دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
#هزارکتاب

تاریخ شروع: 21 فروردین 1395

انگار ... دیدن ادامه » عفریت مرگ با دندان‌های تیز بیرون زده‌اش تصمیم گرفته بود برای یک روز ذاسش را کنار بگذارد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب

تاریخ شروع: 28 فروردین 1395

روزهای ... دیدن ادامه » تابستان دوباره برمی‌گردند، ولی هیچ‌وقت گرما به سنگینی گرمای آن سه‌شنبه و خیابانها به خلوتی خیابان‌های میلان نمی‌شود. فردای 15 اوت بود. چمدانم توی انبار امانات گذاشتم. از ایستگاه که بیرون رفتم، لحظه‌ای دودل ماندم؛ زیر آن آفتاب سوزان نمی‌شد توی شهر قدم زد. پنج بعد از ظهر. چهار ساعت انتظار.
مهدی نیازی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب

تاریخ شروع: 27 فروردین 1395

آن ... دیدن ادامه » سال اسپاگتی می‌پختم تا زندگی کنم و زندگی می‌کردم تا اسپاگتی بپزم. بخاری که از قابلمه برمی‌خاست، مایه‌ی مباهات من بود و سس گوجه فرنگی که داخل تابه قل قل می‌زد، مایه‌ی امید زندگی‌ام.

از داستان سال اسپاگتی
حدیث مرادزاده این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب

تاریخ شروع 18 فروردین

... دیدن ادامه » روز بعد از کریسمس روز بسیار سرذی بود ولی اشعه‌های طلایی خورشید در آن روز سرد درختان را غرق در شادی و جنب و جوش کرده بود. به قدری برایم عجیب بود که احساس کردم می‌تواند روزی برای ملاقاتم با سیستم بیست و دو باشد ولی هیچ اتفاق خاصی برای تایید احساسم رخ نداد. کل روز کریسمس در کنار خانواده سپری شد، کمک به بچه‌ها برای آماده کردن اسباب بازی‌هایشان برایم جذاب بود.

پ.ن: از متن کتاب
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب

تاریخ شروع: 13 فروردین 1395

سانین ... دیدن ادامه » مدتی در اتاق راه رفت، بعد پشت میز نشست، ورق کاغذی برداشت، چند سطری نوشت و فوری روی نوشته خط کشید و آن را سیاه کرد... به یاد قامت زیبای جما در چارچوب پنجره‌ی تاریک افتاد که چگونه در روشنایی ستارگان نمایان و برجسته بود.

پ.ن: متن پست جلد
مشتاق حسین این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب
تاریخ شروع: 5 فروردین 1395

این خاطرات نه داستان قهرمان‌بازی است و نه روایتی بدبینانه، یا لااقل نمی‌خواهم چنین باشد. ماجرا، ماجرای دو زندگی است که روزها و ماه‌ها با هم سفر کردند و امیدها و رویاهای مشترک داشتند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب

تاریخ شروع: 3 فروردین 1395

کلید ... دیدن ادامه » را توی قفل کتابی مغازه می‌چرخانم. چند نفر پشت سرم منتظر ایستاده‌اند مغازه باز شود. کرکره را بالا می‌دهم و می‌روم تو. آدم‌ها یکی یکی وارد می‌شوند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب

تاریخ شروع: 2 فروردین 1395

بالاخره ... دیدن ادامه » راه افتادیم سمت استدیو. از ساختمانی بیرون آمدیم و وارد ساختمان بزرگتری شدیم. از پله‌ها پایین رفتیم و افتادیم توی راهرو باریکی. همینطور راهرو به راهرو جلو می‌رفتیم.
فاطمه نوروزی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب

تاریخ شروع: 28 اسفند 1394

شاید ... دیدن ادامه » با خودتان بگویید که می‍شد زودتر تصمیمش را بگیرد، و آنقدر مرد باشد که دیگران را از این تصمیم باخبر کند. اما آلن کارلسن هرگز اهل تاملات طولانی نبود.
برای همین هنوز دذست این فکر ر مغز پیرمرد جاگیر نشده بود که پنجره‌ی اتاقش در طبقه همکف خانه‌ی سالمندان در شهر مالمشوپینگ را باز کرد و قدم به بیرون گذاشت - به باغچه.
یوسف نیک نژاد و مشتاق حسین این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب

تاریخ شروع: 21 اسفند 1394

انگشت ... دیدن ادامه » اشاره‌ام می‌پرد. جمعش می‌کنم توی مشت.می‌آید و می‌نشیند کنارم. دست روی بازوم می‌گذارد. سرد است. می‌گوید چایم یخ کرده. فنجان را هل می‌دهد سمتمن. نگاه از فنجان می‌کشاند روی صورتم. «خانم اجازه» تا نوک زبانم می‌آید.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب

تاریخ شروع: 22 اسفند 1394

حقیقت ... دیدن ادامه » آنکه داستان «اولیس» لابه‌لای اساطیر یونان، تاریخ و جغرافیا و افسانه‌های ایرلند، مناسک مسیحیت، انواع گوناگون سبک‌های ادبی،سیلان خودآگاهی و تک‌گوئی درونی، اشارات ادبی و فلسفی و حتی علمی، پاره‌هایی از زندگی جویس و خانواده جویس، زندگی روزمره‌ی دابلینی‌ها، تکه‌هایی از ترانه‌ها و اپراهایی که خواندن آنها رواج داشته و اشاره به بیش از هزار شخصیت که هرکدام نمونه‌ای از صاحبان مشاغل و حرفه‌های گوناگون هستند، پراکنده و پنهان شده است.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انعکاس شبانه کتابخانه ام در شهر.

ستایش ایجادی
۲۸ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چیزی شبیه یک روز مرخصی اضافی حین خدمت، کمی مهلت، فاصله ی بین دو پرانتز، یک لحظه لطافت، چند ساعتی که از دیگران ربوده بودیم...
گریز دلپذیر| آنا گاوالدا| نشر قطره
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید