دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
به نقل از سایت جیحون: سبک نوشتاری بسیار ساده؛ درآمدی کامل و به روز بر نقد معاصر
مرتضی خرسند این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به نقل از سایت جیحون: سینما بعنوان ادامه هنرهای روایتی سنتی که توانسته به تمام عناصر اصلی سنتی

روایتی دست یابد و آنها را زنده نگهدارد.
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با تشکر از توضیحات!
مرتضی خرسند این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به نقل از سایت جیحون: زبانی فرهیخته اما قابل فهم
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به نقل از سایت جیحون: یکی از بهترین و مفیدترین کتابها در زمینه مطالعات توصیفی؛ مهم ترین مفاهیم و

موضوعات مرتبط با تصویر متحرّک در قالب یک فرهنگ توصیفی
افرا یکه فلاح این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب بسیار خوب
ر ضمن فیلم Le Notti Bianche (1957) از روی این کتاب ساخته شده که عالی هست
حدیث مرادزاده ، Emile آژار و مشتاق حسین غوردروازی این را خواندند
سمیه امیری این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
متوجه شده اید که اکثر مردم به دنبال راه هایی هستند تا ناپایداری های دوران سی سالگی را حل وفصل کنند. بحران هایی که مردم با آن گریبان گیر هستند..
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نخستین مجموعه داستان او با عنوان «ساعت از مرگ گذشت» منتشر شد، اما پخش نشد! همانند بسیاری از نویسندگان شهرستانی که مجبورند برای اعلام حضور خودشان هزینه انتشار نخستین اثرشان را بپردازند، مجبور شد همه نسخه کتاب را با خود به خانه ببرد و آن‌ها را به دوستانش هدیه کند.

اما تقدیر این‌گونه بود که همین مجموعه داستان مهجور پخش نشده، نام نویسنده‌اش را سر زبان‌ها بیندازد. کتاب دست‌به‌دست شد و به داوران جایزه هوشنگ گلشیری هم رسید و این اقبال را داشت که به‌عنوان یکی از کاندیداهای بهترین مجموعه داستان سال انتخاب شود.

چنین ... دیدن ادامه » توفیقی راه را برای او باز کرد که دومین مجموعه داستانش (زن ژان پل سارتر) را توسط نشر چشمه به بازار کتاب عرضه کند، اما این بار بخت با او راه نبود علاوه بر مشکلات پیش‌آمده برای کتاب، نشر چشمه نیز در آن زمان با تعلیقی مقطعی روبه‌رو شده بود که باعث شد این کتاب با تغییراتی توسط نشر هیلا و با عنوان «برای پیرهنت می‌میرند» منتشر شود.

ناتاشا محرم زاده در سال۱۳٥۸ در مشهد به دنیا آمد، اندکی بعد خانواده آن‌ها به دلیل شغل پدر برای همیشه در لاهیجان ساکن شدند. بااینکه از کودکی شوق داستان نوشتن داشت، در دانشگاه رشته مهندسی الکترونیک خواند.

از اوایل دهه هشتاد به داستان‌نویسی به‌طورجدی پرداخته و حالا او یکی از نویسندگان مستعد نسل حاضر به شمار می‌رود که علاوه بر داستان، نمایشنامه هم می‌نویسد و حالا مدتی ست که به ترجمه نیز روی آورده و جوایز متعددی که به‌طور پراکنده برای داستان‌ها و نمایشنامه‌هایش دریافت کرده است.

«برای پیرهنت می‌میرند» مجموعه یازده داستان کوتاه است با عناوینی همانند: نهال نازک انار، عشق سگی آیینه از اولش لق بود، گلدکوئست، نوشتن بدون دماغ، سوسک‌ها، عزیز خواب است و...

آنچه کار ناتاشا محرم زاده را از دیگر مجموعه داستان‌ها متمایز و دارای جذابیت می‌سازد استقلال و وابستگی توأمان داستان‌های این مجموعه از یکدیگر است. کاری که اگرچه تجربه منحصربه‌فردی نیست و در ادبیات داستانی این سال‌ها نمونه‌های مشابه داشته اما این مانع از آن نیست که دشواری به سرانجام رساندن چنین آثاری را که نیازمند طراحی ساختاری حساب‌شده هستند، نادیده گرفت؛ به‌خصوص اینکه کتاب حاضر ازجمله نمونه‌های موفق به‌کارگیری این شیوه به‌حساب می‌آید.

درواقع داستان‌های این مجموعه به لحاظ مضمونی مستقل دچار خلائی نیستند، داستان‌هایی هستند کامل با خط روایی جدا از دیگر داستان‌ها. اما خوانده این داستان‌ها را به ترتیب بخواند در لایه‌های درونی هر اثر خط و ربطی خواهد یافت که آن را به دیگر داستان‌ها مرتبط می‌کند. شخصیت‌های فرعی هر داستان در داستانی دیگر ممکن است به شخصیتی اصلی بدل شوند که با مسائل و چالش‌های خاص خود روبه‌رو هستند. این تمهید باعث شده که داستان‌ها فراتر از حد معمول ذهن خواننده را به خود مشغول کنند تا به کشف خط‌وربط جهان واحدی که در کنار هم ساخته‌اند نائل شوند و جالب اینکه گویی نویسنده عامدانه و به‌طورجدی این طرح را دنبال می‌کند تا درمجموع اثر خود را به کاری چندلایه بدل سازد و حتی در داستان آخر به شیوه‌ای عمل می‌کند که گویی قرار است این این داستان‌ها در کنار هم به پایان برسند. همین نکته به‌عنوان ایده‌ای که داستان‌ها را میان مستقل بودن و پیوستگی در نوسان قرار می‌دهد موجب تمایز و تازگی داستان در قیاس با نمونه‌های مشابه می‌سازد.

داستان‌های این کتاب درمجموع از تمی رئال برخوردارند، اما رویکرد محرم‌زاده به آن‌ها بیشتر از بعد روان‌شناسانه است. او چندان شیفته داستان‌گویی به نظر نمی‌رسد و داستان‌هایش به‌جای حرکت بیرونی بیشتر از حرکت درونی برخوردارند و دگرگونی شخصیت‌ها جنبه ذهنی و روانی دارد و همین باعث می‌شود که او روی اتفاقات به ظاهر ساده‌ای تمرکز کند بیشتر چالش های درونی می آفرینند.

http://www.alef.ir/book
فاطمه حبیبی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یادداشت «مهدی یزدانی خرم» درباره‌ی مجموعه داستان «خودزنی»

تراژی سقف‌ها

در ... دیدن ادامه » این چند سال اخیر فرم داستان‌کوتاه که پیش‌تر یکی از محبوب‌ترین و پرفروش‌ترین شکل‌های داستان‌نویسی در ایران بود عملا به حاشیه رفته است. بعد از اقبالِ آثار کسانی مانند «حافظ خیاوی»، «پیمان اسماعیلی»، «مهدی ربی» و چند نویسنده‌ی دیگر در این فرم، عملا چند سالی‌ست که فروش مجموعه‌داستان به شکل حیرت‌انگیزی اُفت کرده ‌است. طوری که اکثر ناشران ادبیات ایرانی کاملا انتشار این کتاب‌ها را از برنامه‌ی خود خارج یا بسیار محدود کرده‌اند. اما در چند هفته‌ی گذشته چند مجموعه‌داستان قابل اعتنا منتشر شدند که می‌توان با جرات آن‌ها را به مخاطبان پیشنهاد داد. یکی از این مجموعه‌ها اولین اثر داستانی «داوود آتش‌بیک» است با نام «خودزنی». داوود آتش بیک نویسنده‌ی جوانی است که در سال‌های اخیر یادداشت‌ها و نقدهای فراوانی از او در مطبوعات کاغذی و اینترنتی منتشر شده. کتاب او شامل شش داستان کوتاه است که با درون‌مایه‌ای مشترک همدیگر را تکمیل می‌کنند. اکثر داستان‌های آتش‌بیک از دو محور خشونت و هراس بهره برده‌اند. این دو محور در داستان‌ها یا یکدیگر ترکیب شده و فضایی ساخته‌اند که از قضا در آن می‌توان خشونت فیزیکی را نیز بارها و بارها مشاهده کرد. آتش‌بیک برای ساختن فضاهای مرعوب‌کننده و غافلگیرکننده‌اش از الگوهای بسیار کلاسیکی استفاده می‌کند که نشان از نگاه ژانری او دارد. فضاهای سربسته، عابران ناشناس، ماشینی در جاده‌ای خلوت، بارانی تند و بی‌وقفه، روابط شهری پر از سوءظن و انبوهی از این زیرشاحه‌های ژانری بدنه‌ی داستان‌های او را می‌سازند. در این روند نویسنده یک ماجرای اصلی دارد که ممکن است جنازه‌ای خونین باشد یا کارگرانی خشمگین و مزدنگرفته در جایی دوراُفتاده. بعد این تم‌های اصلی را با ترسیم گره‌های روایی و ماجراهای فرعی تعیین‌کننده ترکیب کرده و در نهایت بر آن می‌شود تا به مخاطبِ خود ضربه وارد کند. نکته‌ی مهم این است که در این داستان‌های خبری از ذهنی‌نویسی به معنای مرسوم آن نیست و آتش‌بیک تلاش داشته تا بافت و بستر رئالیستی خود را با وسواس حفظ کند و اجازه ندهد جنسِ حشونت و ترسِ مُستتر در داستان‌هایش با ایجاد ذهنی‌گرایی یا روان‌پریشی به وجهی استهاری دست یابد. داستان‌های او عملا علیه استعاره هستند و ترسیم درونی خشونت. در داستان‌ها خون و بدن دردکشیده به شکلی انضمامی روایت می‌شوند و تعلیق پلیسی روایت نیز باعث می‌شود خواننده تا لحظه‌های پایانی داستان را رها نکند. اگر بیشتر مجموعه‌‌استان‌های امروز ما دچار کندی در روایت و بی‌قصه‌گی مفرط شده و بیشتر علاقه دارند به وجوه روان‌شناختی آن هم از نوع زنانه‌اش بپردازند، کتاب آتش‌بیک دقیقا عکس آن‌هاست. ریتمی سریع، دوری از روایت روانکاوانه‌ی ملال‌آور و از همه مهم‌تر توجه به سوژه‌هایی که درشان چندسویه‌گی رازآلود وجود دارد. برای همین این کتاب را برای این هفته پیشنهاد می‌کنم و معتقدم درش اموری بکر وجود دارد که کمتر در این چند ساله در ادبیات داستانی ایران خوانده‌ام.

نکته‌ی مهم دیگر به ارتباط تنگاتنگ داستان‌ها بازمی‌گردد با اتمسفری که درشان طراحی شده و از این جهت کتاب شامل انواع فضاهای داستانی متفاوت از هم است. در داستان‌ها می‌توانیم حضور جاده، بیابان، شهر، بیمارستان و امثالهم را درک کنیم و از همه مهم‌تر فضای مسقف بسته. این احتمالا مهم‌ترین روند روایی نویسنده در فضاسازی‌ست. داستان‌هایی که در پاساژ، ماشین، کانکس، بیمرستان و امثالهم می‌گذرد وجهی از فضای دربسته در میان اتمسفری کلان قرار می‌دهند که در تقبل می‌توان خشونتی را دید که عمدتا بیرون از این فضای دربسته جریان دارد. آتش‌بیک در یکی از بهترین داستان‌های مجموعه با نام «جوی خون» اجرای دقیقی از مفهوم پاساژ می‌کند در ادبیات مدرن. نوعی وضعیت سربسته‌ی مرموز که در آن آدم‌ها در مغازه‌های خود پناه گرفته و مغول تماشای بیرون هستند. بیرونی که باز بخشی از امر داخلی‌ست و همین نکته باعث می‌شود هولی را مشاهده کنیم که با یک اتفاق در این وضعیت متناقض اتفاق می‌افتد.
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ای کاش هنر مندان! ما اینقدر غیر متواضح و مغرور نبودن... از اختلاف این جناب و آقای نجفی با مهدی موسوی و فاطمه اختصاری میگم که دوستی شان تنها به دلیل تواضح و بردباری اقای موسوی و خانم اختصاری در حبس تبدیل به دشمنی های کررات شده
مجید حیدری و مصطفی صفایی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گفت‌وگو با دکتر نصرالله پورجوادی، استاد فلسفه و عرفان دانشگاه تهران

عرفان نوحلاجی بر مدار عشق بنا شده است

علی ... دیدن ادامه » ورامینی / رویکرد تاریخی در مطالعات تصوف در چند دهه اخیر، آهسته و پیوسته به پیش رفته و میدان را بر بدیل‌های ذات‌باورانه تنگ و تنگ‌تر کرده است. در میانه این میدان، نصرالله پورجوادی، چه در گشودن باب پژوهش درباره شخصیت‌های کمتر شناخته شده‌ای همچون ابومنصور اصفهانی و چه در ژرفا بخشیدن به تحقیقات پیرامون شخصیت‌های سرشناس و طراز اول تاریخ تصوف، نظیر حلاج، احمد غزالی و عین القضات همدانی، جایگاه ممتازی دارد. در گفت‌وگوی پیش رو به مناسبت انتشار کرشمه‌ عشق که مجموعه مقالاتی در عرفان نوحلاجی است، دکتر پورجوادی به تفصیل به تنقیح مهم‌ترین ویژگی‌ها و چهره‌های این جریان در خراسان و فارس می‌پردازد و به شرح پرفراز و فرود روندی می‌پردازد که با بایزید بسطامی و حلاج آغاز می‌شود و تا سعدی شیرازی ادامه می‌یابد.

حلاج روی مساله توحید انگشت می‌گذارد. مساله توحید، در شناخت مفهومی خلاصه نمی‌شود. رسیدن به آن است. یافتن آن است. این یکی از مهم‌ترین خصوصیات تصوف نوحلاجی است. حلاج معتقد است بالاترین مرتبه توحید است و می‌گوید که توحید با «افراد واحد» تحقق می‌پذیرد
حلاج که صحبت از عشق می‌کند، عشق را به عنوان یکی از صفات الهی به کار می‌برد و عشق را در همه عالم ساری می‌بیند. این یک تفکر فلسفی و عرفانی است که معتقد باشیم تمام عالم و روابط آن و نسبت‌های موجودات آن بر اساس عشق بنا شده باشد



شما در اثرتان از اصطلاح «نوحلاجی» استفاده کرده‌اید. به نظر می‌رسد به جای عرفان عاشقانه این اصطلاح را به کار برده‌اید. سوال اولم این است که چرا این تعبیر را به کار بردید و دوم هم اینکه با به کار بردن این اصطلاح شما در تعبیر دوگانه پارسایانه-عاشقانه، کسانی که به دسته دوم یعنی عاشقانه تعلق دارند متاثر از آموزه‌های حلاج می‌دانید؟ در کتاب هم قراین متنی و تاریخی در این رابطه آورده‌اید؟
تصوف نوحلاجی تعبیری دقیق‌تر از تصوف عاشقانه است. درست است که عرفان نوحلاجی بر مدار عشق بنا شده اما محبت در تصوف غیرنوحلاجی هم وجود داشته و کسانی که به خصوص در ایران به تصوف عاشقانه رو آوردند همان کسانی بوده‌اند که تحت تاثیر حلاج بوده‌اند و آرا و نوشته‌های حلاج و برخوردی که حلاج با تصوف داشت بر این اشخاص تاثیر گذاشت. مثل احمد غزالی، عطار و... البته اشکالی هم ندارد که بگوییم عرفان عاشقانه اما وقتی می‌گوییم نوحلاجی، کمی این طریق و مکتب را مشخص‌تر می‌کنیم.
یعنی شما تاریخ تصوف را دو شقه می‌کنید و مثلا تاثیرپذیری کسی مثل غزالی را از افرادی مانند بایزید یا رابعه کمرنگ‌تر از حلاج می‌دانید؟
ما که رابعه را درست و دقیق نمی‌شناسیم. از طرفی هم مشخص نیست که رابعه صوفی بوده است. بعضی از چیزهایی که به او نسبت می‌دهند معلوم نیست متعلق به او بوده باشد. مثلا شعر معروفی هست که شاعر خطاب به خدا می‌گوید دو نوع حب وجود دارد من هر دو را دارم اما معلوم نیست این شعر متعلق به رابعه باشد. داستان‌های رابعه و حسن بصری هم همه ساختگی است. بعدها رابعه را بر اساس مذهب نوحلاجی نگاه و تفسیر کرده‌اند. عطار این کار را انجام می‌دهد و با دید نوحلاجی خودش به رابعه نگاه می‌کند. در مورد بایزید بسطامی چنین چیزی وجود ندارد. بایزید تفاوت دارد و به خاطر صوفی بودنش به حلاج نزدیک بوده است. نوحلاجی‌ها از دو شخصیت نام می‌برند که برایشان مهم است. این دو شخص بایزید و حلاج هستند که آنها را در کنار یکدیگر قرار می‌دهند. در واقع نوحلاجی‌ها به نوعی نوبایزیدی هم هستند. بایزید با رابعه فرق دارد.
در مورد واژه‌های «محبت پیش از حلاج» و «عشق بعد از او» و تفاوت‌های آنها برای‌مان بگویید و چه اتفاقی افتاد که این محبت تبدیل به عشق شد؟ این عشق در آرای حلاج، غزالی، حافظ و کسانی که شما آنها را در قرون مختلف نوحلاجی می‌دانید، دارای مولفه‌های ثابتی است؟
کسانی می‌آیند و عشق را به جای محبت به کار می‌برند. قبل از اینکه اینها بیایند از واژه عشق استفاده کنند، واژه محبت به کار می‌رفته است ولی نوحلاجی‌ها که از عشق استفاده می‌کنند فقط این‌طور نیست که لفظی را جایگزین لفظ دیگری کرده باشند. لفظ عشق ملزوماتی دارد. می‌گفتند که عشق، شدت محبت است. بعد هم جنبه‌های انسانی در آن وارد می‌کردند. کسانی که صحبت از محبت می‌کردند، حتی لفظ محبت را در مورد خداوند تفسیر می‌کردند و آن را به معنای اراده به کار می‌برند. محبت به خدا یعنی ما خداوند را اراده می‌کنیم و می‌خواهیم اما کسانی که لفظ عشق را به کار می‌بردند به چیزی بیش از اراده اعتقاد داشتند. نکته مهم‌تر این است که اینها دیدگاهی متافیزیکی بر اساس عشق بنا می‌کنند. حلاج که صحبت از عشق می‌کند، عشق را به عنوان یکی از صفات الهی به کار می‌برد و عشق را در همه عالم ساری می‌بیند. این یک تفکر فلسفی و عرفانی است که معتقد باشیم تمام عالم و روابط آن و نسبت‌های موجودات آن بر اساس عشق بنا شده باشد و این صفت است که متجلی شده و زمانی که انسان از عشق دم می‌زند، در واقع مشمول این صفت می‌شود و به نوعی در دایره و حوزه این صفت وارد و انسان عاشق می‌شود. این انسان عاشق به هر کسی دل می‌بندد. فرقی هم ندارد به چه کسی دل ببندد چون این عشق صفتی الهی است و لذا مقدس است. احمد غزالی می‌گوید که بنای عشق بر قدس است و عشق مقدس است. می‌گوید ما عشق غیرمقدس نداریم. عشق مرد به یک زن، عشق مادر به فرزند، لیلی و مجنون به یکدیگر، یوسف و زلیخا و... همگی مقدس است. مهم نیست که معشوق چه کسی باشد. معشوق، خدا یا انسان یا حیوان یا هر چیز دیگری باشد اهمیتی ندارد. خود آن عشق که در وجود عاشق است مقدس است. بر همین اساس می‌آیند نسبت و رابطه انسان با خداوند را تعریف می‌کنند. قبل از آن می‌گفتند نسبت انسان و خداوند، نسبت عبد و رب است. انسان عبد و خداوند رب یا پروردگار است. همه نسبت‌هایی که برای تعریف رابطه انسان با حق تعالی به کار برده می‌شود، همگی از اجتماع گرفته می‌شود. مثلا در مسیحیت می‌گویند انسان فرزند خداوند است و خدا مثل پدر است. این نسبت‌ها اجتماعی است یعنی از اجتماع و خانواده گرفته شده است. نسبت خواجه و بنده هم از جامعه گرفته شده است. البته فقط محدود به روابط انسانی نمی‌شود. مثلا می‌گویند خداوند دریاست و انسان قطره است یا خداوند خورشید است و انسان ذره. همه این نمادها از عالم محسوس گرفته شده است. همچنین نسبت بین عاشق و معشوق را ازجامعه گرفته‌اند و مثال آنها لیلی و مجنون یا یوسف و زلیخاست. اما همین نسبت عاشقی میان زن و مرد را در مرتبه دیگری بین انسان و خداوند به کار می‌برند. در تصوف نوحلاجی می‌آیند بر اساس همین صفت عشق، نسبت بین خداوند و انسان را تعریف می‌کنند و اظهار می‌کنند که انسان عاشق است و خداوند معشوق است. به جای اینکه بیایند بگویند انسان بنده است و خداوند رب از نسبت عاشق و معشوقی استفاده می‌کنند. البته منکر آن نسبت عبودیت هم نمی‌شوند. در برخی از موارد این دو با یکدیگر قابل تطبیق هستند و در برخی موارد هم با یکدیگر فرق دارند و قابل تطبیق نیستند. مثلا مقام و مرتبه خواجه یا پروردگار یا خداوندگار یا ارباب، جای خودش را با برده و بنده عوض نمی‌کند. برده همیشه برده است و خواجه هم همیشه خواجه است. اما در عاشق و معشوقی این طور نیست. می‌گویند انسان در یک مرتبه عاشق است و در مرتبه‌ای دیگر معشوق. خداوند هم همین‌طور است. حتی مثال هم می‌زنند. عین‌القضات مثال پیغمبر را می‌آورد و می‌گوید درست است که پیغمبر عاشق خداوند بود اما در مواردی هم محبوب خداوند بود. در خلوت که بود خداوند او را دوست داشت. در تصوف نوحلاجی خیلی به این آیه قرآن که می‌گوید: «یحبهم و یحبونه» استناد می‌کنند و می‌گویند خداوند مردم و انسان را دوست دارد. پس معلوم است که عاشق می‌شود. البته می‌گویند کمال عشق چون صفتی الهی در ذات الهی است. فلاسفه می‌گویند خداوند عاشق خودش است. خداوند به هر حال عاشق بندگانش هم است و این نسبت بین عاشق و معشوق می‌تواند عوض شود. خدا در عین حال هم می‌تواند عاشق باشد و هم معشوق. این یکی از تفاوت‌هاست. وقتی ما از لفظ عشق استفاده می‌کنیم و نسبت عاشق و معشوق را به جای محبت یا عبودیت به کار می‌بریم، چیزهای دیگری هم تغییر می‌کنند. نکته دیگر این است که تمثیل‌ها و نمادهایی که حلاج به کار می‌برد خیلی مهم و موثر است و باعث می‌شوند جای خودشان را در تصوف و عرفان نوحلاجی و عاشقانه باز کند. یکی از مهم‌ترین مواردش این است که حلاج روی مساله توحید انگشت می‌گذارد. مساله توحید، در شناخت مفهومی خلاصه نمی‌شود. رسیدن به آن است. یافتن آن است. این یکی از مهم‌ترین خصوصیات تصوف نوحلاجی است. حلاج معتقد است بالاترین مرتبه توحید است و می‌گوید که توحید با «افراد واحد» تحقق می‌پذیرد. «افراد واحد» یعنی اینکه «یک» تنها باشد. از حساب قدیم مثال می‌آورند. در حساب قدیم، «یک» عدد نبوده است. در حساب قدیم عدد از «دو» شروع می‌شده است چون که می‌گویید «ع د د» (با تاکید بر دال) یعنی باید تکرار شود تا تعدد پیدا شود یعنی «یک» باید تکرار شود تا دو شود. تکرار هم یعنی تکثر. ما در عالم کثرت به سر می‌بریم. وقتی که این کثرت را می‌آورید و می‌خواهید به توحید برسانید، به یک می‌رسید یعنی همان جایی که عدد آغاز می‌شود. اما «دو» توحید نیست. ما باید آن «یک» را که تکرار شده است، تکرارش را از آن بگیریم تا «یک» یک باشد. حلاج این را «افراد واحد» می‌نامد. یعنی تک کردن و فرد کردن واحد. به این معنا که تکثر و عدد نباشد. این توحید است. در ادامه می‌گوید ما در ثنویت هستیم یعنی در آخرین مرحله شناخت به ثنویت می‌رسد و می‌گوید که من به عنوان بنده وجود دارم و او به عنوان پروردگار وجود دارد اما اینکه دویی (دوتایی) است. برای اینکه این دویی به یک و توحید برسد باید «افراد واحد» شود. افراد واحد فقط از طریق از بین رفتن «من» به وجود می‌آید. «من» باید از بین برود. وقتی که آن نباشد، واحد یعنی یک تحقق پیدا می‌کند. در تفکر نوافلاطونی هم حقیقت مطلق «یک» است. در تصوف عاشقانه بالاترین مرتبه عاشق و معشوق وصال است. همه خواسته عاشق وصال به معشوق است. بعد از رسیدن به معشوق، او را در آغوش می‌گیرد و یکپارچه می‌شوند. کل آفرینش نمودی از حقیقتی است که دو نفر در عشق به یکدیگر آمیخته می‌شوند و یکی می‌شوند. در تصوف عاشقانه می‌گویند عشق باید به وصال برسد. نوحلاجی‌ها می‌گویند وصال درست است اما حقیقت وصال، «اِفراد واحد» است یعنی عاشق از بین می‌رود و فقط معشوق بماند. تاکید نوحلاجی‌ها بر همین مساله است که می‌گوید باید «افراد واحد» بشود و عبد از بین برود. عاشق باید در معشوق فانی شود و فقط معشوق باقی بماند وقتی که معشوق بماند به این معنا خواهد بود که فقط عشق باقی مانده است. به عبارتی دیگر فقط صفت الهی است که باقی می‌ماند اما چگونه آن را به وصال ارتباط می‌دهند؟ می‌گوید ما یک وصال داریم و یک حقیقت وصال. عاشق از معشوق دور است و می‌خواهد به آن برسد. عاشق یا مجنون وقتی به معشوق یا لیلی می‌رسد و او را می‌بیند و در آغوش می‌کشد وصال است. عاشق، معشوق را می‌بیند، تمام حواس او بهره‌مند می‌شوند، او را در آغوش می‌کشد و به نظر چیز دیگری نمی‌خواهد. این رسیدن به معشوق وصال است اما حقیقت وصال نیست. به صراحت در مورد حقیقت وصال نمی‌گویند اما من اشاره می‌کنم. آن لحظه بی‌خود شدن از خود، حقیقت وصال است. وقتی همین نیستی و از خود فانی شدن در معشوق و «افراد واحد» به وجود بیاید، فقط معشوق است که باقی می‌ماند. وقتی که حلاج را به پای‌ دار می‌آورند می‌گوید من امروز به وصال خواهم رسید. تا وقتی زنده است ثنویت و شرک هست. وقتی هم من هستم و هم خدا هست چطور می‌تواند توحید باشد؟ می‌گوید من باید نیست شوم اما چون نمی‌تواند خودش را هلاک کند، از مسلمانان می‌خواهد که او را بکشند. او را می‌برند و می‌کشند. وقتی بالای ‌دار می‌رود چیزهایی می‌گوید. مثلا «افراد واحد» را مطرح می‌کند و اینکه امروز جشن نوروز اوست و خداوند به او هدیه می‌دهد و قتل خودش را این طور می‌داند و به فنا قایل است. این اصول تصوف نوحلاجی است. عاشق، نیست شدن عاشق اصول این تصوف است. عاشق اصلا نباید وجود داشته باشد. فلسفه مرگ هم همین است. فرشته نمی‌میرد و لذا عشق ندارد. انسان می‌میرد و می‌تواند با مرگ خود توحید را محقق کند. فرشته تا ابد عابد می‌ماند ولی انسان با مرگ خود عشق را تحقق می‌بخشد.
در مولانا هم چنین چیزی وجود دارد.
بله. مولانا هم همین‌طور است. در فیه ما فیه به صورت قضیه منفصله مطرح می‌کند. می‌گوید توحید باید محقق شود و برای این منظور یا تو باید بمیری یا خدا ولی خدا نمی‌میرد. ان‌الله لایموت. پس تو باید بمیری.
اما مولانا عشق‌ها را دسته‌بندی می‌کند. به نوعی بین عشق مقدس و غیرمقدس برخلاف سنت‌های رایج اعتقاد دارد. مثلا در جایی که می‌گوید: عشق‌هایی کز پی رنگی بود/ عشق نبود عاقبت ننگی بود/ عشق آن زنده گزین کو باقیست/ کز شراب جان‌فزایت ساقیست. در اینچنین جاها مرزی برای عشق قایل نمی‌شود؟
بله. به اعتبار معشوق چنین چیزی می‌گوید یعنی درباره خود عشق قضاوت نمی‌کند. یعنی آن چیزی که عشق به آن تعلق می‌گیرد و معشوق است. این توجه به عشق به عنوان امری مقدس کمی دقیق‌تر و ظریف‌تر است. بعضی‌ها روی آن تاکید کرده‌اند و بعضی‌ها هم نکرده‌اند. کلا همین است که اصل عشق بالذات مقدس است. در تصوف نوحلاجی آن چیزی که فرنگی‌ها به آن می‌گویند profane love ما نداریم.
از میان چیز‌هایی که باعث شد از مجموعه واژگانی تعبد و بنده و معبود به سمت عشق و محبت و عاشق و معشوق سوق پیدا کنیم، چقدر مواجهه و رویکرد تاریخی نسبت به متن مقدس تاثیرگذار بوده است؟ تا قبل از حلاج و بایزید بیشتر واژه محبت وجود دارد که با قرآن کریم رابطه مستقیمی دارد. بعد از اینها عشق وارد می‌شود. در قرآن هم عشق نیامده است. چقدر رویکرد و نوع خوانشی که از قرآن داشتند بر چرخش و تغییر مفاهیم و واژگان موثر بود؟ اساسا رویکرد و تفسیرشان متفاوت بود؟
بله. اینها تفسیر و رویکرد متفاوتی پیدا کردند و سپس آن دید و تفسیر خودشان را بر قرآن منطبق کردند. مثلا آمدند و برای اینکه بگویند خداوند عاشق است آیه «یحبهم و یحبونه» را در نظر گرفتند. عشق و محبت قبل از اینکه در اسلام بیاید که آیا می‌توان عشق را به جای محبت در مورد خداوند به کار برد یا نه، در مسیحیت بوده و تحت عنوان اروس و آگاپه مطرح شده بود. آگاپه محبت بوده و اروس چیزی بوده که به آن عشق می‌گفتند. این بحث‌ها در میان متکلمان مسیحی مطرح بوده که آیا می‌توان در مورد خداوند لفظ اروس را به کار برد. چنین چیزی از آنجا وارد اسلام هم می‌شود و در اینجا هم همان بحث‌هایی که در میان مسیحیان بوده، مطرح می‌شود. در مسیحیت هم این بحث‌ها بوده و نباید فکر کنیم فقط مختص مسلمانان است. در قرون وسطی ارتباط میان اسلام و مسیحیت نزدیک‌تر بوده و میان متکلمان و اندیشمندان بده و بستان وجود داشته است. بنابراین تاثیرگذاری و تاثیرپذیری طبیعی است. اما از جایی هم که مسلمانان راه‌شان را از مسیحیان جدا کردند، ابتکارات خودشان را داشتند. مثلا در همین بحث پیدایش تصوف نوحلاجی درست است که چیزی شبیه به آن در مسیحیت و گنوسی‌ها هم وجود دارد اما وقتی در میان صوفیان مطرح می‌شود، ابعاد گسترده‌تر و متفاوت‌تری به خودش می‌گیرد. همین تصوف عاشقانه به ناگهان ابعاد عجیبی پیدا می‌کند. به خصوص از قرن پنجم از اشعار فارسی و عاشقانه معمول و زمینی که وجود داشت استفاده‌‌‌ کردند و آنها را به صورت نمادین به‌کار بردند. دایره این نمادها اینقدر وسیع و گسترده بود که اینها آمدند و آن را گرفتند و بیشتر گسترش دادند و ابعادی که مثلا در اشعار سنایی، عطار، سعدی و حافظ دنیای گسترده‌ای است که از ابتدا بدین صورت نبوده است.
مواجهه با آیین و عرفان شرقی را در این امر چقدر تاثیرگذار می‌دانید؟
چیزهایی وجود داشته است. بالاخره قبل از اسلام هم مسیحیت جنبه‌های عرفانی قوی‌ای داشته است. گنوسی‌ها خیلی تاثیرگذار بودند. ما در ادبیات گنوسی خیلی چیزها می‌بینیم. اگر بگوییم اینها شرقی بوده‌اند، بله درست است. اینها بی‌تاثیر نبوده‌اند.
شما کدام مولفه را در شیفت (تغییر) محبت به عشق تاثیرگذارتر می‌دانید؟
همان طور که گفتم بیشترین تاثیر را به نظر می‌رسد حلاج داشته است. این شیفت به طور کامل در قرن پنجم در خراسان شکل می‌گیرد. البته یک مکتب و گرایش نوحلاجی هم در فارس و شیراز وجود دارد که تا حدودی هم تحت تاثیر خراسان قرار می‌گیرد ولی حالتی مستقل دارد که باز هم نوحلاجی است. در این مرحله دیگر نمی‌توان گفت تحت تاثیر مسیحیت بوده‌اند یا گنوسی‌ها یا کسان دیگر. در قرون چهارم و پنجم توسعه و گسترش همان آرا و چیزهایی است که در قرن‌های دوم و سوم پدید آمده است. این شیفت از عبودیت به عشق نوحلاجی در نیمه دوم قرن پنجم آغاز شد. ما با بررسی آثاری که در خراسان وجود دارد می‌توانیم این مساله را دریابیم. در ابوسعید ابوالخیر هنوز زیاد نیست. یعنی به اندازه‌ای که در غزالی‌ها و خواجه عبدالله انصاری وجود دارد نیست. به تدریج در اوایل قرن ششم متوجه می‌شویم که همه‌چیز عوض شده است.
شما سعدی را هم جزو این نحله آورده‌اید. درست است که نمی‌توان منکر شد که سعدی تحت تاثیر تصوف بوده است. اما با رویکرد گیتی‌گرایانه‌ای که سعدی دارد می‌توان او را در امتداد افرادی مانند عین‌القضات و غزالی بدانیم؟
بله. من مقاله‌ای درباره سعدی و تاثیراتی که داشته است نوشته‌ام. یکی از خصوصیات تصوف نوحلاجی که عشق را اساس قرار می‌دهند و بر اساس آن نسبت‌ها را تعریف می‌کنند، مفهوم عشق است. من این را با یک مفهوم دیگری به نام «تشکیک» یا امر مشکک و اشتراک معنوی که در فلسفه به کار می‌برند بیان کرده‌ام. فلاسفه می‌گویند وجود مثل نور قابل تشکیک است. یعنی شدت و ضعف دارد. همان طور که نور شدت و ضعف دارد، وجود هم شدت و ضعف دارد. اگر خورشید را ببینیم هیچ‌گونه شکی نخواهیم برد که این نور است ولی وقتی این نور کم و کمتر می‌شود به درجه‌ای می‌رسد که دیگر نمی‌توانیم آن را تشخیص دهیم اما همچنان وجود دارد. نور وجود دارد ولی درجات دارد. نور این چراغ با نور خورشید یکی هستند اما درجات‌شان متفاوت است. شمع هم نور دارد. در مورد وجود هم کسانی که قایل به وحدت وجودند می‌گویند ما یک وجود بیشتر نداریم که مراتب مختلفی دارد. این مراتب شدت و ضعف دارد که شدیدترین و قوی‌ترین آن وجود مطلق حق تعالی است. بعضی وقت‌ها هم وجود ضعیف است. وجود انسان در مقابل وجود حق تعالی خیلی ضعیف است. وجود موجوداتی که خداوند خلق کرده است با وجود خالق یکی نیست. البته فرق اینها در دو نوع وجود نیست. وجود یکی است ولی شدت و ضعف دارد. من در مورد عشق هم همین مفهوم تشکیک را به‌کار برده‌ام و گفته‌ام کسانی که تصوف نوحلاجی عاشقانه داشته‌اند همین را گفته‌اند. قایل بودند به اینکه یک عشق بیشتر نداریم. منتها یک جا شدید است و جایی دیگر ضعیف. مثلا عشقی که مادر به فرزند دارد خیلی شدیدتر از عشقی است که او به دوست یا همسایه نزدیکش دارد. به دوست و همسایه نزدیک هم عشق دارد اما فرزندش را بیشتر دوست دارد و بیشتر به او عشق می‌ورزد. یا مثلا عشقی که مجنون به لیلی دارد زیادتر از عشقی است که مثلا یک مرد بگوید زنم را دوست دارم. هر دو عشق دارند اما شدت عشق‌شان متفاوت است. اینها می‌آیند و می‌گویند عشقی که ما هم به خدا داریم هم عشق است. نوعا این‌طور نیست که این نوع عشق به خدا با عشق به فرزند متفاوت باشد. هر دو یک عشقند و فرق‌شان در شدت و ضعف است. از این بالاتر عشقی است که خدا به بندگانش دارد که خیلی شدیدتر است. از همه اینها بالاتر عشقی است که خدا به ذات خودش دارد. چون خداوند هم عاشق و هم معشوق خودش است. اصل این است و بقیه، چیزهایی کم‌رنگند. مثل نوری که خورشید است یا نوری که از پنجره‌ای به درون تابیده و آنجا را کمی روشن کرده است. پس عشقی که مجنون به لیلی دارد با عشقی که خدا به خودش دارد یکی است و دقیقا به همین دلیل است که می‌توان آن را نماد و مظهر قرار دهد. سعدی و شاعران دیگر وقتی درباره آن صحبت می‌کنند در واقع دارند درباره عشق صحبت می‌کنند. فرقی ندارد. خواه عشق به انسان دیگری باشد یا به خدا. نظامی هم همین‌طور است. من در یک مقاله‌ای درباره عشق خسرو و عشق نظامی نوشته‌ام. عشق خسرو، عشقی است که به انسان دیگری دارد اما عشق نظامی عشقی کیهانی است. نظامی راجع به مفهومی صحبت می‌کند که در تمام عالم ساری است و یک چیز است. یک نمونه‌اش عشق خسرو به شیرین یا عشق مجنون به لیلی است. اینها یک مورد و مصداق و مظهر و نماد است. هر چه بیشتر حالات بین مجنون و لیلی را بشناسید در واقع عشق را شناخته‌اید. با مطالعه حالات عشق است که می‌توان آن را شناخت. به همین دلیل وقتی سعدی از عشق صحبت می‌کند، در مورد دو نوع عشق که صحبت نمی‌کند. حافظ هم همین‌طور است. راجع به یک عشق صحبت می‌کند. این ممکن است در مجنون باشد یا ممکن است در خودِ خدا باشد. سعدی وقتی در مورد حسن و زیبایی صحبت می‌کند باید در یک زمینه محسوس حرف بزند. راجع به یک نوع زیبایی حرف می‌زند. زیبایی که دو نوع نیست. زیبایی یکی است. مثل خورشید است. همین مثال را هم آورده که زیبایی مثل خورشید می‌ماند که پیوسته می‌تابد و همه‌جا و همه وقت می‌تابد. وقتی نور خورشید می‌تابد و چیزی را روشن می‌کند، شما می‌توانید در مورد آن روشنایی صحبت کنید. نمی‌توانید به خورشید نگاه کنید چون نمی‌توانید چیزی بفهمید چشم را کور می‌کند. باید آن را در جلوه‌های عالم مشاهده و فهم کرد.
این عالم یک صحنه نمایش کل عالم خلقت و حقیقت است. در اینجا است که می‌توان آن حقیقت را دید. جمع شدن زن و مرد و یکی‌شدن‌شان هم موردی از کل عالم خلقت است. وصال لحظه‌ای است که مرد از خودش کنده می‌شود و خلقت موجود دیگری آغاز می‌شود. این جهان هم همین‌طور است. کل عالم این‌طور است. عشق خسرو به شیرین، عشق مجنون به لیلی همگی یک حقیقت را نشان می‌دهند. ما این را می‌توانیم ببینیم. ما اگر می‌خواهیم احکام عشق را بشناسیم باید اینها را مطالعه کنیم. این نظر نظامی است. نظامی حتی صوفی هم نبوده است. عشق کیهانی از فلسفه وارد تصوف شده است. قبل از آن در صوفیه چنین چیزی وجود نداشت. عشق کیهانی در نظامی که تحت تاثیر فلاسفه بوده و خودش هم حکیم است وجود دارد. نظامی به عشق اینچنین نگاه می‌کند. در همان ابتدای منظومه خسرو و شیرین هم به صراحت اشاره می‌کند. بنابراین سعدی زمانی که در مورد شاهدبازی و نظربازی صحبت می‌کند هم همین منظور را دارد. شاهد که می‌گوید یعنی چیزی و کسی که حقیقت بالا را می‌نماید، به آن اشاره می‌کند، و به آن زیبایی شهادت می‌دهد. شاهد مثال و نمونه‌ای از آن است. شاهد به این معنا است. شاهدبازی به این معنا است. یعنی من دارم در وجود این مرد یا پسر، اصل زیبایی را می‌بینم و به خودِ این مرد یا پسر کاری ندارم. می‌گویند غزالی روزی نشسته بود و در دستش گل بود و در مقابلش پسر زیبایی. گاهی به آن پسر نگاه می‌کرد و گاهی هم به گل و می‌گفت من دارم زیبایی را نگاه می‌کنم. یک موردش این گل است و یک موردش هم این پسر. شما می‌توانید کنار دریا بنشینید و غروب آفتاب را با تمام زیبایی‌هایش ببینید. آن هم زیباست و یک جلوه‌ای از زیبایی است. منتها دلیل اینکه روی شاهد خیلی تاکید می‌کردند این بود که معتقد بودند بهترین و زیباترین خلق خداوند انسان است و انسان هم در موقعی که جوان است زیباترین حالت را دارد. همه زیبایی در جوانی است.
مگر تمام عالم را تجلی خداوند نمی‌دیدند؟ پس باید مثلا در کرکس هم زیبایی می‌دیدند.
بله در کرکس هم زیبایی وجود دارد. ولی بعضی چیزها زیباترند و زودتر انسان را هدایت می‌کنند که بتواند مطلق را ببیند. بالاخره یک گل با یک تکه سنگ فرق می‌کند. در سنگ هم زیبایی وجود دارد اما زیبایی گل کجا و زیبایی سنگ کجا.



برش

این عالم یک صحنه نمایش کل عالم خلقت و حقیقت است. در اینجا است که می‌توان آن حقیقت را دید. جمع شدن زن و مرد و یکی‌شدن‌شان هم موردی از کل عالم خلقت است. وصال لحظه‌ای است که مرد از خودش کنده می‌شود و خلقت موجود دیگری آغاز می‌شود. این جهان هم همین‌طور است. کل عالم این‌طور است. عشق خسرو به شیرین، عشق مجنون به لیلی همگی یک حقیقت را نشان می‌دهند. ما این را می‌توانیم ببینیم. ما اگر می‌خواهیم احکام عشق را بشناسیم باید اینها را مطالعه کنیم.
منبع: اعتماد
فاطمه حبیبی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ایرانیان و ایران امروز بسیار وامدار تاریخ خویش‌اند، گذشته پرشکوهی که نقشی پررنگ در شکل‌گیری شخصیت امروز این سرزمین داشته است. بی‌گمان بخش قابل‌توجهی از این افتخارات حاصل درخشیدن چهره‌هایی‌ست که نامشان به بزرگی در تاریخ ثبت و ضبط‌ شده است. کورش دوم که از او به‌عنوان کورش کبیر یادشده، یکی از این نام‌هاست که در قرآن کریم نیز به نیکی از او نام برده شده است.

در روزگاری که شعارهای زیبای حقوق بشری از گوشه و کنار دنیا شنیده می‌شود و صاحبان قدرت برای منکوب کردن دیگر کشورها، بهانه‌های حقوق بشری را دستاویز قرار می‌دهند، سخن از مردی به میان می‌آوریم که برای اولین بار در تاریخ از حقوق بشر سخن گفته است؛ کسی حقوق بشر برایش نه یک شعار که معیار عمل بود و سرانجام آن را در منشوری حک‌شده بر استوانه‌ای سنگی، بر فراز قرون و اعصار ماندگار کرد تا نماد حقوق انسانی سازمان ملل باشد.

بی‌گمان ... دیدن ادامه » تاریخ ایران قدمتی دیرینه‌تر از حکومت کورش کبیر دارد، اما کورش دوم بنیان‌گذار حکومت هخامنشی، نخستین پادشاه ایرانی‌ست که مکتوباتی مستند از او و درباره او برجای‌مانده است. کورش از نوادگان آخرین پادشاه ماد بود، او پاسارگاد را به‌عنوان پایتخت خود برگزید که این محل ملک دودمان هخامنشی بود، بعدها به مدفن او نیز بدل شد. حکومت کورش بر منطقه پارس ابتدا خراج گذار مادها بود، اما او بر آن‌ها شورید و مادهای بسیار نیرومند را شکست داد و کشورهای تحت سلطه آن‌ها را به قلمروی خود افزود. سپس سراسر شرق نزدیک آسیا را به‌جز مصر، تصرف کرد و دامنه سرزمین‌های تحت حکومت خود را تا آسیای مرکزی گسترش داد. کورش مرزهای ایران را به حدی گسترش داد که تا آن زمان سابقه نداشت.

روایت است که هر سرزمینی را که فتح می‌کرد، مردم با جشن و سرور پذیرایش می‌شدند؛ زیرا نه‌تنها اجازه غارت اموال مردم را به سربازان خود نمی‌داد، بلکه به آداب و رسوم و آیین‌های آن مردم نیز احترام می‌گذاشت. در متون بابلی آمده که او بابل را بدون جنگ به تصرف درآورد، امنیت ساکنان شهر را تضمین کرد و صلح را در آنجا برقرار ساخت و حتی سربازان خود را به نگهبانی از معبد بزرگ بابل گماشت تا از تاراج مصون بماند و به مردم در بازسازی معابدشان یاری رساند. او همچنین هزاران تن از مردمی که به‌زور از این شهر کوچانده شده بودند به زادگاه‌شان بازگرداند و به مردم در نوسازی معبدهای بابلی آسوری و ایلامی مدد رساند. دست‌گیری او از مردم مغلوب آن‌چنان معروف شد که کار تصرف سرزمین‌های باختری بین‌النهرین را برای او آسان ساخت. خلق‌وخوی کورش چنان بود که حتی دشمنانش نیز به بزرگی از او یادکرده‌اند، حتی یونانی‌ها که در دنیای باستان دشمنان قسم‌خورده پارسیان بودند. پدر ایران کتابی ست درباره زندگی چنین مردی که فخر مردم این دیار در طول تاریخ بوده است.

میر جلال‌الدین کزازی نویسنده، پژوهشگر، مترجم و شاهنامه پژوه، متولد سال ۱۳۲۷ در کرمانشاه است. کزازی درزمینهٔ تاریخ و فرهنگ ایران نامی‌ست بااعتبار و به قلم او پژوهش‌های ارزنده‌ای در این حوزه منتشرشده است که جملگی نشان از دانش و آگاهی و مهم‌تر از همه عشق او به این سرزمین و پیشینه‌ی پرشکوهش دارد. «از آغاز تا پادشاهی منوچهر»، «از پادشاهی خسرو پرویز تا پادشاهی یزدگرد»، «از پادشاهی لهراسب تا پادشاهی دارای داراب»، «از داستان بیژن و منیژه تا آغاز پادشاهی لهراسب»، «از داستان فرود سیاوش تا داستان اکوان دیو»، «پیروزی خون بر شمشیر»، «خاقانی شیروانی»، «خشم در خشم» و «دیدار با اژدها» از این جمله‌اند.

«پدر ایران» به عنوان یکی از تازه‌ترین کتاب‌های منتشرشده به قلم کزازی، اثری‌ست در قالب داستانی، تحقیقی و پژوهشی؛ کزازی پیش‌ازاین «پسر ایران» را به همت انتشارات معین منتشر کرده بود که با رویکردی داستان گونه به زندگی حکیم ابوالقاسم فردوسی می‌پرداخت. پدر ایران نیز بر همین شیوه نگاهی دارد داستانی به زندگی کوروش کبیر، روایتی دلکش که از تولد تا مرگ پابه‌پای این چهره نامدار پیش می‌آید و خواننده را نیز با خود همراه می‌کند.

درباره زندگی کورش همچون هر بزرگ‌مرد دیگری در تاریخ افسانه‌ها فراوان است که با تاریخ درآمیخته، کزازی نیز در دیباچه کتاب به این مهم اشاره‌کرده است. او پدر ایران را داستانی زیستنامه‌ای خوانده است. اثری که به زعم او بر سه پایه مهم بنا شده است. نخست تاریخ؛ چرا که کورش شخصیتی برآمده از تاریخ است و کزازی تاریخ ایران باستان و حکومت هخامنشیان را در این اثر موردتوجه قرار داده و پیکره و پیرنگ داستان را با استفاده از یافته‌ها و رخدادهای تاریخی این دوران ساخته و داستان را برگرد آن‌ها تنیده است. بر این اساس روند این داستان مبتنی بر تاریخ است. دومین پایه این اثر را افسانه‌ها تشکیل می‌دهند. در پیرامون زندگی کورش افسانه‌ها فراوانند و برخی از آن‌ها کارکردی نمادین دارند. از این منظر در این روایت داستانی که از تولد تا مرگ کورش را دربرمی‌گیرد، افسانه‌ها نیز ازجمله آبشخورها محسوب می‌شوند. سومین پایه کار هم پندار بوده، چراکه این اثر هم به‌هرحال روایت داستانی و تاریخی ست. بنابراین همانند هر اثر هنری نیز پندار نویسنده در آن دخیل بوده است و درواقع هر جا که رخدادهای تاریخی کاستی‌هایی داشته نویسنده از قوه پندار خود بهره برده تا خلاء ها را پرکرده است. باوجود این توضیح، می‌توان بر این نکته اذعان داشت که کزازی در این اثر تاریخ را قربانی جذابیت‌های داستانی نکرده و با افسانه سازی و خیال پروری تصویری مسخ‌شده و دروغین از کورش پیش روی مخاطب نگذاشته است. شاید آن میزان از بزرگی، هوش و ذکاوت به‌عنوان یک پادشاه و درنهایت جوانمردی و نگاه انسانی‌اش اغراق‌آمیز جلوه کند، اما حقیقت این است که این مسئله ساخته خیال کزازی یا تاریخ نگاران ایرانی نبوده بلکه تاریخ‌نگاران غیر ایرانی و حتی روایت بازمانده از رومیان که دشمنان دیرینه ایرانیان بوده‌اند همگی چنین تصویری از کورش ارائه کرده‌اند و ازاین‌سبب نمی‌توان آن را یکسره افسانه پنداشت.

داستان این کتاب با رویای آژیدهاک پادشاه ماد آغاز می‌شود. او در خواب می‌بیند روی شکم دخترش ماندان، درخت تاکی روییده که سرتاسر سرزمین‌های آسیا را فراگرفته است. روز بعد مغان و خواب‌گزاران را نزد خود فرامی‌خواند تا خوابش را تعبیر کنند. آنان ابتدا در هراسند که شنیدن تعبیر خواب خشم پادشاه را برانگیزد، اما وقتی از آژیدهاک امان می‌گیرند، خوابش را تعبیر می‌کنند. آن‌ها از تولد پسری سخن می‌گویند که مادرش ماندان است، پسری که در آینده پادشاهی ماد را برخواهد انداخت. آژیدهاک دخترش را که به همسری کمبوجیه حکمران پارسی در آمده نزد خود فرامی‌خواند. ماندان وقتی به هگمتانه می‌رسد باردار است. بنابراین پدرش نقشه‌ای می‌کشد که فرزند او را ربوده و سربه نیست کنند. به ماندان می‌گویند فرزندش مرده به دنیا آمده است. اما دست تقدیر این‌گونه بود که کورش جان سالم به دربرده و نزد خانواده جنگلبانی بزرگ شود و...

داستان کتاب جذاب و پرکشش است اما زبانش قدری دشوار به نظر می‌رسد. کزازی همچون دیگر آثار خود برای نگارش این کتاب نیز از زبان فارسی سره بهره برده، حذف واژگان مأنوسی که در سال‌های دور و نزدیک از دیگر زبان‌ها به فارسی وارد شده و جایگزین کردن معادل‌های فارسی آن‌ها که سال‌هاست رایج نبوده نثر کتاب را کمی دشوار ساخته اما درعین‌حال این نثر از امتیازات کتاب نیز محسوب می‌شود. چراکه کتاب را از منظر زبان‌شناسانه از ویژگی‌های ارزنده‌ای برخوردار می‌سازد. کزازی نه‌تنها لغات دشوار را در پانویس هر صفحه آورده است بلکه در پایان کتاب نیز با واژه‌نامه‌ای لغات دشوار کتاب را یکجا در اختیار مخاطب قرار داده است.

http://www.alef.ir/book
فاطمه حبیبی این را خواند
زهره صادق پور و مرتضی خرسند این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بخشی از کتاب:

بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق میافته, اگر اتفاق در بیرون بیافتد مثل وقتی که اردنگی می خوریم, می شود زد به چاک. اما از دورن غیر ممکن است.

فکر ... دیدن ادامه » می کنم این گناهکارانند که راحت می خوابند چون چیزی حالیشان نیست و بر عکس بی گناهان نمی توانند بخوابند حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند چون نگران همه چیز هستند. غیر از این بود بی گناه نمی شدند.
کتاب پیام گمگشته حکایت آشنایی یک زن آمریکایی است با بومیان یکی از قبایل استرالیا که خود را مردم حقیقی معرفی می کنند. بومیان استرالیا یا ابوری جینی ها رازها و حکمت های فراوانی در زندگی خود دارند.
این کتاب به بشریت پیام می دهد که: هنوز امکان نجات جهان وجود دارد, به شرط آنکه متوجه شویم تمامی موجودات بخشی از یگانه ی در همه جا حاضر است.

نویسنده ... دیدن ادامه » می گوید: انسانهای امروز به جای آنکه حقیقت را زندگی کنند, اجازه می دهند قوانین هستی, زیر مخلوطی از رفاه و مادی گرایی و نا امنی پنهان شود...هدف از گذر زمان این است که به شخصی فرصت داده شود که بهتر و فرزانه تر گردد....تنها راه قبولی در آزمون زندگی, گذراندن وضعیت های به ظاهر ناخوشایند به صورت فرصتی برای گذراندن آزمون معنوی است.
فاطمه حبیبی و مرتضی خرسند این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

رمان «سرزمین گوجه‌ها‌ی سبز» تلخ و نفسگیر است. بوی مرگ می‌دهد. داستان دانشجویانی است که با هزار امید و آرزو راهی شهر شده اند تا بخوانند و یاد بگیرند، اما...

... دیدن ادامه » شاید بعد از خواندن کتاب «سرزمین گوجه‌ها‌ی سبز»، تابستان با دل راحت سراغ گوجه سبز نروید. شاید تا مدت‌ها‌ از بستن کمربند حالتان به هم بخورد. شاید از دست زدن به ناخن گیر چندش‌تان بشود. شاید... اما با همه این شایدها....خواندنش رو از دست ندید.

بخشی از کتاب : هیچ کس از من نپرسید که در کدام خانه, در کجا, پشت کدام میز, در کدام رختخواب و در کدام مملکت دوست دارم راه برم, بخورم, بخوابم و یا چه کسی را از سر ترس دوست داشته باشم.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ارزش خواندن این کتاب رو شاید فقط بشه تو این جمله خلاصه کرد : ما ناگزیریم بدترین موقعیت ها رو به بهترین موقعیت تبدیل کنیم.

داستانی بسیار روان و جذاب که در صفحات آخر خواننده را درگیر یک شک بزرگ می کند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب کمی باران تر
این کتاب دربردارنده غزل‌های محمد حسن ارجمندی است که در بهار سال 1394 توسط انتشارات مایا چاپ شده است.
برای اطلاعات بیشتر در خصوص اشعار و نحوه خرید این کتاب می‌توانید به سایت شاعر به آدرس زیر مراجعه کنید:
http://arjmandifar.ir/?cat=204
برای ... دیدن ادامه » نمونه یکی از غزل‌های این کتاب تقدیم می شود:
به نام او که همیشه در این حوالی هاست
شکسـته بنـد تمـام شکسته حالـی هـاست

جواب پرسش خورشید از زمین رشد است
جواب روشـن مبـهم تـرین سئـوالـی هاست

همیشه اول و پایان هر چه بوده و هست
جنوب نقشه حُسنش، سر شمالی هاست

به کـوره غم خود چون نهـاد کـوزه مـا
همیشه رهگذرش، کوچه سفالی هاست

کسـی که ثانیه ها را دوام می بـخشد
دلیل نو شـدن و علـت توالـی هاست

تمام آنچه حقیقت، خیال روشن اوست
حـقـیـقـتِ کـهـنِ عـالمِ خـیالی هـاست

به روی آب روان گشتن از سبکباری ست
به عمق رودِ زمان رفتـن از چگالـی هاست

بـدون پـر زدن از خـود، عـقـاب می‌میـرد
رموز و شیوه صُنعش در این تعالی هاست
۳۰ خرداد ۱۳۹۴
مونا طاهری ، فاطمه حبیبی و مرتضی خرسند این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جان: من می‌گم می‌تونیم.. من می‌گم می‌تونیم.
کارول: ولی من باور نمی کنم.
جان: بله می دونم. ولی این حقیقت داره. مگه کلاس غیر از من و تو چیز دیگه‌ایه؟ ...
کارول: ... دیدن ادامه » بلاخره قواعدی وجود داره.
جان: خب. ما اونارو می‌شکنیم.
[...]
فاطمه حبیبی این را خواند
مرتضی خرسند این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ساطور را به آسمان می‌برد، دست‌ها و کمرگاهش به طرفة‌العینی چون چلهٔ کمانی، قوسی معکوس برمی‌دارد و ساطور بر فراز دست‌هایش صفیر می‌کشد و رشحات خون بر گونه‌هایش می‌نشیند. خواجه می‌فرماید ما اینک جسم بلقیس را چونان شعری تقطیع می‌کنیم و به دستان شما می‌سپاریم تا که جزء جزء تنش را لمس کنید و ببینید که از خون و گوشت و عصب است و با سرانگشتانتان ... دیدن ادامه » گرمای تنش را حس کنید و جسم بلقیس را بر کف مرمری ایوان چون گوسپندی مثله می‌کند و هر پاره‌اش را به سمتی از مجلس پرتاب می‌کند.
سامان کاشی این را خواند
قاریاقدی یُلمه و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این خبرها مثل باد است. در چشم به هم زدنی همه جا می پیچد. آن ها که حیله در آستین دارند، شتاب می کنند. شب و روز خواب را بر خود حرام می کنند و اسب های شان را می تازند و دشت از پی دشت و کوه از پس کوه سم ها زمین را نقطه چین می کنند. برای چه؟ به خاطر ترس.
به خاطر کار از دست نشدن، لو نرفتن کارها، محکم کردن حلقه ها، خون هایی که باید بریزند و آدم هایی ... دیدن ادامه » که باید سر به نیست کنند. این ها حرف های مستر است که می گویم.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فکر می کنم اگر در این هزار تو بمانم، شاید از ته و توی ماجرا سردر بیاورم. آن‌چه از آن بیست و پنج جلد کتاب پلیسی به یادم می‌آمد، ماجراهای دوپن و هلمز و پوارو و مگره، همه را در ذهن‌ام زیر و رو می‌کردم و می فهمیدم که شم پلیسی ندارم. آن‌ها شغل‌شان جستجوی مجرم بود و من کارمند دفترفنی شرکت نه چندان معروفی بودم که با خواندن داستان‌های پلیسی ... دیدن ادامه » از هوش و ذکاوت کاراگاه ها لذت می‌بردم. تنها کاری که می‌توانستم بکنم، این بود که بروم و شهادت بدهم، همین.
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب شامل مقالاتی است که استادان، پژوهشگران و منتقدان جهان درباره ساموئل بکت نوشته اند و بخش هایی از آن هم توسط گردآورنده به فارسی ترجمه شده است.

به گفته احمد طهوری، مدیر روابط عمومی انتشارات ققنوس، در این اثر برای سهولت دسترسی محققان آثار بکت، ارجاعات و پانوشت هایی هم آورده شده است. همچنین به دلیل آن‌که بکت از نویسندگان نهضت مقاومت در فرانسه بوده، مولف کتاب نام آن را نیز براساس این دیدگاه انتخاب کرده است.

«بکت ... دیدن ادامه » دکارتی از کتاب دیوید پتی»، «سه رمان و چهار نوول»، «صحنه های هویت و جسدهای مردگان» و همچنین مقاله بکت و کتاشناسی او که شامل مهم ترین آثار انتقادی از این نویسنده و نمایشنامه نویس ایرلندی تا سال 2004 است نیز در این اثر گنجانده شده است.

ساموئل بکت متولد آوریل 1906، نمایشنامه‌نویس، رمان‌نویس و شاعر ایرلندی است که دیدگاهی تقریبا بدبینانه به زندگی انسان دارد، ولی منکر تلاش انسان برای تعالی او و بهتر شدن اوضاع زندگی اش نیست. این نویسنده با طنزی که در نوشته هایش مشهوداست در برخی آثارش به نقد اصول کاتولیک پرداخته است.

«در انتظار گودو» از معروف ترین آثار نمایشنامه ای اوست که به گونه ای بیانگر وضعیتی از دیدگاه پوچ بودن زندگی بشر است. بکت جایزه نوبل ادبیات را در سال 1969 برای این اثر دریافت کرد.
منبع: ایبنا
مریم محمدی وند این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من به چشمان مادرم خیره می‌شوم؛ هیچ‌وقت چنین آبی، چنین گیج، چنین جانسوز نبوده‌اند...
این‌ها اولین چشمانی است که به‌نظرم واقعاً می‌بینم. نیازی به دیدن چشمان دیگری ندارم؛ در این‌ها آن‌قدر هست که آدم عشق بورزد و بگرید.
مریم محمدی وند این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
افه چاکرجالی! افه چاکرجالی! بگذار رد شویم. ما که غریبه نیستیم...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همچون گل سرخی در بهار
نویسنده : میلاد ظریف، داستان‌نویس
«مستر جیکاک» نخستین مجموعه داستان احمد حسن‌زاده، آگاهانه ما را با متنی سرتاسر رئالیستی درگیر می‌کند که در بطن خود از واقعیت تلخی در دوره‌ای تاریخی پرده برمی‌دارد؛ متنی رئالیستی که از رهگذر اشخاص و موقعیت‌های «نوعی» واقعیت را بازتاب می‌دهد. در داستان «مستر جیکاک» نویسنده به یک دوره خاص در تاریخ یک منطقه نقبی زده است. داستان در دوره پیش از جنگ جهانی دوم و در ایل بختیاری منطقه بویراحمد می‌گذرد. نظام سرمایه‌داری و خان‌وخان‌زادگی و ارباب‌ورعیتی در سرتاسر داستان، عاملی می‌شود که متن به سمت یک داستان رئالیسم انتقادی پیش برود و به نوعی شروعی است برای بازگوکردن و دیدن زوایای مختلف یک بحث ریشه‌دار و عمیق. بحثی که همیشه ادبیات اینچنینی با آن درگیر بوده است؛ جمعیت روستایی در برابر نظام فئودالی و نظام سرمایه‌داری. تراژدی اقتصادی و (سیاسی) خرده مالکی در تمام شش داستان کتاب حضور دارد. از این رهگذر است که داستان‌هایی زاده موقعیت‌های اجتماعی و تاریخی خاص شکل می‌گیرد. گوته اعتقاد داشت که در آفرینش اثر هنری حماسه ذهنی رخ می‌دهد که در آن نویسنده خواستار ترسیم جهان به شیوه خاص خود است و در جست‌وجوی معنای حماسی از دست رفته است. بنابراین رمان و داستان در جست‌وجوی معناست. قهرمان رمان باید آن را کشف کند یا بیافریند و این قهرمان، فردی مساله‌دار و حاشیه‌دار است که با واقعیت اجتماعی فاقد معنا رویارویی می‌کند. از این رو ما به‌عنوان مثال در داستان اول؛ یعنی «مستر جیکاک» سه اردوگاه اجتماعی را شاهد هستیم: روستاییان، اتباع خارجی (متجاوزگران) و مالکان‌وخان‌ها. این سه اردوگاه در بقیه داستان‌ها هم حضوری پررنگ دارند. حسن‌زاده به خوبی توانسته است از فحوای عشقی که راوی در داستان اول به معشوقه خود «ماه گل» دارد، واقعیت اجتماعی و ذات آن را روشن کند. در این راه می‌توان مساله عشق راوی به «ماه گل» را صرفا خصوصی ندید، چراکه بعد اجتماعی به خود می‌گیرد، به گونه‌ای که در زندگی عاطفی قهرمان یا بهتر است بگوییم قهرمان‌های داستان‌های حسن‌زاده، ستیزهای اجتماعی زمانه نمودار می‌شود. خواه می‌خواهد تضاد عاشقانه داستان راوی و ماه گل باشد با نهاد فئودالی و خانزاده‌ای ازدواج در روستاها (در داستان «مستر جیکاک»)، یا می‌تواند تضاد عقیدتی برخاسته از یک نظام نسبتا روشنگرانه معلم روستا با جهل و خرافه و عقب‌ماندگی فکری (در داستان قلعه). همچنین در بقیه داستان‌ها به نوعی شکوفایی شخصیت انسان (در سطح خود) در برابر جامعه مردسالار و فئودالی قابل مشاهده است.
حسن‌زاده ... دیدن ادامه » با استفاده از غنای زبانی و اقلیمی راه را برای برقراری و تلفیق یک عرصه عمومی و عرصه خصوصی و امر اجتماعی و امر فردی هموار می‌کند و در مجموع کلیتی منسجم و ساختارمند می‌سازد که ما در هر یک از داستان‌ها قهرمان‌هایی را می‌بینیم که نسبت به وضع پیرامون خود چنان آگاهی‌ای دارند که نمی‌توانند با آداب و قراردادها و محدودیت‌ها همسو شوند و ارزش‌های فردی و زیباشناسانه خود را در برابر واقعیات اجتماعی تباه‌شده یابند.
قهرمان‌های مجموعه داستان «مستر جیکاک» بسیار عملگرا هستند و از تلاش برای رسیدن به مقاصد خود کوتاه نمی‌آیند. «آقا بابا» داستان «طلوع» با وجود پشت کردن مردم و از هم پاشیدن گروه و مسلکی که به پا کرده بود، همچنان امید به بازگشت و رسیدن به دوران اوج و شکوهش دارد یا گل افروز داستان منتظران بعد از آن همه رویاسازی و تصویرسازی‌های عاشقانه با شیرخانش و آن نقشه‌هایی که در بازگشت مردش آنها را عملی‌شده می‌دانست، با دیدن آن دختر همراه شیرخان در یک آن چگونه انتقام خود و بچه‌ها و دیگر هوویش را از زن سوم می‌گیرد. حتی این عملگرایی تاریخی و فردی قهرمان‌های داستان‌های حسن زاده همچنان بعد از مرگ در اندیشه و دنیای درون خود در جست‌وجوی آرمان‌های خود هستند. داستان «مستر جیکاک» بعد از کشته شدن قهرمان داستان به طرز شگفت‌انگیزی ادامه پیدا می‌کند و به قول راوی لحظه‌ای انگار همه‌چیز جان گرفت. توصیفی را که راوی از بعد از مرگ خود می‌‌کند می‌توان حالتی در نظر گرفت که ساختار مجموعه «مستر جیکاک» را شکل می‌دهد؛ توصیف سرانجام به هدف بدل و از روایت مستقل می‌شود. همچون گل سرخی که از زمین برمی‌کشد. همچون نجوای بی‌بی جان:«سرکشید گل سرخ، بلبل زَه و خُندَن/ حیفمَو فصل بهار، افسوس و مُردَن».
حسن‌زاده توانسته است در نخستین اثر روایی خود یک جهان‌نگری را بیان کند و به تعبیری دیگر به ترسیم رئالیستی و درست واقعیت برسد.
منبع: فرهیختگان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هوراس مک کوی به سال 1897 در ایالت تنسی آمریکا به دنیا آمد و در دسامبر 1955، در بورلی هیل، محله ی مشهور شهر لوس آنجلس، در سن 58 سالگی، به مرض قلبی درگذشت.
آنها به اسب ها شلیک می کنند غمنامه ی فرد درمانده ای است تسلیم وضعیات اجتماعی، که به شیوه ی خود فرد درمانده دیگری را نجات می دهد. گیرم با مرگ.
علی رغم سادگی اش، داستان از بافت سنجیده ای بهره ... دیدن ادامه » مند است. قهرمان مرد کتاب، راوی قصه است، پس نمی تواند خود را معرفی کند، ولی ما تا اعماق وجودش را می شناسیم. رئالیسم آمریکایی یکی از اصول رئالیسم را به تمامی پایمردی می کند. بسیاری از رئالیست نماها گرچه بطور نظری رفتار فرد را تابع شرایط اجتماعی می دانند در تبیین این رابطه عاجزند. از این رو اعمال آدم هاشان، بی منطق، احساساتی و شعار گونه می ماند. امّا مک کوی، چون بیشتر نویسندگان هم عصرش، به وضوح نشان می دهد که دردهای قهرمانانش ناشی از وضع اجتماعی و روانی و پرورشی آنهاست. و ما به این باور می کنیم.
راوی داستان، مردی که آزارش به مورچه نمی رسد، آدم صلح جویی که می خواهد همه را آشتی بدهد، شهروند مؤدبی که خاضعانه به قانون، به پلیس، به رئیس، و به زن احترام می گذارد (مثلاً حتّی یک بار هم نام خود را پیش از قهرمان زن کتاب نمی آ ورد) که همواره به ملاحظه ی تنگناهای موجود کوتاه می آید، آرزوی بزرگ فیلمسازی را به خواب می سپارد و در عالم واقع آ ن را به امید تهیه ی دو سه حلقه فیلم تخفیف می دهد... مردی است سلیم النفس که در همه چیز منفعل است، حتّی در عشق بازی. او حرف شنو و سر به زیر است. در آغاز داستان این گلوریاست که او را به مسابقه ی مرگبار رقص می کشاند، اما وقتی به صحنه می رود، وظیفه اش را تا حد ممکن بی نقص انجام می دهد، و چون بلندپروازی هایش را مهار کرده، در آ خر کار فقط به مواهب رایگاه طبیعت، مثلاً آفتاب قانع است. گرچه از این یکی هم محروم می ماند. با معصومیت کم نظیری سقوط ارزش ها و خیمه شب بازی ادّعاها را در جامعه ی سرمایه سالاری روایت می کند، امّا هرگز قضاوت نمی کند، زیرا حتّی در دم مرگ هم نمی خواهد درگیر شود. و بالاخره آدمکشی او هم به گونه ای ساده لوحانه صورت می گیرد. آیا در لحظه ی آخر، او از رؤیای آمریکایی بیدار شده است؟ داوری با خواننده است.
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پا به کوچه گذاشتم. سرِ کوچه نگاه مردی به کیسه ی توی دستم افتاد. از کنارم گذشت. نگاهش رهایم نکرده بود. حس می‌کردم همه ی نگاهها متوجه ی کیسه ی توی دستم است. پا به پیاده رو گذاشتم و از جدول خیابان گذشتم. تاکسی تا به من رسید، آهسته کرد. گفتم: «مستقیم!»
تاکسی ایستاد. زن جوان بچه به بغلی از تاکسی پیاده شد. ببخشیدی گفتم و وسط، کنار مرد جوانی نشستم. ... دیدن ادامه » عذابم وسط نشستن روی صندلی عقب تاکسی است. زن جوان سوار شد. دختر کوچولوی سه چهار ساله ای بغلش بود. مسافر تاکسی تکمیل بود. تاکسی راه افتاد. کیسه را گذاشتم روی ران هایم و دست رویش گذاشتم. مردی طرف راست صندلی جلو نشسته بود و چسبیده بود به در و پنجره. کمی خودش را جلو کشید و گفت: «الله اعلم... البته می‌گویند اهل این حرف‌ها نبوده.» .
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بیژن راوی اصلی و یکی از سه راوی رمان دست نوشته‌ها، شبی که می خواهد برای دیدار نامزدش به خانه شان در کوچه‌ی شبنم برود، در خانه‌ نیمه‌سازی در کوچه مردی به قتل می‌رسد. بیژن به‌طور اتفاقی تنها شاهد ماجراست. او چهره‌ قاتل را در تاریکی حیاط خانه نمی‌بیند. روز بعد علی‌رغم میلش به سر کار نمی‌رود و سعی می‌کند برای پیدا کردن قاتل کاری بکند. ... دیدن ادامه » هرچند می‌داند با آن‌چه از مشخصات قاتل در دست دارد مشکل است جستجویش به جایی برسد. آخر در آن شب او قاتل را از پشت سر می‌بیند. آن‌چه از قاتل می‌بیند، هیکلی چهارشانه، قدی نسبتاً بلند، موهای پرپشت، گردن کلفت، کت‌وشلوار قهوه‌ای و پیکان سفید اوست. تصمیم می‌گیرد وقایع را از آن شب به بعد بنویسد و چیزی را از قلم نیندازد که اگر اتفاقی برایش افتاد، دست‌نوشته‌ای از او به جا بماند و به دست نامزدش مینا برسد.
در بخشی از این رمان می خوانیم: «هر ساعت تصمیمی می‌گرفتم. یک‌بار به دنبال خروج از هزار توام و می‌خواهم بروم دنبال کار و زندگی‌ام، بعد ماجرای آن‌شب، در آن خانه نیمه ساز به میان می آید و من را از مسیر عادی زندگی ام بیرون می برد. فکر می کنم اگر در این هزار تو بمانم، شاید از ته و توی ماجرا سردر بیاورم. آن‌چه از آن بیست و پنج جلد کتاب پلیسی به یادم می‌آمد، ماجراهای دوپن و هلمز و پوارو و مگره، همه را در ذهن‌ام زیر و رو می‌کردم و می فهمیدم که شم پلیسی ندارم. آن‌ها شغل‌شان جستجوی مجرم بود و من کارمند دفترفنی شرکت نه چندان معروفی بودم که با خواندن داستان‌های پلیسی از هوش و ذکاوت کاراگاه ها لذت می‌بردم. تنها کاری که می‌توانستم بکنم، این بود که بروم و شهادت بدهم، همین.»
فرهاد کشوری متولد سال 1328 شهرک شرکت نفتی میانکوهِ آغاجاری و فارغ التحصیل کارشناسی علوم تربیتی است. او از سال 1350 تا 1359 آموزگار مدارس روستاها و دبیر دبیرستان‌های مسجدسلیمان بوده. در دهه‌ شصت در شرکت‌های خصوصی پیمانکاری پروژه‌های صنعتی شغل‌های مختلفی چون صورت وضعیت‌نویسی، انبارداری، تکنیسین دفتر فنی، تکنیسین اسکلت فلزی، Material Man(کارشناس متریال) و هماهنگ‌کننده‌ متریال را بر عهده داشته است. در سال 1389 بازنشسته شده و هم اکنون در شاهین شهر اصفهان زندگی می کند.
نخستین کتاب کشوری «بچه آهوی شجاع» است که در سال 1355 منتشر شد و به ژانر ادبیات کودکان تعلق دارد. از دیگر کارهایم تا کنون مجموعه داستان‌های «بوی خوش آویشن» (نشر فردا، 1372)، «دایره ها» (نشر دورود، 1382)، «گره کور» (نشر ققنوس، 1383)، و رمان های کوتاه «شب طولانی موسا» (انتشارات ققنوس، 1382)، «کی ما را داد به باخت» (انتشارات نیلوفر، 1384)، و رمان های«آخرین سفر زرتشت» (ققنوس، 1386)، «مردگان جزیره موریس» (نشر زاوش، پاییز 1391) و «سرود مردگان» (نشر زاوش، زمستان 1392) که امسال جایزه‌ی بهترین رمان سال‌های 1390 و 1392 را جایزه‌ی مهرگان ادب به این رمان داد. «دست‌نوشته‌ها» تازه ترین رمان منتشر شده‌ کشوری است.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب درباره شخصیتی با عنوان چاکرجالی و نحوه مرگ اوست که امروزه مزارش در ترکیه برای مردم به عنوان آرامگاهی که شفا دهنده دردها نیز به شمار می رود شناخته شده است.
یاشار کمال در مقدمه رمان یاغی می‌گوید: «به‌نظر خودم سعی‌ و تلاش من برای شناساندن شخصیت جالب و ستودنی چاکرجالی امیدوارکننده بود. برای همین معتقدم که نسل‌های آینده به این شخصیت جالب و این مردانگی عظیم و خارق‌العاده توجه خواهند کرد و درباره‌ او دست به تحقیق و بررسی همه‌جانبه خواهند زد.
این کتاب را (تا بخش بیست‌وپنج که حمله‌ چاکرجالی به آرپاز است) با استفاده از تجارب و حرف‌های آقای رشدی نوشتم و بقیه‌ کتاب صرفاً خاطرات خود سرهنگ رشدی کباش است.
درباره‌ ... دیدن ادامه » نحوه‌ مرگ چاکرجالی نظرات و تعاریف گوناگونی وجود دارد. اما کشته شدن چاکرجالی به‌دستِ دسته‌ سرهنگ رشدی کباش بر بسیاری از این نظرات خط بطلان کشیده و شخصیت جالب افه را بیش از پیش ظاهر و آشکار ساخته است.
قسمت دوم کتاب، «چاکرجالی را ما کشتیم»، خاطرات خود سرهنگ رشدی کباش است که به آخر کتاب افزوده‌ام. در روزنامه‌ی جمهوریت هم به‌همین صورت چاپ و منتشر شده بود. مطالب دیگری بر آن اضافه نکرد.
این کتاب برای نخستین بار در سال ۱۹۷۲ توسط کمال در ترکیه منتشر شده است و برای نخستین بار در ایران و طی سال جاری منتشر شده است.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من هیچ ارکستر محبوب، هیچ آهنگ‌ساز محبوب، هیچ سمفونی محبوب، هیچ غذای محبوب و هیچ نوع رابطه‌ی عاشقانه‌ی محبوبی ندارم. پس، از آن سؤال‌های محبوب روزنامه‌نگارها نپرس.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید