دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
"کوچک اندام بودم، قدرت تحملم زیاد، اما نیروی جسمانیم کم بود. لکنت زبان داشتم، خجالتی بودم، نحیف و نزار بودم. استعدادی باز را که در زندگی روزمره انگلیسیها، حائز اهمیت فراوانی است، نداشتم، نمی دانم به این دلایل بود یا طبیعتم چنین بود که به طور غریزی، از آدم های دیگر گریزان باشم.تک تک آدمها را دوست می داشتم، اما هیچگاه به حضور در جمع ... دیدن ادامه » آنان اشتیاق چندانی نداشتم. هیچگاه در نظر اول از کسی خوشم نیامده است؛ گمان نمی کنم هرگز در کوپه قطار با کسی که نمی‌شناختم حرف زده باشم یا با همسفری در کشتی سخن گفته باشم، مگر آنکه او سر حرف را باز کرده باشد. گمان نمی کنم پسری دوست داشتنی بوده باشم."
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در بخشی از رمان عشق خرکی می‌خوانیم:
نُروال سندرسون مرد کنجکاوی بود. دوست داشت از همه چیز سر در بیاورد. وقتی همه‌ی بینوسکی‌ها را خسته می‌کرد یا از کارها و حرف‌های عجیب و مسخره‌ی پیروان آرتی حوصله‌اش سر می‌رفت، در محوطه‌ی کارناوال قدم می‌زد و هر اتفاق، پدیده، استعداد و حرکت نمایشی ، یا شخصیتی را که نظرش را جلب می‌کرد بررسی می‌کرد. ... دیدن ادامه » اصلا به کسی فشار نمی‌آورد و خودش را تحمیل نمی‌کرد.

آدم صبور و منعطفی بود، مثل آب روی سنگ.
سعید لطفی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
قبول نداری خیلی معرکه است که از شر همه چی و همه کس خلاص شوی و بروی جایی که هیچ کس تو را نشناسد؟ گاهی دلم می خواهد همین کار را بکنم.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نخستین‌بار که عشق به سراغم آمد ادعای مالکیت جهان را کردم و همه‌چیز و همه‌کس را متعلق به خود دانستم. امروز که تهی از خودخواهی‌ها و تصاحب‌ها، نگاهی عاشقانه به زندگی دارم، از هرچه هست تنها مالک تنهایی خویشم و فروتنانه غیاب حضورم را اعلام می‌کنم. این است نظام عشق؛ هیچ‌کس نبودن!
مینا مکوندی و امیرحسین آل‌عوض این را دوست دارند
من این کتاب رو در دوره ی دانشجویی خوانده بودم و خیلی دوست داشتم.یادش بخیر...
۱۵ بهمن
درود بر شما من چند ماهی هست که با این بانوی بزرگوار آشنا شدم هرچند خیلی دیر ولی خیلی از خوندن کتاب و آشنایی با روحیاتشون لذت میبرم
۱۶ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من، برتولت برشت؛ اهل جنگل های سیاهم / مادرم، وقتی در بطنش بودم / مرا به شهرها آورد، و سرمای جنگل ها / تا روز مرگ در من خواهد ماند. / در شهر آسفالت خانه دارم. / از روز ازل پابند آیین مرگم: / پابند روزنامه ها و توتون و تلخابه. / بدگمان، تنبل و سرانجام خوشنود.
مینا مکوندی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

و بیش از هر کلمه ای، باید از همیشه ها و هرگزها و هیچوقت ها و هیچ کجاها پرهیز کرد.
از این "همیشه با تو می مانم" ها و "هرگز ترکت نمی کنم" ها که "های" آغازشان با دو چشم حیران و متعجب به آدمهایی می نگرد که مقید به زمان و مکان اند، اما فراتر از زمان و مکان، وعده می دهند و باور و اعتماد را به سخره می گیرند.
گاهی از خودمان می پرسیم: ... دیدن ادامه » از کی، کلمات اینقدر خالی از معنا شدند؟ از کی شروع کردیم به سخن گفتن با زبانی که می دانستیم، اما نمی فهمیدیم....
مینا مکوندی و Niloofar Zm این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هرکس که تنهایی را دوست نمی‌دارد، دوستدار آزادی هم نیست. زیرا فقط در تنهایی آزادیم. اجبار، ملازم جدایی‌ناپذیر هر جمع است. هر جمعی از افراد خود می‌خواهد که از فردیت خود صرفنظر کنند و هرچه فردیت انسان با ارزش‌تر باشد، چشم پوشی از آن بخاطر جمع دشوار‌تر است.
fatemeh mozaffarpour ، مینا مکوندی و فاطمه خیاطی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید