دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
حالا که سرطان دارد تا جایی که دلش می خواهد در بدنم منتشر میشود به نظرم بی خدایی یدترین ظلمی است که می توانم به خودم روا دارم.به مغزم التماس کردم تجدید نظر کند.فکر کردم آیا جایی به شکلی دیگر حیاتم را ادامه نخواهم داد؟ می شود اعتقاد پیدا کنم؟ اگر خواهش کنم چه؟ میشود لطفا به روح جاودان باور پیدا کنم؟ به بهشت یا فرشتگان یا شانزده دوشیزه ای ... دیدن ادامه » که انتظارم را می کشند؟ می شود به این ها باور پیدا کنم؟ ببین، من اصلا نیازی به شونزده دوشیزه ی زیبا ندارم.یک زن زشت و چاق هم برایم بس است، لازم هم نیست دوشیزه باشد،اصلا تو بگو دوچرخه ی عمومی دنیای پس از مرگ.
زاستش اصلا هیچ زنی هم نباشد اشکال ندارد، بهشت هم نیود، نیود.یک سرزمین هرز...جهنم،حتا جهنم، چون وفتی دارم در دریاچه ی آتش شکنجه می شوم دست کم هستم که بگویم ( آخ) می شود لطفا به این یکی اعتقاد پیدا کنم؟
اگر راهی به سوی بهترین باشد، همانا دیدن تمام و کمال بدترین است.


این جمله توی این کتاب بوده ؟!
۰۸ فروردين ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یکی میگفت:منه در مبان راز با هر کسی که جاسوس همکاسه دیدم بسی
یکی میگفت: مکن پیش دیوار غیبت بسی بود کز پسش گوش دارد کسی
یکی میگفت: سنگ بر باره ی حصار مزن که بود از حصار سنگ آید
یکی ... دیدن ادامه » میگفت: مکن خانه بر ره سیل ای غلام
یکی میگفت: مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
یکی میگفت: مکن خواجه بر خویشتن کار سخت
راحتتان کنم ، همش نصیحت بود، همه اش نهی، هیچ کس هم نگفت چه کار باید کرد.یکی هم که از دستش در رفت گفت: ای که از دستت می زسد کاری بکن-پیش از آنکه از تو نیاید هیچ کار. و بالاخره نگفت چه کار.این طور بود که هیچ چیزی یاد نگرفتم ، از جمله مفاومت کردن را.


بخشی از کتاب