دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
از خواندن این کتاب خیلی لذت بردم. تبریک می گم به آقای مقیم نژاد.
سبحان معصومی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
« زمان چیزی نیست جز رودخانه ای برای صید کردن.»
سبحان معصومی این را خواند
زینب مهدوی و مینا کازرونی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دوقلوها ـ نادر و شادی ـ صبح زود چهارم مرداد 1322 در خانه‌ای ساحلی نزدیک دریا به دنیا آمدند. بچه‌های سالمی بودند و به سرعت رشد کردند. کنار هم می‌خوابیدند و با صدای موج‌های بلند در گوش‌های کوچکشان به خواب می‌رفتند. بزرگ‌تر که شدند، تا دورها، تا آن‌جا که آب دریا سرد و زلال می‌شد، شنا می‌کردند. با پیچ‌‌و‌خم دریا آشنا بودند و زبان آب ... دیدن ادامه » را می‌دانستند. بدن جوانشان را به دست موج‌های خروشان می‌سپردند، چشم‌هایشان را زیر آب باز می‌کردند و به هم خیره می‌شدند. خسته که می‌شدند، روی آب دراز می‌کشیدند و دست هم را می‌گرفتند. اگر گردابی ناگهان غافل‌گیرشان می‌کرد، به هم می‌چسبیدند و با هم غرق می‌شدند. دوقلوهای عاشق. جدایشان می‌کردی، می‌مردند.
سبحان معصومی این را خواند
رعنا جمالی و سپیده شوهانی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
او با لبخند و کمی تامل درباره رمان خود حرف زد و گفت : «رمانی دارم به نام "اتفاق" که درباره یک برادر و خواهر است و ماجرا از کودکی آنها شروع می شود و تا زمانی که به سن شصت سالگی می رسند ادامه دارد . بخشی از رمان در آمریکا و بخش دیگری از آن در ایران می گذرد و ماجرا در باره زندگی شیرین و بی دغدغه این برادر و خواهر است که به خاطر اتفاق هایی خارج از کنترل و ناخواسته دستخوش تغییرات می شود .در واقع در این رمان تلاش کرده ام تأثیر اتفاق های ناخواسته را در زندگی نشان دهم .این رمان بر خلاف سایر کارهایم از جنس نوستالژی و خاطره بازی نیست و با تلخی نیز همراه نیست و اتفاق پایان خوشی را داردو رمانی کاملا شیرین و دوست داشتنی است که نوشتنش هم برای خود من ساده بود . یعنی خیلی روان و راحت رمان را نوشتم و به پایان رساندم و دوستش داشتم .»

گلی ترقی درباره تغییر و تحولات سبک نوشتاری خود اینگونه گفت : «هرچه می گذرد و هرچه سنم بالاتر می رود زندگی را زیباتر و دوست داشتنی تر می بینم و به سبب همین جهان بینی است که نوشته هایم به تدریج از نوستالژی و گذشته فاصله می گیرد و سعی می کنم با شیوه ای جدید به نوشتن بپردازم چرا که انسان در هر مقطع از زندگیش جوری فکر می کند و تحت تاثیر حوادث و اتفاقات خاصی قرار می گیرد .

برای ... دیدن ادامه » مثال نوشتن همین رمان "اتفاق"، مانند یک اتفاق بودچرا که اصولا من با داستان کوتاه بیشتر رابطه دارم. من داستان کوتاه می‌نویسم و چخوف را در داستان کوتاه بسیار دوست دارم و نوشته هایش را می پسندم. فشردگی داستان کوتاه به من امکانات زیادی می‌دهد. اما این رمان مانند گربه‌ی ملوسی که همه‌ ی توجه صاحبش را به خود جلب می کند و او را از دیگر کارهایش باز می دارد ،خودش را به من تحمیل کرد و در بین سایر کارهای نوشتاریم خودش را جلوتر انداخت و انگاری آمد نشست روی کاغذهای من و من نمی‌دانم که چطور شد آن را نوشتم که بیش‌تر از 300 صفحه شد. نوشتن آن ساده بود و من تنها روی زبانش کار کردم. جنبه‌ی قصه‌گویی من هم در این کتاب خودش را نشان داد.

این رمان داستان زندگی یک خواهر و برادراست عاشق هم هستند و با هم رابطه‌ی تله‌پاتیک دارند. بچگی آن‌ها، بچگی در واقع شاید بخشی از کودکی خود من را به همراه داشته باشد.

منبع: وبلاگ فرزاد حسنی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«این مرگ چیست که حضورش آدم را به مرور زندگیش وا می دارد؟ انگار زندگی در پیش چشمهایش رژه می
رود و آدم از خودش می پرسد: من در این زندگی چه کرده ام؟ نمی پرسد چه خواهم کرد. چرا که نمی‌داند کی نوبت او می رسد؟...»
زینب مهدوی و سبحان معصومی این را خواندند
مهرداد . ، سپیده شوهانی و مصطفی اندرزگو این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اولین کتاب عکس-متن ی بود که می دیدم عکس ها و متن در پیوند معنایی درستی نسبت به هم قرار گرفته اند. کار مشترک متفاوتی از یک نویسنده و یک عکاس ایرانی
نیوشا پورمحسن و سبحان معصومی این را خواندند
مصطفی اندرزگو و مینا کازرونی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب و کتاب «انزلی»، متفاوت ترین آثار عکاسی سال گذشته بودند.
زینب مهدوی و سبحان معصومی این را خواندند
نیوشا پورمحسن این را دوست دارد
بله همینطور است
۱۸ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«وقتی‌ کسی‌ مُرده‌ای زیر خاک ندارد، به آن خاک تعلق ندارد.»
«مردم برای بیشتر ترسیدن باید کمتر بفهمند.»
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«هر فردی می تواند در آن واحد، عاشق چند نفر باشد، همان غم و اندوه عاشقی را با هر یک از آنها احساس کند
ولی به هیچ یک از آنان خیانت نورزد . ...

فلورنتینو ... دیدن ادامه » در حالی که روی اسکله قدم می زد و این افکار را در ذهن می پروراند، دچار خشمی ناگهانی شد و زمزمه کرد...

انگار قلب من ، بیشتر از یک فاحشه خانه ، اتاق دارد ...!»
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«پول روی همه حرومزادگی ها رو می پوشونه.»
سبحان معصومی این را خواند
مهدی نیازی و زینب مهدوی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«دوست داشتن یک موجود در این است که پیر شدن با او را بپذیریم.»
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«می‌دانی دلبری چیست؟ راهی‌ست برای گرفتن جواب «بله» بدون اینکه سوال مشخصی پرسیده باشی.»
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«همیشه روزهایی هست که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته بیگانه می یابد ...»
sima lavasani و سبحان معصومی این را خواندند
مینا کازرونی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«تاریخ معاصر سرزمین ما ایران گویا بیش از یک سوء تفاهم نبوده است.»
سبحان معصومی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«تا چه مایه اندوهناک و دشوار می تواند باشد عالم
وقتی تو هیچ بهانه ای برای حضور در آن نداشته باشی ...»
سبحان معصومی این را خواند
نیوشا پورمحسن این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«پیری به نظرم چیزی نیست جز بی آیندگی ، و اگر انسان دچار پیری زودرس می شود ، برای این است که فردایی نمی بیند!»
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از متن
«ما را مثل عقرب بار آورده اند؛مثل عقرب!
ما مردم صبح که سر از بالین ورمی داریم تا شب که سر مرگمان را می گذاریم، مدام همدیگر را می گزیم. بخیلیم؛بخیل! خوشمان می آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم؛ خوشمان می آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم.
اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می جود. تنگ نظریم ما ... دیدن ادامه » مردم. تنگ نظر و بخیل. بخیل و بدخواه. وقتی می بینیم دیگری سر گرسنه زمین می گذارد، انگار خیال ما راحت تر است.وقتی می بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست. انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریم!»
«آدم اگر پیش از بلا شروع به غصه خوردن کند ، بلا زودتر او را از پا می اندازد.»
دشواری در این است که ما هر چیز ناخوشایندی را درد می پنداریم و در پی اش غصه می خوریم!
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در میان همه جانوران جهان ، فقط انسان ها اعدام می شوند – به وسیله انسان ها . دیگر هیچ جانوری اعدام نمی شود و نمی کند .

تاب آوردم ، چرا که جرمم فقط خواستن بود و به این جرم بد می کشند اما آنکه کشته می شود ، سرافکنده نمی شود .

عشق ... دیدن ادامه » یک قطار مسافربری نیست تا اگر کمی دیر رسیدی ، قطار رفته باشد و تو مانده باشی – با چمدان های سنگین ، با تاسف ، با قطره های اشکی در چشمان حسرت .

نفرت انگیزترین چیزی که خداوند خدا رخصت داد تا ابلیس به انسان هدیه کند ، حکومتی ست که عشق را نمی فهمد .

