دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
انقلاب دائمی در تولید، اغتشاش بی‌وقفه در تمامی روابط اجتماعی، آشوب و عدم قطعیتِ همیشگی... تمامی مناسبات قدیمی و ثابت... از بین می‌روند، تمامی مناسبات جدید قبل از اینکه تثبیت شوند کهنه می‌شوند، هر چیز سخت و استواری دود می‌شود و به هوا می‌رود و به هوا می‌رود و هرچیز مقدسی دنیوی می‌شود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
واضح است که پسامدرنیسم را نمی‌توان تعریف کرد. با این حال، می‌توان آن را مجموعه‌ای از فعالیت‌های انتقادی، راهبردی و بلاغی توصیف کرد که مفاهیمی مانند تفاوت، تکرار، رد، وانموده و حادواقعیت را به کار می‌بندد تا مفاهیم دیگری همچون حضور، این‌همانی، پیشرفت تاریخی، یقین معرفتی و تک‌معنایی را تضعیف کند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تمام روز صدای آب‌ها را می‌شنوم
که مویه می‌کنند،
محبوب من به پرنده‌ی دریایی می‌ماند،
وقتی ... دیدن ادامه » دور می‌شود به تنهایی،
شیونِ بادها را در گویشِ یکدست آب‌ها می‌شنود.

بادهای تیره، بادهای سرد
در گذرگاه من می‌وزند.
همهمه‌ی انبوه آب‌ها به گوش می‌رسد
در ژرفناها.
تمام روز، تمام شب، جریان آب‌ها را می‌شنوم
به پیش و به پس.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بعد از امشب نیا به دیدارم
همدم روزهای پیریِ من
بی تو یک بوف کور می‌میرد
زندگی ... دیدن ادامه » کن زنِ اثیریِ من
*
یک عروسک که پشت پرده شکست
پیش‌بینی تو غلط شده بود
سگ ولگرد، خودکشی می‌کرد
سگ ولگرد، عاشقت شده بود
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق مرد کوری است
که عصازنان
راهی پیدا می‌کند
از ... دیدن ادامه » میانِ آشوبِ بوها و
صداها
تنه خوردن‌ها و چاله‌ها
سوی صدایی نازک و دور
اما آشنا
که می‌گوید:
خانه‌ات منم
خانه‌ات منم...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خوشحال بودم، خوشحال از اینکه دلخوری آن‌ها به خاطر من بود، چون احتمالاً موجود کمیابی بودم، شاگرد واقعی سرپیشخدمت اسکریوانک، کسی که به شاه انگلیس خدمت کرده بود و من افتخار خدمت به پادشاه اتیوپی را داشتم که برای همیشه مرا به این مدال مزین کرده بود و مدال به من توانایی داد تا این قصه را برای خوانندگان بنویسم، داستان اینکه چطور آن اتفاق ... دیدن ادامه » باورنکردنی حقیقت پیدا کرد.
سپیده شوهانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بالاخره فراموششان شد. مدتی هم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. روزهای پر از هیچ. تا اینکه پدرِ فرنک خودکشی کرد. هیچ‌کس نفهمید چرا. فرنک به من گفت مجبور است به همراه مادرش به خانه‌ای کوچک‌تر در محله‌ای دیگر برود. گفت که برایم نامه خواهد نوشت. همین کار را هم کرد. البته فقط نمی‌نوشتیم، کاریکاتور هم می‌کشیدیم.
مشتاق حسین و سید محمدرضا مهدوی این را خواندند
آرش شفیعی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حالا وقت شمشیر بازی لفظی نیست

وقت پروازهای بعید تخیل و تغییر شتابزده چشم انداز

وقت ... دیدن ادامه » استعاره های دور از ذهن

وقت سخن‌ورزی …
حالا وقت سادگیه …
وقت مهربونیه …
Emile آژار این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سراغ کسی دیگر بروم؟ تو از هر لحاظ بیش از آن‌ها می‌توانی نثارم کنی. عزیزم تو به عشق من یقین داری؟ آه! داشته باش، نورا! وقتی با تو حرف می‌زنم از چشم‌هایم خوانده
نمی‌شود؟ به‌قول مادرت «همانند شمع در سرم می‌درخشند».
عزیزم، چیزی نمانده که دست‌هایت مرا بفشارند. دیگر هرگز ترکت نخواهم کرد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سامان کاشی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی رزا لوگزامبورگ، زن انقلابی آلمانی، سرشار از دلبستگی، دل گسستن، نبرد در راه منافع طبقات تحت ستم، زندان، تبعید و درگیری بوده و در این راه با نوشتن آثاری ماندگار، نامی جاوید در میان زنان برجسته قرن بیستم برای خود رقم زده است. این اثر کتابی دقیق، ریز بینانه و پر نکته از زندگی این زن و همچنین جنبش ها و مبارزات سیاسی در اروپا در نیمه ... دیدن ادامه » اول قرن بیستم است که علاوه بر رزا ما را با بسیاری از نام آوران و چهره های برجسته سوسیالیسم آشنا می کند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند
این عجب نقطه خال تو به بالای لب است
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نویسنده در مقدمه کتاب می‌‌گوید: «اگرچه فرهنگ کلیتی یکپارچه است اما از عناصر گوناگونی تشکیل شده است. از جمله انواع سرگرمی‌ها که به قصد گذراندن اوقات فراغت پدید آمده‌اند».

پژوهش پیرامون فرهنگ جامعه بدون توجه به مقوله تفریحات رایج در آن اجتماع ناقص خواهد بود و با بررسی این حوزه می‌توان به لایه‌های پنهانی دست یافت که ما را در شناخت فرهنگ مردم و دستیابی به علل بروز رفتارها در ساکنان تهران راهنمایی می‌کنند.

در ... دیدن ادامه » این کتاب پژوهشگر به انواع بازی‌ها و سرگرمی‌های مردم تهران در دوران یادشده پرداخته و فعالیت‌های فرهنگی را مورد بررسی قرار داده است و مهم‌تر آنکه تأثیر این عناصر را در چگونگی ارتباط مردم با تحولات فرهنگی در پایتخت مورد توجه قرار داده است.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تری ایگلتون: کوشیده‌ام مفاهیمی هم‌چون روایت، پیرنگ، شخصیت، زبان ادبی، ماهیت ادبیات داستانی، تفسیر انتقادی و... را حتی‌الامکان روشن کنم. این کتاب حرف‌هایی هم درباره‌ی بعضی از نویسندگان و برخی جریان‌های ادبی مثل کلاسیسیم، رمانتیسم، مدرنیسم و رئالیسم، برای کسانی که شاید به چنین اصطلاحاتی احتیاج داشته باشند، مطرح کرده است.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مرد چمدان را بست، دست دختر جوان را گرفت و شروع کردند به راه رفتن طرفِ بزرگراهِ قدیمی. برف آسفالت را خیس کرده بود. جاده زیر قدم‌هاشان می‌درخشید. خیلی زود به تابلویی رسیدند که جهت و فاصله‌شان را با هامبورگ نشان می‌داد: شصت‌وپنج کیلومتر. مرد نگاهی به نوشته انداخت، سرعتش را زیادتر کرد و با خوشحالی گفت «تقریباً رسیدیم».
پروانه حسنپور این را خواند
کیوان محمدی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فرهنگ توانایی خاص بشر است. هر جامعه‌ی بشری نشانگر نظام خاصی از این توانایی‌هاست.ازاین رو فرهنگ‌ها هم مختلفند و هم مشترک. عوامل و گرایش‌ها و نشانه‌هایی آن‌ها را از هم جدا می‌کند. عوامل و گرایش‌ها و نشانه‌هایی آن‌ها را به هم می‌پیوندد. درک همین ویژگی‌ها و مشخصات است که نحوه‌ی ارتباط و تبادل و تأثیرپذیری فرهنگ را روشن می‌سازد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یه دختره بود تو کوچه ما، ته کوچه ما، خونه خسرو اینها یه جای دیگه بود، خیلی دور. ولی هر روز توی کوچه‌ی ما بود. اول‌ها فکر می‌کردم واسه خاطر منه. بعدش کم‌کم فهمیدم عاشق دختره است، اونقدر هم دوستش داشت که جرأت نمی‌کرد بره بهش بگه.
محمدرضا کشاورزی این را دوست دارد
خیلی دوست دارم!
۱۵ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به اعتقاد من، گاهی صدای بازیگر بیشتر از چهره و حرکت، احساسات او را بیان می‌کند. هر بازیگری که خوب بازی کند، مسلماً خوب هم حرف می‌زند. صدای زشت یا زیبا بی‌معنی است. فن بیان است که بازیگر باید یاد بگیرد.
محمدرضا نعمتی و mohamad a این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با پیمودن تمامی راه‌ها، آن هم بی‌تجربه و بدون راه گریز، به نیستی می‌رسد؛ تنها یورشی که بشر در برابر آن هیچ راه فراری ندارد مرگ است.
منوچهر افشار و محمدرضا کشاورزی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از خودم برای این‌که این‌قدر بهت نیاز دارم متنفرم. جوری که من محبت طلب می‌کنم، مثل مسواک خیلی سفتی است که می‌خواهد دندان‌های خراب را تمیز کند، اما آخر خونشان را در می‌آورد. مشکل این است که من عقیده دارم عشق می‌تواند همه چیز را حل کند و خون تدریجاً بند می‌آید. من هنوز این عقیده را دارم که عشق امید است، امید به همه چیز.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

خانه زیر داربست ها بازسازی می شد.
با لایه ی جدید رنگ، نام شارلوت پاک شده بود.
این ... دیدن ادامه » خانه ی ضدعفونی شده مانند دکور سینماست.
هاج و واج در خیابان به تماشای بالکن ایستاده ام.
آنجایی که شارلوت با پدرش برای گرفتن عکسی ایستاده بود.
عکسی متعلق به سال 1925.
دختری هشت یا نه ساله با نگاهی نافذ.
عجیب شبیه زن هاست.
لحظه ای در گذشته می مانم.
ترجیح می دهم عکس را در ذهنم مرور کنم تا اینکه به بالکن زل بزنم.
بالاخره تصمیم ام را می گیرم.
بین داربست ها و کارگران جا باز می کنم و بالا می روم.
در اولین طبقه ی داربست مقابل خانه اش هستم.
زنگ خانه ی شارلوت را می زنم.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
محمدرضا کشاورزی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

چاینا میه‌ویل، متولد ۱۹۷۲ در نورویچ انگلستان، فارغ‌التحصیل روابط بین‌الملل از London School of Economics است. پایان‌نامه دکترای او با عنوان مابین حقوق‌های برابر: یک نظریه مارکسیستی در روابط بین‌الملل در سال ۲۰۰۵ در انگلستان و در سال ۲۰۰۶ در آمریکا منتشر شد.

با ... دیدن ادامه » این حال میه‌ویل شهرتش را نه از سابقه آکادمیک بلکه از نوشتن داستان‌های فانتزی به دست آورده است. آثار او گاه در زمره آثار علمی‌تخیلی دسته‌بندی می‌شود، هر چند که او بیشتر خود را به سنت داستان‌های ناروال weird fiction منتسب می‌داند.

فضای فانتزی ناب، بینش عمیق و دلالت‌های سیاسی‌ـ‌اجتماعی و گاه وجودی آثارش موجب شده که اغلب با نویسندگانی چون کافکا و جورج اورول قیاس شود، هر چند که برخی منتقدان برآنند که میه‌ویل برای همپایه شدن با این نویسندگان هنوز راه درازی در پیش دارد. با این حال او را از مهم‌ترین فانتزی‌نویسان حال حاضر جهان می‌دانند.

در دو دهه اخیر دریافت جوایز بسیار یا نامزدی دریافت این جوایز در کنار نقدهای مثبت منتقدان و استقبال هوادارن او را به یکی از مطرح‌ترین چهره‌های ادبیات فانتزی تبدیل کرده است.

آثار میه‌ویل از ۱۹۹۸ تا به امروز جوایز زیر را ربوده‌اند یا نامزد دریافت این جوایز بوده‌اند:

International Horror Guild، Bram Stoker، Arthur C. Clarke Award، , British Fantasy Award

Hugo Award, Nebula, , World Fantasy Award, Locus Award, British Science Fiction, Philip K. Dick Award,

شهر و شهر در سال ۲۰۰۹ در انگلستان و ایالات متحده منتشر شد و این افتخارات را کسب کرد:

Locus Award برای بهترین رمان فانتزی

Arthur C Clarke Award

World Fantasy Award

BSFA Award

Hugo Award برای بهترین رمان

Nebula Awarad و نامزد دریافت جایزه

فضای فانتزی خاص در کنار یک پی‌رنگ پلیسی‌ـ‌جنایی جلوه‌ای ویچه به این اثر بخشیده است که آن را در هر دو ژانر به اثری منحصر به فرد بدل می‌کند. استفاده از عناصر آشنا و امروزی در زمینه‌ای نامتعارف و غریب فضایی ایجاد می‌کند که دلالت‌های سیاسی اجتماعی و وجودی اثر را ملموس‌تر می‌سازد و به خواننده اجازه می‌دهد به راحتی معادل‌های معنایی اثر را در زندگی روزمره‌ی خود و در فضای فرهنگی و تاریخی خود بیابد.

ندیدنِ عامدانه که به عنوان یک قانون سیاسی‌ـ‌اجتماعی در بسل و الکوما (شهرهای فرضی این رمان) اعمال می‌شود را می‌توان در هر سازوکار قضایی/حقوقی/اخلاقی که وجوهی از زیست روزمره را قاعده‌گذاری می‌کند به نحوی تشخیص داد. قانون درونی شده‌ی ندیدن در شهروندان این دو شهر نوعی گفتمان انضباطی غالب است که کار و وظیفه ذاتی‌اش این است که با تمام ابزارهای نظارتی و ارزش‌گذاری ممکن خود را به عنوان گفتمان غالب حفظ کند. و نکته‌ی جالب توجه رمان در این است که اثر این معانی را نه در یک قالب عمدتاً‌ فلسفی بلکه در ژانری مطرح می‌کند که کمتر برای بیان چنین مضامینی به کار رفته است: ژانر پلیسی‌ـ‌جنایی.

میکاییل مورکاک منتقد ادبی گاردین در وصف شهر و شهر چنین می‌نویسد:

میه‌ویل با ظرافت استعاره‌ای از زندگی مدرن می‌سازد که در آن عادت به «ندیدن» ما را قادر می‌سازد که چیزهایی که مستقیماً بر زندگی آشنای ما تأثیر ندارند را نادیده بگیریم. اما نمی‌خواهد که ما داستان او را به عنوان یک تمثیل بدانیم بلکه آن را در قالب یک داستان پلیسی جنایی که در موقعیتی عجیب‌وغریب روی می‌دهد به ما عرضه می‌کند… میه‌ویل در این رمان بار دیگر خود را به عنوان نویسنده‌ای اصیل و باهوش اثبات می‌کند.

با این‌حال گستره معنایی رمان محدود به نقل قول فوق نیست و اثر بر خوانش‌های متنوعی گشوده است که می‌تواند برای سلایق مختلف برانگیزاننده باشد. امید است این نخستین ترجمه‌ی فارسی اثری از میه‌ویل بابی شود برای آشنایی بیشتر مخاطب فارسی‌زبان با این نویسنده جهانی.

چند نکته در باب ترجمه‌ی اثر:

ساختن فضای فانتزی اغلب مستلزم ساختن مفاهیم و مکان‌های ویژه‌ای است که در جهان واقع معادلی ندارند. میه‌ویل برای نام‌گذاری این مفاهیم و مکان‌ها گاه از کلمات آشنا در معنایی جدید بهره می‌برد و گاه کلمات جدیدی جعل می‌کند که خواننده (حتی در زبان اصلی) برای درک آن باید حوصله به خرج دهد و پا به پای راوی پیش برود. نویسنده برای نام‌گذاری مکان‌های چون مناطق محض، بیگانه و هاشوردار از کلمات موجود استفاده کرده و برای اشاره به مفهومی خاص که در متن خواهید دید واژه‌ای جعل کرده که مترجم آن را به صُغرافیایی برگردانده است.

از دیگر نکاتی که اشاره به آن در این مقدمه می‌تواند خوانش متن را برای خواننده تسهیل کند کلمه بریچ است. با وجود آن که این واژه در فارسی معادل معنایی دارد(به معنی نقض کردن، ایجاد شکاف کردن، رخنه کردن و …) اما مترجم به این نتیجه رسید که ترجمه نکردن آن به حفظ فضای فانتزی و غریب اثر کمک خواهد کرد.این کلمه هم برای اشاره به بزرگترین جرم ممکن برای شهروندان هر کدام از شهرها به کار می‌رود، و هم برای ارجاع به نهادی که مسئول رسیدگی به این جرم است، و نیز افراد وابسته به این نهاد. هر جا که معنای اول، یعنی خودِ جرم مورد نظر بود بریچ به صورت معمولی نوشته می‌شود، و هر جا که نهاد یا افراد وابسته به آن نهاد مورد نظر باشد کلمه بریچ به صورت برجسته نوشته خواهد شد. – یادداشت مترجم
آرش شفیعی و محمدرضا کشاورزی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بیوک‌میرزا: ما، بیوک‌میرزا، ولد آقاخان که از ذریه قاجار بود به اجبار اهل خانه شدیم راهی فرنگ برای تحصیل طب؛ اما نخواسته در پاریس ِرؤیاها سراغ حکمت پولیتیک را گرفته، شدیم کاشف علم آن عالم. شاید هم بی‌غرض نبود احوالات ایران وطنمان که بلوای غریب در آن بر پا بود. خروج ما از تهران مصادف بود با صدور حکم مجلس مشروطه توسط آن شاه همیشه‌شازده، ... دیدن ادامه » مظفر که مرقومه کرد. که البته همه از رشادات و تحصنات رجال و کسبه و آیات عظام در حضرت عبدالعظیم و بعضی از عوام در قنسول خانه‌های اجانب بود. برای همین رها کردیم در بلاد غریب طب را که علاج عاجل مردم ایران، سامان روزگار بود، نه درمان جان. قبل از عزیمت در خانه پیش آقاخان پنهان می‌کردیم مشروطه‌خواهی را که ابوی از تخم و ترکه قاجار بود و عقوبت آشکار گفتن، فلک بود و حبس در زیرخانه.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گفته شده عشق باید بدون قید و شرط باشد. این قانونش است. همه همین را می گویند. اما اگر عشق مرزی نداشته باشد، حدی نداشته باشد، قید و شرطی نداشته باشد، چرا باید کسی تلاش کند کار درست را در یک رابطه عاشقانه انجام بدهد؟
اگر بدانم که کسی عاشقم است و دیگر هیچ چیز برایش مهم نیست، دیگر چه چالشی باقی می ماند؟
من قرار است نیک را با همه کم و کاستی ... دیدن ادامه » هایش دوست بدارم و نیک هم قرار است مرا با همه ویژگی های شخصیتی ام دوست داشته باشد، اما مشخص است که هیچکدام از ما اینطور نیستیم. این مرا به این فکر می اندازد که همه در اشتباه اند و عشق باید شرط و شروط فراوانی داشته باشد ... در عشق باید دو شریک وجود داشته باشد که همیشه در بهترین حالت شان باشند ... عشق بی قید و شرط، عشق بدون نظم و ترتیب است و همان طور که همه دیده اند، عشق بدون نظم و ترتیب، مصیبت است ...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زنگ می زند. بالای دکمه، روی مستطیلی که چسب خورده است، خوانده می شود: «پل و ایرن تُلیه و فرزندانشان». ایرن در را باز می کند. یک پیشبند، گل های پیراهن و پارچه ی صورتی دامنش را تاحدی پوشانده است. به آرامی لبخند می زند و به کلر می گوید داخل شود. «پدرت توی باغه.» ایرن چادر و فرش را گذاشته روی میز سالن که با یک مشمع دارای شکل های هندسی منظم پوشانده شده است. کلر از توی پنجره، پدرش را از پشت می بیند. او باغ را آبیاری می کند. کلر آهسته به طرفش می رود. شانه اش را لمس می کند. پل از جا می پرد و بعد برمی گردد. به سختی می شود لبخند کمرنگی را که روی لبش نقش بسته، دید. بوسه هایش، پوست کلر را می خراشد. سلام عزیزم. با حالتی معذب سینه اش را صاف می کند.

روی تراس غذا می خورند. هیچوقت نمی دانند چه چیز دیگری بگویند. همه چیز در بودن کنار یکدیگر خلاصه می شود. به هم نگاه می کنند و با شرم و حیا به یکدیگر لبخند می زنند. کلر فکر می کند که پدرومادرش را دوست دارد. به آنها نمی گوید. آن طرف پرچین، بچه ها با داد و فریاد دنبال هم می دوند. تکه هایی از گفت و گوهای دیگران هم به گوش می رسد. درباره سیاست، مالیات، بیگانگان و غیره حرف می زنند...«من نژادپرست نیستم با این حال لوپن فقط چرند می گه...»

کلر ... دیدن ادامه » در جمع کردن میز به ایرن کمک می کند. پل روی تراس می ماند. سیگاری روشن می کند. شب دلپذیر است. سرش به عقب برگشته و چشم هایش را می بندد. توی آشپزخانه، ایرن پاکتی را به سمت کلر می گیرد. کلر می داند که از طرف لوَک است. خطش را می شناسد از طرفی چهره ی ایرن هربار که نامه ای به او می دهد برایش آشناست. لوَک فقط برای کلر می نویسد. مثل یک جور تحریک کردن است. از وقتی که رفته، هیچ نامه ای به پدرومادرش نداده. فقط دو یا سه بار در ماه کارت هایی می فرستد که خطاب به کلر نوشته شده. چند کلمه ی کوتاه: به فکرت هستم، می بوسمت، من خوبم، نگران نباش.

کلر هیچوقت از یک جا، دو یا سه کارت پستال بیشتر دریافت نمی کند. لوَک شهر به شهر می گردد و از هر طرف می گذرد. در کارت پستال ها هیچوقت کلمه ای درباره پدر و مادر نیست، هیچ توضیحی نمی دهد که چه کار می کند، درباره رفتنش از خانه و دلایل این کار اشاره ای نمی کند. فقط یک علامت. انگار می خواهد بگوید: من نمرده ام.

کلر پاکت را باز می کند. کارت پستالی از کوتانتن است. مهر پست 21 اوت 1998 از پورت بای را نشان می دهد. ایرن آرام گریه می کند. به کلر علامت می دهد قبل از رسیدن پدرش آن را قائم کند. این اولین کارت پستالی است که کلر از پورت بای دریافت کرده. قلبش تند می زند. این غیرمنتظره بود. لوَک باید هنوز آنجا باشد. قطعا پورت بای خیلی کوچک است. کلر مادرش را در آغوش می گیرد. موهایش را نوازش می کند. ایرن می گوید تقصیر ماست.کاش فقط یک آدرس می گذاشت. یک نشونه. می توانستیم برایش بنویسیم و به او بگوییم که متاسفیم. می دانی، این قضیه پدرت را عذاب می دهد.
محمدرضا کشاورزی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
روندِ سلطه‌یابیِ جریانی فکری مانند فرنچ‌تئوری و اقتدارِ نهادینه‌شده‌ و حضورِ دائمیِ کسانی چون بدیو و ژیژک در رسانه‌ها به عنوانِ «وُدِت»ها (ستارگان) انتقادی در فرانسه، برای من پدیده‌ی آشنایی بود. شواهدِ بسیاری هم وجود داشت که این جریان به پشتوانه‌ی دم‌ودستگاه و امکاناتِ عظیمی که در نهادهای دانشگاهی، پژوهشی و رسانه‌ئی در اختیار دارد، برای یارگیری و تسّری به حوزه‌های اندیشه‌ورزی و روشن‌فکری در جوامعِ دیگر نیز سخت تکاپو می‌کند. بااین‌حال، در «دهکده‌ی ذهنیتِ نقادانه»یی که من هم خود را اهلِ آن می‌دانستم، پدیده‌ی بدیو و فرنچ‌تئوری به دیده‌ی تحقیر نگریسته می‌شد و کم‌تر کسی آن را حتا لایق نقد می‌دانست.
من هم مانند دوستانی که از اهالی همین دهکده‌ی فکری و احساسی هستند با نامِ بدیو و شرکایش به یادِ این ارزیابیِ گی دوبور درباره‌ی او می‌افتادم: «از میان همه‌ی تفاله‌های انتقادیِ دورانِ حاضر، بدیویقیناً بدتر از همه است.»
اما با وجود این اتفاقِ نظر که مُدِ بدیو نیز مانند دیگر حباب‌های خیره‌کننده بر سطحِ دریای آلوده‌ی نمایش، دیریازود خواهد ترکید و نامِ او نه در دفترِ اقدام‌های رهائی‌جویانه‌ی انسانی بل‌که در فهرستِ جاعلان و شیادانِ عرصه‌ی نقد ثبت خواهد شد، آلوده‌گیِ ناشی از افکارِ بدیو، که اینک صدرنشینِ نقدِ کاذب از سرمایه‌داری شده بود، چنان ابعادی یافت که در فرانسه نیز کسانی مقابله با این آلوده‌گی را ضروری دیدند.
در ... دیدن ادامه » گفت‌وگو با دوستم آنی لوبرَن مطلع شدم یکی از دوستانش به نام سِه‌وِرین دانیول در حال تدارک نشریه‌یی است به نام L’autre côté(آن‌سو، دیگرسو، یا جانبِ دیگر) و اولین شماره‌ی آن را به نقدِ فرنچ‌تئوری اختصاص داده است. از طریقِ آنی لوبرن با سِه‌وِرین دانیول تماس گرفتم و متوجه شدم که او این نشریه را با هم‌کاری ژان ‌مارک ماندوزیو و حمایتِ فکری آنی لوبرن راه انداخته است. با پیشینه‌ی کارهای انتقادیِ ماندوزیو از طریق نشریه‌ی دانش‌نامه‌ی زیان‌ها آشنائی داشتم. این نشریه، که میان سال‌های ۱۹۸۴تا ۱۹۹۲ در پانزده شماره منتشر شد، و فعالیت‌اش سپس فقط به صورت بنگاهِ نشری به همین نام ادامه یافت، درواقع تداومِ انتقادیِ جنبشِ سیتواسیونیست‌ها بود. گرچه من همه‌ی مواضعِ بیان‌شده، و به‌ویژه همه‌ی نظراتِ خودِ ماندوزیو در آنسیکلوپدی دِ نویزانس را نمی‌پسندم، ولی مشارکت و مداخله‌ی وی را در راه‌اندازیِ نشریه‌ی لوتر کُته تضمینی بر کیفیتِ تحلیل‌های ارائه‌شده دانستم.
از سوی دیگر در طی همین سال‌ها، ترجمه‌‌های فارسیِ آثارِ جریانی فرانسوی، که پس از ورودش به حوزه‌ی دانشگاهی و روشن‌فکریِ آمریکائی به جریانِ فرنچ تئوری یا تئوریِ فرانسوی معروف شده بود، ناگهان سیل‌آسا عرصه‌ی نظری ـــ روشن‌فکریِ ایران را درنوردید و آن را از مفاهیم، واژه‌گان، نثر و نحوِ پسامدرنیستیِ خود آکنده ساخت. در طیِ این سال‌ها کم‌تر نوشته و تحلیلِ ادبی ـــ سیاسیِ مُدروزی می‌شد یافت که از تأثیرِ این شیوه‌ی فکری مصون مانده باشد.
اما هم‌چون بسیاری دیگر از پدیده‌ها در ایران، واکنشِ روشن‌فکری به این اشباع‌شده‌گیِ روشن‌فکری نیز عجیب‌الخلقه بود. پادزهری که عرضه شد فرآورده‌یی از همین زهر بود، و ناب‌ترین محصولِ پسامدرنیستیِ فرنچ‌تئوری به عنوان «سیاستِ حقیقت» در «پیکار با همه‌ی اورادِ فلسفیِ پست‌مدرن» ارائه گردید.
طی سال‌های اخیر کاربردِ واژه‌هایی مثل «سیاستِ حقیقت» «رخدادِ حقیقت» و «دیگری بزرگ» تبدیل به اسم اعظمِ بخش بزرگی از ناقدانِ ادبی ـــ سیاسیِ ایرانی شده است. از فهرست‌کردن عباراتِ بی‌معنا و خنده‌داری که در این‌ گونه نوشته‌ها هست چشم‌پوشی می‌کنیم. اما فرایندِ شکل‌گیری چنین روی‌کردهایی در عرصه اندیشه‌ورزی ایرانی از کجا آب می‌خورد؟ چرا برای بخش چشم‌گیری از ناقدان نظری در ایران کسانی چون بدیو و ژیژک تبدیل به آیت‌های نقد فکری و اجتماعی می‌شوند؟
آن بخش از روشن‌فکرانِ ایرانی که به ژیژک و بدیو دخیل بسته‌اند، ظاهراً خود را «چپ نو» یا «چپِ سکولار» می‌نامند. بنابراین از قرائن چنین برمی‌آید که این بار نیز این «چپ» غالبِ ایرانی است که چنین دسته‌گلی به آب داده است. اما این چپ، نه تنها نو نیست، بل‌که کهنگی‌و بیدزده‌گی‌اش را از بوی همین نفتالینی که به خود مالیده می‌توان فهمید.
هنگامی که مهرعلی میانجی در سال ۱۳۳۳ تجاربِ زیسته‌ی خود را از هفت سال اسارت در اردوگاه‌های استالینی می‌نویسد، صدایش ناشنیده می‌ماند. این گونه صداها در نفی و نقدِ استالینیسم همیشه در چپِ ایرانی حاشیه‌ئی و مهجور ماند. چرا؟ چرا جزم‌اندیشی و ایده‌ئولوژی انتزاعی وجه غالب در عرصه نقد نظری و اجتماعی در میان چپ‌گرایان ایران بوده است؟ چرا به‌رغمِ گذشتِ این‌همه ‌سال، و با وجودِ این‌همه اطلاعات و تجارب تلخ و پرهزینه، هنوز ذهنیتِ حاکم بر چپ‌گرایانِ ایرانی بندِ نافِ خود را از زهدانِ ناسالمِ گذشته‌اش نبریده است؟ اگر جهالت‌های گذشته را به خاطرِ فقدانِ امکانِ شناخت و آگاهی معصومیتی بخشودنی بدانیم، اکنون دیگر چه عذر و دلیلِ برائتی داریم؟ چپِ ایده‌ئولوژیکِ ایرانی همیشه نارسائی و تأخیرِ آگاهی‌اش را با سرمایه‌ی جان‌فشانی بازخریده‌است. در طی سال‌های اخیر جرقه‌هایی از روشن‌گری تابیده و کوشیده تا آن نیروی شور و شیفتگی هم‌چون سوختی برای یک پالایشگاهِ ذهنی به کار رود، برای یک خانه‌تکانیِ ذهنی، تا انسان و شعرِ زندگی سرلوحه‌ی رهائی‌جوئی قرار گیرد. اما فضای آلوده‌ی اجتماعی زمینه‌سازِ بازتولیدِ ایده‌ئولوژی‌های کهنه در لباسِ نوِ روشن‌فکریِ انتزاعی شده است.
پرزرق‌وبرق‌ترین لباسی که این بخش از روشن‌فکریِ چپ‌گرای ایرانی در سال‌های اخیر بر تن کرده است، افکار و عقایدِ پسامدرنیستی است که فرنچ‌تئوری نیز نامیده می‌شود، زیرا بیش‌ترِ چهره‌های این جریانِ فکری فرانسوی بوده‌اند. به یاد می‌آورم که در سال‌های اولیه‌ی زندگی‌ام در فرانسه، مصادف با سال‌هایی که منابعِ نظری و ادبیِ چپ‌گرایان ایرانی بسیار محدود و ناچیز بود، خودِ من با خواندنِ کتاب‌هایی از پسا‌مدرنیست‌ها گاهی آرزو می‌کردم کاش این گونه ادبیات نیز به زبان فارسی راه یابد تا افقِ دید وسیع‌تری گشوده شود! این نیمچه آرزوی من خیلی زود به شکلِ سرسام‌‌آوری برآورده شد! اما آن‌چه پایه و اساس علائق و افکار مرا شکل داد عرصه‌یی از نقد و ادبِ فرانسوی بود که هنوز که هنوز است آرزوی انتقالِ بخشی از آن به زبان فارسی به دلم مانده است زیرا انتشارِ هر اثری از این دست، درست برعکسِ آثار بدیو و ژیژک و شرکا، در ایران با کوهی از موانع روبه‌رو است.
و اما درباره‌ی متن‌های انتخاب‌شده برای این کتاب: همان‌طورکه اشاره شد، بخش اصلی را مجموعه‌ی هشت مقاله‌ی مندرج در اولین شماره‌ی نشریه‌ی لوتر کُته تشکیل می‌دهد که در تابستان ۲۰۰۹ در فرانسه منتشر شد. من چند متنِ دیگر را نیز به این مجموعه افزوده‌ام، یکی مقاله‌یی است از اَنی لوبَرن به نام تئوریِ زیادی، و دیگری ترجمه‌ی فارسی چندصفحه‌یی از کتابِ رساله‌ی زندگی‌دانی برای استفاده‌ی نسل‌های جوان، اثر معروفِ رائول ونه‌گم. کتاب اخیر تقریباً هم‌زمان با جامعه‌ی نمایشِ گی دوبور در ۱۹۶۷ منتشر شد. به دنبالِ آن قسمت‌هایی از کتابِ بین‌المللِ نوع بشر که چاپِ فرانسوی‌اش در ۱۹۹۹ منتشر شده است. و در آخر، ترجمه‌ی فارسی متنی به نام واژه‌گانِ اسیر نوشته‌ی مصطفی خیاطی آمده است.
در ایران نام مصطفی خیاطی برای نخستین بار در ترجمه‌ی متون جنبش سیتواسیونیستی، و به‌خصوص در مقدمه‌ی مترجم بر چاپِ فارسی جامعه‌ی نمایش شناخته شد. نام او به خاطر سال‌های عضویت و فعالیت‌اش در آن جنبش، و به‌ویژه به خاطر نوشتن دو متنِ بسیار مهم، نامی بسیار آشناست و این دو اثرِ او به چندین زبان ترجمه شده است. یکی فقر و فلاکت در محیط دانش‌جویی ، و دیگری همین واژه‌گان اسیر. این نوشته‌های مصطفی خیاطی، همراه با دو اثرِ نخستین گی دوبور و رائول ونه‌گم به عنوان آثارِ مرجع و بنیان‌گذارانه‌ی جنبش سیتواسیونیست‌ها شناخته می‌شود.
من قصد داشتم ترجمه‌ی این دو متن از مصطفی خیاطی را در کتاب جداگانه‌یی منتشر کنم. اما به‌راستی دریغ‌ام آمد که این متن او را در کتابِ حاضر نگنجانم. زیرا با نقدِ ارائه‌شده در واژه‌گانِ اسیر، همراه با چند صفحه‌ی نمونه‌وار از تحلیلِ نقادانه‌ی رائول ونه‌گم، هم قدمت و هم سبکِ نقدِ اصیل رادیکال در قیاس و تقابل با بلاغتِ پسامدرنیستیِ بدیو ـــ ژیژک و شرکا محسوس‌تر می‌شود. خاصه برای خواننده‌گان فارسی‌زبان که تاکنون از دست‌رسی به چنین نقدهای اصیلی بی‌بهره بوده‌اند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 11