دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
این لانه فقط سوراخی نیست که برای نجات جان خود به آن پناه ببرم. وقتی در قلعه‌ی مرکزی میان تل بلندی از گوشت ذخیره شده رو به ده راهرویی می ایستم که از قلعه منشعب می شوند، دیگر چندان در بند امنیت نیستم، رو به راهروهایی که متناسب با کلیه لانه گاهی رو به بالا، گاهی رو به پایین، گاهی پهن، گاهی تنگ، همه به یک اندازه ساکت و خالی، هر یک آماده که ... دیدن ادامه » به شیوه‌ی خود مرا به چندین میدانگاه برسانند، میدانگاه هایی ایضا ساکت و خالی -در چنین لحظه‌ای خوب می دانم که این قلعه از آن من است، قلعه ای است که با چنگ و دندان، به ضرب کوبیدن و کندن از دل زمین یاغی و سرکش بیرون کشیده ام، قلعه‌ی من، قلعه‌ای که هرگز امکان ندارد به دیگری تعلق داشته باشد و آنچنان مال من است که چه بسا سرانجام این جا از سوی دشمنان خود زخمی کاری را به جان بخرم، زیرا در این صورت خونم به هدر نمی رود، بلکه به درون زمینی نشست می کند که از آن من است. به راستی جز این چه چیزی شایسته‌ی ساعات خوشی است که به نیمی در آرامش خواب، به نیمی در سرخوشی بیداری در راهروهای آن گذرانده ام، ...

قسمتی از داستان "لانه" از همین کتاب
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حقیقت به سان سگ پاسبانی است که در لانه محقر می برندش و با شلاق نیز او را از آنجا می رانند اما در عوض سگ لاس در جای گرم و نرم و در داخل منزل می ماند و با هرزگی و بی کفایتی اش همه جا را به گند می کشد.

مینا مکوندی ، سپهر حسینی و فاطمه خیاطی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اطمینان داشته باشید که خوشبختی کریستف کلمب زمانی نبود که آمریکا را کشف کرد بلکه زمانی خوشبخت بود که می کوشید آن را کشف کند. باور کنید بالاترین سعادت او سه روز پیش از آن بود که دنیای جدید را کشف کرد، هنگامی که خدمه ی کشتی اش سرکشی کرده بودند و در نهایت نومیدی می خواستند عقب گرد کنند و به اروپا بازگردند. اینجا صحبت دنیای جدید نیست، حتی اگر ... دیدن ادامه » قرار بود آنجا مغلوب شود. کریستف کلمب می شود گفت آمریکا را ندیده مرد و در حقیقت ندانست کجا را کشف کرده است. اینجا صحبت زندگی است. فقط زندگی. صحبت تلاش در کشف زندگی است و نه در کشف آن.
مینا مکوندی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در وجود آدمها همیشه آرامشی هست که هنگام درماندگی به سوی او پناه می برند، یک پناهگاه خلوت در مرز گریستن.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آخر آدم باید در این دنیا یک کار بزرگتری از زندگی روزمره بکند، باید بتواند یک چیزی را تغییر بدهد، حالا که کاری نمانده بکنم پس عشق می ورزم.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
مستانه هلال بحر ، Mahsa Mousavi و مریم بحرانی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چرا آدم هایی که گمان می کنید وجود ندارند و فکر می کنید بیش از یک بار آنها را نمی بینید، در پشت صحنه، نقش مهمی در زندگیتان بازی می کنند؟

(بخشی از این کتاب)
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خاطرات کودکی اغلب جزییات کوچکی هستند که خودشان را از عدم جدا کرده اند.

(بخشی از این کتاب)
مهنّا حسین زاده این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زمان وقوع فاجعه یا پریشان خاطری، چاره ای جز این نیست که برای حفظ تعادل نقطه ای ثابت پیدا کنی تا کلاهت را حفظ کنی. نگاهت متوقف می شود روی جوانه گیاه، درخت، گلبرگ های گل، انگار که به نشانه های مواج در دریا آویخته اید.

(بخشی از این کتاب)
مهنّا حسین زاده این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جوان تر که بود، کم ترین فرصت را برای کناره گیری از معاشرت با مردم غنیمت می شمرد، بی اینکه توضیح خوبی برای خودش داشته باشد. اما امروز احساس می کرد نیاز دارد بی هر مقاومت بیهوده ای خودش را رها کند تا آهسته با جریان سُر بخورد.

(بخشی از این کتاب)
Emile آژار این را خواند
مهنّا حسین زاده این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مرگ به ما مربوط نیست، چون مادام که وجود داریم، مرگ وجود ندارد و وقتى مرگ آمد، ما دیگر وجود نداریم. فکرش را که بکنى هیچ مرده اى از مرده بودن خود دلگیر نیست!

(قسمتی از این کتاب)
دوست دارم این کتاب رو بخونم در آینده.
بسیار عالی بود متن
۱۸ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جانِ دریا به آسمان بسته و تاب و تحمل دیدن چهره ى در هم و گرفته ى آن را ندارد؛ هرگاه هوا آفتابى مى شد و آسمان آبى، دریا هم آرام و آبى بود و هرگاه رنگ خاکسترى و یا سیاه به خود مى گرفت، رنگ دریا هم آنچنان مى شد.
در یک کلام: دریا عاشقِ دیوانه و بى قرار آسمانش بود.

ژول ورن - تعطیلات دو ساله
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید