دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
زنده یادان سیمین دانشور و جلال آل احمد زوج هنرمندی بوده که در ادبیات فارسی هر یک سبکی نو برای خود داشتند. آنهایی که با ادبیات فارسی مانوس و سری به کتب می زنند و در ژرفای اقیانوس بیکران ادب و معرفت غوطه می خورند، می دانند که این دو فرد شایسته که بودند و چه کردند؟
در این نوشته می خواهم شمه ای از زندگی نامه و سرگذشت این دو استاد معرفت برای خوانندگان گرامی بنویسم و از آنان به نیکی یاد کنم. البته قسمتی از مطلب از روزنامه اطلاعات شماره ۲۶۷۰۲ در تاریخ ۷/۲/۹۶ صفحه ۳ برگرفته ام.
سیمین، زاده شیراز است که در سال ۱۳۰۰ خورشیدی پا به عرصه وجود نهاد، و زندگانی پربرکت و طولانی را تا سال ۱۳۹۰ ادامه داد و دنیا را وداع گفت. سیمین دانشور استاد دانشگاه تهران و مترجم و نویسنده ای لایق بود. رمان پرسر وصدایش یعنی «سووشون» نقطه اوج هنری وی بشمار می رود و با پخش آن رمان به عنوان پرافتخار «بانوی ادبیات داستانی ایران» دست یافت.
زنده ... دیدن ادامه » یاد جلال آل احمد سال ۱۳۰۲ متولد و زندگی پرفراز و نشیب خود را تا سال ۱۳۴۸ ادامه داد و چشم از جهان فروبست. جلال هم مترجم، نویسنده و در عین حال فعال و صاحب نظر در حوزه های سیاسی، اجتماعی دوران معاصر بود. وی پس از یک دوره فعالیت سیاسی حدی بین سالهای ۱۳۲۲تا ۱۳۳۲از فعالیتهای مزبور کناره گرفت و به فعالیت های عمدتاً فرهنگی روی آورد. در این سالها پس از تالیف و ترجمه کتب، سرانجام با کتاب معروف «غرب زدگی» و بعد کتاب تحلیلی «در خدمت و خیانت روشنفکران» به عنوان اثر گذارترین نظریه و از سیاسی اجتماعی مخصوصا در زمینه مسایل روشنفکری کشور شناخته شد.
در این سالها بود که من در دهه چهل در دانشسرایعالی تهران به وی رسیدم یعنی سالهای تحصیلی ۴۳-۴۴-۴۶-۴۷وی استادم بود در درس نویسندگی خدا رحمتش کند. قیافه اش آرام و دوست داشتنی بود و گفتارش به دل می نشست، تا آنجا که در این دوران دوبار مطلب نوشتم و برای حاضرین در کلاس قرائت کردم و به من گفت: سبک نوشته ات منطقی است. حال که به این مطالب توجه کردید ببینیم سیمین و جلال این دو دلداده فرهنگی چه سالهای بهم رسیدند و چگونه؟
گویا اولین برگ از کتاب زندگی مشترک این زوج هنری که نامه ای از آل احمد به دانشور است گم شده و فعلا در دسترس نیست ولی صفحه دوم کتاب مزبور موجود است و آن هم یادداشت مورخ ۱۶ مرداد۱۳۲۸ سیمین دانشور است به شرح زیر:
آقای آل احمد عزیز، الان وارد شدم و کاغذ شما را خواندم، بی نهایت متاسفم. ان شاء اله بادمجان بم آفتی ندارد. اگر مانعی ندارد، من فردا ساعت شش میام بدیدنتان. ارادتمند، سیمین دانشور

این دو دلداده فرهنگی از سال ۱۳۲۷ با یکدیگر آشنا شدند. و در سال ۱۳۲۹ هم ازدواج کردند. روایت آل احمد در این رویداد چنین است: راه افتادم سمت شیراز برای گرفتن قسط اول حق الزحمه قمار باز داستایوفسکی، از آقای معرفت نامی که به واسطه ابراهیم گلستان با او آشنا شده بودم. آل احمد در ادامه می افزاید: توی ماشین که از گاراژ اتوعدل راه افتاده بود با سیمین آشنا شدم. آمدن سیمین به زندگی ام، تکانه ای بود که تا مدت ها مرا و خانواده را لرزانید.
هیچکس از اهل خانه، تمایلی به ازدواج من با سیمین نداشت به خصوص پدر که تصور داشتن یک عروس مشکوفه، دیوانه اش می کرد. خودم هم فکر نمی کردم روزی می رسد من با خواهرزاده یک درباری، پیمان زناشوئی ببندم. سیمین دختر خواهر سردار فاخر حکمت از نزدیکان محمدرضا شاه بود که تا آستانه نخست وزیری مملکت پیش رفته بود بنابراین من با سیمین تفاوت های اساسی داشتیم هم در رگ و ریشه هم در خاستگاه و فرهنگ اما چه می شود کرد با دلی که او را جدا می خواست؟

چند روز بعد عروسی مان که در خانه سردار فاخر حکمت برگزار شد، از میان همه اقوام من، تنها یکی دو خواهر زاده حضور داشتند. آن هم پنهان از پدر. آنها وقتی رسیدند در آن چادری مشکی و زیر آن روبندهای بلند، هیچ تناسبی با خان های حاضر در میهمانی نداشتند. سیمین در آن روز یک لباس آبی ناپلئونی پوشیده بود از همان پارچه پاپیونی موهای کوتاه فردارش را زینت می داد. لباس از بالا حالت چهار ترک داشت و بقیه اش خشتی باز بود. من یک نگاه به او انداختم و یک نگاه به خواهر و خواهرزاده هایم و برای لحظه ای به انتخابم تردید کردم.
آیا رویارو کردن طرفین این ماجرا از خود خواهی و لج بازی من ناشی نمی شد؟ تا اینجا شرح حالی بود از زبان جلال نوشتنی، حال ببینیم مردم نسبت به این دو شخص زبده فرهنگی چه نظری دارند، تا آنجا که معلوم شده مردمی که به سبک نویسندگی آنان مخصوصا آل احمد آشنا شده اند دو تیپ اند. یا آل احمد را به دلیل نو بودن نوشته هایش مدح می کنند یا اصلا او را قبول ندارند و معاندانه آثارش را نقد می کنند. از هر چه بگذریم ناچار باید قبول کنیم که این زوج هنرمند فرهنگی و نویسنده دارای آثاری هستند که در زمان حیات و پس از مرگ آنها بارها تجدید چاپ شده و به زبان های دیگر نیز ترجمه شده است.

نوشته‌ی محمدصدیق پیرزاد
۱۸ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نکاتی خواندنی درباره‌ی زندگی ارنست همینگوی
ارنست همینگوی (۱۸۹۹ – ۱۹۶۱) از نویسندگانی است که علاوه بر آثارش، شخصیت پیچیده، زندگی پرماجرا و رفتار گاه عجیبش همواره مورد توجه بوده؛ در این نوشته به چند مورد از نکات کمتر شنیده شده‌ی زندگی این شخصیت برجسته‌ی ادبی می‌پردازیم.

... دیدن ادامه »

«زندگی آدمها به شکل مشابهی به پایان می‌رسد؛ این تنها جزئیاتِ چگونگیِ زندگی و مرگ اوست که یکی را از دیگری متمایز می‌کند».

۱- همینگوی از هجده‌سالگی به عنوان گزارشگر نشریه‌ی کانزاس‌سیتی استار وارد عالم روزنامه‌نگاری شد و در نوزده‌سالگی داوطلب حضور در جبهه‌ی جنگ جهانی اول شد اما به علت ضعف بینایی رد شد. با این حال، به عنوان راننده آمبولانس صلیب سرخ به خدمت گرفته شد. او طی جنگ از آتش خمپاره زخمی شد و مدت زیادی در بیمارستان بستری شد؛ همانجا عاشق پرستارش شد ولی چند ماه بعد که جنگ تمام شد به آمریکا برگشت و در بیست‌ودوسالگی با زن دیگری ازدواج کرد.



با این حال او عشق اولش را فراموش نکرد و در رمان مشهور «وداع با اسلحه» که حاصل تجربه‌ی حضور در جنگ جهانی اول بود، شخصیت کاترین بارکلی را با نگاه به همان دختر پرستار نوشت.



۲- داستان مشهوری هست از این قرار که روزی همینگوی با چندتن از نویسندگان شرط‌بندی می‌کند که یک داستان کوتاه را در شش کلمه بنویسد؛ داستانی که او سر میز و روی دستمال نوشت و تحویلشان داد این بود: «فروشی: کفشِ بچه؛ هرگز پوشیده نشده» و به این ترتیب شرط را برد! گفته می‌شود این داستان سرآغاز گونه‌ای جدید از داستان کوتاه به نام «داستان‌های شش کلمه‌ای» شد.



۳- اسکات فیتزجرالد، نامه‌ای ده‌صفحه‌ای به همینگوی نوشت و به او توصیه کرد «وداع با اسلحه» را با این پاراگراف تمام کند: «جهان همه را می‌شکند و بعد، همه از جایی که شکسته بودند مقاوم‌تر می‌شوند. اما کسانی را که شکست نمی‌خورند می‌کشد. آدم‌های خیلی خوب، خیلی متین، خیلی شجاع و منصف را؛ اگر تو هیچ‌کدام از اینها نیستی، مطمئن باش تو را هم می‌کشد؛ اما هیچ عجله‌ای در کار نخواهد بود». همینگوی در سه کلمه‌ جوابش را داد: «گورتو گم کن».



ارنست همینگوی,اخبار فرهنگی,خبرهای فرهنگی,کتاب و ادبیات
۴- ارنست از بارِ مورد علاقه‌اش که همیشه برای نوشیدن آنجا می‌رفت یک ظرف پیشاب کش رفت؛ با این استدلال که به اندازه‌ی کافی پول توی آن ریخته! بنابراین دیگر مالک آن است. او در نهایت آن را در توالت خانه‌اش نصب کرد.



۵- همینگوی یک بار طرز تهیه‌ی پای سیب در ستون خود در روزنامه منتشر کرد. در واقع، او دستور غذاهای زیادی داشت و حتی بعضی از آنها مثل طرز تهیه‌ی همبرگرش سر از موزه در آوردند.



۶- او عاشق گاوبازی بود و در سال ۱۹۶۰ گزارش مفصلی از این بازی تهیه کرد که بخشی از آن در مجله‌ی لایف چاپ شد؛ علاقه‌ی فراوانی به دریانوردی و ماهیگیری داشت و به هیمن خاطر قایقی خریده بود که اسم آن را گذاشته بود «پیلار». شکار هم از دیگر علایق این نویسنده بود و برای همین کار مدتی طولانی را در آفریقا گذراند و کتاب «تپپه‌های سبز آفریقا» را بر اساس تجربیاتش از همین سفر نوشت.



ارنست همینگوی,اخبار فرهنگی,خبرهای فرهنگی,کتاب و ادبیات


۷- در دهه‌ی ۱۹۴۰، همینگوی مشکوک به همکاری نزدیک با «کا.گ.ب» (کمیته امنیت ملی شوروی) تحت نام مستعار «آرگو» بود. مأموران اف.بی.آی از این مقطع به بعد، از بخش اعظم زندگی او جاسوسی می‌کردند. برخی معتقدند این قضیه فشار روانی بیشتری را به همینگوی تحمیل می‌کرد که باعث تشدید افسردگی‌اش شد؛ تا جایی که دست به خودکشی زد.



به هر حال این موضوع در هاله‌ای از ابهام بود تا اینکه چند سال قبل کتابی درباره‌ی ظهور و سقوط کا.گ.ب در آمریکا منتشر شد که در آن همکاری این نویسنده‌ی برنده‌ی نوبل با سرویس امنیتی شوروی پرده برداشته شد. البته در همین کتاب نوشته شده همینگوی هیچ‌وقت جاسوس به‌دردبخوری نبوده و با وجود اشتیاقش برای همکاری، موفق نشد هیچ اطلاعات سیاسی‌ای به رابط‌های روس منتقل کند.



ارنست همینگوی,اخبار فرهنگی,خبرهای فرهنگی,کتاب و ادبیات
۸- پس از جنگ جهانی دوم، او براساس کنوانسیون ژنو، به جنایات جنگی متهم شد. دلیل این اتهام «تخطی از وظایف در مقام یک خبرنگار غیرنظامی» طی ماجرایی در سال ۱۹۴۴ بود که در آن ارنست رهبری یک گروه پارتیزانی فرانسوی را علیه نازی‌ها بر عهده داشت؛ در نهایت او تبرئه شد.



۹- همینگوی سال ۱۹۵۳ برای نگارش رمان «پیرمرد و دریا» برنده‌ی جایزه‌ی پولیتزر شد و یک سال بعد برای همین رمان نوبل ادبیات را به دست آورد. او برای دریافت جایزه در استکهلم حضور پیدا نکرد با این عذر که تازه از دو سانحه‌ی هوایی در آفریقا جان به دربرده و سرش آسیب دیده است.



ارنست همینگوی,اخبار فرهنگی,خبرهای فرهنگی,کتاب و ادبیات


۱۰- همینگوی یازده سال با گربه‌اش همنشین بود اما در یکی از نامه‌هایش برای دوستش ایوانچیک تعریف می‌کند که چطور مجبور شد با دست خودش «عمو ویلی» را که در تصادف با یک ماشین سواری آسیب دیده بود خلاص کند؛ ارنست ماجرای مرگ عمو ویلی را اینطور روایت می‌کند «من قبل از این گاهی مجبور بوده‌ام به آدم‌ها شلیک کنم، اما نه به کسی که یازده سال او را می‌شناختم و دوستش داشتم، نه به کسی که با دو پای خرد شده از درد خرخر می‌کند».



با این حال گربه‌ی شش‌انگشتی همینگوی در شهر کی‌وست، گربه‌ی نسبتاً پر مشغله‌ای بود. به همین دلیل امروزه در کی‌وست کمبود گربه‌ی شش‌انگشتی وجود ندارد!



ارنست همینگوی,اخبار فرهنگی,خبرهای فرهنگی,کتاب و ادبیات
۱۱- همینگوی ۶۲ سال زندگی کرد و در این مدت چهار بار ازدواج کرد و سه بار طلاق گرفت (هادلی ریچاردسون، پائولین فایفر، مارتا گلهورن و ماری ولش همینگوی). سال ۱۹۴۵ ارنست عاشق روزنامه‌نگاری به نام ماری ولش می‌شود و مارتا گلهورن از او طلاق می‌گیرد؛ مارتا هرگز از اینکه سومین همسر همینگوی بود خوشنود نبود و از مصاحبه‌کننده‌ها می‌خواست به این مرد اشاره‌ای نکنند.



ارنست همینگوی,اخبار فرهنگی,خبرهای فرهنگی,کتاب و ادبیات
۱۲- پدر ارنست که یک پزشک معقول و موجه بود هم سال‌ها قبل در اثر افسردگی با تفنگش به زندگی خود پایان داده بود. همینگوی همواره از کاری که پدرش کرده بود سخت احساس سرافکندگی می‌کرد. او با خودکشی مخالف بود. نه فقط به عنوان یک فرد کاتولیک؛ بلکه به این دلیل که خودکشی قانون شجاعت او را نقض می‌کرد.



۱۳- همینگوی در طول عمرش به سیاه زخم، مالاریا، سرطان پوست و ذات الریه مبتلا شد. او با دیابت، دو سانحه‌ی هوایی، یک تصادف اتومبیل، یک کلیه‌ی از کارافتاده، هپاتیت، طحال از کارافتاده، جمجمه‌ و بازویی شکسته و ستون فقرات آسیب‌دیده و ترکش‌هایی در بدنش زندگی کرد و تنها چیزی که نتوانست برابر آن مقاومت کند، خودش بود. او یک روز پس از بازگشت از کلینیک مایو تفنگ دو لول محبوبش را برداشت، به فضایی باز رفت و دو حفره روی سر خودش درست کرد.



ارنست همینگوی,اخبار فرهنگی,خبرهای فرهنگی,کتاب و ادبیات


۱۴- مرگ همینگوی خودخواسته بود اما روزنامه‌ها آن را «تصادفی» اعلام کردند. پنج سال بعد از مرگش، ماری، همسر چهارم ارنست، فاش کرد که او خودکشی کرده است. وقتی از او پرسیدند چرا قبلاً به این قضیه اشاره نکرده بود، گفت چون قبلاً کسی در این باره سؤال نکرده بود.




منبع: سرپوش فرهنگی
۰۸ مهر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

«وزارت والاترین سعادت» بر اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی هند و درگیری‌های داخلی کشمیر تاکید دارد. می‌توان گفت این کتاب در واقع پاسخی‌ست به هند این روزها و حتی فراتر از آن به دنیایی که دائما در حال تغییر است.

سوزانا ... دیدن ادامه » ارونداتی روی (انگلیسی: Arundhati Roy؛ زاده ۲۴ نوامبر ۱۹۶۱) نویسنده و فعال سیاسی اهل هند است. شهرت او به خاطر دفاع از حقوق بشر و رمان معروف او با نام خدای چیزهای کوچک (۱۹۹۷) است که در سال ۱۹۹۸ برنده جایزه ادبی من بوکرشد. او در سال ۲۰۱۴ نیز به عنوان یکی از صد چهره تاثیرگذار سال توسط مجله تایم انتخاب شد.

۲۱ تير
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

پدر، پسر و وکیل مثلثی مردانه را حول جنایتی ناجوان‌مردانه تشکیل می‌دهند. نقشه‌هایی که هریک در این بین پیاده می‌کنند ترکیبی چندگانه است از مقاصد متفاوت و احساسات متناقضی از عشق و نفرت که به یکدیگر دارند. آرمان امیری، چندین سال است که در حوزه‌های سیاسی و اجتماعی روزنامه‌نگاری و وبلاگ‌نویسی می‌کند. به همین خاطر ردپای تاریخ معاصر ... دیدن ادامه » ایران در رمان او نقش پررنگی دارد. راز روابط پیچیده این بازی‌های مردانه، در سایه سنگین مجادلات نسل‌های پیشین است که از پس تاریخ بر نسل امروز سنگینی می‌کند. میراثی تاریخی که هریک از شخصیت‌های رمان به نوعی با آن درگیر است و به شیوه خود با آن مواجه می‌شود. سیمای نقش آفرینان این تاریخ پرمجادله تماما مردانه به نظر می‌رسد، اما اگر جای خالی بین سطرها را با تصویر نیمه‌پنهان زنان پر نکنیم، راز جنایت هیچ‌گاه کشف نخواهد شد.
۱۴ تير
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدم‌ها مدام دچار سوء تفاهم می‌شوند و درباره یکدیگر به اشتباه قضاوت می‌کنند
با ترجمه‌های اشتباه زندگی می‌کنیم...

۱۴ تير
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید


یکی از نشانه‌های عشق حقیقی آن است که به تو عشق بورزند بدون اینکه شایستگی‌اش را داشته باشی!
۱۲ تير
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

« تاریخچه خصوصی خانه»

برایسون ... دیدن ادامه » خود در مورد دلیل نوشتن این کتاب، میگوید:«آدم وقتی خود را در موقعیت نگاه کردن به دنیایی بیابد که آن را به خوبی میشناسد اما هرگز قبلا از چنین زاویهای ندیده همیشه تکان‌دهنده است»
و واقعا هم وقتی کتاب را بدست میگیریم و ورق میزنیم، کاملا وارد شدن شک بر بدن خود را حس میکنیم.
وقتی می‌خوانیم، برای اینکه بتوانیم یک دستشویی راحت برویم، یک حمام راحت داشته باشیم، یک استراحت نیمروزی آرام داشته باشیم، چه اتفاقاتی در دنیا افتاده است و تمام آن اتفاقات چگونه به صورت زنجیروار دست به دست هم داده‌اند تا بسیاری از مسائل و مشکلات خانه حل شود، مطمئن دچار وحشت و آشفتگی
خواهیم شد.
برایسون پس از ورود به خانه یک کشیش و بالا رفتن از نردبان پشتبام آن، متوجه دربی مخفی برروی شیروانی می‌شود و پس از گشودن آن
با خود می‌اندیشد که چه شگفتی در جهان وجود دارد و همه روزه ما از کنار این شگفتیها به سادگی می‌گذریم بدون اینکه فکر کنیم چرا؟!
و چگونه؟!
۱۲ تير
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
افزایش اعتماد به نفس با کتاب«جرات داشته باش»
کتاب«جرات داشته باش»که درباره راه های افزایش اعتماد به نفس است، منتشر شد.
به گزارش روابط عمومی انتشارات شمعدونی فردیک فانژه استاد دانشگاه و روان درمانگر مشهور فرانسوی است که در این کتاب از تجربیات بالینی خودش در رابطه با مراجعانش که مشکل کمبود اعتماد به نفس داشته اند، نوشته است.
دکتر ... دیدن ادامه » فردریک فانژه زاده‌ 11 آوریل 1955 در لیون است. او در سال 1983 در رشته عصب‌شناسی از دانشگاه لیون فارغ‌التحصیل شد و دو سال بعد از همان دانشگاه موفق به کسب مدرک کارشناسی ارشد در رشته روانشناسی شد. او فعالیتش را از سال 1992 با انتشار مقالات علمی متعدد در نشریه‌های بین‌المللی آغاز کرد و از سوی دیگر به روان‌درمانگری نیز روی آورد. او تاکنون بیش از 200 کنفرانس و کارگاه در حوزه‌های مختلف از جمله درمان استرس، افسردگی و روان‌درمان‌گری برگزار کرده است. وی همچنین در بسیاری از دانشگاهای فرانسه (دانشگاه لیون1)، بلژیک و سوئیس مشغول تدریس است. دکتر فانژه اغلب به‌عنوان کارشناس و مشاور در شبکه‌های تلویزیونی و رادیویی فرانسه حضور دارد که برنامه‌های او با استقبال عموم مواجه شده‌اند. از برنامه‌های موفق او می‌توان به برنامه مجله سلامتی در شبکه فرانس5 اشاره کرد که با محوریت درمان کمبود اعتماد به نفس در سال 2013 به روی آنتن رفت. او همچنین نگارنده کتاب‌های متعددی در حوزه روانشناسی با محوریت درمان اضطراب، افسردگی، کمبود اعتماد به نفس و... است.
جرأت داشته باش دومین اثر او است که برای اولین بار در سال 2003 به چاپ رسید و تا سال 2008 تجدید چاپ شد. طبق نظر خوانندگان دلیل موفقیت این کتاب، ارائه راه‌حل‌های عملی و کاربردی است. از آنجایی که نویسنده این کتاب، یک روان‌درمانگر است به همین دلیل براساس تجربیاتی که از مراجعانش به‌دست آورده است، توانسته راه‌حل‌های کاربردی متنوعی را به خوانندگان این کتاب پیشنهاد کند. بسیاری از افرادی که اعتماد به نفس کافی نداشتند بعد از خواندن این اثر و عملی کردن راه‌حل‌های آن، اذعان داشتند که به‌خوبی توانستند اعتماد به نفسشان را دوباره به‌دست آورند. برخی دیگر اشاره کرده‌اند که با خواندن این کتاب، به مشکلاتشان در حوزه اعتماد به نفس پی برده‌اند.
در مجموع می‌توان گفت دلایل موفقیت‌ آثار فردریک فانژه، نثر روان، ساده و ارائه راه‌حل‌های عملی و کاربردی است. درست برخلاف سایر آثار روانشناسی که بیشتر به شرح و توضیح مشکلات می‌پردازند و راه‌حل و توصیه‌های مناسبی برای درمان ارائه نمی‌دهند. بسیاری از روانپزشکان و روان‌درمانگران خواندن آثار او را به بیمارانشان توصیه می‌کنند.
در قسمتی از این کتاب می خوانیم:« سِلیا، 21 ساله و دانشجوی رشته حقوق است، او قبل از اولین جلسه درمانی نامه‌ای برایم نوشت که این خلاصه‌ نامه است: «دچار کمبود اعتماد به نفس‌ام... خجالتی و مضطرب هستم... افکار اضطراب‌آوری دارم... می‌خواهم حتماً روان درمانی‌ام را شروع کنم.»
هنگامی که سِلیا به دیدنم آمد از او پرسیدم منظورت دقیقاً چیست که کمبود اعتماد به نفس داری؟ سِلیا پاسخ داد: «جرأت انجام برخی کارها را ندارم؛ برای مثال، صحبت کردن در جمع‌هایی که آن‌ها را اصلاً نمی‌شناسم یا شناخت کمی از آن‌ها دارم. همین مسئله مرا مضطرب می‌کند.»
درمانگر: متوجه شدم. آیا کمبود اعتماد به نفس در زمینه‌های دیگر هم شما را آزار می‌دهد؟
سِلیا: احساس می‌کنم که نمی‌توانم فعالیت جدیدی را شروع کنم. من برای پرداخت هزینه‌های تحصیلی‌ام به کار کوچکی احتیاج دارم. به من کار در رستوران پیشنهاد شد که البته نپذیرفتم، با اینکه از نظر مالی به آن احتیاج داشتم.
درمانگر: چرا نپذیرفتی؟
سِلیا: می‌ترسیدم در سفارش گرفتن و آوردن غذاها اشتباه کنم یا باقی‌مانده پول‌ را درست برنگردانم.
درمانگر: فهمیدم. آیا ترس‌های دیگری هم برای شروع این کار داشتی؟
سِلیا: بله، می‌ترسیدم که مشتری‌ها یا کارمندهای دیگر مرا بد قضاوت کنند.
درمانگر: آیا تا به حال در زمینه‌های دیگر زندگی‌تان پیش آمده که کاری را درست انجام ندهید یا از سوی دیگران بد قضاوت شوید؟
سِلیا: آه بله دکتر، همیشه!
در ادامه‌ کم‌کم متوجه شدم که سِلیا در تمام حوزه‌های زندگی‌اش، عملاً ترس‌های مشابهی داشته است. در دانشکده از رد شدن در امتحانات وحشت داشته در حالی که همیشه موفق بوده است. او حتی از دانشجویان دیگر هم می‌ترسید و فکر می‌کرد که آن‌ها او را بی‌اهمیت می‌دانند. به همین ترتیب هم وقتی پسر جوانی به دنبال جلب رضایت او بود، چنین احساسی داشت.»
۱۲ تير
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دید موری طاسک لغزنده‌ای

از سر تحقیر، زد لبخنده‌ای

کاین ... دیدن ادامه » ره از بیرون همه پیچ و خم است

وز درون، تاریکی و دود و دم است

فصل باران است و برف و سیل و باد

ناگه این دیوار خواهد اوفتاد

ای که در این خانه صاحبخانه‌ای

هر که هستی، از خرد بیگانه‌ای

نیست، میدانم ترا انبار و توش

پس چه خواهی خوردن، ای بی‌عقل و هوش

از برای کار خود، پائی بزن

نوبت تدبیر شد، رائی بزن

زندگانی، جز معمائی نبود

وقت، غیر از خوان یغمائی نبود

تا نپیمائی ره سعی و عمل

این معما را نخواهی کرد حل

هر کجا راهی است، ما پیموده‌ایم

هر کجا توشی است، آنجا بوده‌ایم

تو ز اول سست کردی پایه را

سود، اندک بود اندک مایه را

نیست خالی، دوش ما از بار ما

کوشش اندر دست ما، افزار ما

گر به سیر و گشت، می‌پرداختیم

از کجا آن لانه را می‌ساختیم

هر که توشی گرد کرد، او چاشت خورد

هر که زیرک بود، او زد دستبرد

دستبردی زد زمانه هر نفس

دستبردی هم تو زن، ای بوالهوس

آخر، این سرچشمه خواهد شد خراب

در سبوی خویش، باید داشت آب

سرد میگردد تنور آسمان

در تنور گرم، باید پخت نان

مور، تا پی داشت در پا، سرفشاند

چون تو، اندر گوشهٔ عزلت نماند

مادر من، گفت در طفلی بمن

رو، بکوش از بهر قوت خویشتن

کس نخواهد بعد ازین، بار تو برد

جنس ما را نیست، خرد و سالخورد

بس بزرگست این وجود خرد ما

وقت دارد کار و خواب و خورد ما

خرد بودیم و بزرگی خواستیم

هم در افتادیم و هم برخاستیم

مور خوارش گفت، کای یار عزیز

گر تو نقاشی، بیا طرحی بریز

نیک دانستم که اندر دوستی

همچو مغز خالص بی پوستی

یک نفس، بنای این دیوار باش

در خرابیهای ما، معمار باش

این بنا را ساختیم، اما چه سود

خانهٔ بی صحن و سقف و بام بود

مهرهٔ تدبیر، دور انداختیم

زان سبب، بردی تو و ما باختیم

کیست ما را از تو خیراندیش تر

کاشکی می‌آمدی زین پیشتر

گر باین ویرانه، آبادی دهی

در حقیقت، داد استادی دهی

فکر ما، تعمیر این بام و فضاست

هر چه پیش آید جز این، کار قضاست

تو طبیب حاذق و ما دردمند

ما در این پستی، تو در جای بلند

تا که بر می‌آیدت کاری ز دست

رونقی ده، گر که بازاری شکست

مور مغرور، این حکایت چون شنید

گفت، تا زود است باید رفت و دید

پای اندر ره نهاد، آمد فرود

گر چه رفتن بود و برگشتن نبود

کار را دشوار دید، از کار ماند

در عجب زان راه ناهموار ماند

مور طفل، اما حوادث پیر بود

احتمال چاره‌جوئی دیر بود

دام محکم، ضعف در حد کمال

ایستادن سخت و برگشتن محال

از برای پایداری، پای نه

بهر صبر و بردباری، جای نه

چونکه دید آن صید مسکین، مور خوار

گفت: گر کارآگهی، اینست کار

خانهٔ ما را نمیکردی پسند

بد پسند است، این وجود آزمند

تو بدین طفلی، که گفت استاد شو

باد افکن در سر و بر باد شو

خوب لغزیدی و گشتی سرنگون

خوب خواهیمت مکید، این لحظه خون

بسکه از معماری خود، دم زدی

خانهٔ تدبیر را، بر هم زدی

دام را اینگونه باید ساختن

چون تو خودبین را بدام انداختن

عیب کردی، این ره لغزنده را

طاس را دیدی، ندیدی بنده را

من هزاران چون تو را دادم فریب

زان فریب، آگه شوی عما قریب

هیچ پرسیدی که صاحبخانه کیست

هیچ گفتی در پس این پرده چیست

دیده را بستی و افتادی بچاه

ره شناسا، این تو و این پرتگاه

طاس لغزنده است، ای دل، آز تو

مبتلائی، گر شود دمساز تو

زین حکایت، قصهٔ خود گوشدار

تو چو موری و هوی چون مورخوار

چون شدی سرگشته در تیه نیاز

با خبر باش از نشیب و از فراز

تا که این روباه رنگین کرد دم

بس خروس از خانه‌داران گشت گم

پا منه بیرون ز خط احتیاط

تا چو طومارت، نپیچاند بساط




۲۵ اسفند زادروز پروین اعتصامی گرامی باد

۲۵ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب

یک لحظه نگاهمان در هم گره خورد وبدون اینکه چیزی بگوییم چندثانیه‌ای به هم نگاه کردیم. بعد از چهارماه داشتیم دوباره یکدیگر را می‌دیدیم. اشک توی چشم‌هایم جمع شد. بازهم او اول سلام داد و همانطور که صدایش را بچگانه کرده بود و برای خدیجه و معصومه شعر می‌خواند گفت: "کجا بود خانم من؟ کجا بودی عزیز من؟ کجابودی قدم خانم؟

«برشی ... دیدن ادامه » از این کتاب را بشنوید با صدای خانم #عالیه_صفالو در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۵ اسفند ۱۳۹۶
با سلام
برای اولین باری که کتابی با موضوع 8 سال دفاع مقدس ایران رو خوندم واقعا علاقمند شدم به داستان این کتاب
ممنون از دوستی که این کتاب رو به من معرفی کرد
۲۵ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زمان رای گیری مسابقه‌ی راوی شهر فرا رسید.
همراهان گرامی شهرکتاب‌آنلاین
در ماه گذشته صدای گرم شما عزیزان زینت بخش مسابقه‌ی راوی شهر شد. برشی از کتاب‌های خوانده شده توسط شما عزیزان در شبکه‌های اجتماعی شهرکتاب آنلاین و صدای گرم شما در سایت شهرکتاب آنلاین قرار گرفت.
اینک ... دیدن ادامه » عنوان کتاب به همراه نام شما عزیزان در لینک‌های زیر قرار گرفته و شما عزیزان می‌توانید تا فردا 26 اسفند ماه به صدای مورد علاقه خود رای دهید.
از همراهی شما سپاسگزاریم
» رنج و عشق، خوانش آقای پیام امامی
» لیلی نام تمام دختران زمین است، خوانش خانم مریم رضایی
» یک عاشقانه آرام، خوانش خانم ماندانا افشارها
» وقفه در مرگ، خوانش آقای میلاد مشعشع
» من از گورانی‎ها می‌ترسم، خوانش خانم مهناز توفیق
» بابالنگ‌دراز، خوانش خانم فاطمه بخشی زاده
» شگفتی، خوانش خانم ستاره بابایی
» دودنیا، خوانش خانم بیتا ترابی
» پوست انداختن، خوانش خانم مهدیه سلطان محمدی
» در صحبت مولانا، خوانش خانم مهسا خان احمدی
» تنهایی پرهیاهو، خوانش آقای میلاد بهرامی فارسی
» سال بلوا، خوانش آقای البرز سیفی
» درک یک پایان، خوانش خانم زهرا راد
» گلستان سعدی، خوانش آقای سهند پژوهنده
» وقتی نیچه گریست، خوانش آقای مجید قدیانی
» عشق و چیزهای دیگر، خوانش خانم آمنه مجذوب صفا
» رنج‎های ورتر جوان، خوانش خانم فاطمه اسماعیلی
» مرشد و مارگاریتا، خوانش آقای مشتاق حسین
» فضیلت‌های ناچیز، خوانش خانم مریم گوهری
» مدرک، خوانش خانم فریماه افتخاری
» جهالت، خوانش خانم زینب اسماعیلی
» نامه به کودکی که هرگز زاده نشد، خوانش خانم شیما مهدوی
» قلعه‌ی مالویل، خوانش خانم مینو بهرامیان
» بادبادک باز، خوانش آقای علی نجفی
» شازده کوچولو، خوانش خانم مینا محرابی
» غرور و تعصب، خوانش خانم دیما رکابی
» دال دوست داشتن، خوانش خانم فاطمه عسکر
» هنوز در سفرم، خوانش خانم متین میرزاده
» کیمیاگر، خوانش آقای سروش عبدالهی
» حدیث ابراهیمی، بابالنگ دراز
» دختر شینا، عالیه صفالو
۲۵ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب

اول اکتبر
بابالنگ ... دیدن ادامه » دراز عزیز، من عاشق دانشکده هستم و بیشتر از ان عاشق شما هستم که مرا به دانشکده فرستادید آنقدر خوشحالم که از شدت هیجان خوابم نمی‌برد.
شما نمی‌دانید اینجا با پرورشگاه جان گریر چقدر فرق دارد. من در خواب هم نمی‌دیدم که چنین جایى وجود داشته باشد.
دلم براى دخترانى که نمى‌توانند به این دانشکده بیایند می‌سوزد و یقین دارم دانشکده‌اى که شما در موقع جوانى رفته‌اید به این خوبى نبوده است.

«برشی از این کتاب را بشنوید با صدای خانم #حدیث_ابراهیمی در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۵ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین

کسی تکانش داد و بیدار شد. وسط بازار خوابیده‌بود و زندگی داشت دوباره در آن میدان آغاز می‌شد.
در ... دیدن ادامه » جست‌و‌جوی گوسفندانش، به پیرامونش نگریست و فهمید در جهان دیگری است. به جای آن که احساس اندوه کند، خوشحال شد. دیگر ناچار نبود به جست و جوی آب و غذا برود؛ می‌توانست به جست‌و‌جوی گنجش برود. یک پشیز هم در جیب نداشت، اما به زندگی ایمان داشت. شب گذشته تصمیم گرفته بود یک ماجراجو باشد، مانند قهرمانان کتاب هایی که اغلب می‌خواند.

«برشی از این کتاب را بشنوید با صدای آقای #سروش_عبدالهی در سایت شهرکتاب آنلاین»


۲۴ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین

از داستانت خیلی حظ کردم. ماشاالله خداوند استعداد زیادی به تو ارزانی داشته. حالا وظیفه‌ی توست که این استعداد را بپرورانی. چون کسی که استعداد خدادادش را هدر می‌دهد، گوساله‌ای بیش نیست. داستانت را از لحاظ دستور زبان درست و
از ... دیدن ادامه » لحاظ سبک، جالب نوشته‌ای. اما موثرترین عنصر داستانت طنز آن است. شاید الان معنی این کلمه را ندانی ولی روزی خواهی دانست. این چیزی است که بعضی نویسندگان بعد از سالها کار به آن می‌رسند و بعضی نمی‌رسند. تو با داستان اولت به آن دست یافته‌ای.

«برشی از این کتاب را بشنوید با صدای آقای #علی_نجفی در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۲ اسفند ۱۳۹۶
عالی بود
۲۵ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین

اگه دختر به دنیا بیای خیلی چیزارو باید یاد بگیری!
اول ... دیدن ادامه » از همه باید خیلی بجنگی تا بتونی مث یه پیرزن مو سفید یا یه دختر قشنگ نقاشیش کرد! خیلی باید بجنگی تا بتونی بگی وقتی حوا سیب ممنوعه رو چید گناه به وجود نیومد، اون روز یه قدرت باشکوه متولد شد که بهش میگن نافرمانی! خیلی باید بجنگی تا بتونی بگی تو تنت چیزی به اسم عقل وجود داره که دوس داری به صداش گوش بدی!
مادر شدن نه حرفه‌س، نه وظیفه! یه حق از بین هزارون حقیه که داری! بس که این حق رو فریاد میزنی خسته می‌شی و تقریبا تموم مواقع شکست می‌خوری! ولی نباید دل سرد بشی! جنگیدن زیباتر از پیروزیه! به سمت مقصد رفتن، از رسیدن به اون با ارزش تره! وقتی برنده می‌شی یا به مقصد می‌رسی یه خلاء رو تو خودت حس می‌کنی! واسه پر کردن همین خلاء باید دوباره راه بیفتی و مقصد تازه‌یی پیدا کنی!
آره! دلم می‌خواد تو دختر باشی! امیدم اینه که هیچ‌وقت حرفای مادرم رو تکرار نکنی، همون طور که من هیچ‌وقت تکرارشون نکردم!

«برشی از این کتاب را بشنوید با صدای خانم #شیما_مهدوی‌فر در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۲ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین

خدا مشتی خاک را برگرفت می‌خواست لیلی رابسازد، از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد. سالیانی ست که لیلی عشق می‌ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در او دمیده است و هرکه خدا در او بدمد عاشق می‌شود. لیلی نام تمام دختران زمین است. نام دیگر انسان...

«برشی ... دیدن ادامه » از این کتاب را بشنوید با صدای خانم #مریم_رضایی در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۱ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 6