دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
#هزارکتاب
شروع 1394/12/11
قصه ی پنجم
عباس ... دیدن ادامه » با ستار و مشدی رحیم و میر حمزه که خداحافظی کرد و از خاتون آباد آمد بیرون، از ظهر زیاد گذشته بود. آفتاب پهن شده بود روی گندم ها و عباس که می خواست آفتاب چشمش را نزند، جلو پایش را نگاه می کرد و سلانه سلانه میرفت طرف بیل. صد قدمی که رفت حس کرد یکی آرام آرام با نفس های بریده بریده پشت سرش می آید، عباس فکر کرد: ((این کیه که دنبالم میکنه؟))
ایستاد و یک دفعه برگشت، سگ پشمالو و بزرگی را دید که با دهان باز پشت سرش ایستاده با چشم های مهربان نگاه می کند و دم تکان می دهد.
عباس با چوبی که دستش بود اشاره کرد و داد زد: ((چخ! چخ!))
Emile آژار این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب
تاریخ شورع: 94/12/23
پشت همین میز چوبی شهادت می دهم که دکتر نون مُرد، مُرد، مُرد. وقتی او می مُرد، برگ های زرد و سرخ از شاخه های تنومند فرزندانش فرو می بارید، و صدای گوش نواز خواننده محبوبش، دلکش، با جیک جیک صدها گنجشک و عطر صابونی که دوای درد بوی بد پیری نبود، در هم آمیخته بود.
Emile آژار و زهرا غیب غلامی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید