دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
هر کس رمان طاعون را داستانی وقایع نگار از سرگذشت مردمانی طاعون زده بینگارد از درک این کتاب عاجز بوده است...این کتاب رمانی سمبولیک است که در آن شهر طاعون زده نمادی از دنیاست, مردمان طاعون زده نمادی از انسانهایی که زندگی به آنان تحمیل شده و طاعون نمادی از زندگی پوچ است که انسان ها را به کام مرگ می کشد.
۲۸ خرداد
واقعا کتاب جالبی بود.البته به نظرم بیگانه جالب تر بود.
هرچند هر دو به یک موضوع اشاره دارند.زندگی پوچ افراد
و تقلا برای یافتن معنا.
۰۶ تير
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"به نظر من همه ی آدما بی گناهن مگر این که خلافش ثابت بشه."
خانم رایلی گفت: منم دقیقا همین جوری فکر می کنم کلود. همین دیروز داشتم به ایگنیشس می گفتم که "ایگنیشس، آدما همه شون خلافن مگه این که بی گناهی شون ثابت بشه."


اتحادیه ... دیدن ادامه » ابلهان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"به نظر من همه ی آدما بی گناهن مگر این که خلافش ثابت بشه."
خانم رایلی گفت: منم دقیقا همین جوری فکر می کنم کلود. همین دیروز داشتم به ایگنیشس می گفتم که "ایگنیشس، آدما همه شون خلافن مگه این که بی گناهی شون ثابت بشه."


اتحادیه ... دیدن ادامه » ابلهان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یه چیزی که خیلی روم تاثیر گذاشت این خانومه بود که بغلم نشسته بود و همه ش گریه می کرد.هر چی فیلمه مزخرف تر می شد بیشتر گریه می کرد.آدم فکر می کرد چون آدم مهربونیه داره گریه می کنه ولی از این خبرا نبود. من بغلش نشسته بودم و خوب می دونم.یه بچه همراش بود که طفلک خیلی خسته شده بود و می خواست بره دستشویی ولی خانومه هی بهش می گفت آروم بگیره و مواظب ... دیدن ادامه » رفتارش باشه.اندازه ی یک گرگ مهربون بود.بعضی ها این طوری ان. واسه یه فیلمِ چرت و پرت اشک می ریزن ولی تو بیش ترِ موارد حرومزاده های پستی ان.


ناتور دشت
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بدن پولدارها مثل بالش پنبه ایِ اعلاست، نرم و سفید و توخالی. بدن ما فرق می کند.ستون فقرات پدرم طنابِ گره گرهی بود، از آنها که زن ها توی ده با آن از چاه آب می کشند؛ استخوان ترقوه ی برجسته اش مثل قلاده ی سگ دور گردنش می پیچید؛ بریدگی ها و خراش ها و اثر زخم ها، مثل آثار محوِ شلاق روی بدنش، از سینه و کمرش به پایین ادامه داشت و تا زیر استخوان های ... دیدن ادامه » لگنش می رسید. داستان زندگی آدم فقیر روی بدنش نوشته شده، با قلم نوک تیز.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تصور می کنم روز داوری به اتاقی سفید صدایم می کنند که صندلی چوبی ناراحتی دارد که رویش می نشینم و بعد پروردگار با لبخند می آید سراغم و می گوید برایم مهم نیست چه کارهای خوب و بدی کرده ای،برایم مهم نیست به من اعتقاد داشتی یانه، و برایم مهم نیست به فقرا سخاوتمندانه پول داده ای یا خسّت، ولی این شرح دقیقه به دقیقه ی زندگی تو روی زمین است.بعد یک کاغذ به طول 10 هزار کیلومتر دستم می دهد و می گوید بخوان و درباره ی زندگی ات توضیح بده. مال من این است:

چهاردهم ژوئن
9 ... دیدن ادامه » صبح بیدار شد.
9:01 دراز روی تخت،خیره به سقف.
9:03 دراز روی تخت،خیره به سقف.
9:05 دراز روی تخت،خیره به سقف.
9:07 دراز روی تخت،خیره به سقف.
9:08 غلت زد روی دنده ی چپ.
9:09 دراز روی تخت،خیره به دیوار.
9:11 دراز روی تخت،خیره به دیوار.
9:13 دراز روی تخت،خیره به دیوار.
9:15 بالش را دولا کرد نشست تا از پنجره بیرون را تماشا کند.
9:16 نشسته روی تخت،خیره به بیرون پنجره.
9:18 نشسته روی تخت،خیره به بیرون پنجره
9:20 نشسته روی تخت،خیره به بیرون پنجره.

بعد خداوند می گوید زندگی هدیه ای بود که ارزانی ات کردم ولی تو حتا به خودت زحمت ندادی کاغذش را باز کنی.بعد هلاکم می کند.


جزء از کل ص237
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شعبان جعفری=یکی از عاملین کودتای 28 مرداد...
ننگت باااد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر آدمیزادی یه جیگر،یه طحال،دو ریه و یه بیرق داره.همه ی این چهار ارگان براش اهمیت حیاتی دارن.ممکنه آدمی جیگر،طحال یا یه ریه نداشته باشه.اما آدم بی بیرق پیدا نمی شه...

آدمای همراه وجود ندارن‌.آدمای حاکم داریم و آدمای تحت حاکمیت.با این وجود تا حالا نشده یه نفر به خودش حاکم بشه.آخه برده ی متخاصم همیشه زورش از اربابی که به حکومت کردن معتاد شده،بیشتره.هر آدمی نسبت به خودش نا توانه.



احسان کریمی و میم امیری این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
محرمات مذهبی و سیاسی،سوفسطاییان را نمی ترساند و دلیرانه هرگونه عقیده ای را به محکمه ی عقل می کشیدند.آنها در سیاست به دو مکتب منقسم شدند.
یک مکتب مانند روسو استدلال می کرد که طبیعت خوب و تمدن بد است؛ مردم به طبیعت یکسانند و فقط تشکیلات طبقاتی آنها را نامساوی می سازد؛ قانون اختراع اقویاست برای تسلط بر ضعفا و برده ساختن آنان.
مکتب دیگر همچون نیچه معتقد بود که طبیعت نه خوب و نه بد است؛ و مردم از مادر نامساوی زاده اند و اخلاق اختراع ضعفاست برای بازداشتن و منع اقویا؛ و قدرت بالاترین فضیلت و بالاترین میل انسانی است و عاقلانه ترین و طبیعی ترین حکومتها حکومت اشراف است.


تاریخ ... دیدن ادامه » فلسفه ص7
محمد رضا میرزایی و میم امیری این را دوست دارند
سلام دوستان فقط خواستم بگم متن به شدت با فونت ریز و برای کسایی مثل من که کمی چشماشون ضعیفه کاملا بی استفاده میشه کتاب ...از این کتاب نوع چاپ دیگه ای تا این لحظه موجود نیست...
۱۴ تير
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در این مملکت یک مشت آدم، 99/5 درصد باقیمانده را طوری تربیت کرده‌اند که در بندگیِ ابدی زندگی کنند؛
و این رابطه‌ی بندگی چنان محکم است که ممکن است کلید آزادیِ یک نفر را توی دستش بگذارید و او ناسزایی بگوید و آن را پرت کند توی صورت‌تان.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در اتاق مُتل،انجیل را باز کردم و به دنبال داستان هایی که از نابودی های بزرگ سخن می گوید،گشتم.
خواندم:و چون آفتاب بر زمین طلوع کرد لوط به صُوغر داخل شد.آنگاه خداوند بر سدوم و عموره گوگرد و آتش از آسمان بارانید.و آن شهرها و تمامی وادی و جمیع سکنه شهرها و نباتات زمین را واژگون ساخت.
همه می دانند سکنه این دو شهر مردمان آلوده ای بودند،بی وجود آنها،جهان جای بهتری شد.
و ... دیدن ادامه » البته لوط به زنش گفته بود پشت سر خود را نگاه نکند تا چشمش به جایی که زمانی خانه و کاشانه آن همه مردم بود نیفتد.اما زن لوط برعکس پشت سر خود را نگاه کرد و من به خاطر همین کار،دوستش دارم،زیرا عمل او کاری انسانی بود.
و به ستونی از نمک تبدیل شد.بله،رسم روزگار چنین است.


سلاخ خانه شماره 5
روژیتا احمدی و محمدرضا کشاورزی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظر شکسپیر مسئله این است که آیا با پایان یافتن زندگی،به خوابی عاری از افسوس و پشیمانی خواهیم رفت یا باید منتظر روز داوری باشیم.هنگامی که مسئله ی "بودن" مطرح می شود،پرسش ما در عوض به تصمیمی تبدیل می شود که هر شخص آزاد می تواند درباره ی زندگی خود و امکان مرگ اتخاذ کند.به عقیده ی کامو این مسئله مهمترین مسئله ی فلسفی است.او در آغاز ... دیدن ادامه » کتاب افسانه سیزیف می نویسد:"فقط یک مسئله ی واقعا جدی فلسفی وجود دارد:خودکشی..قضاوت درباره اینکه آیا زندگی ارزش زیستن دارد یانه،به مسئله ی بنیادین فلسفه پاسخ خواهد داد".
پاسخ کامو به این پرسش به صورت تامل در باب وضعیت انسان در می آید.آری، انسان در پوچی به سر می برد؛انسان موجودی است که باید اغلب بی دلیل رنج بکشد!اما او از موهبت آگاهی برخوردار است واین توانایی را دارد که آزادانه خود را از شر زندگی خلاص کند.پشت کردن به تلاش و کوشش و انتخاب مرگ،راه حل شجاعانه ای نیست.به خصوص که کامو به برداشت پوچ گرایانه از خودکشی حمله می کند.چون خودکشی زندگی را نفرت انگیز و بی اهمیت می کند.انتخاب راه حل قهرمانانه و شجاعانه مساوی است با پذیرفتن اصیل ترین بار مسئولیت:بر عهده گرفتن مسئولیت زندگی با همه ی رنج ها و مصیبت هایش.

فلسفه در 30روز-دومینیک ژانیکو-ص107
سبحان معصومی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تمهیداتی علیه زور

وقتی آقای کوینر متفکر در مقابل عده ی زیادی در سالنی از زور انتقاد می کرد دید که چطور مردم از وی روی گردان شدند و رفتند.به دور و برش نگریست و زور را دید که پشت سرش ایستاده است.
زور ... دیدن ادامه » از او پرسید:راجع به چه حرف می زدی؟
آقای کوینر جواب داد:از زور طرفداری می کردم.
وقتی آقای کوینر بیرون رفت شاگردانش درباره ستون فقراتش از او سوال کردند.آقای کوینر پاسخ داد:من ستون فقراتی برای در هم شکستن ندارم.بخصوص من حتما باید بیشتر از زور زندگی کنم.
سپس آقای کوینر داستان زیر را تعریف کرد:
روزی در عهد بی قانونی،ماموری به منزل آقای "اگه"که عادت کرده بود همیشه "نه" بگوید،آمد و برگه ای نشان داد که از طرف حاکمان شهر صادر شده بود و در آن نوشته شده بود که هر منزلی که مامور پا به آن می گذارد متعلق به اوست و هر غذایی که بخواهد به او تعلق دارد و هر کس که وی می بیند باید به او خدمت کند.مامور روی صندلی نشست،درخواست غذا کرد،خودش را شست سپس دراز کشید و قبل از خوابیدن در حالیکه رویش به سمت دیوار بود پرسید:"خدمتگزار من خواهی بود؟"
آقای "اگه"او را با پتویی پوشاند و مگسها را دور کرد و هنگام خواب مراقبش بود.هفت سال تمام مانند آن روز از او اطاعت کرد.اما هر کاری هم که برای او انجام داد حداقل از انجام یک کار اجتناب کرد:یعنی اظهار آن یک کلمه.
وقتی هفت سال سپری شد،مامور که از خوردن و خوابیدن و دستور دادن بیش از اندازه چاق شده بود مُرد.آن وقت آقای "اگه" او را در لحاف کهنه ای پیچید و کشان کشان از خانه بیرون برد و محل خواب او را شست و دیوارها را تمیز کرد و نفسی به راحتی کشید و جواب داد: " نه! "


داستان های آقای کوینر-برتولت برشت
مجتبی علی پور این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مرد ناشناس که چشمهایش برق میزد ادامه داد:سوالی که ناراحتم کرده این است که اگر خدا نباشد،چه کسی حاکم بر سرنوشت انسان است و به جهان نظم می دهد؟
- بزدومنی با عصبانیت در پاسخ این سوال کاملا بی معنی گفت:انسان خودش بر سرنوشت خودش حاکم است.
-خارجی به آرامی جواب داد:ببخشید،ولی برای آنکه بتوان حاکم بود باید حداقل برای دوره ی معقولی از آینده،برنامه ی دقیقی در دست داشت.پس جسارتا می پرسم که انسان چطور می تواند بر سرنوشت خود حاکم باشد در حالیکه نه تنها قادر به تدوین برنامه ای برای مدتی به کوتاهی مثلا هزار سال نیست بلکه حتی قدرت پیش بینی سرنوشت فردای خود را هم ندارد؟مثلا تصور کنید قرار میشد شما به زندگی خود و دیگران نظم بدهید و داشتید کم کم به این کار علاقه مند می شدید که ناگهان...شما...او...او...دچار سکتهٌ قلبی خفیفی می شد."بله سکتهٌ قلبی"خارجی این عبارت را به صدای بلند تکرار می کرد و مثل گربه ای می خندید:و این،پایان کار شما به عنوان یک ناظم خواهد بود.دیگر سرنوشت هیچ کس جز خودتان برایتان اهمیت نخواهد داشت خویشاوندانتان هم از آن به بعد به شما دروغ خواهند گفت.وقتی اوضاع را درهم بر هم می بینید به متخصص و بعد به یک شارلاتان و بالاخره شاید به یک فالگیر رجوع می کنید.حتما قبول دارید که یکی از دیگری بی فایده تر از آب درخواهد آمد.پایان قضیه یک تراژدی است:مردی که گمان می کرد نقشی تعیین کننده دارد یکباره به جسدی بی حرکت در یک جعبه ی چوبی تبدیل می شود و دیگران هم که او را از آن پس بیفایده می پندارند،می سوزانندش.شلیک خنده ی خوف انگیز خارجی بلند شد...

مرشدومارگریتا ... دیدن ادامه » ص9
میخائیل_بولگاکف
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اسپینوزا برگشت و به آرامی گفت:یاکوپ،بگو ببینم،آیا تو ایمان داری که خدا قدرتمند است؟
یاکوپ سرش را تکان داد.

-که ... دیدن ادامه » خدا کامل است؟
یاکوپ دوباره به نشانه ی موافقت سرش را تکان داد.

-بنابراین تو مطمئنا موافقی که موجودی کامل و بی نقص،طبق تعریف، نه نیازی دارد،نه نقصی،نه خواسته ای و نه آرزویی.اینطور نیست؟
یاکوپ لحظه ای تامل کرد و با احتیاط سرش را تکان داد.

-اسپینوزا ادامه داد:پس من بنده ی خدایی هستم که چگونگی و حتی انجام دادن پرستش خودش را از ما نمی خواهد.
پس یاکوب!به من اجازه دهید تا به شیوه ی خودم به خداوند عشق بورزم.

مسئله اسپینوزا-اروین یالوم-ص 18
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صبح جمعه کتاب می خواندم
علت رنگ پرچم قرمز
شرح و تفسیر شعری از حافظ
اکتشافات ... دیدن ادامه » توی عصر فلز
توی کوچه سعید را کشتند

ظهر جمعه کتاب می خواندم
راه های روان شناسی زن
شرح تاریخ پرشکوه وطن
امتیازات بچه دار شدن
توی کوچه ستاره را کشتند

عصر جمعه کتاب می خواندم
نقد بر روی اقتصاد نوین
زندگی سگی توی اوین
آخرین خاطرات مستر بین!
توی کوچه امیر را کشتند

شب جمعه به خواب که رفتم
خانه از زندگی لبالب بود
همه چی واقعا مرتب بود
شب شب بود،تا ابد شب بود
داخل کوچه هیچ چیز نبود.

مهدی موسوی