دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
مزخرف همین
رضا صادقی و سبحان معصومی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب فوق العاده خوندنی ائی هست اگر میدونستم همچین کتابی هست خیلی زودتر میخوندمش
کتاب پر از طنز های باحالی هست که واقعاً میخندین در حالی که اصلا تو ژانر طنز و کمدی نمیشه قرارش داد و طنز شاهکاری داره
و از همه مهمتر ترجمه فوق العاده مترجم هست که انگار کتاب اصلاً به زبان فارسی نوشته شده و ترجمه ائی در کار نبوده تا به امروز کتابی ترجمه خانم ... دیدن ادامه » حامدی نخونده بودم اما از این به بعد قطعاً برام ترجمه های ایشون یه ویژگی برای خرید کتاب محسوب میشه
شدیداً پیشنهاد میکنم حتماً این کتاب رو بخونید و از داستان فوق العادش طنز بی نظیرش و ... لذت ببرید
خیلی ممنون از نظر لطف شما. خوشحالم که ترجمه‌ی این اثر را دوست داشتید.
۲۱ فروردين ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پنج صفحه ابتدائی کتاب (بدون آوردن پاورقی) :

فصل ١
دوشنبه ... دیدن ادامه » 2 مه 2005
شاید پیش خودتان فکر می‌کنید باید زودتر فکرهایش را می‌کرد، و ان‌قدر مرد بود که به بقیه بگوید چه تصمیمی گرفته است‌. اما آلن کارلسن هیچ‌وقت آدمی نبود که مسائل را خیلی سبک سنگین کند.

این فکر هم درست لحظاتی پیش به ذهن پیرمرد رسیده بود؛ لحظاتی پیش از اینکه پنجرة اتاقش را در طبقة همکف (‌خانة مردمان پیر)‌ در شهر مالم‌شوپینگ‌ باز کند، بیرون برود و پایش را روی چمن گلکاری‌شده پایین پنجره بگذارد.

البته بیرون جهیدن از پنجره به اندکی تلاش نیاز داشت‌، چون الن پیرمردی صدساله بود. در واقع درست همین امروز صدساله می‌شد. کمتر از یک ساعت دیگر جشن تولدش در سالن اجتماعات خانة سالمندان آغاز می‌شد. شهردار می‌آمد. همچنین خبرنگاران روزنامة محلی‌، همة پیرمردها و پیرزن‌های دیگر، و همة کارکنان خانة سالمندان‌، به مدیریت خانم‌مدیر آلیس بداخلاق‌، هم دعوت شده بودند.

فقط خود صاحب مجلس بود که نمی‌خواست در جشن تولد حاضر باشد.

فصل ٢
دوشنبه‌، ٢ مه ٢٠٠٥
آلن کارلسن روی چمن‌های کلکاری‌شده‌، که در امتداد یک ضلع ساختمان خانة سالمندان کشیده شده بود، اندکی درنگ کرد. او ژاکت و شلوار راحتی قهوه‌ای پوشیده بود، و دمپایی روفرشی قهوه‌ای به پا داشت‌. خیلی آدم آلامدی نبود؛ مردم در این سن و سال معمولا اهل مد نیستند. تازه در حال فرار از جشن تولد صدسالگی‌اش هم بود، که چیز عجیبی برای هر آدم صدساله‌ای محسوب می‌شود؛ بگذریم که خود صدساله‌شدن هم خیلی اتفاق نادری است‌.

آلن لحظه‌ای فکر کرد که آیا باید برگردد و در تلاشی دیگر از پنجره داخل اتاق بخزد و کلاه و کفشش را هم بردارد یا نه‌، اما وقتی کیف پولش را در جیب بغلش لمس کرد به این نتیجه رسید که نیازی نیست‌. از آن گذشته‌، خانم‌مدیر آلیس بارها نشان داده بود که حس ششم دارد (‌هرجا آلن بطری ودکایش را پنهان میکرد، او میفهمید)‌. تازه شاید همین حالا هم در اتاق آلن مشغول فضولی بود؛ و شک کرده بود به اینکه چیزی غیرعادی در جریان است‌.

آلن‌، همان‌طور که با زانوهای‌ی لرزان پایش را از میان گل‌ها بیرون می‌گذاشت‌، با خودش فکر کرد بهتر است راه بیفتد. تا جایی که یادش می‌آمد، در کیف‌پولش چند اسکناس صدکرونی پس‌انداز داشت‌؛ خوب بود چون اگر قرار بود جایی مخفی شود به پول نیاز داشت‌. لحظه‌ای برگشت تا نگاهی به خانة سالمندان بیندازد؛ جایی که ‌تا همین چند لحظه پیش‌ فکر میکرد آخرین اقامتکاهش روی زمین خواهد بود. بعد فکر کرد می‌تواند در زمانی دیگر و مکانی دیگر بمیرد.

پیرمرد صدساله با دمپایی‌های شاشی (‌نامش این است چون مردان خیلی پیر به‌ندرت می‌توانند موقع شاشیدن جایی دورتر از روی کفش خود نشانه‌گیری کنند!) راه افتاد. اول از وسط پارکی گذشت و بعد از کنار زمینی خالی که گاهی در آن بازارهای هفتگی برپا می‌شد. شهر آرامی بود. پس از چندصد متر، آلن پشت کلیسای قرون وسطایی شهر رفت ر روی نیمکتی کنار چند قبر نشست تا به زانوهای دردناکش کمی استراحت بدهد. شهر آن‌قدرها مذهبی نبود که آلن نگران باشد که در حیاط کلیسا مزاحمش شوند. بعد متوجه اتفاقی مضحک شد. او در همان سالی متولد شده که این یارو، هنینگ آلگوتسن‌، که سنگ قبرش درست پیش پای آلن بود، به دنیا آمده بود. البته تفاوت مهمی وجرد داشت‌؛ هنینک شصت‌ویک سال پیش تسلیم مرگ شده بود. اگر آلن کمی کنجکاوتر بود به این فکر می‌افتاد که چرا هنینگ در سی‌ونه سالگی مرده بود. ولی آلن معمولا کاری به کار دیگران نداشت‌، مرده ‌یا زنده‌؛ همیشه مردم را به حال خودشان رها کرده بود و قصد داشت بعدا هم چنین کند.

در ضمن فکر کرد همة آن سال‌هایی که در خانة سالمندان می‌نشست و به این فکر می‌کرد که شاید بهتر باشد بمیرد و همه‌چیز را رها کند، اشتباه می‌کرده است‌. باوجود همة درد و رنج‌هایی که در ان سن داشت‌، فکر کرد خیلی هیجان‌انگیزتر است که در حال فرار از دست خانم‌مدیر آلیس باشد تا اینکه بی‌حرکت دو متر زیر زمین خوابیده باشد.

به این ترتیب‌، صاحب مهمانی تولد، باوجود زانوهای شاکی و دردناکش‌، بلند شد و با هنینگ آلگوتسن خداحافظی کرد و به فرار برنامه‌ریزی‌نشده‌اش ادامه داد.
آلن از وسط حیاط کلیسا به سوی جنوب رفت تا اینکه دیواری سنگی سر راهش سبز شد. ارتفاعش بیشتر از یک متر نبود، ولی خب‌، آلن پیرمردی صدساله بود نه ورزشکار پرش ارتفاع‌. آن‌سوی دیوار، ترمینال اتوبوس مالم‌شوپینگ قرار داشت و پیرمرد ناگهان متوجه شد که پاهای زهوار دررفته‌اش او را به سوی ساختمانی می‌کشاند که چه‌بسا خیلی مفید باشد. یک‌بار، خیلی سال پیش‌، آلن از کوه‌های هیمالیا گذشته بود، البته پیک‌نیک و سفری تفریحی نبود. همان‌طور که در برابر آخرین مانع میان خودش و ترمینال ایستاده بود، به ان تجربه فکر می‌کرد. چنان مشتاقانه به قضیه فکر کرد که دیوار سنگی ظاهرا پیش چشمانش شروع به اب‌رفتن کرد. و وقتی به کمترین ارتفاعش رسید، آلن از روی دیوار به آن‌سو خزید؛ گور بابای سن‌وسال و زانوها.

مالم‌شوپینک از آن شهرهایی نبود که بشود صفت شلوغ را برایش به‌کار برد و آن صبح آفتابی وسط هفته هم استثنا نبود. آلن از وقتی تصمیم گرفته بود در جشن تولد صدسالگی خودش شرکت نکند، هنوز یک نفر را هم ندیده بود. وقتی وارد سالن انتظار ترمینال شد آ‌نجا هم تقریبا خالی بود؛ تقریبا. در سمت راست دو باجة بلیت‌فروشی قرار داشت که یکی از آن‌ها بسته بود. پشت آن یکی باجه‌، مردی ریزاندام نشسته بود با عینک کوچک و گرد، موهای کم‌پشت شانه‌شده به یک‌سو، و جلیقه‌ای یونیفورم‌ مانند. مرد بلیت‌فروش چشمش را از صفحة کامپیوترش برداشت و نگاهی عصبانی به آلن انداخت‌. شاید حس می‌کرد که اتاق انتظار زیادی شلوغ شده‌، چون گوشة اتاق هـم مرد جوان لاغراندامی ایستاده بود با موهای بلوند چرب و بلند و ریش کم‌پشت‌. او کاپشن جینی به تن داشت که پشتش نوشته بود never again


<<<اگر شما هم میتونید پنج صفحه ابتدایی کتاب هاتون رو بگذارید تا خرید بهتری داشته باشیم>>>
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فوق العاده
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب شروع فوق العاده ایی داره در حدی که وقتی پنجاه صفحه اول رو میخونی پیش خودت میگی این میشه یکی از بهترین کتابایی که خوندم اما:
نمیدونم این کتاب چرا اینجوری بود
یا کلا شانتاژ خبری بود این همه ازش تعریف شد و فقط برای فروش بود که نمیشه اینطور باشه یا اینکه دچار سانسور عجیبی شده چون خیلی جاهاش بد بی سر و ته میزد و بی معنی یعنی میخواد یه چیزایی بگه اما انگار دست و پاشو بستن! و بقول استاد مخالفت اصلا انگار کتاب در نیومده بود و کاملا مقوا بود
از ... دیدن ادامه » اون کتابا بود که خوندنش یک ماه طول میکشه اینقدر که نچسبه
نهایت کتاب فقط یک چیز داشت و اون پاراگراف آخر کتاب:
نسل های محکوم به صد سال تنهایی فرصتی برای زندگی دوباره در روی کره زمین نخواهند داشت که این یک جمله ارزش پونصد و خورده صفحه خوندنو نداشت
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پسندیدمش و با لذت خوندم
مربوط به پسری هست که صفر شروع میکنه و به جاهایی میرسه،نمیدونم چرا اما خیلی شباهت تو خیلی جاهاش به کلیدر دیده میشد اما اگر صفر تا صد نمره دو کتاب باشه کلیدر ۱۰۰ هست و این کتاب ۳۰
Zohre Karimzade این را خواند
پویا عباسی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب جالبی هست،مربوط به بچه هایی هست که فقط بدنیا میان تا اعضا بدنشون رو اهدا کنن
خیلی هم فوق العاده نیست اما کتاب بدی هم نبود
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پنج صفحه ابتدائی کتاب (بدون آوردن پاورقی) :

سر والتر الیوت‌کلینچ‌هالی سـامرستشری مـردی نبودکـه بـرای مشـغولیت خودش‌کتابی دستش بگیرد جزکتاب شرح حال بـارونت‌ها. بـا ایـن‌کـتاب ساعات بیکاری را پر می‌کرد و ساعات غم و ملال را خالی‌، به بحر ته‌ماندة امتیازات قدیم می‌رفت و فکر و ذکرش می‌شد تحسین و تمجید یا هیبت‌ و احترام‌، و احساسات نامطبوعی هم که از امور پیش ‌پاافتادة خانه مـی‌داشت خودبه‌خود به تاسف و انزجار بدل می‌شد. وقتی به سراغ مناصب و عناوین بی‌شمار قرن‌گذشته می‌رفت‌، حتی اگر همة اوراق کتاب برایش علی‌السویه بودند شرح‌حال خودش را با چنان علاقه‌ای می‌خواند که تمامی نـداشت‌... این‌کتاب مورد علاقه همیشه به این صفحه باز می‌شد:
... دیدن ادامه »
الیوت کلینچ‌ها لی‌. والتر الیوت‌، متولد ١ مارس ٥‌١٧٦، ازدواج در ١٥ ژوئیة ١٧٨٤ با الیزابت‌، دختر جناب جیمز استیونسن ساوث پارگی در ولایت‌گلوستر؛ فرزندانش از این خانم (‌متوفی در سال 1801) عبارتند از: الیزابت‌، مترلد ١ ژرئن 1785 ؛ ان‌، مترلد ٩ ارت ١٧٨٧؛ پسری مرده به دنیا آمده در ٥ نوامبر ١٧٨٩؛ مری‌، متولد ٢٥ نواممر .١٧٩١

این مطلب عیناً این شکلی از چاپخانه درآمده بود، اما سر والتـر مـحض اطلاع خودش و خاندانش آن را تکمیل‌کرده بود و بعد از تاریخ تولد مری این مطلب را نوشته بود: «‌ازدواج در ١٦ دسامبر 1810 با چارلز، پسـر و وارث جناب چارلز مازگروو اپرکراسی در ولایت سامرست‌» و جلو سال فوت زنش هم خیلی دقیق روز و ماه فوت او را اضافه‌کرده بود.

