دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
کتاب سکوت گفتنی مجموعه غزل است که در سال 1391 توسط نشر سوره مهر به چاپ رسیده و نامزد جایزه ی قلم زرین و همچنین برگزیده جایزه ادبی پروین اعتصامی شده است.
اشعار این کتاب مضامین عاشقانه و اجتماعی دارند.
۲۴ تير ۱۳۹۴
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عااااالی بود
اولش یکم حوصلم سر میرفت باهاش،اما زود جذبش شدم
جهان از هوس ساخته شده است و یکی از مهمترین هوس ها، هوس تسلیم شدن است که من کاملا می دانم چگونه بوجود می آید: از زن آغاز میشود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
قصدم روایت تاریخی صرف نبود
مصاحبه با احمد حسن‌زاده، نویسنده‌ی کتاب «مستر جیکاک»

روزبه ... دیدن ادامه » رحیمی: چند سال پیش، زمانی که به همت یکی از ناشرهای به‌نام، شعر و داستان و رمان چاپ کردن باب شده بود، یکی از دوستانم مجموعه داستان خود را که فضایی بومی داشت برای بازبینی به همان ناشر سپرد. جوابی که دریافت کرد این بود: الآن داستان بومی چاپ نمی‌کنیم!
منطق بازار اجتناب می‌کرد که داستان‌هایی ذهنی با فضای شهری منتشر شود. داستان‌های تجربی دِمُده و آنچه اهمیت داشت نه ادبیات، بلکه مُد روز و سلیقه‌ی طبقه‌ی متوسط شهری بود. نسل بی‌تجربه، نای تجربه کردن در لابه‌لای کتاب‌ها را هم نداشت. همه شاعر و نویسنده بودند و اکنون عکاسان هم به آن‌ها اضافه شده‌اند. منطق بازار همچنان پرتوان در کار است. در چنین فضایی انتشار کتاب «مستر جیکاک»، نوشته‌ی احمد حسن‌زاده، اتفاق خوشایندی است. مجموعه‌ای شامل ۶ داستان کوتاه با فضایی روستایی که در بستری تاریخی روایت می‌شود. این مجموعه با همه‌ی نقاط قوت و ضعفش ساختاری استوار دارد و بسیار خواندنی است. گفت‌وگوی ما با این نویسنده‌ی جوان را بخوانید:

سال ۹۱ نشریه‌ای به دستم رسید به نام «بامداد»، من از آنجا با نام شما آشنا شدم. در آن شماره داستانی داشتید به نام «ژنرال». در آغاز برای آشنایی خوانندگان ما با شما، قدری از خودتان و فعالیت‌های ادبی‌تان بگویید.
سال ۸۲ وارد دانشکده‌ی هنر و معماری صبای دانشگاه شهید باهنر کرمان شدم. در رشته‌ی هنرهای سنتی. سال ۸۳ اولین شماره از گاهنامه‌ی تخصصی ادبی دانشجویی بامداد را منتشر کردم. سال ۸۴ شماره‌های دوم و سوم منتشر شد که ویژه‌ی «اشتفن زوایگ» بود و از جانب جشنواره‌ی نشریات دانشجویی تقدیر و در بخش ادبی نشریات دانشجویی جایزه گرفت. بعد از آن وارد دانشکده‌ی سینما و تئاترِ دانشگاه هنر تهران شدم و در رشته‌ی ادبیات نمایشی شروع به تحصیل کردم. مدت زیادی طول کشید تا بتوانم مجوز دانشجویی گاهنامه را از دانشگاه کرمان به دانشگاه هنر تهران تغییر بدهم و سرانجام بعد از بسیاری مشکلات دیگر، توانستم شماره‌ی چهارم آن را در سال ۸۹ منتشر کنم. آن شماره ویژه‌ی «نقشه‌ها و داستان‌ها» بود با ضمیمه‌ی نقشه‌ی ادبی منهتن که بسیار مورد توجه قرار گرفت. آخرین شماره بامداد هم که در سال ۹۱ منتشر شد، ویژه «حیوانات در ادبیات» بود که جایزه بهترین نشریه دانشجویی ایران را به خود اختصاص داد. بعد از فارغ‌التحصیلی هم طبیعتاً دیگر مجوزی برای انتشار بامداد نداشتم، چرا که مجوزش دانشجویی بود و من دیگر دانشجو نبودم. در سال ۹۲ کتابی با عنوان «جزیره همدردی» منتشر کردم که سفرنامه‌ای داستانی بود در مناطق جنوبی ایران، خصوصا خلیج فارس. در واقع شرحی داستانی از سفرهایم به جزایر خلیج فارس، به‌ویژه جزیره قشم بود. در سال ۹۴ هم همانطور که می‌دانید مجموعه داستان «مستر جیکاک» را با نشر نیماژ منتشر کردم.

کتاب شما، «مِستر جیکاک»، نام معروف‌ترین جاسوس انگلستان در منطقه‌ی جنوب ایران را بر خود دارد و داستان دوم کتاب، «طلوع»، نیز به واقعه‌ای تاریخی اشاره می‌کند. فکر می‌کنم لازم باشد ابتدا خواننده را با این شخصیت و واقعه بیشتر آشنا کنیم.
در کتاب، در پاورقی نامِ داستان مستر جیکاک اشاره‌ای مختصر به این شخص داشته‌ام. او مأمور سرویس اطلاعاتی برون‌مرزی انگلیس (MI6) بود که قبل از جنگ جهانی دوم وارد ایران شد و تا پایان نهضت ملی شدن صنعت نفت در ایران ماند و سرانجام هم دولت وقت او را از مملکت اخراج کرد. در واقع جیکاک فردی بود که برای جلوگیری از به ثمر نشستن نهضت ملی صنعت نفت تلاش گسترده‌ای کرد که البته توفیق چندانی به‌دست نیاورد. با تسلط غریبی که به زبان لری داشت توانست در مدت کوتاهی جای خود را در میان ایلات لُر و جنوب ایران باز کند و تأثیرات بسیاری بگذارد. او از ساده‌دلی مردم آن مناطق به هر شکل و ترفندی بهره می‌برد تا منافع کشور خود را پیش برد. مستر جیکاک نماد شیادی و چپاول در جنوب محسوب می‌شود و برای من علاوه بر این، نماد استعمار هم بوده است. استعاره‌ای از فرآیند و شخصیتی که باعث عقب‌ماندگی یک ملت و یک جغرافیا است. یکی دیگر از کارهایی جیکاک دست داشتن در راه‌اندازی جنبشی به نام طلوع بوده که مردم را تشویق می‌کرده نسبت به تمامی مسائل دنیوی بی‌تفاوت باشند و صرفاً به آخرت خود بیندیشند. این حربه‌ای بوده تا آن‌ها را نسبت به منافع ملی خود، خصوصاً نفت بی‌تفاوت نماید و از این طریق راه را برای چپاول گسترده سرمایه‌های ملی ایران، در درجه اول نفت، بازگرداند. همچنین عقب‌ماندگی فرهنگی و ذهنی یک مردم. از سیاست‌های دیگری که جیکاک در پی به‌ثمر نشستن آن بوده، سیاستی شبیه به جداسازی دو کُره بوده است. یعنی قصد داشته‌اند به‌وسیله‌ی این آدم و سایر عوامل‌شان، جنوب ایران را از مرکز جدا کرده که سرانجام تضعیف بیشتر کشور، غارت و تسلط بیشتر بوده است. در همین راستا در پی راه‌اندازی شورش عشایر جنوب هم بوده که در مقاطعی تا حدودی هم موفق شد، گرچه سرانجام این طرح به شکست انجامید. البته واقعه‌ی طلوع که در داستان دوم کتاب به آن پرداخت شده در مناطق جنوبی و جنوب‌غربی ایران، در هر منطقه‌ای به‌گونه‌ای متفاوت رخ نشان داده است. داستان من به جنبش طلوع در منطقه‌ی بویراحمد می‌پردازد که خوانش خودشان را از این ماجرا داشتند. طلوع در بویراحمد گرچه ساختاری شبیه به همان طلوع مسترجیکاک داشته، اما هدفی دیگر را دنبال می‌کرده است. این نکته‌ی بسیار مهمی است. طلوع در بویراحمد تحت تأثیر ظلم سران ایلات و طوایف و اخاذی و زورگویی مأموران دولتی به‌وجود آمد. یک‌جور مقابله با این ظلم بی‌امان بود. گرچه به بیراهه رفت. در واقع شرایط به قدری مهیا بود که کوچکترین جرقه‌ای می‌توانست آتشی شعله‌ور را برپا کند.
اما نکته مهمی درباره‌ی داستان‌ها هست که باید به آن توجه شود. این داستان‌ها برای من روایت تاریخی صرف نبوده و در واقع اصلاً تاریخ‌نگاری‌ای صورت نگرفته است. برای منِ داستان‌نویس صرفا ذات این جریانات و وقایع اهمیت داشته است. مفاهیمی مثل استعمار، عقب‌ماندگی، جهل و خشونت. در واقع داستان‌ها، خوانش من از این قضایاست. حالا ممکن است هر کس دیگری خوانش خودش را داشته باشد. به همین‌خاطر است که شما در داستان‌ها مواجهه سرراستی با تاریخ ندارید و بیشتر معنای یک حادثه به داستان تبدیل شده است. برای مثال همین مستر جیکاک؛ او هیچ‌وقت در بویراحمد نبوده و مقر اصلی‌اش در میان ایل بختیاری و مکانش عمدتاً مسجدسلیمان بوده است. در حالی که داستان من در ایل بویراحمد و مناطق بویراحمدی می‌گذرد.

من کتاب شما را با اشتیاق خواندم و لذت بردم، اما قصد دارم در این گفت‌وگو برخی از نقدهایم را در قالب سوال طرح کنم تا نظر شما را بدانم. نام کتاب شما انگیزه‌ی اصلی من در خواندن آن بود. با توجه به آشنایی‌ای که با این شخصیت دارم و تحقیقات محلی‌ای که چند سال پیش در مورد او انجام داده بودم، در مواجهه‌ی نخست با کتاب شما، تصور کردم با رمانی حول شخصیت، زندگی و زمانه‌ی مستر جیکاک روبه‌رو هستم. اما چنین نبود. در واقع در داستان اول که نام کتاب هم از آن گرفته شده، مستر جیکاک اهمیت چندانی نداشت و آنچه اهمیت داشت حضور بیگانگان و استعمار بود. قصد داشتم بپرسم تاریخ چقدر برای شما در این داستان اهمیت داشته است که در سوال قبل پاسخ دادید. اما من فکر می‌کنم این نگاه در این مورد خاص به داستان اول شما آسیب رسانده است.
بخشی از ادبیات روستایی ما در سال‌های ۵۰-۱۳۴۰، حاصل سفرهای نویسندگان به‌عنوان معلم و پزشک و... به روستاها بود. که البته نگاه غالب در این نوشته‌ها نگاه انتقادی است. مشکلی که این آثار به تدریج بدان دچار شدند، پرداختن به کلیشه‌های رایج در این داستان‌هاست، که البته نه از نخست که به مرور زمان تبدیل به کلیشه شده است. نظام ارباب‌رعیتی، ظلم خوانین، حضور بیگانگان و اتحاد آن‌ها با زمینداران و ماجرای عشق‌های ممنوعه و ناکام که معمولاً به دزدیدن معشوقه و پایانی تراژیک ختم می‌شوند. داستان اول شما نیز بر همین عناصر استوار است. برای رهایی از این کلیشه‌ها بهتر نبود همان‌گونه که در داستان طلوع، قصه را در بستر تاریخی روایت می‌کنید و با بررسی روانشناسانه‌ی آن ماجرا از کلیشه‌ها فاصله می‌گیرید، در داستان اول نیز نگاه جدی‌تری به جیکاک و حضور او می‌انداختید؟
برخورد با تاریخ در مواجهه با داستان امری سلیقه‌ای است. یعنی به نظرگاه و خوانش شما به‌عنوان نویسنده برمی‌گردد. مثلاً در داستان اول الزامی ندارد چون نامش مسترجیکاک است، جز‌به‌جز درباره‌ی زندگی او باشد. همان‌طور که در پاسخ سؤال قبل گفتم، قصدم روایت تاریخی صرف نبود. آن‌چه برایم اهمیت داشت تاثیراتی بود که بر جای نهاده و کنش‌هایی که ایجاد کرده است. به‌نظر من و برخلاف آن‌چه شما می‌گویید، مستر جیکاک نه‌تنها در داستان اول که در سایر داستان‌های دیگر هم اهمیت به‌سزایی دارد. سایه‌ی او همه‌جا گسترده است. فقط این‌که ما در داستان اول با واسطه با مستر روبه‌رو می‌شویم. اَمونی دست‌پرورده‌ی مستر است و عین‌به‌عین فرامین و نقشه‌های او را پیش می‌برد. ما در خلال رفتار و گفتار اَمونی با نقشه‌هایی که مستر در سر دارد آشنا می‌شویم، نوع آموزش او را توسط مستر می‌فهمیم و اهمیت کاری را که می‌کند. در عین‌حال همه‌ی این‌ها هم می‌تواند حقیقت نداشته باشد. آن‌چه که اهمیت دارد این فرآیند است. مسئله‌ی تسخیر انرژی زمین و ذهن مردم جنوب است. با دسیسه‌ای بزرگ و شبکه‌ی گسترده‌ای از آدم‌ها و جاسوس‌ها روبه‌رو هستیم که به‌طور سیستماتیک و تحت تفکری از پیش طراحی شده در حال کار هستند و همه‌ی آن‌ها مستقیم و غیرمستقیم به مستر وصل می‌شوند. حتی ممکن است در عالم واقع و در آن برهه از تاریخ عملاً با چنین مکانیزمی روبه‌رو نبوده باشیم. اما برای من به‌عنوان داستان‌نویس تأثیراتی که چنین عوامل و کنش‌هایی برجای نهاده‌اند اهمیت دارد. بنابراین به تخیل خود اجازه می‌دهم آن خوانش و برداشت را به هر طریق ممکن و در هر لباس و آرایشی نشان دهد. در این‌جا دیگر اهمیت ندارد که مستر مثلاً چه چیزی می‌خورده، به کجاها سفر می‌کرده و یا آن سال‌ها را دقیقاً به چه کاری مشغول بوده است. آن‌چه اهمیت پیدا می‌کند مجموعه‌ی حضور و تفکر این آدم و تأثیراتی است که به تبع رفتار، فکر و مأموریتی که داشته برجای نهاده است.
در مورد بخش دوم سوال شما هم باید بگویم، خیلی با این برداشت از داستان که به نظام ارباب رعیتی و عشاق سینه‌چاک و مقابله آن‌ها با یکدیگر می‌پردازد موافق نیستم. ببینید، این یک بستر است. بستری برای نشان دادن چیزی بزرگ‌تر که ترجیح می‌دهم بیشتر به آن توجه شود. یعنی بحث روستا و آن جغرافیا خیلی اهمیت دارد، اما نباید ماجرا را به کنشی ارباب رعیتی و حضور صرف استعمار و بیگانگان تقلیل داد. یکی از چیزهایی که برای من اهمیت داشته پرداختن به این موضوع بوده که مقاومت‌های تاریخی، خصوصاً تاریخ معاصر، صرفاً در مرکز اتفاق نمی‌افتاده و باید به تاریخ‌های محلی و اعمال آن‌ها در مواجهه با بروز استعمار و اساساً ظلم از هر نوعش، احترام بگذاریم. این مقاومت در فضاهای سرکوب شده و کوچک به اشکال مختلف وجود داشته است. در مراکز جداافتاده از مرکز، مقاومت‌های گسترده‌ای صورت گرفته است.
مسئله‌ی دیگر بروز و ظهور مدرنیته است که اتفاقاً دروازه‌ی ورود آن به ایران، جنوب بود. همچنین بخش عمده و بسیار تاثیرگذار ورودی اتفاقات سیاسی ایران، باز هم جنوب بوده است. پایه‌های عمده‌ی جنبش‌های ضد استعماری در ایران معاصر همواره با مسئله‌ی نفت همراه بوده است. جنوب و مناطق نزدیک به آن، دروازه‌ای گسترده برای ورود بی‌امان این عناصر به سرزمین ایران بوده است. حالا شما ببینید مردم این مناطق که در تاروپور سنت‌های خود پیچیده بودند، در مواجهه با این مظاهر چه برخوردی داشته‌اند، چه میزان از دست داده‌اند و تا چه حد مقاومت کرده و برای درک درست وقایعی که روز از پس روز و بدون فرصتی برای فکر کردن، بر سرشان آوار می‌شده انرژی صرف کرده‌اند. در داستان اول مجموعه، یکی از این مظاهر که باعث چالش‌های بزرگ می‌شود، همین دستگاه مُرس و صدایی است که تولید می‌کند. یا در جایی که در مورد سلاح‌های آلمانی و ابزارآلات آن‌ها صحبت می‌شود. البته قصد ندارم این مسئله را در داستان خیلی باز کنم و به تمام نشانه‌های موجود در آن بپردازم. این کار مخاطب است. حرفم این است ساختاری که شما به‌عنوان کلیشه مطرح می‌کنید، صرفاً یک بستر است. آن‌چه که در این بستر اتفاق می‌افتد اهمیت دارد. طرح توطئه و برنامه‌ای که آدم‌های داستان برای مقابله با این مظاهر در پیش می‌گیرند، اهمیت بیشتری دارد.

در دوره‌ای که در سوال قبل اشاره شد، تک‌نگاری‌هایی هم در مورد روستاهای مناطق مختلف نوشته شد. این نگاه توریستی در برخی داستان‌ها هم رخنه کرد. شما در منطقه‌ی جغرافیایی‌ای که درباره‌ی آن نوشتید زندگی کرده‌اید و طبیعتاً با فرهنگ و زندگی مردم منطقه آشنایی دارید. اما به گمانم در انتقال دانسته‌ها و مشاهدات و بهتر بگویم حس زندگی مردم این منطقه دچار همان مشکل یک نویسنده‌ی غیربومی شده‌اید. و جالب اینجاست که این مشکل در داستان اول بسیار آشکار است. مثالی در این مورد می‌زنم. راوی داستان اول فردی بومی به نام اَمونی است که عاشق دختری به نام ماه‌گل شده. در قسمتی از داستان می‌خوانیم: «پاها را که می‌شست، می‌نشست شیر را می‌جوشاند. با مَلار دوغ درست می‌کرد و کره می‌گرفت. رو تابه نان می‌پخت و هزار کار دیگر می‌کرد.» (ص ۱۲) اشاره به «ملار» و«تابه» کاملاً نگاهی توریستی است و از ذهن و زبان بومی برنمی‌آید. خوشحال می‌شوم نظر و نگاهتان را در این مورد بدانم.
سوال خوب و به‌جایی است. گرچه این برداشت از نظر من تا حدودی سلیقه‌ای است. اما بخشی از ماجرا عمدی بوده است. این درست که من در آن مناطق زندگی و زیست کرده‌ام، اما معنایش این نیست که به‌همان شکلی عمل کنم که برخی نویسندگان در موارد مشابه برخورد کرده‌اند. یعنی کلمات و اصطلاحات را در تاروپود جملات به گونه‌ای بگنجانم که یگانگی بیشتری ایجاد کند. یکی از دلایل این فاصله گرفتن، البته در برخی از جاها و نه همه‌ی کار، سعی در فاصله گرفتن و باز گذاشتن فضایی بیشتر برای مخاطب بوده که به نوعی مشاهده‌گر این زبان باشد. اما یک هدف عمده را همواره در به‌کارگیری چنین کلماتی دنبال کرده‌ام؛ می‌خواستم صدا و احساسی که از متن برمی‌خیزد حال‌و‌هوا و احساس نزدیکی به فضای داستان‌ها را ایجاد کند. آن ضرباهنگ، آن هجاها و کلمات و... اما اگر کلیت داستان‌ها را در نظر بگیریم و برخوردی که با زبان و دخیل کردن لهجه و اصطلاحات بومی شده است را دقیق‌تر بنگریم، به هیچ‌وجه موافق نیستم که زبان همان راهی را رفته که مثلاً نویسنده‌ای غیر بومی رفته و یا این‌که توریستی است. شما اگر به آهنگ، ترکیب و ساختار جملات دقت کنید و حسی را که از آن‌ها بیرون می‌آید را مدنظر داشته باشید، می‌بینید که حال‌وهوا، ریتم و طنین آن منطقه را دارد. دلیل اصلی‌اش هم این است که من در آنجا بزرگ شده‌ام و این در زبان و لحن من هنگام نوشتن، خودبه‌خودی ساری و جاری بوده، بدون کوچک‌ترین تلاشی. ابداً این‌طور نبوده که مثلاً بگردم و تحقیق کنم و کلمه‌ای را بیابم که بومی باشد و به طریقی آن را در جایی از داستان بگنجانم.

مسئله‌ی دیگری که در این کتاب با آن برخوردم کاربرد کلمات و اصطلاحات لری است. معمول‌ترین شیوه در ادبیات روستایی و اقلیمی که در آثار محمود دولت‌آبادی و احمد محمود هم مشاهده می‌شود، انعکاس زبان و لهجه در دیالوگ‌هاست و با توجه به شیوه‌ی روایت داستان، به میزان اندکی در باقی متن. منطق به‌کارگیری زبان لری برای شما چه بوده است؟
شما برای ساختن فضا و تاروپود قصه‌تان و برای آن‌که خواننده احساس یگانگی بیشتری با متن داشته باشد، ابزارهای مختلفی در دست دارید که بی‌شک یکی از مهم‌ترین آن‌ها زبان است. همه‌ی این ابزارها هم امکان‌هایی برای باورپذیرتر کردن قصه‌تان است. به‌کارگیری چنین کلمات و اصطلاحاتی برای من این بود که کاری کنم، تا آن‌جا که می‌شود، خواننده بتواند با چشم همان آدم‌ها ببیند، با گوش همان آدم‌ها بشنود و به شیوه همان‌ها هم احساس کند. این یک تلاش است. حالا این‌که چقدر شما موفق می‌شوید بحث دیگری است. اما فرآیند دیگری هم موقع نوشتن چنین داستان‌هایی اتفاق می‌افتد. منظورم داستان‌هایی با بستر و شخصیت‌های بومی است. فضاهایی که نویسنده در آن‌ها تسلط کافی بر زبان آن منطقه خاص دارد. گاهی در حین نگارش، گونه‌ای آنِ داستانی رخ می‌دهد. یک جور آنِ زبانی. وقتی در تنهایی خود مشغول نوشتن است و غور در فضای داستان، گاهی شخصیت‌ها چنان جان می‌گیرند که انگار آن‌ها قلم را به دست دارند. به واسطه نزدیکی زبان وارد کارزار نوشتن می‌شوند. آن پیشینه خودش را نشان می‌دهد و کلمات خاص خودش را در داستان جاری می‌کند. نحوه‌ای از احساس یگانگی بین نویسنده و شخصیت داستانی. یکی دیگر از دلایل استفاده از لهجه، تلاش برای ایجاد رابطه‌ای با مخاطب برای فهم بهتر بستر تاریخی و جغرافیایی داستان‌ها بود. به همین دلیل شما به‌جز گفتارها، در ساختار زبانی صحنه‌های توصیفی و سایر جاهای متن شاهدش هستید. البته به استثنای گفتارهای متن، تا جایی که زبان معیار اجازه می‌داد و ظرفیت باور پذیری و هم‌ذات‌پنداری را ایجاد می‌کرد، زبان معیار را به خدمت گرفته‌ام. اما شما در نوشتن چنین داستان‌هایی به جاهایی می‌رسید که زبان معیار جان‌کلام و احساس لازمی را که به دنبالش هستید منتقل نمی‌کند و مجبور به استفاده از لهجه و اصطلاحات خاص آن منطقه می‌شوید. برای جلوگیری از افراط بیش از حد هم سعی کردم تا جای ممکن این فرآیند بیش از اندازه به کار گرفته نشود. حالا این‌که چقدر این کار طبیعی جلوه داده و موفق عمل کرده، قضاوتش برعهده‌ی مخاطب است و باید منتظر بازخورد خوانندگان بود.
از طرفی، استفاده از لهجه و کلمات بومی، علاوه بر مسائلی که ذکرش رفت، این خاصیت و توانایی را هم دارد که به متن شما اضافه کند. بیشتر از آن، اگر درست و خوب استفاده شده باشد، می‌تواند به غنای زبان فارسی هم بیفزاید. حس‌وحال خاص و ظریفی هم ایجاد می‌کند. می‌تواند نشان‌گر این باشد که در برخورد با مظاهر جدید، یک لهجه از منطقه‌ای خاص چقدر توانایی به کلام درآوردن آن مظاهر را دارد و یا این‌که چه میزان عاجز است. در عین‌حال به‌کار بردن آن در لابه‌لای داستان، باز هم می‌گویم، اگر خوب و هوشمندانه استفاده شود، معصومیتی در آن نهفته است که می‌تواند لایه‌های پنهانی از ظرافت‌های رفتاری و فرهنگی مردمان آن جغرافیای خاص را در شرایط مختلف نشان دهد.

کتاب را از نظر زمانی می‌شود به دو قسمت تقسیم کرد. دو داستان اول در دهه‌ی ۲۰ می‌گذرند و چهار داستان بعدی در اواخر دهه‌ی ۵۰ و یا دهه‌ی ۶۰. خط اتصال بخش اول و دوم نه شخصیت‌ها و نه روستا، بلکه قلعه است. قلعه در دو داستان اول حضور پر رنگی دارد و بخش دوم کتاب نیز با داستان قلعه تمام می‌شود که به نوعی اشاره به تاریخ قلعه در دو داستان اول هم دارد. نخست در مورد این قلعه‌ها و سابقه، قدمت و نقشی که در زندگی آن منطقه دارند بفرمایید و سپس اهمیت نمادینی که شما در جست‌وجوی آن بودید.
به نکته‌ی خوب و بسیار مهمی اشاره می‌کنید که جا دارد توضیح بیشتری در این‌باره داده شود. قلعه‌ها در منطقه بویراحمد و جنوب، همان نقشی را به عهده داشتند که در سایر نقاط ایران. حالا به فراخور وضعیت فرهنگی هر منطقه و سنت‌هایشان تفاوت‌هایی هم داشته‌اند که البته آن‌قدر‌ها از یک‌دیگر متمایزشان نمی‌کند. اولین و مهم‌ترین کارکرد قلعه‌ها، دفاعی بوده که از گذشته‌های دور نقش مهمی را در هر منطقه جغرافیایی بازی می‌کرده‌اند. در منطقه‌ی بویراحمد هم چنین بوده است. ولی جز این، کارکردهای مهم دیگری هم داشته‌اند. مثلاً در هر منطقه‌ای که خانی و به تبع آن رعیتی وجود داشته، شما شاهد وجود یک قلعه هم هستید. در واقع این قلعه‌ها، مراکزی بوده برای سران رده بالای ایل و طایفه، عموماً خوانین، تا سلطه‌ی عقیدتی و قدرت قاهری که هم خوف ایجاد می‌کرده و هم تمام کردار مردمش را زیر نظر داشته، گسترش دهند و نیازهایی که قدرت‌شان به آن وابسته بوده را تامین کند. همیشه به‌صورت بنایی بزرگ و کارا در رأس آبادی، بر مبنای وحدت اجتماعی کار، عمل و فرمانبرداری و مرکزی به‌عنوان تنظیم‌کننده امر تولید و سایر اموری از این دست عمل می‌کرده است. در عین‌حال جایی برای پناه دادن به مردم آن منطقه در مقابل حمله‌های ویرانگر قبایل مهاجم، دشمنان و همچنین جایی بوده که به‌عنوان زاغه‌ی مهمات و اسلحه و انبار کردن ثروت‌های مادی اندوخته شده قدرت حاکم به کار می‌رفته است.
از طرفی یکی اولین نشانه‌های تفکر یکجا‌نشینی و فاصله گرفتن از زندگی عشایری را نیز می‌توان در آن جست‌وجو کرد. البته ساختار قدرت هنوز به همان شکل سنتی‌اش تعریف می‌شده است. یعنی تصمیمی که شخص اول آن ایل و یا طایفه می‌گرفته ملاک بوده و بقیه تنها فرمانبردار. اما قلعه‌ی مرکزی امن را هم به‌وجود می‌آورده که سایرین به گرد آن جمع شده و خانه‌هایشان را می‌ساختند، کشاورزی و دامداری می‌کردند و در آخر هم سهم عمده‌ای از محصول‌شان مستقیماً به قلعه و خزانه‌ی خان سرازیر می‌شده است.
قلعه مکانی برای خودنمایی قدرت برتر هم بوده است. ظاهری باشکوه و غول‌پیکر از دید انسان آن زمان و در بلندترین و سعب‌العبورترین نقطه از منظر دفاعی و عدم دسترسی آسان. البته کارکردهای فروان دیگری هم داشته. در مقاطعی جشن و عزای مهمی هم اگر بوده در آن‌جا برپا می‌شده و یا اعدام‌ها و تنبیه‌ها. یکی از شیوه‌های رایج، پرتاب کردن آدم‌ها از بالای قلعه به پایین بوده و یا بریدن سر اشخاص و پرتاب کردن سر به پایین که صحنه‌هایی بسیار هولناک می‌ساخته و اساساً میزان خشونت بسیار بالا بوده است. این یکی از راه‌های نَسَخ‌کِشی حاکمان قلعه از مردمان‌شان برای فرمانبرداری بیشتر بوده. این قلعه‌ها همیشه مکانی مخوف را هم درون خود جا می‌داده‌اند. سیاه‌چال‌ها. این سیاه‌چال‌ها در واقع زندان قلعه‌ها به حساب می‌آمده که مکانی به‌غایت مخوف بوده است. عموماً زندانیانی که به این سیاه‌چال‌ها راه می‌یافتند یا زیر شکنجه جان می‌دادند و یا از هوای بد و نمور آن‌جا و چرکی شدن زخم‌های‌شان تلف می‌شدند. در مجموع قلعه‌ها نمادی از خشونت و قدرت قاهر حاکمیت بوده، این تصویری است که به ذهن بینندگان آن زمانِ قلعه‌ها متبادر می‌شده. قلعه به‌عنوان جان‌پناه، در وهله‌ی دوم قرار داشته است. به زعم من وجود قلعه‌ها هیچ‌وقت از بین نرفته. در دنیای امروز و زندگی مدرن هم قلعه‌ها وجود دارند، فقط به گونه‌ای دیگر رخ نموده‌اند. مثل زندان‌های بزرگ در شهرها و سایر مکان‌هایی از این دست که اهرم‌های قدرت حاکمه را می‌سازند.
در داستان‌های مجموعه، همان‌طور که شما به خوبی اشاره کردید، قلعه عاملی پیونددهنده محسوب می‌شود. در واقع نقش نخ تسبیح را در تمام مجموع بازی می‌کند. سایه‌ای همیشگی و قاهر بر سر مردمان که نظاره‌گر ریز و درشت زندگی‌های آنان است. این عامل در طول تاریخ کِش می‌آید و تمامی ندارد. در این‌جا البته نقش دیگری را هم به عهده دارد: قانون. مکانی که محل قانون می‌شود و آن را پیش می‌برد. البته این قانون توسط قانون‌گذاری اعمال می‌شود که پای خودش از آن قانون بیرون است، اما بقیه را وامی‌دارد که تمکین کنند. ولی هر‌جا آن مرجع قانون ضعیف می‌شود به هر شکل، تنها می‌ماند و مردم دیگر تمکین نمی‌کنند. یعنی آن نافرمانی مدنی و حقیقت درون خود را نشان می‌دهند. مثل داستان طلوع، جایی که آقابابا در قلعه تنها می‌ماند و نهایتاً قلعه به تصرف درمی‌آید، بدون آن‌که کوچکترین کمک و اعتنایی از جانب مردمش دریافت کند. در واقع نشانگر این است که مردم نه‌تنها دل خوشی از وجود چنین مکانی ندارند، بلکه اصلاً برایشان مهم هم نیست که چه بلایی سرش می‌آید. دلیلش هم این است که قلعه‌ها و حاکمان‌شان همیشه شیره وجود آن‌ها را کشیده و اگر هم تهاجمی صورت می‌گرفته در وهله‌ی اول به فکر جان خودشان بوده‌اند و از مردم به‌عنوان سپری دفاعی استفاده می‌کرده‌اند.
در داستان‌های مجموعه، قلعه همچنین به‌عنوان عاملی پیونددهنده در طول تاریخ در آن جغرافیای خاص است. ضمناً به عاملی زیباشناختی و وسعت‌دهنده‌ی لایه‌های زیرین داستان هم مبدل می‌شود. اما آن‌چه بسیار اهمیت دارد، سایه سنگین و شوم تمام‌نشدنی این قلعه بر سر آن مردمان است. حتی در جایی ـ در داستان مستر جیکاک ـ اگر هم کاربردی دارد، باز هم در خدمت عوامل استعمار مثل آلمان‌ها قرار می‌گیرد و بازهم این مردم هستند که باید آن‌جا را با زحمت فراوان مهیا و تر‌وتمیز کنند تا هیئت آلمانی در آن جای گیرند و چیزی جز زحمت و بیگاری عایدشان نمی‌شود. یا در داستان‌های آخر مجموعه تبدیل به عاملی برای گسترش خرافه و ترس می‌گردد. یعنی همیشه وجود دارد و همیشه هم به فراخور زمان شکل عوض می‌کند.

همان‌طور که اشاره شد قلعه خط اتصال داستان‌های مجموعه است. اما مورد دیگری که طبق تقسیم‌بندی من در تمام چهار داستان بخش دوم کتاب حضور دارد و با تأکید به آن اشاره می‌شود میشِ کال شیرخان و صدای رَله‌ی کش‌دارش است. این تأکید برای چیست؟
ببینید، صدا در تمامی داستان‌ها برای من اهمیت ویژه‌ای دارد. به صدا به‌عنوان عاملی اساسی در پیوند عناصر گوناگون داستانی نگاه کرده‌ام. یک موتیف به حساب می‌آید. اما نکات دیگری هم هست که باید مورد توجه قرار گیرند. در کلونی‌ها و جغرافیاهای کوچک، صدا اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. این عنصر خصوصاً در زمان‌های گذشته اهمیت به‌سزایی داشته. در جایی که ما دیگر نه بلندگوها را داریم، نه نئون‌های تبلیغاتی و نه صدای عبور و مرور ماشین‌ها و... صدای آدم‌ها و حیوانات و اشیاء اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کنند. مثلاً در داستان اول، مستر جیکاک، این صدای دستگاه مُرس و شلیک گلوله است که اهمیت دارد. صدای دستگاه مُرس را می‌توان تداوم و گستردگی استعمار دانست که همه‌جا را زیر پوشش خود دارد. صدای گلوله و تفنگ که صدای غالب آن دوران است و نشان دهنده جدالی پایان‌ناپذیر. در داستان‌های آخر این صدا هیئتی جدید، میش کال شیرخان، و معنایی جدید بروز پیدا می‌کند. انگار صدای استبداد شخصیت دیکتاتورمآب شیرخان است که همیشه بر زندگی روستا سایه افکنده است. در واقع حضور شیرخان به شکلی نمادین در صدای میش‌اش تداوم می‌یابد. اما این می‌تواند تنها یک برداشت باشد. سویه دیگر این عامل، نگاه و تفکری است که جوامع سنتی به صدا دارند. صدا در این جوامع اهمیت بیشتری داشته و خوانش می‌شده. برداشت‌های خاص خودشان را داشته و به آن معناها اعتقاد هم دارند. مثل صدای کلاغ که از نظر آن‌ها شوم است. در زیبایی‌شناسی سنتی، جان‌بخشی به صدا به‌معنای ساختن مفهومی برای آن بسیار رایج است. به صدا شخصیت می‌دهند و مفهوم ایجاد می‌کنند و مثل قانون و توافقی نانوشته است که همگی آن را پذیرفته و به آن اعتقاد دارند. مفهوم و خوانش صدا در جوامع سنتی یکی از عوامل مهم ساختن چهارجوب خرافه است. خیلی‌ها بر اساس آن حتی برنامه‌های آینده زندگی‌شان را پی‌ریزی کرده و در مواقعی از تصمیم‌های مهم‌شان روی‌گردان می‌کنند. هم‌چنین آن را عاملی اساسی برای خواندن و درک تقدیر خودشان می‌دانند. در واقع جان‌بخشی به صدا، مثلا در این‌جا صدای میش کال(سیاه) شیرخان، خوانشی از آینده است. سعی من بر این بود که به شکل همان کارکرد اصیلش در چنین جوامعی به آن بپردازم. صدایی که معنایی شوم به همراه دارد و خبر از اتفاقاتی در آینده می‌دهد.

یک مسیر رفت و برگشتی در داستان‌هایتان دارید. یعنی ترتیب زمانی نوشتن داستان‌ها، تقریباً عکس ترتیب داستان‌ها در کتاب است. این پروسه چگونه شکل گرفت؟ آیا از ابتدا این ساختار در ذهن شما بود و یا هر داستان عامل و یا وسوسه‌ای شد برای پیگیری و بسط سوژه‌ها و نوشتن داستانی دیگر در همان فضا؟
مدت زیادی این ماجراها در ذهنم بود. همیشه می‌دانستم داستان‌هایی در این فضا خواهم نوشت. یک دلیلش این بود که در آن منطقه به دنیا آمده و زندگی کرده بودم. دلیل دیگرش هم دغدغه‌هایی بود که حاصل شنیده‌ها، دیده‌ها و تعامل با آن آدم‌ها و جغرافیا بوده است.
اما مشخصاً در پاسخ به سوال شما باید بگویم این ساختار در ذهن من بود. مثلاً از ابتدا می‌دانستم داستانی درباره‌ی واقعه‌ی طلوع خواهم نوشت، ولی موقعیت تحقیق تا سال ۸۹ برایم میسر نشد. چرا که باید می‌رفتم به همان مناطق و بعضی از آدم‌ها و اماکن را از نزدیک می‌دیدم. یا داستان مستر جیکاک که سال ۹۰ نوشته شده. دلیلش این بود که باید به برآیندی کلی می‌رسیدم و نیاز بود صبر کنم. البته همه‌چیز هم آن‌قدرها دقیق در ذهنم برنامه‌ریزی نشده بود. مثلاً داستان منتظران یک جور کشف درونی بود که در ارتباط با فضا و آدم‌هایی که می‌شناختم شکل گرفته. اما مثلاً از قبل می‌دانستم که باید داستانی پیونددهنده از گذشته به زمان معاصر‌تر بنویسم. پیوندی بین سال‌ها و فضایی که در طلوع و مستر جیکاک می‌گذرد و داستان‌هایی که به زمان‌های نزدیک‌تر به زندگی فعلی ارتباط پیدا می‌کند. همچنین کاملاً مطمئن بودم این داستان که به نوعی پل گذر از گذشته به حال است، درباره‌ی زنان خواهد بود. چون از دغدغه‌های همیشگی من بوده است. اما ماجرای قلعه کاملاً متفاوت بود. در واقع قلعه اولین داستان این مجموعه بود که نوشته شد و همانطور که می‌بینید در کتاب، آخرین داستان مجموعه است. بعد که یک‌به‌یک داستان‌ها نوشته شدند، خود‌به‌خود قلعه جایگاه خودش را در مجموعه پیدا کرد و تبدیل شد به داستانی که محل تجمیع سایر داستان‌های مجموعه است.

داستان‌های کتاب هرچه جلوتر می‌رویم امروزی‌تر می‌شوند و بیشتر به وضعیت درونی و روابط انسان‌ها پرداخته می‌شود. این اقتضای زمانه‌ی شخصیت‌های داستان است یا هدفی را دنبال می‌کردید؟
بخشی از آن، همان اقتضای زمانه‌ی شخصیت‌هاست که شما به‌خوبی اشاره کردید. اما هدفی هم از این کار داشتم. بگذارید مثالی ساده بزنم. وقتی جایی آتش می‌گیرد، پس از پایان آتش‌سوزی، تا مدت‌ها آثار آن به‌جاست. مهمترین اثر آن ویرانی‌هاست، یا خاکستری که بر جای می‌نهد. یا تظاهرات اعتراضی خیابانی‌ای را در نظر بگیرید. تا مدتی آثارش بر جای می‌ماند. مثل دیوارنوشته‌ها، سطل‌های زباله‌ای که به آتش کشیده شده و یا شکستگی جداول و آسفالت خیابان و... بنابراین اگر کسی خارج از ماجرا و بی‌خبر بوده باشد، به محض دیدن چنین صحنه‌هایی سریع درمی‌یابد که در آن مکان اتفاقاتی پیش از این روی داده است. در واقع داستان‌های اول و دوم مجموعه نشان‌گر وقایعی بزرگ است که آثاری چندوجهی در آن منطقه‌ی خاص به‌وجود می‌آورد. حالا برای انسانی که امروز زندگی می‌کند دو چیز به‌جا مانده، یکی تاریخ و دیگری آثار آن پدیده. چرا که هر پدیده‌ای در گذشته، تاثیرش را خواه و ناخواه در امروز می‌گذارد. منِ انسان ایرانی امروز می‌نشینم به این فکر می‌کنم که مثلا دلیل خشونت در جامعه امروزی من چیست، عدم توسعه‌یافتگی و عقب‌ماندگی و... بنابراین اولین کاری که می‌کنم این است که می‌نشینم به گذشته فکر می‌کنم. چطور شد که این اتفاقات افتاد؟ چه کسانی یا عواملی دخیل بودند؟ و... این بحثی است که ساختار درونی کار را از این منظر می‌سازد. اما در مورد خود داستان‌ها، سرنوشتی است که آدم‌های نسل‌های بعد آن منطقه دچار آن شده‌اند. شما می‌توانید هنوز رواج خرافه و عقب‌ماندگی مادی و ذهنی و... را ببینید. نمی‌خواهم مسئله را زیاد باز کنم. فقط همین‌قدر بگویم که داستان‌های آخر مجموعه به نوعی در پی نشان دادن این تاثیرات است.

شما در این کتاب ۶ داستان کوتاه نوشته‌اید و منطق درونی داستان کوتاه، ارتباط الزامی این داستان‌ها با هم را نفی می‌کند. اما این کنار هم قرار گرفتن و تکرار سوژه‌ها و مکان‌ها نوعی پیوستگی رمان‌وار میان داستان‌ها در ذهن خواننده ایجاد می‌کند. در داستان کودکان در خاک، شیرخان و معلم به شهر می‌روند و در انتهای داستان دالو پریوش می‌میرد. اما در داستان بعدی، دالو، شیرخان مرده و دالو پریوش زنده است. این موضوع در کنار پیوستگی و ارتباطی که خواننده میان داستان‌ها حس می‌کند، تبدیل به خطای منطقی می‌شود. نظر شما چیست؟
منطقی که در پی آن بودم بیشتر منطقی درونی بوده و نه لزوماً منطق و ساختاری خطی. در واقع سیر درونی آدم‌ها و وقایع داستان‌ها مهم است. برای من این مهم بوده که مثلا دالو پریوش و شیرخان، نقش خودشان را به انجام برسانند و فضای ذهنی و درونی داستان‌ها را کامل کنند. حالا ممکن است این سیر منطقی در جاهایی نادیده گرفته شود. یک از کارهایی که مد نظرم بوده باز گذاشتن دست مخاطب در جابه‌جایی داستان‌ها و یا حتی آدم‌های قصه‌ها بوده است. بگذاریم شخصیت‌ها نقشی سیال را ایفا کنند و در ذهن خواننده از داستانی به داستان دیگر بروند. اگر این اتفاق بیفتد خود‌به‌خود سیری درونی پیدا کرده و خطوط سفید داستان هم خوانده شده و جاهای خالی نیز پر خواهند شد و این خودش می‌تواند خوانشی جدید را برای خواننده این داستان‌ها ایجاد کند.

در پایان اگر نکته‌ای هست بفرمایید و از کارهای در دست چاپ و نگارش هم بگویید.
یکی از نکاتی که لازم می‌دانم بر آن تاکید کنم این است که با وجود فضا و جغرافیای بومی و وجود وقایع تاریخی در داستان‌ها، همواره سعی‌ام بر این بوده که برخوردی مدرن با ماجرا داشته باشم. البته این نهایتاً نکته‌ای است که باید مخاطب به آن اشاره کند حالا اینکه چقدر در این کار موفق بوده‌ام یا نه، مسئله‌ی دیگری است. اما به هر حال تلاشی بوده که صورت پذیرفته.
در مورد کارهای آینده هم این‌که در حال‌ حاضر مشغول نوشتن رمانی هستم. تا چه پیش آید. البته دو مجموعه داستان با موضوعیت و فضای شهری هم آماده چاپ دارم، اما تا بعد از انتشار رمان صبر خواهم کرد.
فاطمه حبیبی و زهره صادق پور این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دوران کشف و شهود
نویسنده : عباس عبدی، داستان‌نویس

«احمد ... دیدن ادامه » حسن‌زاده» نویسنده جوان ساکن کرج، بعد از تجربیات موفق دوران دانشجویی در کرمان و تهران در زمینه جمع‌آوری و انتشار مقالات و داستان‌هایی در قالب چند جنگ ادبی و هنری و با پشتوانه کافی و مفید از حضور در صحنه‌های نمایش و بررسی و مطالعه وسیع و نسبتا طولانی داستان‌ها و رمان‌ها و مواد خام ادبی سریال‌های تلویزیونی خود اقدام به نگارش سفرنامه داستانی به نام «جزیره همدردی» می‌کند: شرح مفصل دوران کشف و شهود یک منطقه جغرافیایی با آدم‌های خاص و فضای منحصربه‌فرد جزیره‌ای در خلیج‌فارس. این کتاب سه سال پیش چاپ و منتشر شد و مورد اقبال نسبی خوانندگان ادبیات داستانی قرار گرفت. در آن کتاب نیز علایق و توجه خاص حسن‌زاده به محیط و جغرافیای مناطق دور از شهرهای بزرگ را شاهدیم. نکته‌ای که بستر همه داستان‌های مجموعه تازه نویسنده، مسترجیکاک، هم قرار گرفته است. با همتی که نشر نیماژ پارسال از خود نشان داده و نتیجه آن را طی نمایشگاه کتاب امسال شاهد بودیم، می‌توانیم امیدوار باشیم در آینده توجه بیشتری به ادبیات اگر نگوییم بومی، حداقل غیرشهری بشود. به این نکته طی یادداشت‌های دیگری که خواهم نوشت می‌پردازم و امیدوارم آثار دوستان نویسنده به هرحال جنوبی، موسی بندری (هرمزگان)، آرش آذرپناه (خوزستان)، فرهاد کشوری (خوزستان و چهارمحال بختیاری) و کورش اسدی (خوزستان) طلیعه شکوفایی داستان‌نویسی این خطه داستان‌خیز باشد.
اما کتاب حسن‌زاده مجموعه‌ای است از شش داستان کوتاه مستقل یا به هم پیوسته (مثل منتظران و کودکان خاک) که ما را با روایت‌هایی از آدم‌ها و ماجراها، با دقتی که گاه به مستند‌نگاری پهلو می‌زنند آشنا می‌کنند. هرچند به شخصه فکر نمی‌کنم صرف آشنا کردن خواننده با یک منطقه هرچند جذاب و تماشایی و سراسر ماجرا و کشف نشده و... امتیاز یا وظیفه‌ای برای ادبیات داستانی محسوب شود. بالاتر از آن هیچ وظیفه‌ای جز لذت بخشیدن به خواننده در شأن ادبیات داستانی امروز وجود ندارد. آگاه کردن خواننده از رموز و وجوه زندگی در یک جغرافیای خاص تنها بخش یا مرحله‌ای از لذت‌بخشی است.
در داستان اول مجموعه با روایتی از یک عشق روبه‌رو هستیم. عشقی ممنوع بین نوکر و خانزاده. آن چه داستان را تا اندازه زیادی از تعلیق می‌اندازد انتخاب زاویه دید و راوی اول‌شخص است. روایت داستان به‌گونه‌ای پیش می‌رود که همه چیز و همه جزئیات گاه تکراری از زبان این راوی جوان عاشق‌باز گفته می‌شود. اگرچه توصیف فضای جنگل بلوط نشان بارز توانایی‌های نویسنده در تصویر محیط داستان است اما آنچه روایت را از یکنواختی نجات می‌دهد و به داستان خونی تازه تزریق می‌کند آنجاست که درمی‌یابیم راوی بر اثر شلیک گلوله یکی از افراد خان از پا درآمده است. این نکته اگر چه تکراری است اما در بحبوحه جنگ و جدال و تیراندازی و شلوغی میدان مخاصمه تازه است.
در داستان منتظران خانواده‌ای از لایه‌های متوسط جامعه روستایی تصویر شده است. دو زن که هردو همسر مردی خوشگذرانند همدیگر را دلداری می‌دهند و امید می‌بخشند. شوهر از زن اول بچه‌دار نشده و با موافقت او همسر دومی اختیار کرده است. درایت همسر اول، با وجود پتانسیل درونی چنین وضعیتی برای دعوا و جنجال باعث می‌شود خانواده زندگی آرامی بگذرانند. همه پذیرفته‌اند سنت خانواده بر وجود فرزند، خصوصا پسر، تاکید دارد. حادثه از آنجا شکل می‌گیرد که مرد از این نقش سنتی پذیرفته شده پا را فراتر می‌گذارد و دختر جوان شهری را همراه خود به خانه می‌آورد. حالا هر دو همسر قبلی رودرروی فاجعه‌ای بزرگ و سیاه قرار گرفته‌اند. حالا دیگر برآوردن خواسته‌ای مبتنی‌بر سنت ایلی و عشایری مطرح نیست. حالا آتش هوسبازی مرد است که خانه‌اش را به آتش حسادت نابود می‌کند.
اما داستان «کودکان خاک» که ادامه شرایط پایانی داستان قبلی است نمی‌تواند از پتانسیل بالقوه موجود «منتظران» استفاده ببرد و لختی بعد از شروع به فضایی کشیده می‌شود که متاسفانه ‌تنها به توصیف شیطنت‌های بچگانه فاقد خصوصیات لازم داستانی درمی‌غلتد.
نگاه حسن‌زاده به زبان داستان درست و قابل قبول است و از آنجا که ادبیات داستانی ما در شرایطی به سر می‌برد که در آن گویش‌های مختلف در نقاط مختلف کشور همچنان معتبر است بنابراین می‌تواند موجد زیبایی‌ها و ارزش‌های هنری و ادبی قابل توجهی باشد.
استفاده درست از قانون‌مندی‌های کلی زبان در داستان، امتیاز انکارنشدنی «مسترجیکاک» و احمد حسن‌زاده است.
راوی دانای کل داستان به زبان معیار سخن می‌گوید و شخصیت‌ها به تناسب وابستگی‌شان به محیط از گویش و واژه‌های محلی استفاده می‌کنند. معنای همه لغات در زیر صفحات آمده و به خواننده در فهم دیالوگ‌ها کمک می‌کند. به جز بعضی لغزش‌های ویراستاری (که ظاهرا درد درمان‌ناپذیر اغلب آثار ادبی است) کتاب از متن پالوده‌ای برخوردار است.
نکته آخر اینکه افراط در استفاده از لغات محلی هم مجاز نیست. ما تنها وقتی می‌توانیم از چنین لغات و عباراتی استفاده کنیم که معادل آنها در زبان معیار (که زبان راوی دانای کل است) وجود نداشته باشد. در غیر این صورت نقش نویسنده داستان، حتی اگر احمد حسن‌زاده عزیز باشد، تا سطح یک پژوهشگر اولیه زبان تقلیل یافته است.
منبع: روزنامه فرهیختگان
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با اینکه پاتریک مودیانو به عنوان یکی از نویسندگان خوب ادبیات معاصر فرانسه، برای خوانندگان پیگیر ادبیات داستانی در ایران نامی کم و بیش آشنا محسوب می‌شد، اما با این حال انتخاب او به عنوان برنده جایزه نوبل تعجب برخی را برانگیخت. به نظر مشکل آنجا بود که مودیانو را با نام‌های بسیار بزرگی از ادبیات فرانسه (که جایزه نوبل گرفته بودند)، مقایسه کرده و در این قیاس دور از انتظار نبود اگر او را همطراز با ایشان نمی‌دانستند؛ در حالی که مودیانو را باید با نویسندگان فعال امروز ادبیات جهان در ترازوی قیاس گذاشت. از سوی دیگر نباید از این نکته غافل شد که پاتریک مودیانو این شانس را نداشت که به عنوان نویسنده‌ای برجسته و با ترجمه‎هایی در خور اعتنا، به مخاطب فارسی زبان معرفی شود. متاسفانه ترجمه‌های نامطلوب، شهرت برخی از بهترین آثار پاتریک مودیانو را مخدوش کرده و اعتبار نام او را در ایران تحت الشعاع قرار داده بودند.

اما سنت مورد توجه قرار گرفتن نام برندگان جایزه نوبل و علاقمندی ناشران به ترجمه و انتشار آثارشان، لااقل اینبار باعث شده مخاطبان ادبیات داستانی، بخت برخورداری از ترجمه‌هایی با کیفیت مقبول‌تری از این نویسنده برجسته معاصر ادبیات فرانسه را داشته باشند. چرا که در این میان ناشران باعتباری نظیر نشر چشمه (که پیش از نوبلیست شدن مودیانو نیز دو عنوان از آثار او را به شکل مقبولی چاپ کرده بود) به آثار مودیانو روی خوش نشان داده و به تازگی چند عنوان از آثار او را منتشر کرده و عناوین دیگری در را نیز برنامه گذاشته که در راه انتشار هستند.

رمان ... دیدن ادامه » «ماه عسل» نوشته مودیانو با ترجمه حسین سلیمانی نژاد که اخیرا وارد بازار کتاب شده است، یکی از آثار به چاپ رسیده در همین مجموعه است. نکته نخست درباره این کتاب ( که برگردان دیگری نیز از آن در بازار وجود دارد)، حضور مترجمی‌ست که به شکلی پیگیر و حرفه‌ای مشخصا به ترجمه آثار مودیانو پرداخته در قیاس با دیگر مترجمان که به طور پراکنده آثار مودیانو به فارسی برگردانده‌اند، تجربه ترجمه کتابهای بیشتری از او را در کارنامه دارد. اهمیت این مسئله زمانی بیشتر خود را نشان می‌دهد که نثر مودیانو را مورد توجه قرار دهیم. مودیانو نثری به ظاهر ساده و بدون پیچیدگی دارد، بنابراین شاید در نگاه اول ترجمه آثار او چندان دشوار به نظر نرسد، اما حقیقت این‌ست که این نثر ساده شگرد مودیانوست و برای پرهیز از اطناب و شکل دادن به ایجازی که با سبک روایی آثار او پیوند خورده، در آثارش همواره مورد استفاده قرار می‌گیرد، بنابراین به فارسی برگرداندن آن دشواری‌های خاص خود را دارد و در صورت عدم توجه کافی به ریزه‌کاری‌هایش می‌تواند برای خواننده ایجاد ابهام کند. خوشبختانه حسین سلیمانی نژاد به دلیل کار روی آثار مودیانو و درگیر بودن به شکل حرفه‌ای و مداوم با آنها به خوبی از عهده این مهم برآمده است. بنابراین مخاطب فارسی زبان رمان ماه عسل نیز نثر ساده مودیانو را که به شیوه ای روان خواننده را به در کوچه و خیابانهای پاریس برده و پا به پای راوی در آنها پرسه می زند، تجربه کرده و در لذت این سفر که با نقب زدن به گذشته همراه است، شریک می شود.

شخصیت‌های آثار مودیانو اغلب درگیر با گذشته‌اند گویی برای یافتن هویت امروز خود، باید تکلیف‌شان را با چیزهایی که ریشه در گذشته‌شان دارد مشخص کنند. ماه عسل با روایت خاطره‌ای توسط راوی آغاز می شود، خاطره سفر به میلان در روزی گرم و شنیدن خبر خودکشی ناگهانی یک دختر پاریسی. هجده سال بعد در موقعیتی دیگر که راوی قصد گریز از زندگی‌اش را دارد به یاد او می افتد. راوی از پاریس می گریزد و گذشته خود را برجای می‌گذارد تا به شکلی ناشناس دوباره به پاریس برگردد و به کنکاش در گذشته بپردازد.

در ماه عسل نیز همچون اغلب رمان‌های مودیانو، دغدغه اصلی او داستانگویی به روال معمول و شیوه کلاسیک نیست، شیوه‌ای که مخاطب با درگیر شدن در حوادث و ماجراها و منتظر اتفاق‌های بعدی ست که زنجیر وار داستان را به آخر رسانده به طور مشخص نقطه پایان بر ماجراهای آن گذاشته شود. در این رمان بیشتر فضای داستان، ذهنیت و احساسات شخصیت هاست که در آن زمان و مکان از اهمیت محوری برخوردارند. مودیانو در این کتاب تجربه منحصر به فردی را برای خواننده تدارک می بیند، پرسه زدن در کوچه و خیابانهای پاریس رفتن از زمان و مکانی، به زمان و مکانی دیگر که تنها با همراهی راوی می توان از انگیزه آن راز گشایی کرد.

بدیع بودن تجربه خواندن این رمان از آن روست که همراه شدن با راوی و رفتن با او اهمیت دارد نه مطلقا جایی که قرار است به آن برسد. این رمان در واقع شرح سفری درونی به دنیایی خاطره انگیز است. سفری که گویی قرار است التیام بخش ضربه هایی باشد که شخصیت‌های اصلی از گذشته با خود دارند.

http://www.alef.ir/book
فاطمه حبیبی و زهره صادق پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نوشتن داستان به نیت ثبت و ضبط گوشه‌ای از آداب و رسوم و فرهنگ اهالی تهران، اولین بار توسط مرحوم جعفر شهری تجربه شد. جعفر شهری علاوه بر پژوهش‌های سترگش که یک‌تنه، به مدد حافظه و تجربه زیستن با مردم تهران و مهم‌تر از همه از روی عشق به این شهر و مردمانش به سرانجام رساند و در قالب مجموعه پنج‌جلدی تهران قدیم، مجموعه شش‌جلدی تهران در قرن سیزدهم هجری و کتاب قند و نمک (فرهنگ اصطلاحات و ضرب‌المثل‌ها مردم تهران) به چاپ سپرد؛ چند اثر روایی در قالب سفرنامه، خاطرات شخصی و نهایتاً آثار داستانی منتشر کرد که رد علایق او در این حوزه را در این کتاب‌ها نیز می‌توان مشاهده کرد. در این میان رمان بلند «شکر تلخ» مشخصا به نیت ثبت پاره‌ای آداب و رسوم و باورهای مردم تهران نوشته‌شده است. نویسنده در این کتاب به بهانه‌های مختلف موقعیت‌هایی را تدارک می‌بیند که به دل‌مشغولی‌هایش درزمینهٔ شرح و توضیح آداب و باورهای مردم تهران بپردازد و باوجود دست‌اندازهایی که این مسئله در روایت داستان به وجود آورده از هیچ جزئیاتی فروگذار نکرده حتی گاه خط اصلی داستان را رها کرده و چندصفحه‌ای درباره بیماری‌های رایج در میان کودکان محلات جنوب شهر دلایل ابتلا و نحوه درمان آن‌ها می‌پردازد و...

مرتضی احمدی و کتاب «مردی که هیچ نبود» از پاره‌ای جنبه‌ها نزدیکی‌های درخور توجهی با این رویکرد در داستان‌نویسی دارند. مرتضی احمدی نامی آشنا برای چند نسل از مردم تهران در گروه‌های سنی مختلف از پیر تا جوان است. بیش از شش دهه حضور مستمر در حوزه‌های گوناگون هنری از پیش‌پرده خوانی، بازیگری تئاتر، سینما و تلویزیون تا نهایتاً صدای گرم او که در دوبله بسیاری از کارتون‌های بچه‌ها و یا فیلم‌های مناسب بزرگ‌ترها و ... استفاده شده او را به یکی از نام‌های ماندگار بدل کرده است؛ با صدایی که برای همه آشنا بود. صدایی که اگرچه در اذهان ما ماندگار است اما متأسفانه سال پیش خاموش شد و مرتضی احمدی در نودسالگی درگذشت.

صرف‌نظر ... دیدن ادامه » از کتاب «مردی که هیچ بود»، بین مرتضی احمدی و جعفر شهری یک نقطه مشترک بسیار پررنگ وجود دارد و آن عشق و علاقه آن‌ها به تهران است. عشقی که باعث شده در روزگاری که اکثر نمادها و یادگارهای تهران قدیم بابی توجهی مردم و مسئولین به ورطه نابودی کشیده شده لااقل آن‌ها با تلاش‌هایشان کوشیده‌اند خاطرات آن را به شکل مکتوب ثبت و ضبط کنند. نکته جالب این است که رویکرد آن‌ها ناخودآگاه نه موازی که به‌طور عمده مکمل یکدیگر بوده. درواقع آنچه در پژوهش‌های جعفری شهری بیش از هر چیز پررنگ بوده جنبه تاریخی تهران درگذر زمان و ثبت و ضبط آداب و رسوم و باورهای فرهنگی، سنتی و مذهبی مردم در این زمینه بوده اما مرتضی احمدی بیشتر از جنبه زبانی این مسئله را دنبال کرده است هر چند که هر دو اشاراتی به حوزه تخصصی دیگری نیز داشته اند.

مرتضی احمدی بیشتر دغدغه زبان دارد. او درواقع کوشیده نحوه گویش تهرانی اصیل را که در سال‌های دور مورداستفاده بوده ثبت و ضبط کند؛ نخست واژه‌های رایج و معمول و دیگری نحوه بیان آن‌ها.

بنابراین احمدی گذشته از تجربیات هنری‌اش به‌عنوان یک بازیگر و صداپیشه، در دو سه دهه آخر عمر پژوهش‌هایی در حوزه فرهنگ و خاصه زبان رایج در بین مردم تهران انجام داده است که در قالب دو کتاب «پرسه در احوالات تِرون و تِرونیا» و «فرهنگ بروبچه‌های تِرون» (با عنوان فرعی کلمه‌های ویژه، واژه‌ها، اصطلاحات و ضرب‌المثل‌های تهرانی) توسط نشر هیلا منتشرشده است.

کتاب مردی که هیچ بود در ادامه همین رویکرد پژوهشی جای می‌گیرد با این تفاوت که او این بار ساحت داستان را برای ثبت و ضبط زبان و تا حدی فرهنگ جاری در بین توده مردم تهران برگزیده است. این رمان کوتاهِ تقریباً صدصفحه‌ای به شیوه اول‌شخص روایت می‌شود. نویسنده با این تمهید بستری مناسب‌تر برای هدفی که در این رمان دنبال می‌کرده تدارک دیده است؛ چراکه علاوه بر دیالوگ‌ها که متضمن واژه‌ها و نحوه گویش تهرانی هستند، برای روایت کل داستان هم از زبان محاوره رایج در میان توده مردم تهران در نیم‌قرن پیش‌ازاین بهره برده و کل حجم کتاب را به منبع مناسبی برای استخراج این واژه‌ها و نحوه بیان آن‌ها بدل ساخته است. برای نمونه او در بخش‌هایی از داستان خود آورده است:

«تو خاک و خُل و گل و شلای جنوب ترون، لول می‌خوردیم و روز به روز لَندوک‌تر و دیلاق‌تر می‌شدیم. پَن شیش نفرمون مال یه محل و یه کوچه بودیم و توی مدرسه درس می‌خوندیم. کلاس شیشم مدرسه قندی توی خانی‌آباد پشت نیمکتای زوار دررفته و رنگ و رو باخته، که تا روشون می‌شستیم، یا جا به جا می‌شدیم، جرق و جروق و ناله‌اش درمی‌اومد، اونم آخرای کلاس هیچی‌مون مِث هم نبود، و کلی با هم فرق داشتیم.»

راوی با زبانی این چنین داستان را با معرفی چند تن از شخصیت‌های اصلی رمان آغاز می‌کند. دوستانی که دوران مدرسه را باهم می‌گذرانند به دلیل رفاقت تصمیم می‌گیرند به دانشکده افسری بروند. اما سرنوشت برای آن‌ها آینده‌ای دیگر رقم‌زده است. بیوک یکی از آدم‌های اصلی قصه در کودکی پدر و مادرش را ازدست‌داده خود حکم مرد خانه را پیدا می‌کند. مردی عقیم که بچه‌دار نشدن زندگی‌اش را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد و عاقبت کارش به کافه‌داری کشیده و یکی از جاهل‌های دوران قدیم می‌شود.

البته این داستان از شخصیت‌های متعدد و فرازوفرودهای داستانی بیشتری برخوردار است و درمجموع روایت آدم‌هایی‌ از این شهر در روزگاری سپری‌شده است. حکایت مردمانی با آداب‌ورسوم و زبان خاصی که همانند معماری ازدست‌رفته تاریخی آن، امروز بقایای زیادی از آن برجای نمانده است. شهری که درگذشته گستره کل آن به‌اندازه دو سه منطقه فعلی آن نبود و امروزه چنان رنگ و رو عوض کرده که یادگار ها و یادبودهایی از گذشته‌اش را تنها در کتاب‌هایی نظیر «مردی که هیچ نبود» و یا دیگر آثار مرتضی احمدی می‌توان سراغ گرفت. با این نگاه کتاب حاضر دارای ارزش‌هایی انکار نشدنی است و به دلیل جذابیت زبان و روایت سرراست این رمان، می‌توان در یک نشست چندساعته آن را خواند.

http://www.alef.ir/book
مریم نیکو و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر چه از لذت خواندن این کتاب بگم کمه....از حظ وافرم همین بس که بعد از این کتاب 2 کتاب دیگر از میچ آلبوم رو خوندم "سه شنبه ها با موری" و "در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند" و بدون بزرگ نمایی هر سه بسیار خواندنی بودند.

جمله ایی از کتاب:

"بچه ... دیدن ادامه » ایی که از مادر خودش شرمنده است, صرفا بچه ایی است که به اندازه کافی عمر نکرده"
من خوندم ولی حس خوبی نداشتم بهش موضوع رو متوجه شدم ولی به نظرم پرکشش نبود
۲۷ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ما بزرگترها در زندگی‌مان تجربه‌های زیادی داشته‌ایم. همه‌چیز بستگی به این دارد که به این تجربه‌ها و خاطرات چطور نگاه کنیم. کودکان درباره اتفاقاتی که در زندگی روزمره‌شان رخ می‌دهد احساسات عمیقی دارند. اگرچه یک رویداد ممکن است به نظر بزرگ‌ترها پیش‌پاافتاده به نظر برسد ولی از دید کودک ماجرا خیلی زود تمام نمیشود چون کودکان مرکز دنیای خود هستند و در لحظه زندگی می‌کنند. هر اتفاقی که برایشان می‌افتد باعث واکنش مثبت یا منفی می‌شود. آن‌ها به‌ندرت به وقایع دور و برشان بی‌تفاوت‌اند. ازآنجا‌که تجلی نمودن صفات عالی در دوران کودکی بسیار حائز اهمیت است و هیچ پیشرفتی در کودک بدون تربیت اخلاقی متصور نیست تصمیم گرفتم تا مجموعه‌ای از چرایی‌های ظریف کودکانه را در قالب داستان به تصویر بکشم و پاسخی درونی برای آن‌ها پیدا کنم.

درون‌مایه اصلی مجموعه «بخوانیم و بدانیم» درون‌مایه‌ای رایج از دغدغه‌های کودکانه است و در آن به مفاهیم آشنای عشق و دوستی، غلبه بر مشکلات، رویارویی با تغییر، کسب اطمینان از رسیدن به موفقیت و مستقل شدن پرداخته‌ام.

هدف ... دیدن ادامه » من از تألیف این مجموعه علاوه بر تقویت روان‌خوانی کودک در سال‌های اول دوران ابتدایی پرداختن به مسائلی بود که درکشان برای کودک آسان باشد. مسائلی که در مقاطعی از زندگی کودکان قطعاً برای آن‌ها اتفاق می‌افتد. در حقیقت این مجموعه نکات و سوال‌های تامل‌برانگیزی را مطرح می‌کند که باعث می‌شود کودک برای پیدا کردن پاسخ مشتاق خواندن کتاب شود.

همه داستان‌های مجموعه هدفمند هستند و سعی بر این دارند که بنیاد سالم شخصیت کودک را با تکیه بر اصول اخلاقی و وجدانی پی‌ریزی کنند. درک کودک از موضوعات مطرح‌شده در داستان‌ها باعث آگاهی او از موقعیت‌ها و داده‌های زندگی می‌شود و کودک توانایی پاسخ دادن به سؤالاتی که ممکن است در ذهن خود با آن‌ها درگیر باشد را پیدا می‌کند. در حقیقت این مجموعه بنا دارد که به کودک بیاموزد که طرز مواجهه با مشکلات و حل کردن آن‌ها با استفاده از قوانین انسانی و آموختن از اشتباهات می‌تواند او را به موفقیت‌های جدیدی برساند. در این مجموعه از امرونهی‌های مرسوم بزرگ‌ترها خبری نیست و به کودک اجازه داده می‌شود با توجه به داده‌های ذهنی خود در مقابل پیشامدها از خلاقیت فکری خود استفاده و اندیشه سازی کند و این کار به‌نوعی همان استنباط پیدا کردن از خوب و بد را برای کودک به وجود می‌آورد.

طرح‌ریزی همه داستان‌های مجموعه به‌گونه‌ای است که در آن کودک بتواند از طریق ارتباط و همکاری فردی یا دسته‌جمعی با همسالان و یا دیگران نوعی جامعه‌گرایی را تجربه کند.

با لطف و عنایت خداوند تاکنون پنج جلد از این مجموعه توسط انتشارات نیستان به چاپ رسیده که قرار است تا پانزده جلد ادامه پیدا کند. این مجموعه برای مقطعی نوشته شده است که دایره واژگان محدودی دارند و علاوه بر آموزش مهارت‌ها به تقویت روخوانی و روان‌خوانی نیز کمک می‌کند. مجموعه حاضر شامل داستان‌هایی با عناوین زیر است:

۱- نگین زیبا
۲- وای بازم مدرسه
۳- ربات
۴- من این غذا را دوست ندارم
۵- هیولای کلاس

داستان «نگین زیبا» به مسئله عدم اعتمادبه‌نفس در کودکان پرداخته است. در این داستان کودک برای جبران این نقیصه به راهکارهای نادرست دست می‌زند ولی درنهایت با تغییر نگرش خود و الگو قرار دادن همسالان موفق می‌تواند مشکلش را حل کند.

در کتاب «وای بازم مدرسه» به مسئله ترس کودکان از مدرسه پرداخته‌ام. در این داستان کودک با قرار گرفتن در محیط مدرسه و آشنایی با محیط، ایجاد رابطه و شناخت توانایی‌هایش بر ترس خود غلبه می‌کند.

در «ربات» داستان پسری را می‌خوانیم که به دلیل توجه بیش از اندازه به بازی‌های خشن کامپیوتری دچار سردرگمی فکری و توهم می‌شود و تصمیم می‌گیرد با تغییر عادت بدش به عادت‌های خوب مشکلش را حل کند.

در داستان «من این غذا را دوست ندارم» با دختری آشنا می‌شویم که به دلیل رو آوردن به عادت‌های بد غذایی دچار مشکل شده است ولی در یکی از سفرهای خانوادگی اتفاقی می‌افتد که باعث می‌شود او با مشکلش روبرو شده آن را حل کند.
کتاب «هیولای کلاس» داستان پسر خشنی است که راه درست ارتباط با همسالان خود را نمی‌داند. برای همین هیچ دوستی ندارد و همیشه تنهاست این مسئله باعث شده که برای موفقیت هیچ انگیزه‌ای نداشته باشد. تا اینکه با ورود یک دوست جدید زندگی‌اش تغییر پیدا می‌کند.

امید دارم مجموعه حاضر توانسته باشد گام مؤثری در جهت ارتقای سطح فکر و اندیشه کودکان سرزمینم برداشته باشد.

http://www.alef.ir/book
فاطمه حبیبی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
منظور از مثنوی معنوی لرستانی چیست/. و چه ارتباطی با لرستان دارد. من خودم لرم و دوست دارم در این مورد بدانم
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر هنوز کتابی از سوزانا تامارو نخوندید طوطی برای شروع خیلی خوبه و بعدش حتمن "دل به من بسپار" رو بخونید.

آنسلما (پیر زن داستان) تمام توجه‌اش را متوجه طوطی می‌کند، هر آن‌چه را که برای فرزندان خود دارد، برای شوهر ازدست‌رفته‌اش و برای هرکس که در اطراف او است و او را تنها گذاشته است، همه و همه را به او ارزانی می‌دارد. لازم نیست نگران ... دیدن ادامه » هیچ‌چیز باشید، داستان پایان خوشی دارد و بسیار شاعرانه است.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فراتر از حد تصور.
جزو "باید خواند" هاست.
ژیل بر اثر حادثه‌ای مرموز دچار فراموشی می‌شود. همسرش نیز او را به خانه می‌آورد اما ژیل حافظه‌اش را از دست داده است و سعی می‌کند از صحبت‌ها و تعریف‌های همسرش، گذشته را بازسازی کند و هویت خود را بازیابد. اما آیا لیزا به او دروغ نمی‌گوید تا تصویر دیگری از زندگی زناشویی‌شان ارائه دهد؟ اصلاً این زن کیست؟ آیا حقیقت دارد که همسر اوست؟
«خرده جنایت‌های زَناشوهری» داستان زوجی است در پی حقیقت. در این نمایشنامه، اریک امانوئل اشمیت با طنزی سیاه، تحلیلی ظریف از دلدادگی و زندگی زناشویی ارائه می‌دهد و خواننده را متحیر و شگفت زده، هر لحظه غافلگیر می‎کند.

جایزه‎ی ... دیدن ادامه » تئاتر فرهنگستان فرانسه سال 2001، به پاس کتاب‎های ارزشمندش به اریک امانوئل اشمیت اهدا شد.

"متن پشت جلد کتاب"
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من میخوام این کتابو بخرم، اینکه نوشته با خودکار، یعنی چی؟!
کتاب و خودکار در کنارش، وکیوم شده. برا من سبز رنگ بود. ضمن این‌که خودکار شبیه به خودکارهای شرکت پلیکانِ خدا بیامرزه.
۲۱ تير ۱۳۹۴
و اینکه خودکارش نمی نویسه
۰۲ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
...
خیلی ناراحتم کرد "فیبی"!
نه این‌که آدم بدی باشه‌ها، نه.
لازم ... دیدن ادامه » نیست حتماً آدم بدی باشی تا کسی رو ناراحت کنی.
گاهی می‌تونی آدم خوبی باشی و دیگرونو ناراحت کنی.
...

صفحه 199
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کیفیت کتاب و در کل ترجمه این کتاب، عالیست، اما متأسفانه به لحاظ نگارشی، اشتباهات رایجی داشت.
آزاده کرامت این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بیشتر شد معرفی نویسنده دوستان!

در مورد خود داستان؟
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
لطفا توضیح
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
متشکر از توضیح
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با تشکر از توضیح
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
معرفی کتاب آینه‌ها را باور کن
نویسنده: محمد حسن ارجمندی
این کتاب در سال ۱۳۹۰ توسط انتشارات کتاب نیستان(سید مهدی شجاعی) به زیور تبع آراسته شد.
لینک ... دیدن ادامه » سایت نیستان از کتاب آینه‌ها را باور کن:
http://neyestanbook.com/fa/?p=364

۲۱ تير ۱۳۹۴
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با اینکه او را چخوف دوران معاصر خوانده و کتابهایش جوایز ادبی گوناگونی را به خود اختصاص داده بودند، اما شنیدن نامش به عنوان برنده جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۱۳ بسیاری را متعجب کرد. تا آن تاریخ کسی به یاد نداشت نویسنده‌ای برای نوشتن داستان کوتاه توانسته باشد جایزه نوبل را به خود اختصاص دهد. اما آلیس مونرو به عنوان یک نویسنده‌ی داستان کوتاه‌، در سال ۲۰۱۳ نوبل ادبیات را به خود اختصاص داد و مهر تأیید بر این ایده زد که داستانهای کوتاه او در قدرت تأثیرگذاری چیزی از یک رمان کم ندارد.

او در طول دوران داستان‌نویسی اش بارها تصمیم گرفت رمان بنویسد، اما سرانجام به این نتیجه رسید که نوع نگاه او به زندگی و سبک پرورش مضامینی که انتخاب می کند، به گونه ای نیست که بتواند رمان بنویسد. اما با تلاشی خستگی ناپذیر، پس از نزدیک به شصت سال نوشتن داستان کوتاه، سرانجام توانست قدرت خود را در ادبیات داستانی اثبات کند. معروف است که او با آثارش بسیاری را با داستان کوتاه آشتی داده است.

اما ... دیدن ادامه » راز توفیق داستانهای آلیس مونرو چیست؟ چگونه می‌تواند با داستانی کوتاه تأثیری به وسعت و عمق یک رمان بر مخاطب بگذارد؟ بی‌شک یکی از مهمترین دلایل این مسئله، توانایی او در خلق قدرت‌مندانه شخصیت های داستانهایش بوده است. همچنین طراحی کنش‌ها و واکنش‌هایی پذیرفتنی در موقعیت‌های ملموس داستانی که از رابطه علی و معلولی منطقی برخوردارند از جمله دیگر نقاط قوت آثار او بوده است.

اغلب داستانهای کوتاه او حتی به فرض ساده بودن، از طرح داستانی کامل و مشخصی برخوردارند و مهمتر از همه اینکه به‌گونه‌ای نوشته شده‌اند که خواننده می‌تواند احتمال وقوع آنها را در جغرافیایی بدون مرز و زمان مخص بپذیرد. مجموعه این ویژگی ها باعث شده از یک مخاطب عادی گرفته تا یک مخاطب جدی و حرفه‌ای ادبیات همه با داستانهای آلیس مونرو ارتباط برقرار گرده و از خواندنشان لذت ببرند.

آلیس مونرو نخستین آثار خود را در نخستین سالهای دهه پنجاه میلادی نوشته است. اما در دهه شصت بود که به طور حرفه‌ای و متمرکز به نوشتن داستان کوتاه پرداخت و کتاب «رقص سایه‌های شاد» را منتشر کرد. خیال می‌کنی کی هستی؟، پیش‌روی عشق، ماه‌های مشتری، دوست دوران جوانی من، علاقه‌ای در کار نبوده، فرار و... اسامی دیگر مجموعه داستانهای او هستند که در طول سالهای طولانی فعالیتش نوشته است.

«زندگی عزیز» آخرین مجموعه داستانی است که آلیس مونرو منتشر کرده است. در این کتاب که با ترجمه مژده دقیقی و به همت نشر ماهی منتشر شده است، خواننده ١١ اثر کوتاه از این نویسنده مطرح کانادایی هستیم. آلیس مونرو زندگی عزیز را در سال ٢٠١٢ یکسال پیش از برنده شدن جایزه نوبل، به چاپ سپرد. او برای انتشار این مجموعه داستان نیز همچون اغلب کتابهایش که برنده جوایز ادبی مختلف شده‌اند،‌ جایزه ادبی تریلیوم را دریافت کرد و بعد از دریافت این جایزه اعلام کرد که می‌خواهد از دنیای نویسندگی خداحافظی کند.

در مجموعه داستان زندگی عزیز، آلیس مونرو همانند اغلب داستانهای متأخر خود به سراغ زندگی زنان و مردانی رفته که دوران میانسالی و یا پیری خود را‌ می‌گذرانند. تنهایی و ملال حاکم بر زندگی چنین شخصیت هایی، تصورت، احساسات و خواست‌های انسانی این آدمها با نثری ساده اما دقیق و در عین حال برخوردار از رگه‌هایی از طنز به شکلی جذاب در داستانهای این کتاب روایت می‌شوند.

عنوان‌های داستان‌های مجموعه «زندگی عزیز» عبارتند از: «آموندسن»، «رفتن از مِیورلی»، «گوشه امن»، «غرور»، «کُری»، «چشم‌انداز دریاچه»، «دالی»، «چشم»، «شب»، «صداها» و «زندگی عزیز». چهار عنوان آخر به دلیل وابستگی بسیار زیادی که با خاطرات زندگی آلیس مونرو دارند، با توجه توضیحات ارائه شده توسط او، این چهار نوشته نه داستان‌هایی متعارف که در واقع به برش‌هایی از زندگی خود او می مانند.

از همین جهت کتاب حاضر جایگاه ویژه‌ای در کارنامه او دارد، چرا که قرار است نقطه پایانی به شش دهه داستان‌نویسی زنی باشد که در هشتاد و دو سالگی خود را بازنشسته کرده تا تغییری اساسی در سبک زندگی اش به‌وجود بیاورد. زندگی که به دلیل نوشتن اغلب با تنهایی و گوشه نشینی همراه بوه است چرا که مونرو به سنی رسیده است که اعتراف خودش نمی‌خواهد به اندازه یک نویسنده تنها باشد.

http://www.alef.ir/book
فاطمه حبیبی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
روایت‌های جهان بی‌شمارند. روایت بیش و پیش از هرچیز مجموعه‌ی عظیم متنوعی از انواع ادبی است که خود میان مواد گونه‌گون توزیع شده است، گویی که هر ماده‌ای مستعد پذیرش داستان‌های انسان است.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی‌ای که با سبک‌باری واقعی همراه باشد، زندگی‌ای که مفهوم ارزش عینی در آن جایی ندارد، همچون مجازات سیزیف است؛ زیرا از آن‌جا که در این زندگی هیچ چیزی نیست که بتوان ناکامی نامید، چیزی به نام موفقیت نیز در آن جایی ندارد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تو را مثل یک بازی
آموختم در کودکی
مرا درون شکمت نگه دار
گاهی ... دیدن ادامه » می‌خواهم مادرم باشی
تا غم رفتن، آزارم ندهد
بگذار همیشه در آغوشت باشم
چه کنم که زیبایی
از قسمت چپ بدنت آغاز می‌شود
سلاحی ندارم که بجنگم با تو
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پدر هیچ‌وقت نفهمید یا نخواست بفهمد که او هنرپیشه‌ی بدی است. همیشه فکر می‌کرد این زندگی دقیقاً همان است که سرنوشت مقرر کرده است. او به توپچی‌هایی شباهت داشت، که به جای گلوله خود را درون توپ می‌گذارند و فتیله را آتش می‌زنند.
رامین جلیلوند و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در هر کشوری که باشید، اگر از افراد تحصیل‌‌کرده‌ی جامعه بپرسید یک باستان‌شناس را نام ببرند که هنوز در قید حیات است، شرط می‌بندم حتی یک نفرشان هم نمی‌تواند کسی جز شخصیت افسانه‌ای، ایندیانا جونز، را مثال بزند.
فاطمه حبیبی این را خواند
قاریاقدی یُلمه این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آن روزها نام خیابان‌ها، درختان و پرندگان را نمی‌دانستیم. اسم‌ها به کارمان نمی‌آمد. زندگی‌مان با چند کلمه می‌گذشت و می‌توانستیم به هر سؤالی با نمی‌دانم جواب بدهیم.
مشتاق حسین ، زهره زکی زاده و نرگس حسن‌لی این را خواندند
سامان کاشی و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با پوشش مورد علاقه‌‌ی تگزاسی که اغلب با آن دیده می‌شد، بیشتر به زنان ماجراجوی غرب آمریکا شباهت داشت تا نویسنده‌ای عزلت گزین با شخصیتی متفاوت و کج خلق که بعد از کسب شهرت، زندگی در اروپا را به ماندن در زادگاهش ترجیح داد. اما به نظر زندگی او در اروپا که تا هنگام مرگ ادامه یافت (۱۹۲۱- ۱۹۹۴)، بی ارتباط با علاقه و تحسین آنها از او نبود. اروپاییان هنردوست ارزشهایی در آثار او یافته بودند که آمریکاییان توجهی بدانها نکرده بودند.

در آمریکا پاتریشیا های اسمیت تنها یک نویسنده آثار پلیسی محسوب می شد، یک حرفه‌ای که آثار کم و بیش موفقی خلق کرده بود. اما در اروپا پاتریشیا های اسمیت یک داستان‌نویس و هنرمند بود که داستانهایش مضمونی حادثه‌ای و جنایی داشتند اما این مسئله چیزی از اهمیت ادبی و هنری آثار او نمی‌کاست. در واقع آنها به جنبه‌های ادبی، عمق محتوا و روح انسانی آثار او بیشتر توجه داشتند تا بازتاب رویه‌ی حادثه‌پردازانه و جنایی آنها.

این ... دیدن ادامه » اتفاقی بود که در مورد هنرمندان بزرگ دیگری هم مصداق یافت؛ نمونه‌اش آلفرد هیچکاک که آمریکاییان همیشه به او به عنوان یک حرفه‌ای و تکنسین نگاه می کردند و حتی از دادن اسکار به او دریغ کردند؛ در حالیکه اروپاییان به‌خصوص نویسندگان نشریه کایه دو سینما جنبه هنری آثار او را درک و هیچکاک را به عنوان یک هنرمند بزرگ به دنیا معرفی کردند.
سوای این، یک جای دیگر نیز سرنوشت، نام هیچکاک و پاتریشیا های اسمیت را به هم پیوند داده است. هیچکاکی که با اقتباس و ساختن فیلمی براساس نخستین اثر پاتریشیا های اسمیت با عنوان «بیگانگان در ترن» او را به شهرت رساند و ادامه مسیر داستان نویسی‌‍‌اش را هموار کرد. پاتریشیا های اسمیت نزدیک به سی اثر کوتاه و بلند نوشته است که مهمترین آنها رمانهایی‌ با محوریت مردی به نام تام ریپلی است.

اولین رمان از این مجموعه با عنوان «آقای ریپلی با استعداد» که در سال ۱۹۵۵ منتشر شد.(۱) جوایز ادبی و تحسین‌های منتقدان را برای پاتریشیا های اسمیت که ۳۴ ساله بود، به همراه آورد. (۲) موفقیت بسیار این اثر باعث شد او رمانهای دیگری را نیز با حضور شخصیت تام ریپلی بنویسد. به این ترتیب او نیز به نویسنده‌ای بدل شد که نامش با شهرت قهرمان ثابت مهمترین آثارش (تام ریپلی) پیوند خورد. شاید نام او از شهرتی هم‌پایه‌ی نویسنده‌ای چون آگاتا کریستی در میان عامه علاقمندان ادبیات پلیسی و جنایی برخوردار نباشد، اما از منظر خلق روایتی پرکشش و جذاب، همچنین برخورداری از طرح حساب شده و ساختار محکم در جهت خلق تعلیق و... از آثار آگاتا کریستی چیزی کم ندارد؛ افزون براینکه نوشته های او به دلیل برخورداری از مایه های غنی روانشناختی و همچنین کیفیت ادبی‌شان، به مراتب از جایگاه بالاتری از آثار آگاتا کریستی و بسیاری دیگر از جنایی‌نویسان معروف قرار می‌گیرند؛ در این زمینه شاید تنها ژرژ سیمنون در آثار موفقش با او برابری کند.

رمان «بازی ریپلی» که با ترجمه شهریار وقفی پور به عنوان پنجمین کتاب از سری هرمس جیبی به بازار آمده یکی از آثار شاخص کارنامه پاتریشیا های اسمیت محسوب می شود، رمانی که در سال ۱۹۷۴ منتشر شده و یکی از چند رمانی‌ست که تام ریپلی در آن حضوری محوری دارد.

این رمان در سالهای اقامت نویسنده در اروپا نوشته شده و خود او نیز ترجیح داده داستان را به یکی از شهرهای کوچک فرانسه ببرد. در این رمان با دوره‌ای متفاوت از زندگی تام ریپلی روبه‌رو هستیم، او که پیشتر در تلاش برای پیشرفت و کسب موفقیت در زندگی بود (از طریق قانونی یا غیرقانونی)، حالا موقعیتی تثبیت شده دارد. ازدواج کرده و در خانه ای بزرگ زندگی نسبتا مرفهی دارد؛ با نقاشی کردن و دیگر سرگرمی های هنری، میهمانی رفتن و... روزگار می‌گذراند. در این میان یکی از دوستان قدیمی‌اش، پیشنهاد انجام مأموریتی را به او می دهد؛ اما تام ریپلی در تصمیمی جاه‌طلبانه بازی‌ای را ترتیب می دهد. او شرایطی به وجود می‌آورد که مردی ساده و معمولی با طبیعتی بسیار آرام، انجام این ماموریت قتل را برعهده بگیرد و... بازی ریپلی به لحاظ طرح و توطئه داستان ساختاری محکم و حساب شده دارد، به خصوص اینکه درونمایه داستان نیز با توجه به ترتیب دادن این بازی توسط تام ریپلی، به مراتب پیچیده‌تر از دیگر آثار پاتریشیا های اسمیت شده و نیازمند تدارک دیدن طرح و توطئه‌ای دقیق بوده است.

بازی ریپلی تقریبا اغلب نقاط قوت و ویژگی‌های سبکی آثار پاتریشیا های اسمیت را دارد، چه از منظر تماتیک و چه از نظر فرم اثر؛ و به همین دلیل همانند دیگر آثار مهم این نویسنده در سینما نیز مورد اقتباس قرار گرفته است. تم مورد علاقه پاتریشیا های اسمیت یعنی کنار هم قرار گرفتن دو مرد، همراه شدن آنها به واسطه برخورداری از هدفی مشترک، جاذبه و دافعه آنها برای یکدیگر، همدلی و یا تقابل میان آنها در بازی ریپلی نیز دیده می شود. در این بین ایده احساس گناه نیز اتمسفر روانی اثر را می سازد و دو شخصیت اصلی رمان هریک به نوعی با آن درگیر شده و نویسنده با ظرافت آن را در طول داستان به لحاظ درونی و بیرونی در موقعیت های مختلف منعکس می کند و تصمیمات شخصیت‌ها را تابعی از این مسئله قرار می دهد. در این رمان نیز همراهی شخصیت ها پایانی فاجعه بار به همراه دارد و جالب اینکه در جایی که دو شخصیت اصلی داستان از بار احساس گناه رهایی پیدا می کنند، ناخواسته شخصیتی دیگر را که در طول اثر سمبل معصومیت است گرفتار آن می سازند. ۳

پی نوشت
1- آقای ریپلی با استعداد در ایران با عنوان معمای آقای ریپلی با ترجمه فرزانه طاهری تو (انتشارات طرح نو) منتشر شده است.
2- این کتاب در سال ۱۹۵۶ جایزه ادگار آلن پو و در سال ۱۹۵۷ جایزه بزرگ داستان های پلیسی در فرانسه را از آن خود کرد.
3- معرفی رمان‌های از این قسم بسیار دشوار است چون نویسنده مطلب مدام با عذاب وجدان لو دادن داستان روبروست زیرا حقیقتا حیف است لذت خوانش نخست کتاب از مخاطب گرفته شود.

http://www.alef.ir/book
مشتاق حسین این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
واقعا که هرچی از این کتاب تعریف کنم کمه. یکی از کتابایی بود که منو ساعت ها تو خودش غرق می کرد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید