دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
● آلیک گفت: معلوم است که اسممان رفته توی لیست سیاه. پست فطرت ها! این همه خوک یکدفعه سر و کله شان از کجا پیدا شد؟
سوفیا پتروونا با لحن سرزنش آمیزی گفت: آلیک! چطور می توانی این طوری حرف بزنی؟ همین حرف ها را زدی که از کامسومول* بیرونت کردند.
آلیک که لب هایش می لرزید، جواب داد: سوفیا پتروونا! زبان تند و تیزم نبود که باعث اخراجم شد. به خاطر این بیرونم کردند که حاضر نشدم علیه نیکالای حرفی بزنم.

... دیدن ادامه » سوفیا پتروونا پرسید: بلاخره کار شوهرتان به کجا رسید؟
- ده سال تبعید به اردوگاه های دوردست.
سوفیا پتروونا با خودش فکر کرد: پس بلاخره ثابت شده مجرم بوده. حتی فکرش را هم نمی کردم که آدم به آن خوبی...
- من و دخترم را هم می فرستند به قزاقستان، به یک آبادی کوهستانی یا دهی در آن جا. اجازه ی کار هم ندارم و اگر کار نکنم، حتما از گرسنگی تلف می شویم.
بلند بلند و با صدایی تیز صحبت می کرد، طوری که همه برگشتند و نگاهش کردند.
سوفیا پتروونا برای آن که موضوع صحبت را عوض کند، پرسید: و آن وقت همسرتان را کجا فرستاده اند؟
- از کجا بدانم؟ فکر می کنید به آدم می گویند کجا؟
- ولی آن وقت شما... بعد از ده سال... وقتی آزاد شد... چطور همدیگر را پیدا می کنید؟ شما نمی دانید شوهرتان کجاست و شوهرتان هم نشانی از شما ندارد.
همسر مدیر با دست اشاره ای کرد به خیل زنانی که آن جا با بن های مسافرتی شان ایستاده بودند و گفت: فکر می کنید هیچ کدام از این ها می دانند شوهرشان کجاست؟ شوهرهایشان را امروز و فردا می برند. زن هایشان را هم به یک جهنم دره ای می فرستند. هیچ کس هم مطلقا نمی داند بعدا باید کجا شوهرش را پیدا کند. من از کجا بدانم؟ هیچ کس نمی داند، من هم یکی شان.
سوفیا پتروونا آهسته گفت: شما باید اصرار کنید. اگر این جا جوابتان را نمی دهند، به مسکو نامه بنویسید، وگرنه چه بلایی سرتان می آید؟ به کلی رد همدیگر را گم می کنید.
زن مدیر نگاهی به سرتاپای سوفیا پتروونا انداخت. بعد با چنان خشمی به او تاخت که سوفیا پتروونا بی اختیار یک قدم عقب نشست و به آلیک چسبید، بسیار خب، هر وقت پسر شما را فرستادند تبعید، مصر باشید. شما بروید جایش را پیدا کنید.
سوفیا پتروونا با لحنی عذرخواهانه گفت: پسر مرا به تبعید نمی فرستند. می دانید، آخر او مجرم نیست، اشتباهی دستگیرش کرده اند.
همسر مدیر زد زیر خنده ها ها ها و با تاکید بر هر هجا گفت: اش ته باهی! ها ها ها، بعد یکباره اشکش سرازیر شد: می دانید این جا همه چیز اشتباهی است...

* کامسومول: سازمان جوانان کمونیست
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تا یک ماه پیش تنها تجربه ی من از شنیدن داستان های صوتی به دوران کودکی برمیگشت، قصه گویی بزرگترها، هنگام قبل از خواب یا گوش دادن به نوار کاست هایی برای سرگرمی و اوقات فراغت من و خواهرم در زمان هایی که پدر و مادر سرکار بودند... وقتی بزرگتر شدم، اینکار دیگه برای من لذتبخش نبود. دلیلش رو واقعا نمیدونم و مطالعه ی داستان رو فقط به شرط در دست ... دیدن ادامه » داشتن کتاب می پسندیدم، به خاطر دارم زمانیکه کتاب کیمیاگر با صدای محسن نامجو به بازار اومد یا کتاب دیگری با صدای آقای پیام دهکردی(اسم کتاب رو به خاطر ندارم) و برادرم اونها رو خریداری کرد با اینکه شکل بسته بندی اون کتاب هایی که حالا با صدای دیگری روایت میشد و توی اون سی دی ها منتظر شنیده شدن بود برای من جذاب و ترغیب کننده بودند، و همچنین اظهار رضایت برادر و خواهرم، باز هم ممانعت سخت بی دلیلی در من بود... خلاصه ی کلام اینکه بلاخره بعد از گذشت سالها، این سد به اشتباه ساخته شده در فکرم رو شکستم و در یک ماه گذشته سه کتاب صوتی رو در زمانهای آرام شبانه روزم شنیدم :)
تجربه ی دلچسبی که بی جهت از خودم دریغش کرده بودم.
■ ازدواج غیابی
- معتقد بود که سربازها در شروع جنگ دخالتی نداشته اند.
- شعری از "اودن" به ذهنش آمد. اگر در عشق تساوی نیست، بگذار آن کس که عاشق تر است من باشم. ویلیام قبلا قطعه ای برای این شعر زیبا تنظیم کرده بود، خواننده ای متظاهر و پرمدعا هم اجرایش کرده بود، اما منظور "اودن" از این بیت چه بود؟ "اودن" بر اساس طبیعتش از آن نوع آدم هایی بود که عشق بی دریغ شان را بدون هیچ انتظار برابری یا چشم داشتی نثار می کنند و در اشعارش می گفت که عشق را با تمام مشقت هایش به جان می خرد و از آن لذتی متعالی می برد. اما ویلیام از روی تجربه فکر می کرد که ذات ذهن بشر برای فرار از درد و عذاب، ناگزیر بهانه ای جور می کند تا فقط خودش را تسلا دهد.

... دیدن ادامه » ممنون از بابت آتش
- مردی بهم گفت آدمی که به جنگ رفته، هرگز به کسی برای سیگار کشیدن اعتراض نمی کنه.
- در مقابلش، نمای کلیسای جامع کاتولیک را دید. ساختمان بسیار بلندی بود. فکری به نظرش رسید: با این همه عطر اسپند، عود و عنبر که به سوی پروردگار هستی به آسمان می ره، وجود کمی دود سیگار در دالان کلیسا چه اهمیتی داره؟ چطور ممکنه پروردگار مهربان ناراحت بشه اگه زنی خسته در دالان کلیسا چند پک ناقابل به سیگارش بزنه؟

■ مراسم تشخیص هویت
- وجود قانون در هر سوراخ سمبه ای، به یک وسواس اجتماعی تبدیل شده بود. انگار آدم ها همه ی راه ها را بسته بودند که نشود از یکنواختی کسالت بار روزمره فرار کرد.

■ شیدایی
- باید می پذیرفت زندگی پر از تلخی و رنج است و شاید داشتن امید آن را کمی آسان تر کند. در قمار زندگی باید ورق ها را پشت هم بازی کرد و امیدوار بود که ورق شانس، دور بعدی دست تو بیفتد. آسیب پذیر بودن در این بازی راه به جایی نداشت، فقط باعث رنج و اندوه بیشتر می شد.

■ پوچی ناب
- در زمستان نور و صدا تعاریف دیگری دارند. درخشش نور جلوه ی بیشتری دارد و نجوای صداها تا دوردست به گوش می رسد.
- چهره ها برای او مثال داستان های پر رمز و رازی بودند که هر چه بیشتر می خواند، کمتر می فهمید. هر چه سعی می کرد کمتر می توانست چهره ی افراد را در حافظه اش بازسازی کند. البته می توانست جزء به جزء چهره ی عناصر صورت ها را به خاطر بیاورد... اما این اجزا بایستی در همبستگی مرتبه ی بالاتری گنجانده می شد تا تصویری از کل می ساخت. همان طور که حروف، کلمات را و کلمات، جمله را می سازند. اما برای اینکه جمله معنی پیدا کند کلمات باید در جمله حل شوند و همین طور جملات در پاراگراف، پاراگراف ها در داستان. برای به یاد آوردن یک چهره هم باید تک تک عناصر چهره به عنوان جزء فراموش شوند و اجزای صورت شکل بیرونی شان را از دست بدهند تا در کل بزرگ تری معنی پیدا کنند. برای نویسنده این کار امکان پذیر نبود و در مورد به یادآوردن چهره ی هانا تا مدت ها این مشکل را داشت که نمی توانست به خاطرش بیاورد.

■ خاطره ی دخترکان، سیمپلیکا
- پس من چه وقت آن قدر پول و فراغت خواهم داشت تا وقتی بقیه ی خانواده ام در خانه ی مجلل مان در خواب نازند، با خیالی آسوده روی چمن های حیاط لم بدهم و طلوع ماه را تماشا کنم؟ و سرانجام فرصت کنم تا به فلسفه ی واقعی زندگی بیندیشم. همیشه به خودم می گویم و ایمان دارم سرانجام سختی ها تمام می شود و فرداهای بهتری می رسد.
- پشت پنجره، "ایوا" ساکت می ایستد، با دقت نگاه می کند. "ایوا" دختر حساسی است. از وقتی هم که دختر بچه ی کوچکی بود همین طور بود. دل نازک ترین بچه مان. قلبش اندازه ی دریاست. یک بار وقتی بچه تر بود، پرنده ی مرده ای را که در حیاط پیدا کرده بود روی صندلی ننویی گذاشت تا خانواده اش پرنده را پیدا کنند. یک بار هم وقتی صندلی فرسوده ای را دور انداخته بودیم، گریه کرده و گفته بود صندلی دلش می خواسته آخر عمرش را در زیرزمین خانه بگذراند. اما من هنور نگرانم، "پم" هم همینطور، بچه ای که تا این حد حساس است، آیا جامعه او را پس نخواهد زد؟ آیا در زندگی ضربه نخواهد خورد؟ آیا انسان برای زنده ماندن ناگزیر به داشتن کمی سنگدلی نیست؟
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
کاربر 9983 طرح حکمت این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
استپان: تا وقتی هنوز حتی یه نفر توی این دنیا در بنده، آزادی هم خودش یه زندونه.


آننکوف: ... دیدن ادامه » کالیایف. جناب شاعر هم صداش می کنیم.
استپان: این لقب به یه تروریست نمی خوره.
آننکوف: (می خندد) یانک نظرش درست برعکسه. می گه شعر ذاتا انقلابیه.
استپان: فقط بمبه که انقلابیه (سکوت)


کالیایف: (سعی می کند بر خودش مسلط شود) تو منو نمی شناسی برادر، من عاشق زندگی ام. من فرط ملال ندارم. من چون عاشق زندگی هستم انقلابی شده ام.
استپان: من عاشق زندگی نیستم، من عاشق عدالتم، و عدالت خیلی بالاتر از زندگیه.
کالیایف (با تلاشی آشکار) هر کسی اونجوری در خدمت عدالته که خودش می دونه و می تونه. باید قبول کنیم ما همه مون یه جور نیستیم. ما باید همدیگه رو دوست داشته باشیم، اگه قدرتش رو داریم.
استپان: نداریم.
کالیایف: (با خشم) پس تو رو چه به ما؟ اومدی اینجا چیکار؟
استپان: اومدم یکی رو بکشم نه اینکه کسی رو دوست داشته باشم، یا بگم درود! درود بر فرق هایی که با هم داریم!
کالیایف: (هم چنان خشم آلود) تو دست تنها و به خاطر هیچ و پوچ اون یک نفر رو نمی کشی. تو اونو با ما و به نام خلق روسیه می کشی. این دلیل تو برای کشتن اون یک نفره.
استپان: (باز با همان لحن) من احتیاجی به دلیل ندارم. من دلیلم رو یه شب، سه سال پیش، توی زندان پیدا کردم.


کالیایف: (بلند می شو و با هیجان زیاد) امروز؟ امروز چیزی رو می دونم که قبلا نمی دونستم. حق با تو بود، به این سادگی ها نیست. فکر می کردم کشتن خیلی آسونه، و همین که آرمانی داشته باشی کافیه، و البته دل و جرات، ولی من به اون مرتبه نرسیدم. حالا می دونم که هیچ چیز خوبی توی نفرت نیست،. همه ی اینها شره، همه ی اینها شره، چه در من چه در دیگرون. قتل و بزدلی و بی عدالتی. آخ! ولی لازمه، باید بکشمش... باید... باید تا ته خط برم و می رم! ورای نفرت!
دورا: ورای نفرت؟ چیزی ورای نفرت نیست.
کالیایف: چرا هست، عشق.
دورا: عشق؟ نه، عشق اون چیزی نیست که تو بهش احتیاج داری.
کالیایف: آخ، دورا، چطور می تونی همچو چیزی بگی؟ تو... تویی که من قلبت رو می شناسم.
دورا: دنیا پر از خونه، پر از خشونت، و زیادی هم پر. آدم هایی که واقعا عدالت رو می خوان حق ندارن عاشق بشن. اونا بیچاره ن، مثل من، گرفتار، سرهاشون بالا و نگاهشون خیره فقط به یک جهت. عشق چه جایی می تونه توی این دلهای مغرور داشته باشه؟ عشق سر آدم رو می ندازه پایین، ولی ما گردنهامون کشیده س.
کالیایف: ولی ما مردم رو دوست داریم.
دورا: آره، دوستشون داریم. این واقعیت داره. ولی عشق ما به اونها یه عشق بزرگه، به وسعت خیال، که متوجه آدم بخصوصی نیست، یه عشق ناخوش، ما از اونها دوریم، از اونها جدا افتادیم، توی اتاقهای بسته ی خودمون هستیم، غرق و گمشده توی فکرهامون. و مردم چی؟ مردم هم مارو دوست دارن؟ حتی اصلا خبر دارن که ما دوستشون داریم؟ مردم ساکتن. و چه سکوتی، چه سکوت سهمگینی!


《 اگر من به قله ی مقاومت در برابر خشونت رسیده ام، پس بگذار تا مرگ من تاجی باشد بر فراز اعمال من که نشانه ی پاکی آرمان من است 》
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این نمایش نامه رو زیادی دوست داشتم به خاطر شخصیت هایی که در مقابل شرایط زندگی و اجتماعشون منفعل نبودند و کردار هدفمند داشتند.
قضاوت نمیکنم اما قطعا انسان هایی که در شرایط دشوار، فراتر از شخص خودشون به آزادی، آرامش و عدالت برابر برای همه ی انسانها می اندیشند و وسعت دیدشون عمومی هست نه خصوصی! برای من با ارزش هستند.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
◇ ... بعد از همه ی این رفت و آمدهای بیهوده، سر درددلش باز می شد و می گفت: اذیتم می کنند ایگناتیچ، خسته شده ام. ولی ناراحتی او دیری نمی پایید. متوجه شده بودم که یک چیز روحیه اش را باز می گرداند و آن کار کردن است. بلافاصله بیل به دست می گرفت و مشغول کاشتن سیب زمینی می شد یا کیسه ای زیر بغل می زد و می رفت دنبال زغال سنگ، یا سبد حصیری اش را بر می ... دیدن ادامه » داشت و می رفت به اعماق جنگل تا میوه های جنگلی جمع کند. به جای تعظیم جلو میز دفتر خانه، در برابر بوته های جنگلی خم می شد. بعد سر حال و لبخندزنان، با کمری خمیده از بار، به کلبه باز می گشت.

◇ در مدتی که با او زندگی کردم، ندیدم دعا بخواند یا حتی یک بار به خود صلیب بکشد، ولی هر کاری را با نام خدا شروع می کرد و هر بار که می خواستم به مدرسه بروم، می گفت برو به امان خدا. شاید هم دعا می خواند، ولی در خفا، شاید از من خجالت می کشید یا نمی خواست مزاحمم شود. در قسمت اصلی کلبه، گوشه ای برای دعا خواندن بود و شمایل قدیس نیکالای هم در آشپزخانه آویزان. این دو جا در روزهای عادی تاریک بودند، ولی ماتریونا هنگام دعای شب های یکشنبه آن جا چراغی روشن می کرد و در روزهای عید هم چراغ ها از صبح روشن بود.
در یک کلام باید گفت که گناهان او از گناهان گربه ی چلاقش هم کم تر بود، گربه موش ها را می کشت.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
◇ من مانند هوا، آزاد بدنیا آمده ام. من دو روح داشتم یکی آزادیم بود و دیگری معشوقم... و این هر دو را از من گرفته اند... اینک ما هر دو در بند و زنجیریم بی آنکه دلیل آن را بدانیم و بی آنکه بتوانیم علت آن را بپرسیم... من بیست سال به صورت یک فرد " هورون " زندگی کردم. می گویند " هورون " ها وحشیند چون از دشمنان خود انتقام می گیرند. ولی ایشان ... دیدن ادامه » هیچگاه دوستان خود را نیازرده اند. من هنوز پا به خاک فرانسه نه نهاده بودم که خون خود را در راهش ریختم و شاید ولایتی را نجات داده ام، اینک به پاداش آن خدمت مرا در گور زندگان مدفون کرده اند و اگر شما نبودید من از فرط خشم دق می کردم... مگر در این مملکت قانون وجود ندارد؟ مردان را بی آنکه به سخنشان گوش بدهند محکوم می کنند.

* هورون: یکی از قبایل بومی و وحشی سرخ پوست آمریکای شمالی.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
> اندوه را پایانی است. مردمان باز می گردند، ویرانه ها ساخته می شود و ساخته ها از مردمان پُر. بمان و نیکبخت شو.
- نیکبخت در میانِ دشمنان؟
- این یک شیوه ی دیرینِ زندگی است.

> ... دیدن ادامه » ای شاه تو می گفتی با مرگ تو ملتی می میرد، من چگونه دست به خونِ ملتی آغشته کنم؟
- او را بکُش ای مرد، شاید با مرگ او ملتی نو به دنیا آید.
- من آسیابانم. من به ملت نان می دهم، همین. و این تنها چیزیست که دارم.

> دشمن تو این سپاه نیست پادشاه. دشمن را تو خود پرورده ای. دشمنِ تو پریشانیِ مردمان است، وَرنه از یک مشت ایشان چه می آمد؟

> همیشه آرزو می کردم روزی دادِ خود به شهریار بَرَم و اینک او اینجاست، داد از او به کجا برم؟ آنچه را که از من گرفتی پس بده ای شاه، روزهای زندگی ام، امیدهای بربادم و پاکی این دخترکم.

> روزگار را بنگرید که دشمن سراسرِ گیتی را درنوردیده و سردارانِ جنگاورِ جنگ آزمای ما هنوز کینه از رعیت می ستانند.

> همه جا پیروزی نامه بخوانید و کُرنا بنوازید که بر ماندگانِ تهی دست چیره شده اید.

> آیا پیوندِ اندیشه های شما میوه ای داشت؟
- ما فقط آبیاری اش کردیم.
- میوه ی رسیده، ها، بایَدَش چید. زود باش.

> چنین کاری هرگز راهزنان با ما نکرده اند.
- تو پادشاهان را با راهزنان همانند می کنی؟
- راهزنان بر تنگدستان می بخشایند و پادشاهان نه.

> من این جامه ی سَرداری را به دور خواهم افکند. این جنگی ناامید است. او برای ما جهانی ساخت که دفاع کردنی نیست.

> شما را که درفش سپید بود این بود داوری، تا رای درفشِ سیاهِ آنان چه باشد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
> حتی اگر می نوشتید که آخر، عاقبتِ نسلِ بشر نزدیک است، هیچ کس توجهی نمی کرد. هفته نامه های بزرگ گزارش هایی چاپ می کردند که پشت آدم را می لرزاند، ولی حالا مثل این که مردم فقط به عکس های رنگی دخترهای روی جلد اهمیت می دادند.

> آدم خیلی چیزها می بیند که توجهی بِهِشان نمی کند، ممکن است این چیزها یک طوری بر آدم تاثیر بگذارد ولی باز هم آدم ... دیدن ادامه » متوجه آن چیز نشود، و بعد یک وقتی آدم شروع می کند به پیوند دادنِ یک چیز به چیزِ دیگر و یک دفعه همه چیز معنا پیدا می کند.
منظره ی آن گاری ها، بدون آن که خودآگاه بهشان فکر کنم، تاثیری آرامش بخش بر من می گذاشت، چون چنین مواجهه ی نامعلومی مثل یک گاریِ روستایی وسط یک شهر که همه اش ماشین است کافی است تا به آدم خاطر نشان کند که جهان هنوز هم کاملا یک دست نیست.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
کاربر 9983 طرح حکمت و حسین کشاورزی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب، سه داستانه: 1- مورچه ی آرژانتینی 2- مه دود 3- ناظر
برای من به ترتیب جذابیت: داستان دوم، داستان سوم، داستان اول

نویسنده ... دیدن ادامه » (راوی) یه منتقده، یه منتقدِ سرسختِ مسائل اجتماعی، مسائلی که انگار کسی رو جز اون، اونقدر، جدی درگیر نکرده - مثلا در داستانها شاید اشخاصی ظاهرا درگیر قضیه ی مورد نظر باشند اما برای آنها جز یک بازی، یک سرگرمی یا یک شوآف نیست - راویِ معترض تلاش هایی هر چند کوچک برای بهبود و حل مسئله می کند ولی در آخر، همان آش است و همان کاسه.

برای شخصی که نمی تواند چشمانش را به روی مشکلات ببندد و بیخیال باشد و کارِ چندانی هم از دستش بر نمی آید، چاره ای جز پذیرش زندگی نمی ماند انگار.
در پایانِ هر داستان، راوی با تغییر زاویه ی دیدش - مثلا با فاصله گرفتن از مشکل، توجه به جزئیات خاصی، پیدا کردن خیری درونِ شر - ما را متوجه اهمیت و زیبایی های دنیا در کنار پوچیِ زندگی میکند.

فکر می کنم رسیدن به درک مشترکی از زندگی که اکثر انسان ها آنرا تجربه کرده اند.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* کم تر می توانیم شعری بگوییم
که روی صفحه
بر دو پایش بایستد، داد بزند، بخندد.
...
اصلا ... دیدن ادامه » دیگر نباید نِوشت
چرا که تبدیل شده ایم
به آدم های مُتقلب، مصنوعی و دودوزه باز
پس دنبال ما بگرد
در شماره ی بعدی مجله ی شعر
دنبال اسم ما در فهرست بگرد
برو صفحه ای که یکی از شعرهایمان در آن است
و حسابی خمیازه بِکِش.

* دیوانگی اش
قدرت فوق العاده
به او داده بود
داشتم به قتل می رسیدم
و آن گَچ مغزها
تو اتاق دیگر
بحث می کردند
چطور دنیا را
نجات دهند.

* نمی توان به عقب بازگشت
نمی توان جلوتر هم رفت
نااُمیدانه آویزانیم
از میخ کوبیده بر این جهانی
که خود ساخته ایمَش.

* راستش هیچ وقت نمی فهمند که تنهایی
یکی از زیباترین چیزها
در دنیاست.

* چقدر شوخی خوب است
وقتی زیرِ سایه ی مرگی.

* صدای شاسی های ماشین تحریر را دوست دارم
خیلی حرفه ای است
حتی اگر
اتفاق خاصی هم نیفتد.
...
الان دارم به آهنگ سازی گوش می کنم
که پاک مرا بُرده بیرون از این دنیا
حالا دیگر عین خیالم نیست
که زنده ام یا می خواهم بمیرم
یا باید پول قبض گاز را
سر موقع بدهم
می خواهم فقط به آن گوش کنم
دلم می خواهد رادیو را بغل کنم
انقدر به سینه بفشارمش
که گویی تن من بخشی از موسیقی است.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
شهرزاد میرزاعابدینی و حمید اشرف این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* خواندن، لذتی است که جایگزین ندارد. ظاهر من استخوانی بود، درون من فقط با یک کتابخانه ی باشکوه و پُر از کتاب جان می گرفت.

* هر کسی حق دارد خوشحالی کوچکی ولو احمقانه داشته باشد.

* ... دیدن ادامه » من منتظر رسیدن زمان مطالعه بودم، گلبرگ های فکرم را با محتوای کتاب ها زینت می دادم، من زندگی ام را وقف امور بی ارزش نمی کردم.

* تنهایی رو به دوستیِ عذاب آور ترجیح میدم.

* من به این قضیه پی برده بودم که عشق برای آنته کریستا پدیده‌ای انعکاسی است، تیری که از قلب او بیرون می‌آید و به سمت خود او باز می‌گردد. کوچک ترین بُرد جهان. ولی آیا می‌توان با بُردِ به این کوچکی زندگی کرد؟

* چه قدر ارزش ها تغییر کرده بودند و این ماجرا، من را به وحشت می انداخت.

* جمله ای از زبور را به یاد آوردم: گرامی بدار کسانی را که برانگیزاننده ی عشق اند.

* وقتی اتاقی پنجره دارد، انسان از آسمان هم سهمی دارد.

* همیشه باید سراغ معنای زندگی رفت، نباید با اون مخالفت کرد. اگه تو زندگی رنج می کِشی، به این دلیله که همیشه زندگی رو پَس می زنی. وقتی که واقعیت زندگی رو بپذیری، دیگه رنج نمی بَری.

* آنان که تصور می کنند مطالعه به منزله ی گریز از دیگران است، سخت در اشتباه اند، خواندن، حضور داشتن در جهان واقعیت در منسجم ترین شکل آن است. میزان آسیب پذیری کسانی که مطالعه می کنند به وضوح کمتر از کسانی است که مطالعه نمی کنند.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
شهریار شماعی ، امیر علیوند و fatemeh mozaffarpour این را دوست دارند
شما خیلی زیبا می نویسید خانم مکوندی
۲۶ مرداد
آقای اشرف این جملات از کتابی است که مطالعه کردم.
در هر صورت از لطف شما و وقتی که گذاشتید و خواندید خیلی متشکرم.
۲۸ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نمیتونم بگم کتاب بدی بود
نمیتونم بگم کتاب خوبی بود
برای من انگار که تکراری بود، یک تکرارِ کوچکِ دلنشین...
امیرحسین آل‌عوض و فاطمه خیاطی این را خواندند
سِیّد عِرفان باقِری این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
• همیشه در حال مطالعه باشید، به کتابخانه بروید. این که در بین کتاب ها محصور باشید، معجزه آساست.
• هر جا می روید، با خودتان یک دفترچه و یک مداد همراه داشته باشید. عادت کنید که هر از چند گاهی آن را بردارید و تفکرات و مشاهده هایتان را در آن بنویسید.
• اگر دنیایی را که در آن زندگی می کنید، دوست ندارید، می توانید دنیای خودتان را پیرامون خودتان ... دیدن ادامه » بسازید. خودتان را با کتاب و چیزهایی که دوست دارید محصور کنید.
• عصبانی شوید، ولی دهانتان را بسته نگه دارید و بروید کاری خلق کنید.
ببخشید مکوندی یعنی چی؟
۲۴ مرداد
سلام
با تشکر از توجه شما
آقای اشرف، مَکوَندی نام یکی از طایفه های بزرگ ایل بختیاری است.
۲۵ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- در وهله ی نخست، حتی تا اوایل قرن نوزدهم، داشتن اتاقی از آنِ خود، چه رسد به اتاقی ساکت و بدون سر و صدا، برای زن غیر ممکن بود، مگر آنکه والدین او بسیار متمول یا از اشراف والا مقام بودند. از آنجا که پول تو جیبی او، که به بزرگواری پدرش بستگی داشت، تنها برای هزینه ی رخت و لباسش کفایت می کرد، از امکاناتی که حتی مردان فقیری چون، کیتس، تنیسون یا کارلایل داشتند محروم بود: گردشِ پیاده، سفر کوتاهی به فرانسه، مکانی مستقل برای سکونت، هر چند بسیار فلاکت بار و فقیرانه، که در پناه آن از تقاضاها و استبداد خانواده هایشان در امان باشند. این قبیل مشکلات مادی هولناک بود، اما مشکلات معنوی به مراتب از آنها بدتر بود. بی اعتنایی جهان پیرامون، که کیتس و فلوبر و دیگر مردان هنرمند به سختی قادر به تحمل آن بودند، در مورد او دیگر بی اعتنایی نبود، خُصومت و عِناد بود. دنیا به او همچون مردان نمی گفت اگر می خواهی بنویس برای من فرقی نمی کند. بلکه با قهقهه از او می پرسید میخواهی بنویسی؟ نوشته ی تو به چه دردی می خورد؟

- وقتی مردم شکسپیر را با جین آستین مقایسه می کنند، شاید منظورشان این است که ذهن هر دوِ آنها همه ی موانع را از میان برداشته است... به همین دلیل جین آستین مانند شکسپیر، در هر کلمه ای که می نویسد، نفوذ می کند.

* چرا درختان نهان می کنند
شُکوه ریشه های شان را؟

* ... دیدن ادامه » درباره ی شعر من چه خواهند گفت
آن ها که هرگز خون مرا لمس نکردند؟

* پرتقال ها بر درخت
آفتاب را چگونه تقسیم می کنند؟

* و چگونه زمستان
این همه لایه های آبی را جمع می کند؟

* وقتی محکوم، روشنایی را در ذهنش سبک و سنگین می کند
این همان روشنایی است که بر ما می تابد؟

* تنها برای انتظار برف است
که باغ خود را برهنه کرد؟

* در میان خدایان کلکته
چگونه بفهمیم خدا کدام است؟

* آیا واقعیت دارد که غم غلیظ است
و اندوه رقیق؟

* آیا ثروتمندان رویاهای شان را
در صندوقچه های مرصع نگه می دارند؟

* چرا چترها همیشه
در لندن گردهم آیی دارند؟

* در کاسه ی سر
نمی بینی اجداد محکوم به استخوانت را؟

* در خنده ی دریا
خطر را حس نمی کنی؟

* درخت از زمین چه آموخت
تا بتواند با آسمان سخن بگوید؟

* دشت در آتش نیست
از سوسک های شب تاب؟

* کوب کوب شب از چه بود
از سیاره ها یا نعل اسبان؟

* چه کسی مرا واداشت ویران کنم
دیوارهای غرور خود را؟

* در باریکه راهِ مرگ
چه سود از پا فشاری؟

* آیا ما مهربانی را می آموزیم
یا صورتک مهربانی را؟
fatemeh mozaffarpour و سِیّد عِرفان باقِری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
> روزی که از قصاب ها پرسیدم نکند شغل سلاخی نوعی ارتباط با آدم کشی داشته باشد، به صراحت گفتند: وقتی حیوانی را می کشیم، جرات نمی کنیم در چشمانش نگاه کنیم، یکی از آنها به من گفت که نمی تواند گوشت حیوانی را که خودش کشته، بخورد، دیگری اقرار کرد که نمی تواند گاوی را که از قبل می شناخته بکشد، خصوصا اگر شیر آن گاو را هم خورده باشد. به ایشان یادآوری کردم که برادران ویکاریو خوک هایی را که خودشان بزرگ کرده بودند و چنان به آنها عادت داشتند که به اسم صدایشان می کردند، کشتند. یکی از آنها در جواب گفت: درست است، اما آنها اسم آدمیزاد را روی خوک ها نمی گذاشتند بلکه آنها را به نام گل ها می نامیدند.

> تا آن زمان باران نباریده بود، در عوض ماه میان آسمان جلوه می فروخت. هوا شفاف بود و در ته دره، شیاری نورانی از چراغ فانوس های قبرستان به چشم می خورد. در آن طرف، نهال های موز دیده می شد، زیر نور ماه، مرداب های غمگین آبی رنگ و در افق، خط درخشان دریای آنتیل گسترده بود. سانتیاگو ناصر توجهمان را به نشانی از پرتو متناوب روی آب جلب کرد و گفت که آن نور متعلق به روح غمزده ی یک کشتی برده فروشی مغروق است که با یک بار اسیر سنگالی به قرطانجه می رفته.

> ... دیدن ادامه » هنوز از مستی بی هوش بود، اما به سختی می شد باور کرد که زنده باشد زیرا دست راستش روی زمین کشیده می شد و تا مادرش آن را روی ننو گذاشت، دوباره افتاد، به طوری که از کنار سردر ویلا تا کشتی، شیاری از اثر دستش روی زمین به جا ماند. این آخرین یادگاری بود که او برایمان باقی گذاشت: یادگار یک قربانی.

> در قاب پنجره ی خانه ای در کنار دریا، زنی با گیسوان خاکستری-طلایی و عینک دسته آهنی که لباس خاکستری عزای مدام را به تن داشت، در اوج گرما با چرخ خیاطی گلدوزی می کرد. و بالای سرش هم یک قناری در قفس آواز می خواند. وقتی او را در آن قاب شاعرانه ی پنجره دیدم، باورم نشد که این همان زنی است که بود. نمی توانستم بپذیرم که زندگی ممکن است تا این اندازه به داستان های عامه پسند شبیه شود، به هر جهت خودش بود: آنخلا ویکاریو. بیست و سه سال بعد از فاجعه.
منم این کتابو خوندم و از خوندنش لذت بردم، جالب ترین موضوع برام این بودکه از همون ابتدای داستان پایان داستان رو میدونستم و حتی اینکه علت قتل چیه و قاتلین چه کسانی هستندهستند اما اینقدر پرهیجان داستان رو دنبال کردم و دوست داشتم جزئیات بیشتری از قتل و علتش ... دیدن ادامه » رو بدونم شاید مثل مردم کنجکاو دهکده و برای کشته شدن و تشریح سانتیوگو ناصر اونقدر کنجکاو بودن بدون اینکه کاری کرده باشن ...
نکته جالب دیگه واسم این بود که داستان پر از اسامی مختلف از شخصیتها بودم بجز اسم راوی که تا آخر نامعلوم موند.
سپاس بسیار برای معرفی کتاب و انتخاب بخش های زیبایی از داستان
۱۱ شهريور
ممنون از پیامت عزیزترین مریم ♡
کتاب خوان بمانی.
۱۳ شهريور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دوستان عزیز خوشحال میشم این متن رو مطالعه بفرمایید و نظراتتون رو بنویسید.
این داستان کوتاه یکی از 65 داستانهای این کتاب است، چنین قصه هایی فقط از ذهن هنرمندانه میاد، من با خوندنش فکر میکنم علاوه بر قصه میتونه فیلم کوتاه هم باشه :) هم فضا سازی داره، هم پیام داره، هم تعلیق داره، هم پایان بندی داره... آیا با من موافقید؟

سهره ... دیدن ادامه » با کرمی که به نوکش گرفته بود به آشیانه اش برگشت، اما جوجه هایش را در آشیانه ندید، آیا از آن بالا افتاده بودند؟ نه. در غیاب او کسی آن ها را برداشته بود. سهره شروع کرد به جستجو و مدام به خود میگفت: حتما توانسته اند پرواز کنند، پریده اند و بعد هم گم شده اند. اما در جنگل هیچ صدایی نبود، هیچ کس هم به صدای او جوابی نمی داد. شب ها و روزها از این درخت به آن درخت می پرید، نه می خوابید و نه چیزی میخورد، بوته ها و حتی آشیانه ی دیگر پرنده ها را هم جستجو می کرد. تا اینکه روزی گنجشکی صدای فریادهای او را شنید و گفت: به نظرم می آید که جوجه هایت را در خانه ی یک دهاتی دیده ام.
سهره سرشار از امید و با نیرویی بیش تر پرواز کرد و به خانه ی دهاتی رفت. روی بام نشست، از هیچ پرنده ای خبری نبود. به حیاط رفت، آن جا هم خالی بود. اما وقتی سرش را بلند کرد، زیر پنجره ای قفسی دید که به دیوار آویزان کرده بودند و جوجه هایش را در آن زندانی دید. جوجه ها هم که به میله های قفس چسبیده بودند او را دیدند، از او خواستند از قفس بیرونشان بیاورد.
سهره با چنگ و نوکش سعی کرد میله ها را کنار بزند، اما موفق نشد و آن جا را با اشک و غصه ترک کرد. فردای آن روز، سهره دوباره به کنار قفس برگشت، باز نگاهی به جوجه هایش انداخت و با نوکش از میان میله ها به آن ها علفی داد تا بخورند. علف گیاهی سمی به نام "فرفیون" بود و جوجه ها بر اثر سم آن گیاه از دنیا رفتند.
شعار سهره این بود: " آزاد زیستن یا مردن "
ع اب و سِیّد عِرفان باقِری این را خواندند
امیرحسین آل‌عوض این را دوست دارد
سلام.
اگر اقدام نهایی سهره رو فقط از این زاویه در نظر بگیریم که نویسنده پیام خودش رو با نهایت اثرگذاری خواسته منتقل کنه، پایان خوبی رو برای داستان طراحی کرده و به "آزادی" یا "آزادگی" ارزش والایی داده.
۰۷ مرداد
فوق العاده و تمام
۱۶ مهر
از پیام شما متشکرم " ع اب "
۱۷ مهر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب سرشار از کلمه ها یا بهتر بگم فعل هایی هست که به این صورت نوشته شده است: به مانم، به گیرد، به دهند، به گویم و...
البته من تخصصی ندارم ولی فکر میکنم این فاصله ها درست نباشد و گمونم به ویراستاری کتاب مربوط میشه.
* کتابی که من دارم چاپ دوم هست.
محمد مبینی و سِیّد عِرفان باقِری این را خواندند
parisa zendebudi این را دوست دارد
کاملا اشتباه است. متاسفانه از این دست اشتباهات در کتاب ها زیاد مشاهده می شود.
۰۲ مرداد
به نظرم شبیه زبان کردی اومد!
۰۲ مرداد
- بله متاسفانه و چقدر تاثیر میزاره در لذت تمام و کمال نبردن! حین مطالعه
- زبان زیبا و دلنشین کردی ☆
۰۲ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
> دو درخت قطور و نیمه خشک دو طرف نیمکت قرار داشتند، بی شک این دو درخت زمانی که سرسبز و پر برگ بودند کسی را به فکر قرار دادن نیمکت در آن جا انداخت... من به هیچ وجه فکر نمی کردم که در آن گوشه ی خلوت ممکن است چیزی غافلگیرم کند و با این همه او غافلگیرم کرد. هوا دلپذیر بود و من روی نیمکت دراز کشیده بودم و از میان شاخه های برهنه ی درختانی که بالای ... دیدن ادامه » سرم گسترده بودند، آسمان پر ستاره را از خلال رفت و آمد ابرها نگاه می کردم.
> ترانه ای را بدون کوچکترین نغمه ی نشاط بخشی برای خودش زمزمه می کرد... صدای او دو رگه اما دلنشین بود، احساس کردم خیلی زود کسل می شود و هرگز ترانه ی خود را تمام نمی کند، شاید هر چیزی زود خسته اش می کرد. حتی از نیمکت هم زود خسته شد و یک نظر به من هم برای او کافی بود تا از من خسته شود.
> آن وقت ها خیلی کم زن ها را می شناختم، مردها را هم همچنین، حیوانات را نیز، با تنها چیزی که یک کمی آشنا بودم، رنج هایم بود.
> شخصا از قبرستان ها بدم نمی آید، فکر میکنم وقتی مجبور باشم برای گردشی، تفریحی از خانه بیرون بزنم، با کمال میل به قبرستان بروم تا جای دیگر... زنده ها هر چقدر نظافت کنند و به خودشان عطر بزنند باز بوی گند می دهند.
فاطمه خیاطی و سِیّد عِرفان باقِری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
• اکثر ما آموزش چندانی در زمینه ی گوش دادن ندیده ایم، ما بیشتر در زمینه ی فکر کردن و حرف زدن خبره ایم. یادگیری گوش دادن شاید به سختی یادگیری یک زبان خارجی باشد.
• ما همیشه نمی توانیم رویدادها را تغییر دهیم اما اگر احساس کنیم که مورد مهر و محبت قرار داریم می توانیم بحران ها را پشت سر بگذاریم، مهم ترین کاری که شما در زمان بحران می توانید ... دیدن ادامه » برای همسرتان بکنید این است که او را دوست بدارید.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب رو برادرم به من هدیه دادن و قبلا هم کتاب "پیمان ازدواج" از همین نویسنده رو خواهرم به من قرض داد و پیشنهاد کرد بخونم :)
خوبی کتابهای این نویسنده اینه که با ذکر مثال توجه شما رو به یه سری موضوعاتی جلب میکنه که به نظر بی اهمیت یا کوچیک میان در صورتیکه توجه یا عدم توجه به همون نکته ها باعث تحکیم یا تخریب یک رابطه میشه، و البته ... دیدن ادامه » که راهکار هم نشون میده...
مناسب برای دوستانی که متاهل هستند یا در رابطه ای جدی هستند و اون ارتباط دو نفره براشون حتما اهمیت داره.
کاربر 7680 طرح حکمت و سِیّد عِرفان باقِری این را خواندند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق صبور و مهربان است
عشق حسد نمی ورزد، فخر نمی فروشد، فریب نمی دهد، رفتار نادرست ندارد
عشق خودخواه نیست، خشم نمی گیرد، حساب خطاها را نگه نمی دارد
عشق ... دیدن ادامه » از ناراستی خوشنود نمی شود ولی از راستی مسرور می گردد
عشق همه چیز را تحمل می کند، همه چیز را باور می کند، به همه چیز امید دارد و هر چیزی را تاب می آورد
عشق هرگز نابود نمی شود
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
◀ من به راستی به کار ترجمه از همان ابتدا عشق می ورزیدم و حس می کردم که کسالت و حتی خستگی اوقات بیکاری را هیچ چیز به قدر پرداختن به یک کار مورد علاقه از تن آدم بیرون نمی کند.
◀ من مترجم خوب و به نام بودن را بر شاعر بد و حتی متوسط بودن ترجیح می دادم.
◀ کتابهای شیرین و سرگرم کننده ولی بی ارزش زیاد بود و خواندن آنها مدتی از وقت مرا می گرفت، ... دیدن ادامه » در همان جا بود که کم کم حس کردم هر کتابی تا محتوای مفید و آموزنده ای نداشته باشد و به بالا بردی سطح فکر و معلومات خواننده کمک نکند، به زحمت ترجمه کردن نمی ارزد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
درود
دوستان عزیز کسی اطلاعی داره که آیا ما برای تایپ هر دیوار نوشته ای محدودیت استفاده از تعداد کاراکتر (مشخصا تعداد حروف) داریم یا خیر؟
سِیّد عِرفان باقِری این را خواند
سلام
نمیدونم تا چند کاراکتر مدّ نظرتون هست. ولی مثلا تا این اندازه یا بیشتر رو من دیدم.
https://shahreketabonline.com/products/38/102946/%D8%B3%D9%87_%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87_%D8%A7%D9%88%D9%84_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4_%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B115
۱۷ تير
همراه گرامی
محدودیتی در تعداد کاراکتر وجود ندارد
۱۸ تير
ممنون از پاسخگویی شما شهر کتاب آنلاین :)
حتما موفق نبودن من در ثبت دیوار نوشته دلیل دیگری داشته...
۱۸ تير
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من این کتاب رو از پدرم قرض گرفتم برای خواندن، و الان تقریبا یک سوم کتاب رو مطالعه کردم، عجب زندگی پرفراز و نشیبی داشتن آقای قاضی، اصلا فکرش رو نمیکردم :) داستان زندگیشون برای من جالب و آموزنده ست و در دل ازشون متشکرم که با صداقت و شرافت تجربه هاشون رو در قالب این کتاب در اختیار ما به یادگار قرار دادند.
سِیّد عِرفان باقِری این را خواند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
آرزوی سلامتی دارم برای این خانواده‌ی کتابخوان (♡)
۱۸ تير
سپاس ☆
سلامتی برای همه...
۱۸ تير
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
■ اینکه چه قدر به موضوعات نزدیک می شوی، فاش می کند که چقدر قصد نزدیک شدن به خودت را داری.
■ اجازه بده دلت همه ی انتخاب هایت را انجام دهد، آنگاه از عقلت برای رسیدن به آن سود ببر.
■ هر چیزی هنر است، اگر آن چیزی که می بینی و انجامش می دهی از دلت برآید، یک هنرمندی.
... دیدن ادامه » شانس هر دیدار، فرصتی است مهم، اگر ما قدرش را بدانیم.
■ یک دوربین هرگز تحت تاثیر غروب آفتاب قرار نخواهد گرفت، اما دل می تواند.


مریم طالبی و فاطمه خیاطی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مرغ گرون شد، مردم صف گرفتن و خریدن
گوشت گرون شد، مردم به خاطر 250 گرم گوشت که همونم نخوری سالم تر می مونی، صف گرفتن و زدن توو سر و کول همدیگه
ماشین گرون شد، مردم یه جوری شروع کردن به پیش خرید که انگار داشتن ماشین به جونشون بسته بوده و تا حالا اطلاعی نداشتن
شکر ... دیدن ادامه » گرون شد، یه جوری از این مغازه به اون فروشگاه سراغش رو میگیرن انگار دنبال اکسیر جوانی میگردن

تنها کالایی که وقتی گرون شد مردم اعتراض کردن و از خریدش دست کشیدن کتابه
یه همچین ملتی هستیم...

با اینکه کلا با مقوله ی " صف " و " گرانی " مشکل دارم ولی فانتزیم اینه مردم ما به خاطر خرید کتابهای خوب صف های طولانی بگیرن و به خاطر رسیدن به کتاب بپرن رو سر و کول همدیگه

#کتاب_رو_از_سبد_خریدمون_حذف_نکنیم.

خلاص
#کتاب_رو_از_سبد_خریدمون_حذف_نکنیم.

احسنت با شما موافقم
۰۹ شهريور
ممنون از توجه و همراهی شما آقای صیاد.
۱۰ شهريور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* تاریخ که با آفرینش تفاوت های انسان آغاز شده بود، با غلبه بر تفاوت ها و لغو آن ها پایان می یابد.

* به طور کلی، هر چه هنرمندان نسبت به هنر گذشته آگاه تر می شوند، خود هنر برای آنان پیچیده تر و شبهه آمیزتر می شود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
واشتی، حتی بدون اینکه نقطه ای بکشد، یک نقطه نقاشی کرد.
محمد مبینی این را خواند
fatemeh mozaffarpour ، Zelda link و سِیّد عِرفان باقِری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 2