دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
وقتی کسی دستخوش چنین تغییر بزرگی می شود، به غیر از عقب ایستادن و دخالت نکردن در کارش، هیچ کاری از از دست هیچ کس برنمی آید.
۰۱ ارديبهشت ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ما همیشه از افرادی که دوستشان داریم، خوشمان نمی آید، این گزینه همیشه در اختیارمان نیست.
۰۱ ارديبهشت ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
باور کنید با تنهایی‌های خیلی متفاوت از هم، اگر کنار هم قرار بگیرید فقط عکس‌هایتان از تکی به دوتایی تبدیل می‌شود، همچنان او روی تخت دراز می‌کشد و سیگار می‌کشد و سیگار می‎‌کشد، و تنهایی شما دستتان را می‌گیرد و پرت می‌کند توی یک مهمانی
۰۶ دى ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شورش را با متر و زرع اندازه نمی گیرند.حتی یک راه چند وجبی هم می تواند راه بدون بازگشت باشد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
...اما کاپیتودرست پیش از انکه پدرش در چارچوب در ظاهر بشود،یکباره، ناغافل، لب بر لب من گذاشت و چیزی را که سرسختانه دریغ می کرد به میل خود به من داد.باز هم تکرار میکنم: وجود ما معمایی است...
رضا صادقی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پا که به سن می گذارید، انتظار کمی آرامش دارید، نه؟فکر می کنیداستحقاقش را دارید.به هر حال، من این جور فکر می کردم.ولی بعد می فهمید که زندگی پاداش شایستگی سرش نمی شود.


داستان فوق العاده زیبا و پر کشش بود.به هیچ عنوان نمیشه کتاب رو کنار گذاشت بعد از شروع کردنش..عالی بود
نرمینه محمدطاولی و نیلوفر ثانی این را خواندند
سهیل میراحمد ، رضا صادقی و Majid Abouzar این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کسانی که با خون و اشک بهای زندگی معنوی خود را پرداخته اند ، ازدواج را به عنوان یک امر تحمیلی ، یه عنوان یک مسخره ی سطحی و تو خالی نفی می کنند.
روزبه جعفری این را خواند
چهار پنج سال پیش حدود شصت هفتاد صفحه ازش خواندم و رهاش کردم تا الان هم دوباره سراغش نرفتم
۱۳ آبان ۱۳۹۶
داستان جذاب و پر کششی هست. ترجمه هم که عالیه.عجیبه که به چاپ های بالاتر نرسیده.یکی از داستان هایی خوبی بودکه خوندم.
۱۴ آبان ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آنها هیچوقت تغییر نمی کردند چون شخصیتشان خیلی زود شکل گرفته بود؛ اتفاقی که مثل یک شبه پولدار شدن باعث بی تناسبی در شخصیت می شود....آنها را تجسم می کردم که سالها بعد در رستورانی نشسته اند.میلدرد داشت ارزش غذایی چیزهایی که در منو آمده بود بررسی می کرد و هالی می خواست همه شان را بخورد.
متین جمیلی و مجتبی نوروزی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حالا نوبت کاترین بود.بعد از چند استکان احتمالا تابستان با ما می آید سفر.این آدم بزرگ ها بعد از لیوان دوم چه راحت با هم رفیق می شوند...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از متن کتاب:
زمستان 1981 اوضاعم کمی بهتر شد، وقتی خواهرم گرچن اسباب کشی کرد به طبقه بالای آپارتمانی که درش زندگی می کردم.چون چند سال ازم کوچکتر بود بهم احترام می گذاشت، حالا نه خیلی، ولی آنقدری بود که احساس نکنم یک زباله تمام عیارم.وقتی خودم را از چشم پدر و مادرم نگاه می کردم یک کرم می دیدم که لای گل و گه به طرف یک قارچ توهم زا می خزد، ولی ... دیدن ادامه » از دید خواهرم اوضاع به این بدی نبود.من از دست رفته نبودم، داشتم برای اتفاق بزرگ بعدی استراحت می کردم.
حسین توکلی و فرشته حسین پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ازمتن کتاب...

در زمان جادوگرها، اشک انسان ها خیلی خیلی با ارزش بود.اشک مثل آب دهان قورباغه چیزی کمیاب و نادر بود.این که حالا اشک به چه کارشان می آمده، من که نمی دانم.شربتی برای مهربان تر کردن؟انسان بهتری کردن؟برای کم کردن خساست در احساسات؟یا برای کمتر پشمالو بودن؟مردها همیشه به بهانه مردانگی شان، اشک های شان را حتی در بدترین لحظات ... دیدن ادامه » زندگی خود قورت می دادند.انگار که این کار واقعیت را تغییر می داد.بهر حال اشک ریختن حال انسان را بهتر می کند.مغز را می شوید و اندوه را از بین می برد.پس این فکر مضحک از کجا به ذهن مردها خطور کرده بود که چون مرد هستند نباید گریه کنند؟
بهار موسوی و parisa zendebudi این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از متن کتاب:

نسلی از زنان و مردان جوان و قوی دارید که دوست دارند جانشان را فدای چیزی کنند.تبلیغات رسانه ها باعث شده این آدام ها دائم دنبال اتومبیل و لباس هایی باشند که اصلا نیازی به آنها ندارند.چند نسل است که آدم ها شغل هایی دارند که از آن متنفرند و تنها دلیلی که ولشان نمی کنند این است که بتوانند چیزهایی بخرند که به هیچ دردشان نمی خورد. ... دیدن ادامه »
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بیایید کتاب بخوانیم و برقصیم این دو هیچگاه ضرری به کسی نخواهند رساند...

فرانسوا_ولتر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از متن کتاب:

باشگاه مشت زنی برایتان انگیزه می شود که به ورزشگاه بروید و موی تان را کوتاه کنید و ناخن تان را بگیرید.ورزشگاه هایی که می روید پر است از آدمهایی که دوست دارند شبیه یک مرد واقعی بشوند،انگار مرد بودن یعنی شبیه شدن به چیزی که یک مجسمه ساز یا طراح لباس می گوید.
به قول تایلر تازگی ها حتی سوفله ها هم بیشتر از سابق پف دارند.
فاطمه حبیبی و ایرج پوراردشیر این را خواندند
میرعلی توکلی لاهیجانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از متن کتاب:
چهارده سالم بود که داداشم ازدواج کرد خانومش با بقیه فرق می کرد. همش مجله های سینمایی می خوند و فیلم می دید. فیلمایی که برادرش از تهران گیر می آورد و واسش می فرستاد. با تماشای اون فیلما دنیای منم عوض شد. آرزو عاشق اینگرید برگمن بود. آرشیو همه ی فیلماشو داشت. پوستراشو زده بود به دیوار. مامانم و صنم از کاراش حرص می خوردن. ولی داداشم ... دیدن ادامه » می گفت مهم اینه که قورمه سبزی خوب جا بیفته و بوش تو خونه بپیچه که اینم به راهه. بقیه ش دیگه با یه بچه حل می شه. بذارین یه شکم بزاد. همین طورم شد. یه روز همه ی اون پوسترا و فیلما رو به من داد و گفت من جرات و جربزه شو نداشتم ولی تو واسه رسیدن به رویاهات کوتاه نیا...!
سپیده شوهانی و هدیه کلانتری این را دوست دارند
تنها قسمتی از این نمایش نامه که خوب بود همین متن کوتاه بود. مابقی هیچ...
۰۴ شهريور ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از متن کتاب:

مدت هاست که دیگر با کسی درباره پول و هنر حرف نمی زنم.هر وقت که این دو با هم برخورد می کنند،یک جای کار لنگ است. هنر را یا گران می خرند یا ارزان....
یه شاهکاره دیگه از استاد دولت آبادی.نمیتونم بگم بهتر از کلیدر ولی از نظر شخصیت پردازی واقعا هیچی از کلیدر کم نداره.

از متن کتاب:

زخمی ... دیدن ادامه » اگر بر قلبت بنشیند تو نه می توانی زخم را از قلبت وا بکنی و نه می توانی قلبت را دور بیندازی. زخم تکه ای از قلب توست، زخم اگر نباشد قلبت هم نیست. زخم اگر نخواهی باشد قلبت را باید بتوانی دور بیندازی... قلبت را چگونه دور می اندازی ؟ زخم و قلبت یکی هستند...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از متن کتاب:



چه ... دیدن ادامه » تنهایی عجیبی!پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست...نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به دوستانی که کتاب رو نخوندن توصیه میکنم به هیچ عنوان خودشون رو از لذت روبرو شدن با این اثر حیرت انگیز محروم نکنن.

از متن کتاب:
انتظار برای اینکه یک نفر تصمیم بگیرد یکی از بزرگترین وحشت های زندگی است، مثلا در رستوران وقتی گارسون سر میز ایستاده و همراهتان هنوز غذا انتخاب نکرده، ولی ما باید صبوری را یاد بگیریم.گرفتن منو از دست دوست دخترتان ... دیدن ادامه » و پاره کردنش و داد زدن اینکه ((ایشون هم مرغ میخوره.)) راه مبارزه با این مصیبت نیست.