بعد نوبت میرسید به سوابق و افتخارات این خاندان قدیمی و آبررمند به همان سیاق معمول‌: چطور اول بار در چشر سکنی‌گزیده بودند، چه‌طور در داگدیل مورد تقدیر قرار گرفته بودند - خدمت در سمت کلانتر، نمایندة ناحیه در سه پارلمان پیاپی‌، اثبات ارادت و پـاسداری از شـرف بـارونتی در نخستین سال سلطنت چارلز دوم، با کلیة مری‌ها و الیزابت‌هایی که اعـضای خاندان با آن‌ها ازدواج کرده بـودند... مـجموعا دو صـفحة قشـنگ در قطع یک‌دوازدهم‌، و در پایان نیز آرم خاندان و این نوشته‌: «‌مقر اصلی‌، کلینچ‌هال‌، در ولایت سامرست‌)‌، و آخر از همه‌، باز هم دست‌خط سر والتر:

«‌وارث احتمالی‌، جناب فوبلیام والتر الیوت‌، نبیرة سر والتر دوم‌.»

سر والتر الیوت سراپا فخر بود، فخر به خودش و موقعیتش‌. در جوانی واقعا خوش‌قیافه بود، و در چهل‌وچهارسالگی هم هنوز مرد خیلی جذابی به حساب می‌آمد. حتی بین زن‌ها کمتر کسی پیدا می‌شد که این‌قدر بـه ظـاهر خودش برسد.گماشتة هـیچ لرد تـازه از راه رسـیده‌ای هـم از موقعیتش در محافل و مجالس اینقدر حظ نمی‌برد. به نظرش زببایی از هر موهبتی بالاتر بود، البته جز موهبت بارونتی‌، و سر والتر الیوت‌که این مواهب را یکجا در وجودش داشت مدام قربان صدقة خودش مـی‌رفت و خودش را حسـابی می‌گرفت‌.

خوش‌قیافگی و مقام اجتماعی‌اش لااقل در ازدواج به کارش آمده بود. به خاطر همین‌ها بودکه زنی‌گیرش آمده بود به‌مراتب بالاتر از زنی‌که حقش بود. لیدی الیوت رن فوق‌العاده‌ای بود، باهوش و دوست‌داشتنی‌. اگر شیفتگی دورة جوانی‌اش را ندیده بگیریم‌، همان شیفتگی و عشقی‌که او را کرد لیدی الیوت‌، بله‌، غیر از این‌، دیگر هیچ عیب و ایرادی نمی‌شد در افکار و رفتارش پیدا کرد. ... هفده سال آزگار عیب و نقص‌های شوهرش را شوخی‌گرفت‌، یا بی‌اهمیت جلوه داد، یا پنهان نگه داشت‌، و برایش آبرو و احترام خرید. البته خودش به‌هیچ‌وجه خوشبخت‌ترین آدم دنیا نبود، اما در انجام وظـایفش‌، بـا دوستانش و با فرزندانش‌، آن بهره از خوشبختی نصیبش می‌شدکه به زندگی دل بدهد و هنگام وداع با دنیا و مافیها آن‌قدرها هم مشتاق عزیمت نباشد. ... سه‌تا دختر،‌که دوتای بزرک‌ترشان شانزده سال و چهارده سال سن داشتند، اصلا ماترک مطمئنی نبودندکه یک مـادر بـا خـیال راحت از خـودش بـاقی بگذارد. از این‌هـم بدتر، سپردن آن‌ها به امان یک پدر ازخودراضی و بی‌فکر بودکه لیاقت سرپرستی و تربیت آن‌ها را نداشت‌. اما لیدی الیوت یک دوست خیلی صمیمی داشت‌، زنی عاقل و لایق‌که به علت علاقة بسیار زیاد هر دو به یکدیگر، آمده بود در روستای‌ کلینچ زندگی می‌کرد تا نزدیک هـم بـاشند. لیدی الیوت روی محبت و توصیه‌های او بودکه حساب می‌کرد و تصورش این بودکه او بهترین یار و مددکار برای ادامه دادن به همان روش‌های تربیت و تعلیمی است ‌کـه خودش با شور و شوق در قبال دخترهایش در پیش‌گـرفته بود .

این دوست و سر والتر ازدواج نکردند، برخلاف پیش‌بینی‌های دوست و آشناها. ... سیزده سال از مرگ لیدی الیوت‌گذشته بود و ایـن دو نـفر هنوز همسایه و دوست صمیمی بودند. یکی‌شان بیوه‌مرد ماند، و دیگری بیوه‌زن‌. لیدی راسل سن و سالی داشت‌، شخصیتش قوام پیدا کرده بود، و دستش هم حسابی به دهانش می‌رسید... خب‌، این‌که اصلا به فکر ازدواج مجدد نبود از نظر مردم مسئله‌ای به حساب نمی‌آمد، چون به‌طور کلی موقعی‌کـه زنـی ازدواج مجدد می‌کند مردم بی‌خود و بی‌جهت ناراحت می‌شوند، حتی بیشتر از موقعی‌که آن زن ازدواج مجدد نمی‌کند. اما مجرد ماندن سر والتـر علل دیگری داشت‌. ...کافی است بدانیم که سر والتر هـم مـثل هـر پـدر خوب دیگری (‌بعد از یکـی دوبار ناکامی در خواستگاری‌های خیلی خیلی نامعقول‌) به خودش فخر می‌فروخت‌کـه محض خاطر دخترهای عزیزش مجـرد بـاقی می‌ماند. برای دخـتر بزرک‌ترش واقعاً حاضر بود از خـیر هر چـیزی بگـذرد، حتی از خیر چیزهایی‌که زیاد هـم دلش نـمی‌خواست از خـیرشان بگـذرد. الیزابت در شانزده سالگی هر حق و حقوقی را که می‌شد از مادرش به ارث ببرد صاحب شده بود، و چون خیلی خوشقیافه و حسابی هـم شبیه پدرش بود نفوذ زیادب به هـم زده بود و پـدر و دختر بـه خیر و خوشی روزگـار مـی‌گذراندند. دو دختر دیگر سر والتر این مقام و موقعیت را نداشتند. مـری البته بفهمی نفهمی ارج و قربی پیدا کرده بود، چون شده بود خانم چـارلز مازگروو. اما ان با این‌که ظرافت فکر و ملاحت طبع داشت و قاعدتآ هر آدم با فهم و شعوری قدرش را می‌دانست‌، نه پیش پدرش ارج و قربی داشت و نه پیش خواهرش... حرفش را نمی‌خریدند، هـمیشه می‌بایست از آسایش و راحتی‌اش بزند... فقط ان بود، همین‌.

البته ان دخترخواندة عزیز کرده و با ارج و قرب لیدی راسل بود. دوست عزیز دردانه‌اش بود. لیدی راسل هر سه دختر را دوست داشت‌، اما فقط بـا دیدن ان بودکه خاطرة مادرشان در او زنده می‌شد.

چند سال پیش تر، ان الیوت دختر خیلی خوشگلی بود، اما زود از آب و رنگ افتاده بود. پدرش در اوج شکوفایی او هم چیز دندانگیری نمی‌دید (‌بس که چهرة ظریف وچشم‌های میشی‌اش با پدرش فرق داشت‌)‌، چه رسد به این زمان‌که دیگر رنگ‌پریده و لاغر شده بود و اصلا نـظر لطـف پـدر را جلب نمی‌کرد. ان‌که از قبل هـم امید چندانی نداشت روزی اسمش در صفحه‌ای از صفحات‌کتاب مورد علاقة پدرش ثـبت بشـود، حالا دیگـر اصـلا امـیدی نداشت‌.کل محبت پدر نثار الیزابت می‌شد، ... مری هم که رفته بود بـا یک خانوادة آبرومند و مال و منال‌دار قدیمی ولایت وصلت‌کرده بود، دیگر همة عزت و احترامش را از دست داده بود بدون آن‌که عزت و احترام جدیدی به دست آورده باشد. اما الیزابت‌، بـله‌، الیزابت روزی روزگـاری بـا یک مرد درست حسابی ازدواج می‌کرد.

از حسن تصادف‌،‌گاهی زنی در بیست‌ونه سالگی خوش‌بروروتـر از ده سال قبلش ازکار درمی‌آید. به‌طورکلی اگر مریضی و دلشوره‌ای درکار نیابد، در چنین سن‌وسالی چیزی از ملاحت و قشنگی آدم کم نمی‌شود. الیزابت هم این‌جور بود. هنوز همان دوشیزه الیوت خوشگلی بود که سیزده سال قبل بود. نمی‌شد به سر والتر خــوده ‌گـرفت ‌کـه چـرا سـن ‌و سال الیـزابت را فـرامـوش می‌کند، یا لااقل نمی‌شد زباد هم او را خوش‌خیال فرض‌کرد و گفت‌ که چرا وسط درب و داغون شدن این‌همه قیافة قشنگ‌، خودش و الیـزابت را مـدام سرحال‌تر می‌بیند. آخر، به چشم خودش می‌دیدکـه بـقیة افـراد خانواده و دوست و آشناها همه دارند پیر و پیرتر می شوند. ان تکیده تر می شد، مری طراواتش را از دست می‌داد، قیافة هـمة آدم‌هـای دوروبـر پس می‌رفت‌، و پیشروی سریع چین‌وچروک‌های اطراف شقیقة لیدی راسل هـم مدت‌ها بود سر والتر را به غم و غصه انداخته بود.

الیزابت در عالم رضایت‌کاملا به پای پدرش نمی‌رسید. سیزده سال بانوی کلینچ‌هال بود و با چنان درایت و تسلطی به رتق‌وفتق امور پرداخته بودکـه هیچ‌وقت به فکر آدم نمی‌رسید او از سن وسالش جوان‌تر باشد. سیزده سال از مهمان‌ها خوب پذیرایی‌کرده بود، در خانه نظم و انضباط برقرارکرده بود، جلوتر از بقیه سوار کالسکة چهار اسبه شده بود، و توی همة اتاق‌های پذیرایی و غذاخوری آن ولایت هم بلافاصله پشت سر لیدی راسل بیرون آمده بود. سیزده زمستان‌، وسط یخبندان‌، هر ضیافت افتخاری رقص را که می‌شد در آن منطقة خلوت برگزارکرد او افتتاح‌کرده بود. سیزده بهار هم هـر وقت بـا پدرش به لندن سفر می‌کرد تا چند هفته‌ای از سال را در این عالـم بیکران‌کیف کند شکوفه‌های تازه را دیده بود. همة این‌ها را به یاد داش‌، می دانست که بیست‌ونه ساله است‌، وگاهی افسوس می‌خورد وگاهی هم نگران مـی‌شد. کاملا راضی بود از این‌که حسابی مثل سابق خوشگل است‌. اما حس می‏‎کرد که دارد به سال‌های خطر نزدیک می‌شود، و دلش می‌خواسب‌ مطمئن بشود که یکی دو ساله جناب بارونتی می‌آید و درست حسابی از او خواستگاری ...

<<<اگر شما هم میتونید پنج صفحه ابتدایی کتاب هاتون رو بگذارید تا خرید بهتری داشته باشیم>>>
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پنج صفحه ابتدائی کتاب (بدون آوردن پاورقی) :

داستان اول : ته خیار
خیاری ... دیدن ادامه » ازمیوه‌خوری روی میز برداشت‌. خوابش نمی‌برد. بلند شد. خواست پوست بکند و بخورد. خوب نـمی‌دید. عـینکش را زد، کارد را برداشت‌، سر و ته خیار را نگاه کرد. گل ریز و پژمرده‌ای به سر خیار چسبیده بود. به تابلویی که روی کمد بود نگاه کرد. هـر وقت می‌خواست خیار بخورد، ان را می‌دید و لبخند می‌زد.

«‌زندگی به خیار می‌ماند، ته‌اش تلخ است‌.»
دوستش گفته بود:
‌از قضا سرش تلخ است‌. مردم اشتباه میکنند. سر و ته خیار را اشتباه می‌گیرند. سر خیار آن جایی است کـه زنـدگی خـیار آغـاز می‌شود. یعنی از میان گلی که به ساقه و شـاخه چسـبیده بـه دنـیا می‌آید و لبخند نمی‌زند. رشد میکند پیش می‌رود تا جایی‌که دیگر قدرت قد کشیدن ندارد. می‌ایستد و دیگر هیچ‌، یعنی تمام‌. پایان زندگی خیار.

