دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
مولف اعتقادی به آفرینش هستی ندارد و می گوید گیتی یا هستی از هیچ و خود به خود آفریده شده است. ضمن اینکه به الهیات دانان تاخته و گفته طبیعی است که اینها که در هیچ موضوعی خبره نیستند مخالفان سرسخت این نظریه باشند!حتی در مقدمه می گوید اعتقاد به اینکه وجود یک آفریدگار خارج از طبیعت می تواند تسلسل را پایان دهد، چیزی بیش از زبان بازی و لفاظی ... دیدن ادامه » نیست!!!
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظر من ترجمه خیلی درست و روانی نداشت. من همزمان با خواندنش فیلمش را هم دیدم که خیلی به من کمک کرد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- در وهله ی نخست، حتی تا اوایل قرن نوزدهم، داشتن اتاقی از آنِ خود، چه رسد به اتاقی ساکت و بدون سر و صدا، برای زن غیر ممکن بود، مگر آنکه والدین او بسیار متمول یا از اشراف والا مقام بودند. از آنجا که پول تو جیبی او، که به بزرگواری پدرش بستگی داشت، تنها برای هزینه ی رخت و لباسش کفایت می کرد، از امکاناتی که حتی مردان فقیری چون، کیتس، تنیسون یا کارلایل داشتند محروم بود: گردشِ پیاده، سفر کوتاهی به فرانسه، مکانی مستقل برای سکونت، هر چند بسیار فلاکت بار و فقیرانه، که در پناه آن از تقاضاها و استبداد خانواده هایشان در امان باشند. این قبیل مشکلات مادی هولناک بود، اما مشکلات معنوی به مراتب از آنها بدتر بود. بی اعتنایی جهان پیرامون، که کیتس و فلوبر و دیگر مردان هنرمند به سختی قادر به تحمل آن بودند، در مورد او دیگر بی اعتنایی نبود، خُصومت و عِناد بود. دنیا به او همچون مردان نمی گفت اگر می خواهی بنویس برای من فرقی نمی کند. بلکه با قهقهه از او می پرسید میخواهی بنویسی؟ نوشته ی تو به چه دردی می خورد؟

- وقتی مردم شکسپیر را با جین آستین مقایسه می کنند، شاید منظورشان این است که ذهن هر دوِ آنها همه ی موانع را از میان برداشته است... به همین دلیل جین آستین مانند شکسپیر، در هر کلمه ای که می نویسد، نفوذ می کند.

برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب خیلی خیلی خوبیه, ولی واقعا افتضاح ترجمه شده, بعضی جملات واقعا گنگ و بی ربطه, حتی اگه مثل من زبانتون خوب هم نباشه, بعضی جملات رو از روی متن اصلی ترجمه کلمه به کلمه کنید بهتر متوجه میشید تا متن کتاب رو.
مثلا همین الان در صفحه 205 این کتاب نوشته:
عرضه: فروشندگان تلاش می کنند برای فروختن تلاش میکند.
من ... دیدن ادامه » این عبارت رو از صفحه 152 کتاب اصلی پیدا کردم که اینطور نوشته بود:
The offer, sellers attempting to sell high

این یک نمونه کوچک از تمام متن ترجمه این کتاب هستش.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دین واقعی این نیست که گهگاه با سری پوشیده به سراغ تمثالی سنگی بروی، یا به نزدیکی محراب خدایان شوی، یا خود را با دستانی ملتمس در مقابل معابد مقدسشان بر خاک افکنی، پارسایی هم این نیست که محراب ها را غرق در خون حیوانات نذر کرده کنی، یا پی در پی قسم بخوری و نذر و نیاز کنی. بلکه دین واقعی، در اصل، تفکر کردن در مورد طبیعت است با ذهنی که آرامش ... دیدن ادامه » بر آن مستولی است.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب همون طور که در بالا نوشته شده شامل سه تا داستانه که خانه خوبرویان خفته از بقیه طولانی‌تر و حدود 100 صفحه است. داستان ها مخصوصا دو داستان دست و خانه خوبرویان خفته فضای سورئال و تم پوچی و تنهایی دارن ولی داستان پرندگان و حیوانات دیگر کمی حالت بومی داره.
روی جلد کتاب نوشته شده برگزیده به عنوان بهترین رمان قرن ژاپن که من چنین چیزی در ... دیدن ادامه » بین جستجوهایم پیدا نکردم و قطعا اگر چنین چیزی باشه باید ذکر بشه که چه نهادی این انتخاب رو کرده.همچنین برنده‌ی نوبل ادبیات بودن هم نمی‌تونه دلیلی باشه تا تک تک داستان‌های یک نویسنده حتما خوب باشه چون نوبل براساس کل فعالیت های ادبی یک هنرمنده. گفته شده مارکز گفته تنها داستانی که دوست داشتم نویسنده‌ی آن باشم این داستانه که باز هم این جمله رو جایی ندیدم، البته مارکز برای نوشتن رمان "خاطرات روسپیان غمگین من" از داستان خانه خوبرویان خفته اقتباس کرده.
در کل می‌تونم بگم از این داستان ها خیلی خوشم نیومد و البته من داستان‌هایی با چنین فضایی رو نمی‌پسندم.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک هدیه مناسب برای نوجوانان و جوانان
جذاب و خواندنی
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* چرا درختان نهان می کنند
شُکوه ریشه های شان را؟

* ... دیدن ادامه » درباره ی شعر من چه خواهند گفت
آن ها که هرگز خون مرا لمس نکردند؟

* پرتقال ها بر درخت
آفتاب را چگونه تقسیم می کنند؟

* و چگونه زمستان
این همه لایه های آبی را جمع می کند؟

* وقتی محکوم، روشنایی را در ذهنش سبک و سنگین می کند
این همان روشنایی است که بر ما می تابد؟

* تنها برای انتظار برف است
که باغ خود را برهنه کرد؟

* در میان خدایان کلکته
چگونه بفهمیم خدا کدام است؟

* آیا واقعیت دارد که غم غلیظ است
و اندوه رقیق؟

* آیا ثروتمندان رویاهای شان را
در صندوقچه های مرصع نگه می دارند؟

* چرا چترها همیشه
در لندن گردهم آیی دارند؟

* در کاسه ی سر
نمی بینی اجداد محکوم به استخوانت را؟

* در خنده ی دریا
خطر را حس نمی کنی؟

* درخت از زمین چه آموخت
تا بتواند با آسمان سخن بگوید؟

* دشت در آتش نیست
از سوسک های شب تاب؟

* کوب کوب شب از چه بود
از سیاره ها یا نعل اسبان؟

* چه کسی مرا واداشت ویران کنم
دیوارهای غرور خود را؟

* در باریکه راهِ مرگ
چه سود از پا فشاری؟

* آیا ما مهربانی را می آموزیم
یا صورتک مهربانی را؟
fatemeh mozaffarpour و سِیّد عِرفان باقِری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام خریدار این کتاب هستم.

Mehrvarzzz.amir@gmail.com
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بسیار عامه پسند بود و از اول تمام ماجراهای داستان رو میشد حدس زد جذابیتی نداشت
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عالی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از سمت چپ و راست هری صدای کشیده شدن سیفون می آمد دولا شد و از فاصله ی زیر در به دستشویی مجاور نگاهی انداخت و همان وقت یک جفت پای پوتین پوش را دید که به درون کاسه ی توالت رفت .
سمت چپش را نگاه کرد و چشمش به رون افتاد که به او چشمکی زد و به زمزمه گفت :
-باید روی خودمون سیفون بکشیم تا بریم توی وزارت ؟
-ظاهرا ... دیدن ادامه » که اینطوریه .
هر دو بلند شدند و ایستادند . هری که به شدت احساس حماقت می کرد با مصیبت وارد کاسه توالت شد .
بلافاصله فهمید که این کار را به درستنی انجام داده است . گرچه به ظاهر در آب ایستاده بود کفش پا و ردایش کاملا خشک باقی ماند . دستش را دراز کرد و زنجیر سیفون را کشید و لحظه ای بعد مسیر کوتاهی را در کانال سرسره مانندی پایین رفت و از یکی از بخاری های دیواری وزارت سحر و جادو بیرون آمد .
مینا مکوندی این را خواند
fatemeh mozaffarpour و سِیّد عِرفان باقِری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
> روزی که از قصاب ها پرسیدم نکند شغل سلاخی نوعی ارتباط با آدم کشی داشته باشد، به صراحت گفتند: وقتی حیوانی را می کشیم، جرات نمی کنیم در چشمانش نگاه کنیم، یکی از آنها به من گفت که نمی تواند گوشت حیوانی را که خودش کشته، بخورد، دیگری اقرار کرد که نمی تواند گاوی را که از قبل می شناخته بکشد، خصوصا اگر شیر آن گاو را هم خورده باشد. به ایشان یادآوری کردم که برادران ویکاریو خوک هایی را که خودشان بزرگ کرده بودند و چنان به آنها عادت داشتند که به اسم صدایشان می کردند، کشتند. یکی از آنها در جواب گفت: درست است، اما آنها اسم آدمیزاد را روی خوک ها نمی گذاشتند بلکه آنها را به نام گل ها می نامیدند.

> تا آن زمان باران نباریده بود، در عوض ماه میان آسمان جلوه می فروخت. هوا شفاف بود و در ته دره، شیاری نورانی از چراغ فانوس های قبرستان به چشم می خورد. در آن طرف، نهال های موز دیده می شد، زیر نور ماه، مرداب های غمگین آبی رنگ و در افق، خط درخشان دریای آنتیل گسترده بود. سانتیاگو ناصر توجهمان را به نشانی از پرتو متناوب روی آب جلب کرد و گفت که آن نور متعلق به روح غمزده ی یک کشتی برده فروشی مغروق است که با یک بار اسیر سنگالی به قرطانجه می رفته.

> ... دیدن ادامه » هنوز از مستی بی هوش بود، اما به سختی می شد باور کرد که زنده باشد زیرا دست راستش روی زمین کشیده می شد و تا مادرش آن را روی ننو گذاشت، دوباره افتاد، به طوری که از کنار سردر ویلا تا کشتی، شیاری از اثر دستش روی زمین به جا ماند. این آخرین یادگاری بود که او برایمان باقی گذاشت: یادگار یک قربانی.

> در قاب پنجره ی خانه ای در کنار دریا، زنی با گیسوان خاکستری-طلایی و عینک دسته آهنی که لباس خاکستری عزای مدام را به تن داشت، در اوج گرما با چرخ خیاطی گلدوزی می کرد. و بالای سرش هم یک قناری در قفس آواز می خواند. وقتی او را در آن قاب شاعرانه ی پنجره دیدم، باورم نشد که این همان زنی است که بود. نمی توانستم بپذیرم که زندگی ممکن است تا این اندازه به داستان های عامه پسند شبیه شود، به هر جهت خودش بود: آنخلا ویکاریو. بیست و سه سال بعد از فاجعه.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گرلین:
من کلاً شبا از قبرستون نمی ترسم. اتفاقاً خوشم هم میاد.

ولش:
چرا؟! چون ... دیدن ادامه » فکر میکنی گردن کلفتی؟!

گرلین:
نخیر. اصلاً هم گردن کلفت نیستم. به خاطر اینکه آدم هر چه قدر هم که بدبخت و تنها باشه بازم اوضاعش از اون بدبختایی که زیر خاک پوسیدن، خیلی بهتره. حداقل واسه ما هنوز یه شانسی هست که خوشبخت بشیم. شاید کم باشه اما بالاخره یه شانسی هست.
سِیّد عِرفان باقِری ، علی قاسمی راد و مینا مکوندی این را خواندند
fatemeh mozaffarpour این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پیرزن مسیحی گفت: حدود سه ماه پیش پسرم به سرطان حنجره مبتلا شد و روز به روز ناتوان تر می شد تا حدّی که از چند روز پیش قادر به راه رفتن نبود و پزشک معالج او نیز از درمان او ناامید شده بود. دو روز پیش دست به دامان حضرت مریم شدم و شفای فرزندم را از او خواستم. خوابم برد. در عالم رؤیا حضرت مریم به من گفت: پرونده عمر پسر تو بسته شده و از دست من کاری ... دیدن ادامه » برنمی آید! گفتم: پس راهی جلوی پای من بگذارید! فرمود: من و فرزندم وقتی با مشکلات لاینحلّی مواجه می گردیم دست به دامان پیامبر اسلام می شویم. گفتم: چگونه با این پیامبر خدا ارتباط برقرار کنم؟! فرمود: همین طور که با من ارتباط پیدا کردی! نام او محمّد است و دختری دارد به نام فاطمه ... و او پسری دارد به نام مهدی که امروز حجّت خداوند در روی زمین است. به این سه اسم مبارک متوسّل شو و از مادرِ این حجّت خدا بخواه تا شفای فرزندت را از مهدی بخواهد. وقتی که از خواب بیدار شدم نشستم و با اضطرار و اصرار زیاد از فاطیما خواستم تا شفای فرزندم را از مهدی بخواهد. تا این که چند ساعت پیش این جوان (شیخ جعفر مجتهدی) به کلبه من آمد و گفت: مادر! غصّه نخور، فرزندِ فاطیما پسرت را شفا می دهد!
مینا مکوندی این را خواند
فاطمه شیدا این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام یه سوالی داشتم چرا مجموعه نجات ارداس از انتشارات پرتقال هر کتابش یه نویسنده جداگونه داره؟ حتى توى بعضى از جلد ها دو تا نویسنده یه جلد کتاب را نوشته اند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام و خسته نباشید
لطفا کتاب شاید عروس دریایى را دوباره موجود کنید
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عکس جلد رو کاش عوض کنید. روی جلد ترجمه آرش حجازی نازنین هست...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب توسط ناشران مختلف و با اسامی مختلفی مثل «درون آب» و «در ژرفای آب» نیز منتشر شده است. کاش این سایت امکان این را داشت که ترجمه‌های مختلف یک کتاب را به هم لینک کرد. مثلا با ایجاد گزینه ای به نام «ترجمه‌های دیگر این کتاب» یا «ناشران دیگر این کتاب»
مینا مکوندی این را خواند
مهدی قاسمپور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام و وقت بخیر
مرسی از نگهداری و خدمات عالی که به دوستداران کتاب میدید. فقط یک خواهش داشتم. میشه لطفا توی صفحه اصلی سایت، پرفروش ترین های هفته یا ماه را هم قرار بدین. اینکه کتاب های جدید باشه خیلی خوبه ولی در کنارش کتاب های پرفروش هم باشه عالی میشه. ممنونم.
سلام ممنون از توجهتون.
سعی می‌کنیم روزهای پنجشنبه چند تا از کتاب‌های پرفروش هفته‌ی گذشته را در شبکه‌های اجتماعی معرفی کنیم.
در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید
۱۶ مرداد
شبکه های اجتماعی «شهر کتاب آنلاین» متأسفانه ظاهراً همگی خارجی هستند. (تلگرام، اینستاگرام، فیس بوک، توییتر، ...) کاش در شبکه های اجتماعی داخلی مثل گپ، سروش، ایتا و ... هم اکانت داشت.
۱۶ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بسیار زیبا و تاثیرگذار- کتابی پر از حادثه و پرتنش از جنگ در افغانستان و امید و عشق به ادامه زندگی- داستان به قدری جذاب است که نمی توان کتاب را رها کرد.
سِیّد عِرفان باقِری و مینا مکوندی این را خواندند
مژگان خراسانیان این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب بدون شک یکی از کاملترین ، جامع ترین و شیرین ترین منابع تاریخی موجود است که با مطالعه آن میتوان به اطلاعات جامعی از تاریخ جهان ( علی الخصوص تاریخ اروپا ) دست یافت . مهم ترین حسن این کتاب این است که تنها به بررسی رویدادهای تاریخی نپرداخته و رویدادهای اقتصادی ، فرهنگی و مذهبی موازی با ادوار تاریخی را نیز مدنظر داشته .

مینا مکوندی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
متأسفانه کتاب پر است از خشونت های وحشیانه در قبال آدم های مختلف و به نوعی هیچ مجازات و احساسی از پشیمانی در پی این خشونت ها و جنایت ها دیده نمی شود...
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مجموعه شعر چراغ از بنده در حال چاپ است. این کتاب از ۱۷ ترانه ۱۹ غزل و سه مثنوی و چند دلنوشته تشکیل شده است که به زودی به بازار کتاب راه پیدا میکند. بخشی از یک غزل از این مجموعه :
نکردم خب زمانی حرف مادر را چو باور من
کنون افتاده ام کنجی بدون یار و یاور من
چه ... دیدن ادامه » میدانستم اینطوری قمارعشق بیرحم است
که میبازم دل خودراپس ازجان دست آخر من
...
عجب چشمان بیرحمی شهیدان اشهدا اشهد
عجب گیسوی پرباری سیاها خرمنا خرمن
شبیه هشت ضلعی سفت وسرگردان وبی مقصد
شبیه عکس بی قابی و دیواریست بی در من
مینا مکوندی و محمد مبینی این را خواندند
میثم کریمی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب کی موجود میشه؟
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خب اینا که نمیشه بخونی بدرد چی میخوره خب؟!
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چرا چاپ نمیشه،عجیبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من به‌تازگی یک دوره آموزش ویراستاری و درست‌نویسی در موسسه‌ای معتبر گذرونده‌م. در اونجا این کتاب یکی از کتاب‌های اصلی بود که برای مطالعهٔ پس از پایان دوره توصیه کردن. نسخه‌ای که در این صفحه هست، ویرایش جدید این کتابه که با تغییرات در محتوا و عوض‌شدن نام کتاب منتشر شده. در ویرایش قبلی نامش «راهنمای ویراستاری و درست‌نویسی» بود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتابی بی نظیر که هنگام خواندن اشک آدم را در می آورد. در بخشی از داستان (هفت شاهی) داریم:شورای خردمند خدایان برای فقیران هم حق خندیدن قائل شده است و از این جهت است که در کلبه های فقرا همیشه صدای آه و گریه شنیده نمیشود بلکه گاهی هم صدای خنده ای را میتوان شنید. راست است که بدین قرار آن ها هم میخندند. اما خنده هایی که در واقع باید بر آن ها گریست.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب "زنی پشت پنجره" از این مترجم، متاسفانه ترجمه خوبی نداشت، فقط بیست صفحه رو به زور خوندم، من حاضر نیستم ریسک کنم و یه کتاب دیگه از این مترجم بخرم و نخونده نگه دارم.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 4 از 499