شمایلی اسطوره‌ای نیست. او مرد معمولی و تنهایی است، با زبانی پر از نیش و کنایه، که نسبت به آدم‌ها و جامعه پیرامون خود نگاهی منتقدانه دارد و در واقع نویسنده با بردن این شخصیت در دل حوادثی که در جامعه آلمان می‌گذرد، زبان به‌نقد آن می‌گشاید.

۱- رمان در اصل «تولدت مبارک تُرکه!» نام دارد که مترجم در ترجمه فارسی نام آن را عوض کرده. وقتی کتاب را می‌خوانیم درمی‌یابیم اسم اصلی کتاب چه انتخاب هوشمندانه و توأم باظرافتی بوده است!

http://www.alef.ir/book
مهنوش صالحی این را خواند
فاطمه آهوپا و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در درون هر زنی یک "زن وحشی" زندگی می کند. همان نیروی قدرتمندی که آکنده از بصیرت، شور، خلاقیت و دانش بی زمان است. زن وحشی طبیعت غریزی زنان را نشان می دهد که امروزه در حال انقراض است.
قسمتی از مقدمه کتاب زنانی که با گرگها می دوند:

" ... دیدن ادامه » ...هر کسی که به زنی نزدیک می شود در حضور دو زن قرار دارد. یک موجود بیرونی و یک مخلوق درونی. موجود بیرونی در روشنایی روز زندگی می کند و براحتی قابل مشاهده است. اغلب با فرهنگ ملموس انسانی مطابق است اما مخلوق درونی اغلب ناگهان ظاهر می شود و به سرعت ناپدید می گردد و پشت سر خود احساسی عجیب و اعجاب آور به جا می گذارد، انگار دارای یک روح وحشی طبیعی است. این طبیعت دو گانه بصورتی است که یکی با ثبات تر و سرزنده تر و دیگری بی اعتناتر و سردتر است. خویشتن متمدن موجودی خوب است ولی کمی تنهاست. خویشتن وحشی هم به خودی خود خوب است اما آرزومند رابطه با دیگری است. از دست رفتن قدرت های روحی و عاطفی زنان ناشی از جدایی این دو طبیعت از یکدیگر و وانمود کردن به ایت است که دیگری وجود ندارد..."

نویسنده در این کتاب ابتدا داستان و افسانه ای را بیان می کند که اغلب ما آنها را شنیده ایم و با توجه به آن داستانها و تحلیل روان شناسانه آنها به بیان نکاتی درباره روح زنان و چگونگی توجه به آن و شنیدن حرفهایش می پردازد تا زنان بتوانند اعتماد به نفس خود را افزایش داده و در تصمیم گیری هابه احساس و درون خود ایمان داشته باشند.

اگر به مباحث روان شناسی تحلیلی علاقه مند هستید، اگر نوشته های «کارل گوستاو یونگ» و روش روانشناسی اش را دوست دارید، حتما این کتاب را بخونید. مطالعه این کتاب را هم به خانم ها و هم به آقایان توصیه می کنم.

نمایشنامه‌ی " وای بر مغلوب" با همه‌ی ایهام و کنایه‌هایش برای نفی وضعیتی ویرانگر در جامعه، رمز و رازی پیچیده ندارد و ماجراها روان و پرکشش، به بازتاب افسونی می پردازد بردمیده از پویه های مدرنیته و استحاله ی نسلی که در گمگشتگی ریشه ها، به بیشه هایی رنگ و روغن خورده از ولنگاری‌ها چسبیده‌اند. تنی چند نیز که به تعبیر " نیما" خواب در چشم ترشان می شکند، نفرینی زمین‌اند.
در این اثر که قلم "ساعدی"، پردازشی سخت طنزگونه دارد و از تخیلی غنی بهره می گیرد، با آدمهای نمایش اش، ما را به تماشای دنیایی می برد که از ازل، با طمع و لذت و فریب اش، جهنم زمین را جذاب تر از فردوسی ساخته که تصویر و تصوّرش همیشه نقش خیال ها بوده است.
" ... دیدن ادامه » بهروز شیدا " در پژوهشی با عنوان " نگاهی به سه تمثیل و سه نمایشنامه " که در آن با سِیری در تمثیلات میرزا فتحعلی آخوندزاده به عنوان آغازگر ی که در دوران مشروطیت، نمایشنامه نویسی را به عنوان یک نوع ادبی جا انداخته، ضمن اشاره به خلاقیت و دستاوردهای اکبررادی، غلامحسین ساعدی و بهرام بیضایی، به عنوان پیشگامان و جاودانه های نمایشنامه نویسی ایران، از نمایشنامه ی " وای برمغلوب " چنین سخن می گوید:
" وای برمغلوب نمایشنامه ای است در سه پرده. آدم‌های نمایش عبارتند از: خانم، سکینه، خدیجه،سودابه، سوسن، پسرعمو. خانم که پس از مرگ همسرش دچار جنون شده است، به همراه دودخترش، سودابه و سوسن، ودو خدمتکار پیر، سکینه و خدیجه، در خانه ای بزرگ زندگی می کنند. دخترها کوچکترین توجهی به مادر خود ندارند و خدمتکاران پیر از دست او به ستوه آمده اند. روزی مرد جوانی به خانه ی انها می اید، خودرا پسر عموی شوهر خانم معرفی می کندونامه ی تسلیتی از طرف پدر خود برای خانم آورده است. خانم از مرد جوان خواهش می کند پیش او بماند. در این میان دخترها سر می رسند، به مرد جوان اظهار عشق می کنند و از او می خواهند آنها را ترک نکند. سرانجام مرد جوان، خانم را به خانه ی خود می برد. خانم مرد جوان را می کشد... در این نمایش، شخصیت ها مدوّر، پویا و پررمز وراز اند. روشنفکران دوتکه اند. مرد جوان موفقیت خود را در نزدیکی به قدرت مداران می یابد... اما وی تنها روشنفکر وای بر مغلوب نیست. روشنفکری دیگرنیز هست، روشنفکری غایب که آرزوهای مرد جوان را پوچ می یابد."
هرچند نمایشنامه ی " وای برمغلوب " اثری روان محور است و تأکید بر پریشانی های حواس و آرزوهای سراب گرایانه دارد، اما بیانگر جامعیت انسان در دنیایی می باشد که بارقه های یک نوزایی روشن را، در پس ویرانه ها نوید می دهد. نوعی باز آفرینی که شخصیتهایش ریشه در ذات حقیقت دارند وواقعیات بزرگ زمانه. کنکاش پیوند های متقابل میان طبقات اجتماعی و همچنین فعل و انفعال شخصیت ها، بازنمودی آشکار از مرثیه ی حاکم بر دورانی است که در امتداد تجدد وانبساط مدرنیته، کارآمدی تراژیک می یابد و آدمیان در میدانگاه تاریخ،از رهگذر عشقی می گذرند که به انعکاس ایمان،ناباوری، نفرت، تحمیق و عدم اعتماد به نفس فردی، در رفتارهای اجتماعی منتهی می شود.
موضوع و لحن اثر، با همه ی دلبستگی های نویسنده به خلق یک کار رئالیستی، هرگز مانعی برای رنگ آمیزی ها و پویه های آزاد خیال ایجاد نمی کند و پاره پاره های ماجرا، با همه ی وفاداری به خصلت های تیپیک آدمها، فردیت های خاص آنها را نیز از خلال عواطف درونی شان، به صحنه می کشد:
" اوّلش اون پدر سگه دکتر اومد... من همین جوری صاف و ساکت نشسته بودم که یه دفه پرید وسط، چی بود، چی نبود، یه خرس گنده بود، از اون پشمالوها، دست های کوتاه، پاهای چاق، یک چمدان سیاه و گنده هم دسش بود...بعدشم خندید. اونوقت زبونشو در آورد و نشون من داد. روی زبون قرمز و گنده ش عکس یه پول بود... چمدانش را بازکرد و یک تلمبه ی گنده آورد بیرون و گذاشت گوشه ی اتاق. اونوقت چاردست و پا راه افتاد و شروع کرد به خرناسه کشیدن، و چند تا مگس گیرآورد و انداخت بالا. خب دیگه خرسا بیشتر مورچه می خورن... "
با چنین پرواز های خیال است که در قالب پرسوناژها،هم ذهنی می بینیم در تضاد با واقعیت ها و هم تکامل شخصیت هایی که در حرکتی رئال، ماجرا یی را پیش می بَرَند که دنیایی وارونه را به تصویر می کشد. کنایات و اشارات سیاسی موجود در لفاف دیالوگها ی " وای برمغلوب " نیز،ظرافتهایی دارند که هرچند عبور اثر از تیغ سانسور را ممکن می سازند اما در امتداد اجرا و خوانش آنها، چنان سالهای سختی را برای غلامحسین ساعدی رقم می زنند که شکنجه و زندان توأمان را برایش به ارمغان می آورند و فرجامی را که آخر سر، واپسین دردْ آواز او را از تبعید پاریس به گوشمان می رسانند:
سوسن و سودابه، دوتا بچه ی نازنازی بودن، توپول و موپول ! ولی اون سلطنت بی همه چیز اون قدر براشون آب نبات ترش خرید که هردو از راه به در شد. هی رفتن بیرون و برای مردا قراومدن و قمیش اومدن،حیف، حیف شدن."
چاپ اول " وای برمغلوب " در سال 1349ه.ش بود و اجرای نخست اش نیز در همان سال با کارگردانی " داوود رشیدی. طراح صحنه " مرتضی ممیز " بود و بازیگران اصلی، سوسن تسلیمی و پرویز فنی زاده و چنین بود آن وحدت نابی که در برهه ا ی از تاریخ، تئاتر ایران را با یاری نخبگان و مفاخرفرهنگی،ارج و منزلتی می داد لبریز از بالندگی، زیبایی شناسی و سترگی هنر.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از این نویسنده هندی‌تبار بریتانیایی پیش از این هم آثاری به فارسی منتشر شده‌ بود و البته تلفظ نام نویسنده در این ترجمه‌ها با هم متفاوت است و مثلا مهدی غبرایی در ترجمه‌هایش نام او را به صورت نایپل آورده است. طنز و تخیل از ویژگی‌های شاخص آثار نی‌پل است. رمان «آقای استون و شهسواران لازم» تفاوت‌هایی با دیگر آثار نی‌پل دارد و مترجم کتاب ... دیدن ادامه » در بخشی از مقدمه کتاب درباره این موضوع نوشته: «این کتاب، هم از لحاظ گزینش صحنه و هم از لحاظ ساختار و چارچوب، با آثار پیشین نی‌پل تفاوت دارد و در آن، دامنه عمل و انتظار شهرت‌طلبی کاهش یافته است. راوی دانای کل، بر همه پیش‌آمد‌های رمان اشراف دارد، اما شخصیت مرکزی داستان، انسان بالغی است و شخصیت شکل‌گرفته‌ای دارد. رویدادهای داستان، چیزی جز انطباق دردآور شخصیت اصلی با مشکلات گریزناپذیر عاطفی و ذهنی ایام پیری نیست. تغییر ساختار رمان، نشانه تغییر توجه نی‌پل از مشارکت فیزیکی به بازتاب‌های ذهنی است. وی در این رمان، برداشت طنزآمیزی از صحنه و روایت و رویدادهای داستان آشنای «آرتورشاه و دلاوران میزگرد» ارایه می‌کند... یکی از منتقدان سرشناس، آثار نی‌پل را به فشفشه‌ آتش‌بازی شبیه می‌داند که انفجار اصلی آن در پایان کار صورت می‌گیرد. شاید گاهی این انفجار به‌علت ویژگی‌های دست‌اندرکاران آن، آشکار و بدیهی نباشد، اما داستان چنان نرم و ماهرانه به پیش می‌خزد که تا صحنه آخری بر سر خواننده ویران نشود، نمی‌تواند نتیجه اجتناب‌ناپذیر رویدادها را دریابد. رمان آقای استون هم از این ویژگی‌ها بی‌بهره نیست».
http://www.madomeh.com/site/news/news/2443.htm
محمدرضا کشاورزی این را خواند
فاطمه آهوپا و شهرکتاب اینترنتی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
و. س.نی. پل نویسنده هندی تبار ترینیدادی است که آثارش از جمله آثار مهم ادبیات انگلیسی قرن بیستم هستند. در آثار او تاثیر آشکاری از آثار نویسندگان دیگر به چشم نمی آید اما بسیاری از منتقدان، نوشته هایش را نزدیک به نوشته های جوزف کنراد ارزیابی می کنند. این نویسنده، تخیل آفریننده و فعال را رو در روی خیال بافی رویاپردازانه گذاشته و یکی را نشانه کمال و دیگری را نشانه آز گسترده و فراگیر و مایه پستی و نابودی می داند.
در آثار این نویسنده، خوش بینی میدان جلوه گری محدودی دارد. او همواره به پرخاش گری عینی واقعیت متوسل می شود، اما از تاکید بر وحشتی که می گوید: «زندگی همین است، از آن بترس!» پرهیز می کند. او چندان تمایلی برای فراتر کشاندن شخصیت های آثارش از سطح تجربه معمول ندارد. قدرت و زیبایی دستاوردهای نی پل، در توانایی درک و روشن کردن معناهای عمیق تر، حتی در کوچک ترین حرکات انسانی نهفته است.
نی پل، با دوری کردن روزافزون از ملی و محلی بودن، نسبت به میهنش وظیفه ای را انجام می دهد که به نظر جمع زیادی از خوانندگان آثارش، حتی مهین پرست ترین افراد هم در انجام آن به پایش نمی رسند. تقریبا همه موضوع هایی که نی پل به آن ها می پردازد، پس از تجزیه شدن به اجزای اولیه و بنیادی شان، سرانجام به جنبه های اساسی و بیگانگی با خویشتن می رسند.
رمان ... دیدن ادامه » «آقای استون و شهسواران ملازم» پانزدهمین عنوان از مجموعه «داستان جهان» است که انتشارات بوتیمار چاپ می کند. این رمان به تازگی و طی روزهای پایانی سال ۹۳ چاپ شد. نی پل در این کتاب، برداشت طنزآمیزی از صحنه و روایت و رویدادهای داستان «آرتورشاه و دلاوران میزگرد» ارائه کرده است. قهرمان داستان در شرکتی به نام Excal کار می کند. نام شمشیر مشهوری هم که مدعیان تاج و تخت در داستان آرتور قرار بود از سنگ بیرون بکشند، Excalibur بود. میزگردی که شوالیه های میزگرد دور آن جمع می شدند، در این رمان، به شیوه ای هزل آمیز به میز نعلی شکل تبدیل می شود و بازنشستگان سالمند و مستمری بگیر در قالب شهسواران ملازم، صحنه های مضحکی را به وجود می آورند که خواننده را متاثر می کند.
رویدادهای داستان، چیزی جز انطباق دردآور شخصیت اصلی با مشکلات گریزناپذیر عاطفی و ذهنی ایام پیری نیست.
http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=297630
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید نوشتن از رمان سه تفنگدار آن هم بعد از دو قرن از تاریخ نگارش آن توسط الکساندر دوما نویسنده شهیر فرانسوی چندان جالب نباشد. اما بعد از خواندن سه تفنگدار آنقدر تحت تاثیر آن قرار گرفتم که حیفم آمد چیزی از آن ننویسم.

برای نوشتن از سه تفنگدار بایستی از الکساندر دوما شروع کرد. وی که یکی از تواناترین نویسندگان قرن نوزدهم فرانسه است به جز سه تفنگدار رمان هایی مثل ژوزف بولسامو ، غرش طوفان و مهم تر از همه کنت مونت کریستو را به رشته تحریر در آورده است. الکساندر دوما در سه تفنگدار ضمن بیان داستانی مهیج گوشه ای از تاریخ فرانسه را در اواخر دوران سلطنت لویی سیزدهم تا اوایل حکومت لویی چهاردهم به تصویر می کشد. وی سه تفنگدار را در سه بخش مجزا و سه رمان دنباله دار نگاشته است. رمان اول ، سه تفنگدار ، رمان دوم "بعد از بیست سال" و رمان سوم "ویکونت دو براژلون" . این سه رمان مجموعا تریژلو یا سه گانه زندگی نجیب زاده ای فرانسوی به نام دارتانیان را به تصویر می کشند.

خلاصه ... دیدن ادامه » "سه تفنگدار"

ماجراهای سه تفنگدار از هنگامی آغاز می شود که اصیل زاده ای جوان در آرزوی پیوستن به گارد تفنگداران سلطنتی لویی سیزدهم از ولایت گاسکونی به سمت پاریس حرکت می کند. دارتانیان ۱۹ ساله از پدر خود یک شمشیر خانوادگی ، یک اسب فرسوده و پیر زردرنگ ، مقدار ناچیزی پول و یک توصیه نامه برای تره وی فرمانده گارد تفنگداران سلطنتی به عنوان توشه راه دریافت کرده است. وی که آماده است به کوچکترین مسئله ای جنجال به پا کند بین راه با شوالیه روشفورت از عمال کاردینال دوریشلیو صدراعظم فرانسه ، به دلیل این که به اسب وی توهین کرده! درگیر می شود و ضربه سختی می خورد. به این ترتیب فراز و نشیب ها از همان ابتدای داستان آغاز می شود. دارتن یان در پاریس طبق توصیه پدرش به تره وی مراجعه می کند و تره وی قول می دهد که در صورت اثبات لیاقت و توانایی جنگی اش به زودی یک تفنگدار شود. دارتانیان در همان روز به صورت اتفاقی خشم سه نفر از تفنگداران سلطنتی به نامهای مستعار آتوس ، پورتوس و آرامیس را بر می نگیزد و با تک تک آنها در یک محل با فاصله زمانی کم قرار دوئل می گذارد. سه دوست با هم سر قرار دوئل حاضر می شوند. اما هنوز مبارزه شروع نشده که چند نفر از سربازان گارد کاردینال ریشیلیو سر می رسند و به بهانه غیرقانونی بودن دوئل برای چهارتن مزاحمت ایجاد می کنند. اینجاست که آتوس ، آرمیس ، پورتوس و دارتانیان علیه دشمن مشترک ، یعنی سربازان گارد کاردینال می جنگند و دارتانیان با از پا در آوردن چند نفر از سربازان نخستین بار شجاعت خودش را نشان می دهد.

از آن پس این چهارتن به چهار یار جدانشدنی تبدیل می شوند که همیشه شعار "یکی برای همه و همه برای یکی" را سر لوحه کارهایشان قرار می دهند. آرامیس که نام حقیقی اش "شوالیه اربله" است همیشه آرزوی کشیش شدن و پیوستن به کلیسا را در سر دارد و بین یک التهاب عاشقانه و در بر کردن جامه رهبانیت گیر کرده است. آتوس یا همان کنت دو لافر اصیل زاده ای است که پس از شکست در یک ماجرای عشقی و مشاهده خیانت همسر جوانش برای فرار از همه چیز روی به جنگاوری آورده است. پورتوس یا در اصل دووالون نیز اصیل زاده ای خوش قلب ، غول پیکر و خودنما است که بزرگترین آرزویش ازدواج با بیوه ای ثروتمند است. سه تفنگدار ماجراهای مختلفی را پشت سر میگذراند و از پس خطرهای زیادی جان سالم به در می برند. بازگشت همسر سابق آتوس به نام "مای لیدی" بعنوان زنی خطرناک و جاسوسه کاردینال ریشیلیو ، عشق دارتانیان به زنی به نام مادام بوناسیو که جامه دار ملکه فرانسه است و مهم تر از همه رابطه عاشقانه بین آن دوطریش ملکه فرانسه و بوکین گام صدراعظم انگلستان خان های جدیدی را در داستان به وجود می آورد که از چهار سرباز ساده چهار قهرمان شکست ناپذیر و معروف می سازد. دارتانیان شجاعت واقعی خودش را در ماجرای بازگرداندن الماس های ملکه فرانسه از انگلستان نشان می دهد. ملکه فرانسه طی یکی از دیدارهای عاشقانه گردنبند خودش را به یادگاری به بوکین گام هدیه کرده است و بوکین گام گردنبند را به انگلستان برده است. از طرفی صدراعظم که همیشه با ملکه دشمنی دارد نقشه ای می چیند تا با استفاده از نبود این گردنبند بهانه ای را برای پادشاه بوجود بیاورد و ملکه و بوکین گام را رسوا سازد. دارتانیان و دوستانش وقتی متوجه ماجرا می شوند که یک هفته تا جشنی باقی مانده است که در این جشن ملکه بایستی گردنبندش را به گردن داشته باشد. آنان همه خطرها را به جان می خرند تا گردنبند را به ملکه بازگردانند. آتوس ، آرامیس و پورتوس در بین راه با نقشه کاردینال متوقف می شوند. اما دارتانیان به مسافرتش ادامه می دهد و بالاخره با موفقیت گردنبند را به ملکه بازمی گرداند. شرکت قهرمانان در جنگ روشل ، تلاش برای نجات بوناسیو ، قتل بوناسیو به دست مای لیدی و نهایتا انتقام قهرمانان از این زن خطرناک خواننده را تا پایان سه تفنگدار به دنبال خود می کشد. در پایان سه تفنگدار هر یک از قهرمانان به دنبال زندگی خود می رود. پورتوس با بیوه ثروتمندی ازدواج می کند و زندگی شاهانه ای را از سر می گیرد. آتوس برای زندگی به املاکی می رود که به وی ارث رسیده است و زندگی اش را در این املاک ادامه می دهد و بالاخره آرامیس نیز طبق آرزوی دیرینه خود به کلیسا می پیوندد و کشیش می شود. از بین چهارتن تنها دارتانیان به درجه سروانی می رسد و در گارد تفنگداران باقی می ماند.

موفقیت دوما در به تصویر کشیدن دوران لویی سیزدهم و جو حاکم بر آن زمان انکارناپذیر است. الکساندر دوما ، ما را به پشت دیوارهای قصر لویی سیزدهم می برد و آنجاست که به شیوه ای کاملا ماهرانه روحیات و افکار شخصیت های بزرگ تاریخی را به نمایش می گذارد.نکته جالب توجه آن است که در سه تفنگدار ما شخصیات سفید و سیاه یا خوب و بد نداریم. بطوری که خود دوما در بخشی از رمانش می نویسد: ما قصد نداریم درس اخلاق بدهیم و هر شخصیتی خصوصیات خوب و بدی را همراه خود دارد. چنان چه خود دارتانیان هم گاهی برای پیشبرد اهدافش به حیله و ناجوانمردی متوسل می شود. یا ریشیلیو صدراعظم فرانسه را در سه تفنگدار می توان هم به عنوان وزیری خردمند و لایق نگریست و هم به عنوان فردی خونریز و مستبد. محبوبیت سه تفنگدار به حدی بود که دوما چند سال بعد دنباله سه تفنگدار را تحت عنوان"بعد از بیست سال" نگاشت.

بعد از بیست سال

"بعد از بیست سال" همانطور که از اسمش پیداست بیست سال بعد از وقایع سه تفنگدار را نمایش می دهد. دوران لویی سیزدهم و ریشیلیو به پایان رسیده است و مقام صدارت فرانسه را یک ایتالیایی به نام مازارن بر عهده دارد. مازارن مردی ممسک ، نالایق و خودخواه است که جز به منافع شخصی به چیزی نمی اندیشد. آن دوطریش اکنون چهل و چند ساله است و عملا اوست که بر فرانسه حکومت می کند.چرا که لویی چهاردهم کودکی ۱۰ ساله است و فقط ملعبه ای است در دست مازارن و آن دوطریش. در بعد از بیست سال خیلی زود دارتانیان میانسال را می بینیم که در طی بیست سال گذشته هیچ پیشرفتی نکرده و همچنان در درجه سروانی باقی مانده است. او به تنهایی زندگی می کند و از همه چیز ناامید شده است. در همین هنگام نهضتی به نام "نهضت فلاخن" بر علیه کاردینال مازارن شکل گرفته که خیابان های پاریس را درگیر آشوب کرده است. مازارن برای مبارزه با فلاخن اندازان به مردانی شجاع نیاز دارد و اینجاست که دارتانیان را کشف می کند. دارتانیان ۴۰ ساله که امید تازه ای برای پیشرفت یافته است تصمیم می گیرد در راه مبارزه با فلاخن ها از سه دوست قدیمی اش کمک می کند. او آرامیس را در حالی می یابد که یکی از کشیش های بلند پایه فرقه ژزویت ها(یسوعیون) است. اما آرامیس موذیانه با دارتانیان رفتار می کند و اسرار زندگی جدید خود را فاش نمی کند. پورتوس که اکنون همسرش مرده است به تنهایی در املاک بزرگش زندگی می کند و ثروت زیادی دارد. او تنها و افسرده است و بزرگترین آرزویش نایل شدن به مقام بارون و کسب عزت و احترام عمومی مردم می باشد. آتوس نیز همچنان در عمارتی که به وی ارث رسیده بود زندگی می کند. او که حالا مردی میانسال است امید جدیدی در زندگی دارد: فرزند خوانده اش رول ویکونت دو براژلون که آتوس قصد دارد از او شخصیتی مثل خودش بسازد. رول که ۱۵ سال دارد عاشق دختری به نام لوییزدولاوالیر است که در عمارت همسایه زندگی می کند و خدمتکار دوک دورلئان می باشد. از میان ۳ دوست قدیمی تنها پورتوس خوش قلب در آرزوی بارون شدن پیشنهاد دارتانیان را می پذیرد. در واقع دارتانیان نمی داند که آتوس و آرامیس هردو با نهضت فلاخن همکاری می کنند. داستان زمانی به اوج خود می رسد که یک شب در ماموریتی از طرف مازارن پورتوس و دارتن یان در مقابل آتوس و آرامیس قرار می گیرند و به روی هم شمشیر می کشند ، اما هنگامی که هر کدام از هویت طرف مقابلشان آگاه می شوند دست از جنگ می کشند و شمشیرها را غلاف می کنند. محبت قلبی مانع از ادامه جنگ میان چهار تن می شود. باز هم ماجراها به همینجا ختم نمی شود. بار دیگر هر چهار نفر در انگلستان با یکدیگر روبرو می شوند. اما این بار در کنار هم قرار می گیرند و تلاش می کنند تا چارلز اول پادشاه انگلستان را که دوران سلطنتش رو به اتمام است از چنگ نیروهای کرومول نجات دهند. اما در آخرین لحظات ناموفق می مانند. با وارد شدن موردون ، فرزند مای لیدی به ماجراها داستان هیجان انگیز می شود. موردون چندین بار تا مرز کشتن تفنگداران سابق تلاش می کند و ناموفق می ماند. تا این که نهایتا در شبی وحشتناک سعی می کند کشتی بازگشت آنان به فرانسه را منفجر کند. کشتی منفجر می شود ، اما چهار دوست با یک قایق نجات فرار می کنند و بالاخره در همان شب موردون با خنجر آتوس در دریا به قتل می رسد.

با بازگشت چهار دوست به فرانسه هیجان ماجراها تا حدودی فروکش می کند. مازارن که در ابتدا پورتوس و دارتانیان را برای کمک به کرامول به انگلستان فرستاده بود وقتی از خیانت آنها و سعیشان در جهت نجات جان چارلز اول مطلع می شود آن دو را دستگیر می کند. اما با تلاش آتوس و آرامیس هر دوی آنها نجات می یابند و بالاخره مازارن را در شرایطی قرار می دهند تا مجبور شود به درخواست های آنان و ملت فرانسه تن در دهد. با کمک آنها نهصت فلاخن و درگیری در خیابان های پاریس به پایان می رسد و مازارن و آن دوطریش نیز در مقابل خواست ملت تسلیم می شوند. در پایان باز هم چهار دوست از هم جدا می شوند و هر یک به راه خود می رود.

شاید بتوان گفت رمان "بعد از بیست سال" هر چند فراز و نشیب های سه تفنگدار را ندارد ، اما شکوه داستان خیلی بیشتر از سه تفنگدار است. شخصیت هایی که در سه تفنگدار هنوز کامل نبودند حالا به تکامل رسیده اند و شکل گرفته اند. آرامیس جاه طلب و آب زیرکاه ، آتوس جوانمرد و نجیب و پورتوس ساده دل و خوش قلب در سه تفنگدار تا حدودی مبهم مانده بودند. اما در "بعد از بیست سال" خود را نشان می دهند. با این وجود این رمان هنوز کامل نبود و جا برای کامل شدن داشت. همین عاملی شد که دوما سه گانه خود را با "ویکونت دو براژلون" کامل کند.

ویکونت دو براژلون

ویکونت دو براژلون ۱۰ سال بعد از وقایع زمان "بعد از بیست سال" را به نمایش می گذارد. در آغاز داستان لویی چهاردهم جوان را می بینیم که دوران قدرتش کم کم شروع می شود و با مرگ مازارن به اوج خود می رسد. او مشاوران باهوشی مثل کولبر را در کنار خود دارد. از طرفی لویی چهاردهم دشمنانی مثل فوکه ، پیشکار کل دارایی را نیز در مقابل خود دارد. در ابتدای داستان دارتانیان ۵۴ ساله برای مدتی از سپاه تفنگداران سلطنتی کناره می گیرد و تلاش موفقیت آمیزی را برای نشاندن چارلز دوم فرزند پادشاه مخلوع انگلستان بر تخت سلطنت انگلیس آغاز می کند. پس از موفقیت دارتانیان در دزدیدن ژنرال مونک فرمانده ارتش انگلستان و بازگرداندن وی به انگلستان با کمک ارتشی ۳۰ نفره او پول کلانی به جیب می زند و بار دیگر لیاقتش را به همه ثابت می کند.وی در انگلستان با آتوس روبرو می شود که او هم برای سلطنت چارلز دوم تلاش می کند. بعد از آن وی بار دیگر به تفنگداران سلطنتی می پیوندد و با گذراندن ماموریتی موفقیت آمیز و اثبات توانایی اش به لویی چهاردهم خیلی زود فرمانده تفنگداران سلطنتی می شود. او سراغ دوستان قدیمی اش را می گیرد و متوجه می شود که آرامیس به پشتیبانی فوکه برای او کار می کند و پورتوس ساده دل را نیز به دنبال خود کشانده است. داستان "ویکونت دو براژلون" که در ابتدا فقط شیرین کاری های قهرمانان داستان را به تصویر می کشد کم کم جنبه وقایع نگاری تاریخی به خود می گیرد. رول یا همان ویکونت دو براژلون فرزندخوانده آتوس اکنون به سپاه فرانسه پیوسته است و در ارتش شاهزاده کنده می جنگد. لوییز دو لاوالیر معشوقه رول که خدمتکار دربار دوک دورلئان برادر لویی سیزدهم است خیلی زود به پاریس می رود و در آنجا ندیمه دربار لویی چهاردهم می شود. در همانجاست که طی ماجرایی جذاب بین لاوالیر و پادشاه فرانسه رابطه عاشقانه برقرار می شود. رول که بعد از یک مسافرت کوتاه از انگلستان بر می گردد وقتی متوجه این ماجرا می شود با ناامیدی از زندگی دست می کشد و تصمیم می گیرد که همراه یکی از ارتش های فرانسه برای جنگ به شمال آفریقا برود. وی علیرغم مخالفت های آتوس و اطرافیان عازم این جنگ می شود. اما اسرار آمیزترین و جذاب ترین بخش داستان ماجرایی است که از دید برخی مورخین واقعیت داشته است. وجود برادر دو قلوی پادشاه فرانسه به نام فیلیپ که تنها ۵ نفر در فرانسه از این راز مطلع بوده اند ، اما در حال حاضر ۳ نفر از این افراد زنده اند: آرامیس ، ملکه فرانسه و دوشس دوشوروز از نزدیکان ملکه. آرامیس برادر دوقلوی پادشاه را در پس دیوارهای باستیل می یابد و خیلی زود او را از زندان نجات می دهد. وی تصمیم می گیرد فیلیپ را به جای لویی چهاردهم بر تخت سلطنت بنشاند و از شباهت این دو استفاده کند. او در این راه از پورتوس کمک می گیرد و در ابتدا موفق می شود ، اما خیلی زود با اشتباه فوکه ، پیشکار کل دارایی ماجرا لو می رود و لویی چهاردهم واقعی از زندان آغاز می شود. این ماجرا آغازی است برای پایان غم انگیز سه تفنگدار. لویی چهاردهم ارتش خود را به تعقیب آرامیس و پورتوس می فرستد. آن دو به جزیره بل ایل فرار می کنند و جزیره توسط نیروهای لویی چهاردهم محاصره می شود. آرامیس و پورتوس تصمیم می گیرند به اسپانیا فرار کنند. اما در یک درگیری مسلحانه در یکی از غارهای بل ایل پورتوس پس از انفجار غاز و کشتن افراد دشمن زیر سنگ های بل ایل مدفون می شود و آرامیس که برای نخستین بار در زندگی احساس می کند فرسوده و افسرده شده است به تنهایی به اسپانیا می گریزد. در همین هنگام داستان به فرانسه بر می گردد و ما آتوس را می بینیم که از غم دوری رول روز به روز رو به ضعف و پیری می گذارد. بالاخره در یک شب خبر مرگ ویکونت دو براژلون و پورتوس همزمان به آتوس می رسد و وی نیز در همان شب به پورتوس می پیوندد.

در آخرین بخش "ویکونت دو براژلون" دارتانیان در جنگ بین فرانسه و هلند فرماندهی کل نیروهای فرانسوی را از جانب لویی چهاردهم بر عهده می گیرد و در پی شجاعت هایش موفق به دریافت عصای مارشالی می شود. اما درست در هنگامی که دارتانیان نشان مارشال دو فرانس را دریافت می کند توپی از جانب قلعه دشمن در نزدیکی وی به زمین اصابت می کند و دارتانیان کشته می شود. از بین چهار دوست فقط آرامیس زنده می ماند و در آخرین جمله کتاب می خوانیم:

" از چهار جوانمردی که سرگذشت آنها را ذکر کردیم تنها یک کالبد باقی ماند ، چرا که خداوند ارواح آنها را احضار کرده بود"

چیزی که به داستان ابهت بیشتری می بخشد پایان غم انگیز ، اما شکوهمند داستان است. به جرات می توان سه تفنگدار را یکی از قوی ترین شاهکارهای قرن نوزدهم فرانسه دانست. به هر حال حداقل از نظر من کمتر کسی می تواند ادعای نویسندگی کند ، اما سه تفنگدار را نخوانده باشد. روند داستان نه آنقدر کند است که خواننده را خسته کند و نه آنچنان سریع که مصنوعی جلوه کند. طی مدتی سه ماهی که درگیر خواندن این رمان ۱۰ جلدی بودم آنچنان با قهرمانان عجین شده بودم که وقتی جلد ۱۰ را تمام کردم و پایان غم انگیز سه تفنگدار را خواندم دوست داشتم در مرثیه قهرمانان گریه کنم. به هر حال به همه کسانی که این پست را می خوانند پیشنهاد می کنم حداقل یک بار سه تفنگدار را تجربه کنند.
http://www.scw.blogfa.com/post-69.aspx
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عکاس‌خانه‌ی مبارکه‌ی همایونی
گفت‌وگو - مصاحبه با نازنین زنگی‌آبادی نویسنده‌ی کتاب اخبار عکاسی در عهد ناصری
روزبه رحیمی: عکاسی در مقایسه با بسیاری از علوم و فنون خیلی زود وارد ایران شد. علاقه‌ی ناصرالدین شاه به عکاسی را می‌توان از روی فیگورهای متعدد او جلوی دوربین و عکس‌هایی که از زنان حرمسرایش گرفته است تشخیص داد. اخبار منتشر شده در نشریات عهد ناصری منبعی است که می‌تواند ما را با چگونگی وارد شدن عکاسی در ایران آشنا کند. نازنین زنگی‌آبادی در کتاب «اخبار عکاسی در عهد ناصری» از دریچه‌ی نشریات آن زمان ما را با تاریخچه‌ی عکاسی در ایران آشنا می‌کند. زنگی‌آبادی متولد ۱۳۶۳ و دارای مدرک کار‌شناسی از دانشگاه هنر و معماری آزاد اسلامی و مدرک کار‌شناسی ارشد عکاسی از دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران است. او در دوره‌ی تحصیلش در نمایشگاه‌های گروهی و مسابقه‌های متعددی شرکت کرده‌ است. شرکت در نخستین اکسپوی عکس ایران، مسابقه‌ی عکس دانشگاه آزاد، برگزاری نمایشگاه جمعی در گالری محسن، ارائه‌ی آثار در دو دوره‌ی مسابقات جشن تصویر سال، برگزاری چندین نمایشگاه گروهی عکس در خانه‌ی عکاسان و همچنین کسب دیپلم افتخار هفتمین مسابقه‌ی جشن تصویر سال در بخش ویژه‌ی «عکاسان از نگاه عکاسان»، از جمله فعالیت‌های زنگی‌آبادی در زمینه‌ی عکاسی است. او در حال حاضر در دانشگاه‌های علمی کاربردی و آموزشکده‌ی فنی و حرفه‌ای کرج به تدریس عکاسی مشغول است.

در ... دیدن ادامه » مورد کتاب «اخبار عکاسی در عهد ناصری» و موضوع پژوهش خود توضیح دهید.

این کتاب در اصل پروژه‌ی نظری پایان نامه‌ام بوده است. طی مشورتی که با آقای محمدرضا طهماسب‌پور در مورد انتخاب موضوع پایان نامه‌ام داشتم، به علت کمبود منابع مکتوب مرجع در حوزه‌ی عکاسی در دوره‌ی قاجار، ایشان پیشنهاد تحقیق بر روی روزنامه‌های دوره‌ی ناصری را دادند که من با کمک ایشان و راهنمایی‌های فراوان آقای دکتر ستاری به عنوان استاد راهنما، این پژوهش را به انجام رساندم. دوره‌ی تاریخی که در این پژوهش مدنظر قرار داده شده، دوره‌ی سلطنت ناصرالدین شاه، مربوط به سال‌های ۱۲۶۴ تا ۱۳۱۳ ه.ق است که این دوره مقارن است با ورود زود‌هنگام عکاسی به ایران و تأسیس مدرسه‌ی دارالفنون و انتشار نخستین روزنامه‌های رسمی در ایران که بالطبع اخبار و مستنداتی در مورد عکاسی در ایران و جهان در این روزنامه‌ها چاپ شده است.

شما در این پژوهش از تمامی روزنامه‌های دوران قاجار استفاده کرده‌اید؟

همان‌طور که از عنوان کتاب هم پیداست، در این پژوهش سعی بر این شده که اخبار مربوط به عکاسی، فقط از نشریات دوره‌ی سلطنت ناصرالدین شاه طی سال‌های ۱۲۶۴ تا ۱۳۱۳ ه.ق گردآوری شود و با توجه به محدودیت کتابخانه‌هایی که منابع مکتوب دوره‌ی قاجار در آن‌ها نگهداری می‌شود و عدم دسترسی آسان و کامل محققین به تمامی نشریات دوره‌ی قاجار، به خصوص دوره‌ی ناصری و مشکلات و محدودیت‌هایی از این قبیل، من به بررسی چهارده عنوان از روزنامه‌های مطرح آن دوره پرداخته‌ام و امیدوارم درآینده بتوانم دوره‌های دیگر تاریخی را مورد پژوهش قرار دهم.

تمامی اخبار و نوشته‌های منتشر شده در روزنامه‌ها را آورده‌اید یا معیاری برای گزینش داشتید؟

در این کتاب، تنها به اخبار و نوشته‌هایی که به طور مسقیم یا غیر مسقیم با مقوله عکس و عکاسی در ارتباط بوده‌اند، اشاره شده است. برای مثال در بخش‌هایی از کتاب اسامی و اطلاعاتی در مورد افرادی از قبیل لوییجی پشه، کرشیش، فوکه تی و... آمده است که با وجود اینکه بیشتر این اطلاعات ارجاع مسقیمی به عکاسی ندارند اما می‌توان از این منابع، جزییاتی از زندگی‌نامه، سفر‌ها، دوره‌ی ماموریت و فعالیت افراد ذکر شده در ایران به دست آورد.

کتاب شما به نوعی ترکیبی از تاریخ عکاسی و تاریخ روزنامه‌های ایران در عهد قاجار است. روزنامه‌ها چه نقشی در گسترش عکاسی در آن دوره داشتند؟

مطبوعات، نقش مهمی در گسترش اخبار و اطلاعات مربوط به عکاسی و همگانی شدن آن و همچنین انتقال اخبار از سراسر جهان به ایران داشته‌اند و چه بسا از دل تمامی این اطلاعات، می‌توان به بسیاری از حقایق تاریخی و علمی عکاسی ایران پی برد. به یمن وجود روزنامه‌ها است که خبر تأسیس اولین عکاسخانه‌ی عمومی در خیابان جبّاخانه‌‌ی تهران به گوش عامه‌ی مردم می‌رسد. از آگهی‌ها و اعلانات موجود در برخی از این روزنامه‌ها، می‌توان به انواع فنون و روش‌های عکاسی در دیگر نقاط جهان پی برد. به علاوه، برخی لغات و اصطلاحات مربوط به عکاسی مثل کلمه‌ی «دوربین» که وارد زبان فارسی شده‌اند، از دل همین روزنامه‌ها استخراج شده است. با مشاهده‌ی خبرهایی از این نوع به نقش مهم و کلیدی روزنامه‌ها در گسترش و انتشار اخبار عکاسی در جامعه‌ی آن دوره پی می‌بریم.

از چه زمانی در روزنامه‌ها عکس چاپ شد؟

اولین تصویر چاپ شده در روزنامه‌های ایران متعلق است به روزنامه وقایع اتفاقیه، نمره ۴۷۱، به تاریخ ۲۱ محرم ۱۲۷۷ هجری قمری.

با تأسیس دارالفنون در زمان امیرکبیر، اولین کلاس‌های عکاسی هم در این مدرسه تشکیل شد. این کلاس‌ها به چه صورت بوده‌اند؟

نخستین دست اندرکاران عکاسی در ایران، اروپایی‌هایی از فرانسه، اتریش و ایتالیا بودند که درمدرسه دارالفنون تدریس می‌کردند؛ کرشیش، فوکه‌تی، پِشه و کارلهیان از جمله‌ این معلمان بودند و نخستین عکاس‌های ایرانی، عکاسی را از همین معلمان اعزامی فرا گرفتند. بعد‌ها عده‌ای از درباریان و شاهزادگان نیز، زیر نظر این آموزگاران عکاسی را فرا گرفتند. تعدادی از این شاگردان برای تکمیل این فن به اروپا فرستاده شدند که پس از بازگشت، در فن عکاسی متبحر بودند. همچنین به علت علاقه‌ی ناصرالدین شاه به عکاسی، به دستور وی معلمان ایرانی مدرسه‌ی دارالفنون رساله‌های گوناگونی در مورد عکاسی نگاشته یا ترجمه کردند.

عکس‌های تاریخی منبع مهمی برای جامعه‌شناسان محسوب می‌شود. آیا عکاسی دوران قاجار به کوچه و خیابان و به میان مردم عادی هم راه یافت؟

با وجودی که عکاسی در دوره‌ی ناصری بیشتر به عنوان وسیله‌ای تجملاتی و انحصاری در دست شاه و درباریان و شاهزادگان بود، اما عکس‌هایی از مردم کوچه و بازار، مناظر و ابنیه گوناگون بر جای مانده که برخی از آن‌ها را عکاسباشی‌های دربار و به دستور شخص شاه از شهر‌ها، روستا‌ها و قریه‌های مختلف تهیه کرده‌اند و برخی دیگر، هنر عکاسانی همچون آنتوان سوریوگین، ارنست هولس‌تر و... است که از مردم عادی، صنوف گوناگون، کسبه بازار و... عکاسی کرده‌اند.

تعدادی از عکس‌های دوران قاجار، عکس‌های زنان حرمسرا است. این عکس‌ها را معمولاً چه کسانی می‌گرفتند؟ آیا عکاس زن هم داشته‌ایم؟

به جز ناصرالدین شاه که موضوع برخی از عکس‌هایش زنان حرمسرای وی بوده است، افرادی نظیر غلامحسین خان صدیق السلطنه که جزو پیشخدمت‌های دربار بوده نیز از زنانی که به اندرون می‌آمدند عکس‌هایی تهیه می‌کرده است. همچنین در برخی خانواده‌های درباری و اشراف که ظهور و چاپ عکس‌ها را خود به عهده داشته‌اند، مثل خانواده‌ی معیرالممالک و چند خانواده‌ی دیگر، عکس‌های فراوانی از زنان و دختران گرفته شده که تنها در میان محرمان دست به دست می‌چرخیده است. اما از اولین زنان عکاس ایرانی همان‌طور که در کتاب مرحوم یحیی ذکاء هم ذکر شده، می‌توان به اشرف السلطنه، همسر اعتماد السلطنه اشاره کرد. فاطمه سلطان خانم، همسر میرزا حسینعلی عکاسباشی و خواهرش نیز عکاسی می‌کرده‌اند.

در کتاب سندی از جلد چهارم وقایع اتفاقیه آورده‌اید که مربوط به عکس‌برداری از زندانیان است. تصویر به زنجیر کشیده شده‌ی میرزا رضای کرمانی، ضارب ناصرالدین شاه، را هم همه‌ی ما در کتاب‌های تاریخ دیده‌ایم. عکس‌برداری از زندانیان از چه زمانی و به چه منظور در ایران آغاز و از چه زندانیانی عکس‌برداری می‌شد؟

استفاده از عکس برای شناسایی افراد در امور دولتی در دوران ناصرالدین شاه آغاز شد. به دستور ناصرالدین شاه از اکثر محکومان، به خصوص زندانیان سیاسی و مخالف وی، در زندان‌ها و با حالت‌هایی رقت‌بار، زنجیر به دست و گردن، عکس‌هایی تهیه شده است. محمد حسن خان قاجار از جمله عکاسانی است که مأمور عکسبرداری از زندانیان سیاسی بوده است.

لطفاً در مورد علاقه‌ی ناصرالدین شاه به عکاسی و جایگاه عکاس‌باشی‌ها در دربار قاجار توضیح دهید؟

ناصرالدین شاه در زمان ولیعهدی خود با عکس‌هایی که ژول ریشار از وی و پدرش گرفت با عکاسی آشنا شد و شدیداً به آن علاقه‌مند شد. در سال‌های بعد از به سلطنت رسیدن، فن صحیح عکس‌برداری و ظهور و چاپ عکس به شیوه‌ی کولودیون را از کارلهیان فرانسوی فرا گرفت و سرانجام «عکاسخانه مبارکه همایونی» به دستور شاه برای امور عکاسی و ظهور و شیشه‌های حساس تأسیس شد. ناصرالدین شاه همچنین آقا رضا اقبال السلطنه را که مدیر و مسئول این عکاسخانه بود و عکاسی را از کارلهیان فرا گرفته بود، در سال ۱۲۸۰ ه. ق به لقب عکاسباشی سرافراز گردانید. عکاسباشی‌هایی نظیر آقارضا، همواره جزو ملتزمین رکاب ناصرالدین شاه بوده‌اند و در اردوکشی‌ها، سفر‌ها، مراسم سلام، شهر‌ها و اسب دوانی‌ها حاضر بودند و از این مراسم عکس‌هایی تهیه می‌کردند و در آلبوم‌هایی به شاه تقدیم می‌کردند.

به نظر شما انتشار چنین کتاب‌های مرجعی چه اهمیتی دارد؟

تاریخ‌نگاری و پژوهش بدون تکیه بر منابع و مراجع معتبر، به قصه‌گویی نزدیک می‌شود و با واقعیت فاصله می‌گیرد. هنوز ناگفته‌های زیادی از عکاسی دوران قاجار برای ما به جای مانده و جای آن دارد که برای تحقیق و پژوهش در این زمینه منابع مرجعی مثل دانش‌نامه، فرهنگ، زندگی‌نامه، نمایه و... تهیه شود.
فاطمه آهوپا این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مرگ، فلسفه، ادبیات
یادداشت و مقاله - نگاهی به کتاب خیلی کم... تقریباً هیچ، نوشته‌ی سایمون کریچلی
روزبه رحیمی: سایمون کریچلی، نویسنده‌ی کتاب، متولد سال ۱۹۶۰ در بریتانیاست. او اگرچه آشکارا بیزاری خود را از طبقه‌بندی آثارش در میان نام‌هایی چون ساختارگرایی، پساساختارگرایی و پست‌مدرنیزم ابراز کرده است، اما قدر مسلم به هیچ عنوان فرزند خلف سنت تحلیلی و انگلیسی در فلسفه نیست. وی در «مدرسه‌ی جدید برای مطالعات اجتماعی» دوره‌های هملت و فلسفه، خوانش لویناس، درباره‌ی تراژدی و حدود آن، فلسفه و رسانه را تدریس می‌کند و به فلسفه‌ی قاره‌ای، فلسفه و ادبیات، اخلاق و تئوری‌های سیاسی دلبستگی دارد و بر همین اساس چندین کتاب تألیف کرده که از آن میان «فیلسوفان مرده»، «همه چیز در حال سوختن است: سیاست و سیاست‌های دریدایی»، «لویناس و سوبژکتیویته‌ی پساواسازانه»، «فلسفه‌ی قاره‌ای»، «در باب طنز» و نیز اخیراً کتاب دوم او یعنی «خیلی کم... تقریباً هیچ»، موضوع این نوشته، به فارسی برگردانده و انتشار یافته است. علاوه بر این‌ها در چند کتاب مقاله‌هایی از کریچلی ترجمه شده است که «دی‍ک‍ان‍س‍ت‍راک‍ش‍ن‌ و پ‍راگ‍م‍ات‍ی‍س‍م» ‌، «فیلم به‌ مثابه فلسفه» و «واسازی‌ هگل» از آن جمله است.

جرقه‌ی ... دیدن ادامه » اولیه‌ی نوشتن کتاب، به گفته‌ی نویسنده، مرگ پدر بوده و هسته‌ی مرکزی آن یافتن معنایی برای چند دقیقه‌ای است که در آن لحظات بر پدر گذشته و البته نتیجه‌ی آن هم در عنوان کتاب خلاصه شده است: خیلی کم... تقریباً هیچ. اگرچه شاید جهت‌گیری نویسنده نسبت به رخدادی مانند مرگ از پیش مشخص بوده و این را از بکت‌خوانی او حین پرستاری از پدر می‌توان حدس زد و اگر بپرسید نویسنده در راه یافتن معنا به خیلی کم... تقریباً هیچ رسیده، پس چه چیز را بر کاغذ آورده است، خواهد گفت: مهم کوشیدن است.

کتاب با ناامیدی آغاز و انواع آن بر شمرده می‌شود، رفت و برگشتی از آغاز آن یعنی چرخش کپرنیکی کانت تا نظریه‌پردازان معاصر فرانسوی صورت می‌گیرد و با پیش‌فرض گرفتن باورناپذیری ساختارهای ایمان دینی و مرگ خدا باز به این پرسش بر می‌خورد که: پس پرسش معنای زندگی چه می‌شود؟ و از پس این سؤال است که مفهوم هیچ انگاری وارد شده و مسئله‌ی اصلی او می‌شود پایداری در برابر هیچ‌انگاری. در پردازش استراتژی این پایداری و حین کوشش برای «پروردن گفتمان‌های تازه و غیر فلسفی یا پیرافلسفی»، پس از گذر انتقادی از تفکر تراژیک نیچه، گلاس‌‌نهایت هایدگر و تجربه‌ی زیبا‌شناختی آدورنو، کریچلی گفتمان هیچ‌انگار ستیز ادبیات را رونمایی می‌کند.

در این راه و در گفتار اول رویارو می‌شویم با بلانشو و «دیگری»‌اش به همراهی روشنگرانه‌ی «ایلیا» ی لویناس. مرگ و نوشتن و ارتباط آن‌ها با یکدیگر به استقبال ما می‌آیند. به تجربه‌ی شب اصیل نائل می‌شویم، یعنی چیزی که از مرگ نیرومند‌تر است و آن هماره مردن و ناممکنی مرگ است زیرا ما تخته‌بند هستی هستیم بی‌راهی برای خروج. در جستجوی معنای ادبیات چارچوب آثار بلانشو را در می‌یابیم. خاستگاه اثر هنری در بلانشو را در ایده‌ی لویناس از ایلیا پی می‌گیریم و تز ناممکنی مرگ و پایان‌ناپذیری مردن بر ما عرضه می‌گردد.

در گفتار دوم بر همدلی نویسنده با رمانتیک‌ها و ساده‌اندیشی آن‌ها و انطباق آن با آرای کاول می‌رسیم و درگیر راهکار ادغام مجدد شعر و فلسفه در پایداری برابر هیچ‌انگاری می‌شویم. به پیروی از لاکوـ‌لابارت و نانسی با این پیش‌فرض آشنا می‌شویم که کانت امکان رمانتیسم را پدید آورد و اینکه کدام معنای شعر مد نظر رمانتیک‌ها بوده است. زیرا شعر در یونانی معنای وسیعی به‌عنوان خلق یا تولید دارد و نیز در معنای یک ژانر ادبی خاص نیز به کار می‌رود. و در ‌‌نهایت آنچه پس از اثبات ناکامی رمانتیسم با دلایل درونی و بیرونی از سوی کریچلی ارائه می‌شود رمانتیسم ناکاری شده است. یعنی نسخه‌ی دیگری از رمانتیسم و در آن، این حقیقت که رمانتیسم کار نمی‌کند به جای اثباتی برای ناتوانی آن به عنوان نشانه‌ای از قوت تفسیر خواهد شد.

قهرمان بلامنازع گفتار سوم بکت است و تفسیر کریچلی از ادبیات به اعلا درجه‌ی ادبیات او با پرسش خوشبختی چیست جهت می‌گیرد و به نجات از نجات منتهی می‌شود و به نوعی «ادامه» می‌یابد. در این‌جا بکت را به گونه‌ای می‌یابیم که در برابر تفسیر فلسفی مقاومت می‌کند و آن را به سخره می‌گیرد تا جایی که دریدا را به پرهیز از بکت مجبور می‌کند، آدورنو را به دنبال توضیح معنای بی‌معنایی و فرم بی‌معنایی سامان یافته می‌فرستد تا از راز اهمیت این فرم در آثار بکت برای ما بگوید و کریچلی را به واکاوی طنز بکت برای پوشاندن کاستی‌های آدورنو در نمایاندن خاصگی زبان بکت تحریک می‌کند.

و در پایان گفتار چهارم نویسنده با آنچه در گفتارهای قبل برپا کرده است به سر وقت شعری از استیونس می‌آید تا از درون آن برای مشکل پایدار فلسفی ارتباط میان کلمات و جهانی که این کلمات به آن باز می‌گردند پاسخی بیابد و در این مسیر از نسبت تخیل و واقیت می‌گذرد و باز بدان پناه می‌آورد.

این کتاب را انتشارات رخداد نو منتشر و لیلا کوچک‌منش ترجمه کرده است. از این مترجم پیش‌تر کتاب‌های: «چگونه نیچه بخوانیم» (کیت انسل پیرسون‏) ‫، «گلاس‌‌نهایت: هایدگر و رویارویی با غیرممکن ممکن» (شهریار شفقی)، «نیچه و استعاره» (سارا کافمن)، «نیچه و فلسفه» (ژیل دلوز) و «ادب‍ی‍ات‌ و مرگ» انتشار یافته است. ‬‬‬
رشید سلطانی و فاطمه حبیبی این را خواندند
آرش کاویانی و فاطمه آهوپا این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آفرینش نظم از بی‌نظمی
گفت‌وگو - گفت‌وگو با آرتمیس رضاپور مترجم کتاب قهرمان و دریا، نوشته‌ی دانلد اچ. میلز

روزبه ... دیدن ادامه » رحیمی: «قهرمان و دریا» عنوان کتابی است که به بررسی و تحلیل الگوهای آشوب در اسطوره‌های باستانی می‌پردازد. مضمون جهانی پرآشوب که تحت تاثیر نیروهای سامان‌دهنده به نظم در می‌آید یکی از مهم‌ترین درونمایه‌های اساطیری در سرتاسر فرهنگ‌های کهن است. بسیاری از اسطوره‌های باستانی خاور نزدیک از نبرد قهرمان با اهریمن آب یا ایزد آب سخن می‌گویند. این ایزدان غالباً مظهر آشوب ازلی یا پیش کیهانی هستند و پیروزی قهرمان بر هماورد آبی خویش ـ رودخانه یا دریا ـ نماد آفرینش یا باز آفرینی کیهان است. دانلد اچ میلز، استاد زبان و ادبیات کلاسیک دانشگاه سیراکیوز، در این کتاب اسطوره‌های آخیلوس و اسکاماندر، اودوسئوس و پوسیدون، گیلگمش و یعقوب را تحلیل کرده و نشان می‌دهد چگونه بسیاری از روایت‌های اسطوره‌ای بر مبنای نبرد میان نظم و بی‌نظمی شکل می‌گیرند.
نشر ققنوس این کتاب را منتشر کرده و آرتمیس رضاپور و آرش رضاپور به‌صورت مشترک ترجمه‌ی آن را برعهده داشته‌اند. آرتمیس رضاپور متولد ۱۳۶۲ در همدان و دانشجوی دکترای ادبیات حماسی دانشگاه شیراز است. او ترجمه‌ی کتاب‌های «نقد کتاب وداع با اسحله‌ی ارنست همینگوی» اثر هارولد بلوم و منتخب اشعار ویلیام بلیک را در دست انتشار دارد. افشین رضاپور متولد ۱۳۵۰ و مترجم و مدرس زبان انگلیسی است. پیش‌تر کتاب‌های: کودکی ایوان (ولادیمیر بوگومولف)، آسمان خاکستری است (نویسندگان مدرنیست و پست مدرنیست)، رئیس جمهور ما (فیلیپ راث)، مرد ماسه‌ای (دانلد بارتلمی)، من پسر صدام بودم (لطیف یحیی)، ظلمت آشکار (ویلیام استایرن)، انتخاب سوفی (ویلیام استایرن) و تام کت در هزار توی عشق (تیم اوبرایان) با ترجمه‌ی او منتشر شده بود.
گفت‌وگوی ما را با آرتمیس رضاپور در مورد این کتاب بخوانید:

برای آشنایی خوانندگان ما، در ابتدا درباره‌ی نویسنده‌ی این کتاب و آثارش بگویید.
دانلد اچ میلز استاد زبان و ادبیات کلاسیک در دانشگاه سیراکیوز است. مطالعات گسترده‌ای درباره‌ی اساطیر، به ویژه اساطیر یونان، انجام داده و با توجه به تسلطی که بر زبان یونانی دارد، هومر را به زبان اصلی خوانده و تجزیه و تحلیل کرده است. توانایی او در تجزیه و تحلیل متن یونانی در جای جای کتاب قهرمان و دریا دیده می‌شود و در مواردی می‌بینیم که کلمه‌ای یونانی را چه به لحاظ ریشه‌شناسی و چه به لحاظ کاربرد با استادی تمام برای خواننده واشکافی می‌کند. میلز مقالات متعددی نیز درباره‌ی هومر، افلاطون، ویرژیل و دیگر اندیشه‌ورزان یونان نوشته است اما مهم‌ترین کار او کتاب قهرمان و دریا است.

این کتاب با چه رویکردی نسبت به اسطوره نگاشته شده است؟
میلز در این کتاب به طور مشخص از دو رویکرد پدیدار‌شناسی و مطالعه‌ی تطبیقی استفاده کرده است. پدیدار‌شناسی به این معنی که تمامی پیش داوری‌ها پیرامون موضع را از ذهن بیرون کرده و تاثیر عوامل دیگر مثل تاریخ را موقتاً نادیده بگیریم و به دلالت‌های درونی خود اسطوره در مقام یک پدیدار بپردازیم. از سوی دیگر مطالعه‌ی تطبیقی نیز بر نادیده گرفتن تفاوت‌ها و برجسته کردن شباهت‌های میان روایت‌های گوناگون اسطوره‌ای در جهت ساختن نوعی الگوی انتزاعی استوار است. بنابراین رویکرد اصلی کتاب را می‌توان پدیدار‌شناسی تطبیقی دانست که البته رویکردی رایج در بررسی اساطیر است.
نظریات محوری‌ای نیز که میلز برای تحلیل اسطوره‌ها برگزیده، یعنی نظریات الیاده و وان خنپ، هر دو نظریاتی پدیدار‌شناسانه هستند. درواقع میلز با مطالعه‌ی تطبیقی پدیدار‌ها در روایت‌های گوناگون، تلاش کرده تا الگویی از تلاقی نظم و بی‌نظمی در فرهنگ‌های باستانی انتزاع کند.

در این کتاب اسطوره‌های آخیلوس و اسکاماندر، اودوسئوس و پوسیدون، گیلگمش و یعقوب بررسی می‌شوند. چرا این اسطوره‌ها انتخاب شده است؟
به نظر من اینکه چرا نویسنده از میان انبوه روایاتی که به آشوب می‌پردازند، این روایات خاص را انتخاب کرده شاید خیلی پرسش دقیقی نباشد، چرا که حتی در نحله‌های بسیار تندروی پوزیتیوسم هم که تاکید بسیار زیادی بر به اصطلاح «علمی بودن» همه‌ی مراحل پژوهش دارند، هیچ سخت گیری‌ای برای انتخاب موضوع وجود ندارد. نویسنده شاید این روایات را دوست داشته، یا با آن‌ها آشنا بوده است. با این حال توجه به این نکته مهم است که همه‌ی روایاتی که در کتاب به آن‌ها پرداخته شده، دارای متن‌های مکتوب و به نسبت مفصلی هستند. یعنی هرچند بخش قابل توجهی از اساطیر اغلب ملت‌ها به مضمون آشوب می‌پردازند، اما تعداد معدودی از این روایات دارای متن‌هایی به انسجام متن‌های بررسی شده در این کتاب هستند.

منظور نویسنده از این گفته که «معمای امر آشوب‌بنیاد پس پشت تلاش تمامی اسطوره‌پردازان باستان قرار دارد تا حس نظم را در جهانی که به ظاهر آشوب بر آن حکم‌فرماست بیان کنند.» (ص ۳۲) چیست؟
همان‌طور که اشاره کردم مضمون جهانی پرآشوب که تحت تاثیر نیروهای سامان‌دهنده به نظم در می‌آید یکی از مهم‌ترین درونمایه‌های اساطیری در سرتاسر فرهنگ‌های کهن است. برای نمونه در شاهنامه دیو‌ها نمایندگان این آشوب هستند که در سرتاسر بخش اساطیری شاهنامه نیز حضور دارند. آفرینش نظم از بی‌نظمی از مهم‌ترین مضامین اسطوره‌های آفرینش است. مثلاً در اسطوره‌ی مردوک به روشنی می‌بینیم که چگونه این خدای بابلی با کشتن تیامات جهان را از اجزای بدن او می‌آفریند.
هیچ‌کس به درستی نمی‌داند چرا این مضمون در اغلب فرهنگ‌های باستان، که گاهی کاملاً هم از یکدیگر دورافتاده بوده‌اند، مشترک است. نظریاتی در این زمینه وجود دارد که البته هیچ‌یک خالی از اشکال نیستند. مثلاً تکامل‌گرا‌های دوره‌ی ویکتوریا معتقد بودند که همه‌ی جوامع مراحل مشابهی را طی می‌کنند و بنابراین احتمالاً به مضامین مشابهی می‌رسند. یعنی به نوعی از وحدت روانی همه انسان‌ها قایل بودند. یا در نمونه‌ای دیگر اشاعه‌گرا‌ها معتقد بودند چنین مضامینی ابتدا در چند کانون مرکزی مثل مصر یا بین‌النهرین به‌وجود آمده و سپس به یاری ارتباطات بین فرهنگی به سایر فرهنگ‌های جهان باستان نفوذ کرده‌اند.
با این حال مسئله‌ی نویسنده در کتاب جستجو در منشأ اندیشه‌ی آشوب نیست، بلکه می‌خواهد به یاری شواهدی که ارائه می‌کند نشان دهد چگونه بسیاری از روایات اسطوره‌ای بر مبنای نبرد میان نظم و بی‌نظمی شکل می‌گیرند و اتفاقاً در این زمینه کاملاً نیز موفق است. هرچند نباید از خاطر برد که رویکرد نویسنده پدیدار‌شناسانه است و پدیدار‌شناسی چنانکه اغلب گفته می‌شود، اگر چه معانی بدیعی در اختیار مخاطب می‌نهد اما به هر حال از نظر سیاسی رویکردی خنثی است. بدین ترتیب هرچند ما در کتاب شاهد نمونه‌هایی فراوان از برهم‌کنش میان نظم و آشوب هستیم، اما در مورد اینکه چه شرایط اجتماعی یا سیاسی زمینه‌ی بوجود آمدن این برهم‌کنش شده، و یا اینکه چه نوع ذهنیتی و با چه هدفی به تولید چنین روایاتی منجر شده، چیزی نمی‌بینیم.

نویسنده فرضیه‌ی کارآمد پژوهش حاضر را ثابت ماندن مفهوم الگوی اصلی در اشکال مختلف نبرد با امر آشوب‌بنیاد ذکر می‌کند. لطفاً در مورد این فرض توضیح بیشتری دهید.
اگر اشتباه نکنم منظور شما باید الگوی مناسکی باشد که نویسنده به تأسی از نظریه‌ی مناسک آرتور وان خنپ بسط داده است. وان خنپ معتقد بود در هر جامعه لحظاتی وجود دارند که اقتضا می‌کنند فرد از یک موقعیت اجتماعی به موقعیتی دیگر وارد شود. مثلاً از کودکی به بزرگسالی، از مجردی به متاهلی و از زندگی به مرگ. این نوع تغییر موضع‌ها، یا به قول وان خنپ گذار‌ها، مستلزم وجود نوعی سازوکار فرهنگی هستند که فرد را از موقعیت قبلی جدا و به موقعیت جدید پیوند دهند. این مناسک در واقع به نحوی نشان‌دهنده‌ی پیوند میان طبیعت و فرهنگ هستند چرا که برای نمونه درست است که مرگ پدیده‌ای بیولوژیک است اما تا برای درگذشته مراسم تدفین و خاک‌سپاری برگزار نشود، از نظر فرهنگی هنوز به دنیای مردگان تعلق ندارد چون روح‌اش به آرامش نرسیده است.
نظریه‌ی مراحل سه‌گانه‌ی گذار وان خنپ یکی از پرنفوذ‌ترین نظریات در انسان‌شناسی و اسطوره‌شناسی است. بعد از او بسیاری از انسان‌شناسان معروف به مکتب منچستر از جمله ماکس گلوکمن، مری داگلاس و از همه مهم‌تر ویکتور ترنر به بسط نظریه‌ی گذار پرداختند. همچنین در ادبیات و اسطوره‌شناسی نیز جوزف کمبل کتاب بسیار اثر گذار خود به نام قهرمان هزار چهره را بر اساس همین نظریه منتشر کرد.
کتاب قهرمان و دریای میلز را می‌توان به نوعی خلف کتاب قهرمان هزار چهره‌ی کمبل دانست. با این تفاوت که کمبل به الگوهای شکل‌گیری قهرمان می‌پردازد اما میلز الگوی شکل‌گیری قهرمان را در مواجهه با آشوب پی می‌گیرد. به اعتقاد او آشوب‌‌ همان زمینه‌ی گذاری را مهیا می‌کند که در ‌‌نهایت به رسیدن قهرمان به بینش و فرزانگی منجر می‌شود.

میلز در مؤخره‌ی کتاب از کوشش برای درک جهان از طریق علم مدرن آشوب‌شناسی سخن می‌گوید. آشوب‌شناسی و میلز در این کتاب، چگونه ما را به این درک می‌رسانند؟
نویسنده تلاش کرده از دستاورد‌های متاخر فیزیک و ریاضی برای تبیین پدیده‌های فرهنگی استفاده کند. از این نظر می‌توان کتاب قهرمان و دریا را کتابی پیشرو دانست، اما همچنان که اغلب نیز گفته شده است می‌باید در به کار گیری بنیان‌های علوم طبیعی در پژوهش‌های فرهنگی و انسانی بسیار محتاط بود. این مسئله که فرهنگ‌های انسانی درست مانند رفتار ذرات زیراتمی در عین بی‌نظم بودن دارای نظم هستند نمی‌باید ما را به این نتیجه برساند که می‌توان بی‌هیچ مقدمه‌ای قواعد فیزیک را برای بررسی فرهنگ نیز به کار برد.
شاید مثال خوبش‌‌ همان اثر پروانه‌ای باشد که در کتاب نیز مطرح شده است. می‌دانید که اثر پروانه‌ای در واقع یک تمثیل است که می‌گوید تغییرات کوچک در شرایط اولیه علت به تغییرات بزرگ در شرایط ظهور معلول منجر می‌شود. توجه کنید که این یک قانون علمی نیست؛ یعنی حتی در علم فیزیک نیز کسی به راستی مدعی نیست اگر شرایط جوی در وضعیتی خاص باشند آن وقت بال زدن یک پروانه در خلیج کالیفرنیا به خیزش طوفان در مکزیکو سیتی منجر می‌شود. این تنها تمثیلی است که می‌خواهد به ما بگوید تغییرات کوچک تا چه اندازه کوچک و پیامد‌های بزرگ چقدر بزرگ خواهند بود. حال اگر این تمثیل را بدون توجه به این مقدمات در مورد موضوعات انسانی به کار بریم نتیجه‌اش می‌شود‌‌ همان مثال معروفی که اگر دماغ کلئوپاترا کمی کج بود تاریخ جهان تغییر می‌کرد؛ یعنی یک نوع اتمیسم تاریخی و فرهنگی!
کتاب قهرمان و دریا هرچند چیزهای زیادی برای آموختن دارد، اما پیشنهاد ما آن است که درهنگام مطالعه‌ آن را به‌عنوان یک گفت‌وگو، یا درواقع بخشی از یک گفت‌وگو درنظر بگیریم و نه مرجعی از احکام علمی برای فهم و تبیین سرشت اسطوره.

ترجمه‌ی این کتاب یک کار مشترک است. در مورد این همکاری دو نفره بگویید.
در ترجمه‌ی مشترک این کتاب به دو شیوه کار کردیم. بعضی از فصل‌ها را هر کدام جداگانه ترجمه و در ‌‌نهایت زبان یکدستی برای آن‌ها انتخاب کردیم. یکی دو فصل (مخصوصاً فصل آخر کتاب) را چند بار با هم بازخوانی کردیم و بعد در چندین نشست چند ساعته متن را به فارسی برگرداندیم. مشکل ترجمه‌ی مشترک این است که هر کدام از مترجمین رویکرد خاص خود را به متن دارد و همسو کردن این رویکرد‌ها وقت گیر و انرژی بر است. در این ترجمه به این نتیجه رسیدیم که ویرایش نهایی متن (قبل از تحویل به ناشر) را یکی از مترجمان انجام دهد (من انجامش دادم) و به رغم وجود رویکردهای متفاوت به متن در ‌‌نهایت نگاه ویراستار متن غالب باشد.

کتاب جدیدی در دست ترجمه و انتشار دارید؟
در حاضر کتاب «موتیف‌ها و کهن الگو‌ها در ادبیات و اسطوره» را در دست ترجمه داریم که کتاب مفصلی است و گروهی از صاحب‌نظران فولکلور و اسطوره آن را نوشته‌اند. در این کتاب به افسانه‌ها، اساطیر، قصه‌های عامیانه و اعتقادات مردمی بیشتر کشورهای جهان پرداخته شده است. ترجمه‌ی این کتاب را هم به طور مشترک انجام می‌دهیم و تاکنون حدود دویست صفحه از کتاب آماده شده است. خود کتاب حدود پانصد و پنجاه صفحه است. بعد از آن هم قصد داریم به سراغ کتاب «قهرمان هزار چهره» اثر کمبل برویم.
فاطمه حبیبی این را خواند
فاطمه آهوپا این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بزرگ‌ترین خطری که امروز ما را تهدید می‌کند بی‌حس و حال بودن مردم در قبال قضایای روزمره است: بی‌علاقگی، سستی، کاهلی، بی‌تفاوتی و...
فاطمه آهوپا این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
معشوق‌ها مسکینند و در خطر، زنهار که از خود فراتر روند و بدل به عاشقان شوند. حریم عشاق امنیت محض است. کسی به ایشان شک نمی‌برد و خود در موقعیتی نیستند که خود را برملا کنند.
فاطمه آهوپا این را خواند
سمیه امیری این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
We each owe a death,there is no exceptions.I know that.but,oh god..sometimes the green mile seems so long..
همه ما مرگی را بدهکاریم.هیچ استثنایی نیست.من این را میدانم.اما خدایا گاهی مسیر سبز بسیار طولانی است.

"استیفن کینگ - مسیر سبز"
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

مثل بامبو باشیم. از بیرون سخت است و از درون نرم. رها و انعطاف پذیر... ریشه هایش محکم در زمین مستقر شده؛ آزاد ولی گره خورده در ریشه های دیگران، بهره مند از ایمنی و توانی متقابل، با ساقی که آزادانه در باد نواخته می شود. در برابر باد نمی ایستد، خم می شود. آن که خم می شود، به مراتب مقاوم تر است.
گاه با پذیرفتن محرومیت و فشار، بهتر از پس آنها بر می آییم تا این که هر بار سرسختانه در برابرشان ایستادگی کنیم. پذیرش به معنای وادادن نیست؛ انعطاف بیشتر نشانه عدم اجبار است. هر چه بیشتر اصرار بورزیم که چیزها را یا سیاه بدانیم یا سفید، بیشتر از درک امور باز می مانیم و از حقیقت جدا می افتیم.
(( ... دیدن ادامه » با این همه رنگهای تماشایی که در جهان هست، مایه شرمساری است اگر بخواهیم هر چیز را سیاه یا سفید بدانیم. دنیس ر. لیتل)).
لیو بوسکالیا
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک غزل فوق العاده زیبا:

من از شب ها ی تاریک بدون ماه می ترسم
نه ... دیدن ادامه » از شیر و پلنگ، ازاین همه روباه می ترسم
مرا از جنگ رو در روی درمیدان گریزی نیست
ولی ازدوستان آب زیر کاه
می ترسم
من از صد دشمن دانای لا مذهب نمی ترسم
ولی از زاهد بی عقل ناآگاه
می ترسم
پی گم گشته ام در چاه نادانی
نمی گردم
اصولأ من نمی دانم چرا از چاه
می ترسم
اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید، اما
نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم
من از تهدیدهای ضمنی ظالم
نمی ترسم
من از نفرین یک مظلوم، از یک آه
می ترسم
من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی
اگر افتد به دست آدم خود خواه
می ترسم
مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست
من از قداره بندان مرید شاه
می ترسم
نمی ترسم ز درگاه خدای مهربان، اما
ز برخی از طرفداران این درگاه
می ترسم
چو " کیوان " بر مدار خویش
می گردم
ولی گاهی از این سنگ شهاب و حاجی گمراه می ترسم

شاهکاری از سیمین بهبهانی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هلیا!
من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم،باور کن!
من میخواستم که با دوست داشتن زندگی کنم-کودکانه و ساده و روستایی.
من ... دیدن ادامه » از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم.
آن لحظه ای که تو را بنام می نامیدم
.
.
هلیا! هر آشناییِ تازه اندوهی تازه است... مگذارید که نام شما را بدانند و بنام بخوانندتان. هر سلام سر آغاز دردناک یک خداحافظی ست.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خاله آگی می گوید:خب چی شد؟ و به او می گویم که کارم تا دوشنبه شروع نمی شود. می گوید لباس هایم مایه آبرو ریزی ست آنها را با چی شسته ام.
با صابون اسید فنیک
بوی کبوتر مرده می دهند و تو با این سر و وضعت آبروی تمام خانواده را می بری
مرا ... دیدن ادامه » به مغازه روچ می برد و از حراج آنجا برایم یک پیراهن.. یک پولوور.. یک شلوار.. دو جفت جوراب و یک جفت کفش تابستانی می خرد. دو شیلینگ به من می دهد تا برای تولدم یک کیک کوچولو و چای بخرم .بعد سوار اتوبوس می شود تا به خیابان اوکانل برود..از بس چاق و تنبل است حاضر نیست پیاده برود.
چاق و تنبل هست.. از خودش هم پسری ندارد با وجود ِ این به خاطر کار تازه ی من برایم لباس نو می خرد.
به طرف بار انداز آرتور می چرخم بسته ی لباس های نویم زیر بغلم است و باید درست در لبه ی رودخانه ی شانون بایستم تا تمام دنیا اشک های یک مرد را در چهاردهمین سالگرد تولدش نبینند.

بخشی از رمان اجاق سرد آنجلا - فرانک مک کورت
دوست عزیز

شما می توانید مطالب مربوط به هر کتاب را در دیوار همان کتاب درج نمایید تا در دیوار کلی نمایش داده شود

دیوار کتاب اجاق سرد آنجلا


http://shahreketabonline.com/products/1/3807
۰۲ ارديبهشت ۱۳۹۴
ممنون از راهنماییتون.
۰۲ ارديبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید با اهدای جایزه نوبل به یک نویسنده فرانسوی‌زبان، ناکامی‌های سال‌های اخیر ادبیات فرانسه تا اندازه‌ای تحت‌الشعاع این توفیق قرار گرفته باشد، اما نمی‌توان منکر این واقعیت شد که سال‌هاست ادبیات فرانسه با آن ایام که نویسندگان پرشمار و بزرگش، جهان ادبیات را تحت سیطره خود داشت فاصله گرفته است. چنین افولی را نه تنها در فرانسه بلکه در دیگر سرزمین‌ها و زبان‌ها نیز می‌توان کم و بیش شاهد بود.
برنار کُمان یکی از امیدهای ادبیات فرانسه در یکی دو دهه‌ی اخیر بوده است. نویسنده‌ای که در دیگر حوزه‌های هنری مثل سینما نیز تجربیاتی داشته و حتی روی صندلی داوری جشنواره‌هایی مهم همانند لوکارنو که در کشورش برگزار می‌شد، نشسته است.

برنار ... دیدن ادامه » کُمان در ۲۰ آوریل ۱۹۶۰ در پورنتروی سوییس به دنیا آمد. خانواده‌اش از فرانسوی‌زبان‌های این کشور بودند. اولین اثرش را در ۱۹۹۰ منتشر کرد. انتشار این کتاب از او سیمای نویسنده‌ای با قریحه و خوش آتیه به نمایش گذاشت. توفیق این اثر موجب شد که بورس و کمک‌هزینه‌ای به او تعلق گیرد که مجال پرداختن بیشتر به فعالیت ادبی و هنری را برایش ممکن ساخت.

همین‌گونه نیز شد؛ او تاکنون قریب به شانزده کتاب منتشر کرده است که اغلب با تحسین منتقدان روبرو شده و جوایز گوناگونی را به خود اختصاص داده‌اند. نوشتن داستان پای او را به عرصه سینما و فیلم‌نامه‌نویسی نیز باز کرد. در این حوزه نیز چنان توفیق یافت که در جشنواره‌های لوکارنو (۱۹۹۶) و فرایبورگ (۱۹۹۸) به‌عنوان عضو هیئت‌داوران حضورداشته باشد.

کتاب حاضر مشهورترین اثر داستانی برنار کُمان محسوب می‌شود. مجموعه داستان‌هایی کوتاه با عنوان «زمان در گذر است» که در سال ۲۰۱۱ منتشر شد و توفیقی بزرگ برایش به ارمغان آورد و بزرگ‌ترین جایزه ادبیاتِ فرانسه زبان یعنی جایزه گنکور به‌عنوان نویسنده بهترین مجموعه داستان آن سال نصیب او شد.
برنار کُمان در زمینه ترجمه نیز تجربه‌های موفقی در کارنامه خود ثبت کرده است؛ به‌خصوص در برگرداندن آثار آنتونیو تابوکی نویسنده مطرح ایتالیایی به زبان فرانسه.

«زمان در گذر است» از هشت داستان کوتاه تشکیل شده است (کتاب در اصل ۹ داستان داشته که به دلایلی از ترجمه یکی صرف‌نظر شده) که به‌واسطه نوع نگاه برنار کمان به جهان و زندگی انسان امروز و همچنین توجه به اندیشه‌های متافیزیکی و انتزاعی از خط‌ ‌و ربط درونی مشابهی برخوردارند. مرگ یکی از ایده‌هایی است در این داستان‌ها بدان توجه زیادی شده است، به‌ویژه جهان پس از مرگ و تصورات فراواقعگرایانه.

چنان‌که از نام این کتاب (زمان در گذر است) پیداست، زمان نیز یکی از مقوله‌های محوری در این داستان‌هاست. بخش عمده زندگی اغلب شخصیت‌های این داستان‌ها نه در آینده که در گذشته خلاصه و خاطره‌هایی از گذشته آن‌ها تداعی می‌شود، خاطرات تلخ و شیرین و گاه رازهایی که سال‌های سال پوشیده مانده‌اند، از پس گردوغبار زمان جلوه‌گر می‌شوند.

با حذف و یا کوچک شدن مفهوم آینده برای آن‌ها، حسرت و افسردگی بر زندگی‌شان سایه افکنده است؛ بنابراین می‌کوشند با پناه بردن به تصمیم‌هایی که می‌تواند کل زندگی‌ را تحت‌الشعاع خود قرار دهد تااندازه‌ای از این ملال و افسردگی که آن‌ها را در برگرفته بکاهند.

به‌این‌ترتیب در اغلب داستان‌های این کتاب شاهد برشی زمانی از موقعیت‌های خطیر در زندگی شخصیت‌ها هستیم. حال و هوای حاکم بر کلیت داستان‌های کتاب، حال و هوایی توأم با ملال و افسردگی به‌عنوان یکی از چالش‌های انسان در جهان امروز محسوب می‌شود. افسردگی به‌عنوان یکی از ایده‌های مضمونی مورد تأکید کمان، نه‌تنها در حال و هوای داستان‌ها قابل‌مشاهده است بلکه به‌صورت مستقیم در ابتدای کتاب در قالب سخنی با خواننده نیز مورد اشاره قرار گرفته است.

ترجمه «زمان در گذر است» فرصت مغتنمی است برای آشنایی با نویسنده‌ای که با این کتاب برای نخستین بار به مخاطب فارسی‌زبان معرفی‌شده است. داستان‌هایی خوش‌خوان که از درد و رنج‌های انسانی که در همه فرهنگ‌ها تا حد زیادی مشترک است سخن گفته‌اند.

http://www.alef.ir/book
فاطمه حبیبی این را خواند
مهنّا حسین زاده این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
روزگاری تعداد هنرمندانی که در چند زمینه هنری فعالیت می‌کردند، انگشت‌شمار بود. اما در یکی دو دهه گذشته تعداد این چهره‌ها به‌اندازه‌ای زیاد شده که نه‌تنها همچون گذشته توجه بر‌نمی‌انگیزد که حتی مسئله‌ای کاملاً طبیعی به نظر می‌رسد. این گرایش را وسوسه، کنجکاوی و یا هر چیز دیگری که بنامیم در حوزه ادبیات بیش از دیگر حوزه‌ها دیده می‌شود. چنان‌که گویی عدم احتیاج کار ادبی به ابزار و امکاناتی که دیگر حوزه‌ها بدان نیاز دارند این تصور را به وجود آورده که حوزه سهل و ممتنعی است؛ درحالی‌که برعکس، به قول مسعود کیمیایی که خود او هم این روزها رمان تازه‌ای به بازار فرستاده «نمی‌توان سربه‌سر ادبیات گذاشت و این حوزه برای امتحان کردن نیست، مثل موسیقی، که با آن نمی‌توان شوخی کرد.» به‌عبارت‌دیگر ادبیات از آن حوزه‌هاست که کم‌سوادی آدم را به‌راحتی لو می‌دهد و واقعانمی توان سربه‌سر آن گذاشت!
شأن نزول این مقدمه ازآن‌روست که مجموعه داستان «سهم من از دریا» حاصل کار هنرمندی ست که در نگاه نخست اعتبار نامش برخاسته از فعالیت در حوزه هنری دیگری ست. با این حال کم و کیف کارش نشان از این واقعیت دارد که نه از سر وسوسه و تفنن که با رویکردی جدی وارد این حوزه شده است.

«سهم ... دیدن ادامه » من از دریا» مجموعه ۱۳ داستان کوتاه است به قلم ژیلا تقی‌زاده که به همت نشر نیستان منتشرشده است. با اینکه این کتاب چهارمین مجموعه داستان تقی زاده است و از این منظر نویسنده‌ای صاحب‌تجربه محسوب می‌شود، اهل هنر بیشتر او را به‌عنوان نقاش می‌شناسند تا داستان‌نویس. تقی‌زاده علاوه بر این در نمایشنامه‌نویسی نیز فعال بوده است.

ژیلا تقی‌زاده به سال ۱۳۳۸ در تهران متولدشده و فارغ‌التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه الزهرا است. از اواسط دهه هشتاد با شبکه‌های رادیویی همانند رادیو فرهنگ، صدای آشنا، رادیو جوان، رادیو سلامت و ... همکاری داشته و نمایشنامه‌های رادیویی خود را در این شبکه‌ها عرضه کرده است.

در اواخر دهه هشتاد به فیلم‌نامه‌نویسی هم پرداخت و چند قسمت از مجموعه‌ای آموزشی با عنوان «حرف حساب» را برای یکی از شبکه‌های تلویزیون نوشت.

در میان این فعالیت‌های پراکنده، آنچه به‌عنوان فعالیت ثابت او شکلی مداوم داشته، نقاشی و داستان‌نویسی بوده است که در اولی تجربه‌ای طولانی‌تر هم دارد. تقی‌زاده از اواسط دهه‌ی شصت تاکنون نمایشگاه‌هایی گوناگون از نقاشی خود را به‌صورت فردی و جمعی برپا کرد. طراحی در حوزه پوستر تئاتر، تصویرگری کتاب، طراحی لباس و صحنه نمایش عروسکی و... ازجمله فعالیت‌های او در این حوزه و شاخه‌های مرتبط با آن بوده که جوایزی هم نصیبش کرده است.

جیبی پر از بادام، لباس‌های روی بندرخت، کهنه رباط، من با یک پری‌زاد دوستم و خودنویس‌های بیچاره عناوین آثار داستانی این نویسنده، شاعر و نقاش است که بیش از این منتشرشده.

او همانند اغلب داستان نویسان زن ایرانی در آثار خود به زنان توجهی ویژه دارد. هرچند که این توجه به‌گونه‌ای نیست که با ارائه تصویری مخدوش و مسخ‌شده از مردان سعی در نشان دادن اوضاع ‌و احوال و احیاناً رنج‌هایی داشته باشد که زنان ایرانی در سطوح فردی و اجتماعی با آن دست‌به‌گریبان هستند.
پاره‌ای داستان‌های او تم‌هایی نزدیک به هم دارند و برخی هم از شخصیت‌هایی برخوردارند که پیش‌تر نیز در داستان‌های او حضور یافته‌اند.

داستان‌های این مجموعه اغلب آثاری کوتاه هستند، با حجمی در حدود ۶۰۰ تا ۱۰۰۰ کلمه و با توجه به زبان روایی و ساده‌ای که نویسنده استفاده کرده، در یک نشست به‌راحتی خوانده می‌شوند.

داستان‌ها برش‌هایی کوتاه از وقایع ملموس و ساده زندگی روزمره‌ای هستند که در پیرامون ما جریان دارد. نویسنده می‌کوشد تا با استفاده از این سبک به مخاطب نشان دهد پشت وقایع ساده و روزمره زندگی می‌تواند حقایقی درخور توجه و تأمل‌برانگیز وجود داشته باشد.

با این نگاه داستان‌های او حکایت تابلوهای نقاشی‌اش را دارد که بارنگ آمیزی خاص، تصویری پیش روی مخاطب می‌گذارد و می‌کوشد پلی بسازد برای دریافت حقیقتی درونی با استفاده از جلوه‌های بیرونی اثر.
در «سهم من از دریا»، داستان‌هایی می‌خوانیم که باوجود سادگی زبانشان از کیفیت تصویری قابل‌اعتنایی برخوردارند. نویسنده به سراغ آدم‌هایی رفته که خواننده کتاب نیز می‌تواند یکی از همین آدم‌ها باشد و لحظه‌هایی را ترسیم کرده که خوانندگانش می‌توانند مشابه آن را تجربه کرده باشند. در این داستان‌ها زندگی باوجود روزمرگی، تکرار و شباهت‌هایی که هست، از منظر درونی به شکل منحصربه‌فردی برای آدم‌ها جریان دارد.

http://www.alef.ir/book
فاطمه حبیبی و فاطمه آهوپا این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یکی از شعرهای کتاب:

بدون ساک بدون بلیط در ترنم
نشسته ... دیدن ادامه » غربت تاریخ در خطوط تنم
«قبای زنده خود را کجا بیاویزم؟!»
به گریه پسرم یا به دست‌های زنم
چقدر بوسه که پشت لبان دوخته است
چقدر بغض که در حال منفجر شدنم
که عاشقانه‌ترین شعر روزگار تویی!
که گریه‌دارترین مرد این قبیله منم!
منی که قفل‌شده دست‌هام در زنجیر
چگونه دست به تصمیم بهتری بزنم؟!
هزار راز نگفته‌ست در میان سرم
هزار ردِ کبودی نشسته بر بدنم
مرا به نورِ پسِ ابرها امید نده!
که از سیاهی پایان قصه مطمئنم
که سایه‌ها ته کوچه چنان مرا بکشند
نه قبر می‌ماند! نه جنازه! نه کفنم
نه می‌شود که در این اضطراب سر بکنم
که گریه می‌کنمت مثل بچه‌های طلاق
که فکر می‌کنمت… تلخ می‌شود دهنم!
نه شوق رفتن و نه انتظار برگشتن
خرابه‌ای‌ست به جا از غرور و وطنم
کافه پیانو داستانی است از زبان یک قهوه چی. اما راستش را بخواهید، این قهوه چی داستان، از اول قهوه چی نبوده است. سابقا او سردبیر یک مجله در تهران بوده که به دلیل عدم فروش مجله اش، کار خود را رها نموده و قهوه خانه ای در شهرستان باز کرده است. او مشغول نوشتن رمان کافه پیانو شده است تا اثری از خود به جا گذاشته باشد..

بخشی از کتاب:
ازم ... دیدن ادامه » پرسید: بابایی ما پولداریم؟

گفتم: نه. ما طبقه ی متوسط رو به پایینیم.
پرسید: یعنی چی؟
گفتم: یعنی نه ان قدر داریم که ندونیم باهاش چی کار کنیم، نه ان قدر ندار و بدبخت بیچاره ایم که ندونیم چه خاکی بریزیم سرمون.
آن وقت بهش گفتم: متوسط بودن، حال به هم زنه گل گیسو. تا می توانی ازش فرار کن. پشت سرت جا بذارش. خب؟ ... نزار دستش بهت برسه.

***
فکرشو بکن! تو دیوونه ی زنت باشی، زنتم دیوونه تو باشه، اون وخ یه بار که خر شده بوده، بره پیش یه وکیل دله ی حمال و بشینه پیشش به درد دل کردن. بشینه از شوهرش بد بگه. در حالی که صد بار بهش گفتی زنا، خیلی وقتا خر می شن و نمی دونن دارن چه غلطی می کنن. و این طور وقتا، خودشون باید بفهمن که نباید برن پیش کسی و بشینن به درد دل کردن. چون طرف ممکنه باورش شه و فکر کنه اونا واقعاً شوهراشونو دوس ندارن. در حالی که این طور نیست...اونم از همه جا پیش این وکلا که نون نحس و نجس شون وسط دعوا ور می یاد.

***
من دیوانه ام. یعنی گاهی که به سرم می زند؛ کارهای بی منطقی می کنم فقط به این خاطر که از دلش تصویرهای قشنگی در می آید و من می میرم برای دیدن این طور تصویرها. و البته بیشتر وقت ها هم پشیمان می شوم که دیدن یک تصویر قشنگ، واقعاً می ارزید به این که من بزنم حال یک کسی را بگیرم و این طور ظالمانه آزارش بدهم؟

اما باز هم پیش می آید که بزند به سرم و کاری بکنم که باز هم آخرش مجبور بشوم این را از خودم بپرسم. برای این است که می گویم من دیوانه ام و اگر کسی نتواند باهام زندگی کند؛ باید بهش حق داد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
قسمتهای برجسته این کتاب از خوب به عالی در زیر آورده شده است. این نوشتار می تواند نمایی از کتاب رانشان دهد. این کتاب نتیجه بررسی مستند این سوال است که

چرا برخی شرکتها جهش می کنند و به صورت پایدار در اوج باقی می مانند (به مدت 15 سال )

این ... دیدن ادامه » شرکتها طی سالیان جهش وقبل از آن ،تحت مدیریت یک رهبر متعالی بوده اند. (ص 59)

رهبران متعالی متواضع ، باوقار، بی ادعا ،سخت کوش، باتجربه ،دارای جسارت حرفه ای و مرد عمل هستند تا حرف . (ص 59)

رهبران متعالی مدیران پس از خود را به گونه ای انتخاب می کنند که در نسل بعدی ،موفقیت سازمان به مراتب چشمگیر تر باشد.(ص 59 ) اینگونه رهبران موفقیت سازمان را با خود به گور نمی برند مانند کن ایورسون مدیر شرکت نوکور . (ص 295)

بسیاری از افراد ظرفیت تبدیل شدن به رهبر متعالی را دارند .(ص 60)

آنها هرگاه ودر هرکجا افراد برجسته را پیدا میکردند بلافاصله استخدام میکردند .حتی اگر شغل خاصی برایشان نبود.(ص 63)

یکی از ویزگیهای افراد برجسته این است که هیچگاه برای کار منتظر مدیر خود نیستند .اگر اینگونه بود فرد برجسته نیست!

آنها ابتدا افراد لایق وشایسته را به سازمان می آورند و افراد نالایق را خارج می کنندو بعد هدف گذاری می کنند(ص 65)

آنها از الگوی یک مدیر قوی و تیم ضعیف استفاده نمی کنند. (ص 67)

برای آنها مهم است که به چه کسی می پردازند و نه این که چقدر می پردازند.(ص 71)

اگر مدیران کارآمد در سازمان استخدام کنید ،آنها هرچه در توان دارند انجام می دهند تا شرکتی عالی بسازند.نه به خاطر پاداش بلکه به این دلیل که به چیز دیگری قانع نمی شوند (ص 72)

هدف از سیستم پاداش حفظ افراد شایسته و لایق است .نباید هدف این باشد که از افراد نالایق انتظار عملکردهای درست داشته باشیم .(ص 73)

انسانها مهم ترین سرمایه نیستند .بلکه انسانهای لایق مهمترین دارایی و سرمایه به شمار می روند( ص 74)

آنها به صفات شخصی اهمیت بیشتری می دهند تا به سوابق و تحصیلات و دانش تخصصی . (ص 74 ) بیشتر بر ویژگی شخصیتی توجه کنید تا به دانش تخصصی . افراد می توانند مهارت بیاموزند و دانش فرا گیرند ،اما نمی توانند ویژگی شخصیتی مناسب برای سازمان شما را بیاموزند . (ص 300)

سخت گیر بودن در تصمیمات مربوط به نیروی انسانی ، اساسا به معنای سخت گیر بودن در انتخاب مدیران ارشد است.(ص77)

زمانی که مردد هستید استخدام نکنید.(ص 78) وقتی متوجه می شوید لازم است افراد سازمان را تغییر دهید ،اقدام کنید .(ص81).در لحظه ای که احساس می کنید باید کسی را به شدت کنترل کنید ،در استخدام خود دچار خطا شده اید .(ص 81)

وقتی اجازه می دهیم که افراد نالایق در سازمان بمانند ،به تمام افراد شایسته اجحاف کرده ایم.(ص 81)

اگر رشد درآمدهای شما از میزان رشد نیروی انسانی شایسته شما سریع تر باشد شما به سطح عالی نخواهید رسید.(ص 79)

در این شرکتها مدیران ارشد یا مدت زیادی می مانند یا بلافاصله حذف می شوند . شرکت های متعالی در مقایسه با دیگر شرکتها تغییرات کمی ندارند بلکه تغییرات بهتری دارند.(ص 82)

در آنها بهترین افراد برای بهترین فرصتها در نظر گرفته می شوند نه این که مسئولیت بزرگترین مشکلات را به آنها واگذار کنند.(ص 85)

مدیران ارشد آنها کورکورانه تسلیم قدرت نمی شوند. به خودی خود رهبری مقتدر هستند .آنها باهم حتی گاهی با خشونت بحث می کنند و به قدری پرتلاش وبا استعداد هستند که عرصه فعالیت خود را به بهترین تبدیل می کنند .با این حال این توانایی را دارند که صرف نظر از علایق خود به منظور رساندن شرکت به سطح عالی ،نیروهای خود را یکپارچه کنند وبا هم متحد شوند.(ص86)

رهبران متعالی از طریق سوال کردن رهبری می کنند نه با پاسخ دادن.(ص106)

تمام شرکتهای متعالی یافتن راهی به بزرگی را از رویاروئی با واقعیات ناخوشایند آغاز کرده اند.(ص124)

صرف زمان و انرژی برای ایجاد انگیزه در افراد بیهوده است.اگر افراد شایسته استخدام کنید ، آنها خود انگیزه لازم راخواهند داشت .مهم این است که انگیزه آنها را از بین نبرید.(ص125)

شرکتهای متعالی با توجه به سه محور فکری کار خود را انتخاب می کنند .زمینه ای که به شدت به آن علاقه دارند، زمینه ای که عامل اقتصادی آنان است،زمینه ای که می توانند در آن بهترین باشند .(ص135)

صرف اینکه پول در می آوریم ، رشد فزاینده داریم، سالهاست در آن کار می کنیم، الزاما به معنای آن نیست که می توانیم در آن زمینه بهترین باشیم! (ص141)

بررسی ها موید آن است که موسساتی که فعالیتهای متنوع وبسیار گوناگونی دارند ، به ندرت خواهند توانست به دستاوردهای عالی و پایدار نایل شوند. غیر از یک راه استثنایی و آن هم پرورش مدیران ارشد ممتاز.(ص298)

شرکتهای متعالی سیستمی منسجم با محدودیت های روشن ایجاد می کنند و برای کارکنان خود آزادی و مسئولیت در چارچوب آن قایل می شوند .آنان کسانی را استخدام می کنند که خود افرادی تابع نظم هستند و نیازی به اداره شدن ندارند لذا فقط این سیستم است که اداره می شود و نه انسانها.(ص176)

دستاوردهای بزرگ و پایدار مستلزم ایجاد فرهنگی مبتنی بر نظم گرایی است .(ص200)

فهرست "کارهایی که نباید انجام دهیم "مهمتر از فهرست "کارهایی است که باید انجام دهیم".(ص201)

تکنولوژی عامل سرعت دهنده تعالی شرکتهاست و نه ایجادکننده آن .تا وقتی نمی دانید کدام تکنولوژی به کارتان می خورد نمی توانید از آن بهره خوبی داشته باشید.(ص215)

شرکتهای متعالی جهت عینیت بخشیدن به استعدادهای نهفته ،متفکرانه وخلاقانه عمل می کنند نه واکنشی در برابر رقبا و انفعالی!(ص228)

شرکت های متعالی در عین حال که استراتژی های کاری را به طور پیوسته بادنیای در حال تغییر وفق می دهند،ارزش های نهادی و هدف خود را حفظ می کنند.حفظ دیدگاههای اصلی و پیشرفت تدریجی.(ص270)

..کسانی که سعی دارند خوب را به عالی تبدیل کنند،می بینند که این مسیر به هیچ وجه دشوارتر از کار کسانی نیست که در حد متوسط می مانند.(ص278)

زندگی ما در نهایت فقط چنانچه با معنا باشد ، عالی خواهد بود و داشتن یک زندگی پرمعنا بدون یک کار پرمعنا ،بسیار دشوار است.(ص290)

* یادداشت های روزانه یک مدیر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تفکر زاید پندار و توهمی است که در لباس اندیشه متجلی می‎گردد. تا زمانی که این نوع تفکر (و در حقیقت توهم) حاکم بر ذهن است، زندگی و هستی انسان در ابری از تیرگی خواهد گذشت ـ بی ‎هیچ هدف و مسیر روشن و بدون کمترین تسلط بر زندگی.
از بهترین و جامع ترین کتاب های سینمایی
محمدرضا کشاورزی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب قطعا ارزش خواندن دارد. با رمانی جنایی، که مقداری فضای عاشقانه نیز دارد رو به رو هستیم. با این که رمان به نوعی جنایی است ولی همه چیز دز عین سادگی پیش میرود. موقعیت هایی که شخصیت های رمان در آن گرفتار شده اند همگی قابل لمس هستند و حس کنجکاوی و پرسشگری خواننده را قلقلک میدهند. اگر با تامل و تفکر به مطالعه بپردازید، همواره به نوعی ... دیدن ادامه » تحلیل روان شناسانه برای شخصیت ها دست خواهید زد که چرا دست به این اقدام زدند؟ و اگر ما در آن موقعیت قرار میگرفتیم چه میکردیم؟ و یکی از ارکان موفقیت های رمان همین مساله است که شما را در مورد شخصیتهای رمان و اعمال آنها کنجکاو و پرسشگر نگه میدارد. زبان رمان محاوره ای و ترجمه خوبی نیز دارد.
ما چگونه ما شدیم؟

نویسنده: صادق زیبا کلام
.
ما ... دیدن ادامه » چگونه ما شدیم (ریشه‌یابی علل عقب‌ماندگی در ایران) کتابی‌ست از صادق زیباکلام که در آن مسئله عقب‌ماندگی ایران به طور خاص و عقب‌ماندگی شرق در برابر غرب (اروپا) به طور عام مورد بررسی قرار می‌گیرد.

دلایل عقب‌ماندگی ایران و شرق
مؤلف ابتدا بر اساس سیر تاریخی، به سؤالات و پاسخ‌هایی می‌پردازد که در ذهن ایرانیان هنگام مواجهه با غرب ایجاد شده‌است. ایرانیان در پاسخ به این سؤال که «چرا از اروپا عقب مانده‌ایم» پاسخ‌های متفاوتی داده‌اند: «حمله اعراب»، «استعمار و سرمایه‌داری»، «نظریه توطئه» و ... . زیباکلام این پاسخ‌ها را سهل‌انگارانه و معلول‌نگری به جای علت‌جویی و ریشه‌یابی می‌داند.

در فصل اول، نویسنده استدلال می‌کند که مدل مارکسیسم در تبیین و تحلیل سیر کلی تحولات اجتماعی و عقب‌ماندگی ایران با مشکلاتی روبروست: ۱. مارکس نظریه ماتریالیزم تاریخی خود را اساساً با نگرش و الهام گرفتن از اروپا خلق کرد. ۲. اسباب و عوامل تکوین جوامع اروپایی و ساختارهای آن با ساختار یک جامعه شرقی مثل ایران، کاملاً متفاوت است. ۳. برخی از مسائل مثل چگونگی قدرت یافتنِ مطلقِ حکومت، عدم شکل‌گیری نهادهای مستقل از حکومت، عدم استقلال زمین‌داران بزرگ (فئودال‌ها)، عدمِ به رسمیت شناختن مالکیت، عدم استقلال قانون و نهادهای قانونی و ... بی‌پاسخ می‌مانند.

مؤلف در فصل‌های بعد، دلایل مختلفی برای عقب‌ماندگی ایران و شرق بیان می‌کند:
کم‌آبی که بنیادی‌ترین ویژگی شرایط محیطی ایران است
پراکندگی اجتماعات که نخستین پیامد بلندمدت شرایط جغرافیایی ایران است
گسترش زندگی عشایری و صحراگردی
منشأ قبیلگی حکومت‌های ایران
صحرانشینی و بی‌ثباتی اجتماعی که پس از هجوم قبایل و صحرانشینان آسیای میانه (ترک‌ها، ترکمن‌ها، ازبک‌ها، تاتارها، تاجیک‌ها و مغول‌ها)، ابعاد گسترده‌تری یافت
تمرکز قدرت در دست حکومت
خاموش شدن چراغ علم

دلایل پیشرفت اروپا:
برخورداری از آب و هوای معتدل و باران کافی
کشاورزی و اسکان دائم
نزدیکی اجتماعات و گسترش تجارت
اعتقاد به گسترش آئین مسیحیت و رفتن به سرزمین‌های ناشناخته
گسترش دریانوردی و نیروی دریایی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
رمان «فرشته سکوت کرد» اثر هاینریش بُل، نویسنده مشهور آلمانی با ترجمه سعید فرهودی منتشر شد.
به گزارش خبرنگار مهر، نشر نون رمانی از «هاینریش بُل»، نویسنده مشهور آلمانی را با عنوان «فرشته سکوت کرد» منتشر کرد. این رمان در سال‌های 51-1949 نوشته شده است و چونان سرچشمه‌ای نیرومند خاطرات بُل را نمایان می‌سازد.

او ... دیدن ادامه » در کتاب «فرشته سکوت کرد» هستی انسان را در نقطه‌ صفر نشان می‌دهد؛ یک سرباز جعلی و گریخته از جنگ به شهر بمباران شده‌ خویش بازمی‌گردد و در حین جستن نان، یافتن سرپناه و برای دیدن انسان، ماجراهای موازی زیادی از زندگی چندین نفر که انگار سرنوشتی تنیده در هم دارند، روایت می‌شود.

بسیاری این رمان را کلیدی برای فهم دیگر آثار هاینریش بل می‌دانند. «فرشته سکوت کرد» با ساختاری بدیع و با زبانی روان نوشته شده است و در روایتی عاشقانه چند حادثه غریب را با هم پیوند می‌دهد.

نشر نون این رمان را با ترجمه سعید فرهودی که دانش آموخته علوم اجتماعی از آلمان است، منتشر کرده است. فرهودی تاکنون آثار زیادی را از زبان آلمانی ترجمه کرده که مجموعه داستان «بازگشت به دریاچه ژنو» و آثار برشت از جمله آنها به شمار می‌رود.

هاینریش بُل در سال 1917 در شهر کُلن چشم به جهان گشود. پس از پایان دوره‌ دبیرستان در یک کتاب‌فروشی به کار پرداخت. از سال 1939 تا 1945 سرباز بود و بعد از تحمل مدتی زندان راهی دانشگاه شد و در سال 1949 نخستین کتاب خود را با عنوان «قطار سر وقت رسید» منتشر کرد و به دنبال آن آثاری را یکی پس از دیگری منتشر کرد که بسیاری از آن‌ها به سایر زبان‌ها هم ترجمه شده‌اند.

بُل در سال 1972 جایزه نوبل را در رشته ادبیات دریافت کرد. بُل در طول عمر 69 ساله خود،‌ 15 مجموعه داستان، رمان و گزارش خلق کرد که اکثر آنها به زبان فارسی ترجمه شده‌اند. «عقاید یک دلقلک»، «فرشته سکوت کرد»، «با من به اِسپا می‌آیی...»، «و او هیچ نگفت» «نانِ سال‌های گذشته»، «یادداشت‌های ایرلند» و «بیلیارد در ساعت نه و نیم» برخی از آثار او هستند.

«فرشته سکوت کرد» در 224 صفحه و با تیراژ 1100 نسخه توسط نشر نون عرضه شده است.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گفت‌وگو - گفت‌وگو با مختار شکری‌پور تهیه‌کننده و کارگردان فیلم مستند «پرواز در دایره‌ی‌ حضور»
روزبه رحیمی: مختارشکری‌پور، متولد شهریور ۱۳۴۹ و‌ زاده‌ی نودشه (شهری واقع در شهرستان «پاوه»ی استان کرمانشاه) و دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی «زبان و ادبیات فارسی» از دانشگاه رازی کرمانشاه است. وی ازسال ۱۳۷۹ تاکنون، به‌عنوان روزنامه‌نگار ادبی و هنری فعال بوده است. نوشته‌های او در روزنامه‌های مختلفی از جمله: شرق، همشهری، اعتماد، آزاد، ملت، اعتماد ملی، کارگزاران، همبستگی، تهران امروز، آرمان، فرهیختگان و همچنین نشریات مختلف ادبی و هنری منتشرشده است.
مختارشکری‌پور در زمینه‌ی ترجمه‌ی شعر از زبان و ادبیات کردی هم فعالیت داشته و تاکنون آثار متعددی از شاعران کرد را در نشریات مختلف ادبی منتشرکرده است. او در این زمینه، کتاب‌های گزیده‌ی آثار شیرکو بی‌کس، گزیده‌ی آثار لطیف هلمت و همچنین گزیده‌ای از شاعران معاصر کرد را آماده انتشار دارد.
شکری‌پور ... دیدن ادامه » چند سالی است که به مستندسازی روی آورده و «پرواز در دایره‌ی حضور» نخستین کار او در این زمینه است. این مستند بلند که درباره‌ی زندگی و شخصیت احمد شاملو است، اخیراً به همت مؤسسه‌ی فرهنگی هنری قرن جدید منتشر شده است. با مختار شکری‌پور در مورد این فیلم به گفتگو نشستیم:

چرا به سراغ شاملورفتید؟
سال‌هاست که با شاملو به واسطه‌ی آثار گرانبهایش مأنوسم و او را همتای شاعران بزرگی چون مولانا، حافظ، فردوسی، خیام و سعدی می‌دانم و این نظر شخص من نیست، بلکه خیلی از فرهیختگان حوزه‌ی ادبیات بر این نکته صحّه گذاشته‌اند، از جمله «ضیاء موحد» که شاملو را بزرگ‌ترین شاعر فارسی‌زبان بعد از حافظ می‌داند. علاقه‌مندی بسیار زیادم و البته غنای آثارش وکاریزمای عجیبی که شاملو بر عموم مخاطبان شعر و ادبیات دارد و در کل تأثیری که با این همه نقطه عطف در ذهن و زندگی من طی سالیان گذاشته است؛ در‌ ‌نهایت مرا به سمت ساخت مستندی درباره‌ی او کشاند تا فقط رفع عطشی کرده باشم وگرنه باید فیلم‌ها از زندگی، شخصیت و آثارش ساخت که امیدوارم من هم در این فیلم جرعه‌ای از این دریا را در آیینه‌ی سینما پدیدارکرده باشم. البته این دغدغه را پیش از این هم داشته‌ام که نقطه‌ی آغاز آن به نخستین آشنایی‌ام با آیدا در سال ۱۳۸۱ بر سر مزار شاملو برمی‌گردد و چند روز بعد برای انجام مصاحبه‌ای به دیدارش رفتم که طی سه چهار جلسه انجام و سرانجام به تاریخ ۷ اردیبهشت ۱۳۸۲در روزنامه‌ی شرق منتشر شد. بعد‌ها فرصت مصاحبت و دیدار‌ها با آیدای گرامی و عزیز در دهکده‌ای که شاملو را می‌توان در لابه‌لای درختانش تصورکرد و خانه‌ای که «بامداد» هیچ‌وقت در آن غروب نمی‌کند و بر در و دیوارش می‌بارد ادامه یافت، چرا که قصد نوشتن کتابی درباره‌ی شاملو از طریق گفته‌ها و خاطرات ایشان داشتم. بخشی از این کتاب را هم آماده کرده‌ام و درصورت اهتمام آیدا بر انجام مصاحبه‌ها و یادداشت‌برداری قصد اتمام آن را دارم. به هرحال تشنگی‌ام درباره‌ی کار در مورد شاملو برای پاسخ دادن به نیازی درونی و البته فرهنگی مرا به ساخت مستندی درباره‌ی این پدیده‌ی بزرگ فرهنگ و ادبیات ترغیب کرد و بدین ترتیب با خانم آیدا، به اعتبار لطفی همیشگی که به من داشتند، این بحث را مطرح کردم. بالاخره آیدا به من اعتماد کردکه فیلمی درباره‌ی شاملو بسازم.
تابستان گرم ۱۳۸۷ بودکه ۳ روز متوالی به اتفاق فیلمبردارم «حمید قوامی» به خانه‌ی بامداد رفتیم و از خانه و یادگارهای شاملو و همچنین همدم و همراه چهل ساله‌ی او، آیدا، فیلم گرفتیم. نصیب شدن این لطف آیدا و شوق ساختن فیلمی درباره‌ی شاعری که سال‌هاست اندیشه‌های ناب انسانی‌اش با تمام لایه‌های متنوع آن دغدغه‌ات بوده و شعر‌هایش را با نگاه به چشم‌انداز کوه‌های پربرف و بلوط زادگاهت در شب‌های زمستانی سرد و سپید و برفی یا شب‌های شهریوری و مهتابی با گوش جان شنیده و سرکشیده‌ای مرا به ساخت مستندی معمول وکوتاه قانع نکرد و درصدد برآمدم که موضوع به این مهمّی را با تحمل و تأمل و هموارکردن سختی‌های بی‌امکاناتی و بی پولی پیش ببرم و فیلمم را با گفتار‌ها و حضور هنرمندان برجسته‌ی فرهنگ و هنرمان، که لطف و اعتمادشان بی‌دریغ و فراموش‌نشدنی است، بیارایم. تنها با اتکا به لطف دوستان فیلمبردارم: ابو الفضل کریمی اصل، علیرضا سعادت‌نیا، خالق گرجی و حمید قوامی که بی‌دریغ و بدون چشم‌داشتی کمکم کردند. در کنار این دوستان، تدوینگر با دانش و خوبم، محمد ناصری، با همراهی ویژه‌اش مسیر تکوین و اجرای ایده‌ها و فکر‌هایم را مهیا کرد. بالاخره پس از چند سال سختی‌ها و زحمات به بار نشست و فیلم به دلیل ابعاد گسترده‌ی زندگی، شخصیت و آثار شاملو به‌صورت دو مستند بلند با عناوین «پروازدردایره‌ی حضور» و «درآستانه‌ی بامداد» ساخته شد که همین فیلم «آیدا در آینه‌ی شاملو» از دل این دو فیلم و دیگر متریال‌ها به یُمن حضور در جشنواره‌ی فیلم پروین اعتصامی زاده شد تا نقش و جایگاه زنی متشخّص با جایگاهی متعیّن در زندگی شاعری جریان‌ساز که چون بامدادی در شعر زمان خود دمید در جشنواره‌ای، که نام زنی دیگر از قافله شعر بر آن است، منعکس شود. همین جشنواره موهبتی شد که آیدا تدوین فیلم «آیدا درآینه‌ی شاملو» را به‌خاطر ارج نهادن به شاعر گرامی پروین اعتصامی و موضوعیّت جشنواره که ارج نهادن به مقام والای زن است بپذیرد. همین فیلم چند روز بعدتر در بخش مسابقه‌ی ملی مستندهای نیمه‌بلند هشتمین جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم مستند ایران (سینما حقیقت) پذیرفته شد و دو نمایش در سالن‌های سینما سپیده و فلسطین داشت. با این توجهی که به این فیلم شده امیدوارم که با عنایت و لطف آیدا کامل‌تر شود تا برازنده‌ی نقش و جایگاهی که آیدا در زندگی و شعر شاملو دارد باشد و ارائه‌ی تصویری کامل‌تر از او در زندگی شاملو دست دهد، چون هنوز به آنچه هست قانع نیستم و این اتفاق فقط دم غنیمت شمردنی است به امید ادامه‌ی آن.
مستند بلند «پرواز در دایره‌ی حضور» نیز در هفتمین جشنواره‌ی سینما حقیقت به نمایش درآمد و علاقه‌مندان شاملو در اکران‌هایش صف کشیدند به طوریکه فیلم در یک سانس اضافی در سینما فلسطین دوباره پخش شد. مستند بلند دیگرم هم باعنوان «درآستانه‌ی بامداد»، که درباره‌ی آثار و عملکرد فرهنگی شاملو در حوزه‌های: شعر، ترجمه، زبان، فرهنگ عامه از جمله بحث کتاب کوچه و دیگر دیدگاه‌ها و فعالیت‌های شاملو درباره‌ی شاعران بزرگ کلاسیک شعر فارسی است، در معرض قضاوت برای اکران در گروه هنر و تجربه است که امیدوارم با لطف واقع‌بینانه‌ی دوستان و دست‌اندرکاران این گروه به نمایش درآید.

فیلم مجموعه‌ای از گفته‌های چهره‌های مطرح ادبیات و هنر درباره‌ی احمد شاملو است. از طرف دیگر فیلم از پنج بخش-‌موضوع تشکیل شده که گفت‌وگو‌ها حول موضوع هر بخش است. شما چه روشی در ساخت این مستند داشتید؟
نمی‌دانم منظور شما از روش چیست؟ اگر منظورتان این است که آیا بر مبنای یک ایده‌ی کلی و از پیش تعیین شده حرکت کرده‌ام؛ باید بگویم که چند ایده برای پرداخت این موضوع مد نظرم بود که در اینجا به آن‌ها اشاره نمی‌کنم تا شاید روزی روی آن ایده‌ها کار کردم. اما در کل به خاطر گستردگی ابعاد شخصیتی و کاری شاملو و در جریان گفت‌وگو‌ها به این نتیجه رسیدم که هرکدام از این ابعاد را، با توجه به پتانسیل آثار و زندگی و شخصیت شگفت و پرمایه‌ی شاملو و همچنین متریال‌های تصویری موجود و گفت‌وگو با صاحب‌نظران هرکدام از این بحث‌ها، در گرو یک ترجیع‌بند یا ترکیب‌بند که به مثابه یک نخ تسبیح است در فیلم طرح کنم و در کل فیلم بر این ایده شکل و ساختار کلی گرفت. ترجیع‌بندی هم که اشاره کردم، همان شعله‌ی کبریتی است که در دستی می‌آید و هربار شمعی در مجمعی انباشته از شمع‌های سرخ آب شده روشن می‌کند و فصل مورد نظر آغاز می‌شود. دست هم دست آیدا است که آن را به واسطه‌ی نسبتی که با شاملو دارد انتخاب کردم. از این اتفاق یک تعبیر استعاری داشتم و به منزله‌ی این است که شاملو در گرو عملکردها و خصلت‌هایش به هرکدام از این وادی‌ها و عرصه‌ها که ورود پیدا کرده است، دفتری از روشنایی را ورق زده و نوری در دل تاریکی‌ها افروخته است؛ به قول خودش جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا داده است.

آیا از پیش موضوع‌های مورد بحث برای شما روشن بود یا در جریان گفت‌وگو‌ها شکل می‌گرفت؟
هرکدام از این فصل‌ها در همان ابتدا مدنظرم بود، چون در کار شاملو خیلی برجسته‌اند و مدت‌ها، حتی قبل از فیلم، این وجوه را در ایشان می‌دیدم. این مباحث را با شخصیت‌های صاحب‌نظر فیلم طرح می‌کردم و آن‌ها هم نظر خود را می‌گفتند. اما این‌گونه نبود که طرح این موارد بر آن‌ها تحمیل شود یا به گونه‌ای عمل کنم که در مقابل عمل انجام شده قرار بگیرند. در ضمن خیلی از بحث‌ها از جانب خود آن‌ها طرح شد اما من هم در این طرف موضوع را با طرح پرسش‌هایم و حتی با طرح نظرات دیگر شخصیت‌ها درباره‌ی موضوع در میان می‌گذاشتم. اتفاقاً مطرح کردن نقل‌قول‌های اساتید باعث شد که گفت‌وگوهای جدلی در فیلم شکل گیرد. بدین صورت که یکی درجواب دیگری سخنی می‌گفت و این به طرح پرسش و چالش در بحث بدل می‌شد. در این میان هم قضاوت بر عهده‌ی مخاطب گذاشته می‌شود. این جدل بیشتر در فصل شاملو و جاودانگی از این فیلم و برخی دیگر از فصل‌های فیلم درآستانه‌ی بامداد وجود دارد.

شخصیت‌های برجسته‌ای در این فیلم حضور دارند. این شخصیت‌ها را بر چه اساسی انتخاب کردید؟
بر اساس شناخت آن‌ها از شاملو و موضوع مورد بحثمان در فصل‌های فیلم. البته در مواردی باید نزدیکی و آشنایی شخصی این شخصیت‌ها را با شاملو هم اضافه کنم. در واقع، هرکدام از این شخصیت‌ها به نوعی مرتبط با موضوع فیلم هستند. برخی از ازآن‌ها چون آقایان دولت‌آبادی و مجابی و کیمیایی نه‌تنها از دوستان نزدیک شاملو بوده‌اند بلکه در این حوزه هم صاحب‌نظرند و رابطه‌ی خاصی با شاملو داشته‌اند و با شخصیت او آشنایند. برخی دیگر هم تا حدودی محضر شاملو را درک کرده‌اند ولی در خصوص موضوع صاحب‌نظرند. هر کدام یک بخشی از وجوه شخصیتی شاملو را بیان می‌کنند. مثلاً دولت‌آبادی درباره‌ی نگاه جامعه‌شناسانه‌ی شاملو صحبت می‌کند یا جواد مجابی شناخت‌نامه‌ای از شاملو منتشر و درباره‌ی او بسیار پژوهش‌ کرده است. ایران درودی هم با شاملو آشنا بوده و شاملو یکی از بهترین شعر‌هایش را به او تقدیم کرده و ارتباط دوستانه‌ای هم با شاملو و آیدا داشته است. بنابراین می‌تواند درک و دریافت‌هایی در اندازه‌ی شناخت خود از شاملو ارائه دهد.

آن‌طور که می‌دانم ساخت این فیلم سختی‌های زیادی برای شما به همراه داشت و چند سال هم به طول انجامید. قدری از مراحل ساخت فیلم بگویید.
روند ساخت فیلم را به نوعی پیش از این گفتم اما از سختی‌ها نگفتم. سختی بی‌امکانات و تجهیزات عمل کردن و متوسل شدن به لطف دوستان به‌خصوص در فیلم‌برداری‌ها. اینکه هر بار یکی از دوستانم را که دوربین داشتند و حرفه‌شان فیلم‌برداری نیست زحمت دادم که بیشتر این زحمت‌ها در ضبط گفت‌وگو‌ها بود. نیمی از نماهای خانه‌ موزه‌ی شاملو را دوست عزیزم «حمید قوامی» که فیلم‌برداری حرفه‌ای است انجام داد و خیلی‌های دیگر را هم دوست فیلم‌سازم ابوالفضل کریمی اصل که خیلی مدیونش هستم و بار اصلی فیلم را هم در این عرصه و هم در گفت‌وگو با شخصیت‌ها و پرده‌های نمایشی با بازیگران بدون هیچ چشم‌داشتی بر دوش گرفت. البته خیلی از نما‌ها را هم خودم گرفته‌ام که بیشتر شامل تصویرهایی است که برای متن شعر‌ها از آن‌ها استفاده کردم. خیلی از این تصاویر متعلق به زادگاهم «نودشه» واقع در شهرستان پاوه و منطقه‌ی هورامان است. به اضافه‌ی تصاویری از خانه موزه‌ی شاملو و همچنین تصاویری از دریا که در شمال گرفته‌ام.
سختی‌های دیگری هم داشتم که ربطی به جریان ساخت فیلمم نداشتند اما درگیر شدن با این سختی‌ها در حین ساخت فیلم، کارم را برای مدتی به تعویق انداخت که به‌عنوان نمونه می‌توان به مریضی و عمل کردن مادرم اشاره کنم که سرانجام به مرگ او در ۲۹ نحس آبان ماه ۱۳۸۹منجر شد و برای مدت زیادی و هنوز هم مرا در محاق فرو برد و نوع مرگش مرا با چالشی فرساینده روبه‌رو کرد. اما تولد پسرم آریاز در مردادماه ۱۳۹۲، دلگرمی زیادی ایجاد کرد اما سیر این جریان به رغم شیرین بودن سختی‌های خود را داشت و مانع پرداخت به کار فیلم و پیگیری‌های ممتد در این خصوص می‌شد. به‌خصوص که جاهایی تمرکز لازم را از من می‌گرفت و من با این مرحله‌ی سخت به هنگام تدوین و البته بخش‌هایی از فیلم‌برداری مواجه شدم. دیگر سختی‌های جزئی اما ممتد کاری و زندگی پر استرس و گرفتاری روزمره بماند.

شما فیلم دیگری نیز با نام «در آستانه‌ی شاملو» ساخته‌اید. ممکن است در مورد این فیلم هم توضیح دهید؟
فیلم مستند بلند «درآستانه‌ی بامداد» را هم درباره‌ی آثار و عملکرد احمد شاملو در حوزه‌های مختلف فرهنگی ساخته‌ام. در این فیلم در قالب فصل‌هایی جداگانه به: شعر، سبک و بیان زبانی خاص، ترجمه‌های شاملو، پژوهش‌های ستُرگ و وسیع او درزمینه‌ی فرهنگ عامه از جمله کتاب کوچه، کارهای گوناگون وی در زمینه‌ی ادبیات و شاعران کلاسیک و همچنین دیدگاه‌های وی درباره‌ی شاعران بزرگ شعر فارسی پرداخته‌ام. در این فیلم هم، گفتارهایی از چهره‌های فرهنگی چون: محمود دولت آبادی، سیمین بهبهانی، شهرام ناظری، مسعود کیمیایی، دکترجواد مجابی، علی‌اشرف‌درویشیان، ایران درودی، محمدرضا اصلانی، محمد بهارلو، دکترعلی رفیعی، احمد پوری، محمد شمس لنگرودی، حافظ موسوی، علی دهباشی، موسی بیدج، محمد یعقوبی و آیدا شاملو آورده و چندتن از بازیگران سینما و تئا‌تر مانند: ستاره و لاله اسکندی، آیدا کیخایی، علی سرابی و باران کوثری برای ساخت جلوه‌هایی بصری و نمایشی از آثار شاملو حضور افتخاری داشته‌اند.

پرواز در دایره‌‌ی حضور اولین فیلم در مورد شاملو است که با مجوز رسمی منتشر می‌شود. انتشار و پخش این مستند چگونه تجربه‌ای بود؟
قبل از پرداخت به اصل پرسش شما، جا دارد از روند تولید فیلم هم، جدا از سختی‌هایی که عنوان کردم، سخنی به میان آورم. تجربه‌ی خوب و البته بسیار سختی بود که تا حدودی عنوان کردم. همنشینی با بزرگان و فرهیختگان عرصه‌ی فرهنگ و هنر برایم بسیار مغتنم و جذاب بود. به‌طوری که سخنان آنان صدبار مؤثرتر از پژوهش‌های منسوخ شده و روزمره‌ی سینمای مستند بود و دریچه‌های زیادی بر ذهن من در خصوص موضوع باز کرد. کار با هنرمندان سینما و تئاتر هم بسیار شیرین و جذاب بود. حضور فیلم در هفتمین جشنواره‌ی بین المللی فیلم مستند ایران (سینما حقیقت) و آن استقبال شگفت‌انگیزی که، به‌رغم دیده نشدن فیلم از جانب داوران و حتی جشنواره، از آن شد برایم خیلی دلگرم‌کننده بود. فیلم در مسیر انتشارش در شبکه‌ی نمایش خانگی هم فراز و نشیب‌های خاص این مقوله را طی کرد چون نگاه‌ها بسیار سوداگرانه است. اما خوشبختانه مؤسسه‌ی فرهنگی هنری قرن جدید همت به خرج داد و به‌صورت محدود در شبکه‌ی نمایش خانگی فیلم را منتشرکرد. فیلم هم، به‌رغم کم‌کاری رسانه‌ها در معرفی، دارد جای خود را در میان مخاطبان باز می‌کند و روزبه‌روز شاهد بازتاب‌های خوب آن هستم. البته در این میان برخی هم اشکالات و نقدهای خاص خود را دارند که در جاهایی از روی حب و بغض و در جاهایی از روی عدم شناخت آنان از کار کردن و سختی و نوع کار در این وادی است. آن هم با شرایط منی که نه تهیه‌کننده‌ای داشته و نه سرمایه‌ای در پس آن و تنها با اتکا به عشق و علاقه این فیلم را ساخته‌ام. البته هر اثری نقاط قوت و ضعف خاص خود را دارد و منکرضعف‌هایم نیستم ولی اگر شرایطی بهتر داشتم؛ به نگاه مطلوبم نزدیک‌تر می‌شدم. جدای از این، بحث آزمون و خطا هم در میان است و اگر این فیلم را روزی دوباره تدوین کنم فیلم به نسبت مطلوب‌تری ارائه خواهم کرد و این نگاه مطلوب در گرو انعکاس نظرات مخاطبان است که بر آدم هویدا می‌شوند. در کل از این اتفاق خرسندم و امیدوارم فیلم بیشتر از این دیده شود چون پای شاملو در میان است.

قصد ساخت فیلم جدیدی دارید؟
اگر شرایط فراهم شود قصد ساخت فیلم‌های زیادی دارم ولی دیگر توان از جیب خود مایه گذاشتن با حقوق کارمندی و زحمت دادن از سر لطف دوستان را ندارم. به همین خاطر، طرح فیلم مستند یا مستندداستانی درباره‌ی مولانا را به دفتر آقای ایوبی دادم و گویا طرح را پسندیده‌اند چون به بنیاد سینمایی فارابی ارجاع داده‌اند. بنیاد فارابی هم گفت که حمایت از این‌گونه فیلم‌ها بر عهده‌ی مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی است. اما به آن مرکز که می‌خواستم ارائه کنم؛ گفتند که کارگردانی صاحب‌نام دارد مستندی فاخر درباره‌ی مولانا می‌سازد و طبیعی است که فعلاً بیشتر از این نمی‌توانیم روی این موضوع سرمایه‌گذاری کنیم و بهتر است که طرح دیگری ارائه و طرح مولانا حالا در فارابی مانده است و جواب مشخصی هم به من نمی‌دهند.

شما ترجمه‌ای از گزیده‌ی شعرهای شیرکو بی‌کس، شاعر پرآوازه‌ی کرد، را آماده‌ی چاپ دارید. در مورد این کتاب و کتاب‌های دیگری که در دست ترجمه دارید بگویید؟
دغدغه‌ی ترجمه‌ی شعر و داستان کُردی را از زمان دانشجویی، دهه‌ی ۷۰، در ذهن داشتم، اما این جریان هربار به تعویق افتاد تا اینکه سال ۱۳۸۴ آقای رسول آبادیان، نویسنده و منتقد ادبی، به من پیشنهاد داد که به معرفی شاعران و نویسندگان کرد بپردازم تا در هفته‌نامه‌‌ی ضمیمه‌ی روزنامه‌ی آسیا که درآن زمان خود ایشان دبیرش بود منتشرکنم. من هم این کار را انجام دادم و ضمن درآمدی کوتاه بر تاریخچه‌ی ادبیات معاصر کرد، مطالبی درباره‌ی شاعرانی چون: شیرکو بی‌کس، لطیف هلمت، عبدااله پشیو و رفیق صابر نوشتم و در آنجا منتشر شد اما انتشار این هفته‌نامه ادامه پیدا نکرد و بدین ترتیب بود که به فکر ادامه‌ی این کار به‌صورت کتاب شدم. از آن زمان تاکنون آثار متعددی از شاعران کرد را در نشریات مختلف ادبی از جمله روزنامه‌های شرق، همشهری، فرهیختگان و ماهنامه‌ی هنر و تجربه منتشرکرده‌ام. در حال حاضر گزیده‌ای از اشعار شیرکو بی‌کس و لطیف هلمت و همچنین گزیده‌ای از شعر شاعران معاصر کرد را آماده‌ی انتشار دارم. درصدد ترجمه‌ی یک داستان بلند باعنوان «رئیس رمضان‌ها» اثر فرهاد پیربال، شاعر و نویسنده‌ی کرد عراق، هم هستم.

شیرکو بی‌کس را کمی بیشتر معرفی کنید؟
شیرکو بی‌کس را در یک کلام می‌توان پیشانی شعر معاصر کرد تلقی کرد چرا که هم از جریان‌سازان شعر کردی است و هم آثار بسیار خلاقه‌ای از او منتشر شده که ورد زبان کرد‌هاست. وی سال ۱۹۴۰ میلادی در شهر سلیمانیه‌ی عراق به دنیا آمد. پدرش فائق بی‌کس از شاعران مشهور روزگار خود بود. فضای سیاسی حاکم بر عراق زمان صدام باعث شد که این شاعر جلای وطن کند و از سال ۱۹۸۷ تا ۱۹۹۲ در سوئد زندگی می‌کرد اما با خارج شدن حکومت صدام ازکردستان عراق؛ شیرکو به میهن بازگشت.
شیرکو در ۱۹۶۸ اولین مجموعه شعرش باعنوان «مهتاب شعر» را منتشرکرد و از آن زمان تاکنون چندین مجموعه شعر، دو نمایشنامه‌ی منظوم و ترجمه‌ی رمان «پیرمرد و دریا» نوشته‌ی «ارنست همینگوی» و «عروسی خون» اثر «لورکا» به زبان کردی از او به چاپ رسیده است. از دیگر دفترهای شعر این شاعر می‌‌توان دو سرو کوهی، عقاب، رود، سپیده دم، آفات، کرکس، عطشم را شعله فرو می‌‌نشاند، دره پروانه‌ها، مار و روزشمار یک شاعر، سایه ‌و آزادی، صلیب و این واژه‌ی بی‌آبرو را نام برد که به زبان‌های فرانسوی، ایتالیایی، سوئدی، عربی و غیره ترجمه و چاپ شده‌اند.
شیرکو بی‌کس در سال ۸۸-۱۹۸۷ میلادی از دست «انگوار کارلسن» نخست وزیر سوئد جایزه‌ی جهانی «توخولسکی» مدال افتخار در ادبیات را دریافت کرد و در فلورانس ایتالیا نیز، بزرگ‌ترین انجمن مدنی به او لقب «همشهری» داد.
شیرکو بی‌کس بی‌شک در کنارشاعران بزرگی مانند: لورکا، محمود درویش، نرودا، ریتسوس، شاملو، آدونیس، جبران خلیل جبران و نزار قبانی می‌ایستد. وطن،‌ زن، آوارگی، جنگ، طبیعت و عشق مضامین عمده‌ی شعرهای او هستند. او پایه‌گذار «شعرـ‌رمان» در شعر کردی است. در سال‌های اخیر هم سیدعلی صالحی مجموعه‌ای سترگ از شعرهای او را باعنوان «سلیمانیه و سپیده دم جهان» به فارسی بازسرایی و منتشر کرده است.
فاطمه آهوپا این را خواند
قاریاقدی یُلمه این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گفت‌وگو - گفت‌وگو با دکتر مجتبی درایتی، استاد دانشگاه و مترجم کتاب‌های «فلسفه‌ی کواین» و «فلسفه‌ی دانالد دیویدسن»
روزبه رحیمی: کواین و دیویدسن دو تن از بزرگترین فیلسوفان نیمه‌ی دوم قرن بیستم به شمار می‌آیند. این دو از فیلسوفان سنت تحلیلی محسوب می‌شوند اما تأثیر بسیاری بر فلسفه‌های غیرتحلیلی (ـ‌قاره‌ای) نهاده‌اند. به جز چند مقاله و یکی دو کتاب نه‌چندان بااهمیت، ترجمه‌ای از آثار این دو فیلسوف در دسترس نیست. اخیراً به همت نشر علم و با ترجمه‌ی مجتبی درایتی دو کتاب در شرح و توضیح فلسفه‌ی کواین و دیویدسن انتشار یافته است. درایتی دکترای فلسفه‌ی غرب از دانشگاه تهران است. پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد خود را در فلسفه‌ی کواین و رساله‌ی دکترایش را در فلسفه‌ی دیویدسن نگاشته است. درایتی علاوه بر تدریس فلسفه در دانشگاه‌های مشهد، مشغول تحقیق در باب اطلاعات نسخه‌های خطی اسلامی در مؤسسه‌‌ی الجواد در مشهد است.
مصاحبه‌‌ی ما با این مترجم و استاد دانشگاه را بخوانید:


این ... دیدن ادامه » دو کتاب از مجموعه‌ی «سلسله‌ی فیلسوفان ودز ورث» است. لطفاً درباره‌ی این مجموعه توضیح دهید.
هر مجلد از این مجموعه گزارشی خلاصه از زمینه‌ی فکری، آراء و اندیشه‌های یکی از اندیشمندان بزرگ جهان ارائه می‌دهد. کتاب‌های این مجموعه در حجم تقریبی صد صفحه‌ی انگلیسی به چاپ رسیده‌اند و هدف از آن‌ها در درجه‌ی اول آشنایی دانشجویان فلسفه با آراء فیلسوفان مختلف است اما در عین حال در نوشتن کتاب‌های این مجموعه خوانندگان عمومی کتاب‌های فلسفی نیز مدنظر بوده‌اند. از این مجموعه بیش از شصت مجلد در سال‌های پایانی دهه‌ی نود قرن گذشته و سال‌های ابتدایی دهه‌ی ابتدایی قرن حاضر به چاپ رسیده است. لازم به ذکر است که بیش از پانزده مجلد از این مجموعه به زبان فارسی ترجمه شده و از سوی ناشران مختلف به چاپ رسیده است. از جمله کتاب «فلسفه ریچارد رورتی» از همین مجموعه را همین نشر علم با ترجمه‌ی مرتضی نوری (مترجم کتاب «فلسفه و آینه‌ی طبیعت» رورتی) پیش‌تر به چاپ رسانده است.

تاکنون از کواین دو کتاب کوچک و تعداد اندکی مقاله و از دیویدسن تنها چند مقاله ترجمه شده است. شما فکر می‌کنید ترجمه‌ی شرح فلسفه‌ی آن‌ها در شرایطی که دسترسی به متن ترجمه شده‌ی آثارشان ممکن نیست مفید است؟ و آیا به برداشت‌های غلط در میان علاقه‌مندان به فلسفه منجر نمی‌شود؟ اتفاقی که برای بسیاری از فیلسوف‌ها در ایران افتاد.
سبک نوشتن کواین، وضع اصطلاحات جدید از جانب او، استفاده‌ی گسترده از منطق ریاضی و فلسفه ریاضیات در آثارش، در کنار عامه‌پسند نبودن فلسفه‌ی او، از مواردی است که سد راه ترجمه آثار وی به زبان فارسی شده است. آثار مختصری که از او به فارسی ترجمه شده است هم از جمله آثار ساده‌تر وی است، گرچه برخی از مقالات ترجمه شده از او، از مهم‌ترین آثار وی هستند. اساساً ترجمه‌ی آثار کواین، کار هر کسی نیست. البته آثار اصلی و مهم‌تر او هم اگر به فارسی ترجمه شود، بخش عمده‌ای از آن بدون شرح و توضیح برای ناآشنایان با فلسفه‌ی وی قابل فهم نیستند. لذا چاپ آثار توضیحی و شرح‌گونه قبل یا همراه چاپ آثار اصلی وی ضرورت دارد. از جمله همین کتابی که در این مجموعه درباره‌ی کواین نگاشته شده است، در عین اختصار از بهترین کتاب‌هایی است که می‌توان برای آشنایی با فلسفه‌ی کواین و فضای فکری او از آن استفاده کرد. در مورد شرح‌هایی که موجب بدفهمی فیلسوفان در ایران شده‌اند، لازم به ذکر است که عمده‌ی این شرح‌ها عموماً منعکس‌کننده‌ی برداشت نادرست مؤلفان فارسی‌زبان آن‌ها بوده‌ است و یا اگر ترجمه بوده‌اند، یا ترجمه‌های مغلوط و نامفهومی بوده‌اند یا در انتخاب اثر دقت کافی نشده است. به طوری کلی بگویم، ما در طول این سال‌های آشنایی‌مان با فلسفه‌ی غرب، حتی در انتخاب شرح‌های نوشته‌شده بر فیلسوفان برای ترجمه، بر اساس گونه‌ای بدسلیقگی یا راحت‌طلبی عمل کرده‌ایم و در بسیاری از موارد فاقد آگاهی و تسلط بوده‌ایم. به تعبیر دیگر، آنچه به دستمان رسیده است یا آنچه می‌توانسته‌ایم ترجمه کرده‌ایم، نه آنچه باید ترجمه می‌کرده‌ایم.
اما وضعیت در مورد دیویدسن متفاوت است. فلسفه‌ی او آن دشواری‌های فلسفه‌ی کواین را ندارد و نثر او هم روان و شیواست. فلسفه‌ی او نیز به جریان اصلی و سنتی فلسفه نزدیک‌تر است. بهترین راه برای آشنایی با فلسفه‌ی او رجوع به خود آثار وی است که البته در زمینه‌ی ترجمه‌ی این آثار کوتاهی شده است. شاید هنوز پیگیری تاریخ فلسفه‌ی غرب در ایران به زمانه‌ی دیویدسن که فیلسوف متأخرتری است نرسیده‌.

کواین در سه سنت تجربه‌گرایی، پراگماتیستی و منطق ریاضی قرار می‌گیرد و از پایه‌گذاران سنت «پراگماتیسم منطقی» است. ممکن است در مورد این سنت و خصوصیات آن توضیح دهید؟
البته اصطلاح «پراگماتیسم منطقی» را بعضی از مفسران کواین به‌طور خاص هانس یوهان گلاگ در مورد سنت فکری کواین و دیویدسن به کار برده‌اند. کواین از یک جهت در سنت تجربه‌گرایی قرار می‌گیرد که ریشه در تجربه‌گرایان انگلیسی‌زبان قرن شانزدهم و هفدهم دارد، از مجرای فلسفه‌ی کانتی گذشته است و برجسته‌ترین نماینده‌ی آن در زمان شروع کار کواین پوزیتیویست‌های منطقی هستند. در این سنت نهایتاً هرگونه شاهد موجه برای معرفت باید به تجربه برگردانده شود یا ریشه در تجربه داشته باشد. کواین خود را در این سنت می‌بیند اما روایت پوزیتیویست‌ها از آن را دارای مشکلات عدیده می‌داند. از این رو، در پی اصلاح و جزم‌زدایی از آن برمی‌آید. هدف او گونه‌ای تجدید بنای تجربه‌گرایی است. وی در این تجدید بنا، از دو سنت دیگر استفاده می‌کند. سنت پراگماتیسم، که عمده‌ی فلاسفه‌ی آمریکایی از آن متأثرند و کواین به‌طور خاص روایت چارلز سندرس پرس را مدنظر دارد. تأثیری که این سنت در تفکر کواین دارد در این است که برای داوری در مورد یک گزاره یا نظریه به نتایج آن توجه می‌کنند نه به مبانی آن. به طور خاص، یک نظریه معرفتی با توجه به نتایج مشاهده‌پذیر آن مورد ارزیابی قرار می‌گیرد نه با توجه به این‌که نظریه از چه مبانی‌ای استنتاج شده است. سنت اخیر آن دید کلی‌ای که کواین برای تجدید بنای مورد نظر خود دارد برای او فراهم می‌کند. سنت سوم سنت منطق ریاضی است با دستاوردهایی که از زمان راسل و فرگه و به طور خاص در زمان متأخرتر در تارسکی پیدا کرده است. این سنت ابزار آن تجدید بنا را در اختیار کواین قرار می‌دهد.

کواین با نوشتن یکی از بحث‌برانگیزترین مقاله‌های تاریخ فلسفه‌ی تحلیلی، «دو حکم جزمی تجربه‌گرایی»، مبانی پوزیتیویسم منطقی را محل تردید قرار داد. کواین چه جایگاهی در میان اندیشمندان تحلیلی دارد؟
می توان گفت کواین به نحوی در روند فلسفه‌ی تحلیلی چرخش ایجاد می‌کند. مبنای این چرخش هم در همین مقاله‌ی مهم «دو حکم جزمی تجربه‌گرایی» گذاشته می‌شود. دو جزمی که مدنظر کواین هستند، تمایز گزاره‌های تحلیلی و تألیفی و نیز تحویل‌گرایی است، که البته دو روی یک سکه‌اند. به طور خاص همین تمایز گزاره‌های تحلیلی و تألیفی، فیلسوفان تحلیلی قبل از وی، خاصه پوزیتیویست‌های منطقی را دچار مشکل کرده بود. این فیلسوفان این تمایز را تمایزی سفت و سخت می‌دیدند که گریزی از آن نیست، و بر مبنای آن دیواری رسوخ‌ناپذیر بین علم و غیرعلم، معرفت‌شناسی و متافیزیک و سایر حوزه‌های دانش قائل بودند. کواین در این دیوار رخنه ایجاد می‌کند، اگر نگوییم کاملاً آن را از بین می‌برد. به تعبیری خط‌کشی‌های جزمی‌ای که فیلسوفان تحلیلی پیش از وی قائل بودند، با او دگرگون می‌شود به نحوی که فیلسوفان تحلیلی بعد از وی چه با او موافق باشند چه مخالف، ناگزیرند که در مقابل آراء وی موضع خود را مشخص کنند.

شما مقاله‌ای دارید در ارتباط با تأثیری که فیلسوفان قاره‌ای بر فلسفه‌ی تحلیلی داشته‌اند. کواین چه نقشی در نزاع میان فلسفه‌ی تحلیلی و قاره‌ای بازی می‌کند؟
همین برداشتن مرزها که به آن اشاره کردم، از عوامل مؤثر در تغییر جو منازعه‌گونه بین فیلسوفان تحلیلی و قاره‌ای بوده است (هرچند این جو دهه‌هاست در غرب تغییر کرده است، اما تا این تغییر نگرش به مملکت ما برسد چند دهه‌ی دیگر طول خواهد کشید). کواین با رد تمایز تحلیلی و تألیفی و آموزه‌ی کل‌گرایی خود، به واقع راه مراوده معرفتی بین علم، فلسفه و سایر حوزه های دانش را باز می‌کند به نحوی که اگر کلیت افکار وی را پی بگیریم به این نتیجه می‌رسیم که هیچ حوزه‌ای از دانش یا حتی دیگر فعالیت‌های بشری فارغ از حوزه‌های دیگر نیست و به نحوی با آن حوزه‌ها در ارتباط است. هر چند، کواین خود پس از رد تمایز تحلیلی و تألیفی نتیجه‌ی اصلی آن را این می‌دانست که فلسفه پیوسته با علم است، برخی پیروان او قائل بودند که آنچه از اندیشه‌های او نتیجه می‌شود چیزی بیش از این است و آن اینکه فلسفه پیوسته با کل فرهنگ است. این نگرش، چشم‌انداز فیلسوفان تحلیلی را به چشم‌انداز فیلسوفان قاره‌ای نزدیک می‌کند و امکان مراوده فکری بین آن‌ها را فراهم می‌آورد. اگر بخواهیم از آنچه در واقعیت اتفاق افتاد مثال بیاوریم، می‌توان اشاره کرد که آن‌گونه تضاد و تعارض فکری که شما بین کارناپ و هایدگر می‌بینید به نحوی که کارناپ برای ذکر مثال از گفته‌های بی معنا و پوچ از آثار هایدگر شاهد مثال می‌آورد، دیگر بین دیویدسن که شاگرد کواین است (و با واسطه او شاگرد کارناپ به حساب می‌آید) و گادامر که شاگرد هایدگر است دیده نمی‌شود و این دو فیلسوف قرابت فکری بسیاری بین خود احساس می‌کنند و به آن اذعان می‌کنند.

همان‌طور که در مقدمه‌ی کتاب اشاره کرده‌اید دامنه‌ی موضوعاتی که کواین به نظریه‌پردازی در آن‌ها پرداخته گسترده است. آیا این کتاب تمام آن نظریه‌پردازی‌ها را در بر می‌گیرد؟
این کتاب عمده‌ی نظریه‌پردازی‌های فلسفی کواین را پوشش داده است، هرچند مختصر، اما دقیق و در حد خود کافی. اما کواین کارهای گسترده و ابتکاری بسیاری در حوزه‌ی منطق انجام داده است که کتاب حاضر اصلاً به آن‌ها نپرداخته است.

کواین نثر ویژه‌ای در نوشته‌های خود دارد. در مورد نثر کواین و مشکلات ترجمه‌ی آن بگویید.
کواین در نگارش صاحب سبک است. از قضا نثر او را در زبان انگلیسی نثری فاخر و زیبا می‌دانند اما برگرداندن آن به زبان فارسی دشوار است. از سوی دیگر، کواین از جمله فیلسوفانی است که خود به جعل اصطلاح می‌پردازد و بعضی از اصطلاحات خاص وی است و تنها در آثار وی با آن‌ها مواجه می‌شوید. به یاد دارم که در سال ۲۰۰۸ به مناسبت صدمین سالگرد تولد کواین کنفرانس دوروزه‌ای در دانشگاه هاروارد برگزار شد که من در آن حاضر بودم. پسر کواین در سخنرانی خود به تعدادی از کلماتی اشاره کرد که بعد از جست‌وجو در هزاران صفحه از صفحات اینترنت تنها در آثار کواین با آن‌ها برخورد کرده است. این‌ها به کنار، استفاده‌ی گسترده‌ی کواین از دانش منطق ریاضی و علوم تخصصی مرتبط در آثار خود، این اجازه را به هر کسی نمی‌دهد که به ترجمه‌ی آثار وی دست بزند. البته این از جهتی خوب است، تا آن حد که ما می‌توانیم امیدوار باشیم که با ترجمه‌ای ضعیف از آثار کواین مواجه نباشیم. اما از جهتی هم مشکل‌زاست، از آن حیث که ممکن است تا سال‌ها معروف‌ترین اثر کواین، یعنی کتاب «کلمه و شیء»، و بعضی مقالات تخصصی‌تر او، به زبان فارسی ترجمه نشود. البته گام‌های ابتدایی خوبی برداشته شده است و تعدادی از مهم‌ترین مقالات کواین بعضاً دو بار به زبان فارسی ترجمه شده است، هرچند تعداد این مقالات از حد انگشتان یک دست فراتر نمی‌رود.

منظور نویسنده از اینکه کواین برای فیلسوف‌ها کتاب می‌نوشت چیست؟
کواین معتقد است که فلسفه را باید برای اهل فلسفه نوشت، همان‌طور که فیزیک برای اهل فیزیک نوشته می‌شود و شیمی برای اهل شیمی و اساساً قائل به همگانی کردن فلسفه نبود و فلسفه را دانشی تخصصی می‌دانست. از همین روست که به او «فیلسوف فیلسوفان» می‌گویند که حاکی از آن است که فلسفه‌ی او فلسفه‌ای عامه‌پسند نیست، بلکه اهمیت و جذابیتش اساساً برای اهل فلسفه، و به تعبیر دقیق‌تر برای فیلسوف‌ها، است.

در فصل اول کتاب، درآمد (ص ۱۸)، اشاره شده که کواین همواره پژوهش را به تدریس ترجیح می‌داد و به‌طور مثال تنها یک بار به تدریس هیوم پرداخته است. این موضوع نکته‌ی مهمی در خود دارد. اکثر اساتید دانشگاه‌های ما، هر زمانی که لازم باشد سر کلاس حاضر می‌شوند و موضوعات مورد بحث در یک کلاس برای ترم‌های متوالی تکرار می‌شود. در صورتی که می‌بینیم کلاس‌ها برای اساتید غربی، بخشی از پروژه‌ی مطالعاتی و پژوهشی‌شان است. نظر شما چیست؟
قصه‌ی وضع فلسفه در نظام دانشگاهی ایران قصه‌ی پرغصه‌ای است. به واقع اگر درد فقط همان موردی بود که شما اشاره کردید، خوب بود. متأسفانه نمی‌توان انکار کرد که در ایران در حوزه‌ی تدریس آکادمیک فلسفه، گرفتار یک دور باطل ملال‌آور هستیم. به حق می‌توان ادعا کرد که نگاه و سیستمی که در آموزش فلسفه در دانشگاه‌های ایران حاکم است، یک سیستم زایل کردن استعدادهاست. دانشجویان بااستعداد پرشور و تشنه دانستن وارد این سیستم می‌شوند و در نهایت افرادی مأیوس، سرخورده و در عموم موارد وامانده از این سیستم خارج می‌شوند. ممکن است بسیاری از این افراد به طور کلی از فلسفه زده نشوند، اما به این نتیجه می‌رسند که عمر خود را در سیستم دانشگاهی تلف کرده‌اند. شاید وضع اساتیدی که وارد این سیستم می‌شوند، به بدی دانشجویان نباشد، چرا که برخی از اساتیدی که در این سال‌ها وارد نظام دانشگاهی شده‌اند، حتی از همان ابتدا فاقد آن شور و تشنگی دانش هستند. نتیجه آنکه یک استاد فلسفه یک درس را در طی مدت طولانی تدریس می‌کند و تدریس اول او با تدریس دهم وی از حیث محتوا هیچ تفاوتی با هم ندارد، اگر فرض بگیریم که درس اول محتوایی داشته است. بگذریم از اساتیدی که عناوین دروس مختلفی را تدریس می‌کنند و حتی محتوای این دروس مختلف نیز با هم تفاوتی ندارد یا اساتیدی که دروسی را تدریس می‌کنند که کمترین مطالعه یا پژوهشی در آن نداشته‌اند.
در این دایره‌ی معیوب، عملاً اگر هم جایی برای تحقیق، پژوهش و «تولید» مقالات وجود داشته باشد، صرفاً جنبه‌ی صوری و کمّی دارد؛ به‌عنوان امتیازی برای ارتقاء یا جذب. در ایران نه‌تنها بین پژوهش آکادمیک در حوزه‌ی فلسفه و حوزه‌های فکری خارج از دانشگاه، یا حتی حوزه‌های فکری دیگر داخل دانشگاه، ارتباطی نیست، بلکه حتی بین این پژوهش‌ها و درسی که خود پژوهشگر متکفل تدریس آن است نیز ارتباطی وجود ندارد. مقاله نوشته می‌شود که چاپ شود (یا به تعبیر دقیق‌تر، «پذیرش» شود)، نه اینکه خوانده شود. البته این حکم عام نیست و در ایران حتی در حوزه‌ی فلسفه نیز اساتیدی یافت می‌شوند که همّ و غم اصلی‌شان تحقیق و تعلیم در بالاترین سطح ممکن است اما تعدادشان در مقایسه با کل تعداد اساتید اندک است و متأسفانه سال به سال این نسبت کمتر هم می‌شود.
بخشی از مشکل به اینجا برمی‌گردد که بعد از این همه سال مسئولان تصمیم‌گیرنده در باب آموزش فلسفه ــ و در حوزه‌ای گسترده‌تر، آموزش علوم انسانی ــ در ایران هنوز به جواب این سؤال نرسیده‌اند که ما برای چه در ایران فلسفه تدریس می‌کنیم؟ و اصلاً برای چه باید فلسفه تدریس شود؟ خروجی فلسفه‌ی دانشگاه‌های ما بناست چه نقشی را در این مملکت به عهده بگیرد؟ طنز کار در اینجاست که برخی از بالاترین تصمیم‌گیرندگان در این حوزه، استاد فلسفه، آن هم فلسفه‌ی غرب، هستند اما نسبت به فلسفه‌ی غرب بدبین‌اند. بدبینی‌ای که در بین مسئولین علمی به طور عام نسبت به فلسفه، خاصه فلسفه‌ی غرب، وجود دارد انکارناپذیر است. برخی اوقات که سعی می‌کنم واقع‌بینانه‌تر به فلسفه‌ی وجودی گروه‌های فلسفه در دانشگاه‌های ایران نگاه کنم به نتیجه‌ای جز این نمی‌رسم که نگاه سیستم آموزش عالی به دانشجویان فلسفه (و بعضی اوقات حتی اساتید فلسفه) نگاه قرنطینه‌ای است، یعنی عده‌ای از افراد را که گرایش به سمت فلسفه دارند و احتمال می‌رود استعدادی در این زمینه داشته باشند، در جایی (با عنوان اصطلاحی «گروه‌های فلسفه») جمع کنیم و تحت مراقبت قرار دهیم تا دیگران از تأثیرات سوء آن‌ها در امان بمانند. شاید هم خدا قسمت کرد و با نظام آموزشی عاطل و باطلی که تعریف شده است، این افراد شفا پیدا کردند و کلاً قید فلسفه را زدند. اگر این نگاه به اصطلاح «واقع‌بینانه» را درست بدانیم، می‌توانیم بگوییم موفقیت قابل توجهی در دست‌یابی به این هدف حاصل شده است. گام بعدی می‌تواند این باشد که با تصمیمی قاطع کل بساط فلسفه را از دانشگاه‌ها جمع کنیم که البته زمزمه‌هایی در این باره دست کم در خصوص فلسفه‌ی غرب شنیده می‌شود. البته فلسفه و تفکر فلسفی از بین نمی‌رود چرا که با ذات آدمی عجین است، اما اتفاقی که می‌افتد و افتاده است این است که مرکز و محفل اصلی آشنایی با فلسفه و تحصیل فلسفه به خارج از دانشگاه منتقل می‌شود. این اتفاق حتماً آفاتی در پی دارد، اما شاید برای فلسفه در مملکت ما در نهایت بهتر باشد، چون ذات آزاد فلسفه در آن بهتر حفظ می‌شود.

دیویدسن را در کنار استادش، کواین، از تأثیرگذارترین فیلسوفان تحلیلی نیمه‌ی دوم قرن بیستم دانسته‌اند. وجه ممیز دیویدسن از کواین چیست؟
به معنایی می‌توان فلسفه‌ی دیویدسن را ادامه‌ی فلسفه‌ی کواین یا گسترش آن دانست؛ بدین معنا که او مبانی فلسفه‌ی کواین را می‌پذیرد و آن‌ها را در حوزه‌هایی گسترده‌تر وارد می‌کند. البته دیویدسن گرچه به شاگردی کواین افتخار می‌کند اما دوست ندارد او را در سایه‌ی کواین یا صرفاً به عنوان ادامه‌دهنده‌ی راه کواین بدانند. البته حق هم با اوست. او جدای از استادش، نظریات ابتکاری بسیاری دارد و برخی معتقدند که او به‌عنوان یک فیلسوف حتی از استاد خود نیز برجسته‌تر است. شاید جنبه‌ی جنجالی و انقلابی افکار کواین برجسته‌تر باشد، اما تسلط دیویدسن بر فلسفه بیشتر از اوست (البته این نظر من است). او برخلاف کواین در تاریخ فلسفه هم تحقیقات بسیاری دارد، از این رو درسی که او از تاریخ فلسفه گرفته، بیشتر از کواین است. وجه برجسته‌ی فلسفه‌ی کواین در طرح مشکل است، اما دیویدسن به حل مشکل پرداخته است. دیویدسن به نحو دقیقی متوجه اصلی‌ترین مسائل در حوزه معرفت‌شناسی، فلسفه‌ی ذهن و فلسفه‌ی عمل شده و کوشیده است، ضمن قبول بیشتر اشکالاتی که کواین مطرح کرده است، راه‌حلی برای این مسائل ارائه دهد. البته این‌گونه نبوده است که همواره تأثیر فکری از جانب کواین به سمت دیویدسن بوده باشد، در موارد بسیاری کواین خود از نظرات دیویدسن تأثیر پذیرفته است، یعنی یا نظرات او را پذیرفته یا در اثر نظرات او، اندیشه خود را اصلاح کرده است.

ما را با نویسنده‌ی کتاب فلسفه‌ی دانالد دیویدسن، درل ویلر، بیشتر آشنا کنید.
برخلاف زوج نلسون، ویلر نویسنده‌ی معروفی نیست و اطلاعات چندانی از او به دست نیامد. همین‌قدر می‌دانیم که در سال ۱۹۹۷ رساله‌ی دکترای خود را درباره‌ی دیویدسن در دانشگاه کانزاس دفاع کرده و در سال ۲۰۰۳ به هنگام نوشتن این کتاب استاد دانشگاه تاوسن در بالتیمور امریکا بوده است.

در مقدمه‌ی این کتاب از ترجمه‌ی اثری از دیویدسن و تألیف کتابی درباره‌ی او خبر داده‌اید. این کتاب‌ها در چه مرحله‌ای هستند و آیا کتاب جدیدی در دست ترجمه و یا انتشار دارید؟
کتابی که درباره‌ی دیویدسن تألیف کرده‌ام سه سال است که به اتمام رسیده، از قضا همان سه سال پیش قرارداد انتشار آن نیز با یکی از انتشارات معروف امضا شد. اما در فاصله‌ای که در انتشار کتاب افتاد و تغییر افراد تصمیم‌گیر در مورد کتاب‌ها در آن انتشارات، نگاه مثبت انتشارات به فلسفه‌ی تحلیلی به نگاه خصمانه تبدیل شد و بعد از دو سال منجر به فسخ قرارداد شد. اکنون مترصد فرصت هستم که با توجه به مطالعات اخیری که در این فاصله داشته‌ام برخی بخش‌های این کتاب را بازبینی کنم. در این کتاب گرایش به سمت تفسیری از اندیشه‌ی دیویدسن است که دغدغه‌های او را با دغدغه‌های دست‌کم برخی از فیلسوفان قاره‌ای نزدیک می‌بیند.
ترجمه‌ی کتاب «سوبژکتیو، اینترسوبژکتیو، ابژکتیو» اثر دیویدسن نیز چند سالی است به پایان رسیده است اما با توجه به وسواسی که دارم، ویراستاری برخی بخش‌های آن به تعویق افتاده است. خاصه اینکه اخیراً ترجمه‌ی آلمانی اثر نیز به دستم رسیده است که باید ترجمه فارسی را با آن نیز تطبیق دهم که آن هم منتظر فرصت فراغت است اما به زودی به انجام خواهد رسید.
کاری که اخیراً مشغول ترجمه آن شده‌ام، «شرح کتاب مابعدالطبیعه‌ی ارسطو» اثر اسکندر افرودیسی است که از جمله بهترین شرح‌هایی است که در طول تاریخ فلسفه بر این کتاب نوشته شده است که با توجه به حجم اثر انجام آن مدتی به طول خواهد انجامید. لازم به ذکر است که پیش‌تر ترجمه‌ای مشترک از من و آقای حمیدرضا محبوبی آرانی از پاره‌های به‌جامانده از آثار مفقود ارسطو توسط انتشارات دانشگاه تهران باعنوان «ترغیب به فلسفه؛ درباره‌ی فلسفه؛ و پاره‌هایی از آثار گمشده‌ی دیگر» به چاپ رسیده است.
کار آخری هم که در مؤسسه‌ی الجواد در حوزه‌ی نسخه‌های خطی انجام شده است، مجموعه‌ی ۴۵ جلدی «فهرستگان نسخه‌های خطی ایران (فنخا)» است که از سوی سازمان اسناد و کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران به چاپ می‌رسد و تا کنون ۳۴ جلد آن به چاپ رسیده و ۱۱ جلد انتهایی آن اکنون در چاپخانه است. این مجموعه حاوی اطلاعات کتاب‌شناسی و نسخه‌شناسی بیش از ۳۲۰ هزار نسخه از نسخه‌های خطی موجود در ایران است.
قاریاقدی یُلمه این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گفت‌وگو - گفت‌وگو با دکتر مجتبی درایتی، استاد دانشگاه و مترجم کتاب‌های «فلسفه‌ی کواین» و «فلسفه‌ی دانالد دیویدسن»
روزبه رحیمی: کواین و دیویدسن دو تن از بزرگترین فیلسوفان نیمه‌ی دوم قرن بیستم به شمار می‌آیند. این دو از فیلسوفان سنت تحلیلی محسوب می‌شوند اما تأثیر بسیاری بر فلسفه‌های غیرتحلیلی (ـ‌قاره‌ای) نهاده‌اند. به جز چند مقاله و یکی دو کتاب نه‌چندان بااهمیت، ترجمه‌ای از آثار این دو فیلسوف در دسترس نیست. اخیراً به همت نشر علم و با ترجمه‌ی مجتبی درایتی دو کتاب در شرح و توضیح فلسفه‌ی کواین و دیویدسن انتشار یافته است. درایتی دکترای فلسفه‌ی غرب از دانشگاه تهران است. پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد خود را در فلسفه‌ی کواین و رساله‌ی دکترایش را در فلسفه‌ی دیویدسن نگاشته است. درایتی علاوه بر تدریس فلسفه در دانشگاه‌های مشهد، مشغول تحقیق در باب اطلاعات نسخه‌های خطی اسلامی در مؤسسه‌‌ی الجواد در مشهد است.
مصاحبه‌‌ی ما با این مترجم و استاد دانشگاه را بخوانید:


این ... دیدن ادامه » دو کتاب از مجموعه‌ی «سلسله‌ی فیلسوفان ودز ورث» است. لطفاً درباره‌ی این مجموعه توضیح دهید.
هر مجلد از این مجموعه گزارشی خلاصه از زمینه‌ی فکری، آراء و اندیشه‌های یکی از اندیشمندان بزرگ جهان ارائه می‌دهد. کتاب‌های این مجموعه در حجم تقریبی صد صفحه‌ی انگلیسی به چاپ رسیده‌اند و هدف از آن‌ها در درجه‌ی اول آشنایی دانشجویان فلسفه با آراء فیلسوفان مختلف است اما در عین حال در نوشتن کتاب‌های این مجموعه خوانندگان عمومی کتاب‌های فلسفی نیز مدنظر بوده‌اند. از این مجموعه بیش از شصت مجلد در سال‌های پایانی دهه‌ی نود قرن گذشته و سال‌های ابتدایی دهه‌ی ابتدایی قرن حاضر به چاپ رسیده است. لازم به ذکر است که بیش از پانزده مجلد از این مجموعه به زبان فارسی ترجمه شده و از سوی ناشران مختلف به چاپ رسیده است. از جمله کتاب «فلسفه ریچارد رورتی» از همین مجموعه را همین نشر علم با ترجمه‌ی مرتضی نوری (مترجم کتاب «فلسفه و آینه‌ی طبیعت» رورتی) پیش‌تر به چاپ رسانده است.

تاکنون از کواین دو کتاب کوچک و تعداد اندکی مقاله و از دیویدسن تنها چند مقاله ترجمه شده است. شما فکر می‌کنید ترجمه‌ی شرح فلسفه‌ی آن‌ها در شرایطی که دسترسی به متن ترجمه شده‌ی آثارشان ممکن نیست مفید است؟ و آیا به برداشت‌های غلط در میان علاقه‌مندان به فلسفه منجر نمی‌شود؟ اتفاقی که برای بسیاری از فیلسوف‌ها در ایران افتاد.
سبک نوشتن کواین، وضع اصطلاحات جدید از جانب او، استفاده‌ی گسترده از منطق ریاضی و فلسفه ریاضیات در آثارش، در کنار عامه‌پسند نبودن فلسفه‌ی او، از مواردی است که سد راه ترجمه آثار وی به زبان فارسی شده است. آثار مختصری که از او به فارسی ترجمه شده است هم از جمله آثار ساده‌تر وی است، گرچه برخی از مقالات ترجمه شده از او، از مهم‌ترین آثار وی هستند. اساساً ترجمه‌ی آثار کواین، کار هر کسی نیست. البته آثار اصلی و مهم‌تر او هم اگر به فارسی ترجمه شود، بخش عمده‌ای از آن بدون شرح و توضیح برای ناآشنایان با فلسفه‌ی وی قابل فهم نیستند. لذا چاپ آثار توضیحی و شرح‌گونه قبل یا همراه چاپ آثار اصلی وی ضرورت دارد. از جمله همین کتابی که در این مجموعه درباره‌ی کواین نگاشته شده است، در عین اختصار از بهترین کتاب‌هایی است که می‌توان برای آشنایی با فلسفه‌ی کواین و فضای فکری او از آن استفاده کرد. در مورد شرح‌هایی که موجب بدفهمی فیلسوفان در ایران شده‌اند، لازم به ذکر است که عمده‌ی این شرح‌ها عموماً منعکس‌کننده‌ی برداشت نادرست مؤلفان فارسی‌زبان آن‌ها بوده‌ است و یا اگر ترجمه بوده‌اند، یا ترجمه‌های مغلوط و نامفهومی بوده‌اند یا در انتخاب اثر دقت کافی نشده است. به طوری کلی بگویم، ما در طول این سال‌های آشنایی‌مان با فلسفه‌ی غرب، حتی در انتخاب شرح‌های نوشته‌شده بر فیلسوفان برای ترجمه، بر اساس گونه‌ای بدسلیقگی یا راحت‌طلبی عمل کرده‌ایم و در بسیاری از موارد فاقد آگاهی و تسلط بوده‌ایم. به تعبیر دیگر، آنچه به دستمان رسیده است یا آنچه می‌توانسته‌ایم ترجمه کرده‌ایم، نه آنچه باید ترجمه می‌کرده‌ایم.
اما وضعیت در مورد دیویدسن متفاوت است. فلسفه‌ی او آن دشواری‌های فلسفه‌ی کواین را ندارد و نثر او هم روان و شیواست. فلسفه‌ی او نیز به جریان اصلی و سنتی فلسفه نزدیک‌تر است. بهترین راه برای آشنایی با فلسفه‌ی او رجوع به خود آثار وی است که البته در زمینه‌ی ترجمه‌ی این آثار کوتاهی شده است. شاید هنوز پیگیری تاریخ فلسفه‌ی غرب در ایران به زمانه‌ی دیویدسن که فیلسوف متأخرتری است نرسیده‌.

کواین در سه سنت تجربه‌گرایی، پراگماتیستی و منطق ریاضی قرار می‌گیرد و از پایه‌گذاران سنت «پراگماتیسم منطقی» است. ممکن است در مورد این سنت و خصوصیات آن توضیح دهید؟
البته اصطلاح «پراگماتیسم منطقی» را بعضی از مفسران کواین به‌طور خاص هانس یوهان گلاگ در مورد سنت فکری کواین و دیویدسن به کار برده‌اند. کواین از یک جهت در سنت تجربه‌گرایی قرار می‌گیرد که ریشه در تجربه‌گرایان انگلیسی‌زبان قرن شانزدهم و هفدهم دارد، از مجرای فلسفه‌ی کانتی گذشته است و برجسته‌ترین نماینده‌ی آن در زمان شروع کار کواین پوزیتیویست‌های منطقی هستند. در این سنت نهایتاً هرگونه شاهد موجه برای معرفت باید به تجربه برگردانده شود یا ریشه در تجربه داشته باشد. کواین خود را در این سنت می‌بیند اما روایت پوزیتیویست‌ها از آن را دارای مشکلات عدیده می‌داند. از این رو، در پی اصلاح و جزم‌زدایی از آن برمی‌آید. هدف او گونه‌ای تجدید بنای تجربه‌گرایی است. وی در این تجدید بنا، از دو سنت دیگر استفاده می‌کند. سنت پراگماتیسم، که عمده‌ی فلاسفه‌ی آمریکایی از آن متأثرند و کواین به‌طور خاص روایت چارلز سندرس پرس را مدنظر دارد. تأثیری که این سنت در تفکر کواین دارد در این است که برای داوری در مورد یک گزاره یا نظریه به نتایج آن توجه می‌کنند نه به مبانی آن. به طور خاص، یک نظریه معرفتی با توجه به نتایج مشاهده‌پذیر آن مورد ارزیابی قرار می‌گیرد نه با توجه به این‌که نظریه از چه مبانی‌ای استنتاج شده است. سنت اخیر آن دید کلی‌ای که کواین برای تجدید بنای مورد نظر خود دارد برای او فراهم می‌کند. سنت سوم سنت منطق ریاضی است با دستاوردهایی که از زمان راسل و فرگه و به طور خاص در زمان متأخرتر در تارسکی پیدا کرده است. این سنت ابزار آن تجدید بنا را در اختیار کواین قرار می‌دهد.

کواین با نوشتن یکی از بحث‌برانگیزترین مقاله‌های تاریخ فلسفه‌ی تحلیلی، «دو حکم جزمی تجربه‌گرایی»، مبانی پوزیتیویسم منطقی را محل تردید قرار داد. کواین چه جایگاهی در میان اندیشمندان تحلیلی دارد؟
می توان گفت کواین به نحوی در روند فلسفه‌ی تحلیلی چرخش ایجاد می‌کند. مبنای این چرخش هم در همین مقاله‌ی مهم «دو حکم جزمی تجربه‌گرایی» گذاشته می‌شود. دو جزمی که مدنظر کواین هستند، تمایز گزاره‌های تحلیلی و تألیفی و نیز تحویل‌گرایی است، که البته دو روی یک سکه‌اند. به طور خاص همین تمایز گزاره‌های تحلیلی و تألیفی، فیلسوفان تحلیلی قبل از وی، خاصه پوزیتیویست‌های منطقی را دچار مشکل کرده بود. این فیلسوفان این تمایز را تمایزی سفت و سخت می‌دیدند که گریزی از آن نیست، و بر مبنای آن دیواری رسوخ‌ناپذیر بین علم و غیرعلم، معرفت‌شناسی و متافیزیک و سایر حوزه‌های دانش قائل بودند. کواین در این دیوار رخنه ایجاد می‌کند، اگر نگوییم کاملاً آن را از بین می‌برد. به تعبیری خط‌کشی‌های جزمی‌ای که فیلسوفان تحلیلی پیش از وی قائل بودند، با او دگرگون می‌شود به نحوی که فیلسوفان تحلیلی بعد از وی چه با او موافق باشند چه مخالف، ناگزیرند که در مقابل آراء وی موضع خود را مشخص کنند.

شما مقاله‌ای دارید در ارتباط با تأثیری که فیلسوفان قاره‌ای بر فلسفه‌ی تحلیلی داشته‌اند. کواین چه نقشی در نزاع میان فلسفه‌ی تحلیلی و قاره‌ای بازی می‌کند؟
همین برداشتن مرزها که به آن اشاره کردم، از عوامل مؤثر در تغییر جو منازعه‌گونه بین فیلسوفان تحلیلی و قاره‌ای بوده است (هرچند این جو دهه‌هاست در غرب تغییر کرده است، اما تا این تغییر نگرش به مملکت ما برسد چند دهه‌ی دیگر طول خواهد کشید). کواین با رد تمایز تحلیلی و تألیفی و آموزه‌ی کل‌گرایی خود، به واقع راه مراوده معرفتی بین علم، فلسفه و سایر حوزه های دانش را باز می‌کند به نحوی که اگر کلیت افکار وی را پی بگیریم به این نتیجه می‌رسیم که هیچ حوزه‌ای از دانش یا حتی دیگر فعالیت‌های بشری فارغ از حوزه‌های دیگر نیست و به نحوی با آن حوزه‌ها در ارتباط است. هر چند، کواین خود پس از رد تمایز تحلیلی و تألیفی نتیجه‌ی اصلی آن را این می‌دانست که فلسفه پیوسته با علم است، برخی پیروان او قائل بودند که آنچه از اندیشه‌های او نتیجه می‌شود چیزی بیش از این است و آن اینکه فلسفه پیوسته با کل فرهنگ است. این نگرش، چشم‌انداز فیلسوفان تحلیلی را به چشم‌انداز فیلسوفان قاره‌ای نزدیک می‌کند و امکان مراوده فکری بین آن‌ها را فراهم می‌آورد. اگر بخواهیم از آنچه در واقعیت اتفاق افتاد مثال بیاوریم، می‌توان اشاره کرد که آن‌گونه تضاد و تعارض فکری که شما بین کارناپ و هایدگر می‌بینید به نحوی که کارناپ برای ذکر مثال از گفته‌های بی معنا و پوچ از آثار هایدگر شاهد مثال می‌آورد، دیگر بین دیویدسن که شاگرد کواین است (و با واسطه او شاگرد کارناپ به حساب می‌آید) و گادامر که شاگرد هایدگر است دیده نمی‌شود و این دو فیلسوف قرابت فکری بسیاری بین خود احساس می‌کنند و به آن اذعان می‌کنند.

همان‌طور که در مقدمه‌ی کتاب اشاره کرده‌اید دامنه‌ی موضوعاتی که کواین به نظریه‌پردازی در آن‌ها پرداخته گسترده است. آیا این کتاب تمام آن نظریه‌پردازی‌ها را در بر می‌گیرد؟
این کتاب عمده‌ی نظریه‌پردازی‌های فلسفی کواین را پوشش داده است، هرچند مختصر، اما دقیق و در حد خود کافی. اما کواین کارهای گسترده و ابتکاری بسیاری در حوزه‌ی منطق انجام داده است که کتاب حاضر اصلاً به آن‌ها نپرداخته است.

کواین نثر ویژه‌ای در نوشته‌های خود دارد. در مورد نثر کواین و مشکلات ترجمه‌ی آن بگویید.
کواین در نگارش صاحب سبک است. از قضا نثر او را در زبان انگلیسی نثری فاخر و زیبا می‌دانند اما برگرداندن آن به زبان فارسی دشوار است. از سوی دیگر، کواین از جمله فیلسوفانی است که خود به جعل اصطلاح می‌پردازد و بعضی از اصطلاحات خاص وی است و تنها در آثار وی با آن‌ها مواجه می‌شوید. به یاد دارم که در سال ۲۰۰۸ به مناسبت صدمین سالگرد تولد کواین کنفرانس دوروزه‌ای در دانشگاه هاروارد برگزار شد که من در آن حاضر بودم. پسر کواین در سخنرانی خود به تعدادی از کلماتی اشاره کرد که بعد از جست‌وجو در هزاران صفحه از صفحات اینترنت تنها در آثار کواین با آن‌ها برخورد کرده است. این‌ها به کنار، استفاده‌ی گسترده‌ی کواین از دانش منطق ریاضی و علوم تخصصی مرتبط در آثار خود، این اجازه را به هر کسی نمی‌دهد که به ترجمه‌ی آثار وی دست بزند. البته این از جهتی خوب است، تا آن حد که ما می‌توانیم امیدوار باشیم که با ترجمه‌ای ضعیف از آثار کواین مواجه نباشیم. اما از جهتی هم مشکل‌زاست، از آن حیث که ممکن است تا سال‌ها معروف‌ترین اثر کواین، یعنی کتاب «کلمه و شیء»، و بعضی مقالات تخصصی‌تر او، به زبان فارسی ترجمه نشود. البته گام‌های ابتدایی خوبی برداشته شده است و تعدادی از مهم‌ترین مقالات کواین بعضاً دو بار به زبان فارسی ترجمه شده است، هرچند تعداد این مقالات از حد انگشتان یک دست فراتر نمی‌رود.

منظور نویسنده از اینکه کواین برای فیلسوف‌ها کتاب می‌نوشت چیست؟
کواین معتقد است که فلسفه را باید برای اهل فلسفه نوشت، همان‌طور که فیزیک برای اهل فیزیک نوشته می‌شود و شیمی برای اهل شیمی و اساساً قائل به همگانی کردن فلسفه نبود و فلسفه را دانشی تخصصی می‌دانست. از همین روست که به او «فیلسوف فیلسوفان» می‌گویند که حاکی از آن است که فلسفه‌ی او فلسفه‌ای عامه‌پسند نیست، بلکه اهمیت و جذابیتش اساساً برای اهل فلسفه، و به تعبیر دقیق‌تر برای فیلسوف‌ها، است.

در فصل اول کتاب، درآمد (ص ۱۸)، اشاره شده که کواین همواره پژوهش را به تدریس ترجیح می‌داد و به‌طور مثال تنها یک بار به تدریس هیوم پرداخته است. این موضوع نکته‌ی مهمی در خود دارد. اکثر اساتید دانشگاه‌های ما، هر زمانی که لازم باشد سر کلاس حاضر می‌شوند و موضوعات مورد بحث در یک کلاس برای ترم‌های متوالی تکرار می‌شود. در صورتی که می‌بینیم کلاس‌ها برای اساتید غربی، بخشی از پروژه‌ی مطالعاتی و پژوهشی‌شان است. نظر شما چیست؟
قصه‌ی وضع فلسفه در نظام دانشگاهی ایران قصه‌ی پرغصه‌ای است. به واقع اگر درد فقط همان موردی بود که شما اشاره کردید، خوب بود. متأسفانه نمی‌توان انکار کرد که در ایران در حوزه‌ی تدریس آکادمیک فلسفه، گرفتار یک دور باطل ملال‌آور هستیم. به حق می‌توان ادعا کرد که نگاه و سیستمی که در آموزش فلسفه در دانشگاه‌های ایران حاکم است، یک سیستم زایل کردن استعدادهاست. دانشجویان بااستعداد پرشور و تشنه دانستن وارد این سیستم می‌شوند و در نهایت افرادی مأیوس، سرخورده و در عموم موارد وامانده از این سیستم خارج می‌شوند. ممکن است بسیاری از این افراد به طور کلی از فلسفه زده نشوند، اما به این نتیجه می‌رسند که عمر خود را در سیستم دانشگاهی تلف کرده‌اند. شاید وضع اساتیدی که وارد این سیستم می‌شوند، به بدی دانشجویان نباشد، چرا که برخی از اساتیدی که در این سال‌ها وارد نظام دانشگاهی شده‌اند، حتی از همان ابتدا فاقد آن شور و تشنگی دانش هستند. نتیجه آنکه یک استاد فلسفه یک درس را در طی مدت طولانی تدریس می‌کند و تدریس اول او با تدریس دهم وی از حیث محتوا هیچ تفاوتی با هم ندارد، اگر فرض بگیریم که درس اول محتوایی داشته است. بگذریم از اساتیدی که عناوین دروس مختلفی را تدریس می‌کنند و حتی محتوای این دروس مختلف نیز با هم تفاوتی ندارد یا اساتیدی که دروسی را تدریس می‌کنند که کمترین مطالعه یا پژوهشی در آن نداشته‌اند.
در این دایره‌ی معیوب، عملاً اگر هم جایی برای تحقیق، پژوهش و «تولید» مقالات وجود داشته باشد، صرفاً جنبه‌ی صوری و کمّی دارد؛ به‌عنوان امتیازی برای ارتقاء یا جذب. در ایران نه‌تنها بین پژوهش آکادمیک در حوزه‌ی فلسفه و حوزه‌های فکری خارج از دانشگاه، یا حتی حوزه‌های فکری دیگر داخل دانشگاه، ارتباطی نیست، بلکه حتی بین این پژوهش‌ها و درسی که خود پژوهشگر متکفل تدریس آن است نیز ارتباطی وجود ندارد. مقاله نوشته می‌شود که چاپ شود (یا به تعبیر دقیق‌تر، «پذیرش» شود)، نه اینکه خوانده شود. البته این حکم عام نیست و در ایران حتی در حوزه‌ی فلسفه نیز اساتیدی یافت می‌شوند که همّ و غم اصلی‌شان تحقیق و تعلیم در بالاترین سطح ممکن است اما تعدادشان در مقایسه با کل تعداد اساتید اندک است و متأسفانه سال به سال این نسبت کمتر هم می‌شود.
بخشی از مشکل به اینجا برمی‌گردد که بعد از این همه سال مسئولان تصمیم‌گیرنده در باب آموزش فلسفه ــ و در حوزه‌ای گسترده‌تر، آموزش علوم انسانی ــ در ایران هنوز به جواب این سؤال نرسیده‌اند که ما برای چه در ایران فلسفه تدریس می‌کنیم؟ و اصلاً برای چه باید فلسفه تدریس شود؟ خروجی فلسفه‌ی دانشگاه‌های ما بناست چه نقشی را در این مملکت به عهده بگیرد؟ طنز کار در اینجاست که برخی از بالاترین تصمیم‌گیرندگان در این حوزه، استاد فلسفه، آن هم فلسفه‌ی غرب، هستند اما نسبت به فلسفه‌ی غرب بدبین‌اند. بدبینی‌ای که در بین مسئولین علمی به طور عام نسبت به فلسفه، خاصه فلسفه‌ی غرب، وجود دارد انکارناپذیر است. برخی اوقات که سعی می‌کنم واقع‌بینانه‌تر به فلسفه‌ی وجودی گروه‌های فلسفه در دانشگاه‌های ایران نگاه کنم به نتیجه‌ای جز این نمی‌رسم که نگاه سیستم آموزش عالی به دانشجویان فلسفه (و بعضی اوقات حتی اساتید فلسفه) نگاه قرنطینه‌ای است، یعنی عده‌ای از افراد را که گرایش به سمت فلسفه دارند و احتمال می‌رود استعدادی در این زمینه داشته باشند، در جایی (با عنوان اصطلاحی «گروه‌های فلسفه») جمع کنیم و تحت مراقبت قرار دهیم تا دیگران از تأثیرات سوء آن‌ها در امان بمانند. شاید هم خدا قسمت کرد و با نظام آموزشی عاطل و باطلی که تعریف شده است، این افراد شفا پیدا کردند و کلاً قید فلسفه را زدند. اگر این نگاه به اصطلاح «واقع‌بینانه» را درست بدانیم، می‌توانیم بگوییم موفقیت قابل توجهی در دست‌یابی به این هدف حاصل شده است. گام بعدی می‌تواند این باشد که با تصمیمی قاطع کل بساط فلسفه را از دانشگاه‌ها جمع کنیم که البته زمزمه‌هایی در این باره دست کم در خصوص فلسفه‌ی غرب شنیده می‌شود. البته فلسفه و تفکر فلسفی از بین نمی‌رود چرا که با ذات آدمی عجین است، اما اتفاقی که می‌افتد و افتاده است این است که مرکز و محفل اصلی آشنایی با فلسفه و تحصیل فلسفه به خارج از دانشگاه منتقل می‌شود. این اتفاق حتماً آفاتی در پی دارد، اما شاید برای فلسفه در مملکت ما در نهایت بهتر باشد، چون ذات آزاد فلسفه در آن بهتر حفظ می‌شود.

دیویدسن را در کنار استادش، کواین، از تأثیرگذارترین فیلسوفان تحلیلی نیمه‌ی دوم قرن بیستم دانسته‌اند. وجه ممیز دیویدسن از کواین چیست؟
به معنایی می‌توان فلسفه‌ی دیویدسن را ادامه‌ی فلسفه‌ی کواین یا گسترش آن دانست؛ بدین معنا که او مبانی فلسفه‌ی کواین را می‌پذیرد و آن‌ها را در حوزه‌هایی گسترده‌تر وارد می‌کند. البته دیویدسن گرچه به شاگردی کواین افتخار می‌کند اما دوست ندارد او را در سایه‌ی کواین یا صرفاً به عنوان ادامه‌دهنده‌ی راه کواین بدانند. البته حق هم با اوست. او جدای از استادش، نظریات ابتکاری بسیاری دارد و برخی معتقدند که او به‌عنوان یک فیلسوف حتی از استاد خود نیز برجسته‌تر است. شاید جنبه‌ی جنجالی و انقلابی افکار کواین برجسته‌تر باشد، اما تسلط دیویدسن بر فلسفه بیشتر از اوست (البته این نظر من است). او برخلاف کواین در تاریخ فلسفه هم تحقیقات بسیاری دارد، از این رو درسی که او از تاریخ فلسفه گرفته، بیشتر از کواین است. وجه برجسته‌ی فلسفه‌ی کواین در طرح مشکل است، اما دیویدسن به حل مشکل پرداخته است. دیویدسن به نحو دقیقی متوجه اصلی‌ترین مسائل در حوزه معرفت‌شناسی، فلسفه‌ی ذهن و فلسفه‌ی عمل شده و کوشیده است، ضمن قبول بیشتر اشکالاتی که کواین مطرح کرده است، راه‌حلی برای این مسائل ارائه دهد. البته این‌گونه نبوده است که همواره تأثیر فکری از جانب کواین به سمت دیویدسن بوده باشد، در موارد بسیاری کواین خود از نظرات دیویدسن تأثیر پذیرفته است، یعنی یا نظرات او را پذیرفته یا در اثر نظرات او، اندیشه خود را اصلاح کرده است.

ما را با نویسنده‌ی کتاب فلسفه‌ی دانالد دیویدسن، درل ویلر، بیشتر آشنا کنید.
برخلاف زوج نلسون، ویلر نویسنده‌ی معروفی نیست و اطلاعات چندانی از او به دست نیامد. همین‌قدر می‌دانیم که در سال ۱۹۹۷ رساله‌ی دکترای خود را درباره‌ی دیویدسن در دانشگاه کانزاس دفاع کرده و در سال ۲۰۰۳ به هنگام نوشتن این کتاب استاد دانشگاه تاوسن در بالتیمور امریکا بوده است.

در مقدمه‌ی این کتاب از ترجمه‌ی اثری از دیویدسن و تألیف کتابی درباره‌ی او خبر داده‌اید. این کتاب‌ها در چه مرحله‌ای هستند و آیا کتاب جدیدی در دست ترجمه و یا انتشار دارید؟
کتابی که درباره‌ی دیویدسن تألیف کرده‌ام سه سال است که به اتمام رسیده، از قضا همان سه سال پیش قرارداد انتشار آن نیز با یکی از انتشارات معروف امضا شد. اما در فاصله‌ای که در انتشار کتاب افتاد و تغییر افراد تصمیم‌گیر در مورد کتاب‌ها در آن انتشارات، نگاه مثبت انتشارات به فلسفه‌ی تحلیلی به نگاه خصمانه تبدیل شد و بعد از دو سال منجر به فسخ قرارداد شد. اکنون مترصد فرصت هستم که با توجه به مطالعات اخیری که در این فاصله داشته‌ام برخی بخش‌های این کتاب را بازبینی کنم. در این کتاب گرایش به سمت تفسیری از اندیشه‌ی دیویدسن است که دغدغه‌های او را با دغدغه‌های دست‌کم برخی از فیلسوفان قاره‌ای نزدیک می‌بیند.
ترجمه‌ی کتاب «سوبژکتیو، اینترسوبژکتیو، ابژکتیو» اثر دیویدسن نیز چند سالی است به پایان رسیده است اما با توجه به وسواسی که دارم، ویراستاری برخی بخش‌های آن به تعویق افتاده است. خاصه اینکه اخیراً ترجمه‌ی آلمانی اثر نیز به دستم رسیده است که باید ترجمه فارسی را با آن نیز تطبیق دهم که آن هم منتظر فرصت فراغت است اما به زودی به انجام خواهد رسید.
کاری که اخیراً مشغول ترجمه آن شده‌ام، «شرح کتاب مابعدالطبیعه‌ی ارسطو» اثر اسکندر افرودیسی است که از جمله بهترین شرح‌هایی است که در طول تاریخ فلسفه بر این کتاب نوشته شده است که با توجه به حجم اثر انجام آن مدتی به طول خواهد انجامید. لازم به ذکر است که پیش‌تر ترجمه‌ای مشترک از من و آقای حمیدرضا محبوبی آرانی از پاره‌های به‌جامانده از آثار مفقود ارسطو توسط انتشارات دانشگاه تهران باعنوان «ترغیب به فلسفه؛ درباره‌ی فلسفه؛ و پاره‌هایی از آثار گمشده‌ی دیگر» به چاپ رسیده است.
کار آخری هم که در مؤسسه‌ی الجواد در حوزه‌ی نسخه‌های خطی انجام شده است، مجموعه‌ی ۴۵ جلدی «فهرستگان نسخه‌های خطی ایران (فنخا)» است که از سوی سازمان اسناد و کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران به چاپ می‌رسد و تا کنون ۳۴ جلد آن به چاپ رسیده و ۱۱ جلد انتهایی آن اکنون در چاپخانه است. این مجموعه حاوی اطلاعات کتاب‌شناسی و نسخه‌شناسی بیش از ۳۲۰ هزار نسخه از نسخه‌های خطی موجود در ایران است.
فاطمه آهوپا این را خواند
قاریاقدی یُلمه این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید