دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
نامه‌تون به دستم رسید. نمی‌دونستم باید چه برداشتی ازش بکنم. من نوشته‌ها رو اون‌قدر تُند می‌خونم که اصلاً ازشون سردرنمیارم. «پیرو رو به موت» رو وقتی پشت سر هم بخونی، خیلی شبیه «پیرو مُد»ه… نمی‌دونستم هنوز زنده‌این. کار و زندگی رو تعطیل کردم و هزار مایل راه رو با قطار اومدم…

کمدیِ سیاه من و خاله‌جانم، که فقط دو شخصیت دارد، از معروف‌ترین ... دیدن ادامه » آثار موریس پَنیچ، «مردی برای تمام فصول تئاتر کانادا»ست که اولین‌بار در سال ۱۹۹۶ منتشر شد و تاکنون به بیش از بیست زبان ترجمه و اجرا شده است. این نمایشنامه، علاوه بر حدود سی اجرای مختلف در کانادا (از جمله اجرایی به کارگردانی سهیل پارسا)، در آمریکا و اروپا هم اجراهای موفقیت‌آمیزی داشته است.
منبع: نشر نی
مینا مکوندی این را خواند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خانه‌های قدیمی همیشه داستان‌هایی برای گفتن دارند. داستان عشق‌های به ثمر رسیده و نرسیده، رازهای آشکارشده و رازهایی که تا ابد پوشیده خواهند ماند، و ترس... داستان ترسهایی که نسل به نسل و سینه به سینه روایت شده‌اند. زنی در آینه داستان عشق است و راز و ترس؛ داستان نفرینی که با خشت خانه و سلول ساکنانش در طی نسل‌ها آمیخته شده است. نفرینی از ... دیدن ادامه » سر عشقی نافرجام که هر بار و در هر نسل یکی از اعضای خانواده اسیر آن می‌شود. داستان سه زن از سه نسل و طرز برخوردشان با عشق و ترس و جنون؛ زنانی با نقش‌های اجتماعی مختلف که هر کدام به روش خود با ترس و عشق و رازهایش روبه‌رو میشود. ربکا جیمز، نویسندۀ استرالیایی این کتاب که به گفتۀ کاربران گودریدز، داستانی جذاب و خواندنی به سبک گوتیک نگاشته است، خواننده را وامی‌دارد تا، بی اینکه بتواند کتاب را زمین بگذارد، پیگیر اتفاق‌های آن باشد.
در قسمتی از کتاب میخوانیم:
قبل از آنکه ببینمشان صدایشان را می‌شنوم. صدای فریادشان از آن سوی تپه می‌آید، اسمم را صدا می‌زنند، جادوگر خطابم می‌کنند. با سیخ‌ها و مشعلی که در دست دارند می‌آیند، با دهان‌های سرخ و نیات شومشان. می‌گویند باید بترسم اما ترس همراه خودشان است. ترس در وجودشان رخنه کرده. من که نیازی به آنها ندارم. ترس آخرین لحظه به جانشان می‌افتد.
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
رمان «تمام چیزهایی که باقی گذاشتیم» تعلیق، معما و عشق را در هم می‌آمیزد و به کندوکاو در حس فقدان و انعطاف‌پذیری روح انسان می‌پردازد. مراقبت از کسانی که دوست‌شان داریم یک نیاز مبرم است. اما تا کجا می‌توانیم پیش برویم؟ و به چه قیمتی؟

«جیمز دوناتو»، مدیر مالی شرکت دوناتو، دو ماه قبل از عروسی‌اش ناپدید می‌شود. او که برای تعقیب برادر متهم به پولشویی‌اش به مکزیک رفته، در دریا گم می‌شود و بعد از مدتی اعلام می‌کنند که مرده است. شش‌ونیم سال بعد، جیمز از حالتی که به آن «گریز تجزیه‌ای» می‌گویند خارج می‌شود و سعی می‌کند به دنبال سال‌های از دست داده‌اش بگردد.

«کری ... دیدن ادامه » لانزدیل» به زیبایی حال و گذشته را همزمان روایت می‌کند؛ زمان حال از زبان جیمز و زمان گذشته از زبان کارلوس. جیمز چیزهای بسیاری را از دست داده و کارلوس چیزهای زیادی را به دست آورده است. اما آیا جیمز می‌تواند گذشته‌اش را کنار بگذارد و با مردی که کارلوس از او ساخته کنار بیاید.

منبع: http://ana.ir/i/412154
مینا مکوندی این را خواند
ندا اقدامی پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک طرفدار داستان‌های معمایی وحشت‌زده قسم می‌خورد که روح نویسنده مشهوری را در کلیسای کشتی رویال مرمید دیده است. دو لباس بابانوئل از انباری قفل شده کشتی ناپدید می‌شود. در درمانگاه کشتی کسی قصد جان مسافری به نظر ناتوان را می‌کند. همان‌طور که رویال مرمید با مشکلاتش در دریا شناور بود، آلویرا، ریگان و جک معماهایی را کشف می‌کنند که آنها ... دیدن ادامه » را به جنایتکارانی خطرناک که نامشان در لیست مسافران کشتی نیست می‌رساند.
برگرفته از متن پشت کتاب
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب حاضر که اثری فلسفی، سیاسی و اجتماعی است، و بسیاری از مسائل را در هر زمینه، به ویژه درباره دین مسیح و مذهب کاتولیک، مورد سوال و بحث قرار داده است. با خواندن «وکیل شیطان» که رمانی است فلسفی اجتماعی، می فهمیم برای درک بسیاری از چیزها، به راستی که هیچ راهی وجود ندارد مگر اینکه با شکیبایی از فعل های انسانی خود آگاه باشیم و با قلبی روشن ... دیدن ادامه » تیرگی ها و تاریکی ها را بنگریم چرا که در غیر این صورت شاید شیطان ما را فریب دهد تا راه بدی را انتخاب کنیم. وکیل شیطان بیدارکننده آن حس پاک درونی است که بر لزوم بیداری معنوی در رویارویی با مشکلات اجتماعی امروز تاکید می کند؛ حسی که باید آن را آموخت و با تمام توان در همه معضلات زندگی امروز آن را جاری کرد. در واقع وکیل شیطان داستان کشیشی است که شیطان در جسمش خانه کرده است.

منبع: http://www.karaketab.com/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86/%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%84-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86.html
۰۲ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چه چیزی در کودکی هست که آدم را هرگز رها نمی کند, حی زمانی که آن چنان خرد شده که به سختی می توان باور کرد هرگز کودک بوده است؟
۱۸ خرداد ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
-شوالیه عزیز, این فیلسوف معروفی که مثل میمون بالای درخت ها زندگی می کنند مال شهر شماست؟
نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و سرفرازانه گفتم: بله,بارون روندو برادر من است.
-این که برادر شما همیشه بالای درخت ها می ماند,برای این است که به آسمان نزدیکتر باشد؟
در ... دیدن ادامه » پاسخش گفتم: برادرم معتقد است که برای بهتر دیدن زمین باید کمی از آن فاصله گرفت.

از این گفته ام بسیار خوشش آمد.گفت: پیش از این فقط طبیعت بود که پدیده های زنده را بوجود می آورد,اما الان عقل این کار را می کند.
صفحه 216
زنی جوان در پی کشف دو قتلی است که با هم ارتباط دارند,در حالی که فاصله زمانی آنها بیش از یکصد سال است.
امیلی وکیل جنایی بعد از طلاق تصمیم می گیرد شغل خود را عوض کند و در منهتن به کار وکالت بپردازد.سس خانه نیاکانش را می خرد.هنگام بازسازی خانه,زمانی که حیاط را برای ساختن استخر خاکبرداری می کردند, اسکلت دختری جوان پیدا می شودو امیلی از سر کنجکاوی شروع به تحقیق می کند.
او که وجودش تهدیدی برای قاتل به شمار می رود,جانش به خطر می افتد و ...

برگرفنه ... دیدن ادامه » از خلاصه پشت کتاب
ایرج پوراردشیر و سعید زمانی این را خواندند
ریحانه کدخدایی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پنج سال از بیوه شدن مادر «اکه» می‌گذشت که پدربزرگش هفتادمین سال تولدش را جشن گرفت و اکه و مادرش را با نامه‌ای خشک و بی‌روح، که هشت سطر بیش‌تر نبود، دعوت کرد. مادر اکه که وضع مالی خوبی نداشت، تصمیم گرفت تا هدیه‌ای غیرمنتظره برای پدرشوهرش ببرد. بدین‌ترتیب او سروده‌ای از خود را به اکه داد تا آن را روی صفحه گرامافون بخواند و سپس آن صفحه ... دیدن ادامه » را با خود به مراسم جشن تولد برد. مادر پس از باز شدن همه کادوها به اکه گفت تا به طور ناگهانی گرامافون را روشن کند. اما پدربزرگ با شنیدن صدای بلند و آزاردهنده‌ای که در آغاز از دستگاه شنیده شد فورا با عصبانیت به اکه گفت: می‌شود آن لعنتی را خفه‌اش کنی؟ با این گفته پدربزرگ یکی از مهمانان خنده‌ای سرداده و اکه با مشاهده خنده او به گریه افتاد. مجموعه حاضر حاوی هفت داستان کوتاه از «استیگ واگرمن» ـ نویسنده سوئدی قرن بیستم ـ به همراه نگاهی به ادبیات سوئد در سال 1940، نیز شخصیت و آثار و سالشمار زندگی و آثار وی است. داستان یادشده «هدیه غیرمنتظره» نام دارد.

منبع : http://vista.ir
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بعد از مدت ها کتاب جدید کانن دویل شامل 7 داستان کوتاه از این نویسنده منتشر شد.

1­ معمار نوروود: یک معمار تمام اموالش را در یک وصیت نامه به نام شخصی می زند و در یک
آتش ... دیدن ادامه » سوزی عمدی می میرد، آیا همان شخص برای زود تر رسیدن به اموال مرد او را در خانه
اش سوزنده؟
2­ سه دانشجو: احتمال لو رفتن سوالت امتحان ورود به کالج! یکی از سه دانشجو که اتاق
هایشان داخل یک ساختمان با استاد است، در یک لحظه غفلت استاد وارد اتاق شده و
سوالات را دیده، اما کار کدام است؟
3­ سه چهارم گمشده: یکی از بازیکنان خط سه چهارم یک تیم راگبی، که آخرین بار در یک هتل
دیده شده بدون هیچ توضیحی گم شده است!!
4­ مرد خزنده: یک دانشمند که دستیارش نامزد دخترش است، به جنون دچار شده و کارهای
وحشتناکی انجام می دهد، نیمه شب به حالت نیم خیز راه می رود، از ساختمان بالا می رود و
صورتش را به شیشه می چسباند! هیچ توجیهی برای این کار ها وجود ندارد!
5­ خون آشام ساسکس: مردی بعد از دست دادن همسرش، در حالی که یک پسر حدودا
چهارده ساله دارد، با یک زن جوان ازدواج می کندو بچه دار می شود، چند ماهی می گذرد تا
این که مستخدم، زن را در حالی می بیند که سرش را از روی گلوی نوزاد بلند کرده و دهانش
خون آلود است، آیا زن مثل افسانه ها خون آشام است؟
6­ سه گری دب: آقای گری دب که احتمالا اموالی را به ارث برده، به دنبال وصیت عجیب یک پیر
مرد، به دنبال دو گری دب دیگر در بریتانیا می گردد تا هر سه بتوانند به هزاران هکتار زمین
دست پیدا کنند! اما آیا این وصیت واقعیت دارد؟
7­ آخرین خدمت: این آخرین سوپرایز رو نگه می دارم که خودتون بخونید درباره چیه!! جزء زیبا
ترین داستان های کانن دویله!

منبع: http://www.deduction.ir/post/168
مهنّا حسین زاده و سعید زمانی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«جنارو» مستاجر جدید خانم و آقای وارن , در ناپل به انجمنی به نام حلقه سرخ ‌پیوست. سوگندها و اسرار این انجمن اخوت هولناک بود و زمانی که تحت امر آن قرار می‌گرفت دیگر امکان فرار نبود. پس از آن که جنارو به همراه همسرش به آمریکا رفت، تصور کرد که برای همیشه از زیر یوغ آن انجمن بیرون آمده است، اما یک روز عصر در خیابان، همان مردی را دید که او را در ناپل وارد این انجمن سری کرده بود؛ مردی با نام «جورجیانو» که به خاطر قتل‌های بسیار به مرگ شهرت داشت. او برای گریختن از دست پلیس ایتالیا به نیویورک آمده و شعبه‌ای از انجمن هولناکش را در این شهر تاسیس کرده بود. در همان روز اخطاریه‌ای در دست جورجیانو بود که به سبب آن جنارو ملزم به حضور در جلسه ای بود که در تاریخ معینی تشکیل شد. این مساله جنارو را به فرار از خانه و فرستادن پیغام‌هایی به وسیله شمع برای همسرش مجبور ساخت و این همان رازی بود که شرلوک هلمز بایستی از آن پرده برمی‌داشت.
مجموعه جیبی حاضر حاوی شش داستان کوتاه است که حلقه سرخ یکی از آنهاست.
دیگر داستان‌های کتاب عبارت‌اند از: عمارت ویستریا؛ نقشه‌های بروس ـ پارتینگن؛ پای شیطان؛ ناپدید شدن لیدی فرانسیس کارفکس؛ و کارآگاه محتضر."

منبع: ... دیدن ادامه » http://vista.ir/
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آزادی یعنی هوا! مهم نیست که بشناسی اش,مهم این است که در آن نفس بکشی.به غریقی که تازه از آب درش آورده اند نمی گویند که این هوا چند درصدش اکسیژن است چند درصدش نیروژن, می زنند توی سینه اش ,یعنی نفس بکش! این را به آنهایی می گویم که خیال می کنند با سخن رانی شان باید به ما آگاهی بدهند. آزادی بدیهی است , تعریف نمی خواهد...

متن کتاب-صفحه 442
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب دگرگونی و تحول روح جدیدترین اثر باربارا دی آنجلیس به طور علمى و عملى ثابت مى‌کند که ما انسان‌ها موجوداتی ارتعاشى هستیم و اینکه چگونه مى‌توانیم با علم به این موضوع زندگى خود را تغییر دهیم و به معناى واقعى زندگى کنیم.
این کتاب چهار بخش دارد:
بخش یک: درهای‌ورودی به هشیاری؛
... دیدن ادامه » بخش دو:‌فن‌آوری دگرگونی‌و تحول؛‌
بخش سه: دگرگونی‌های‌ روح برای‌معنویت عملی؛
بخش چهار:‌ با دگرگونی‌های‌روحتان زندگی‌کنید.

منبع: http://www.alborzpublication.com/
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آنیس مارتن ـ لوگان از نویسنده‌های نسل نوی فرانسه است که در مدتی کوتاه توانسته به یکی از پرخواننده‌ترین‌ها تبدیل شود. رمان «آدم‌های خوشبخت کتاب می‌خوانند و قهوه می‌نوشند» تاکنون بیش از ۳۰۰ هزار نسخه در فرانسه به فروش رفته و به زبان‌های مختلفی نیز ترجمه شده است. علاوه بر این هالیوود حق اقتباس سینمایی آن را خریداری کرده و به زودی فیلم سینمایی آن نیز ساخته خواهد شد.

از آنیس مارتن ـ لوگان تاکنون کتابی در ایران ترجمه نشده است. او تاکنون چهار رمان منتشر کرده که «آدم‌های خوشبخت کتاب می‌خوانند و قهوه می‌نوشند» اوّلین آنهاست.

از ... دیدن ادامه » ابوالفضل الله‌دادی مترجم این کتاب نیز پیش از این «معماری خلأ در آثار ژان ژنه» توسط نشر نی و کتاب «برای این لحظه متشکرم» توسط نشر به‌نگار منتشر شده است.
ایرج پوراردشیر این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان «آدم‌های خوشبخت کتاب می‌خوانند و قهوه می‌نوشند» از زبان زنی پاریسی به نام دایان روایت می‌شود که براثر حادثه‌ای، شوهر و دخترش را از دست می‌دهد. همین مسئله زندگی دایان را از روند عادی خارج و او را به زنی گوشه‌نشین و تلخ تبدیل کرده است. او برای اینکه از دست نزدیکانش که مدام برایش دلسوزی می‌کنند فرار کند، تصمیم می‌گیرد به شهری در ایرلند برود. همین سفر زندگی او را کاملاً دگرگون می‌کند.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

در ... دیدن ادامه » اتاق کار کالین نشسته بودم، اطلسی جلوی چشم‌هایم باز بود و نقشه‌ی ایرلند را از نظر می‌گذراندم. چطور گورم را زیر آسمان خدا انتخاب کنم؟ کجا می‌توانست آرامش و آسودگی لازم را برایم به همراه داشته باشد تا بتوانم با کالین و کلارا تنها باشم؟ هیچ شناختی از این کشور نداشتم و نمی‌توانستم نقطه‌ سقوط را انتخاب کنم؛ بنابراین، چشم‌هایم را بستم و انگشتم را برحسب اتفاق روی نقشه گذاشتم. یکی از چشم‌هایم را باز کردم و سرم را جلو بردم. قبل از این‌که انگشتم را برای دیدن نام جایی که انتخاب کرده بودم بردارم، چشم دیگرم را هم باز کردم. دست سرنوشت کوچک‌ترین آبادی ممکن را برایم انتخاب کرده بود؛ آنقدر که نام آن به‌سختی روی نقشه قابل خواندن بود. مولرانی. من به مولرانی کوچ می‌کردم.

منبع:http://www.mehrnews.com
سهیل میراحمد این را خواند
عطا افشین منش ، سعید زمانی و parisa zendebudi این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
قسمت های زیبایی از کتاب:
همه چیز به هم پیوسته است:دنیا دور خورشید می چرخد,هر چیز باز می گردد و هر عمل,هر چند کوچک,هزاران پیامد دارد.
ژان به من یاد دادبرای رویا هایم ارزش قائل شوم.به من می گفت آنها مثل امواج هستند,امواجی که می توانند کالاهای آب آورده عجیبی با خود بیاورند.گرداب های غریبی از اعماق برای کسانی که توانایی خواندن دارند.من باید از رویاهایم استفاده کنم,نه این که از آنها بترسم.فقط ابلهان از آگاهی می ترسند.


ما ... دیدن ادامه » یک وابستگی طبیعی داریم.من و تو..مثل هوا و آتش,سوختن طبیعت ما است.تو نمی تونی عنصری رو که باهاش زاده شدی عوض کنی.برای همینه که هچوقت جاده رو رها نمیکنیم..اله عزیزم,همونطور که آتش نمی تونه نسوختن رو انتخاب کنه,پرنده هم نمی تونه آسمان رو ترک کنه
مهدی نیازی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان در قرن هفدهم میلادی فرانسه در اوج تعصبات مذهبی و محاکمه و مجازات جادوگران اتفاق می افتد.

ژولیت, زمانی رقصنده و بندباز, همراه با دخترش فلور به صومعه ای دور افتاده پناه میبرد و تحت سرپرستی مادر روحانی مهربان آنجا خودش را به عنوان خواهر آگوست از نو خلق میکند.

اما ... دیدن ادامه » با ورود رئیس جدید صومعه زندگی ژولیت متلاطم میشود. زیرا مادر روحانی جدید, ایزابل است. دختری یازده ساله از خانواده ای فاسد و اشرافی. و بدتر از آن, شبحی از زندگی گذشته ژولیت را با خود آورده است. مردی در لباس مبدل کشیشی که ژولیت برای وحشت از او دلایل کافی دارد.
ایرج پوراردشیر این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جین وبستر را همه با شاهکار جهانی‌اش«بابا لنگ دراز» می‌شناسند، اما او کتاب‌های درخشان دیگری هم دارد. رازمزرعه چهارآبگیر درامی جنایی در مورد مزرعه ای است که گفته می شود در آن «روح» وجود دارد. ماجرای کتاب در مورد وکیل دعاوی است که به توصیۀ پزشکش برای فرار از فشار عصبی و شلوغی نیویورک به مزرعۀ اقوامش می رود. در مدتی که او آنجاست صاحب مزرعه کشته می شود و از این جای داستان، خواننده با جین وبستر همراه می شود تا بفهمد قاتل صاحب مزرعه کیست و این قتل چه ارتباطی با وجود ارواح مزرعه دارد.

این کتاب با زبان شخص اول از زبان وکیل روایت شده است و نثری ساده و در عین حال پرکشش دارد. خواننده ابتدا به پسر مزرعه دار مظنون می شود و در ادامه مظنون های دیگری پدید می آیند، تا خواننده با گزینه های متعدد برای حل این معما رو به رو شود.

در ... دیدن ادامه » قسمتی از این کتاب می خوانیم:«در چند روز بعد فقط پژواک های خفیفی از هیجان و پچ پچ به گوشمان خورد. اما من فکر می کنم ماجرای این روح هم در گذشته هم در آن زمان موضوع اصلی میان سیاه ها بود. البته نه فقط در مزرعه چهار آبگیر بلکه در میان مزرعه های اطراف هم وضع به همین منوال بود.»
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کیسی می دانست اغلب مردم او را یکی از خوش شانس ترین زنان می دانستند به قول جنین که بارها گفته بود او زیبایی, ثروت,موفقیت,شوهر خوب و ده ها چیز دیگر را با هم داشت.
تا یک بعد از ظهر گرم در ماه مارچ که ناگهان خوش شانسی های او به پایان رسیدند. طلا تبدیل یه کاه شد و آسمان آبی به سیاهی مطلق...
متن کتاب- ص 164
سعید زمانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان این رمان، روایتی است از زندگی معلمی که در وسط کلاس درس، مدرسه را ترک می‌کند و تصمیم می‌گیرد به لیسبون برود تا رد پای یک نویسنده اسرارآمیز را پیدا کند. به تدریج عمیق‌تر غرق یادداشت‌ها و واکنش‌های نویسنده می‌شود؛ یادداشت‌هایی که درباره تجربیات اساسی و عمیق زندگی هستند. به علاوه با افراد بیشتری ملاقات می‌کند که به شدت تحت‌‌تأثیر آن فرد خارق‌العاده قرار داشته‌اند؛ افرادی که گاه به چشم یک پزشک، شاعر یا مبارز جنبش مقاومت علیه دیکتاتور به او می‌نگریسته‌اند.

به طور کلی برخورد منتقدین با قطار شبانه لیسبون، بسیار مثبت بود. مثلا اوتو آبومر در نقدی که در روزنامه دی سایت درباره این رمان نوشت، آن را یک سفر خارق‌العاده به درون خواند و اذعان کرد: پاسکال مرسیه یک کتاب اثر گذارنده نوشته است. یک داستان جنایی درباره خودآگاه آدمی در یک پرتگاه‌ و یا کلودیا وویت در اشپیگل نوشت: نوشته‌های خیالی پرادو (نویسنده عجیبی که شخصیت داستان به دنبال اوست)، یک کتاب دوم است که در این رمان جا داده شده. آدم در مقام خواننده، در سه سطح در حرکت است و هیجان‌زده گریگوریوس(شخصیت اصلی رمان) را دنبال می‌کند که در حال کنار هم گذاشتن پازل زندگی عجیب پرادو با کمک تعریف‌های افراد دیگر است. در عین حال خواننده با افکار خود پرادو هم آشنا می‌شود. بعد تغییر محتاطانه گریگوریوس، از یک معلم مسئول به یک فرد کنجکاو را تجربه می‌کند.

منبع: ... دیدن ادامه » http://www.parsine.com
مجتبی علی پور این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ آغاز:16/1/95
کلید را توی قفل کتابی کرکره می‌چرخانم. چند نفر پشت سرم منتظر ایستاده‌اند مغازه باز شود. کرکره را بالا می‌دهم و می‌روم تو. آدم‌ها یکی‌یکی وارد می‌شوند. روی صندلی چرخ‌دار پشت پیشخوان می‌نشینم و مشتری‌ها را می‌شمارم. همه به قفسه‌های کتاب نگاه می‌کنند و هیچ‌کس از مغازه بیرون نمی‌رود. بیست و هشتمین نفر ... دیدن ادامه » که می‌آید، مغازه پر می‌شود. اما بیست و نه و سی با فشار خودشان را جا می‌کنند.
سعید زمانی و مجید حاج حسینی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ آغاز:14/1/95
قرار دادن وسایل و لوازم بچه هایمان که در سنین سه تا نه سال هستند در اتومبیل کار چندان ساده ای نبود.ولی بنا به برنامه همیشگی در یکی از روزهای تعطیلات تابستانی همگی برای سفر آماده شدیم.آن سال هم مثل سال های قبل برنامه ی مسافرتی ما در کنار دریاچه میشیگان تمام شده بود و باید دوباره وسایل را جمع آوری کرده و به منزل ... دیدن ادامه » بر می گشتیم.
مهنّا حسین زاده این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ آغاز:12/1/95
شرلوک هلمز گفت:
-آنفلولانزا ... دیدن ادامه » واقعا چیز مزخرفیه! ولی حدست درسته.به کمک همسرت,حال اون بچه زود خوب می شه.
در جوابش گفتم:
-امیدوارم همین طور باشه.
بعد حرفم را قطع کردم و با چشم هایی که از حدقه درآمده,به او خیره شدم.فنجان چای را که تا جلو لب هایم بالا برده بودم,چنان محکم روی میز گذاشتم که کم مانده بود واژگون شود.با تعجب گفتم:
-ولی به خاطر خدا هلمز! دقیقا مثل اینکه فکرم رو خوندی! مطمئنم حتی یک کلمه درباره ی بچه یا مریضیش حرف نزدم.میدونی که زنم خونه نیست,از اومدنم به اینجا کاملا معلومه.ولی هنوز دلیل غیبتش رو نگفتم و مطمئنم نمی تونستی اینو از رفتارم بفهمی.
سعید زمانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ آغاز:10/1/95
گفتم: من فکر میکنم که...
شرلوک هلمز ... دیدن ادامه » از روی بی حوصلگی گفت:
-من این کار را می کنم.
من معتقدم که یکی از بردبارترین ابناء بشر هستم,ولی اذعان می کنم که از این مداخله ی تمسخرآمیز ناراحت شدم و با لحنی جدی گفتم:
-واقعا که بعضی وقتها کمی بدقلق می شوی.
سید محمدرضا مهدوی و مریم صالحی این را خواندند
مهنّا حسین زاده و سعید زمانی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ آغاز:10/1/95
گفتم: من فکر میکنم که...
شرلوک ... دیدن ادامه » هلمز از روی بی حوصلگی گفت:
-من این کار را می کنم.
من معتقدم که یکی از بردبارترین ابناء بشر هستم,ولی اذعان می کنم که از این مداخله ی تمسخرآمیز ناراحت شدم و با لحنی جدی گفتم:
-واقعا که بعضی وقتها کمی بدقلق می شوی.
ایرج پوراردشیر این را خواند
مهنّا حسین زاده و سعید زمانی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ آغاز:9/1/95
من و شرلوک هلمز دو طرف بخاری دیواری در اتاق کرایه ای او در خیابان بیکر نشسته بودیم که او گفت:
-دوست عزیز,زندگی بسیار عجیبتر از تمام چیزهایی است که ذهن انسان می تواند ابداع کند.ما جرئت نمی کنیم چیزهایی را که در واقع صرفا مسائلی پیش پا افتاده اند باور کنیم.اگر می توانستیم دست در دست هم از آن پنجره به بیرون پرواز ... دیدن ادامه » کنیم,بالای این شهر بزرگ بچرخیم,به آرامی سقفها را برداریم و دزدانه به چیزهای عجیبی که اتفاق می افتد نگاه کنیم-به حوادث عجیب,توطئه ها,سوء تفاهمها,رشته های شگفت انگیز ماجرا که طی نسل ها روی می دهد و به نتایج بسیار عجیبی منتهی می شود-همه داستانها با قواعد و نتایج پیش بینی شده شان به غایت بی مزه و بی فایده از آب در می آمدند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ آغاز:9/1/95
شرلوک هلمز بطری اش را از کنج پیش بخاری برداشت و سرنگ تزریق زیر جلدی اش را از جلد تیماج تر و تمیز آن بیرون آورد.با انگشتان لزران بلند و سفید خود سوزن نازک را میزان کرد و آستین چپش را بالا زد.نگاهش اندیشناک لختی روی ساعد عضلانی و مچ درنگ کرد که از تعداد زیادی اثر تزریق سرتاسر سوراخ سوراخ و مجروح بود.عاقبت نوک تیز ... دیدن ادامه » سوزن را در دستش فرو کرد,پیستون کوچک را رو به پایین فشار داد و بار دیگر در مبل مخملی فرو رفت و از سر رضایت آه بلندی برآورد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ آغاز:7/1/95
شال گردن را خوب دور سر و صورت و گردن می پیچم و تا روی دهان بالا می دهم تا ریه هایم آرام بگیرند.فریبا چند قدم مانده به من, کنار تندیس مادر که گرد و چاق, کودک سنگی اش را به آغوش کشیده می ایستد و دست ها را روی زانو می گذارد و سرش را به طرف پایین خم میکند و نفس نفس می زند. میگوید چه تیز شدی لادن!
ماهی و مهری نفس زنان سر ... دیدن ادامه » می رسند.عرق تنم یکهو سرد می شود و ریز می لرزم.دست ها را در جیب پالتو می برم.
مریم صالحی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 7