-‌این طور نیست‌، جانم‌. یعنی می گویی هـمه‌ی مـردم اشـتباه میکنند و فقط تو درست می‌گویی‌.
-‌بله‌، من دلیل خودم را دارم‌. تو هـم دلیـل خـودت را داری‌، می‌خواهی آغاز زندگیت را که تلخ بوده بکنی و بندازی دور. و دلت را به گل کوچک و پژمرده‌ی پایان خوش کنی‌، بدبخت‌!.
مرد با خودگفت‌: »‌شاید دوست من راست می‌گوید.»
نگاه کرد و دید پنجره‌ی اتاق همسایه روشن است‌. سـاعت را نگاه کرد، یک ساعت از نیمه شب‌گذشته بود. شلوارش را پوشید. عصایش را برداشت‌، خیار را گرفت سر دستش و رفت دم خانه‌ی همسایه‌، زنگ زد.
همسایه که داشت تلویزیون نگاه می‌کرد زیرلب گفت‌: «یعنی کی میتواند باشد» زنش که داشت چرت میزد گفت : «کیه این موقع شب!»
مرد از پشت در گفت:
- منم‌، همسایه رو به رویی شما
- همسایه در را بازکرد. مرد را خیار به دست دید.
- سلام‌، استاد! چه عجب یاد ما کردید اتفاقی افتاده؟حالتان خوب است
-‌نه خوب نیست‌. خوابم نمی‌برد.
- حتما فشارتالا بالاست، یا افتاده‌. دست استاد راگرفت‌. زیرچشمی به خیار توی دستش نگاه کرد.
-‌نبض‌تال که خوب است‌. رنگتان کمی پریده‌. خیار زیاد خوردید، سردی‌تان کرده‌. نباید این قدر خیار بخورید. دلتـان درد مـیکند؟ می‌خواهید برویم درمانگاه‌؟ عرق نعنا هم داریم‌. عرق خوب‌.
- نه لازم نیست‌.
زن همسایه کنجکاو شد. امد دم در:
- چه شده‌.؟
-‌هیچی‌، استاد بی‌خواب شده .داریم با هم حرف می زنیم.شما بفرمائید بخوابید.زن باتعجب به خیار توی دست استاد نگاه کرد.شوهرش را صدا کرد:
-اگر میوه می خواهند، ما داریم.
استاد شنید:
-نه، لازم نیست. مزاحم نمی شومزن لب هایش را کشید تو هم ، رفت دراز کشید
همسایه گفت:
-استاد چه خدمتی از من می آید؟ این را چرا با خودتان آورده ائید؟
اشاره کرد به خیار.استاد آستین همسایه را گرفت و کشید و بـرد زیـر روشـنایی چراغ‌، خیار را گذاشت کف دست همسایه‌. یواش‌گفت‌:
-‌خواهش میکنم درست دقت کنید. بفرمایید‌، تـه ایـن خـیار کجا ست ؟
- یعنی چه‌؟
- یعنی این که به کجای این خیار می‌گویند «‌ته‌اش‌»‌؟‌.
همسایه به چهره‌ی استاد نگاه کرد و بعد آن جای خیار را، که از بوته جدا شده بود، گرفت جلوی چشم استاد:

-‌این ته خیار است‌، یک عمر ما به این گفته‌ایم (‌ته‌)‌. خودتان هـم توی خانه‌تان نوشته‌اید « ته‌اش تلخ است‌.» و گذاشته‌اید روی کمد. زن‌ که دید بحث شوهرش و همسایه طولانی شده و خیار میان بحث چه معنی دارد، بلند شد، پنجره را بازکرد و دید شـوهرش
خیار را گرفته جلوی چشم استاد. صدایش را بلند کرد:
- رضا، چی شده‌؟ استاد را بیاور تو، دم در بد است‌. رضا زود خیار را آورد پایین‌.
- چیز مهمی نیست‌، الان حـل می‌شود. استاد هم می روند خانه‌شان استراحت میکنند. زن منگ و مشکوک پنجره را نیمه‌بازگذاشت‌. پایین پنجره نشست‌. رضا هرچه تلاش‌کرد ثابت‌کند ته خیار همان جایی است‌که از بوته چیده شده و تلخ است‌، استاد قانع نشد:

-‌آقا رضا، همسایه‌ی عزیز، دوست من‌. من هم هفتاد و پـنج سال این جوری فکر میکردم‌. دوستم سرشب آمـد و تـابلو و آن نوشته را دید و مرا از اشتباهـم درآورد. شما از روی عادت می‌گویید این ته خیار است‌. تحقیق نکرده‌اید. یک عمرگفته‌ایـد تـه خـیار اینجاست و این رفته توی کله‌تان، بیرون آوردنش هم کار ساده‌ای نیست‌. حقیقت را نمی‌شود با عادت مخلوط کرد.

-‌حالا چه فرق می‌کند که ته خیار کجایش باشد. بروید بخوابید.
-‌خیلی فرق می‌کند. تا زمانی که خیار چیز خوراکی است‌، مهم نیست که سر و ته اش کجاست. اما همین که آن زا به زندگی تشبیه کردیم،موضوع فرق میکند.
-‌می‌دانید استاد. شما گرفتاری ندارید. زن ندارید. بچه ندارید. خانه‌ی خوبی دارید. خطاط و خوش‌نویس هـم هستید. هنرمندید. مایه‌ی افتخارید. خیلی‌ها آرزو دارند جای شما باشند. قدر خودتانرا بدانید. حالا بروید بخوابید. اگر قرص خواب هم لازم دارید من دارم‌. بفرمایید این هم خیارتان‌.

استاد خیار را از همسایه گرفت‌. به‌گل ریز و خشک شده‌ی سر خیار اشاره کرد وگفت‌:

- این یعنی پایان خیار. باور ندارید. اسیر عادتتان شده‌اید. این گل هم مثل همان گل‌هایی است که روز آخر برای‌مان می‌آورند. از گل درآمده است و با گل تمام می‌شود، همین‌.
سرش را انداخت پایین و عصا زد و رفت‌. همسایه صدایش کرد:
- استاد، یک چیز بگویم‌، ناراحت نشوید. همه‌ی این فکـرها مال این است‌که شما تنها هستد. کسی را ندارید انیس و مونس‌تانباشد. مادرتان که به رحمت خدا رفت تنهاتر شدید. بـه خـودتان بیشتر برسید. شب به خیر.
-‌ببینید. من فکرمی‌کنم‌: «‌زندگی خیاری است که باید آغازشرا کند و انداخت دور. چون دست ما نبوده‌.»

-‌فهمدم‌. بله‌، شما درست می‌فرمایید. شب به خیر. همسایه رفت تو و در را محکم بست‌.
استاد، بـه در بسـته‌، بـلند گـفت‌: ‌«بـبخشید.» دست تکان داد. برگشت خانه‌....

<<<اگر شما هم میتونید پنج صفحه ابتدایی کتاب هاتون رو بگذارید تا خرید بهتری داشته باشیم>>>
واقعاً ممنون به‌خاطر این کار جالبی که انجام دادین :)
۲۱ آذر ۱۳۹۴
جمله ای که بیشتر به آن بر می خوریم "تمامی حقوق محفوظ است" (حال برای ناشر یا نویسنده) خواهد بود که روشن است که منظور انتشار ندادن همه ی آن به صورت رایگان یا انواع دیگر کلاهبرداری ست. بنده همچنین به "استفاده از تمام یا قسمتی از این کتاب(به صورت نوار، ... دیدن ادامه » نمایشنامه، فیلمنامه، و نقل و ترجمه) مشروط به اجازه ی کتبی نویسنده است." هم در آغاز "شما که غریبه نیستید" برخوردم. این چند ایراد دارد: یک این که نقد و بررسی کتاب را نفی می کند! اگر من در نقدم بی مدرک ادعا کنم که نویسنده این اشتباه را مرتکب شده است، که سخن مرا باور می کند؟! دوم این که "اجازه ی کتبی نویسنده" خودش ایراد دارد و می تواند جعل شود. مثلا بنده به آقای مرادی کرمانی پیام بدهم که می خواهم بخشی از کتاب شما را تایپ کرده، در سایتی انتشار دهم. ایشان اگر درست دانستند نامه می دهند که "بنده اجازه می دهم با امضا". ولی این نامه ارزش قانونی در دادگاه ندارد! اگر نویسنده از من شکایت کند(جناب مرادی کرمانی بنده پوزش می خواهم!) بنده هیچ مدرکی برای اثبات درستی نامه نخواهم داشت.(مگر آن که من از ناکجاآباد برخیزم بروم تهران و یک وکیل داخلی قراردادی رسمی میان بنده و ایشان بنویسد و امضا کنیم، که بخشی از کتاب را تایپ کنم!) ضمنا، این همان محتوایی ست که شما می توانید در یک کتاب فروشی بی آن که کتاب را بخرید، بخوانید و آن خلاف دین و قانون نیست. چون شهرکتاب آنلاین یک فروشگاه آنلاین است در دست گرفتن کتاب ممکن نیست، پس فراهمش می کنیم. سری هم به آمازون دات کام بزنید، محتوای بسیاری کتاب ها معمولا همان جا به دست تیم آمازون "دیجیتالایز" شده روی سایت هست و می توانید کتاب را بیش از پنج صفحه ورق بزنید. مطمئنا در بلاد کفر بیش تر به نویسنده ها احترام می گذارند تا کشور ما، مثلا پیش از آن که ترجمه کنند اجازه می گیرند. باور ندارید با نویسنده ها تماس بگیرید و بپرسید که "آیا ترجمه ی فارسی کتاب شما قانونی است" و ببینید چه می گویند.
۳۱ خرداد ۱۳۹۵
حرف منطقی و قابل بررسی ایی بود فقط یک نکته رو لازم میدونم عرض کنم
قبل از اینکه بنده پنج صفحه ابتدایی کتاب رو قرار بدم فقط چند نفری خونده بودن و میخواستن بخونن اما الان ۲۵ و ۲۶ نفر رسیده نه اینکه بخوام بگم فروش بیشتر بخاطر این بوده ،اما میتونم بگم قطعا ... دیدن ادامه » کمک میکنه یا حداقل به بنده که شدیدا کمک میکنه چون همیشه قبل از خرید یه کتاب چند صفحه اولش رو میخونم تا ببینم به سلیقم میخوره یا نه وقتی کتاب شما قابلیت های فراوانی داره فقط کافیه بخشی از اون کتاب خونده بشه تا فروش بالایی داشته باشه و برای کتاب بد هم همینطور اما نتیجه عکسش
حالا اینکه شما کتاب خوبی نوشته باشی یا ترجمه کرده باشی به خواننده ربطی نداره
چند باری چند کتابی که خیلی راجع بهش مطلب قرار داده شده بود رو بصورت اینترنتی خریدم اما واقعا نتونستم تمومشون کنم و این یه ضعف خیلی بزرگ هست برای خرید آنلاین کتاب که امیدوارم در آینده برطرف بشه
مطمینم برای کتاب هایی مثل کلیدر پیرمرد صد ساله ته خیار نماد گمشده کوری و هزاران کتاب دیگه قرار دادن بخشی از کتاب صد در صد به سود ناشر و نویسنده هست و قرار دادن یه کتابی مثل گهواره گربه به ضرر ناشر و نویسنده (فقط از نظر خودم هست این صحبت ها)
۰۳ تير ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پنج صفحه ابتدائی کتاب (بدون آوردن پاورقی) :

فصل اول
به ... دیدن ادامه » کسی به میک جگر می‌خندد؟
٥ اوت ٢٠٠٥ -‌کائوآئی، هاوایی

امررز جمعه پنجم اوت ٢٠٠٥ در ‌کائوآئی در ایالت هاوایی هستم‌. هوا به‌طـرزی باور نکردنی صاف و آفتابی است‌. یک ابر هـم در آسمان دیده نمی‌شـود و انگـار حتی مفهوم ابر هـم در ذهن نمی‌گنجد. مثل همیشه اواخر ژوئیه وارد شهر شـدم و آپارتمانی‌ اجاره کردم‌. صبح‌ها که هوا خنک است پشت میز تحریر مـی‌نـشینم و از هر دری چیزی می‌نویسم‌. مثل همین الان که دارم این‌ها را می‌نویسم‌: مطلبـی راجع به دویدن که تا هر جا دلم بخواهد می‌توانم ادامه بـدهم‌. تابـستان اسـت و هوا طبیعتاً گرم‌. هاوایی را جزایر تابستان ابدی نامیـده‌انـد ولـی از آن‌جـا کـه در نیمـکـره‌ی شمـالی واقـع شـده‌، چـهـار فصل خـاص خـودش را - البته به‌نوعی بحـث‌برانگیز - دارد. تـابستـانـش قـدری گـرم‌تر از زمستان است‌. مـن مدت زیادی در کمبـریج ماساچوست اقامت داشتـه‌ام - تابستـان‌ها آن‌جا بـا آن هوای گرم و خفقان‌آور و آن‌همـه آجـر و بتون مثل جـهـنم است - و هـاوایی در آن مقطع از سال در قیاس با کمبریج مثل بهشت است‌. این‌جا نیازی به کـولر ندارید، فقط کافی است پنجره را باز بگذارید تـا نـسیمی روح‌بخـش وارد اتـاق شود. اهالی کمبریج همیشه از این‌که می‌شنوند می‌خواهم ماه اوت را در هـاوایی بگذرانم حیرت می‌کنند. مدام از من می‌پرسند: «‌چرا مـی‌خـواهی تابـستان را در آن منطقه‌ی گرم سپری کنی‌؟‌» نمی‌دانند این‌جا چه‌جور جـایی اسـت و بادهـای دائم استوایی از جانب شمال‌شرقی تابستان‌هـایش را چـه‌قـدر خنـک مـی‌کنـد. نمی‌دانند زندگی این‌جا چه لذت‌بخش است و آدم می‌تواند راحت و سـرخوش لم بدهد، در سایه‌سار درختان کتاب بخواند و یا اگر هوس کرد، مثـل هـر کـس دیگری‌، برود و تنی به آب بزند.
از وقتی به هاوایی آمده‌ام روزی یک ساعت‌، کم یا زیاد، دویده‌ام‌. شـش روز در هفته‌. دو ماه و نیـم است که دوبـاره بـه روال سـابق برگـشته‌ام و مگـر اتفـاق خارق‌العاده‌ای پیش آمده باشد وگرنه هر روز دویده‌ام‌. امروز یـک سـاعت و ده دقیقه دویدم در حالی‌که با واکمنم به دو آلبـوم از گـروه لاویــن اسپـونـفــول«‌خیال‌پردازی‌» و «‌زمزمه‌های لاوین اسپونفول‌» - گوش می‌دادم که هـر دو را روی یک مینی‌دیسک تکثیر کرده‌ام‌.
همین حالا دارم فکر می‌کنم که مسافت دویدنم را افزایش دهم‌. خواه‌ ناخواه سرعت برای من در درجه‌ی دوم اهمیت قرار دارد. مـادامی کـه بتـوانم مـسیری تعیین‌شده را بدوم به چیز دیگری جز آن فکر نخواهم کرد. گـاهی اگـر خوشـم بیاید تندتر می‌دوم ولی در آن‌صورت زمان تمرین را کمتر می‌کنم چـون نکتـه‌ی مهم آن است که شور و نشاط فرد در پایـان هـر جلـسه‌ی ورزش بـه روز بعـد منتقل شود. همین رویه را در مورد نوشتن هـم در پـیش گرفتـه‌ام و آن را جـزء واجبات می‌دانم‌. هر روز موقعی از نوشتن دست می‌کشم که احـساس مـی‌کـنم باز هم توان نوشتن دارم‌. این کار را انجام بدهید تا ببینید روز بعد برنامه‌تـان چـه راحت و روان پیش خواهد رفت‌. به گمانم‌ ارنست همیـنگـوی هـم بـه همـین ترتیب عمل می‌کرد. آدم باید برای پیش بردن کارهایش ضرب اهنگ را حفظ کنـد. در پررژه‌های طولانی‌مدت این امـر بـسیار اهمیـت دارد. در دویـدن بـه‌محـض تنظیم ریتم گام‌ها، آسودگی خاطر از راه می‌رسد.
امروز موقع دویدنم دقایقی باران بارید ولی بارانی خنک بود، کـه احـساسی خوشایند به‌همراه می‌اورد. ابری انبوه از جانب اقیانوس درست روی سـرم امـد و بارش ملایم لحظاتی ادامه پیدا کرد اما بعد، ابر انگـار چیـزی بـه‌یـادش امـده باشد - «‌ای وای‌، چنـد فـرمـان را بـایـد اجـرا کنم‌!» بی آنکه نگاهی هـم بـه پشت‌سرش بیندازد باشتاب راهش را گرفت و رفت‌. دوبـاره سـروکله‌ی افتـاب بی‌رحم پیدا شد تا زمین را دام کند. سـر دراوردن از اب‌وهـوای ایـن‌جـا مثـل آب خوردن است‌. هیچ نکته‌ی پنهان یا مبهم‌، نه حتا یک مـورد نـاچیز اسـتعاری یا نمادین‌، در آن یافت نمی‌شود. در طول مسیر از کنـار دونـدگانی دیگـر، زن و مرد تقریبا به تعداد مساوی‌، رد شدم‌. ان‌ها که پـرنفس‌تـر بودنـد مثـل بـاد جلـو می‌رفتند و بدن‌شان هوا را مثل پنیر می‌برید؛ انگار سارقی در پی‌شان باشـد. بقیـه که اضافه‌وزن داشتند به هن‌رهن افتاده بودند، چـشم‌هـای‌شـان نیمـه‌بـاز بـود و شانه‌های‌شان فروافتاده‌، پنداری دویدن آخرین کاری باشد کـه بخواهنـد در دنیـا انجام دهند. قیافه‌شان طوری بود انگار دکترشان هفته‌ی قبل به آنـان هـشدار داده که دیابت دارند و اگر ورزش نکنند به دردسر می‌افتند. مـن بـین ایـن دو گـروه دونده جایی بینابین داشتم‌.

از گوش دادن به آهنگ‌های گروه لاوین اسپونفول سیر نمی‌شـوم‌. موسـیقی آن‌ها حالتی آسوده و فارغ‌بال دارد و هیچ نشانه‌ای از تـصنع و خودنمـایی در آن دیده نمی‌شود. با شنیدق آ« نواهای آرامش‌بخـش بـسیاری از خـاطرات دهـه‌ی
شصت برایم زنده می‌شوند. خاطراتی که البته چندان هـم برجسته و بارز نیـستند. اگر بر فرض مثال قرار بود فیلمی از روی زندگی من ساخته شود (‌که حتا فکـر آن لرزه بر اندامم می‌انـدازد) صـحنه‌هـای مربـوط بـه ایـن خـاطرات از جملـه بخش‌هایی می‌بودند که در اتاق تدوین دورشان میریختند و تـدوینگر در مقـام توضیح کار خود می‌گفت‌: «‌این تکه‌ها را می‌توانیم حذف کنیم‌. بد نیـستند ولـی خیلی معمولی‌اند و ارزش چندانی ندارند.» خاطراتی پیش‌پاافتاده و حقیرنـد امـا تک‌تک‌شان برا‌ی من ارزشمند و معنادار هستند. تا یکـی از آن‌ها به‌یادم مـی‌افتـد ناخودآگاه لبخندی بر لبانم می‌نشیند و یا اخـم مــی‌کـنم‌. شـاید شـبیه خـاطرات دیگران باشند ولی از برآیند آن‌ها یک نتیجه حاصل می‌شود: من‌؛ من در این‌جـا و اکنون در ساحل شمالی ‌کائوآئی. گاهی که به زندگی فکـر مـی‌کـنم‌، احـساس می‌کنم تکه‌چوبی هستم که آب با خود به ساحل آورده باشد.

موقع دویدن‌، باد اسـتوایی از سـوی فـانوس دریـایی مـی‌وزد و برگهای اُ‌کالیپتوس را بر فراز سرم به خش‌خش وا می‌دارد.

امسال اواخر ماه مه به کمبـریج در ایالـت ماساچوسـت رفـتم و از ان‌موقـع تـا به‌حال دویدن بار دیگر پای ثابت برنامه‌های روزانـه‌ام بـوده اسـت‌. حـالا دیگـر به‌صورت جدی مـی‌دوم‌. منظـورم از جـدی آن اسـت کـه هـر هفتـه ٣٦ مایـل (‌تقریبآ ٥٨ کیلومتر) می‌دوم‌. به عبـارت دیگـر، ٦ مایـل در روز و شـش‌بـار در هفته‌. اگر می‌توانستم هر هفت روز هفته بدوم بهتر می‌بود ولی ناچـارم روزهـای بارانی و روزهای پرمشغله‌ی کاری را هم در نظر بگیرم‌. عـلاوه بـر آن‌، صـادقانه بگویم‌، روزهایی هستند که اصلا دل‌ و دماغ دویدن ندارم‌. این‌ها را کـه کنـار هـم بگذارید یک روز خواه‌ناخواه به‌عنوان روز تعطیل از برنامه کنار مـی‌رود. بـا ایـن حساب‌، با ٣٦ مایل در هفته می‌توانم در ماه ١٥٦ مایل بـدوم‌، کـه همـان مـلاک من برای دویدن جدی است‌. در ماه ژوئن برنامه را موبه‌مو اجـرا کـردم و ١٥٦ مایـل را کامـل دویـدم‌. در ژوئیه مسافت را بیشتر کردم و آن را به ١٨٦ مایل رساندم‌. شش مایـل روزانـه را می‌دویدم ولی دیگر روز تعطیل نداشتم‌. البته این‌طـور هــم نبـوده کـه برنامه‌ی روزانه‌ام تغییر نکند. برای مثال‌، گـاهی پـیش مــی‌آیـد کــه در یـک روز ٩ مایـل می‌دوم ولی در آن‌صورت روز بعد فقط ٣ مایل می‌دوم (‌معمـولا بـا ضـرباهنگ آرام گام‌ها ٦ مایل را در یک ساعت طی می‌کنم‌)‌. منظم‌ترین برنامه‌ی دو در یک سطح جدی برای من همین برنامه است‌. از وقتی هــم بـه هـاوایی آمـده‌ام از آن عدول نکرده‌ام‌. سال‌هاست که می‌توانم چنـین مـسافت‌هـایی را بـدوم و چنـین برنامه‌های مشخصی را اجرا کنم‌.
به چند دلیـل در مقـاطعی از دویـدن جـدی دسـت کـشیده‌ام‌. اول از همـه‌، مواقعی که سرم شلوغ شده و وقت آزادم به حداقل رسیده است‌. جـوان‌تـر کــه بودم به‌نظر نمی‌رسید به اندازه‌ی کافی وقت آزاد داشته باشم ولـی دسـت‌کــم از قید و بند این‌همه اعمال ریز و درشت کنونی فارغ بودم‌. علـتش را نمـی‌دانـم ولـی آدم هر قدر سنش بالاتر می‌رود مشغله‌اش هم بیشتر مـی‌شـود. دلیـل دیگـر آن بوده که در مقطعی به ورزش سه‌گانه بیش از ماراتن علاقـه‌منـد شـده بـودم‌. در این ورزش هم که می‌دانید باید علاوه بر دویدن‌، شنا و دوچرخه‌سواری کرد. بـا بخش دو آن مشکلی نداشتم ولی برای مهارت در دو بخش دیگـر ناچـار شـدم وقت زیادی صرف کنم‌. شنا را باید دوباره از صفر شروع مـی‌کـردم و حرکـات صحیح آن را یاد می‌گرفتم‌. بـرای دوچرخـه‌سـواری هـم لازم بـود بـه‌صـورت اصولی آموزش ببینم و در صورت نیاز برخی از عضلات را تقویت کــنم‌. تمـام این موارد نیازمند صرف وقت و نیرو بود که خواه‌نـاخواه از زمـان دویـدنم کــم می‌کرد.
ولی شاید مهم‌ترین دلیل آن بود که در مقطعی از دویدن خسته شدم‌. مـن از پاییز سال ١٩٨٢ به این ورزش رو آوردم و از آن زمان تا به‌حال‌، نزدیـک بـه ٢٣ سال‌، آن را ادامه داده‌ام‌. طی این مدت می‌توان گفت که تقریباً هر روز دویـده‌ام‌، ...

