دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
#هزارکتاب
شروع: 2.1.95
همه خانواده های خوشبخت مثل هم هستند؛ اما هر خانواده بدبخت به راه و روش خودش بدبخت است.» («آناکارنینا» نوشته لئو تولستوی / 1878
مینا مکوندی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستانی از محمد اکبری

هیچ کدوم از ما نمیدونیم اینجا کجاست.

... دیدن ادامه » ما پنج نفریم. آقای میم زخمی شده و خانم سین هم روحیه شو از دست داده. حسی که بیشتر از همه ما رو اذیت میکنه اینه که احساس بی هویتی میکنیم. نمیدونیم کی میمیریم. بچه ها یواش یواش دارن از این وضعیت خسته میشن. خانم خ دیشب منو کشید کناری و بهم گفت که دوستم داره. گفت فکر میکنه که دیگه از اینجا نجات پیدا نمیکنیم و باید اینو بهم میگفت. من نمیدونم تو این شرایط چی بهش بگم. من اعصابم کمی بهم ریخته. نمیتونم فکرمو متمرکز کنم. به همین خاطر فکر میکنه که نباید اینو بهم میگفت. ولی من بهش گفتم که من با حرف تو قوت قلب گرفتم. الان میدونم که حداقل یکی دوستم داره. الان احساس میکنم که حتما زنده میمونیم. ولی اینا رو همین طوری گفتم که ناراحت نباشه. آقای میم و خانم سین هم درگوشی یه چیزهایی به هم میگن. ولی فکر نمیکنم اونا دیگه تو این گیر و دار خل شده باشن. آقای ت هم کلا فقط شوخی میکنه. همه چی رو به شوخی گرفته. گاهی حوصله بچه ها رو سر میاره. ولی من هم میگم باید در هر شرایطی خندید. باید امیدوار بود. ولی اینا رو هم همین جوری میگم که بچه ها دلشون خوش باشه. بچه ها امیدوارند که هر چه زودتر یه کمکی برسه. ولی من میدونم که دیگه هیچ کسی هیچ جا وجود نداره. قبل از این که دستگاه پرنده ما زمین رو ترک کنه من اون دکمه لعنتی رو فشار دادم. یک ساعت بعد از ما زمین با اون 5 نفر دیوانه که از کل آدمای دنیا باقی مونده بود منفجر میشد.
هیچ کدوم از ما نمیدونیم که کجا فرود اومدیم. یا یه سیاره دیگه هستیم یا هنوز زمین نابود نشده. از ترسمون دستگاه پرنده مون رو ترک نکردیم. آذوقه مون تقریبا تموم شده و بچه ها روحیه شونو از دست دادن. اگه موجودی فرازمینی مارو پیدا کرد اینو بدونه که یه جای دیگه توی یه سیاره زندگی وجود داشت. لطفا استخونای منو توی همین سیاره دفن کنید و کنارش یه بید مجنون بکارید. این هم نقاشی بید مجنون. اگه همچین چیزی داشته باشید ممنون میشم.
- داری چی مینویسی آقای الف.
- هیچی... هیچی. داشتم یه داستان مینویشتم شاید کسی پیداش کرد و خوند...
این رو هم الکی گفتم تا امیدوار باشه. چون میدونم کسی پیدامون نمیکنه
۲۴ آبان ۱۳۹۴
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستانکی از محمد اکبری

به پیش پزشک رفت. گفت آقای دکتر به نظرم می رسد مشکلی برایم پیش آمده. نمی دانم

چه ... دیدن ادامه » ام شده. چندین بار بیست سی تا از این قرص ها یکجا خورده ام ولی اثری نکرده است.

هنوز زنده ام.

دکتر نگاهی به قرص انداخت و در حالی که شروع به نوشتن نسخه کرده بود گفت:

اینها ویتامین هستند کاری ازشان بر نمی آید. برایت دیازپام 10 نوشتم. با آب زیاد مصرف کن.

امیدوارم افاقه کند.
۲۴ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در دست بانوئی به نخی گفت سوزنی
کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه میکنی
ما میرویم تا که بدوزیم پاره ای
هر ... دیدن ادامه » جا که می رسیم تو با ما چه میکنی
خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم
بنگر به روز تجربه تنها چی میکنی پروین اعتصامی
سیدمحمدحسین طباطبایی بالا این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید


حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا ... دیدن ادامه » نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود! قیصر امین پور
عزیمت تصحیح گردد.
حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر ... دیدن ادامه » زود
دیر می شود!
۰۷ ارديبهشت
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سراپا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر ... دیدن ادامه » از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم قیصر امین پور
امیر ملکی این را خواند
علی جهانشاهی ، mahsa nzr و محبوبه صمیمی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چه گویمت؟ که تو خود با خبر ز حال منی
چو جان، ‌نهان شده در جسم پر ملال منی
چنین که می‌گذری تلخ بر من، از سر قهر
گمان ... دیدن ادامه » برم که غم‌انگیز ماه و سال منی
خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام
لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی ... سیمین بهبهانی
mahsa nzr و محبوبه صمیمی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید البرز لب فرو بست
حتا ... دیدن ادامه » دل دماوند، آتش فشان ندارد
دیو سیاه دربند آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها بر کام دیگران شد
نادر ز خاک برخیز میهن جوان ندارد
دارا ! کجای کاری دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش ای مهرآریایی
بی نام تو ، وطن نیز نام و نشان ندارد سیمین بهبهانی
mahsa nzr و محبوبه صمیمی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چه رفت بر زبان مرا؟
که شرم باد از آن مرا!
به یک دل و به یک زبان،
دوگانگی ... دیدن ادامه » چرا کنم؟
ز عمر، سهم بیشتر
ریا نکرده شد به سر
بدین که مانده مختصر،
دگر چرا ریا کنم؟... سیمین بهبهانی
mahsa nzr و محبوبه صمیمی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خدای را که چو یاران نیمه راه مرو
تو نور دیده ی مایی به هر نگاه مرو
تو را که چون جگر غنچه جان گلرنگ است
به ... دیدن ادامه » جمع جامه سپیدان دل سیاه مرو
به زیر خرقه ی رنگین چه دام ها دارند
تو مرغ زیرکی ای جان به خانقاه مرو
مرید پیر دل خویش باش ای درویش
وز او به بندگی هیچ پادشاه مرو
مباد کز در میخانه روی برتابی
تو تاب توبه نداری به اشتباه مرو
چو راست کرد تو را گوشمال پنجه ی عشق
به زخمه ای که غمت می زند ز راه مرو
هنر به دست تو زد بوسه ، قدر خود بشناس
به دست بوسی این بندگان جاه مرو
گناه عقده ی اشکم به گردن غم توست
به خون گوشه نشینان بی گناه مرو
چراغ روشن شب های روزگار تویی
مرو ز آینه ی چشم سایه ، آه مرو
بهنام قاسمی و mahsa nzr این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هوشنگ طیار شاگرد و دوست و همشهری شهریار از عشقی که نقطه عطف زندگی او و عاملی در روی آوردن شهریار به ادبیات است، سخن گفت.

هوشنگ طیار شاعر و از شاگردان و دوستان شهریار در گفت‌و‌گو با فارس گفت: زمانی‌که شهریار برای خواندن درس پزشکی به تهران آمد، همراه با مادرش در خیابان ناصرخسرو کوچه مروی یک اتاق اجاره می‌کند. آنجا عاشق دختر صاحب خانه می‌شود. صحبتی بین مادران آن‌ها مطرح می‌شود و یک حالت نامزدی بوجود می‌آید. قرار می‌شود که شهریار بعد از ‌اینکه دوره انترنی را گذراند و دکترای پزشکی را گرفت با دختر عروسی کند.

این ... دیدن ادامه » شاعر و دوست شهریار تصریح کرد: شهریار رفته بود خارج از تهران تا دوره را بگذراند و وقتی برگشت متوجه شد، پدر دختر او را به یک سرهنگ داده است و آنها با هم ازدواج کرده‌اند. شهریار دچار ناراحتی روحی شدیدی می‌شود و حتی مدتی هم بستری می‌شود و در این دوران غزل‌های خوب شهریار سروده می‌شوند.

طیار با بیان اینکه آن دختر بر خلاف شایعات فامیل شهریار نبوده و «عزیزه خانم» همسر شهریار فامیل او بوده است، اظهار داشت: بهجت آباد سابق بر این تفرج‌گاه تهران بود و مثل امروز آپارتمان سازی نشده بود. این محل، جایی بود که بیشتر اوقات شهریار با دختر برای گردش آنجا می‌رفت. بعد از‌اینکه دختر ازدواج می‌کند، شهریار یک روز سیزده بدر برای زنده کردن خاطرات آنجا می‌رود و دختر هم با شوهر و بچه آنجا می آیند. شهریار با دختر روبرو می‌شود و این غزل را آنجا می‌سراید:

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سن یاریمین قاصدی سن ایلش سنه چای دمیشم(تو قاصد یارم هستی بنشین برایت چای سفارش داده ام)

خیالینی گوندریپ دیر بســــکی من آخ وای دمیشم (از بس که من آه و ناله کرده ام خیالش را فرستاده )

آخ ... دیدن ادامه » گجه لر یاتمامیشام من سـنه لای لای دمیشم (آه که شبها از غم فراقت نخفته ام و برایت لای لای گفته ام)

سن یاتالی من گوزومه اولدوزلاری سای دمیشم(آن دم که به خواب نازفرو رفته ای بجایت تاسحر ستاره هارا شمرده ام)

هر کس سـنه اوالوز دیه اوزوم سنه آی دمیشــم (هر کس به تو ستاره گفته است خودم برایت ماه گفته ام)

سندن سورا حیاته من شیرین دسه زای دمیشم(بعد از تو این زندگی هر قدر هم شیرین باشد در نظرم تلخ خواهد بود)

هر گوزلدن بیر گل آلیپ ســــن گوزه له پای دمیشم (از هر ماه رخی شاخه گلی گرفته و برایت دسته گلی فرستاده ام)

ســـین گون تک باتماقیوی آی باتانا تای دمیشـم(و غروب خورشید وار تو را مانند ماه گرفتگی دیده ام چون ماه من بودی)

ایندی یایا قیـش دییرم سابق قیشا یای دمیشم(حال به بهار زمستان خواهم گفت اما قبل ها به زمستان بهار گفته ام) شهریار
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست ---روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنســت

متن خبر که یک قلم بــــی تو ســـیاه شد جهان ---حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنســت

نو ... دیدن ادامه » گل نازنـــیـن من تــا تــــو نگـــاه مــــی‌کنــــی ---لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنســت... شهریار
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در دیـــــاری که در او نیست کســی یار کســــی ---کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی

هــــــر کس آزار منِ زار پســـــندیــــــد ولــــــــــی ---نپـــســـــندیــــد دلِ زار مـن آزارِ کســــی

آخــــــرش ... دیدن ادامه » محــــنت جانــــکاه به چـــــاه انـــــدازد ---هرکه چون ماه برافروخت شبِ تارِکسـی

سودش این بس که به هیچش بفروشند چو من ---هر که باقیمت جان بود خریدار کســـی شهریار
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گنجشک من ! پر بزن درزمستانم لانه کن

با جیک جیک مستانت خانه را پر ترانه کن

چون ... دیدن ادامه » مرغکان بازیگوش از شاخی به شاخی بپر

از این بازویم پر بزن بر این بازویم خانه کن

با نفست خوشبختی را به آشیانم بوزان

با نسیمت بهار را به سوی من روانه کن

اول این برف سنگین را از سرم پک کن سپس

موهای آشفته ام را با انگشتانت شانه کن

حتی اگر نمی ترسی از تاریکی و تنهایی

تا بگریزی به آغوشم ترسیدن را بهانه کن

با عشقت پیوندی بزن روح جوانی را به من

هر گره از روح مرا بدل به یک جوانه کن

چنان شو که هم پیراهن هم تن از میان برخیزد

بیش از اینها بیش از اینها خود را با من یگانه کن

زنده کن در غزل هایم حال و هوای پیشین را

شوری در من برانگیزد و شعرم را عاشقانه کن

حسین منزوی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شکوفه های هلو رستــه روی پیرهنت

دوباره صورتـــی ِ صورتی است باغ تنت

دوباره ... دیدن ادامه » خواب مــرا مــی برد کــــه تا ببرد

به روز صورتی ات - رنگ مهربان شدنت

چه روزی ، آه چه روزی! که هر نسیم وزید

گلـــی سپرد بــــه من پیش رنگ پیــرهنت

چه روزی ، آه چه روزی! که هر پرنده رسید

نُکــی بــــه پنـــــــجره زد پیش بـــاز در زدنت

تـــــو آمدی و بهار آمد و درخت هلو

شکوفه کرد دوباره به شوق آمدنت

درخت شکل تو بـود و تو مثل آینه اش

شکوفه های هلو رسته روی پیرهنت

و از بهشت ترین شاخه روی گونه ی چپ

شکوفــــه ای زده بودی به موی پرشکنت

پرنده ای کــه پرید از دهان بوسه ی من

نشست زمزمه گر روی بوسه ی دهنت

شکفتــه بودی و بــی اختیار گفتـم :آه !

چه قدر صورتی ِ صورتی است باغ تنت !

حسین منزوی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همه هستی من آیه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
بهنام قاسمی و آرزو آقایی میبدی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ
بیاور
و یک دریچه که از آن
به ... دیدن ادامه » ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم


کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست

فروغ فرخزاد
محبوبه صمیمی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو ... دیدن ادامه » چنان شبنم پاک سحری ؟

- نه؟

از آن پاکتری .

تو بهاری ؟

- نه،

- بهاران از توست .

از تو می گیرد وام،

هر بهار اینهمه زیبایی را .



هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید


تو به من خندیدی
و ... دیدن ادامه » نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی
و هنوز ...
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان٬ غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟!!!


حمید مصدق

چقدر خاطره
رویا خبازیان و شقایق مومن زاده این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

سرم ... دیدن ادامه » به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید

تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب

بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من

خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم

گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب

که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند

فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر آن تُرکِ شیرازی، به دست آرد دل ما را به خالِ هندویش بخشم، سمرقند و بُخارا را
بده ساقی میِ باقی که در جنّت نخواهی یافت کنارِ آبِ رکن آباد و گُلگَشتِ مُصلّا را
فِغان! کاین لولیانِ شوخِ شیرین کارِ شهرآشوب چنان بردند صبر از دل، که تُرکان خوانِ یَغما را
ز ... دیدن ادامه » عشق ناتمام ما جمال یار مُستغنی‌است به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را؟
من از آن حُسنِ روزافزون که یوسُف داشت دانستم که عشق، از پردهٔ عِصمت، برون آرد زلیخا را
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین، دعا گویم جواب تلخ می‌زیبد لبِ لعلِ شکرخا را!
نصیحت گوش کن جانی، که از جان دوست‌تر دارند جوانانِ سعادتمند، پندِ پیرِ دانا را:
«حدیث از مطرب و می گو و رازِ دَهر کمتر جو! که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمّا را»
غزل گفتی و دُرّ سُفتی! بیا و خوش بخوان حافظ که بر نظم تو اَفشانَد فَلَک عِقدِ ثُریّا را
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وه که گر من بازبینم روی یار خویش را

تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را

یار ... دیدن ادامه » بارافتاده را در کاروان بگذاشتند

بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را

مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق

دوستان ما بیازردند یار خویش را

همچنان امید می‌دارم که بعد از داغ هجر

مرهمی بر دل نهد امیدوار خویش را

رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را

هر که را در خاک غربت پای در گل ماند ماند

گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را

عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن

ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را

گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش

قبله‌ای دارند و ما زیبا نگار خویش را

خاک پایش خواستم شد بازگفتم زینهار

من بر آن دامن نمی‌خواهم غبار خویش را

دوش حورازاده‌ای دیدم که پنهان از رقیب

در میان یاوران می‌گفت یار خویش را

گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی

ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را

درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود

به که با دشمن نمایی حال زار خویش را

گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار

ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را

ای سهی سرو روان آخر نگاهی باز کن

تا به خدمت عرضه دارم افتقار خویش را

دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق

تا میان خلق کم کردی وقار خویش را

ما صلاح خویشتن در بی‌نوایی دیده‌ایم

هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اول دفتر به نام ایزد دانا

صانع پروردگار حی توانا

اکبر ... دیدن ادامه » و اعظم خدای عالم و آدم

صورت خوب آفرید و سیرت زیبا

از در بخشندگی و بنده نوازی

مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا

قسمت خود می‌خورند منعم و درویش

روزی خود می‌برند پشه و عنقا

حاجت موری به علم غیب بداند

در بن چاهی به زیر صخره صما

جانور از نطفه می‌کند شکر از نی

برگ‌تر از چوب خشک و چشمه ز خارا

شربت نوش آفرید از مگس نحل

نخل تناور کند ز دانه خرما

از همگان بی‌نیاز و بر همه مشفق

از همه عالم نهان و بر همه پیدا

پرتو نور سرادقات جلالش

از عظمت ماورای فکرت دانا

خود نه زبان در دهان عارف مدهوش

حمد و ثنا می‌کند که موی بر اعضا

هر که نداند سپاس نعمت امروز

حیف خورد بر نصیب رحمت فردا

بارخدایا مهیمنی و مدبر

وز همه عیبی مقدسی و مبرا

ما نتوانیم حق حمد تو گفتن

با همه کروبیان عالم بالا

سعدی از آن جا که فهم اوست سخن گفت

ور نه کمال تو وهم کی رسد آن جا
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چقدر خوب است است این کتاب....
وحید صالحی اقدم و مشتاق حسین غوردروازی این را خواندند
عادل خالدی کلهر این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ
بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو دانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
پروین اربابی و سبحان معصومی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در کارگه کوزه گری بودم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
هر یک به زبان حال با من گفتند
کو کوزه گر و کوزه خرو کوزه فروش
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک عمر به کودکی به استاد شدیم
یک عمر زاستادی خود شاد شدیم
افسوس ندانیم که ما را چه رسید
از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم
سبحان معصومی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 4