دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
اینو موجود کنین لطفا
یونس یوسفی این را دوست دارد
کاربر گرامی سرکار خانم زهرا غیب غلامی
باسلام و احترام

خواهشمند است برای اطلاع از موجودی کالاهایی که هم اکنون در سایت شهرکتاب آنلاین موجود نیست در صفحه همان کالا گزینه اطلاع از موجودی را کلیک نمائید تا موجودی به شما اطلاع داده شود.

با سپاس از همراهی ... دیدن ادامه » شما
شهرکتاب آنلاین
88171983 –021 , 09104945937
۱۰ تير ۱۳۹۵
سلام بنده این بازی و بازی علا الدین و مهمانها را می خواهم
۱۶ فروردين ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب

کتاب: قصه های امیرعلی 3

تاریخ ... دیدن ادامه » شروع: 94/12/26

عده ای بر این عقیده اند که باید فقط ماشین «صفر» خرید و دلیل می آورند که چون معلوم نیست صاحب قبلی آن خودرو چه بر سر مرکبش آورده، احتمالا «مورد معامله» رو به احتضار و اسقاط است که قصد فروشش را دارد.
سعید زمانی این را خواند
فاطمه نوروزی و سپیده شوهانی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب

کتاب: کشتی پهلو گرفته

تاریخ ... دیدن ادامه » شروع: 94/12/23


روزگار غریبی است دخترم! دنیا از آن غریب تر!
این چه دنیایی است که دختر رسول خدا را در خویش تاب نمی آورد؟
این چه روزگاری است که «راز آفرینش زن» را در خود تحمل نمی کند؟
این چه عالمی است که دردانه ی خدا را از خویش می راند؟
روزگار غریبی است دخترم. دنیا از آن غریب تر.
آنجا جای تو نیست، دنیا هرگز جای تو نبوده است. بیا دخترم، بیا، تو از آغاز هم دنیایی نبودی. تو از بهشت آمده بودی، تو از بهشت آمده بودی...

آن روزها که مرا در حرا با خدا خلوتی دوست داشتنی بود، جبرئیل؛ این قاصد میان عاشق و معشوق، این رابط میان عابد و معبود، این ملک خوب و پاک و صمیمی، این امین رازهای من و پیام های خداوند، پیام آورد که معبود، چهل شبانه روز تو را می خواند، یک خلوت مدام چهل روزه از تو می طلبد...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب

کتاب: قصه های امیرعلی 2

تاریخ ... دیدن ادامه » شروع: 94/12/19

با فرا رسیدن زمستان و تجلی نمادهای منحصر به فردش همچون بارش تگرگ و برف، برخی ورزش های منسوب به این فصل هم رواج می یابد! بی شک مشهورترین و پرطرفدارترین آنها اسکی است که به رغم پرهزینه بودنش متقاضیان فراوانی دارد! لابد با من موافقید که برخی از عزیزان فعال در این رشته ورزشی گویا آن را فقط به سبب ژست مقبول و حواشی جذابش انتخاب کرده اند و از این رو، پس از سال ها پرداختن به اسکی در همان سطح ابتدایی باقی مانده اند. والا نمی بایست ملی پوشان این رشته -که ضمن در نظر گرفتن فضای ورزشی بسیار محدودش در کشور علاقه مندانی شاید بیش از کشتی و والیبال دارد- اعضای یکی دو خانواده باشند و بس، و بدین ترتیب در لیست نفرات اعزامی به مسابقات معتبر و نیمه معتبر، شبیه تابلوی سردر سوهان فروشی ها عبارت «وپسران» درج شود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب

کتاب: قصه های امیرعلی 1

تاریخ ... دیدن ادامه » شروع: 94/12/16


یک صبح گرم شهریور با صدای جیغ های ممتد شادی مادرم از خواب پریدم که: «مبارکه! مهندسی برق، امیرعلی! مادر مبارکه !»
حقیر دیشب تا دیروقت، مبهوت شعبده بازی جناب «ژاوی» و دوستان محترمشان بودم و ناامید از قیاس افسوس برانگیز حضرات با نمونه های وطنی و نیز به دنبال جوابی قانع کننده برای جناب گزارشگر که ساعت دو و نیم شب، یک ریز با فریاد از فرد نامعلومی میپرسید: «چه میکنه این داوید ویا؟!»
همسن و سال های بنده خوب می دانند که اگر خدازده بدبختی سر مراسم اعلام نتایج کنکور خواب بماند، تا قیام قیامت متهم به بی خیالی است و ولنگاری، و در معرض سرکوفت ابدی که والدین محترم در بی ربط ترین لحظه های زندگی به او خواهند زد.
#هزارکتاب

کتاب: دنیای سوفی

تاریخ ... دیدن ادامه » شروع: 94/12/5

سوفی آموندسن از مدرسه به خانه بر می گشت. نیمه اول راه را با یورون بود. راجع به آدم مصنوعی حرف می زدند. یورون معتقد بود مغز آدم مثل یک رایانه پیچیده است. سوفی اطمینان نداشت که کاملا با او هم عقیده باشد. به هر حال انسان باید چیزی بیشتر از ماشین باشد. نزدیک فروشگاه بزرگ از هم جدا شدند و هرکدام به راه خودشان رفتند. سوفی ته محله ی خانه های ویلایی زندگی می کرد و راه خانه شان تا مدرسه تقریبا دو برابر راه یورون بود. خانه آنها انگار آخر دنیا بود، چون پشت حیاطشان خانه دیگری نبود. از آنجا یک جنگل بزرگ شروع می شد. به خیایان کلوا پیچید. ته خیابان پیچ تندی داشت که معروف بود به «پیچ ناخدا». تقریبا بجز شنبه ها و یکشنبه ها آدمهای دیگری به آن خیابان نمی آمدند.
Emile آژار این را خواند
روژیتا احمدی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب

کتاب: هزار خورشید تابان

تاریخ ... دیدن ادامه » شروع: 94/11/29

مریم پنج ساله بود که اولین بار کلمه حرامی را شنید.
پنجشنبه روزی بود. حتماً همین روز بود، چون مریم یادش می آمد که مثل هر پنجشنبه آرام و قرار نداشت و حواسش پرت بود. آخر پنجشنبه ها جلیل به کلبه می آمد. مریم برای وقت گذرانی تا لحظه دیدار او از میان علف هایی که در محوطه باز تا زانویش می رسید و موج می زد گذشت، یک صندلی را زیر پا گذاشت و سرویس چای خوری چینی مادرش را پایین آورد. این سرویس چای خوری تنها یادگاری ننه، مادر مریم، بود که از مادر خود به ارث برده بود. ننه در دو سالگی مادرش را از دست داده بود. او هر تکه از این چینی سفید آبی را با آن برآمدگی های منحنی ظرف، با آن مهره ها و گل های داوودی نقاشی شده و اژدهای روی جاشکری که برای دفع شر کشیده بودند با دفت نگهداری می کرد.
Emile آژار ، مشتاق حسین ، یوسف نیک نژاد و هادی صمدپور این را خواندند
رضا صادقی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب

کتاب: مجموعه اشعار خسرو گلسرخی

تاریخ ... دیدن ادامه » شروع: 94/11/25


تا آفتابی دیگر


رهروان خسته را احساس خواهم داد

ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت

نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت

لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد

سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد

چشم ها را باز خواهم کرد..


خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد

دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند

نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت

گوش ها را باز خواهم کرد.


آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت.

لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد

سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب

کتاب: لذتی که حرفش بود (پیمان هوشمندزاده)

تاریخ ... دیدن ادامه » شروع: 94/11/22

تاریخ پایان: 94/11/24


بالاخره راه افتادیم سمت استودیو. از ساختمانی بیرون آمدیم و وارد ساختمان بزرگ تری شدیم. از پله ها پایین رفتیم و افتادیم توی راهرو باریکی. همین طور راهرو به راهرو جلو می رفتیم. مادرم کنارم بود. یک دست لباس نو تنم کرده بود. هنوز مدرسه نمی رفتم. سی ‌‌و هفت یا هشت سال پیش، به ‌‌گمانم پنج ساله بودم. از دو تا در سنگین رد شدیم و به فضای وسیعی رسیدیم که دکور را چیده بودند، یک دکور رنگارنگ خوشحال. ده دوازده تا بازیگر که هر کدام نقش یک حیوانی را بازی می کردند آن وسط می چرخیدند و با‌هم حرف می زدند. چندتایی تمرین می کردند. با پارتی بازی مادرم نقش اصلی را که تنها آدم آن جمع به حساب می آمد داده بودند به من بخت برگشته. یک نمایش عروسکی بود مربوط به برنامه کودک.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید