دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
توی قفسه جلویی کتب روانشناسی
اون پایین با اون قطر زیادش همیشه به چشمم میومد
من عادت داشتم بعد کارم برم توی شهرِ کتاب میرداماد رو اون نیمکت راحتی بشینم چند صفحه تورق کنم
نمی ... دیدن ادامه » دونم چرا این کتابو هنوز نخریدم
صفحه های ابتدایی این کتاب رو از حفظم
بعضی از کتاب ها سرنوشتشون این میشه
می خوام این دوستو زودتر ببینم دوباره
محمد رضا میرزایی این را خواند
فرانک ارجمندپور و میم امیری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پشت جلد:
می خواستم نه تنها قهرمان داستان من با مرگ خویش کنار بیاید، بلکه به مراجعان خود نیز کمک کند تا با مرگ مواجه شوند. دلیل انتخاب و معرفی موضوع مرگ در فرایند روان درمانی به سال هایی باز می گردد که با بیماران سرطانی درمان ناپذیر کار می کردم. بیماران زیادی را دیدم که در مواجهه با مرگ پژمرده نشدند بلکه برعکس دچار تغییراتی اساسی شدند ... دیدن ادامه » که تنها می توان ان را رشد شخصیت، پختگی یا پیشرفت خردمندی نامید. ان ها در اولویت های زندگی خود تجدید نظر کردند، موضوعات روزمره را ناچیز می شمردند، از داشته های مهم خود مانند کسانی که دوستشان دارند، از تغییر فصول، از شعر و موسیقی که مدت های مدیدی از ان ها غافل مانده بودند، شاکر و شادمان می شدند. یکی از بیمارانم می گفت " سرطان، روان رنجوری را شفا می بخشد" اما افسوس که انسان باید تا لحظات آخر زندگی، هنگامی که بدنش مورد تهاجم سرطان قرار می گیرد، منتظر بماند تا بیاموزد چگونه زندگی کند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
متن پشت جلد:
فروغ به زور خندید. چروک هاى زیر چشم دوست داشتنى ترش کرده بودند. کیوان نگاه کرد به صورت او و چروک هاى ریز و پلک ها که کمى افتاده تر شده بودند. نگاهش را از او گرفت. فروغ زیبا بود. زیباترین زنى که دیده بود. مثل هنرپیشه ها نبود. جنس زیبایی اش با همه فرق میکرد، انگار یک جور دیگری زیبا بود. فکر کرد میان سالى اوج زنانگى یک زن است.
یکی از لطیف ترین داستانهایى که خوندم. نویسنده کتاب خیلی خیلی جوانه و طبق تاریخ درج شده در کناب، این کتاب رو در سن ٢١ سالگى نوشته. بسیار عالى و لطیف بود. نویسنده قلم قوى اى داره و مطمئنم اگه به تلاشش ادامه بده آینده موفقى خواهد داشت
۲۹ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در جایی از کتاب می خوانیم:
تلویزیون را روشن نکردم. به این نتیجه رسیده ام که وقتی حال آدم بد است این حرام زاده فقط حال آدم را بدتر می کند. یک مشت چهره ی خالی از روح که پشت سر هم می آیند و می روند و تمامی هم ندارند. احمق پشت احمق، احمق هایی که بعضا مشهور هم هستند.

و ... دیدن ادامه » در جایی دیگر:
رفتم طرف قفس و قناری قرمز را تماشا کردم. یک مقدار از رنگش رفته بود و رنگ زرد واقعی اش داشت پیدا می شد. پرنده قشنگی بود. نگاهم کرد و من هم نگاهش کردم. بعد یک صدای ظریف پرنده وار از خودش در آورد. جیک! همان صدا احساس خوبی بهم داد. خیلی راحت خوشحال می شدم. مشکل من تمام دنیا بود.
روزی، البته خیلی از آن روز گذشته، روزی با دختر کوچکم به شیرینی فروشی رفتیم. خیلی به ندرت پیش می آمد که با دخترکم به شیرینی فروشی بروم. کم پیش می آمد که دستش را بگیرم و از آن کم تر این که با او تنها باشم. فکر کنم یک صبح یکشنبه بود. آدم های زیادی برای خرید شیرینی آمده بودند، کیک توت فرنگی یا نان خامه ای می خریدند. وقتی از آن جا بیرون رفتیم، دختر کوچولویم از من خواست یک تکه از نان باگت به او بدهم، ندادم. نه. به او گفتم، نه بگذار برسیم خانه. به خانه برگشتیم همگی پشت میز نشستیم تا ناهار بخوریم. یک خانواده کوچک خوشبخت. من نان را بریدم. این کار را دوست داشتم. می خواستم به وعده ام وفا کنم. اما وقتی تکه نان را به دخترکم دادم، او نان را به برادرش داد.
- اما گفتی نان می خواهی…
دستمالش را باز کرد و جواب داد:
- ... دیدن ادامه » چند ساعت پیش می خواستم.
- اما این همان نان است و همان طعم را دارد، چرا نمی خواهی؟
اصرار کردم:
- همان است…
سرش را برگرداند.
- نه، ممنون.
در بخشی از این رمان آمده است:
«این چه سوالی بود؟ برای چه می پرسید؟ از گریه ها و بی تابی های آن سال های من چه می دانست؟ از خواب ها و بی خوابی هایم، از عشق ها و نفرت ها، از دلتنگی ها و دلواپسی های سال های دور. نباید چیزی بگویم. گفتن ندارد، نباید بفهمد. نباید بفهمد تمام این سال ها، همیشه خودم را با زهره مقایسه می کردم. فقط چندبار دیده بودمش، ... دیدن ادامه » بیشتر اتفاقی در خیابان. می دانستم لابد پیچشِ مویی دارد. گرچه الان دیگر برایم فرقی نمی کند. خیلی وقت است حقیقت را پذیرفته ام؛ یا خیال می کنم. مطمئنم نه او، نه نوید و نه هیچ مرد دیگری نمی تواند احساس زنی را درک کند که باید یکی از بین آن هایی انتخاب کند که انتخابش کرده اند. آن ها خیلی چیزها را نمی دانند. نمی دانند می شود با هق هقی خفه آشپزی کرد، یا می شود نیمه شب سر در بالش فرو برد و زار زد، یا به بهانه ی مجله برداشتن به اتاقی دیگر رفت، تا فقط لحظه ای گریه کرد.»
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همیشه یک چیزی بین من و آدم های اطرافم بود که نمی گذاشت آنها را به درونم راه بدم، اینکه این چیز ترس از صدمه دیدن می تونه باشه یا از دست دادن آنها تو هر بار خوندن صفحات این کتاب به ذهنم میریسه.