دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
.....آلمان به ما اعلام جنگ داده...مانند بادی که بر جوزار رسیده بوزد .لرزشی میان صفوف سربازان گذشت.شیهه اسبی که به فریاد شبیه بود توجه همگان را در هم شکست.....سرهنگ باز چیزهایی گفت او به کلمات خود چنان نظمی میداد تا غرور ملی را در سربازان بیدار کند..ولی آنچه هزار تن قزاقی که آنجا ایستاده بودند می دیدند پرچم های ابریشم هنگ های بیگانه نبود که ... دیدن ادامه » خش خش کنان پیش پایشان خم میشد بلکه زندگی هر روزه و مالوفشان بود که جارو میشد و با آه و زاری آن ها را به خود میخواند : زن ها بچه ها معشوقگان و گندم هایی که به انبار برده نشده بود و دهکده های یتیم مانده.....دو ساعت دیگر باید در ایستگاه بود...این تنها چیزی بود که هرکس به خاطر سپرده بود.
۱۹ خرداد ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
......اگر در مریخ حیات وجود داشته است و یا وجود دارد حتی از اشکال اولیه باکتری ها و یا تک سلولی ها به طور طبیعی این سوال در ذهن ایجاد می شود که آیا حیات مریخی سوار بر سنگ هایی که از سیاره سرخ بر زمین فرو می افتند می تواند یا می توانسته به سیاره ما برسد؟ به بیانی دیگر شاید تصادفا مریخی ها خود ما هستیم؟ یا برعکس شاید یک سنگ زمینی حیات را به مریخ ... دیدن ادامه » برده باشد ...به عبارت دیگر شاید زمینی ها آن ها هستند.....
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زمانی چنان به یکدیگر نزدیک بودیم که به نظر می رسید هیچ چیز نمیتواند راه بر دوستی و برادری میان ما بربندد.
تنها پلی کوچک ما را از هم جدا میساخت.
درست زمانی که میخواستی از آن عبور کنی ،از تو پرسیدم آیا میخواهی از پل بگذری و به سوی من بیایی؟ در همان لحظه دیگر نمیخواستی قدم برداری و وقتی از تو پرسیدم سکوت کردی..از آن زمان ، کوه ها و رودهای ... دیدن ادامه » سیل آسا و هر آنچه جدایی می افکند و بیگانه میسازد میان ما فاصله انداخت و حتی اگر میخواستیم به یکدیگر بپیوندیم دیگر نمیتوانستیم. ولی حالا که به آن پل کوچک می اندیشی،کلمات قاصر است و تو در عجب می مانی و زار می گریی...
Danial Kardeli و مژگان خراسانیان این را خواندند
آرش یوسفی ، روژیتا احمدی و بیژن امامی‌پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تنومند ترین درختان به بلندترین بلندی ها دست می یابند و با عمیق ترین ریشه ها به عمق تاریکی فرو میروند ، حتی اگر به هلاکت بینجامد...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مارکارآلکسیویچ
آه دوست من
بدبختی یک بیماری واگیردار است. آدم های بیچاره و بدبخت باید از هم دوری کنند تا بدبختی شان به هم سرایت نکند و بیشتر نشود.
من ... دیدن ادامه » چنان بدبختی ای به سر شما آورده ام که پیشتر به عمرتان در این زندگی محقر و در انزوایی که دارید ندیده بودید .
همه این ها مرا عذاب می دهد و از غم و غصه دارم می میرم......
بیچارگان-داستایوفسکی-صفحه 114
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ذره خدا نامیدن بوزون هیگز شاید تا حد زیادی نادرست باشد ولی بازاریابی خوبی است.
فیزیکدان ها با ترس و خواری نسبت به ذره خدا واکنش نشان می دهند . ولی این عنوان چشم ها را به سوی خود می کشد.
((ذره خدا)) مردم را از سر جایشان بلند و توجهشان را جلب می کند.هنگامی که این عبارت مطرح شده است برای کسی که می خواهد این مفهوم پیچیده را به مردم عادی که علاقه مندی های دیگر دارند توضیح دهد دیگر چاره ای جز استفاده از آن باقی نمی ماند .
مثلا ... دیدن ادامه » شما به دنبال بوزون هیگز هستید و بسیاری از مردم کانال تلویزیونی خود را عوض خواهند کرد - شاید کاراداشیان ها دست گل تازه ای به آب داده اند.
حالا بگویید دارید دنبال ذره خدا می گردید و مردم دست کم به توضیحات شما توجه خواهند کرد. کاراداشیان ها را می توان باز هم فردا با همان مسخره بازی ها دید.


ذره در پایان گیتی- شون کرول-صفحه29
parisa zendebudi و فرشته حسین پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وای از این مردم از خود راضی.....
وراجی که خرجی ندارد...
با چه خودپسندی سرشار از غروری داوری می کنند....
اگر ... دیدن ادامه » می دانستند که من وضع کنونی خود را تا چه پایه زشت و نفرت آور احساس می کنم.
زبانشان برنمی گشت که به من درس زندگی و اخلاق بدهند .
آن ها چه چیز تازه ای دارند که بگویند که من خود ندانسته باشم؟
آیا براستی مسئله مهم این است؟
مسئله اینجاست که اگر این چرخ بخت یک دور دیگر می زد همه چیز عوض می شد و (من یقین دارم که)همین معلمان اخلاق اولین کسانی بودند که با خوشرویی شوخی کنان نزد من می آمدند و به من تبریک می گفتند و مثل حالا روی از من نمیگرداندند.
اما من از همه شان بیزارم
من حالا چه هستم؟هیچ..صفر..
فردا چه خواهم شد؟
فرداممکن است باز از میان مردگان برخیزم و زندگی نویی شروع کنم و ((انسان)) را تا هنوز در من تباه نشده کشف کنم.

قمارباز-ترجمه سروش حبیبی صفحه 202 تا 203
مشتاق حسین و payam hamidi این را خواندند
آرین نارنج کار و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وای از این مردم از خود راضی.....
وراجی که خرجی ندارد...
با چه خودپسندی سرشار از غروری داوری می کنند....
اگر ... دیدن ادامه » می دانستند که من وضع کنونی خود را تا چه پایه زشت و نفرت آور احساس می کنم.
زبانشان برنمی گشت که به من درس زندگی و اخلاق بدهند .
آن ها چه چیز تازه ای دارند که بگویند که من خود ندانسته باشم؟
آیا براستی مسئله مهم این است؟
مسئله اینجاست که اگر این چرخ بخت یک دور دیگر می زد همه چیز عوض می شد و (من یقین دارم که)همین معلمان اخلاق اولین کسانی بودند که با خوشرویی شوخی کنان نزد من می آمدند و به من تبریک می گفتند و مثل حالا روی از من نمیگرداندند.
اما من از همه شان بیزارم
من حالا چه هستم؟هیچ..صفر..
فردا چه خواهم شد؟
فرداممکن است باز از میان مردگان برخیزم و زندگی نویی شروع کنم و ((انسان)) را تا هنوز در من تباه نشده کشف کنم.

قمارباز-ترجمه سروش حبیبی صفحه 202 تا 203

parisa zendebudi و الهه سادات علوی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید