دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
لوکلزیو نویسنده ی مورد علاقه ی منه و روحیات و علایقش خیلی برام آشناست. داستان دیه‌گو و فریدا هم که به تنهایی جذاب و پر کششه ، اما امان از ترجمه ی این کتاب!!!! تموم کردن یک صفحه یا حتی یک پاراگراف انقدر طاقت فرساست که انگار داری چند تن آهن رو بلند می کنی!!!
متاسفم که ترکیب نویسنده ی با ارزش و عزیزم با فریدای دوست داشتنی و محبوبم ، در ایران ... دیدن ادامه » اینطور فاجعه معرفی شده...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شهرکتاب آنلاین عزیز
ممنون میشم اگه امکان خرید کتاب (سی‌ بل / فلورا ریتا شرایبر/ انتشارات نغمه) رو فراهم کنید.
کاربر گرامی سرکار خانم ساناز شفیع پور
باسلام و احترام

کتاب موردنظر شما هم اکنون در سایت شهر کتاب آنلاین موجود است.

http://shahreketabonline.com/products/1/165967
با سپاس از همراهی شما
شهرکتاب آنلاین

۱۱ آذر ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب "راهنمای کهکشان برای اتواستاپ‌ زن ها"۹۵/۱/۱

اون سر دنیا، توی یه بخش ملال آور و کشف نشده ی یکی از نواحی بی اهمیت و از مدافتاده بازوی غربی کهکشان، خورشید زرد و کوچکی می درخشه که هیچ کس براش تره هم خرد نمی کنه. دور این خورشید و به فاصله ی نود و هشت میلیون مایلیِ اون، یه سیاره کوچک و بی اهمیت می چرخه. ساکنان این سیاره‌ی سبز و آبی رنگ، که جدشون به میمون ها می رسه، اون قدر عقب مونده اند که فکر می کنند با اختراع ساعت دیجیتال فیل هوا کردند.

مشکل ... دیدن ادامه » این سیاره اینه، یا بهتر بگیم این بود، که اغلب ساکنانش بیشتر وقت‌ها ناراضی بودند و احساس خوشبختی نمی کردند. برای حل این مشکل طرح های متفاوتی مطرح و اجرا شدند که بهترینشون طرح مبادله و دست به دست شدن کاغذهای رنگی بود که چند تا عدد روشون چاپ شده بود. این راه حل صد البته بی فایده و بی اثر بود چون اگه درست نگاه کنیم کاغذهای کوچک رنگارنگ هیچ مشکلی نداشتند. مشکل، مشکلِ خود ساکنان سیاره بود....
مشتاق حسین و Emile آژار این را خواندند
علیرضا صفرخانی و قاریاقدی یُلمه این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب "توتوچان دخترکی آن سوی پنجره"‌۹۴/۱۲/۱۳

پیشگفتار

از ... دیدن ادامه » مدت ها پیش‌ آرزو داشتم درباره مدرسه ای که توموئه نامیده می شد و سوزاکو کوبایاشی، مدیر این مدرسه، چیزی بنویسم. هیچ یک از ماجراهایی که در این کتاب می خوانید زاده ی ذهن من نیست. همه ی آن ها واقعا رخ داده اند و خدا را شکر که اقبال به خاطر آوردن تعدادی از آن ها را داشته ام. علاوه بر میل به نوشتن، مشتاق بودم پیمانی را که شکسته بودم جبران کنم. همان گونه که در یکی از قسمت های‌ کتاب شرح داده ام، در کودکی ، به آقای کوبایاشی قول حتمی دادم که وقتی بزرگ شدم در مدرسه توموئه تدریس کنم؛ اما این قولی بود که موفق به عمل به آن نشدم. به‌جای آن‌ تلاش کرده ام تا حد ممکن، به تعداد بیشتری از مردم نشان دهم که آقای کوبایاشی چگونه آدمی‌ بود؛ چه عشق عمیقی به کودکان در سینه داشت ، و چگونه آن ها را تربیت می کرد و آموزش می داد.
سید محمدرضا مهدوی و زهرا غیب غلامی این را خواندند
بهنام قاسمی و مجید حاج حسینی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب "احتمالا گم شده ام" ۹۴/۱۲/۱۵

صدای زنگ تلفن ترتیب مغزم را می دهد. دستم را بی خودی طرفش دراز می‌کنم تا قبل از این که مغزم روی‌‌ تخت ولو شود، صداش را کم کنم...می رود‌ روی‌پیغام گیر... کیوان است. می‌خواهد بداند خانه هستم یا نه. جواب نمی دهم...
سرم را که از روی بالش بلند می کنم، تازه می فهمم چه قدر سنگین است. از لا به لای‌ بخار ... دیدن ادامه » توی‌ سرم به ساعت روی میز نگاه می کنم. ساعت ده است یا یازده یا دوازده؟ چه اهمیتی دارد؟ سعی می کنم دیشب را به خاطر بیاورم. جاش سامیار به خاطرم می آید و این که اهمیت دارد ساعت ده است یا یازده یا دوازده و اصلا اگر صبح زود بیدار شده باشد تا حالا چه کار کرده و حالا دارد چه کار می کند...
زهرا غیب غلامی این را خواند
مجید حاج حسینی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب "خاطرات سیلویا پلات" ۹۴/۱۲/۸

ژوئیه ۱۹۵۰
شاید ... دیدن ادامه » هیچ‌وقت خوشحال و خوشبخت نباشم، اما امشب راضی ام. چیزی بیش از یک خانه ی خالی، خستگی مفرط و مبهم پس از یک روز تمام چیدن توت فرنگی زیر آفتاب، یک لیوان شیر خنک و شیرین و ظرف نیمه گود از قره‌قاطی که در خامه خوابانده شده باشد [ نمی خواهم] . حالا می فهمم که مردم چطور می توانند بدون کتاب و دانشگاه زندگی کنند. وقتی آدم در پایان روز تا این حد خسته است باید بخوابد، چون صبح روز بعد کلی توت فرنگی دیگر آماده ی چیدن است. به همین ترتیب آدم به زندگی خودش روی زمین ادامه می دهد.
وقت‌هایی مثل حالا اگر چیزی بیشتر از همین که دارم بخواهم احمقی بیش نیستم...
آرش کاویانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب "تاریخچه ای عمومی از بی عدالتی و شرارت" ۹۴/۱۲/۵


در سال ۱۵۱۷، برادر بارتولومه دولاس کاساس، که خیلی دلش برای سرخپوستانی که با جان کندن در جهنمِ کار اجباری در معادن طلای آنتیل تکیده و فرسوده میشدند، می سوخت، به امپراطور شارل پنجم پیشنهاد کرد که سیاهپوستان به جزایر کاراییب آورده شوند تا [ به جای سرخپوستان] در جهنم کار اجباری ... دیدن ادامه » در معادن آنتیل ، تکیده و فرسوده شوند. ما به آن گونه ی عجیب از گونه های مورد مطالعه ی علمای انسان دوست، چیزهای بی شماری مدیونیم: آهنگ های بلوز ویلیام کریستوفر هندی؛موفقیت پدرو فیگاری، «وکیل مدافع و نقاش» اروگوئه ای در پاریس؛نثر زیبای برده ی فراری از یک اروگوئه ای دیگر: ویسنته روسی؛ قد و قامت اسطوره ای ابراهام لینکلن؛ نیم میلیون نفر کشته ی جنگهای انفصال.....
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب "ماهی طلا" ۹۴/۱۲/۱

دختربچه ای شش یا هفت ساله بودم که مرا دزدیدند. به راستی چیز زیادی یادم نمی آید، چون خیلی کوچک بودم و گذشت روزها خاطره اش را کمرنگ کرده. بیشتر مثل خواب است. مثل کابوسی دوردست و هولناک، که بعضی شب ها برمی گردد تا حتی روزم را آشفته کند. جاده ای سفید از نور خورشید، خاک آلود و خلوت، آسمان آبی، جیغ دلخراش پرنده ... دیدن ادامه » ای سیاه و بلافاصله دست های مردی که مرا توی کیسه می اندازد و من احساس خفقان می کنم. بعد هم زنی به اسم لاله اسما مرا می خرد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب "سوزان سانتاگ در جدال با مرگ" ۹۴/۱۱/۲۱

هیچ چیز از ذهنم دور نشده است. خیال می کردم در پایان سفری طولانی به خانه ام در نیویورک بر می گردم. در عوض، در آغاز سفری بودم که با مرگ مادرم پایان می یافت...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب "کاناپه قرمز" ۹۴/۱۱/۲۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آه
تو یک کپی هستی
از تمام شکلاتهایی که خورده ام!
محمدرضا کشاورزی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان بیست کلمه ای :
هنوز در فروشگاه، باید حواسم را خیلی جمع کنم تا خوراکی هایی که فقط تو دوست داشتی را بر ندارم و صندوق دار را به زحمت نیاندازم...
۰۵ شهريور ۱۳۹۴
میلاد مسکینی ، پریسا آهنین و نیلوفر مالک این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید