دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
کتاب خوب و جالبی است.

قسمتی از نقل‌قول‌های مشاهیر

جان ... دیدن ادامه » لنون
(در برنامه خیریه «رویال ورایتی» در حضور خانواده‌ی سلطنتی)
ممکنه خواهش کنم آن‌هایی که در قسمت ارزان‌قیمت نشستن دست بزنن؟ بقیه هم بی‌زحمت با طلا و جواهراتتان جلینگ‌جلینگ کنید!

لرد راسل
(وقتی خانمی از لرد راسل، قاضی عالی دادگستری، پرسید حداکثر مجازات برای مردی که دو زن می‌گیرد چیست جواب داد:)
داشتن دو مادر زن!

محله‌ی پانچ
یک توصیه به کسانی که می‌خواهند ازدواج کنند: نکنید!

هنی یانگمن
می‌دونی اگه شب خونه بری و با یه ذره عشق، یه ذره محبت و یه ذره ملایمت روبه‌رو بشی معناش چیه؟ معناش اینه که زنگ خونه رو عوضی زدی.

بی.دبلیو.آلور
پشت سر هر مرد موفق، زنی انگشت به دهان ایستاده.

رابرت بنچلی
۱۲ سال وقتم گرفته شد تا کشف کردم که در نویسندگی استعدادی ندارم اما دیگر نتوانستم از این کار دست بکشم چون بیش از اندازه مشهور شده بودم.

ویلسون میزنر
دزدیدن از یک نویسنده، سرقت ادبی است اما اگر از چند نویسنده بدزدید، اسمش می‌شود تحقیق!
فهیمه کیخا این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فیلم The Kite Runner محصول کشور آمریکا و سال ۲۰۰۷، به کارگردانی Marc Forster تنها گوشه‌ای از این کتاب به غایت زیبا را به تصویر کشیده است.

قسمتی از متن کتاب
...
نفس‌نفس‌زنان ... دیدن ادامه » گفتم «اینجا چه کار می‌کنی؟» حالم داشت به هم می‌خورد.
لبخند زد «بیا بنشین، بیا بنشین پیش من، امیر آقا.»
خودم را در کنارش انداختم زمین، روی لایه‌ی نازکی از برف ولو شدم، سینه‌ام خس‌خس می‌کرد. «داری وقت‌مان را بیخودی هدر می‌دهی. داشت می‌رفت آن طرف، مگر ندیدی؟»
حسن یک توت انداخت توی دهانش. گفت: «خودش می‌آید.» نفس من بالا نمی‌آمد، اما او اصلاً خسته به نظر نمی‌رسید.
گفتم: «از کجا می‌دانی؟»
«می‌دانم.»
«آخه از کجا می‌دانی؟»
برگشت به طرف من. چند دانه عرق از کله‌ی کچل‌اش سُر خورد. «تا حالا شده من به شما دروغ بگویم امیر آقا؟»
یکدفعه تصمیم گرفتم کمی بازی‌اش بدهم. «نمی‌دانم. شاید!؟»
با حالتی برافروخته گفت: «من گُه بخورم.»
«جدی؟ این کار را می‌کنی؟»
با تعجب نگاهم کرد «چه کاری؟»
گفتم «اگر بهت بگویم گُه بخور. می‌خوری؟» می‌دانستم این کار بدجنسی است، مثل همان وقت‌هایی که اگر کلمه‌ی سختی را بلد نبود، دستش می‌انداختم. ولی اذیت کردن حسن -با این‌که یک جور مرض بود- کیف داشت. مثل همان بلایی که سر حشره‌ها می‌آوردم. همیشه او مورچه بود و من آن آدم ذره‌بین به دست.
برای مدتی طولانی رفت توی بحر قیافه‌ام. ما دو تا پسر بچه نشسته بودیم آن‌جا، زیر درخت آلبالو و برّ و بر به هم نگاه می‌کردیم، درست و حسابی هم نگاه می‌کردیم. همان‌جا بود که آن اتفاق دوباره افتاد: قیافه‌ی حسن عوض شد. شاید هم واقعاً عوض نشد ولی ناگهان این حس به من دست داد که دارم به دو قیافه نگاه می‌کنم. یکی را که می‌شناختم، همان که اولین خاطره‌ام بود و دیگری، قیافه‌ی دوم که درست پشت چهره‌ی اول پنهان شده بود. همین اتفاق قبلاً هم برایم افتاده بود -این صحنه همیشه کمی برایم تکان‌دهنده بود. این قیافه‌ی دوم فقط برای یک لحظه‌ی کوتاه ظاهر می‌شد، در حدی که مرا با این تردید رها می‌کرد که احتمالاً این قیافه را قبلاً جایی دیده‌ام، بعد حسن پلک زد و باز خودش شد. همان حسن خودمان.
همانطور که چشمش مستقیم به من بود، بالاخره گفت: «اگر تو بخواهی، می‌کنم.» نگاهم را انداختم پایین. تا به امروز، برایم سخت بود که مستقیم توی چشم آدم‌هایی مثل حسن زل بزنم، آدم‌هایی که دل و زبان‌شان یکی‌ست.
اضافه کرد «ولی سر در نمی‌آورم، مگر شما همچین کاری از من می‌خواهی امیر آقا؟» و به این شکل به روش خودش امتحانم کرد. اگر من داشتم او را بازی می‌دادم و وفاداری‌اش را زیر سؤال می‌بردم، او هم داشت مرا بازی می‌داد و صداقتم را امتحان می‌کرد.
با خودم گفتم ای کاش سر این صحبت را باز نمی‌کردم. زورکی لبخندی زدم «خُل نشو حسن، می‌دانی که همچین کاری نمی‌کنم.»
او هم متقابلاً لبخند زد. با این تفاوت که لبخند او زورکی به نظر نمی‌آمد. گفت: «می‌دانم.» آدم‌هایی که دل و زبان‌شان یکی‌ست، این جوری هستند. به خیالشان بقیه هم مثل خودشان هستند.
...

صص ۶۲ تا ۶۴
مشتاق حسین ، عطا محمدیان و ثنا آذری این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ژیل بر اثر حادثه‌ای مرموز دچار فراموشی می‌شود. همسرش نیز او را به خانه می‌آورد اما ژیل حافظه‌اش را از دست داده است و سعی می‌کند از صحبت‌ها و تعریف‌های همسرش، گذشته را بازسازی کند و هویت خود را بازیابد. اما آیا لیزا به او دروغ نمی‌گوید تا تصویر دیگری از زندگی زناشویی‌شان ارائه دهد؟ اصلاً این زن کیست؟ آیا حقیقت دارد که همسر اوست؟
«خرده جنایت‌های زَناشوهری» داستان زوجی است در پی حقیقت. در این نمایشنامه، اریک امانوئل اشمیت با طنزی سیاه، تحلیلی ظریف از دلدادگی و زندگی زناشویی ارائه می‌دهد و خواننده را متحیر و شگفت زده، هر لحظه غافلگیر می‎کند.

جایزه‎ی ... دیدن ادامه » تئاتر فرهنگستان فرانسه سال 2001، به پاس کتاب‎های ارزشمندش به اریک امانوئل اشمیت اهدا شد.

"متن پشت جلد کتاب"
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
...
خیلی ناراحتم کرد "فیبی"!
نه این‌که آدم بدی باشه‌ها، نه.
لازم ... دیدن ادامه » نیست حتماً آدم بدی باشی تا کسی رو ناراحت کنی.
گاهی می‌تونی آدم خوبی باشی و دیگرونو ناراحت کنی.
...

صفحه 199
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کیفیت کتاب و در کل ترجمه این کتاب، عالیست، اما متأسفانه به لحاظ نگارشی، اشتباهات رایجی داشت.
آزاده کرامت این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید