دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
• قسمت هایی از متن نمایشنامه ی (پارسیفال) نوشته ی (تانکرد دورست) ترجمه ی (علی عبداللهی)

- تو نباید هیچ وقت وسط ماجرا باشی. همیشه یه گوشه باش!
- ... دیدن ادامه » آخه چرا؟
- برای اینکه همه بدونن تو می ترسی و ترس برت داشته.
- اما من اصلا نمی ترسم مامان!
- تو باید بترسی!
- من هم قوی هستم هم شجاع.
- شجاعت، بیم مرگه.

- از نظر من تا آدم قبل از هر چیزی این حقیقت رو نپذیره که مرد و زن حقوق یکسانی دارن، نمی تونه هیچی در مورد عشق بگه.

- من در حضور یک خردسال مسلح بسیار عصبی تر می شوم از اینکه جلوی یک بزهکار بزرگسال قرار بگیرم.

- یه ماهه دیگه گم و گور می شی و هیچ وقت به این زندگی قشنگ برنمیگردی! اون چیزی که پیش از تولدت بود، آخر سر با اونچه بعد از مرگت خواهد بود هیچ فرقی نداره، احمق!

- تو این حوالی، تو این سرزمین، حرف زدن، باد توو هاون کوبیدنه، چون احساس آدمای اینجا، ناشناخته اس.

- هزار پله را با درد پیمودم، گویی در رویا از نردبانی ابدی بالا می روم.

- آدم چیه؟ چی شده که این موجود به دنیا اومده، که مث یه جهنم، تخمیر میشه، یا مث یه درخت خشک می پوسه و هیچ وقت نمی رسه؟


سیدامید حسینی ، خسرو پرویز و امیرحسین آل‌عوض این را خواندند
ناهید اخوان این را دوست دارد
سلام وقتتون بخیر
میخواستم نظرتونو راجع به کتاب استایلیست بدونم
به نظرتون ارزش خوندن داره و کتاب خوبی هست ؟
۰۴ ارديبهشت
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
> به زودی طوفان درگیر خواهد شد و این گناه مالکین اراضی است که اجازه نمی دهند اجاره داران، زمینها را زیر کشت بگذارند و گرسنگی خود را رفع کنند. گناه صاحبان کارخانجات است که به کارگران حقوق ناچیزی می دهند اما فرزندان خویش را به سفر اروپا می فرستند و خودشان در آپارتمانهای مجلل شهر زن ها را می نشانند. گناه دولت است که همه ی این جریانات را شاهد است اما وانمود می کند که چیزی نمی بیند.

> اگر باران نمی بارد و خشکسالی می شود، فقرا از گرسنگی می میرند، اگر باران زیاد ببارد و طغیان شود باز هم کلبه های فقرا را سیل می گیرد و ویران می کند. چرا سیل هرگز به طور جدی سراغ ثروتمندان نمی رود که زندگی مجلل و آسوده دارند و سوار بر پشت بینوایان می خورند و عیش می کنند؟ این چه عدالت الهی است که در مقابل فقر و بینوایی ما، چشمهای خود را می بندد؟

> ... دیدن ادامه » "ژانو آریو" که به تازگی به درجه ی سرجوخگی رسیده است و مامور منطقه گردیده، محله را زیر پا می گذارد و به همه ی کسانی که خواندن و نوشتن می دانند پیشنهاد کمک و مصالح ساختمانی می دهد به شرط آنکه در عرض هفته خودشان را به مرکز حزب دولتی برسانند و برای انتخابات کارت انتخاباتی بگیرند... "زه لویی" که خواندن و نوشتن می داند پیشنهاد "ژانو آریو" را رد می کند. "ژنو آریو" از این جریان اوقاتش تلخ می شود و از او توضیح می خواهد. پاسخ "زه لویی" او را متحیر می سازد: در عالم گرسنگی من خودم فرمانده هستم!
امیرحسین آل‌عوض و خسرو پرویز این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بغضی مداوم حین خواندن این کتاب همراهم شد. خیلی تلخ و تاثیرگذار.
نویسنده ی این کتاب فعال اجتماعی در زمینه ی مبارزه با گرسنگی جهانی شد. او خود متولد حلبی آباد "رسیف" بوده است.

> ... دیدن ادامه » داستان گرسنگی را نمی توان بیان کرد، سراسر آن غم و غصه و شرمندگی و خجالت است. گرسنگی داستانی است زشت و زننده.

> پدر برای چه ما آمده ایم اینجا و در باتلاق منزل کرده ایم؟
"زه لویی" با صدایی آرام پاسخ می دهد: هنگامی که ما گرسنه بودیم و به اینجا آمدیم، بهشت موعود خود را در این محل یافتیم. مادر "ژو آیو پلو" با آهنگی عاصی و برآشفته اضافه می کند: بهشتی برای خرچنگ ها! اما کودک باز به سخن خود ادامه می دهد: اما چرا درست همینجا؟ چرا به شهر نرفتید؟ به آنسوی باتلاق ها نرفتید؟ انگار که آنجا دنیای دیگریست. مادر چشم در چشمهای فرزندش می دوزد و پاسخ می دهد: آنجا، آنسوی باتلاق ها بهشت ثروتمندان است.

> باتلاق های "رسیف" بهشت خرچنگ هاست. اگر زمین برای انسانها ساخته شده است و هر چه بخواهند به آنها می دهد، باتلاقها به ویژه برای خرچنگ ها طرح ریزی شده اند. در آن جا همه چیز خرچنگ است، خرچنگ بوده و یا خرچنگ خواهد شد. حتی گِل و لای و آدم هایی که در آنجا زندگی می کنند.
گِل و لای آمیخته با ادرار و مدفوع و همه ی بقایا و تفاله هایی که جزر و مد به همراه می آورد، هنگامی که هنوز خرچنگ نیستند خود را آماده ی خرچنگ شدن می سازند. خرچنگ در آنجا به دنیا می آید، در آنجا زندگی می کند و با خوردن گِل بزرگ می شود و از محتوی زباله ها چاق می شود و با این گِل، گوشتِ سفید پاها و ژله ی سبز رنگِ احشای خود را می سازد.
و اما انسانها تنها از راه صیدِ خرچنگها زندگی می کنند. آنها پاهای خرچنگ ها را می مَکند، کاسه های پشتشان را آن اندازه می لیسند که مانند شیشه پاک می شود و از این گِلی که گوشت شده است گوشتِ بدنِ خویش و گوشتِ بدنِ فرزندانشان را می سازند. دویست هزار موجود، دویست هزار تَن اهالی این شهر از گوشت خرچنگ ساخته شده اند. آنچه که که دستگاه بدن آدمی دفع می کند دوباره به گِل باز میگردد و این فضولات دوباره خرچنگ می شوند.

> در حالی که آفتاب، صورت نمناک "ژو آیو پلو" را خشک می کند او به دنبال رویاها می رود. می بیند که در یکی از این خانه های ثروتمند شهر که از دور نمایان است باغبان شده است و دیگر با عطرِ خوشِ باغهای سبزیکاری و رایحه ی گُلها زندگی می کند و پاهای برهنه اش جز با چمن های نرم آشنایی ندارند... به جای این بوی گندیده ی باتلاق ها و به جای این گِلی که او هم در میان آن، بِسانِ خرچنگ ها راه می رود.
جدا از داستان علاقه ی بین سرباز جوان و دختر سروان -که عاشقانه است و پاک- و جدا از داستان شورش پوگاچف -که شخصیتی حقیقی است- آنچه جالب توجه بود برای من، یادآوری اهمیت رفتارهای خوب و بد ما، هر چند کوچک، حتی اگر انجام دهیم و فراموش کنیم، در پیش بردن و ساختن تقدیر و سرنوشت ماست.

جملاتی از متن کتاب:
... دیدن ادامه » همیشه این ضرب المثل را به یاد بیاور که می گویند: تا جامه هایت نوست آنها را مواظبت کن و تا جوان هستی مراقب شرف و آبروی خود باش.
◇ هیچ چیز آسانتر از آن نیست که انسان راه را گم کند.
◇ من عقیده دارم که نه حمله، صلاح است و نه دفاع... به عقیده ی من باید به تدبیر متوسل شد.
◇ گوش کن. من نمی دانم تو را چه خطاب کنم و نمی خواهم بدانم، ولی خدا می داند که حاضرم در مقابل نیکی های تو، جان خود را تقدیمت کنم. فقط چیزی از من نخواه که با شرف و مذهب من مخالف باشد.
◇ عشق به من سفارش می کرد که ماری ایوانونا را رها نکنم.
◇ اولین بار طعم شیرین دعایی را که از قلبی پاک بیرون آید، چشیدم.
◇ بهترین و مهم ترین تغییراتی که در این دوره حادث شده است، همان اصلاح اخلاق عمومی است که بدون انقلابات شدید صورت گرفته است.
درود فراوان خدمت خانم مکوندی بزرگوار. پوشکین خوانی داغ دلی به وسعت جهان تازه می کند از جهانی که سر یک دوئل از دست رفت. آفرینشهای پوشکین می توانست ادامه یابد و جهانی سیراب کند. آه که قضیه درباره میخاییل لرمانتف که ده سال کمتر از پوشکین عمر کرد و در 27 سالگی ... دیدن ادامه » در دوئل جان خویش از دست داد، دردناک تر است. می شود گفت جهانی را نگشوده پرکشیدند و فقط شمه ای نمایش دادند از آنچه بودند. چرا برای بقول شکسپیر عشق بسیار کوتاه زنان، دو سیمرغ شعر روس چنین زود پر کشیدند. زن ها که مایه ابتدایی شعر بودند، از کمال دو بزرگ شاعر روس محروم داشتند. نفرین بر زیاده خواهی زنان... دختر سروان یکی از داستانهایی بود که نشان داد پوشکین راه خویش از داستان نویسی فرانسوی جدا می کند و دارد به سبک خود دست می یابد. حیف که عمرش ادامه نیافت.
۲۰ بهمن
ممنون برای پیام شما آقای استخری که نامش را می گذارم افسوس_ادبیاتی.
۰۵ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خوش تر آن است
به ستاره‌ها نظر افکنم
تا آن‌که حُکمِ اعدامی را امضا کنم.
خوش ... دیدن ادامه » تر آن است
زمانی که سَربه‌گریبان
در باغ می گذرم
به صدای گَلها گوش سپارم
که نجوا می‌کنند: « اوست که می‌آید! »
تا آن‌که
سلاحِ سیاهِ پاسبانی را ببینم
که می کُشد آن‌ها را
که قصد کشتنِ مرا دارند.
از همین‌روست شاید
که هیچ‌گاه
نه
هیچ‌گاه
حُکم‌رانی نخواهم­ شد!

* سروده ی ویلیمیر خلبنیکاف
* ترجمه ی حمیدرضا آتش برآب
شعری بسیار زیبا و ترجمه ای عالی. سپاس. به واقع، عشق فلج کننده ترین نیروی بشری است که تنها با انتقام در تناقض است. مژده این که من عاشقم ترجمه دکتر آتش برآب از آثار ولادیمیر مایاکوفسکی به چاپ نشر علمی فرهنگی راهی بازار می شود به زودی زود.
۲۰ بهمن
درود. همیشه خوش خبر.
۰۵ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تنها چیزی که در این مقولات برای ما باقی مانده فقط سفره ی ایرانی است. هنوز قورمه سبزی و یا فلان پلو برای نسلِ جوان مهم است. تنها چیزی که برای ما مانده و موضوع کمی هم نیست، غذای ما است. کسی نیامده است که قورمه سبزی را مدرن کند. چنین کاری نه تنها نمی شود، بلکه چرا باید چنین کاری را انجام بدهیم. ما بایستی چیزهایی را حفظ کنیم . این ها به عنوان ... دیدن ادامه » میراث هستند. خانه ای که از پدر شما به ارث رسیده است، قرار نیست که کاشی های کف آن را در بیاورید و موکت و پارکت کنید. گچ بری های آن را از بین بِبَرید و هالوژن به جای آن ها بگذارید. آن خانه همان طوری که هست باید حفظ شود. اما یک چیزهایی را باید نو کرد. اصرار بر سرِ سنت و هویتی که تعریف نشده است موجب گُم گشتگی و سرگردانی مردم ایران است. زیرا جامعه ی من سال ها است که از مغز معلمان واقعی خود استفاده نمی کند. من هرگز در تلویزیون ایران گفت و گویی با بهرام بیضایی یا عباس کیارستمی را نشنیده ام، اما خیلی زیاد از آقای قرائتی مطالب میشنوم. چه کسی راجع به زندگانی نیما، محمود دولت آبادی و دهخدا مستند ساخته است، اما تا مشاهده می کنید مستند از روحانیت و زندگانی آن ها وجود دارد. چه کسی می داند ابومسلم خراسانی در کجا بوده و چه کاری انجام داده است؟ شما چه الگویی را به نسل جوان خودتان ارائه می دهید که از آن هویت برگردد؟ مانند این ضرب المثل است که می گویند سنگ را بسته اند و سگ ها را باز کرده اند. نسل چهل میلیونیِ جوانِ ایرانی که می خواهد خودش را پیدا کند چه باید بکند؟ وضعیت تلویزیون این گونه است و ماهواره هم آن چنان است. همه ی درهای جهان به روی ایران باز است، در لباس، آرایش و... هر چیزی را که بگویید، همین است. در نتیجه به این بحران ها می رسیم. معلمی که دیروز لیسانس خود را گرفته امروز استاد شده است. به دانشکده های هنر سر بزنید، مشاهده می کنید که فاجعه ای است. دانشکده ای که فاقد کارگاه و استاد است، چطور دانشجو قرار است که مجسمه ساز بشود؟ هر روز هم لغت هایی است که روی سر ما آوار می شوند، هر لغتی را که پرتاب شد تکرار می کنند. اینکه من کانسپتچوال، اینسالیشن یا پست مدرن هستم. این لغات را از کجا آورده اند؟ آیا می دانند این لغات به چه معنایی است که آن ها را به کار می برند؟ در اینجا گم می شوید و بعد هم بر سر یک سنت گندیده اصرار می ورزید، بعد هم به دنبال هویت می گردید. کدام هویت را می گویید؟ کدام شاعر می تواند هویت خودش را به دست بیاورد بدون آنکه از سنایی یا نظامی بداند. کدام نقاش می تواند تصویر درستی را بکشد، اگر که لحظه های باشکوه تصاویر شاهنامه را نشناسد، زن های نظامی گنجوی را نشناسد! بدون آن ها چه کاری می خواهد انجام دهد؟ هیچ چیزی را در دست ندارند، بعد از هویت او صحبت می کنند و اینکه چرا شبیه فرنگی ها است. شما برای او چه کاری انجام داده اید و چه چیزی را به او داده اید؟
شما جوهر، تاریخ و هویتِ درستِ خودتان را نشان بدهید، بعد از او بخواهید روی آن کار کند. وقتی آن ممنوع شده است و روشنفکر در این کشور خائن معرفی می شود چه باید کرد؟ در کدام نقطه ی دنیا چنین اتفاقی می افتد؟ قصه ی ما این است. البته بحث من بیان یک واقعیت بود و بیان یاس نبود. من و خیلی ها داریم کار می کنیم. از این روزگاران کشور من کم ندیده است، مسلما این سخت ترین آن ها نیست. من در عین حال باور دارم که در ایران یک رنسانس در حال شکل گیری است.

□ بهرام دبیری
احسنت به شما بانوی فرهیخته
۱۹ دى
ممنون و البته احسنت به آقای دبیری.
۲۸ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- عنصر مهم در تجارت حاج آقا، تقلب های متداول مانند《سنگ کردن》،《دنبال نخود سیاه فرستادن》،《خواب کردن》،《در هوا بل گرفتن》،《دولاپهنا حساب کردن》،《رودست زدن》و امثال آن بود. مراعات جدی قواعد بازی معاملاتی، که بورژوازی اروپا از خیلی پیش، آن را برای سیر منظم کار خود، تنها روش درست تشخیص داده بود، نزد حاجی و همکاران وجود خارجی نداشت، این ها کار《فرنگی خر》بود و با《نبوغ》 ایرانی جور در نمی آمد. تجارت و کسب یعنی《بپا که گرگه شاخت نزنه》یعنی مواظب باش که می خواهند《رنگت کنند》پس بکوش که نه فقط کلک نخوری بلکه کلک خودت را سوار کنی.《زرنگ》کسی است که همین که سر و کله ی انسانی از دور پیدا شد، بلافاصله نزد خود فکر کند که یکی از راه آمده که می خواهد کلاه سرش بگذارد و اگر حرفی می زند، بداند که آن حرف دروغ یا چاخان است و نه فقط به این نکته مطمین باشد، بلکه نسخه ی خنثی کردن تقلب او را از پیش حاضر داشته باشد و نه فقط تا این حد، بلکه کسی را که آمده است سر او کلاه بگذارد، موظف است با کلاه گشادتری تا خرخره، باز پس بفرستد.
فلسفه ی فیلسوف انگلیسی《هابس》که می گفت《انسان گرگ انسان است》در این زرنگی یک فلسفه ی بنیادی است. اگر شما به حرف ها باور کنید، اعتماد کنید، راست بگویید، دست خود را رو کنید، کلاه نگذارید، فریب را نفهمید، فریب بخورید، شما《پاک و شریف》نیستید، نه، شما《خر》،《پپه》و...هستید و محکومید که دستخوش هرگونه زیانی قرار بگیرید.
این طرز تفکر وحشتناک است ولی نمی دانم از کی در جامعه ی رنج دیده ی ما مسلط شده و تا کنون، علی رغم تحول مساعدی که در روحیات روی داده، هنوز هم باقی است و مسلما بلیه ایست که پیشرفت واقعی را فلج می کند. پیشرفت واقعی به باور و صداقت و سادگی و فداکاری نیازمند است. این《زیرکی》کوته بینانه حتی بلای جان اقتصاد سرمایه داری است که از آنچه آن را فیلسوف دموکرات روس چرنیشوسکی《اگوییسم عاقلانه》می نامد برنخاسته است، بلکه ثمره ی یک خودخواهی تب آلود و متجاوز و مخرب است. روشن است که هیچ کاری در طول مدت بر این بنیاد نمی تواند قوام گیرد.

... دیدن ادامه » رانده ی ستم و چهره خانه
□ احسان طبری


توانگری نه به مال است پیش اهل کمال
که مال تا لب گور است و بعد از آن اعمال
من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
این متن رو هر ایرانی باید بخونه و بهش فکر کنه
۳۰ آذر
سرکار خانم مکوندی ،برای بهتر دیدن اوضاع و شرایط ایرانیان پیشنهاد میکنم یه سر نوشته سرگذشت حاجی بابای اصفهانی اثر جیمز دو موریه رو بخونید
۳۰ آذر
سلام
سپاس از پیشنهاد شما.
۱۰ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
" سرگی آلکساندراویچ یسنین " شاعری که عاشق سرزمین ما -پارس- بود، بارها قصد عزیمت به آن را داشت و در آرزوی دیدنش ماند... این کتاب، برای من، در دسته بندی کتاب های داستانی قرار نمی گیرد. عنوان مقاله ای پژوهشی یا سرگذشت نامه را مناسب تر و نویسنده ی کتاب رو جناب " آتش بر آب " می بینم. به هر روی، هر چه هست از مطالعه ش خرسندم.

چه چیزها که ندیده ام
چه ... دیدن ادامه » سفرها که نکرده ام
چه بسیار عشق ورزیده ام
و چه فراوان رنج کشیده ام
اوباش وار زیستنم
از آن رو بود
که کسی را بهتر از تو نمی یافتم.
سپاس از خانم مکوندی بزرگوار که جور ما رو کشیدین در باب معرفی این آثار...
دکتر آتش برآب رو بعنوان دوست بزرگ خود که نه بعنوان یک مترجم چیره دست و انسان بسیار انسانی می شناسم... اولین ویژگی مهم اثر، دو زبانه بودن اثر است...حیف است که هرمس دیگر به ادامه این مجموعه ... دیدن ادامه » نپرداخت... از پل الوار و جیمز جویس هم آورد اما جای آرتور رمبو، پل ورلن و شارل بودلر از فرانسه بسی خالی است و از آن خالی تر جای مجموعه اشعار میخاییل یوریویچ لرمانتاف. هرمس با چاپ کارهای 2 استاد بزرگ مترجم روس، دکتر آبتین گلکار و دکتر آتش برآب جان گرفت اما چند مدتی است واقعن رو به رکود گذاشته..بنظرم هرچند سرهی یسنین شاعر بزرگیه اما همت حمیدرضا آتش برآب جایگاه یسنین رو واضح تر کرده است.کار شما رو با زندگی سرهی یسنین همراه میکنه... دلم میخواست که منظومه سوارکار مفرغی استاد آتش برآب نیز روی کار دو زبانه بیاد.. اثر به تنهایی مرا شیفته زبان روسی کرد.
۱۵ دى
با درود و سپاس برای پیام از جان و دل شما.
۲۸ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* اجازه بدهید خودم را معرفی کنم
مایاکوفسکی هستم
دست تان را بدهید
این ... دیدن ادامه » قفسه ی سینه ی من است
بشنوید
ضربان نیست
ناله است...

* در اختیار ماست
چرخش سیاره ها
و هستی حکومت ها
زمین از آن ماست
و گوهر ستاره ها از ماست
و ما هرگز
هرگز
به هیچ کس
به هیچ کس
اجازه نخواهیم داد
زمین مان را با گلوله های توپ، پاره پاره
و هوای مان را با تیغه ی برنده ی نیزه ها چاک چاک کند
...
از خشم چه کس
زمین ما دو نیمه شد؟
این دود
بر فراز شراره های میدان جنگ از کیست؟
آیا یک خورشید برای همه بس نیست؟
و آیا بر فراز سرمان
این آسمان آبی کفایت نمی کند؟
...
امروز بر فراز گرد و خاک برخاسته از پیکارها
و به رغم همه ی کسانی که
-ناامید از عشق-
عمری در مشاجره بودند
این بدعت بزرگ جامعه گرایان است
که چنان رخدادی بی سابقه
رخ می نماید!

* گذرنامه ی آمریکایی را که می گیرند
انگار که انعام می گیرند
مدام کرنش می برند و
آقای مهربان آمریکایی را
با نگاه شان می خورند
به گذرنامه ی لهستانی که می رسند زل می زنند
مثل بزی بر تابلو آگهی ها
برای گذرنامه ی لهستان
چشم می دراند پلیس
مثل فیلی سرد و بی احساس
که مثلا: از کجایی؟ و این اخبار تازه ی جغرافیایی چیست؟

* عشق ارزانی هر کسی است که زاده می شود
اما در لابه لای مشاغل اداری
درآمدها
و چیزهایی از این دست
روز به روز
خاک قلب سخت تر می شود.

* بر پیکر زمین ما
به زودی
یک دنده ی سالم هم نخواهد ماند
جانش را بیرون می کشند
لگدمالش می کنند
فقط برای اینکه
کسی بین النهرین را صاحب شود
...
کیست بر فراز آسمان جنگ ها؟
آزادی؟
خدا؟
نه، پول
تو که جانت را نثارشان می کنی!
وقت آن نیست که کمر برافرازی؟
وقت آن نیست که رودرروی شان بپرسی
آخر برای چیست که می جنگیم؟
درود بر خانم مکوندی بزرگوار...مهدی عبداله زاده استخری هستم... باز هم سپاس بخاطر معرفی کتابهایی که حرفها برای گفتن دارند...گزینشی بی نظیر و عالی...ولادیمیر مایاکوفسکی از چهره های برجسته انقلاب شعری قرن 20 روسیه است... کنار سرهی یسنین... دوره 18 ساله خلق آثار ... دیدن ادامه » وی، او را به محافل ادبی بزرگ و دل ادیبان آن زمان روسیه راه داد... نعمت بزرگی است ولادیمیر مایاکوفسکی... ای کاش دو زبانه چاپ می شد...
۲۹ دى
خانم مکوندی بزرگوار. مژده ای شگرف. کتاب من عاشقم ترجمه دکتر آتش برآب از بهترین اشعار ولادیمیر مایاکوفسکی با قیمتی عالی و طرحی زیبا به زودی زود راهی بازار می شه
۲۴ بهمن
آرزوی درخشش بیشتر برای مترجمانی که متعهدانه کار میکنند را دارم.
۰۵ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- مراقب باش زرق و برق جامعه تو را به سوى خود جذب نکند. گاه و بیگاه دیده ام که از دستمال گردن و کلاه هاى زیبا استفاده مى کنى. مى دانم، آن ها اغوا کننده هستند. اگر مراقب نباشى، بزودى تو نیز به ترسیم همان نقاشى هاى عامه پسند و پرتره هاى اشخاص، در مقابل پولى که به تو پرداخت مى کنند، دست خواهى زد. این همان چیزى است که موجب نابودى استعداد تو خواهد شد. صبور باش. در مورد هر نقاشى کاملا بیندیش. بگذار دیگران از این طریق به پول دست یابند. به موقع خود، تو نیز به پاداش خویش خواهى رسید.

- هنگامى که برخورد با زیبایى دیگر احساسات پاک انسانى را تحت تاثیر قرار نمى دهد و احساسات سرکوب گشته ى آدمى گرایش بیش ترى را به سکه هاى طلا از خود نشان مى دهند، انسان با اشتیاق بیشترى به این آهنگ مسحور کننده پاسخ مى دهد و به تدریج و نادانسته اجازه مى دهد که روح وى را تسخیر کند. شهرت و اعتبار براى کسى که به ناحق بدان دست یافته است، آرامش روحى به همراه ندارد.

- ... دیدن ادامه » هر فردى باید به امورى که در آن تخصص دارد، بپردازد. من به شخصه براى انسانى که آشکارا و بى پرده اعتراف مى کند که از مطلبى اطلاع ندارد، احترام بیش ترى قائلم تا فردى که چهره ى ریاکارانه به خود گرفته و در مورد موضوعى که نمى داند، اظهار فضل مى کند و مشتى چرندیات بر زبان مى راند.
* هر کسى یک جورى مى ترسد، فقط یکى دست و پایش را گم مى کند و دیگرى بر خودش مسلط مى شود. متوجه مى شوى، ترس همان ترس باقى مى ماند، ولى بعضى، در نتیجه ى کسب تجربه، روز به روز بیشتر بر ترسشان مسلط مى شوند. براى همین است که قهرمانها پیدا مى شوند. بله، به همین سادگى.

* من به این باور رسیده ام که مردم این زمانه دیگر عشق واقعى را فراموش کرده اند. من که یک همچین عشقى را سراغ ندارم. البته، دوره ى ما هم خبرى نبود!
...
- ... دیدن ادامه » بابابزرگ، زن چى؟ زنى که واقعا عاشق باشد را به چشم دیده اید؟
- بله که دیده ام. ویراچکا. یقین دارم هر زنى قادر است در عشق به نهایت برسد. این را بدان که زن، تو را مى بوسد، در آغوشت مى گیرد و تسلیمت مى شود، و به مادرى می رسد. زن وقتى عاشق شد، آن عشق برایش به تمامى مفهوم زندگى است. همه ى هستى اش مى شود. زن گناهى ندارد که عشق به پستى کشیده شده و تا حد یک آسایش عادى و یک سرگرمى کوچک نزول کرده. گناه از مردهایى است که در بیست سالگى چشمهاشان سیر و تنشان عینهو جوجه رنجور مى شود و چنانى مثل خرگوش بزدل مى شوند که دیگر کششى به آن اشتیاق نیرومند و مردانگى و مهر و پرستش عشق ندارند. مى گویند که سابق بر این چنین عشقى وجود داشته و اگر هم نبوده مگر غیر از این است که بهترین صاحبان عقل و جان بشر، که همان شاعرها و نویسنده ها و موسیقیدان ها و نقاش ها هستند، دست کم آرزویش را در سر داشته و به خاطرش رنج مى برده اند؟

* آخر مگر مى شود کسى را که عاشق است، گناهکار دانست؟ آن هم عشق، مساله اى که تا حالا هم کسى نتوانسته درست سر از آن در بیاورد!

* چیزى را فهمیدم و به خودم گفتم: من دوستش دارم، چون در دنیا، هیچ چیزى شبیه به او نیست، یعنى بى همتاست، و هیچ چیز و هیچ کس بهتر از بى همتایى نیست...
اگر این کتاب را دارید، واقعن به شما حسودی ام می شود. موجود نیست و شهر کتاب هم بیهوده علامت موجودی گذاشته است...کتاب قابل خریدن نیست... به شما کتاب مقصر کیست اثر الکساندر هرتسن ترجمه استاد گلکار را نیز پیشنهاد می کنم.
۲۹ دى
مبارک باشد، امیدوارم از مطالعه ش لذت ببرید. برای معرفی "گیسوم" متشکرم.
۰۵ اسفند
خواهش می کنم.
۰۵ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
◇ خروس
سخی داد: مردش کجاست؟
کاکا: مرد نداره... شوی نکرده به عمرش...
سخى ... دیدن ادامه » داد: پس خروسش توقیفه!
ماه جان: (سراسیمه) خروس ما؟ به چه حُکمی؟
سخی داد: به حکم حضرت حقانی، زن بی شوهر حق نداره خروس در خانه اش نگه داره!
ماه جان: آخر این به اون چه مربوط؟
سخی داد: (می زند توی سر کاکا) یک بار نگفتم خفه؟
کاکا: (به ماه جان) دِ خفه دیگر سگ پدر! گَپَش را تو می زنی، توسَریشو من می خورم!

◇ اتاق گریم
- نمی دونم به خوابی که اون توش باشه چی بگم؟ رویا... یا کابوس؟
کتابی که موقع شروع برای من جذاب نبود ولی رفته رفته، درگیر داستان و نوع برخورد شخصیت ها با وقایع شدم... من با مختصر دانش و اطلاعاتی که نسبت به تاریخ شوروی داشتم، کتاب رو دوست داشتم. کافیه جریان جنگ داخلی و تصیفه ی بزرگ استالین رو بدونید تا حدس بزنید کتاب برای شما خواندنی خواهد بود یا خیر؟
یادداشت نویسنده در اول کتاب و توصیف چاپ و نشر کتاب، ... دیدن ادامه » بعد از پایان گرفتن قصه تاثیرگذار می باشد.
با سلام خدمت استاد مکوندی
بی سبب نیست که استالین با این همه جنایات معروف به چنگیز خان شوروی هست .
ارادتمند خسرو پرویز
۰۵ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
● آلیک گفت: معلوم است که اسممان رفته توی لیست سیاه. پست فطرت ها! این همه خوک یکدفعه سر و کله شان از کجا پیدا شد؟
سوفیا پتروونا با لحن سرزنش آمیزی گفت: آلیک! چطور می توانی این طوری حرف بزنی؟ همین حرف ها را زدی که از کامسومول* بیرونت کردند.
آلیک که لب هایش می لرزید، جواب داد: سوفیا پتروونا! زبان تند و تیزم نبود که باعث اخراجم شد. به خاطر این بیرونم کردند که حاضر نشدم علیه نیکالای حرفی بزنم.

... دیدن ادامه » سوفیا پتروونا پرسید: بلاخره کار شوهرتان به کجا رسید؟
- ده سال تبعید به اردوگاه های دوردست.
سوفیا پتروونا با خودش فکر کرد: پس بلاخره ثابت شده مجرم بوده. حتی فکرش را هم نمی کردم که آدم به آن خوبی...
- من و دخترم را هم می فرستند به قزاقستان، به یک آبادی کوهستانی یا دهی در آن جا. اجازه ی کار هم ندارم و اگر کار نکنم، حتما از گرسنگی تلف می شویم.
بلند بلند و با صدایی تیز صحبت می کرد، طوری که همه برگشتند و نگاهش کردند.
سوفیا پتروونا برای آن که موضوع صحبت را عوض کند، پرسید: و آن وقت همسرتان را کجا فرستاده اند؟
- از کجا بدانم؟ فکر می کنید به آدم می گویند کجا؟
- ولی آن وقت شما... بعد از ده سال... وقتی آزاد شد... چطور همدیگر را پیدا می کنید؟ شما نمی دانید شوهرتان کجاست و شوهرتان هم نشانی از شما ندارد.
همسر مدیر با دست اشاره ای کرد به خیل زنانی که آن جا با بن های مسافرتی شان ایستاده بودند و گفت: فکر می کنید هیچ کدام از این ها می دانند شوهرشان کجاست؟ شوهرهایشان را امروز و فردا می برند. زن هایشان را هم به یک جهنم دره ای می فرستند. هیچ کس هم مطلقا نمی داند بعدا باید کجا شوهرش را پیدا کند. من از کجا بدانم؟ هیچ کس نمی داند، من هم یکی شان.
سوفیا پتروونا آهسته گفت: شما باید اصرار کنید. اگر این جا جوابتان را نمی دهند، به مسکو نامه بنویسید، وگرنه چه بلایی سرتان می آید؟ به کلی رد همدیگر را گم می کنید.
زن مدیر نگاهی به سرتاپای سوفیا پتروونا انداخت. بعد با چنان خشمی به او تاخت که سوفیا پتروونا بی اختیار یک قدم عقب نشست و به آلیک چسبید، بسیار خب، هر وقت پسر شما را فرستادند تبعید، مصر باشید. شما بروید جایش را پیدا کنید.
سوفیا پتروونا با لحنی عذرخواهانه گفت: پسر مرا به تبعید نمی فرستند. می دانید، آخر او مجرم نیست، اشتباهی دستگیرش کرده اند.
همسر مدیر زد زیر خنده ها ها ها و با تاکید بر هر هجا گفت: اش ته باهی! ها ها ها، بعد یکباره اشکش سرازیر شد: می دانید این جا همه چیز اشتباهی است...

* کامسومول: سازمان جوانان کمونیست
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تا یک ماه پیش تنها تجربه ی من از شنیدن داستان های صوتی به دوران کودکی برمیگشت، قصه گویی بزرگترها، هنگام قبل از خواب یا گوش دادن به نوار کاست هایی برای سرگرمی و اوقات فراغت من و خواهرم در زمان هایی که پدر و مادر سرکار بودند... وقتی بزرگتر شدم، اینکار دیگه برای من لذتبخش نبود. دلیلش رو واقعا نمیدونم و مطالعه ی داستان رو فقط به شرط در دست ... دیدن ادامه » داشتن کتاب می پسندیدم، به خاطر دارم زمانیکه کتاب کیمیاگر با صدای محسن نامجو به بازار اومد یا کتاب دیگری با صدای آقای پیام دهکردی(اسم کتاب رو به خاطر ندارم) و برادرم اونها رو خریداری کرد با اینکه شکل بسته بندی اون کتاب هایی که حالا با صدای دیگری روایت میشد و توی اون سی دی ها منتظر شنیده شدن بود برای من جذاب و ترغیب کننده بودند، و همچنین اظهار رضایت برادر و خواهرم، باز هم ممانعت سخت بی دلیلی در من بود... خلاصه ی کلام اینکه بلاخره بعد از گذشت سالها، این سد به اشتباه ساخته شده در فکرم رو شکستم و در یک ماه گذشته سه کتاب صوتی رو در زمانهای آرام شبانه روزم شنیدم :)
تجربه ی دلچسبی که بی جهت از خودم دریغش کرده بودم.
■ ازدواج غیابی
- معتقد بود که سربازها در شروع جنگ دخالتی نداشته اند.
- شعری از "اودن" به ذهنش آمد. اگر در عشق تساوی نیست، بگذار آن کس که عاشق تر است من باشم. ویلیام قبلا قطعه ای برای این شعر زیبا تنظیم کرده بود، خواننده ای متظاهر و پرمدعا هم اجرایش کرده بود، اما منظور "اودن" از این بیت چه بود؟ "اودن" بر اساس طبیعتش از آن نوع آدم هایی بود که عشق بی دریغ شان را بدون هیچ انتظار برابری یا چشم داشتی نثار می کنند و در اشعارش می گفت که عشق را با تمام مشقت هایش به جان می خرد و از آن لذتی متعالی می برد. اما ویلیام از روی تجربه فکر می کرد که ذات ذهن بشر برای فرار از درد و عذاب، ناگزیر بهانه ای جور می کند تا فقط خودش را تسلا دهد.

... دیدن ادامه » ممنون از بابت آتش
- مردی بهم گفت آدمی که به جنگ رفته، هرگز به کسی برای سیگار کشیدن اعتراض نمی کنه.
- در مقابلش، نمای کلیسای جامع کاتولیک را دید. ساختمان بسیار بلندی بود. فکری به نظرش رسید: با این همه عطر اسپند، عود و عنبر که به سوی پروردگار هستی به آسمان می ره، وجود کمی دود سیگار در دالان کلیسا چه اهمیتی داره؟ چطور ممکنه پروردگار مهربان ناراحت بشه اگه زنی خسته در دالان کلیسا چند پک ناقابل به سیگارش بزنه؟

■ مراسم تشخیص هویت
- وجود قانون در هر سوراخ سمبه ای، به یک وسواس اجتماعی تبدیل شده بود. انگار آدم ها همه ی راه ها را بسته بودند که نشود از یکنواختی کسالت بار روزمره فرار کرد.

■ شیدایی
- باید می پذیرفت زندگی پر از تلخی و رنج است و شاید داشتن امید آن را کمی آسان تر کند. در قمار زندگی باید ورق ها را پشت هم بازی کرد و امیدوار بود که ورق شانس، دور بعدی دست تو بیفتد. آسیب پذیر بودن در این بازی راه به جایی نداشت، فقط باعث رنج و اندوه بیشتر می شد.

■ پوچی ناب
- در زمستان نور و صدا تعاریف دیگری دارند. درخشش نور جلوه ی بیشتری دارد و نجوای صداها تا دوردست به گوش می رسد.
- چهره ها برای او مثال داستان های پر رمز و رازی بودند که هر چه بیشتر می خواند، کمتر می فهمید. هر چه سعی می کرد کمتر می توانست چهره ی افراد را در حافظه اش بازسازی کند. البته می توانست جزء به جزء چهره ی عناصر صورت ها را به خاطر بیاورد... اما این اجزا بایستی در همبستگی مرتبه ی بالاتری گنجانده می شد تا تصویری از کل می ساخت. همان طور که حروف، کلمات را و کلمات، جمله را می سازند. اما برای اینکه جمله معنی پیدا کند کلمات باید در جمله حل شوند و همین طور جملات در پاراگراف، پاراگراف ها در داستان. برای به یاد آوردن یک چهره هم باید تک تک عناصر چهره به عنوان جزء فراموش شوند و اجزای صورت شکل بیرونی شان را از دست بدهند تا در کل بزرگ تری معنی پیدا کنند. برای نویسنده این کار امکان پذیر نبود و در مورد به یادآوردن چهره ی هانا تا مدت ها این مشکل را داشت که نمی توانست به خاطرش بیاورد.

■ خاطره ی دخترکان، سیمپلیکا
- پس من چه وقت آن قدر پول و فراغت خواهم داشت تا وقتی بقیه ی خانواده ام در خانه ی مجلل مان در خواب نازند، با خیالی آسوده روی چمن های حیاط لم بدهم و طلوع ماه را تماشا کنم؟ و سرانجام فرصت کنم تا به فلسفه ی واقعی زندگی بیندیشم. همیشه به خودم می گویم و ایمان دارم سرانجام سختی ها تمام می شود و فرداهای بهتری می رسد.
- پشت پنجره، "ایوا" ساکت می ایستد، با دقت نگاه می کند. "ایوا" دختر حساسی است. از وقتی هم که دختر بچه ی کوچکی بود همین طور بود. دل نازک ترین بچه مان. قلبش اندازه ی دریاست. یک بار وقتی بچه تر بود، پرنده ی مرده ای را که در حیاط پیدا کرده بود روی صندلی ننویی گذاشت تا خانواده اش پرنده را پیدا کنند. یک بار هم وقتی صندلی فرسوده ای را دور انداخته بودیم، گریه کرده و گفته بود صندلی دلش می خواسته آخر عمرش را در زیرزمین خانه بگذراند. اما من هنور نگرانم، "پم" هم همینطور، بچه ای که تا این حد حساس است، آیا جامعه او را پس نخواهد زد؟ آیا در زندگی ضربه نخواهد خورد؟ آیا انسان برای زنده ماندن ناگزیر به داشتن کمی سنگدلی نیست؟
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
استپان: تا وقتی هنوز حتی یه نفر توی این دنیا در بنده، آزادی هم خودش یه زندونه.


آننکوف: ... دیدن ادامه » کالیایف. جناب شاعر هم صداش می کنیم.
استپان: این لقب به یه تروریست نمی خوره.
آننکوف: (می خندد) یانک نظرش درست برعکسه. می گه شعر ذاتا انقلابیه.
استپان: فقط بمبه که انقلابیه (سکوت)


کالیایف: (سعی می کند بر خودش مسلط شود) تو منو نمی شناسی برادر، من عاشق زندگی ام. من فرط ملال ندارم. من چون عاشق زندگی هستم انقلابی شده ام.
استپان: من عاشق زندگی نیستم، من عاشق عدالتم، و عدالت خیلی بالاتر از زندگیه.
کالیایف (با تلاشی آشکار) هر کسی اونجوری در خدمت عدالته که خودش می دونه و می تونه. باید قبول کنیم ما همه مون یه جور نیستیم. ما باید همدیگه رو دوست داشته باشیم، اگه قدرتش رو داریم.
استپان: نداریم.
کالیایف: (با خشم) پس تو رو چه به ما؟ اومدی اینجا چیکار؟
استپان: اومدم یکی رو بکشم نه اینکه کسی رو دوست داشته باشم، یا بگم درود! درود بر فرق هایی که با هم داریم!
کالیایف: (هم چنان خشم آلود) تو دست تنها و به خاطر هیچ و پوچ اون یک نفر رو نمی کشی. تو اونو با ما و به نام خلق روسیه می کشی. این دلیل تو برای کشتن اون یک نفره.
استپان: (باز با همان لحن) من احتیاجی به دلیل ندارم. من دلیلم رو یه شب، سه سال پیش، توی زندان پیدا کردم.


کالیایف: (بلند می شو و با هیجان زیاد) امروز؟ امروز چیزی رو می دونم که قبلا نمی دونستم. حق با تو بود، به این سادگی ها نیست. فکر می کردم کشتن خیلی آسونه، و همین که آرمانی داشته باشی کافیه، و البته دل و جرات، ولی من به اون مرتبه نرسیدم. حالا می دونم که هیچ چیز خوبی توی نفرت نیست،. همه ی اینها شره، همه ی اینها شره، چه در من چه در دیگرون. قتل و بزدلی و بی عدالتی. آخ! ولی لازمه، باید بکشمش... باید... باید تا ته خط برم و می رم! ورای نفرت!
دورا: ورای نفرت؟ چیزی ورای نفرت نیست.
کالیایف: چرا هست، عشق.
دورا: عشق؟ نه، عشق اون چیزی نیست که تو بهش احتیاج داری.
کالیایف: آخ، دورا، چطور می تونی همچو چیزی بگی؟ تو... تویی که من قلبت رو می شناسم.
دورا: دنیا پر از خونه، پر از خشونت، و زیادی هم پر. آدم هایی که واقعا عدالت رو می خوان حق ندارن عاشق بشن. اونا بیچاره ن، مثل من، گرفتار، سرهاشون بالا و نگاهشون خیره فقط به یک جهت. عشق چه جایی می تونه توی این دلهای مغرور داشته باشه؟ عشق سر آدم رو می ندازه پایین، ولی ما گردنهامون کشیده س.
کالیایف: ولی ما مردم رو دوست داریم.
دورا: آره، دوستشون داریم. این واقعیت داره. ولی عشق ما به اونها یه عشق بزرگه، به وسعت خیال، که متوجه آدم بخصوصی نیست، یه عشق ناخوش، ما از اونها دوریم، از اونها جدا افتادیم، توی اتاقهای بسته ی خودمون هستیم، غرق و گمشده توی فکرهامون. و مردم چی؟ مردم هم مارو دوست دارن؟ حتی اصلا خبر دارن که ما دوستشون داریم؟ مردم ساکتن. و چه سکوتی، چه سکوت سهمگینی!


《 اگر من به قله ی مقاومت در برابر خشونت رسیده ام، پس بگذار تا مرگ من تاجی باشد بر فراز اعمال من که نشانه ی پاکی آرمان من است 》
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این نمایش نامه رو زیادی دوست داشتم به خاطر شخصیت هایی که در مقابل شرایط زندگی و اجتماعشون منفعل نبودند و کردار هدفمند داشتند.
قضاوت نمیکنم اما قطعا انسان هایی که در شرایط دشوار، فراتر از شخص خودشون به آزادی، آرامش و عدالت برابر برای همه ی انسانها می اندیشند و وسعت دیدشون عمومی هست نه خصوصی! برای من با ارزش هستند.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
مهدی استخری این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
◇ ... بعد از همه ی این رفت و آمدهای بیهوده، سر درددلش باز می شد و می گفت: اذیتم می کنند ایگناتیچ، خسته شده ام. ولی ناراحتی او دیری نمی پایید. متوجه شده بودم که یک چیز روحیه اش را باز می گرداند و آن کار کردن است. بلافاصله بیل به دست می گرفت و مشغول کاشتن سیب زمینی می شد یا کیسه ای زیر بغل می زد و می رفت دنبال زغال سنگ، یا سبد حصیری اش را بر می ... دیدن ادامه » داشت و می رفت به اعماق جنگل تا میوه های جنگلی جمع کند. به جای تعظیم جلو میز دفتر خانه، در برابر بوته های جنگلی خم می شد. بعد سر حال و لبخندزنان، با کمری خمیده از بار، به کلبه باز می گشت.

◇ در مدتی که با او زندگی کردم، ندیدم دعا بخواند یا حتی یک بار به خود صلیب بکشد، ولی هر کاری را با نام خدا شروع می کرد و هر بار که می خواستم به مدرسه بروم، می گفت برو به امان خدا. شاید هم دعا می خواند، ولی در خفا، شاید از من خجالت می کشید یا نمی خواست مزاحمم شود. در قسمت اصلی کلبه، گوشه ای برای دعا خواندن بود و شمایل قدیس نیکالای هم در آشپزخانه آویزان. این دو جا در روزهای عادی تاریک بودند، ولی ماتریونا هنگام دعای شب های یکشنبه آن جا چراغی روشن می کرد و در روزهای عید هم چراغ ها از صبح روشن بود.
در یک کلام باید گفت که گناهان او از گناهان گربه ی چلاقش هم کم تر بود، گربه موش ها را می کشت.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
◇ من مانند هوا، آزاد بدنیا آمده ام. من دو روح داشتم یکی آزادیم بود و دیگری معشوقم... و این هر دو را از من گرفته اند... اینک ما هر دو در بند و زنجیریم بی آنکه دلیل آن را بدانیم و بی آنکه بتوانیم علت آن را بپرسیم... من بیست سال به صورت یک فرد " هورون " زندگی کردم. می گویند " هورون " ها وحشیند چون از دشمنان خود انتقام می گیرند. ولی ایشان ... دیدن ادامه » هیچگاه دوستان خود را نیازرده اند. من هنوز پا به خاک فرانسه نه نهاده بودم که خون خود را در راهش ریختم و شاید ولایتی را نجات داده ام، اینک به پاداش آن خدمت مرا در گور زندگان مدفون کرده اند و اگر شما نبودید من از فرط خشم دق می کردم... مگر در این مملکت قانون وجود ندارد؟ مردان را بی آنکه به سخنشان گوش بدهند محکوم می کنند.

* هورون: یکی از قبایل بومی و وحشی سرخ پوست آمریکای شمالی.
ساده دل یک اثر فوق العاده خواندنی با درون مایه ی فلسفی
۱۹ آذر
با سلام و عرض ادب خانم مکوندی
مدتیه که در گیر مطالعه فلسفه شدم . تاریخ فلسفه ویل دورانت رو خوندم. یک جایی توی همین کتاب تاریخ فلسفه ، آقای ویل دورانت از قول ولتر در پاسخ به این سوال که میشه بدون خدا هم زندگی کرد ؟ ایشون میگه بله ولی بشرطی که همه انسان ها ... دیدن ادامه » فیلسوف باشند و الا دین و خدا برای شکل بخشیدن به نظم جامعه لازمه .
رمان ولتر هم به نوعی با فلسفه و دنبال آرامش گشتن انسان سرو کار داره که آخر داستان درک میکنه که باید بره و سر همون زمین زراعتی با کار خودش رو از مشکلات نجات بده
۲۶ آذر
متشکرم بابت پاسخگویی، پیروز باشید.
۲۷ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
> اندوه را پایانی است. مردمان باز می گردند، ویرانه ها ساخته می شود و ساخته ها از مردمان پُر. بمان و نیکبخت شو.
- نیکبخت در میانِ دشمنان؟
- این یک شیوه ی دیرینِ زندگی است.

> ... دیدن ادامه » ای شاه تو می گفتی با مرگ تو ملتی می میرد، من چگونه دست به خونِ ملتی آغشته کنم؟
- او را بکُش ای مرد، شاید با مرگ او ملتی نو به دنیا آید.
- من آسیابانم. من به ملت نان می دهم، همین. و این تنها چیزیست که دارم.

> دشمن تو این سپاه نیست پادشاه. دشمن را تو خود پرورده ای. دشمنِ تو پریشانیِ مردمان است، وَرنه از یک مشت ایشان چه می آمد؟

> همیشه آرزو می کردم روزی دادِ خود به شهریار بَرَم و اینک او اینجاست، داد از او به کجا برم؟ آنچه را که از من گرفتی پس بده ای شاه، روزهای زندگی ام، امیدهای بربادم و پاکی این دخترکم.

> روزگار را بنگرید که دشمن سراسرِ گیتی را درنوردیده و سردارانِ جنگاورِ جنگ آزمای ما هنوز کینه از رعیت می ستانند.

> همه جا پیروزی نامه بخوانید و کُرنا بنوازید که بر ماندگانِ تهی دست چیره شده اید.

> آیا پیوندِ اندیشه های شما میوه ای داشت؟
- ما فقط آبیاری اش کردیم.
- میوه ی رسیده، ها، بایَدَش چید. زود باش.

> چنین کاری هرگز راهزنان با ما نکرده اند.
- تو پادشاهان را با راهزنان همانند می کنی؟
- راهزنان بر تنگدستان می بخشایند و پادشاهان نه.

> من این جامه ی سَرداری را به دور خواهم افکند. این جنگی ناامید است. او برای ما جهانی ساخت که دفاع کردنی نیست.

> شما را که درفش سپید بود این بود داوری، تا رای درفشِ سیاهِ آنان چه باشد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
> حتی اگر می نوشتید که آخر، عاقبتِ نسلِ بشر نزدیک است، هیچ کس توجهی نمی کرد. هفته نامه های بزرگ گزارش هایی چاپ می کردند که پشت آدم را می لرزاند، ولی حالا مثل این که مردم فقط به عکس های رنگی دخترهای روی جلد اهمیت می دادند.

> آدم خیلی چیزها می بیند که توجهی بِهِشان نمی کند، ممکن است این چیزها یک طوری بر آدم تاثیر بگذارد ولی باز هم آدم ... دیدن ادامه » متوجه آن چیز نشود، و بعد یک وقتی آدم شروع می کند به پیوند دادنِ یک چیز به چیزِ دیگر و یک دفعه همه چیز معنا پیدا می کند.
منظره ی آن گاری ها، بدون آن که خودآگاه بهشان فکر کنم، تاثیری آرامش بخش بر من می گذاشت، چون چنین مواجهه ی نامعلومی مثل یک گاریِ روستایی وسط یک شهر که همه اش ماشین است کافی است تا به آدم خاطر نشان کند که جهان هنوز هم کاملا یک دست نیست.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب، سه داستانه: 1- مورچه ی آرژانتینی 2- مه دود 3- ناظر
برای من به ترتیب جذابیت: داستان دوم، داستان سوم، داستان اول

نویسنده ... دیدن ادامه » (راوی) یه منتقده، یه منتقدِ سرسختِ مسائل اجتماعی، مسائلی که انگار کسی رو جز اون، اونقدر، جدی درگیر نکرده - مثلا در داستانها شاید اشخاصی ظاهرا درگیر قضیه ی مورد نظر باشند اما برای آنها جز یک بازی، یک سرگرمی یا یک شوآف نیست - راویِ معترض تلاش هایی هر چند کوچک برای بهبود و حل مسئله می کند ولی در آخر، همان آش است و همان کاسه.

برای شخصی که نمی تواند چشمانش را به روی مشکلات ببندد و بیخیال باشد و کارِ چندانی هم از دستش بر نمی آید، چاره ای جز پذیرش زندگی نمی ماند انگار.
در پایانِ هر داستان، راوی با تغییر زاویه ی دیدش - مثلا با فاصله گرفتن از مشکل، توجه به جزئیات خاصی، پیدا کردن خیری درونِ شر - ما را متوجه اهمیت و زیبایی های دنیا در کنار پوچیِ زندگی میکند.

فکر می کنم رسیدن به درک مشترکی از زندگی که اکثر انسان ها آنرا تجربه کرده اند.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* کم تر می توانیم شعری بگوییم
که روی صفحه
بر دو پایش بایستد، داد بزند، بخندد.
...
اصلا ... دیدن ادامه » دیگر نباید نِوشت
چرا که تبدیل شده ایم
به آدم های مُتقلب، مصنوعی و دودوزه باز
پس دنبال ما بگرد
در شماره ی بعدی مجله ی شعر
دنبال اسم ما در فهرست بگرد
برو صفحه ای که یکی از شعرهایمان در آن است
و حسابی خمیازه بِکِش.

* دیوانگی اش
قدرت فوق العاده
به او داده بود
داشتم به قتل می رسیدم
و آن گَچ مغزها
تو اتاق دیگر
بحث می کردند
چطور دنیا را
نجات دهند.

* نمی توان به عقب بازگشت
نمی توان جلوتر هم رفت
نااُمیدانه آویزانیم
از میخ کوبیده بر این جهانی
که خود ساخته ایمَش.

* راستش هیچ وقت نمی فهمند که تنهایی
یکی از زیباترین چیزها
در دنیاست.

* چقدر شوخی خوب است
وقتی زیرِ سایه ی مرگی.

* صدای شاسی های ماشین تحریر را دوست دارم
خیلی حرفه ای است
حتی اگر
اتفاق خاصی هم نیفتد.
...
الان دارم به آهنگ سازی گوش می کنم
که پاک مرا بُرده بیرون از این دنیا
حالا دیگر عین خیالم نیست
که زنده ام یا می خواهم بمیرم
یا باید پول قبض گاز را
سر موقع بدهم
می خواهم فقط به آن گوش کنم
دلم می خواهد رادیو را بغل کنم
انقدر به سینه بفشارمش
که گویی تن من بخشی از موسیقی است.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* خواندن، لذتی است که جایگزین ندارد. ظاهر من استخوانی بود، درون من فقط با یک کتابخانه ی باشکوه و پُر از کتاب جان می گرفت.

* هر کسی حق دارد خوشحالی کوچکی ولو احمقانه داشته باشد.

* ... دیدن ادامه » من منتظر رسیدن زمان مطالعه بودم، گلبرگ های فکرم را با محتوای کتاب ها زینت می دادم، من زندگی ام را وقف امور بی ارزش نمی کردم.

* تنهایی رو به دوستیِ عذاب آور ترجیح میدم.

* من به این قضیه پی برده بودم که عشق برای آنته کریستا پدیده‌ای انعکاسی است، تیری که از قلب او بیرون می‌آید و به سمت خود او باز می‌گردد. کوچک ترین بُرد جهان. ولی آیا می‌توان با بُردِ به این کوچکی زندگی کرد؟

* چه قدر ارزش ها تغییر کرده بودند و این ماجرا، من را به وحشت می انداخت.

* جمله ای از زبور را به یاد آوردم: گرامی بدار کسانی را که برانگیزاننده ی عشق اند.

* وقتی اتاقی پنجره دارد، انسان از آسمان هم سهمی دارد.

* همیشه باید سراغ معنای زندگی رفت، نباید با اون مخالفت کرد. اگه تو زندگی رنج می کِشی، به این دلیله که همیشه زندگی رو پَس می زنی. وقتی که واقعیت زندگی رو بپذیری، دیگه رنج نمی بَری.

* آنان که تصور می کنند مطالعه به منزله ی گریز از دیگران است، سخت در اشتباه اند، خواندن، حضور داشتن در جهان واقعیت در منسجم ترین شکل آن است. میزان آسیب پذیری کسانی که مطالعه می کنند به وضوح کمتر از کسانی است که مطالعه نمی کنند.
شما خیلی زیبا می نویسید خانم مکوندی
۲۶ مرداد
آقای اشرف این جملات از کتابی است که مطالعه کردم.
در هر صورت از لطف شما و وقتی که گذاشتید و خواندید خیلی متشکرم.
۲۸ مرداد
خانم مکوندی بزرگوار به شما خواندن رمانهای کلان فرهنگ نترلندز یا همون هلند رو از ترجمه های همین نشر چشمه به قلم سامگیس زندی بخوانید. سوء قصد هری مولیش، فراسوی خواب ویلم فردریک هرمانس و آثار سیس نوتبوم البته از نشر نو. ممنون از فعالیت شگرف شما.
۲۴ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نمیتونم بگم کتاب بدی بود
نمیتونم بگم کتاب خوبی بود
برای من انگار که تکراری بود، یک تکرارِ کوچکِ دلنشین...
امیرحسین آل‌عوض و فاطمه خیاطی این را خواندند
سِیّد عِرفان باقِری این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
• همیشه در حال مطالعه باشید، به کتابخانه بروید. این که در بین کتاب ها محصور باشید، معجزه آساست.
• هر جا می روید، با خودتان یک دفترچه و یک مداد همراه داشته باشید. عادت کنید که هر از چند گاهی آن را بردارید و تفکرات و مشاهده هایتان را در آن بنویسید.
• اگر دنیایی را که در آن زندگی می کنید، دوست ندارید، می توانید دنیای خودتان را پیرامون خودتان ... دیدن ادامه » بسازید. خودتان را با کتاب و چیزهایی که دوست دارید محصور کنید.
• عصبانی شوید، ولی دهانتان را بسته نگه دارید و بروید کاری خلق کنید.
ببخشید مکوندی یعنی چی؟
۲۴ مرداد
سلام
با تشکر از توجه شما
آقای اشرف، مَکوَندی نام یکی از طایفه های بزرگ ایل بختیاری است.
۲۵ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- در وهله ی نخست، حتی تا اوایل قرن نوزدهم، داشتن اتاقی از آنِ خود، چه رسد به اتاقی ساکت و بدون سر و صدا، برای زن غیر ممکن بود، مگر آنکه والدین او بسیار متمول یا از اشراف والا مقام بودند. از آنجا که پول تو جیبی او، که به بزرگواری پدرش بستگی داشت، تنها برای هزینه ی رخت و لباسش کفایت می کرد، از امکاناتی که حتی مردان فقیری چون، کیتس، تنیسون یا کارلایل داشتند محروم بود: گردشِ پیاده، سفر کوتاهی به فرانسه، مکانی مستقل برای سکونت، هر چند بسیار فلاکت بار و فقیرانه، که در پناه آن از تقاضاها و استبداد خانواده هایشان در امان باشند. این قبیل مشکلات مادی هولناک بود، اما مشکلات معنوی به مراتب از آنها بدتر بود. بی اعتنایی جهان پیرامون، که کیتس و فلوبر و دیگر مردان هنرمند به سختی قادر به تحمل آن بودند، در مورد او دیگر بی اعتنایی نبود، خُصومت و عِناد بود. دنیا به او همچون مردان نمی گفت اگر می خواهی بنویس برای من فرقی نمی کند. بلکه با قهقهه از او می پرسید میخواهی بنویسی؟ نوشته ی تو به چه دردی می خورد؟

- وقتی مردم شکسپیر را با جین آستین مقایسه می کنند، شاید منظورشان این است که ذهن هر دوِ آنها همه ی موانع را از میان برداشته است... به همین دلیل جین آستین مانند شکسپیر، در هر کلمه ای که می نویسد، نفوذ می کند.

* چرا درختان نهان می کنند
شُکوه ریشه های شان را؟

* ... دیدن ادامه » درباره ی شعر من چه خواهند گفت
آن ها که هرگز خون مرا لمس نکردند؟

* پرتقال ها بر درخت
آفتاب را چگونه تقسیم می کنند؟

* و چگونه زمستان
این همه لایه های آبی را جمع می کند؟

* وقتی محکوم، روشنایی را در ذهنش سبک و سنگین می کند
این همان روشنایی است که بر ما می تابد؟

* تنها برای انتظار برف است
که باغ خود را برهنه کرد؟

* در میان خدایان کلکته
چگونه بفهمیم خدا کدام است؟

* آیا واقعیت دارد که غم غلیظ است
و اندوه رقیق؟

* آیا ثروتمندان رویاهای شان را
در صندوقچه های مرصع نگه می دارند؟

* چرا چترها همیشه
در لندن گردهم آیی دارند؟

* در کاسه ی سر
نمی بینی اجداد محکوم به استخوانت را؟

* در خنده ی دریا
خطر را حس نمی کنی؟

* درخت از زمین چه آموخت
تا بتواند با آسمان سخن بگوید؟

* دشت در آتش نیست
از سوسک های شب تاب؟

* کوب کوب شب از چه بود
از سیاره ها یا نعل اسبان؟

* چه کسی مرا واداشت ویران کنم
دیوارهای غرور خود را؟

* در باریکه راهِ مرگ
چه سود از پا فشاری؟

* آیا ما مهربانی را می آموزیم
یا صورتک مهربانی را؟
خسرو پرویز این را خواند
fatemeh mozaffarpour و سِیّد عِرفان باقِری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
> روزی که از قصاب ها پرسیدم نکند شغل سلاخی نوعی ارتباط با آدم کشی داشته باشد، به صراحت گفتند: وقتی حیوانی را می کشیم، جرات نمی کنیم در چشمانش نگاه کنیم، یکی از آنها به من گفت که نمی تواند گوشت حیوانی را که خودش کشته، بخورد، دیگری اقرار کرد که نمی تواند گاوی را که از قبل می شناخته بکشد، خصوصا اگر شیر آن گاو را هم خورده باشد. به ایشان یادآوری کردم که برادران ویکاریو خوک هایی را که خودشان بزرگ کرده بودند و چنان به آنها عادت داشتند که به اسم صدایشان می کردند، کشتند. یکی از آنها در جواب گفت: درست است، اما آنها اسم آدمیزاد را روی خوک ها نمی گذاشتند بلکه آنها را به نام گل ها می نامیدند.

> تا آن زمان باران نباریده بود، در عوض ماه میان آسمان جلوه می فروخت. هوا شفاف بود و در ته دره، شیاری نورانی از چراغ فانوس های قبرستان به چشم می خورد. در آن طرف، نهال های موز دیده می شد، زیر نور ماه، مرداب های غمگین آبی رنگ و در افق، خط درخشان دریای آنتیل گسترده بود. سانتیاگو ناصر توجهمان را به نشانی از پرتو متناوب روی آب جلب کرد و گفت که آن نور متعلق به روح غمزده ی یک کشتی برده فروشی مغروق است که با یک بار اسیر سنگالی به قرطانجه می رفته.

> ... دیدن ادامه » هنوز از مستی بی هوش بود، اما به سختی می شد باور کرد که زنده باشد زیرا دست راستش روی زمین کشیده می شد و تا مادرش آن را روی ننو گذاشت، دوباره افتاد، به طوری که از کنار سردر ویلا تا کشتی، شیاری از اثر دستش روی زمین به جا ماند. این آخرین یادگاری بود که او برایمان باقی گذاشت: یادگار یک قربانی.

> در قاب پنجره ی خانه ای در کنار دریا، زنی با گیسوان خاکستری-طلایی و عینک دسته آهنی که لباس خاکستری عزای مدام را به تن داشت، در اوج گرما با چرخ خیاطی گلدوزی می کرد. و بالای سرش هم یک قناری در قفس آواز می خواند. وقتی او را در آن قاب شاعرانه ی پنجره دیدم، باورم نشد که این همان زنی است که بود. نمی توانستم بپذیرم که زندگی ممکن است تا این اندازه به داستان های عامه پسند شبیه شود، به هر جهت خودش بود: آنخلا ویکاریو. بیست و سه سال بعد از فاجعه.
منم این کتابو خوندم و از خوندنش لذت بردم، جالب ترین موضوع برام این بودکه از همون ابتدای داستان پایان داستان رو میدونستم و حتی اینکه علت قتل چیه و قاتلین چه کسانی هستندهستند اما اینقدر پرهیجان داستان رو دنبال کردم و دوست داشتم جزئیات بیشتری از قتل و علتش ... دیدن ادامه » رو بدونم شاید مثل مردم کنجکاو دهکده و برای کشته شدن و تشریح سانتیوگو ناصر اونقدر کنجکاو بودن بدون اینکه کاری کرده باشن ...
نکته جالب دیگه واسم این بود که داستان پر از اسامی مختلف از شخصیتها بودم بجز اسم راوی که تا آخر نامعلوم موند.
سپاس بسیار برای معرفی کتاب و انتخاب بخش های زیبایی از داستان
۱۱ شهريور
ممنون از پیامت عزیزترین مریم ♡
کتاب خوان بمانی.
۱۳ شهريور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 3