دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
* کم تر می توانیم شعری بگوییم
که روی صفحه
بر دو پایش بایستد، داد بزند، بخندد.
...
اصلا ... دیدن ادامه » دیگر نباید نِوشت
چرا که تبدیل شده ایم
به آدم های مُتقلب، مصنوعی و دودوزه باز
پس دنبال ما بگرد
در شماره ی بعدی مجله ی شعر
دنبال اسم ما در فهرست بگرد
برو صفحه ای که یکی از شعرهایمان در آن است
و حسابی خمیازه بِکِش.

* دیوانگی اش
قدرت فوق العاده
به او داده بود
داشتم به قتل می رسیدم
و آن گَچ مغزها
تو اتاق دیگر
بحث می کردند
چطور دنیا را
نجات دهند.

* نمی توان به عقب بازگشت
نمی توان جلوتر هم رفت
نااُمیدانه آویزانیم
از میخ کوبیده بر این جهانی
که خود ساخته ایمَش.

* راستش هیچ وقت نمی فهمند که تنهایی
یکی از زیباترین چیزها
در دنیاست.

* چقدر شوخی خوب است
وقتی زیرِ سایه ی مرگی.

* صدای شاسی های ماشین تحریر را دوست دارم
خیلی حرفه ای است
حتی اگر
اتفاق خاصی هم نیفتد.
...
الان دارم به آهنگ سازی گوش می کنم
که پاک مرا بُرده بیرون از این دنیا
حالا دیگر عین خیالم نیست
که زنده ام یا می خواهم بمیرم
یا باید پول قبض گاز را
سر موقع بدهم
می خواهم فقط به آن گوش کنم
دلم می خواهد رادیو را بغل کنم
انقدر به سینه بفشارمش
که گویی تن من بخشی از موسیقی است.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
شهرزاد میرزاعابدینی و حمید اشرف این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* خواندن، لذتی است که جایگزین ندارد. ظاهر من استخوانی بود، درون من فقط با یک کتابخانه ی باشکوه و پُر از کتاب جان می گرفت.

* هر کسی حق دارد خوشحالی کوچکی ولو احمقانه داشته باشد.

* ... دیدن ادامه » من منتظر رسیدن زمان مطالعه بودم، گلبرگ های فکرم را با محتوای کتاب ها زینت می دادم، من زندگی ام را وقف امور بی ارزش نمی کردم.

* تنهایی رو به دوستیِ عذاب آور ترجیح میدم.

* من به این قضیه پی برده بودم که عشق برای آنته کریستا پدیده‌ای انعکاسی است، تیری که از قلب او بیرون می‌آید و به سمت خود او باز می‌گردد. کوچک ترین بُرد جهان. ولی آیا می‌توان با بُردِ به این کوچکی زندگی کرد؟

* چه قدر ارزش ها تغییر کرده بودند و این ماجرا، من را به وحشت می انداخت.

* جمله ای از زبور را به یاد آوردم: گرامی بدار کسانی را که برانگیزاننده ی عشق اند.

* وقتی اتاقی پنجره دارد، انسان از آسمان هم سهمی دارد.

* همیشه باید سراغ معنای زندگی رفت، نباید با اون مخالفت کرد. اگه تو زندگی رنج می کِشی، به این دلیله که همیشه زندگی رو پَس می زنی. وقتی که واقعیت زندگی رو بپذیری، دیگه رنج نمی بَری.

* آنان که تصور می کنند مطالعه به منزله ی گریز از دیگران است، سخت در اشتباه اند، خواندن، حضور داشتن در جهان واقعیت در منسجم ترین شکل آن است. میزان آسیب پذیری کسانی که مطالعه می کنند به وضوح کمتر از کسانی است که مطالعه نمی کنند.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
fatemeh mozaffarpour این را دوست دارد
شما خیلی زیبا می نویسید خانم مکوندی
۲۶ مرداد
آقای اشرف این جملات از کتابی است که مطالعه کردم.
در هر صورت از لطف شما و وقتی که گذاشتید و خواندید خیلی متشکرم.
۵ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نمیتونم بگم کتاب بدی بود
نمیتونم بگم کتاب خوبی بود
برای من انگار که تکراری بود، یک تکرارِ کوچکِ دلنشین...
امیرحسین آل‌عوض و فاطمه خیاطی این را خواندند
سِیّد عِرفان باقِری این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
• همیشه در حال مطالعه باشید، به کتابخانه بروید. این که در بین کتاب ها محصور باشید، معجزه آساست.
• هر جا می روید، با خودتان یک دفترچه و یک مداد همراه داشته باشید. عادت کنید که هر از چند گاهی آن را بردارید و تفکرات و مشاهده هایتان را در آن بنویسید.
• اگر دنیایی را که در آن زندگی می کنید، دوست ندارید، می توانید دنیای خودتان را پیرامون خودتان ... دیدن ادامه » بسازید. خودتان را با کتاب و چیزهایی که دوست دارید محصور کنید.
• عصبانی شوید، ولی دهانتان را بسته نگه دارید و بروید کاری خلق کنید.
ببخشید مکوندی یعنی چی؟
۲۴ مرداد
سلام
با تشکر از توجه شما
آقای اشرف، مَکوَندی نام یکی از طایفه های بزرگ ایل بختیاری است.
۲۵ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- در وهله ی نخست، حتی تا اوایل قرن نوزدهم، داشتن اتاقی از آنِ خود، چه رسد به اتاقی ساکت و بدون سر و صدا، برای زن غیر ممکن بود، مگر آنکه والدین او بسیار متمول یا از اشراف والا مقام بودند. از آنجا که پول تو جیبی او، که به بزرگواری پدرش بستگی داشت، تنها برای هزینه ی رخت و لباسش کفایت می کرد، از امکاناتی که حتی مردان فقیری چون، کیتس، تنیسون یا کارلایل داشتند محروم بود: گردشِ پیاده، سفر کوتاهی به فرانسه، مکانی مستقل برای سکونت، هر چند بسیار فلاکت بار و فقیرانه، که در پناه آن از تقاضاها و استبداد خانواده هایشان در امان باشند. این قبیل مشکلات مادی هولناک بود، اما مشکلات معنوی به مراتب از آنها بدتر بود. بی اعتنایی جهان پیرامون، که کیتس و فلوبر و دیگر مردان هنرمند به سختی قادر به تحمل آن بودند، در مورد او دیگر بی اعتنایی نبود، خُصومت و عِناد بود. دنیا به او همچون مردان نمی گفت اگر می خواهی بنویس برای من فرقی نمی کند. بلکه با قهقهه از او می پرسید میخواهی بنویسی؟ نوشته ی تو به چه دردی می خورد؟

- وقتی مردم شکسپیر را با جین آستین مقایسه می کنند، شاید منظورشان این است که ذهن هر دوِ آنها همه ی موانع را از میان برداشته است... به همین دلیل جین آستین مانند شکسپیر، در هر کلمه ای که می نویسد، نفوذ می کند.

برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* چرا درختان نهان می کنند
شُکوه ریشه های شان را؟

* ... دیدن ادامه » درباره ی شعر من چه خواهند گفت
آن ها که هرگز خون مرا لمس نکردند؟

* پرتقال ها بر درخت
آفتاب را چگونه تقسیم می کنند؟

* و چگونه زمستان
این همه لایه های آبی را جمع می کند؟

* وقتی محکوم، روشنایی را در ذهنش سبک و سنگین می کند
این همان روشنایی است که بر ما می تابد؟

* تنها برای انتظار برف است
که باغ خود را برهنه کرد؟

* در میان خدایان کلکته
چگونه بفهمیم خدا کدام است؟

* آیا واقعیت دارد که غم غلیظ است
و اندوه رقیق؟

* آیا ثروتمندان رویاهای شان را
در صندوقچه های مرصع نگه می دارند؟

* چرا چترها همیشه
در لندن گردهم آیی دارند؟

* در کاسه ی سر
نمی بینی اجداد محکوم به استخوانت را؟

* در خنده ی دریا
خطر را حس نمی کنی؟

* درخت از زمین چه آموخت
تا بتواند با آسمان سخن بگوید؟

* دشت در آتش نیست
از سوسک های شب تاب؟

* کوب کوب شب از چه بود
از سیاره ها یا نعل اسبان؟

* چه کسی مرا واداشت ویران کنم
دیوارهای غرور خود را؟

* در باریکه راهِ مرگ
چه سود از پا فشاری؟

* آیا ما مهربانی را می آموزیم
یا صورتک مهربانی را؟
fatemeh mozaffarpour و سِیّد عِرفان باقِری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
> روزی که از قصاب ها پرسیدم نکند شغل سلاخی نوعی ارتباط با آدم کشی داشته باشد، به صراحت گفتند: وقتی حیوانی را می کشیم، جرات نمی کنیم در چشمانش نگاه کنیم، یکی از آنها به من گفت که نمی تواند گوشت حیوانی را که خودش کشته، بخورد، دیگری اقرار کرد که نمی تواند گاوی را که از قبل می شناخته بکشد، خصوصا اگر شیر آن گاو را هم خورده باشد. به ایشان یادآوری کردم که برادران ویکاریو خوک هایی را که خودشان بزرگ کرده بودند و چنان به آنها عادت داشتند که به اسم صدایشان می کردند، کشتند. یکی از آنها در جواب گفت: درست است، اما آنها اسم آدمیزاد را روی خوک ها نمی گذاشتند بلکه آنها را به نام گل ها می نامیدند.

> تا آن زمان باران نباریده بود، در عوض ماه میان آسمان جلوه می فروخت. هوا شفاف بود و در ته دره، شیاری نورانی از چراغ فانوس های قبرستان به چشم می خورد. در آن طرف، نهال های موز دیده می شد، زیر نور ماه، مرداب های غمگین آبی رنگ و در افق، خط درخشان دریای آنتیل گسترده بود. سانتیاگو ناصر توجهمان را به نشانی از پرتو متناوب روی آب جلب کرد و گفت که آن نور متعلق به روح غمزده ی یک کشتی برده فروشی مغروق است که با یک بار اسیر سنگالی به قرطانجه می رفته.

> ... دیدن ادامه » هنوز از مستی بی هوش بود، اما به سختی می شد باور کرد که زنده باشد زیرا دست راستش روی زمین کشیده می شد و تا مادرش آن را روی ننو گذاشت، دوباره افتاد، به طوری که از کنار سردر ویلا تا کشتی، شیاری از اثر دستش روی زمین به جا ماند. این آخرین یادگاری بود که او برایمان باقی گذاشت: یادگار یک قربانی.

> در قاب پنجره ی خانه ای در کنار دریا، زنی با گیسوان خاکستری-طلایی و عینک دسته آهنی که لباس خاکستری عزای مدام را به تن داشت، در اوج گرما با چرخ خیاطی گلدوزی می کرد. و بالای سرش هم یک قناری در قفس آواز می خواند. وقتی او را در آن قاب شاعرانه ی پنجره دیدم، باورم نشد که این همان زنی است که بود. نمی توانستم بپذیرم که زندگی ممکن است تا این اندازه به داستان های عامه پسند شبیه شود، به هر جهت خودش بود: آنخلا ویکاریو. بیست و سه سال بعد از فاجعه.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دوستان عزیز خوشحال میشم این متن رو مطالعه بفرمایید و نظراتتون رو بنویسید.
این داستان کوتاه یکی از 65 داستانهای این کتاب است، چنین قصه هایی فقط از ذهن هنرمندانه میاد، من با خوندنش فکر میکنم علاوه بر قصه میتونه فیلم کوتاه هم باشه :) هم فضا سازی داره، هم پیام داره، هم تعلیق داره، هم پایان بندی داره... آیا با من موافقید؟

سهره ... دیدن ادامه » با کرمی که به نوکش گرفته بود به آشیانه اش برگشت، اما جوجه هایش را در آشیانه ندید، آیا از آن بالا افتاده بودند؟ نه. در غیاب او کسی آن ها را برداشته بود. سهره شروع کرد به جستجو و مدام به خود میگفت: حتما توانسته اند پرواز کنند، پریده اند و بعد هم گم شده اند. اما در جنگل هیچ صدایی نبود، هیچ کس هم به صدای او جوابی نمی داد. شب ها و روزها از این درخت به آن درخت می پرید، نه می خوابید و نه چیزی میخورد، بوته ها و حتی آشیانه ی دیگر پرنده ها را هم جستجو می کرد. تا اینکه روزی گنجشکی صدای فریادهای او را شنید و گفت: به نظرم می آید که جوجه هایت را در خانه ی یک دهاتی دیده ام.
سهره سرشار از امید و با نیرویی بیش تر پرواز کرد و به خانه ی دهاتی رفت. روی بام نشست، از هیچ پرنده ای خبری نبود. به حیاط رفت، آن جا هم خالی بود. اما وقتی سرش را بلند کرد، زیر پنجره ای قفسی دید که به دیوار آویزان کرده بودند و جوجه هایش را در آن زندانی دید. جوجه ها هم که به میله های قفس چسبیده بودند او را دیدند، از او خواستند از قفس بیرونشان بیاورد.
سهره با چنگ و نوکش سعی کرد میله ها را کنار بزند، اما موفق نشد و آن جا را با اشک و غصه ترک کرد. فردای آن روز، سهره دوباره به کنار قفس برگشت، باز نگاهی به جوجه هایش انداخت و با نوکش از میان میله ها به آن ها علفی داد تا بخورند. علف گیاهی سمی به نام "فرفیون" بود و جوجه ها بر اثر سم آن گیاه از دنیا رفتند.
شعار سهره این بود: " آزاد زیستن یا مردن "
سِیّد عِرفان باقِری این را خواند
امیرحسین آل‌عوض این را دوست دارد
سلام.
اگر اقدام نهایی سهره رو فقط از این زاویه در نظر بگیریم که نویسنده پیام خودش رو با نهایت اثرگذاری خواسته منتقل کنه، پایان خوبی رو برای داستان طراحی کرده و به "آزادی" یا "آزادگی" ارزش والایی داده.
۰۷ مرداد
آقای کریمی با تشکر از پیام شما... باور کنید بنده اگر این داستان رو در روزنامه ی کودک و نوجوان هم مطالعه میکردم و از نام نویسنده اطلاعی نداشتم باز هم همینقدر تحت تاثیر این قصه و پیامش قرار میگرفتم. من فقط به سوال آقای صادقی بدون هیچ تعصبی پاسخ دادم.
۱۷ مرداد
با تشکر از پیام شما آقای ممبینی... به نظر من این داستان درباره ی مرگ و خودکشی نیست بلکه در ستایش آزادی و تلاش برای رسیدن به این موهبت باارزش است که به صورت نمادین مطرح شده.
با خبر شدن از زاویه دید های متفاوت برای من همیشه جالب است :)
۱۷ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب سرشار از کلمه ها یا بهتر بگم فعل هایی هست که به این صورت نوشته شده است: به مانم، به گیرد، به دهند، به گویم و...
البته من تخصصی ندارم ولی فکر میکنم این فاصله ها درست نباشد و گمونم به ویراستاری کتاب مربوط میشه.
* کتابی که من دارم چاپ دوم هست.
محمد مبینی و سِیّد عِرفان باقِری این را خواندند
parisa zendebudi این را دوست دارد
کاملا اشتباه است. متاسفانه از این دست اشتباهات در کتاب ها زیاد مشاهده می شود.
۰۲ مرداد
به نظرم شبیه زبان کردی اومد!
۰۲ مرداد
- بله متاسفانه و چقدر تاثیر میزاره در لذت تمام و کمال نبردن! حین مطالعه
- زبان زیبا و دلنشین کردی ☆
۰۲ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
> دو درخت قطور و نیمه خشک دو طرف نیمکت قرار داشتند، بی شک این دو درخت زمانی که سرسبز و پر برگ بودند کسی را به فکر قرار دادن نیمکت در آن جا انداخت... من به هیچ وجه فکر نمی کردم که در آن گوشه ی خلوت ممکن است چیزی غافلگیرم کند و با این همه او غافلگیرم کرد. هوا دلپذیر بود و من روی نیمکت دراز کشیده بودم و از میان شاخه های برهنه ی درختانی که بالای ... دیدن ادامه » سرم گسترده بودند، آسمان پر ستاره را از خلال رفت و آمد ابرها نگاه می کردم.
> ترانه ای را بدون کوچکترین نغمه ی نشاط بخشی برای خودش زمزمه می کرد... صدای او دو رگه اما دلنشین بود، احساس کردم خیلی زود کسل می شود و هرگز ترانه ی خود را تمام نمی کند، شاید هر چیزی زود خسته اش می کرد. حتی از نیمکت هم زود خسته شد و یک نظر به من هم برای او کافی بود تا از من خسته شود.
> آن وقت ها خیلی کم زن ها را می شناختم، مردها را هم همچنین، حیوانات را نیز، با تنها چیزی که یک کمی آشنا بودم، رنج هایم بود.
> شخصا از قبرستان ها بدم نمی آید، فکر میکنم وقتی مجبور باشم برای گردشی، تفریحی از خانه بیرون بزنم، با کمال میل به قبرستان بروم تا جای دیگر... زنده ها هر چقدر نظافت کنند و به خودشان عطر بزنند باز بوی گند می دهند.
فاطمه خیاطی و سِیّد عِرفان باقِری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
• اکثر ما آموزش چندانی در زمینه ی گوش دادن ندیده ایم، ما بیشتر در زمینه ی فکر کردن و حرف زدن خبره ایم. یادگیری گوش دادن شاید به سختی یادگیری یک زبان خارجی باشد.
• ما همیشه نمی توانیم رویدادها را تغییر دهیم اما اگر احساس کنیم که مورد مهر و محبت قرار داریم می توانیم بحران ها را پشت سر بگذاریم، مهم ترین کاری که شما در زمان بحران می توانید ... دیدن ادامه » برای همسرتان بکنید این است که او را دوست بدارید.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب رو برادرم به من هدیه دادن و قبلا هم کتاب "پیمان ازدواج" از همین نویسنده رو خواهرم به من قرض داد و پیشنهاد کرد بخونم :)
خوبی کتابهای این نویسنده اینه که با ذکر مثال توجه شما رو به یه سری موضوعاتی جلب میکنه که به نظر بی اهمیت یا کوچیک میان در صورتیکه توجه یا عدم توجه به همون نکته ها باعث تحکیم یا تخریب یک رابطه میشه، و البته ... دیدن ادامه » که راهکار هم نشون میده...
مناسب برای دوستانی که متاهل هستند یا در رابطه ای جدی هستند و اون ارتباط دو نفره براشون حتما اهمیت داره.
کاربر 7680 طرح حکمت و سِیّد عِرفان باقِری این را خواندند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق صبور و مهربان است
عشق حسد نمی ورزد، فخر نمی فروشد، فریب نمی دهد، رفتار نادرست ندارد
عشق خودخواه نیست، خشم نمی گیرد، حساب خطاها را نگه نمی دارد
عشق ... دیدن ادامه » از ناراستی خوشنود نمی شود ولی از راستی مسرور می گردد
عشق همه چیز را تحمل می کند، همه چیز را باور می کند، به همه چیز امید دارد و هر چیزی را تاب می آورد
عشق هرگز نابود نمی شود
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
◀ من به راستی به کار ترجمه از همان ابتدا عشق می ورزیدم و حس می کردم که کسالت و حتی خستگی اوقات بیکاری را هیچ چیز به قدر پرداختن به یک کار مورد علاقه از تن آدم بیرون نمی کند.
◀ من مترجم خوب و به نام بودن را بر شاعر بد و حتی متوسط بودن ترجیح می دادم.
◀ کتابهای شیرین و سرگرم کننده ولی بی ارزش زیاد بود و خواندن آنها مدتی از وقت مرا می گرفت، ... دیدن ادامه » در همان جا بود که کم کم حس کردم هر کتابی تا محتوای مفید و آموزنده ای نداشته باشد و به بالا بردی سطح فکر و معلومات خواننده کمک نکند، به زحمت ترجمه کردن نمی ارزد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
درود
دوستان عزیز کسی اطلاعی داره که آیا ما برای تایپ هر دیوار نوشته ای محدودیت استفاده از تعداد کاراکتر (مشخصا تعداد حروف) داریم یا خیر؟
سِیّد عِرفان باقِری این را خواند
سلام
نمیدونم تا چند کاراکتر مدّ نظرتون هست. ولی مثلا تا این اندازه یا بیشتر رو من دیدم.
https://shahreketabonline.com/products/38/102946/%D8%B3%D9%87_%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87_%D8%A7%D9%88%D9%84_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4_%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B115
۱۷ تير
همراه گرامی
محدودیتی در تعداد کاراکتر وجود ندارد
۱۸ تير
ممنون از پاسخگویی شما شهر کتاب آنلاین :)
حتما موفق نبودن من در ثبت دیوار نوشته دلیل دیگری داشته...
۱۸ تير
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من این کتاب رو از پدرم قرض گرفتم برای خواندن، و الان تقریبا یک سوم کتاب رو مطالعه کردم، عجب زندگی پرفراز و نشیبی داشتن آقای قاضی، اصلا فکرش رو نمیکردم :) داستان زندگیشون برای من جالب و آموزنده ست و در دل ازشون متشکرم که با صداقت و شرافت تجربه هاشون رو در قالب این کتاب در اختیار ما به یادگار قرار دادند.
سِیّد عِرفان باقِری این را خواند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
آرزوی سلامتی دارم برای این خانواده‌ی کتابخوان (♡)
۱۸ تير
سپاس ☆
سلامتی برای همه...
۱۸ تير
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
■ اینکه چه قدر به موضوعات نزدیک می شوی، فاش می کند که چقدر قصد نزدیک شدن به خودت را داری.
■ اجازه بده دلت همه ی انتخاب هایت را انجام دهد، آنگاه از عقلت برای رسیدن به آن سود ببر.
■ هر چیزی هنر است، اگر آن چیزی که می بینی و انجامش می دهی از دلت برآید، یک هنرمندی.
... دیدن ادامه » شانس هر دیدار، فرصتی است مهم، اگر ما قدرش را بدانیم.
■ یک دوربین هرگز تحت تاثیر غروب آفتاب قرار نخواهد گرفت، اما دل می تواند.


مریم طالبی و فاطمه خیاطی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مرغ گرون شد، مردم صف گرفتن و خریدن
گوشت گرون شد، مردم به خاطر 250 گرم گوشت که همونم نخوری سالم تر می مونی، صف گرفتن و زدن توو سر و کول همدیگه
ماشین گرون شد، مردم یه جوری شروع کردن به پیش خرید که انگار داشتن ماشین به جونشون بسته بوده و تا حالا اطلاعی نداشتن
شکر ... دیدن ادامه » گرون شد، یه جوری از این مغازه به اون فروشگاه سراغش رو میگیرن انگار دنبال اکسیر جوانی میگردن

تنها کالایی که وقتی گرون شد مردم اعتراض کردن و از خریدش دست کشیدن کتابه
یه همچین ملتی هستیم...

با اینکه کلا با مقوله ی " صف " و " گرانی " مشکل دارم ولی فانتزیم اینه مردم ما به خاطر خرید کتاب صف های طولانی بگیرن و به خاطر رسیدن به کتاب بپرن رو سر و کول همدیگه

#کتاب_رو_از_سبد_خریدمون_حذف_نکنیم.

خلاص
ممنون از لطفتون همراه شهر کتابی :) ☆
۰۲ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* تاریخ که با آفرینش تفاوت های انسان آغاز شده بود، با غلبه بر تفاوت ها و لغو آن ها پایان می یابد.

* به طور کلی، هر چه هنرمندان نسبت به هنر گذشته آگاه تر می شوند، خود هنر برای آنان پیچیده تر و شبهه آمیزتر می شود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
واشتی، حتی بدون اینکه نقطه ای بکشد، یک نقطه نقاشی کرد.
محمد مبینی این را خواند
fatemeh mozaffarpour ، Zelda link و سِیّد عِرفان باقِری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
← بی بی زیر لب وِردی خواند و به مندو فوت کرد و گفت: حواست باشد به دریا، طلسم پریان، آدمیزاد را دیوانه می کند. از قدیم گفته اند. پری ها می آیند، عاشق آدم ها می شوند، دل آنها را به خودشان وصل می کنند و بعد یکباره آدم را ول می کنند و خِلاص.

← مندو گریه کرد، ماسه ها را بر سرش ریخت، دندان هایش را به هم سایید و در دلش پری را صدا کرد: پری... پری... پری...
دو ... دیدن ادامه » صیاد دست های او را گرفته بودند و از چپ و راست نصیحتش می کردند که آرام باشد و حوصله کند تا دریا آرام شود، کسی از دل او خبر نداشت. سرانجام زائرعبدوس سیلی محکمی بر گوش او خواباند. برق از چشمان مندو پرید، سرش گیج رفت و موج ها را تیره و تار دید. دست و پایش سست شدند. زائرعبدوس، موی بلند و سفید را از صورتش کنار زد و گفت: زار زده شده!

● نویسنده، قصه ی این کتاب را از یکی از افسانه های فولکور جنوب الهام گرفته است.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با صدای پایی
دو نیمه می شود
سایه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همین جا می پوسیم و بدون وجود مرد در خانه خاکستر می شویم... اما به این شهر بدبخت و پست اجازه نمی دهیم تا اشک ما را ببیند.

* من کتاب صد سال تنهایی رو با ترجمه ی آقای محمدرضا راهور مطالعه کردم.
کتاب سانسور شده که خوندن نداره
۰۶ تير
ممنون برای پیشنهادتون در خصوص ترجمه ی دیگری از این کتاب ☆
اجازه بدید من هم به نمایندگی از خانوم ها طرفدار شخصیت " اورسولا " باشم :) :)
۰۸ تير
خواهش میکنم.
اورسلا... نماد استقامت و بردباری...
خیلی هم عالی :)
۰۹ تير
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
موقع خوندن کتاب اگر خودتون رو به جای پرسشگر تصور کنید، انگار که دارید با مارکز یه گپ و گفت دوستانه میزنید که در حین صحبت شمارو خیلی راحت و دلچسب با زوایای مختلفی از زندگیش آشنا میکنه، چی حسی بهتر از این؟ :)
بعد از خوندن کتاب اینو با قطعیت میگم دو موضوعی که در شخصیت ما و جهان بینی ما به شدت تاثیرگذارند: چگونه گذراندن دوران کودکی و کتابهایی ... دیدن ادامه » که در طول زندگی میخوانیم، هستند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زمان برای کسانی که می خواهند بمانند، حرکت نمی کند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زن دستش را روی صورتش گذاشت. رویش را به دیوار کرد و با صدای بلند گریست. مدت زیادی با همان صدای دوران جوانی اش گریست، کمی هم با آهستگی با صدای دوران پیری. سه بار هم با صدای زن دیگری گریه کرد. سپس آرام گرفت.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- بچه یی که پدرش پلیس باشد، مثل این است که دو برابر بقیه، پدر داشته باشد.
- تنها چیزی که برایم جالب بود، این بود که بدانم محمدی که صحبتش بود من بودم یا نه، اگر من بودم، پس ده سال نداشتم و چهارده سال داشتم و این خودش مهم بود. چون اگر چهارده سال داشتم دیگر بچه نبودم و این بهترین چیزی است که می شود برای کسی اتفاق بیافتد.
- آقای هامیل می گوید ... دیدن ادامه » که بشریت ویرگولی است در کتاب قطور زندگی و وقتی پیرمردی چنین حرف چرندی می زند دیگر واقعا نمی دانم من چه می توانم اضافه کنم.
فاطمه خیاطی این را خواند
بهروز آدینه این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اوضاع رزا خانم داشت بیش از بیش خراب می شد و نمی دانم چطور بگویم که وقتی آدم فقط برای زجر کشیدن زنده باشد، چقدر غیرعادلانه است. وضع بدنش دیگر به درد نمی خورد و وقتی یک چیزش خراب نبود، چیز دیگرش عیب می کرد، همیشه هم این جور بلاها سر پیرهای بی دفاع می آید...
آقای شارمت یک حلقه ی گل مخصوص عزا برایش فرستاده بود، چون نمی دانست که آقای بوافا مرده ... دیدن ادامه » است بلکه فکر می کرد رزا خانم مرده، مثل همه که از روی نیت پاک، چنین آرزویی را برای رزا خانم می کردند، و این باعث خوشحالی رزا خانم شده بود و امیدوارش کرده بود چون اولین بار بود که کسی برایش گل می فرستاد.
امید کرمی این را خواند
Zelda link و فاطمه خیاطی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با خوندن این کتاب احساس کردم دارم فیلمی می بینم با دورن مایه ی جنگی با دیالوگ های خوب بین سه تا شخصیت اصلی قصه...
امید کرمی این را خواند
Zelda link و فاطمه خیاطی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جلوی آینه ایستاد، نگاه کرد، بیهوده لبخند زد و بار دیگر کار را از سر گرفت، پادری ها را تکاند، ظرف های چینی را برداشت و باز نگاه زیر چشمی خود را به آینه دوخت، گویی هر چه باشد او هم دلخوشی هایی داشت، گویی مرثیه ی وجودش را هاله ای از امیدی جاودان فرا گرفته بود. حتما حین رخت شویی چشم اندازهایی از شادی به نظرش می آمد
شاید با فرزندانش (اگر چه دو تا مرده به دنیا آمده و یکی او را ترک کرده بود)
یا هنگام نوشیدن در کافه
یا ... دیدن ادامه » زیر و رو کردن چیزهایش در کشوها
حتما میان تیرگی شکافی پدید می آمد، شیاری در ژرفای تاریکی که چنان نور می افکند که چهره اش در آینه لبخند می زد و باعث میشد همان طور که دوباره شروع به کار می کرد آهنگ قدیمی ای که در برنامه های تئاتری موزیکال اجرا می شد را زمزمه کند.
Zelda link این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 2