<<<اگر شما هم میتونید پنج صفحه ابتدایی کتاب هاتون رو بگذارید تا خرید بهتری داشته باشیم>>>
عادل خالدی کلهر و نرگس سینکی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پنج صفحه ابتدائی کتاب (بدون آوردن پاورقی) :

پرده اول
نمای ... دیدن ادامه » خارجی یک ساختمان دو طبقه در کنار یکی از خیابان‌های نیواورلئان که «‌(‌الیـزیان فیلدز)‌) نامیده می‌شود و بین خط راه‌آهن و رودخانه قرار گرفته است‌. بخش فقیرنشینی است اما سایر شهرهای بر خلاف دیگر بخش‌های هـم طبقه‌ی خود در آمریکا دارای نوعی گیرایی بدنام مـی‌باشد. نمای ظاهری خانه‌ها تقریبآ سفید و در فضای گرفته رو به خاکستری است‌. پلکان بیرونی سست و لق هستند و راهروها و شیروانی‌ها به طرز ظریفی آراسته شده‌اند. ساختمان دارای دو طبقه بالا و پایین است‌. نور کـم‌رنگ و سفیدی پلکان ورودی هر دو طبقه را روشن می‌کند. غروب یکی از روزهـای اوایل ماه مـه است و آسمان فیروزه‌ای ساختمان سفید را فرا گرفته‌، به شکل شاعرانه و دلپذیری رو به تاریکی می‌رود. شما تقریب می‌توانید نفس گرم رودخانه قهوه‌ای را به همراه عطر ضعیف موز و قهوه حس کنید. صدای آواز مرد سیاه‌پوستی در یک نوشابه‌فروشی به گوش مـی‌رسد. در این بخش از نیواورلئان همیشه میتوان در گوشه ائی صدای یک پیانوی کوچک که به وسیله انگشتان قهوه‌ای سیاه‌پوستی با شیفتگی نواخته می‌شود را شنید. این پیانوی آبی به خوبی روحیه زندگی در این محل را بیان می‌کند. دو زن یکی سفید و دیگری سیاه برای هواخوری بر روی پلکان ساختمان نشسته‌اند. زن سفیدپوست ساکن طبقه بالا است و سیاه ‌پوست همسایه اوست‌. نیواورلئان یک شهر بین‌المللی است و نزدیکی گرم و ساده ائی بین نژادهای مختلف در بخش‌های قدیمی شهر وجود دارد. در کنار نوای پیانوی آبی‌، صدای مردمی که در خیـابان رفت و آمد مـی‌کنند شنیده مـی‌شود.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
[‌دو مرد به ساختمان نزدیک می‌شوند٠ استنلی کووالسکی و میچ‌. حدود ٢٨ تا ٣٠ ساله‌اند. لباس کاری که به تن دارند از جنس کتان زبر و راه راه آبی رنگ است‌. استنلی لباس بولینگ در زیر بغل دارد و یک بسته کثیف گوشت در دست دیگرش است‌. جلو پله‌های ساختمان متوقف می‌شوند]
استنلی ‌نعره می‌کشد.: هی‌، استلا، کوچولوال
[‌استلا از طبقه اول ساختمان خارج می‌شود. یک بانوی جوان حدوداً ٢٥ ساله که از نظر طبقاتی به طرز فاحشی از شوهرش برتر است‌.]
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

استلا [با نرمی] : این طور با فریاد مرا صدانزن‌ا سلام‌، میچ‌.
استنلی: بگیر!
استلا: چی را؟
استنلی: گوشت‌.
[بسته را به طرف استلا بلند میکند استلا فریاد اعتراض‌آمیز کوچکی میزند.اما برای گرفتن بسته پیش می‌ررد و بعد خنده کوتاهی میکند. شوهرش و میچ به سمت گرشه‌ی خیابان برمی‌گردند.]
استلا :‌به دنبال او صدا می‌زند. استنلی‌، کجا می روی ؟
استنلی‌: بولینگ‌.
استلا: می‌توانم برای تماشا بیایم‌؟
استنلی‌: بیا. [‌خارج می‌شود.]
استلا : الان می‌آیم‌. [‌رو به زن سفیدبوببت می‌کند.] سلام اونیک حالت چطور است؟
اونیک : به استیو بگو برای خودش یک ساندویچ گوشت بگیرد چون چیزی برایش باقی نمانده است
[همه میخندند و خنده زن سیاه پوست ادامه می یابد.استلا از صحنه خارج می شود]
زن سیاه پوست:بسته ائی که استنلی به استلا داد چه بود؟ [از جایش بر می خیزد و بلندتر میخندد.]
اونیک:ساکت باش.
زن سیاه پوست:عجب چیزی بود! [به خندیدن ادامه میدهد]
[بلانج وارد میشود.یک چمدان در دست دارد.به یک تکه کاغذ نگاه می‌کند سپس به ساختمان می‏نگرد، بعد دوباره به کاغز و دوباره به ساختمان‌ می نگرد. از چهره‌اش حیرت و ناباوری پیداست‌. ظاهرش با این محله سازگاری ندارد. با ظرافت لباسن پوشیده است‌: یک دست لباس سفید به همراه گردنبند و گوشواره مروارید با دستکش و کلاه سفید، مثل کسی که به یک مهمانی عصرانه چای در باغ دعوت شده باشد. زیبایی ظریف او باید دور از روشنایی تند چراغ قرار گیرد. رفتارش نامانوس است‌، درست مثل لباس سفیدش که او را شبیه یک پروانه کرده است‌.]
اونیک [بالاخره]: چـی شده عزبزم‌؟ گم شده‌ای‌؟
بلانچ [با اعصاب تحریک شده و صدای ضعیف]:به من گفته اند که سوار اتوبوسی به نام هوس شوم و از آنجا به سمتری بروم وشش چهارراه را رد کنم تا به ایزیان فیلدز برسم]
اونیک:اینجا همان جاست.
بلانچ:الیزیان فیلدز؟
اونیک:بله.
بلانچ:آنها نباید اینجا...فهمیدم.من شماره...
اونیک:دنبال چه پلاکی می گردی؟
بلانچ[عینکش را می زند و به کاغذ نگاه میکند]:خانه ششم، پلاک سی و دو.
اونیک:لازم نیست بیشتر از این بگردی.

<<<اگر شما هم میتونید پنج صفحه ابتدایی کتاب هاتون رو بگذارید تا خرید بهتری داشته باشیم>>>
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پنج صفحه ابتدائی کتاب (بدون آوردن پاورقی) :
وقتی نابغه حقیقی در دنیا پیدا می‌شود ، می‌توانید او را از این نشانه بشناسید : تمام ابلهان علیه‌اش متحد می‌شوند .
شروع :
یک ... دیدن ادامه » ‌کلاه شکاری سبز رنگ سری را که بیشتر بـه یـک بادکنک حجـیم شـباهت داشت‌، می‌فشرد. روکوشی‌های سبز پـر بـود از گـوش‌هـایی بزرگ و موهـایی اصلاح‌نشده و کرک زبری که در گوش‌ها رشد کرده و از هر دو طـرف زده بـود بیرون‌، درست مثل ماشینی که راهنمای چپ و راستش همزمـان چشـمک بزنـد. لب‌های پر و به‌ هم‌ فشرده‌اش از زیر سبیل انبـوه و سـیاهش تـوی چشـم مـی‌زد، چین گوشه لـب‌هـایش پـر بود از نارضـایتی و خـرده‌چیـپس‌. زیـر سـایه‌ی آفتاب گیر سبزکلاه‌، چشمان متکبر زرد و آبی ایگنــبس جی‌. رایلی‌ خیره شـده بودند به مردمی که زیر ساعت فروشگاه دی‌. اچ‌. هولمز انتظـار مـی‌کشـیدند. در میان جمعیت دنبـال نشـانه‌هـایی از بدسـلیقگی در لبـاس پوشـیدن مـی‌گشـت‌. ایکنیشس متوجه شد که بیشتر لباس‌ها به قـدری نـو گران بودنـد کـه کـاملا می‌شد توهینی به سلیقه و نجابت به حسـاب‌شـان اورد. داشـتن هـر چیـز نـو و گران‌قیمت نشانه‌ی خدانشناسی و عدم درک هندسه بود، حتی ممکن بـود وجـود روح را سوال برد. خود ایکنیشس راحت و معقول لباس پوشیده بـود. کـلاه شکاری نمی‌گذاشت سرش سرما بخورد و شلوار کل‌وکشـاد پشـمی‌اش هـم بـا دوام بود و اجازه می‌داد آزادانه حرکت کند. جیب‌های شلوار گـرم بـود و باعـث آرامش ایکنیشس می‌شد. پیرهن چهارخانه‌ی فلانلش هم او را از پوشـیدن پـالتو بی‌نیازکرده بود و یک شال‌گردن هم پوست بی‌حفاظ حدفاصل کوش و یقـه‌اش را از سرما حفظ می‌کرد. لباسش با هر معیار غامض معنوی و هندسی مقبول بـود و نشان از غنای حیات معنوی او داشت‌.
به همان شیوه‌ی کند و فیل‌وارش ورنش را از یک باسـن روی باسـن دیگر انداخت و با این کارش امواجی از گوشت زیر پشم و فلانل به راه افتاد، امـواجی که بر دکمه‌ها و درزها می‌شکستند. بعد از این جابه‌جابی‌، تمـام مـدت زمـانی را که منتظر مادرش بود به تعمق گذراند. بعد متوجه نـاراحتی‌یـی شـد کـه ‌کـم کـم داشت به آزردگی تبدیل می‌شد. انکارکه تمام وجـودش داشـت از پـوتین جیـر ورم‌کرده‌اش بیرون می‌زد. به منظور وارسی‌، چشمان مخصربه‌فردش را چرخانـد طرف پایش. قطعاً ورم کرده بود. داشت خودش را آماده می‌کـرد تـا پـوتین‌هـای ورم‌کرده را به عنوان مدرک ندانم کاری مادرش به او ارائه کند. بالا را نکاه‌کـرد و دید که خورشید دارد ته خیابان کانال برفراز می‌سـی‌سـی‌پـی غـروب مـی‌کنـد. ساعت هولمز حول‌وحوش پنج را نشان مـی‌داد. داشـت مجموعـه‌ای ازکلمـات سرزنش آمیزرا در ذهنش صیقل مـی‌داد تـا مـادرش را وادار بـه عـذرخواهی یـا دست کم دچار پریشانی کند. همیشه باید مادرش را سر جایش می‌نشاند.
مادرش او را با پلیموث‌ا قدیمی‌شان به مرکـز شـهرآورده بـود و وقتـی ‌کـه خودش داشت با دکتر درباره التهاب مفاصـلش سـروکله مـی‌زد ایکنیشـس از فروشگاه ورلاین چند صفحه نت برای ترومپت و یـک سـیم نـو برای ‌عـودش خرید. بعد سری به خیابان رویال زد تا ببید بازی سکه ائی جدیـدی اورده‌انـد یـا نه‌. وقتی که دید دستگاه کوچک بیس‌بال سر جایش نیست خیلـی دلخـور شـد. شاید برده بودند برای تعمیر. آخرین‌باری که آن‌جا رفته بود دستگاه درسـت کـار نمی‌کرد و بعد از جروبحثی مختصر، مدیر آن‌جا پنج‌ سـنتی‌اش را پـس داده بـود. هر چند، آن‌قدر پست بودند که ادعا کردند خود ایگنیشس با لگد زدن به ماشـین بیس‌بال خرابش کرده‌.
فکر کردن به سرنوشت ماشین بیس‌بال چنان وجود ایگنیشس را از واقعیـت مادی خیابان کانال و آدم‌های پیرامونش جدا کرد که متوجه دو چشـم گرسـنه‌ای نشد که از پشت ستون‌های دی‌. اچ‌. هولمز بـه او خیـره شـده بودنـد، دو چشـم خسته‌ای که از امید و آرزو برق می‌زدند.
مـی‌شـد دسـتگاه را در نیــواورلینز تعمیـر کـرد؟ شـاید. شـاید هــم بایـد می‌فرستادندش به جایی مثل میلواکی یا شیکاگو یا شهرهای دیگری که نـام‌شـان ایگنیشس را یاد تعمیرگاه‌های درست‌وحسابی می‌انـداخت و کارخانـه‌هـایی کـه دود ازشان بلند می‌شد. ایگـشس امیدوار بود ماشـین بـیس‌بـال در حمـل‌ونقـل آسیبی نبیند. دوست نداشت هیچ‌کدام از بازیکنان مینیاتوری به خاطر بی‌تـوجهی کارگران وحشی راه‌آهن‌، که انگـار دوسـت داشـتند کـل صـنعت راه‌آهـن را بـا ادعاهای خسارت مشتریان به نـابودی بکشـند، کوچـک‌تـرین عیبـی پیدا کننـد. کارگرانی که بالاخره روزی دست به اعتصاب خواهند زد و ایستگاه ایلینویز را بـا خاک یکسان خواهند کرد.
هماناطور که ایگنیشس داشت به لذتی می‌اندیشد که بازی کوچک بیس‌بـال ارزانی بشریت میکرد، دو چشم غمگین و حریص از میان جمعیـت بـه طـرفش آمدند، درست مثل اژدری که یک نفت‌کش عظیم را هدف گرفته باشـد. پلـیس با انگشت به کیسه‌ای زد که نت‌هایش را در آن گذاشته بود.

پلیس با لحنی که این آرزو درش موج مـی‌زد کـه ایگنیشـس قابـل دسـتگیر شدن باشد گفت «‌شما مدرک شناسایی داربد آقا؟‌»

«‌چی‌؟‌» ایگنیشس از بالا به نشانی که روی کلاه آبی قرار داشـت نگـاه کـرد.
«‌شما کی هستین‌؟‌»
«‌گواهینامه‌تون رو ببینم‌.»
«‌من رانندگی نمیکنم‌. می‌شه لطف کنبد و برید؟ منتظر مادرم هستم‌.»
«‌اون چیه که از کیسه آویـزونه‌؟‌»
«‌فکر کردی چیه ابله‌؟ سیم عودمه‌.»
اهل همین جایین‌؟‌
ایگنیشـس خطاب به جمعیت جلو فروشگاه نعره کشید «‌آیا وظیفه‌ی اداره‌ی پلیس اینه که توی ایـن شهر که پایتخت فسق‌وفجور دنیای متمدنه‌، مزاحم من بشه‌؟ ایـن شـهر مشـهوره به قماربازها و بدکاره‌ها و عورت‌نماها و دجال‌ها و الکلـی‌هـا و کـودک‌نوازهـا و معتادها و فتیشیست‌ها و هرزه‌نگارهـا و کـلاه‌بردارهـا و آشـغال‌پخـش‌ کـن‌هـا و لیزبین ها و دخترهای بی‌اخلاق‌، تمام‌شون هـم با ساخت‌وباخـت تحـت‌الحمایـه‌ی قانون هستن‌. اگر وقت داشته باشـید حاضـرم تمـام تـلاش خـودم رو بکـنم تـا راجع‌به این بزهکاری‌ها با شما بحث کنم ولی هرگـز سربه‌سـرمـن نگذارید کـه اشتباه بزرکیه آقا.

تا پلیس بازوی ایگنیشس را گرفت‌، ضربه‌ای با دسته‌ی‌کاغذ نت‌ها بـرلبـه‌ی کلاهش فرود آمد. سیم آوبزان عود بر گوشش شلاق زد.
پلیس گفت «‌هی‌.»
ایگنیشس که متوجه شده بود توجه تعدادی از مشتریان را جلب کـرده فریـاد زد «‌بگیر!»
در فروشگاه دی‌. اچ‌. هولمز خانم رایلی در بخش شیرینی‌پزی بـود و داشـت بالا تنه‌ی مادرانه‌اش را به شیشه‌ی یخچال فشار می‌داد. با یکـی از انگشتانش کـه در اثر سال‌ها ساییدن لباس‌های زیر عظیم و زرد پسرش پینه بسته بود بـه شیشه زد تا توجه خانم فروشنده را جلب‌کند.
«‌هی خانم آینز»‌، خانم رایلی با لهجه‌ای او را صدا زد که فقط یکـی از اهـالی جنـوپ نیـوجرزی مـی‌توانسـت در نیـواورلینز بـه کـار ببـرد، شـبیه لهجـه‌ی هووکنی‌های نزدیک خلیج مکزیک‌.
«‌این‌جا عزیزم‌.»
خانـم آینز پرسید «‌هی اوضاع چه‌طوره‌؟ حالت خوبه عزیزم‌؟‌»
خانم رایلـی صادقانه جواب داد «‌خیلی روبه‌راه نیستـم‌.»

«چه قدر بد.» خانم آینـز روی جعبـه‌ی شیشــه‌ای خـم شـد و شـیرینی‌هـا را فراموش کرد. «‌منم زیاد روبه‌راه نیستم‌. پام درد می‌کنه‌.»

«‌خدایا کاش منم این‌قدر شانس داشتم‌. من ارتروز دست دارم‌.»
خانم آینز با همدردی‌یی حقیقی گفت «‌اخ نه‌. بابـای بیچـاره‌ی منم داشـت‌.
مجبورش می‌کردیـم بره تو یه وان پر از اب جوش‌.»
«‌پسر من صبح تا شب از وان نمی‌اد بیرون‌. دیگه تو وان خـودمم نمـی‌تـونم برم‌.»
«‌فکر می‌کردم پسرت ازدواج کرده عزیزم‌.»
خانم رایلی به‌تلخی گفت «‌ایگنیشس‌؟ دلت خوشه‌. عزیزم بیست و چهارتا از اون شیرینی‌هات بهم میدی‌؟‌»
خانم آینز مشغول چیدن شیرینی‌ها در جعبه شد و گفت «‌ولی تو ذهـنم بـود که گفتی ازدواج کرده‌.»
«‌هیچ امیدی هم به ازدواجش نیست‌. اون یه دونه دختری هم که باهاش بود زد به چاک‌.
«‌خب هنوز وقت داره‌.»
خانم رایلی با بی‌علاقگی گفت «‌شاید. ببین‌، شیش‌تا از اون کیک‌های مربــایی به من می‌دی‌؟ وقتی کیک‌مون تموم می‌شه ایگنیشس بداخلاقی می‌کنه‌.»
«‌پسرت کیک دوست داره‌، آره‌؟‌»
خانم رایلی جواب داد «‌وای دستم داره پدرمو درمی‌آره‌.»
در مرکز جمعیتی که جلو فروشگاه تشکیل شده بـود، کـلاه شکاری، شعاع سبز دایره‌ی مردم‌، به‌شدت در جنب‌وجوش بود.

ایگنیشس فریاد می‌کشید «‌باید با شهردار تماس بگیرم‌.»
صدایی از میان جمعیت گفت «‌دست از سر این پسر بردادبن‌.» ...

<<<اگر شما هم میتونید پنج صفحه ابتدایی کتاب هاتون رو بگذارید تا خرید بهتری داشته باشیم>>>

مهدی نیازی و رامین جلیلوند این را خواندند
پروین اربابی و علیرضا پورنعمت این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پنج صفحه ابتدائی کتاب (بدون آوردن پاورقی) :

اواخر نـوامبـر بود ولـی هـوا ملایـم شده بـود. حـدود سـاعت نـه صبح قطار ورشو-‌پترزبورک تمام‌‌بخار به پترزبورک نزدیک می‌شد. هوا به قدری مرطوب و مه‌آلود بودکه نور خورشید به زور حریف تاریکی می‌شد. از پنجره‌های راست یا چپ قطار مشکل می‌شد در ده قدمی چیزی تشخیص داد. بعضی مسافران هم از خارج می‌آمدند. اما از همه پرتر واکن‌های درجة سوم بود و پر ازکـم ‌بضاعتانی‌که به دنبال‌ کسب‌وکار خود می‌رفتند و مال همان نزدیکی‌ها بـودند. هـمه بـنا بـه معمول خسته بودند و بار خواب بر همة پلک‌ها سنگینی می‌کرد. همه یخ‌کرده بودند و چهره‌ها همه در نور از مه‌ گذشته زرد و پریده‌رنگ می‌نمود.
در ... دیدن ادامه » یکی از واگن‌های درجة سه‌، کنار پنجره‌، دو نفر از سحر روبـه‌روی هـم نشسته بودند. هر دو جوان بودند و هـیچ‌یک بـاری هـمراه نـداشت و چـندان خوش ‌سروپز نیز نبودند و هیات هر دو بسیار چشم‌گیر بود و هر دو می‌خواستند عاقبت سر صحبت را با هم بازکنند. اگر از حال هم خبر می‌داشتند و می‌دانستند که در آن لحظه از چه حیث جلب توجه می‌کنند، حیران مـی‌ماندندکـه دست بوالعجپ قضا آن‌ها را در این واگن درجة سه قطار ورشو - پترزبورگ رو به رویهم نشانده است‌. یکی از آن‌ها جوان کوتاه‌قامتی بود بیست‌وهفت هشت ساله‌، که موهایی تقریبآ سیاه و مجعد و چشم‌هایی ریز و خاکستری ولی آتشین داشت‌. بینی‌اش پهن وکوفته وگونه‌هایش برجسـته بـود. لیـخندی هـمه‌گستاخی و ریشخند که حتی از بد اندیشی نشان داشت‌، لب‌های نازکش را پیوسته می‌کشید اما پیشانی‌اش بـلند و خوش‌ترکیب بـود و اثـر تـرکیب دور از نـجابت پـایین صورتش را جبران می‌کرد. آنـچه در چـهرة او بـیش از هـمه جلب‌نظر مـی‌کرد پریده‌رنگی آن بودکه به مرده می‌مانست و سراپایش را با همه نیرومندی نـزار مینمود و نیز برق سودایی درچشمانش بودکه به رنج می‌رسید و با گستاخی و خشونت لبخندش و نیز با آتش و خودخواهی نهفته در نگاهش ناسازگار بود. پوستین استرخان سیاه فراخ و گرمی به تن داشت و شب از سرما نلرزیده بود، حال آنکه مسافر روبه‌رویش نوازش‌های سرد و مرطوب شب زمستانی روسیه را که پیدا بود برای آن آمادگی ندارد ناگزیر بر تن لرزان خود تحمل‌کرده بود. شنل گل ‌و گشادی به تن داشت‌، با کلاهی بزرگ، درست از آن‌گونه‌که مسافران در اروپا، درکشورهای دور، در سوییس یا مثلا شمال ایتالیا اغلب در زمستان بـر دوش می‌اندازند و البته خیال سفری به دوری ایدکونن‌ا تا پترزبورک را ندارنـد. امـا لباسی‌که برای سفر در ایتالیا کافی و حتی بسـیار مـناسب است بـه هیچ‌روی درخور سرمای صحراهای روسیه نبود. صاحب شنل‌ کلاهدار،‌که او هم جوانی بیست‌ و ‌شش هفت ساله بود، قامتی از میانه اندکی بلندتر و موی طلایی پرپشتی به رنگ‌کاه داشت وگونه‌هایش توافتاده و زنخ ریشش تنک و اندکی نوک‌تیز و تقریبآ سفید برد. چشماشن درشت و کبود بود و نگاهی نافذ داشت‌. در نگاهش کیفیتی بود آرام و سنگین‌، حالت عجیبی‌،‌که بعضی بینندگان به نخستین نگاه آن را به صرع حمل می‌کنند. از این‌که بگذری سیمای جوان شـیرین و ظریف و تکیده ولی بی‌رنگ‌، و اکنون اما از سرما رو به‌کبودی بود. بـقچة ‌کـوچکی در دست داشت‌که روی زانویش تکان می‌خورد، چیزکی بود پیچیده در شال‌کردنی کهنه و رنگ‌ورورفته‌، و ظاهراً تمام بار سفرش همان بود.کفش‌هایش تـخت ضخیمی داشت و زیر گتر پنهان بود و ایـن‌ها هـیچ‌یک رنگ روسـی نـداشت‌.
همسفر سیاه‌موی پوستین‌پوش‌که تا اندازه‌ای از سر بـی‌کاری ایـن جــزئیات را تماشاکرده بود، عاقبت با پوزخند دور از نزاکتی‌، از آن دست که رک‌وار است و بی‌محابا لذت آدمیزاد را از ناکامی همنوعش نشان می‌دهد، پرسید: «‌انگار یـخ کرده‌اید؟‌»
این را گفت و گردن در شانه فرو برد.
مخاطبش‌که انگاری از خدا می‌خواست حرف بزند، فورا جواب داد: «‌خیلی‌! و تازه ملاحظه ‌کنید که تُکِ سرما دیگر شکسته‌. اگر زمهریر زمستان بـود چـه می‌کردم‌؟ هیچ گمان نمی‌بردم که مملکت‌مان این‌قدر سرد باشد. دیگـر عـادت ندارم‌.»
«‌از خارج می‌آیید، نه‌؟‌»
(‌بله‌، از سوییس‌.)
جوان سیاه‌مو سوتی زد و خندیدکه «‌به‌! چه راه نزدیکی‌!» و به این شکل سر صحبت باز شد. رغبت جوان زرینه‌موی شـنل‌پوش در جواب دادن بـه پـرسش‌های هـمسفم سـیاه‌مویش عجیب بـرد، خـاصه آنکـه بی‌ملاحظگی بسیار پرسنده و نابجایی پاره‌ای پرسش‌هایش و نیز ولنگاری نهفته در بعضی ازآن‌ها او را بدگمان نمی‌کرد. ضمن پاسخ به این سوال‌ها از جمله شرح داد که در واقع مدتی مدید، یعنی چهار سال و اندی‌، دور از روسیه به سر برده است‌. برای معالجه به خارجش فرستاده بوده‌اند و بیماری‌اش عـارضة عـصبی عجیبی شبیه به صرع است‌که آن را جن‌زدگی هم می‌گویند و یک‌جور رعشـه همراه با تشنج اندام است‌. جوان سیاه‌مو ضمن شنیدن این توضیحات چندبار پوزخند زده بود اما خاصه وقتی پرسیدکه «‌خوب‌، عاقبت معالجه‌تان‌کردند یا نه‌؟‌» و جواپ شنیدکه «‌نه‌، معالجات به جایی نرسید!» قاه‌قاه خندید و با لحن گزنده‌ای گفت‌: «‌لابد پول هنگفتی هم خرج کرده‌اید که همه باد هوا شده‌! ما را ببین‌که اینجا نشسته‌ایم و حرف‌های این فرنگی‌ها را باور می‌کنیم‌.»
مرد بدلباسی ‌که پهلوی آن‌ها نشسته بود خود را میان انداخت‌که «‌فرمایش حضرت‌عالی عین حقیقت است‌.» مردی بود چهل ساله و قوی‌جثه‌،‌کـه بـینی سرخ و صورت پر زال و زگیلی داشت‌. هیاتش داد می‌زد که از میرزا بنویس‌های کهنه‌کار است‌. تکرار کرد: «‌بله‌، قربان‌، عین حقیقت است‌. شیرة جان ما روس‌ها را می‌مکند و سرمان بی‌کلاه می‌ماند.»
بیمار از سوییس بازگشته با لحنی ملایم و صلح‌جویانه‌ کفت‌: (‌و‌ای‌، چقدر اشتباه می‌کنید، دست‌کـم برای من این طور نبوده‌. البته من چون از همة مـوارد اطلاع ندارم به خودم اجازة جر و بحث نمی‌دهـم‌، ولی پزشک من خرج سفرم را از ته‌بساط خود پرداخت‌. تازه آنجا هم‌که بودم دو سالی خرج زندگی‌ام را می‌داد.» جوان سیاه‌مو پرسید: «‌چطور، مگر کسی نداشتید که خـرجتان را بدهد؟‌» «‌چرا، آقای پاولیشچف بود که مخارج اقامتم را می‌داد. اما دو سال پیش فوت‌کرد. من به خانم ژنرال یپانچینا که نسبت دوری با من دارد نامه نوشتم اما ایشان جوابی ندادند. این بودکه برگشتم‌.»

«‌پس حالاکجا آمده‌اید؟‌»
«‌منظورتان اینست که به خانة کـی مـی‌روم‌؟ راسـتش‌... هـنوز نـمی‌دانـم‌... چون . . .»
جوان سیاه‌مو به تمسخرگفت‌: «‌یعنی هنوز تصمیم نگرفته‌اید به کی افتخار بدهید؟‌» و با کارمند قاه‌قاه خندیدند.
باز پرسید: (‌لابد تمام دارایی‌تان هم در همین دست‌بقچه است‌.)
کارمند سرخ‌بینی با خوشحالی نمایانی گـفت‌: «‌حـاضرم شـرط بـبندم کـه همین‌ط‌رر است‌، و در واگن بار چمدان ممدانی ندارد. البته نباید فراموش‌ کرد که فقر عیب نیست‌!...

<<<اگر شما هم میتونید پنج صفحه ابتدایی کتاب هاتون رو بگذارید تا خرید بهتری داشته باشیم>>>
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پنج صفحه ابتدائی کتاب (بدون آوردن پاورقی) :

یکی از روزهای بسیار سرد ماه آوریل بود و ساعت‌ها با نواختن سیزده ضربه‌، ساعت یک را اعلام می‌نمودند. وینستون اسمیت ، درحالی‌که برای فرار از باد سرد موذی‌، سر درگریبان فرو برده بود، به‌سرعت از لای درهای شـیشه‌ای بـه درون عمارت پیروزی خزید وکردبادی ازگرد و خاک را با خود به درون آورد. در راهرو، بوی‌کلم پخته و حصیرکهنه می‌آمد. بر روی دیوار راهرو، پوستر رنگی بزرگی نصب شده بود که برای چنین فضایی نامناسب می‌نمود. تصویری عظم‌، به پهنای بیش‌از یک‌متر،‌کـه چهرة مـردی تـقریبآ چهل‌ و پنج‌ ساله‌، بـا سبیل‌های کلفت سیاه‌رنگ و جذابیتی خشن را نشان می‌داد. وینستون به‌طرف پله‌ها رفت‌. زحمت امتحان‌کردن آسانسور را به خود نداد، چون در بهترین شرایط هم به‌ندرت درست کار می‌کرد، چه رسد به حـالاکـه جـریان بـرق‌، بـه‌منظ‌ر صرفه‌جویی برای استقبال از «‌هفته ابراز تنفر»‌، در سـاعاتی از روز قـطع بـود. آپارتمانا وینستون در طبقه هفتم قرار داشت‌، و او اگر چه سی‌ و نه‌ سال بـیشتر نداشت ولی چون بالای قوزک راستش دچار زخم واریسـی بـود، آهسـته بـالا می‌رفت و چندبار نیز در بین راه نـفس تـازه‌کـرد. در هـمة طـبقات‌، روبـروی آسانسور ، همان پوستر با چهرة بسیار عظیمش به دیوار آویخته شده بود و به آدم‌، خیره نگاه می‌کرد. چشم‌هایش طوری به تصویرکشیده شده بودکه انگار آدم را تعقیب می‌کرد. شرح زیر تصویر چنین بود: برادر بزرگ مراقب توست‌.

«‌برادر ... دیدن ادامه » بزرک‌» اشاره به فرد یا حزب حاکم درکشورهای دیکتاتوری داردکه تک‌تک افراد جامعه را از هر حیث تحت نظارت و سلطه خویش دارند.
از داخل آپارتمان‌، صدای زنگداری به‌گوش می‌رسید که درحـال خـوانـدن ارقامی در مورد تولید چدن خام بـود. صـدا از صـفحة فـلزی مسـتطیل‌شکلی به‌گوش می‌رسیدکه بیشتر به آینه‌ای‌کدر شباهت داشت و بخشی از دیوار سمت راست را پوشانده بود. وینستون با چرخـاندن دکـمه‌ای صـدا را کـم کـرد، ولی کلمات هنرز قابل تشخیص بردند. صدا و تصویر ایـن دسـتگاه را،‌کـه بـه آن «‌صــفحة سـخنگو مـی‌گفتـد مـی‌شد ضـعیف و تـارکـرد ولی راهـی بـرای خاموش‌کردن‌ کامل آن وجود نداشت‌. به‌طرف پنجره رفت‌. اندامی لاغر ، نحیف و کوچک داشت‌ که یونیفرم آبی‌رنگ حزب هـم تکـیدگی او را بیشتر نـمایان می‌ساخت‌. موهایی بور وکم‌پشت و چهره‌ای‌گلگون داشت‌، و پوست صورتش تحت تاثیر سرمای زمستان ‌که تازه پایان یافته بود و نیز استفاده از تیغ‌های ‌کند ریش‌تراش و صابون‌های نامرغوب‌، زبر و خشن شده بود.

با وجود بسته‌بودن پنجره‌ها، حس می‌کرد بیرون باید خیلی سرد باشد. آن پایین‌، در خیابان گردبادهای کوچکی از زمین برمی‌خاست و خار و خاشاک و کاغذپاره‌ها را به هوا بلند می‌کرد، و با وجود اینکه هوا آفتابی بود و آسمان رنگ آبی تندی داشت‌، گویی همه‌چیز، به‌جز پوسترهایی که همه‌جا چسبانده شـده بود، عاری از رنگ و شادابی بود. از هر نقطه‌ای‌، چهرة مرد سبیلو به آدم نگـاه می‌کرد. یکی از این پوسترها روی دیوار خانة روبـرویی بـود و زیـر آن هـمان عبارت نوشته شده بود: برادر بزرگ مراقب تـوست‌. و چشــم‌های سـیاهش مستقم به چشم‌های وینستون خیره شـده بود. در پـایین آن‌، نـزدیک سـطح خیابان‌، پوستر دیگری به‌چشم می‌خوردکه گوشة آن پاره شده بود و باد آن را طوری تکان می‌داد که ‌کلمة اینگسوس به‌طور متناوب آشکار و پنهان می‌شد. در فاصله‌ای دور، هلیکوپتری بر فراز بـام خـانه‌ها پـرسه مـی‌زد، گـهگاه مـانند خرمگسی‌، در یک نقطه‌، در جا می‌چرخید و بعد مجددآ چرخی زده و به سمتی دیگر پرواز می‌کرد. هلیکوپتر گشت پلیس بودکه از پشت پنجره‌ها به خانه‌های مردم سرک می‌کشید. ولی این هلیکوپترهای پلیس چندان اهمیتی نداشتثد، بلکه مهمتر از آن‌ها پلیس افکار بود.

پشت سر وینستون‌، صدایی‌که از صفحة سخنگو پخش مـی‌شد هـمچنان مشغول پرحرفی دربارة چدن خام و موفقیت‌ کامل بـرنامة سـه‌سالة نـهم بـود. صفحة سخنگو نوعی دستگاه فرستنده وگیرنده بودکه صدای وینستون را، حتی وقتی‌که زمزمه‌ای بسیار آهسته بود، بلافاصله دریافت می‌کرد. خلاصه‌، تا زمانی که وینستون در محدوده دید دستگاه قرار داشت‌، هم تصویر و هـم صـدایش دریافت می‌شد. البته هیچ راهی وجود نداشت‌که بفهمی در فلان لحظه خاص آیا زیر نظر قرار داشته‌ای یا نه‌. همچنین هرگز نمی‌توانستی سردربیاوری ‌که پلیس افکار، چندبار و از چه طریقی‌، به تفتیش عقاید تو پرداخته است‌. حـتی اگـر می‌گفتند همة مردم را تمام وقت‌کنترل می‌کنند، چندان دور از ذهن نبود. یعنی آنها هر زمان‌که اراده می‌کردند می‌توانستند، هـمه رفـتار و کـردارت را زیـرنظر بگیرند. مردم از روی عادتی‌که تبدیل به غریزه شده بود، همواره باید بـا ایـن تصور زندگی می‌کردندکه هر حرفی‌که می‌زنند شنیده می‌شود و هر حرکتی‌که انجام می‌دهند ‌به‌جز در تاریکی زیرنظر است‌.

وینستون به صفحة سخنگو پشت کرد. این‌طوری مـطمئن‌تر بـود؛‌گـرچـه به‌خوبی می‌دانست که این کار فایده‌ای ندارد و کماکان تحت کنترل است‌. یک کیلومتر آن‌ طرف‌تر ساختمان سفید وزارت حقیقت‌، محل‌کارش‌، بر فراز منظرة دودآلود شهر، سر به فلک‌کشیده بود. با حالتی انزجارگونه پیش خود اندیشید: اینجا شهر لندن است‌، شـر عمدة پایگاه شماره یک هوایـی و سومین ایـالت سرزمین اوشنیا از لحاظ جمعیت‌. تلاش‌کرد خاطراتی از دوران ‌کودکیش را به‌یاد آورد و ببیند آیا لندن همیشه همین‌طور بوده است یا نه‌. آیا لندن در زمان‌های گذشته نیز مملو از این خانه‌های قدیمی و پوسیدة قرن نوزدهم بوده است‌که از هر طـرف بـا الوارهـای فـراوان بـه دیـوارهـای سست‌شـان شـمع زده بـاشند، پنجره‌هایشان با مقوا و سقف‌هایشان با آهن پاره و حلبی پوشانده شده باشند، و دیوارهای سست باغ‌ها از هر طرف شکم داده بـاشد؟ از مـحل‌هایی کـه مـورد اصابت بمب قرارگرفته بود،‌گرد و غبار به هوا بلند شود و درخت‌های بـید در زمین‌های پرسنگ وکلوخ رشد کـرده بـاشند؛ و هـرجـاکـه بـمب‌ها، مـحوطة وسیع‌تری را ازبین برده است‌، انبوهی از خانه‌های چوبی شبیه لانة مرغ‌، بر زمین سبز شده باشد؟ اما فایده نداشت‌، چیزی به‌یاد نمی‌آورد. از دوران‌کودکیش به‌جز صحنه‌هایی شاد و دوست‌داشتنی چیزی در خاطر نداشت‌که آنها هم مشخص نبود در چه زمانی و چگونه رخ داده‌اند و اغلب واضح نبودند.
وزارت حــقیقت یـا هـمان مـینی‌تروا در زبان نـوین‌ به طـرز شگفت آوری در مـیان چشــم‌انـداز، خود نمائی می‌کرد. سـاختمان عظیم هرمی ‌شکلی به‌رنگ سفید،‌که به‌صورت پله‌پله تا ارتفاع سیصدمتر بالا رفته بود. از جایی‌که وینستون ایستاده بود سه شعارحزب راکه به نحوی موزون بر نمای سفید ساختمان به‌طور برجسته نوشته بودند، به‌راحتی می‌شد خواند:

جنگ، صلح !ست‌.
آزادی، بردگی !ست‌.
نادانی‌، توانائی است‌.

آن‌طورکه می‌گفتند وزارت حقیقت شـامل سـه‌هزار اتـاق در بـالای طـبقة همکف و همین تعداد اتاق در زیرزمین بود. در تمام شهر لندن تنها سه ساختمان دیگر با این اندازه و شکل وجود داشت‌. این چهار ساختمان‌،‌کلیة عمارت‌های اطراف را تحت‌الشعاع قرار داده بودند، و از بالای عمارت پیروزی هر چهارتای آن‌ها دیده می‌شد. محل استقرار چهار وزارتخانه‌ای بـودند کـه کـل تشکیلات دولت بین آن‌ها تقسیم شده بود: وزارت حقیقت‌ که با اخبار، تفریحات‌، آموزش و هنرهای زیبا سروکار داشت‌؛ وزارت صلح که به امور جنگ مـی‌پرداخت‌؛ وزارت عشق‌که برقراری قانون و نظم را برعهده داشت‌؛ و وزارت فراوانی‌که مسوول امور اقتصادی بود. نام وزارتخانه‌ها در زبان نوین چنین بود: مینی‌ترو، مینی‌پکس‌، مینی‌لا٤ و مینی‌پلینتی‌.
ترسناک‌ترین وزارتـخانه‌، وزارت عشـق بـود. هـیچ پـنجره‌ای در آن نـبود.
وینستون تابه‌حال به آنجا نرفته برد و حتی از پانصدمتری‌اش هم رد نشده برد. ورود به آنجا فقط بـرای انـجام ‌کـارهای اداری و آن هـم پس‌از عـبور از مـوانـع پیچ‌درپیچ‌، سیم‌های خاردار، درهای فولادی و مسلسل‌های مخفی ممکن بود. حتی در خیابان‌هایی که به آنجا ختم می‌شد، دائمآ نگهبان‌هایی بـا چهره‌های خشن‌که به یونیفرم سیاه مـلبس بـودند و بـاتون‌های تـاشو داشـتند، مشـغول گشت‌زنی بودند.
وینستون ناگهان رویش را برگرداند. هنگام رویارویی بـا صـفحه سـخنگو عاقلانه‌تر بودکه چهره‌اش آرامشی توام با خوش‌بینی را نشان دهد و او نیز چنین حالتی به خودگرفت‌. برای رفتن به آشپزخانه‌، از اتاق‌گذشت‌. با ترک وزارتخانه در این ساعت روز، ناهار اداره را از دست داده بود و می‌دانست در آشپزخانه‌اش هم تکه‌ای نان سیاه ‌که برای صبحانة فردا ذخیره کرده بود، چیز دیگـری یـافت نمی‌شود. از داخل قفسه یک بطری بیرون آورد که حاوی ماده‌ای بی‌رنگ بود و روی برچسب سفید و سادة آن نوشته بود: «‌جین پیروزی‌»‌. در بطری راکه بازکرد بوی چربی تهوع‌آوری‌، شبیه بوی عرق برنج چینی‌، بـه مشـامش خورد. یک استکان برای خود ریخت‌، و مانند دارو آن را سرکشید.
بلافاصله صورتش به سرخی‌کرایید و اشک از چشم‌هایش سـرازیـر شـد. مانند اسید نیتریک بود و تـازه وقـتی آن را قـورت مـی‌دادی‌ کـویی بـا گـرزی پلاستیکی به پشت سـرت کـوبیده بـاشند. امـا لحظه‌ای بـعد، سـوزش درون معده‌اش برطرف شد و همه‌چیز رنگـی زیـبا بـه خودگـرفت‌. پـاکت سـیگار مچاله‌شده‌اش را،‌که آن هم «‌سیگار پیروزی‌» نام داشت‌، از جیبش بیرون‌کشید و تا به خود بیاید سیگار اول به زمین افتاد. ولی سیگار دوم را با موفقیت روشن کرد. به اتاق نشیمن بازگشت و روی میزکوچکی ‌کـه در سـمت چپ صـفحة سخنگو قرار داشت‌، نشست‌. از کشوی میز یک قلمدان‌، شیشه‌ای جوهر و یک کتابچه سفید قطور با جلد قرمز و طرح مرمرین‌، بیرون آورد.

صفحه سخنگری اتاق نشیمن‌، به‌جای آن‌که طبق معمول بـر روی دیوار انتهایی نصب شود تا به تمام اتاق اشراف داشته باشد، بنا به دلایلی‌، بـر روی دیوار جانبی و درست روبروی پنجره قرار داشت‌. در یک طرف آن یک تورفتگی در دیوار بود که هنگام ساختن عمارت‌،‌ کویا برای قراردادن قفسه‌کتاب درنـظر گرفته شده و اکنون وینستون همان‌جا نشسته بود. وینستون در این‌گوشه از اتاق می‌توانست از محدودة دید صفحه سخنگو در امان بماند. البته صدایش شنیده می‌شد. شاید کاری‌که هم‌اکنون درصدد انجام آن بود، به دلیل همین موقعیت خاص اتاق به ذهنش خطورکرده بود.

کتابچه‌ای هم‌که ازکشو بیرون آورده بود، در شکل‌گیری این اندیشه‌، نقش داشت ...


<<<اگر شما هم میتونید پنج صفحه ابتدایی کتاب هاتون رو بگذارید تا خرید بهتری داشته باشیم>>>
Alireza abouei این را خواند
افرا یکه فلاح و علیرضا صفرخانی این را دوست دارند
hata 5 safhe avalesh ham awli bod
۲۸ دى ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام یک زمانی قرار بود حداقل یکی دو صفحه از هر کتاب رو بگذارید که بشه خوند تا بشه تصمیم گرفت قربون فرهنگ و پول با ارزشمون برن که روز به روز ارزششم داره بیشتر میشه، حالا این وسط کتابم بخری فقط بدرد سبزی فروش سر کوچه بخوره زور داره

والا کار سختی نیست روزی پنجتا کتابم بزارید آخر سال نزدیک دو هزارتا کتاب میشه
سختتونه ... دیدن ادامه » بفرستید برا من روزی پنجتا کتاب از هر کتاب پنج صفحه اولشو تایپ کنم بدم بهتون!!! دمم گرم
(سایتتون حرف نداره فقط این یک مورد رو کم داره که قرار بود بشه که نشده تا حالا)
خسته هم نباشید
واقعا میشه روش اسم شاهکار رو گذاشت کتاب فوق العاده تجسمیه و ناخودآگاه چیزایی که داری میخونیو به واقع توی ذهنت میبینی و اصلا نیازی نیست به خودت زحمت ساختشو تو ذهنت بدی
از جمله کتابایی هست که خوره به جونت میندازه تمومش کنی اگه از این دست کتابا دوست دارید بخونیدش
سلام
خیلی خوب میشد اگر این ماهنامه کار تخصصی خودش یعنی معرفی کتاب رو داشته باشه یعنی هر ماه در موضوعات مختلف کتاب هایی رو معرفی کنه بخشی از کتاب رو بیاره ، نقدی هم بهش داشته باشه
چیز نایابی که میشه گفت وجود نداره و اگر اینطور باشه ماهنامه خیلی مفیدی میشه در غیر این صورت فکر نمیکنم ماهنامه کارآمدی باشه

خیلی ... دیدن ادامه » خوب میشه اگر تو هر شماره ۵۰ تا کتاب رو کامل معرفی کنه و مخاطب بدونه دقیقا چی رو بنا هست بخونه وقتی بدونه قطعا باعث بهتر شدن مطالعه در کشور میشه
در حال حاضر فقط یک برنامه در شبکه ۴ به اسم کاغذ رنگی همچین ساختاری داره که متاسفانه خیلی ها اصلا از وجودش خبر ندارن خیلی ها هم مثل خودم بخاطر مشغله زیاد یادم میره ببینم
ولی اگر یک هفته نامه یا ماهنامه با این ساختار وجود داشته باشه میشه خریدش و سر فرصت مطالعش کرد و کتاب مورد نظر رو هم انتخاب

امیدوارم این ماهنامه به این سمت بره برای من یکی که خیلی عالی هست
خسته هم نباشن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در یک کلام فوق العادس، از جمله کتاب هایی هست که واقعا به فکر فرو میبره و بعد از خوندنش دریچه های زیادی رو جلوی مغز باز میکنه. بشخصه خوندن این سبک کتاب هارو به هر نوع دیگش ترجیح میدم
این آدم قلمش جادو میکنه یکی از کتاب هاشو بخونید قطعا دنبال کتاب های دیگش هم میرید داستان مربوط به پسر بچه نوجوان هست که از خونه میزنه بیرون ... خوندنش خالی از لطف نیست
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی نویسنده کتاب هوشنگ مرادی کرمانی هست دیگه خیلی نیازی نیست در رابطه با کتاب توضیح بدی قطعا خوندن کتاب های کرمانی یکی از لذت بخش ترین کارای دنیاس (حداقل برای من) مثل همیشه دلنشین و پر از طنزای فوق العاده (اینکه یه کتاب بتونه در حد لپ درد بخندونتت یعنی خیلی قوی نوشته شده) شدیدا خوندنش پیشنهاد میشه
» تا ۲ پاسخ



۰۲ مرداد ۱۳۹۴
برادر اینکه دوتاش یکیه!!!
۲۲ مرداد ۱۳۹۴
نوشتید "خوب است" و "خوب هست"
ضمنا برای سنجش عملکرد یک نویسنده باید کتاب ها را تک تک بررسی کرد. جناب مرادی کرمانی هم استثنا نیست، با واژگانی مبهم چون "خوب" و "بد" نمی توان روی آثار کسی نظر داد، ضمن آن که هر کدام از کسانی که حق رای دارند، ... دیدن ادامه » همه ی کار های نویسنده را نخوانده اند.
۰۵ شهريور ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب مربوط به یه سرزمین خیالی با آدمای خیالی که در واقع منظورش آمریکا و مردمش هست
شروع داستان با شوخی با بمب اتم که یه آدم خیالی ساخته شروع مبشه و ...

کتاب به نوعی نقد میکنه گاهی جدی گاهی طنز اصولا این سبک کتاب ها برای مردم خود اون کشور خوندنی هست یا حداقل من نمیتونم همزاد پنداری کنم که مثلا قوانین کار آمریکا چی هست و چجوری هست که مثلا ... دیدن ادامه » نقد کردن نقص هاش چه جدی و چه طنز برام خوندنی بنظر بیاد کلیت کتاب به همین شکل هست برای من که جالب بنظر نرسید بزور تا آخرش رو خوندم!
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب بدی نیست ولی واقعا اینقدر ها هم ارزش نداره که همه جا ازش گفته بشه و جز 10 کتاب برتر هر فروشگاهی باشه ،برای من که این کتاب جز لیست صد کتاب مورد علاقم هم قرار نمیگیره هر چند که بازم میگم ارزش خوندن رو داره ولی در حد یک کتاب خیلی خیلی معمولی
واقعا همین طوره چند روز قبل این کتاب رو خوندم واز اینکه پشت ویترین هر کتابفروشى به عنوان کتاب پر فروش دیدمش تعجب کردم
۱۵ خرداد ۱۳۹۴
بله منم موافقم ارزش خوندن داره ولی تعریفی که ازش می کنن زیادیه!
۰۱ مرداد ۱۳۹۴
برای اینه که خوشبختانه آدم بیشعور کمی در اطرافتون هست اما اگخ مثل من و خیلیای دیگه زندگیتون تحت تاثیر بیشعورها باشه جزء بهترین کتاب ها ست
انصافا برای من عالی بود
۲۳ فروردين ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب خوبی هست قطعا بعد از خوندنش نباید انتظار داشته باشید صاحب عصای جادویی در کسب کارتون بشید (مثل خیلی کتاب های دیگه با این موضوعات) اما قطعا دانش و توانایی رو اضافه میکنه
علیرضا ثانی ، بهداد دالوندی و فاطمه حبیبی این را خواندند
یاشار حبیب راده این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب کشش فوق العاده ایی داره در حدی که بعد از اتمام کتاب تا چند روز انگار داری تو دنیای کتاب زندگی میکنی یا همه رو کور میبنی و یا همه جا رو سفید بستگی داره به کدوم طرف داستان کشش پیدا کنی
فقط پیشنهاد میکنم قبل شروع کتاب پیشگفتار و توضیحات مترجم رو مطالعه نکنید چرا که خیلی ناشیانه داستان کتاب رو در توضیحاتش لو داده و با خوندنش قبل از شروع، ... دیدن ادامه » پایان داستان رو خواهید دانست
(تنها مطلبی که در توضیحات مترجم بهش نیاز دارید این هست که جدا کردن حرف های هر یک از کارکترهای داستان با یک ویرگول یا کاما پررنگ یا بولد شده هست یعنی وقتی کارکتر اول حرفش تموم میشه یه ویرگول بولد شده قرار گرفته و بعد از اون حرف کارکتر بعدی شروع میشه و ویرگول بولد نشده دقیقا نقش یه ویرگول خیلی معمولی رو بازی میکنه:)
شدیدا پیشنهاد مبشه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای لحظاتی تبسم رو گوشه لب میاره و بعضی جاها از ته دل مجبور به خندیدن هستی
سمانه خانی و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتابی پر از رمز و راز از جمله کتاب هایی هست که دوست ندارید زمین بگذارید
موضوع رمان در رابطه با رمز و راز های فراماسونی هست که خیلی جاهای کتاب در حد یک چیز قدسی بالا میارتشون ولی در کل با خوندن کتاب خیلی درچه های جدیدی جلو چشم انسان باز میشه در خیلی از رابطه ها بخصوص وضع فعلی جهان
خوندنش کاملا بی ضرر هست :) و پیشنهاد میکنم
ملیحه علیزاده این را خواند
تارا جدیدی و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حتما بخونید این فوق العده رو
mina salehi و قاریاقدی یُلمه این را خواندند
سمانه خانی و مرتضی خرسند این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر بخوام ده کتاب تاثیر گذار نام ببرم یکیش ۱۹۸۴ هست، که به واقع بعد از گذشت چندین سال دقیقا نوشته ها تبدیل به واقعیت شدن و جهانی که در کتاب تصور شده مقابل چشم
9تای دیگه هم لطفا معرفی نمایید.سپاس
۱۷ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وحشیانه خوندنیه حتما بخونید داستان یه مرد و دختر کرد هست با کلی بالا و پایین زندگی