در گذشته ها به دنبال لحظه های ناب گشتن ، آشکارا به معنای آن است که آن لحظه ها ، اینک وجود ندارند .

اگر عشق را از جریان عادی زندگی جدا کنیم – از نان برشته ی داغ ، چای بهاره ی خوش عطر ، قوطی کبریت ، دستگیره های گلدار و ماهی تازه – عشق همان تخیلات باطل گذرا خواهد بود .

بهترین دوست انسان ، انسان است نه کتاب .



تنها اعتقاد به اینکه سعادت ، دور از دسترس ماست ، سعادت را دور از دسترس ما نگه می دارد .
هیچ چیز همچون اراده به پرواز ، پریدن را آسان نمی کند .

هیچ قله ای ، آخرین قله نیست . رسیدن غم انگیز است . راه بهتر از منزلگاه است . برویم بی آنکه به رسیدن بیندیشیم ، اما واقعا برویم .


حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست برای زنده نگه داشتن عشق است .

یک بار ، یک بار ، و فقط یک بار می توان عاشق شد . عاشق زن ، عاشق مرد ، عاشق اندیشه ، عاشق وطن ، عاشق خدا ، عاشق عشق .... یک بار ،فقط یک بار . بار دوم دیگر خبری از جنس اصل نیست .



نگذاریم که عشق در حد خاطره حقیر و مصرفی شود .


مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود .
مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه به عادت آب دادن گل های باغچه تبدیل شود !
عشق به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست . پیوسته نو کردن خواستنی ست که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دیگرگون شدن .

دیگر سخن گفتن عاشقانه دلیل عشق نیست ، آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن .


نمی شود که تو باشی
درست همین طور که هستی
و من هزار بار خوبتر از این باشم
و باز هزار بار عاشق تو نباشم

مشکل این است که از همه رویاهای خوش آغاز دور می شویم و این دور شدن به معنای قبول سلطه ی بی رحمانه زمان است . بر سر قول و قرارهای نخستین نماندن ، باور پیرشدگی روح است و خواجگی عاطفه .


بعضی ها را دیده ام که از وقت کم شکایت می کنند . آنها می گویند : حیف که نمی رسیم . گرفتاریم . وقت نداریم . عقبیم .... . اینها واقعا بیمار خیالبافی های کاهلانه خود هستند . وقت علی الاصول بسیار بیش از نیاز انسان است . ما وقت بی مصرف مانده و بوی نا گرفته بسیاری در کیسه هایمان داریم : وقتی که فنا می کنیم ، می سوزانیم ، به بطالت می گذرانیم .



نگفتن همان دروغ گفتن است – قدری کثیف تر .


می توان به سادگی عاشق شد اما عشق ساده نیست .


می دانی که " اشتباه شنیدن " چه قدر غم انگیز است ؟ هیچ می دانی اگر یک روز حرفی را از من نقل کنی که من گفتن آن را انکار کنم و تو شنیدن آن را اصرار ، چه پیش خواهد آمد ؟ تاسف ... تاسف .... نفسم گرفت.


عشق به اعتبار مقدار دوام عشق است نه شدت ظهورش .


عشق به دیگری ابزاری است برای زیباتر و زیباتر ساختن زندگی .


نمی شود که با چیزی که به آن اعتقادی نداری کنار بیایی و باز هم کسی باشی . آبرومند باشی . شریف باشی . چیزی باشی .


حکومت خوبان ، خوبان را مردود نمی کند . خانه نشین شدن خوبان ، حمله ی قلبی حکومت است .
سبحان معصومی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از متن کتاب:
«دالان‌های تاریک و تودرتو، سرما نفوذ می‌کرد تا مغز استخوان‌ها... می‌دویدم، می‌دویدم اما تک‌تک نقطه‌های اطرافم در سکونی خودخواهانه و از جنس رخوت ایستاده بودند. دیوارها سرد و مات نگاهم می‌کردند. نوری نبود. روزی نبود. شب بود همه‌جا. سرما تیر می‌کشید و رد ارغوانی درد دورتادور پیشانیم حلقه می‌زد، باد می‌آمد. پیرمرد رو ... دیدن ادامه » به رویم ایستاده بود. حرف می‌زد، در گوش‌هایم اما فقط صدای باد می‌آمد. صدای نرم و رام باد می‌پیچید میان دالان‌های تاریکِ تودرتو و لب‌های مرد را پاک می‌کرد و با خودش می‌برد. غلظت سیاهی‌های اطراف مدام بیشتر می‌شد. سرما نفوذ می‌کرد و بلورهای یخ از نوک انگشتانم بالا می‌آمدند... دست‌هایم سردتر از همیشه ترک خوردند و تکه تکه گم شدند... چشمانم را بستم و هزار پرنده‌ی ارغوانی از چشم‌های خالی مرد، مرا میان بال‌های‌شان دفن کردند»
سبحان معصومی این را خواند
مصطفی اندرزگو این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«ساعت‌های اول روز وقتی هنوز بیش‌تر آدم‌ها در خواب و خانه بودند، سوار بر دوچرخه‌ی کوچکم از پل جزیره‌ی میان‌پشته می‌گذشتم و به کهنه‌بازار انزلی وارد می‌شدم. تماشای بازار خالی با کرکره‌های زنگ‌زده و شیروانی‌های کج و بوی تند و تیز رودخانه‌ی شنبه‌بازار را دوست داشتم. نگهبان‌های شب افتاده بودند روی گاری‌ها؛ بی‌خیالِ گربه‌های ... دیدن ادامه » خواب‌آلودی که آهسته و خرامان از لای جعبه‌های چوبیِ روی‌هم‌ چیده‌شده می‌گذشتند. آن‌سوترک، میزهای ماهی‌فروشان هنوز خالی بود؛ هرچند بوی ملایم و نموری از ماهی‌های دیروز، توی هوا گیر کرده بود. در پارک کنار خلیج که در میان مردم به بلوار مشهور است، انبوهی از درختان بلند و کوتاه و گل‌های فصلی کاشته بودند. مسیرهای پیاده‌ی بین‌شان هموار بود؛ بهترین جا برای دوچرخه‌سواری! اگر خلیج آرام بود، کاکایی‌های سپید با نوک باریک و چشمان تیزشان روی آب می‌نشستند؛ گاهی هم چرت می‌زدند. اگر تلاطم داشت، قایق‌های چوبیِ کنار اسکله به هم می‌خوردند و از تماسشان با آب، صدایی برمی‌خواست که تا اکنون گوش‌نوازترین صوتی ا‌ست که در زندگی شنیده‌ام. آن‌وقت می‌فهمیدم که دریای پشتِ دیواره‌ی موج‌شکن، طوفان به دل دارد و موج‌های قدرتمند خزر در مل منتظرم هستند. در آن سوی خلیج، جرثقیل‌های غول‌آسای زردرنگ، مثل اسب‌های آهنی بزرگی که از داستان‌های سوپرهیرویی بیرون آمده باشند، آرام و باوقار در اسکله‌ی بندر نشسته بودند. گاهی که یکیشان حرکت می‌کرد، صدای قیژقیژ بلندی از لای عضله‌های فلزی‌اش برمی‌خاست که شیفتگی مرا به نهایت می‌رساند. برای رسیدن به مل و ایستادن زیر فانوس دریاییِ دماغه‌ی موج‌شکن، همیشه بی‌تاب بودم. این پیشروی سنگیِ داخل آب، شاید محبوب‌ترین نقطه‌ی انزلی بوده است در نظر انزلیچی‌ها. این‌جا آخرین نقطه‌ی شهر است و بعد از آن، دریاست. مثل لبه‌ی بلندترین صخره‌ای که رابینسون کروزوئه پرچمش را بر آن می‌نشاند. با این فرق که هیچ‌یک از مردمانی که رمیده از روزگار به این نقطه‌ می‌آیند تا از نزدیک‌ترین فاصله به دریا چشم بدوزند، نه بیرقی دارند و نه انتظار کشتیِ نجات‌بخشی می‌کشند.»
آروین ایلبیگی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از متن کتاب:
«انزلی، شهری گریبان‌گیر است. اگر زمانی طولانی در آن زیسته باشی تا آخر عمر دنبالت می‌آید و هرچه دورتر شوی، بیشتر با خیالش گریبان تنگ می‌کند. اغلب کوچیدگان از این شهر کوچک ساحلی، اشتیاقی ماندگار دارند به هر سال سفر کردن به آن. اگرچه بسیار از آنان شنیده‌‎ام که هر سفر، عجین با رنج فقدان چیزهایی‌ است که دیگر نیست؛ چه آن‌که ... دیدن ادامه » شهر را با تصویر ناموجودی از ذهنشان تطبیق داده‌اند و از سیمای دلگیر موجود، آزرده‌‌اند... »
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید